فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مغلطه

کتاب مغلطه
راهنمای درست اندیشیدن تند و نیشدار

نسخه الکترونیک کتاب مغلطه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مغلطه

هدف این کتاب پر کردن خلائی است که نظام آموزشی ایجاد کرده است. ولی کتاب درسی نیست، بلکه معادل منطقی یکی از آن راهنماهای دردسرساز ماشین یا کامپیوتر شماست. این کتاب برای کسانی نوشته شده است که هر روز با منطق و استدلال سر و کار دارند، که این شامل همه می‌شود، و خطاهای متداول در استدلال، به‌خصوص در هنگام بحث درباره موضوعات اختلاف‌برانگیز، را در بر می‌گیرد. هر یک از دوازده فصل این کتاب به بررسی یکی از این مغلطه‌ها اختصاص یافته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم: همه طرفدار عدالت اند. فقط سر این موضوع که چه چیزی عادلانه و چه چیزی ناعادلانه است با هم اختلاف دارند. «عدالت» از این لحاظ یک کلمه هورا است. کافی است اعلام کنید طرفدار آن هستید تا همه هورا بکشند و موافقتشان را اعلام کنند، حتی اگر در مورد عادلانه بودنِ هر مسئله ریز و درشتی با شما مخالف باشند. گذشته از عدالت، کلمات آرمانی دیگری مانند صلح، دموکراسی، برابری و بسیاری دیگر وجود دارند که همه مردم صرف نظر از محتوایشان به آن ها اعتقاد دارند. و بعد نوبت کلمه هُو می رسد: جنایت، قساوت، خودخواهی و از این قبیل. همه صرف نظر از این که چه نوع کشتاری را جنایت می دانند، اتفاق نظر دارند که جنایت کار غلطی است. بسیاری از کسانی که به دلیل کتک زدن فرزندانشان با مخالفت و اعتراض قانونگذاران اروپایی روبه رو شده اند، با خشونت مخالف اند؛ آن ها معتقدند تربیت فرزندان بدون منضبط کردنشان از طریق تنبیه جسمانی بی رحمانه است...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مغلطه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

همه کتاب های خودیاری باید با یک اعتراف شروع شوند. اعتراف من این است: من به سردبیر نامه می نویسم. «مرد خشمگینِ های بِری»،(۱) این منم. هرچند که حالم رو به بهبود است. من دیگر کمتر نامه می فرستم، و حتی گاهی نامه ای نمی نویسم. اگر مشاور روان شناسی داشتم احتمالاً از پیشرفتم خوشحال می شد.
ولی این را هم باید اعتراف کنم که اصلاح عمیقی در شخصیتم ایجاد نشده است. هنوز هم دلم می خواهد آن نامه ها را بنویسم. فقط مسئله این است که چیزهایی که باعث عصبانیتم می شوند ظاهرا کوچک ترین جذابیتی برای سردبیر تایمز ندارند، همچنین برای دوستانم که تعدادشان روز به روز کمتر می شود. آن ها هم وقتی نگرانی هایم را برایشان تعریف می کنم خمیازه می کشند و چشمانشان را می چرخانند ــ یا آن هایی که نامهربان ترند حرف هایم را «دری وری» می نامند.
چه چیزی خیلی آزارم می دهد؟
خطاهای استدلال. مغلطه. تفکر آشفته. آن را هرچه می خواهید بنامید: می دانید درباره چه حرف می زنم.
از آن جا که کتابی به نام «راهنمای درست اندیشیدن» را برای خواندن انتخاب کرده اید، شاید شما مرا بیشتر از سردبیر تایمز و دوستانم درک کنید. و درک کردن چیزی لازم و ضروری است. دنیای مدرن امروز برای آن دسته از ما که خطاهای منطقی آزارمان می دهد جای نفرت انگیزی است. شاید استدلال مردم همیشه به همین بدی بوده، ولی حالا فرصت های بیشتری به دست آمده است تا صورت زشتشان را رو کنند. اگر کسی نگران درد و رنج ما بود برنامه های سوال و جواب رادیو و تلویزیون مانند زمان سوال سانسور می شد. حتی جلسات مجلس هم امروزه پخش می شوند، انگار هیچ شکنجه ای آن قدرها هم بزرگ نیست.
چرا ما معترضان این قدر تنهاییم؟ چرا سایر مصرف کنندگان این تفکر معیوب به عرضه کنندگان یا هر کسی که به حرفشان گوش کند شکایت نمی کنند، درست مثل زمانی که ماشین رختشویی شان چکه می کند یا ماشینشان روشن نمی شود؟
پاسخ ساده است: اکثر مردم متوجه مشکل نمی شوند. وقتی ماشینی خراب می شود همه متوجه می شوند، حتی اگر چیزی درباره نحوه عملکرد ماشین ندانند. ولی استدلال این گونه نیست. تا زمانی که ندانید چگونه استدلال به خطا می رود، مشکل را درنمی یابید. لب ها از سخن بازنمی مانند. دودی از کله بلند نمی شود، و چشم ها سیاهی نمی روند. شاید روزی کسی وسیله ای اختراع کند که هر جا خطایی منطقی رخ داد، زنگ دستگاه به صدا درآید و دیگر هیچ سیاستمدار، روزنامه نگار یا صاحب حرفه ای تا زمانی که این وسیله را به خود نصب نکرده اجازه صحبت نداشته باشد. ولی تا آن روز، باید برای تشخیص خطاهای استدلال بر توانایی خودمان متکی باشیم.
متاسفانه اکثر مردم درباره نحوه به خطا رفتن استدلال تقریبا چیزی نمی دانند. در مدرسه و دانشگاه ذهن افراد با اطلاعاتی ارزشمند ــ درباره چرخه نیتروژن، علل بروز جنگ جهانی دوم، مصراع پنج ضربیِ دارای وتدِ مقرون، و مثلثات ــ پر می شود ولی تشخیص حتی ابتدایی ترین خطاهای منطق را نمی آموزند. و این باعث به وجود آمدن ملتی متشکل از انسان های ساده لوح می شود که نمی توانند در مقابل استدلال های دروغین کسانی که می خواهند رای، پول، یا تقوایشان را از آن ها بگیرند مقاومت کنند.
بسیاری هم به جای آن، با بدبینی یا بی اعتمادی در مقابل سخنان کسانی که صاحب قدرت و نفوذند از خودشان دفاع می کنند. ولی بدبینی وسیله دفاعی کارآمدی نیست چون در تمیز استدلال خوب از بد کمکی نمی کند. باور نکردن هیچ چیز درست به اندازه باور کردن همه چیز احمقانه است. بدبینی مانند ساده لوحی نشانه عقب ماندگیِ قوای انتقادی است.
هدف این کتاب پر کردن خلائی است که نظام آموزشی ایجاد کرده است. ولی کتاب درسی نیست، بلکه معادل منطقی یکی از آن راهنماهای دردسرساز ماشین یا کامپیوتر شماست. این کتاب برای کسانی نوشته شده است که هر روز با منطق و استدلال سر و کار دارند، که این شامل همه می شود، و خطاهای متداول در استدلال، به خصوص در هنگام بحث درباره موضوعات اختلاف برانگیز، را در بر می گیرد. هر یک از دوازده فصل این کتاب به بررسی یکی از این مغلطه ها اختصاص یافته است.
درک این مغلطه ها بعد از روشن شدنشان ساده می شود. ولی تشخیص آن ها در زندگی روزمره دشوار است. به همین دلیل بخش عمده کتاب به بحث درباره این مثال ها می پردازد. برخی از این مثال ها ساختگی اند، ولی آن قدر آشنا به نظر می رسند که شما به راحتی می توانید موارد واقعی شان را که با آن مواجه شده اید به خاطر بیاورید. ولی اکثرشان مثال هایی واقعی اند که از زمینه های سیاسی، الهیاتی، کاری و هر جای دیگری که مردم درگیر بحث های منطقی می شوند ــ یا آنچه بحث منطقی قلمداد می شود ــ گرفته شده اند.

اقتدار

«چون من می گویم» حرفی است که اکثر ما زمانی از والدینمان شنیده ایم و معمولاً نوعی تهدید محسوب می شده است. چنین پاسخی برای مثال در مقابل سوال «چرا باید نخودفرنگی هایم را بخورم؟» متمدنانه تر از پاسخ «چون اگر نخوری کتک می خوری» است، و شاید به همین دلیل قابل تحسین باشد. ولی شاید این پاسخ را در مقابل سوالی درباره حقیقتی بدیهی هم شنیده باشید، مثلاً: «چرا باید زایمان زنی باکره را باور کنم؟» در این صورت والدینتان مرتکب مغلطه اقتدار و به شدت دچار لغزش شده اند.
مغلطه بر اثر اشتباه گرفتن دو نوع مختلف اقتدار با هم ایجاد می شود. نوعی اقتدار هست که به والدین شما، داوران فوتبال و ماموران پارکینگ تعلق دارد: یعنی قدرت تصمیم گیری درباره برخی مسائل. مثلاً، والدین شما این قدرت را دارند که در مورد زمان خوابیدنتان تصمیم بگیرند. از این رو در پاسخ به سوال «چرا باید ساعت هشت بخوابم؟» پاسخِ «چون من این طور می گویم» درست است: والدین شما عملاً مسئول تصمیم گیری در مورد ساعت خوابتان هستند. ولی این که واقعا عیسی بدون داشتن پدر به دنیا آمده بود یا نه، به آن ها ارتباطی ندارد. باکره بودن حضرت مریم در زمان تولد عیسی فراتر از اراده والدین یا در واقع هرکس دیگری است (البته شاید به استثنای والدین عیسی). به همین علت پاسخ پدرتان که می گوید «چون من این طور می گویم» در مقابل «چرا باید زایمان زنی باکره را باور کنم؟» کاملاً اشتباه است. این موضوع از حوزه اقتدار والدین خارج است.
ولی نوع دیگری از اقتدار «استعاری» وجود دارد که با توجه به آن، پاسخِ «چون من این طور می گویم» گاهی منطقی است، حتی اگر اقتدار از نوع لفظی آن یا به اصطلاح اقتدار کارشناسانه وجود نداشته باشد. در صورتی که کسی در زمینه ای کارشناس باشد (یا همان طور که اغلب گفته می شود، وقتی درباره موضوعی صاحب نظر است)، احتمالاً نظرش صحیح است ــ یا حداقل صحیح تر از نظر فردی غیرکارشناس در آن زمینه است. بنابراین متوسل شدن به نظر چنین فرد صاحب نظری ــ مثلاً یک کارشناس ــ در حمایت از نظرتان کاری کاملاً صحیح است. نظر او شاهدی غیرمستقیم برای نظر شماست.
ما نمی توانیم در همه زمینه ها کارشناس باشیم. وقتی عوام الناس می نشینند و درباره زیست تکاملی، فیزیک کوانتوم، اقتصاد توسعه و موضوعاتی از این دست بحث می کنند ــ چنان که سیاست های آموزشی لجام گسیخته نشان می دهد که آنان بیش از پیش چنین می کنند ــ یکی از بهترین شواهدی که می توان پیش نهاد این است که «چون شخصیت برجسته نوبل، جو بلاگز، این طور می گوید». و اگر خود پروفسور بلاگز آن قدر بداقبال باشد که به طور اتفاقی وارد جایی شود که کسی او را نمی شناسد، گفتن جمله «چون من این طور می گویم» فقط باعث می شود همه به چشم فردی متکبر به او نگاه کنند.
مغلطه اقتدار اکنون بی شک برایتان روشن شده است. مغلطه زمانی رخ می دهد که اقتدار واقعی، که در آن کسی از قدرت تصمیم گیری در زمینه هایی خاص برخوردار است، با اقتدار استعاری، که در آن کسی که کارشناس است می تواند در مورد موضوعی صاحب نظر باشد، اشتباه گرفته می شود.
پدر شما می تواند تصمیم بگیرد که چه وقت بخوابید، شام چه بخورید و به کدام مدرسه بروید. ولی این اقتدار واقعی از او کارشناسی در زمینه تولیدمثل انسانی (یا الهی) نمی سازد. پس وقتی به شما می گوید باید زایمان زنی باکره را به این دلیل که او می گوید باور کنید، حق دارید اعتراض کنید. این سخن برخلاف همه مطالبی است که در کلاس علوم در مدرسه آموخته اید و پدر شما هم نماینده فروش دستگاه زیراکس است، نه زیست شناس یا باستان شناس قضایی. البته، او شاید فقط بخواهد تهدیدتان کند، درست مثل زمانی که از او سوال کردید چرا باید نخودفرنگی هایتان را بخورید. ولی چنین تهدیدی در نهایت سودی ندارد. شاید باعث شود شما زایمان زنی باکره را باور کنید ــ یا حداقل این طور بگویید(۲) ــ ولی سخن شما هیچ شاهدی دال بر حقیقتی بدیهی به دست نمی دهد. نظرات تاییدنشده افراد غیرمطلع به کسانی که در جستجوی حقیقت اند کمکی نمی کند، حتی اگر بخواهید با تهدید اسلحه حرفتان را پیش ببرید.

مردم

در گذشته ای ساختگی که به یادش نمی آوریم، یعنی بیش از ده سال پیش، مردم احترام زیادی برای شخصیت های مقتدر جامعه قائل بودند. و اگر کتاب های درسی منطق مقدماتی قدیمی را شاهد بگیریم، این موضوع باعث ایجاد مشکلات بزرگی درباره مغلطه اقتدار می شد. دیدگاه ها و نظرهای والدین، پاپ ها، پلیس ها، کشیش ها و سیاستمداران، به رغم خطاپذیری زبانزدشان، درست مثل این که از ارزش نظر یک کارشناس برخوردار است، تحمیل می شد. (به خصوص خطاپذیری پاپ شهره آفاق بود، چون خودش می خواست بر آن سرپوش بگذارد.)
ولی روزگار عوض شده و نفوذ این شخصیت ها به شدت رو به کاهش است. شما به ندرت می شنوید که بحثی با این کلمات فیصله یابد: «چون نخست وزیر این طور می گوید.» والدین از نظر فرزندانشان حرف های احمقانه می زنند، و در مورد پلیس ها و کشیش ها هم همین نظر وجود دارد، تازه اگر بزرگواری کنیم و همه آن ها را مرتجع یا شاهدباز و منحرف فرض نکنیم.
پس شاید انتظار داشته باشیم مغلطه اقتدار تا حدود زیادی کاهش یافته باشد، ولی این طور نیست. شخصیت های مقتدر جدید جای شخصیت های قبلی را گرفته اند، و به لطف کتاب هایی از این دست، آن ها هم به همان اندازه غیرقابل اطمینان اند.
بهترین مثال «مردم» است: یعنی، اکثریت مردم یا گاهی بزرگ ترین اقلیت ها. مردم صرفا منبعی غیرقابل اطمینان نیستند که اغلب در مقام کارشناس به آن ها استناد شود. بهتر بگوییم دقیقا به دلیل اشتباه گرفتن دو نوع اقتدار، به مردم استناد می شود.
در دموکراسی مردم از بالاترین اقتدار سیاسی برخوردارند. مردم قدرت انتخاب حکومت را دارند. این می تواند خوب یا بد باشد؛ مسئله ما مزیت های دموکراسی در مقام نظامی برای انتخاب حکومت نیست. فقط باید این نکته را به خاطر داشته باشیم که مزایای دموکراسی هرچه هست، بهتر است بر این فرض مبتنی نباشد که اکثریت مردم در مسائل اقتصادی، قضایی، روابط بین الملل و از این قبیل کارشناس اند، چون اکثر ما به نحوی اسفبار از این موضوعات بی اطلاعیم. اقتدار واقعی گاهی بر پایه تخصص است ــ مثلاً اکثر داوران بیسبال در زمینه قوانین این ورزش کارشناس اند ــ ولی همیشه چنین نیست. بارزترین مثال تفکیک آن ها دموکراسی است. باری، سیاستمداران همواره برای کسب حمایت از دیدگاه های خود به مردم متوسل می شوند.
بسته به حوزه های رای گیری، بین شصت تا هفتاد درصد از شهروندان انگلیسی مخالف استفاده از یورو به عنوان پول رایج انگلستان هستند. این بدان معناست که اگر رفراندوم موعود همین فردا برگزار شود، در انگلستان یورو به عنوان پول رایج انتخاب نخواهد شد. حداقل اگر فکر می کنید که اراده مردم در این امر دخیل است، چنین اتفاقی نباید رخ دهد. ولی این بدان معنا نیست که انتخاب یورو ایده بدی است؛ مردم کوچک ترین اطلاعی از عواقب انتخاب یورو به عنوان پول رایجشان ندارند. پس متوسل شدن به مخالفت عمومی در حمایت از نظرتان مبنی بر این که انتخاب یورو منافع انگلستان را به خطر می اندازد سودی ندارد. با این حال سیاستمداران مخالف یورو دائما همین کار را انجام می دهند.
همه سیاستمداران دموکرات معتقدند که اقتدار سیاسی نهایی در اختیار مردم است. ولی شاید درباره مسائل دیگر با هم توافق نداشته باشند. شاید یکی مدارس خصوصی را مایه ننگ بداند، و دیگری معتقد باشد که دولت نباید هیچ نقشی در آموزش عمومی ایفا کند. هر یک سعی دارند عموم مردم را به محق بودن خود متقاعد کنند، چون می دانند مردم تصمیم گیرنده نهایی اند. ولی تصمیم گرفتن در مورد مسائلْ مشخص نمی کند حق با کیست. مردم نمی توانند تعیین کننده این موضوع باشند: هیچ کس با تصمیم گرفتن نمی تواند تعیین کند که انحصار دولت بر نظام آموزشی بهتر از سپردن آن به بخش خصوصی است، یا برعکس. نظر عموم مردم تنها در مورد انتخاب روش کار می تواند تعیین کننده باشد: مردم در انتخاب سیاست های نامناسب رودست ندارند. اگر این طور نبود، اگر نظر عموم مردم همیشه درست بود، سیاستمداران نقش جدی ای در رهبری ایفا نمی کردند: در این صورت حکومت را ترکیبی از پایگاه های نظرسنجی و بوروکرات ها (کارمندان اداری) اداره می کردند.(۳)
برنامه اخیر بی بی سی، بریتانیایی های بزرگ، هجویه ای بر اساس این مسئله سردرگم کننده بود که افکار عمومی درباره چه چیزی می توانند تصمیم بگیرند. یکی از طرفداران چهره های مشهور فهرستی نهایی از بزرگ ترین بریتانیایی هایی که تا آن زمان در انگلستان زندگی کرده بودند، تهیه کرده و سپس از مردم خواسته بود به آن ها رای بدهند. ولی این رای گیری قرار بود به کجا بینجامد؟ چه کسی بر ما حکومت خواهد کرد؟ مجسمه چه کسی را قرار است در راس ساختمان بی بی سی بگذارند؟ هیچ چیز جز واقعیت امر! ولی نمی توان در باب این واقعیت تصمیم گرفت (اگر اصلاً چنین واقعیاتی وجود داشته باشند). این که واقعا بزرگ ترین بریتانیایی تا به امروز چه کسی بوده است به نظر کسی ارتباط ندارد. و نظر عموم مردم هم منبع موثقی درباره چنین مسائلی نیست: پرنسس دایانا نفر سوم شد.

سلیقه شخصی

در این جا بهتر است کمی از موضوع خارج شویم و به مسائل عقیدتی بپردازیم. برخی از شما فکر می کنید نظر من در این مورد که واقعا بزرگ ترین بریتانیایی تا به امروز چه کسی بوده ارتباطی به مسئله عقیده ندارد، اشتباه بزرگی است. بدون شک این مثالی عالی در مورد مسائل عقیدتی است. اگر شما این طور فکر می کنید، می دانم منظورتان چیست؛ ولی ابتدا باید به شما یادآوری کنم که «منظور من» چیست.
هنگامی که می گویم مسئله ای به عقیده ارتباطی ندارد منظورم دقیقا همین است؛ واقعیات به عقایدی که در موردشان وجود دارد بستگی ندارند. اگر پرنسس دایانا سومین شخصیت بزرگی است که تا به حال در انگلستان زندگی کرده، به این علت است که او زیبایی، مهربانی و صفاتی از این قبیل داشته است: نه به این دلیل که کسی فکر می کند او سومین شخصیت بزرگ انگلیس است یا سومین گروه بزرگ بریتانیایی ها او را بزرگ ترین می دانند. هیچ چیزِ خاصی در مورد این واقعیتِ ادعایی وجود ندارد. هیچ واقعیتی فقط با باور کردن پدید نمی آید. پس منظور من دقیقا این است که هیچ چیزی به عقیده بستگی ندارد.
احتمالاً منظور شما از این که می گویید مسئله عقیده در مورد چیزی مطرح است این است که هیچ معیار عینی ای برای قضاوت درباره موضوع وجود ندارد، و به این ترتیب هر کسی عقیده خود را دارد. به اعتقاد برخی زیبایی به بزرگی ربطی ندارد؛ آن ها ممکن است چرچیل را در مقام بزرگ ترین بریتانیایی برگزینند. ولی زیبایی از نظر برخی دیگر بسیار مهم است؛ این دسته پرنسس دایانا را انتخاب می کنند. مشکل این جاست که معنی «بزرگی» درباره افراد کلمه ای بسیار مبهم است، و معنی آن به تعداد افرادی که قهرمانی در زندگی شان دارند متفاوت است. ولی اگر معنی این کلمه را روشن کنید ــ یعنی هر یک از این تفاسیر مختلف را در مورد بزرگی استفاده کنید ــ متوجه می شوید که بزرگ ترین شخصیت، یا به بیان دیگر این که چه کسی از همه بیشتر آن خصوصیت را دارد، ربطی به عقیده ندارد. بحث برنامه بریتانیایی های بزرگ در واقع درباره این موضوع بود که بزرگی از چه تشکیل شده است، نه درباره خصوصیات مختلف نامزدهای برنامه.
گاهی می توانیم منظورمان را با کلماتی مبهم یا دوپهلو روشن کنیم، و در مورد اختلافی آشکار توضیح بدهیم ــ ما فقط منظور یکدیگر را درک نکرده بودیم. ولی گاهی چنین کاری امکانپذیر نیست. ما اغلب درباره خوب یا بد بودن غذاها با هم بحث می کنیم، به خصوص این بحث را با والدینمان در دوران کودکی داشته ایم. کلم دکمه ای به نظر من وحشتناک بود، و مادرم اصرار داشت که خوشمزه است. هیچ یک از ما نمی توانستیم معیار خوشمزه یا بدمزه بودن را در مورد کلم دکمه ای توضیح بدهیم. آیا خوشمزگی کلم دکمه ای به عقیده ارتباطی دارد؟
باز هم به نظر من نه به معنی واقعی کلمه. من نمی توانم با نظری که درباره کلم دکمه ای دارم آن را به چیزی وحشتناک تبدیل کنم یا مادرم با نظر مثبتش آن را به غذایی خوشمزه تبدیل کند، تنها به این دلیل که این باعث می شود کلم دکمه ای همزمان خوب یا وحشتناک باشد ــ و به این وسیله ابتدایی ترین قانون منطق یا به اصطلاح «عدم تناقض» نقض می شود. بلکه مسئله فقط این است که من این غذا را دوست ندارم و مادرم آن را دوست دارد؛ و همه داستان همین است. چیزی به نام خوشمزگی کلم دکمه ای وجود ندارد. این ماده غذایی خواص مختلفی دارد که باعث ایجاد مزه ای در دهان مادرم می شود که او آن را دوست دارد و باعث ایجاد مزه ای در دهان من می شود که آن را دوست ندارم. اختلافی هم وجود ندارد. اختلاف تنها زمانی ایجاد می شود که ما در مقابل آن واکنش نشان می دهیم: مادرم می گوید خوشمزه است و من می گویم وحشتناک است. این که شما کلم دکمه ای دوست دارید یا نه به ذائقه شما بستگی دارد، ولی خوشمزگی کلم دکمه ای به مسئله عقیده ارتباطی ندارد، چون در واقع هیچ چیز به عقاید افراد بستگی ندارد.
البته، کاربرد محاوره ای «مسئله عقیده» بی ضرر است. این موضوع تنها ثابت می کند که معیار روشنی وجود ندارد و همچنین نشان می دهد که شاید جز درباره معانی کلمات، احتمالاً هیچ اختلاف واقعی ای وجود ندارد. علت پرداختن من به این مسئله این بود که نباید اجازه دهید کاربرد محاوره ای مسائل عقیدتی این تصور را برای شما ایجاد کند که برخی واقعیات واقعا به مسئله عقیده ارتباط دارند: این که مسئله ای می تواند به صورتی که هست باشد، فقط به این دلیل که کسی در مورد آن این طور فکر می کند.

قربانیان

بارزترین نمونه «مغلطه اقتدار» عملی در دنیای مدرن، خطاناپذیر بودن باور عموم مردم است. مردم هم مانند شخصیت های مقتدر قدیمی بخش عمده ای از جایگاه دروغین کارشناسی شان را از طریق ترس به دست می آورند: در این مورد ترس از این که غیردموکراتیک به نظر برسد. مخالفت با مردم برای سیاستمداری که می خواهد انتخاب شود فقط بدشانسی محسوب نمی شود، بلکه همه آن را نوعی شکست اخلاقی تلقی می کنند. همچنین همین نوع ترس است که موجب می شود سایر مقامات مقتدر دنیای مدرن ما از جهالت نومیدانه خود فراتر روند.
هیچ کس نمی خواهد در مقابل قربانیان وقایع غمبار بی اعتنا به نظر برسد. وقتی مادری که فرزندش قربانی تجاوز شده است در کنفرانس خبری گریه کنان از مقامات می خواهد در مورد مردی که اخیرا بازداشت شده است بی درنگ مجازات مرگ را اِعمال کنند، توضیح نقاط ضعفِ مجازاتِ درخواست شده تنها از عهده قاضی های سرسخت و بی رحم ساخته است. با این حال، درد و رنج او نباید باعث شود خواسته اش در انظار دیگران به نظری کارشناسانه تبدیل شود. با وجود این، این امر همواره اتفاق می افتد.
دانش آموزی انگلیسی به نام لی بتس در سال ۱۹۹۵ بعد از مصرف اکستازی در یک مهمانی جان خود را از دست داد. از آن پس، در روزنامه ها در مقالاتی که درباره قانون آزادسازی مواد مخدر نوشته می شود، به واکنش خشمگینانه پدر آن دختر هم در خصوص این نظر اشاره می شود. چرا؟ چطور درد و رنج آقای بتس باعث شده است که او کارشناسی در زمینه تاثیرات قوانین مواد مخدر در بهداشت عمومی مردم، جنایت، و آزادی های فردی و از این قبیل مسائل شود؟ اگر این طور نیست، پس چرا ما باید به نظر او در این زمینه علاقه داشته باشیم؟
آقای بتس تنها کسی نیست که از طریق واقعه ای غمبار شهرت یافته است. نظر قربانیان تصادف راه آهن پدینگتون امروزه در تعیین سیاست های حمل و نقل عمومی در نظر گرفته می شوند، و پیشنهادهایی هم در این زمینه ارائه شده است که باید قربانیان جنایات را در محکومیت مجرمان دخالت دهند. شاید خبرنگاران و سیاستمدارانی که در تعیین سیاست ها دخالت دارند از این طریق می خواهند نشان دهند که واقعا قصد حمایت از قربانیان چنین حوادثی را دارند، ولی این ربطی به موضوع ندارد. درد و رنج کسی باعث نمی شود که او در زمینه ای خاص صاحب نظر شود. باور کردن آنچه قربانیان باور دارند شما را محق نمی سازد.
برعکس، تاثیرات درد و رنج ممکن است باعث خطایی نظام مند شود. مردم نظرشان را به کل دنیا تعمیم می دهند. کسانی که در حادثه قطار مجروح شده اند در برآورد احتمال تصادف قطار مبالغه می کنند. کسانی که یکی از فرزندانشان را بر اثر بیماری از دست داده اند همیشه نگران اند که نشانه های بیماری را در فرزندان دیگرشان هم مشاهده کنند. این در مورد افرادی که چنین اتفاقاتی برایشان رخ داده قابل درک است، ولی در مورد سیاست های حکومت صدق نمی کند.

تشخیص مغلطه اقتدار ساده است. از خودتان سوال کنید که آیا منبع اقتداری که پیشنهادی را ارائه کرده است، در این زمینه کارشناس است یا نه. اگر این طور نیست باید به جای این که فقط به گفته های او اکتفا کنید موضوع را باز کنید. عقیده او به تنهایی شاهدی بر صحت گفته های او نیست.
همچنین مراقب «سرایت نظرهای کارشناسی» هم باشید. این زمانی رخ می دهد که کسی را که قطعا در زمینه ای صاحب نظر است، به عنوان منبعی موثق در زمینه ای کاملاً متفاوت با تخصصش به شما معرفی می کنند. به نظر می رسد به نظرات اینشتین، هرچند در زمینه هایی کاملاً متفاوت با دنیای فیزیک، توجهی خاص می شود. از افراد بسیاری شنیده ام که اکثر ما فقط از ده درصد قابلیت های فکری مان استفاده می کنیم. وقتی از آن ها سوال می کنم که چرا باید چنین چیزی را باور کنم، می گویند چون اینشتین این طور گفته است. این که او چطور در جایگاهی قرار داشته است که بتواند چنین نظری بدهد برای کسی روشن نیست، ولی کسی نمی تواند منکر هوش فوق العاده او شود.
جبهه نگیرید. این نظر من است. اینشتین واقعا باهوش بود، ولی در مورد این که ما از چند درصد قابلیت های فکری مان استفاده می کنیم چیزی بیشتر از من و شما نمی دانست. تا جایی که من می دانم اکثر ما در حد محدودیت هایمان عمل می کنیم. و صِرفِ مخالفت من با اینشتین دلیل بر اشتباه بودن نظرم نیست.
نه مخالفت راه رسیدن به حقیقت است و نه دنباله روی و چاپلوسی.

نظرات کاربران درباره کتاب مغلطه

به نظرم جامع ترین کتابی که تا کنون در ایران در خصوص مغالطات منتشر شده، کتاب مغالطات علی اصغر خندان هست کتاب دیگه ای از همین مولف با عنوان منطق کاربردی هم هست که نصف بیشترش رو به معرفی مغالطات می پردازه، علاوه بر این ها کتاب هنر شفاف اندیشیدن هم می تونه مفید باشه...
در 4 ماه پیش توسط
ممنون از فیبیدو که میگه:”کتاب رو به قیمتش(ریالی)نبینید چون زندگی رو عوض میکنه” اما توضیحی نمیده که چرا وقتی که قیمت (ریالی) بی ارزشه،خودش دوبله میکنه قیمت کتابارو؟! این یه درس منطقی برای همه مشتری ها که بدونن اونایی که میگن قیمت ریال مهم نیست منظورشون اینه که برا شما مهم نباشه نه ما:دی
در 4 ماه پیش توسط
کتاب تست رو استفاده کردم خوب بود ولی متاسفانه کتاب کامل رو که خریدم تو فونتش مشکل داره و همه نوشته هاش علامت سوال اومده...
در 5 ماه پیش توسط
از مجموع نظرات بنظر میاد ترجمه خوبی نداره و از خریدش صرفنظر کردم . باشد که رستگار گردم
در 8 ماه پیش توسط
ترجمه کتاب بسیار ضعیف و ناخوشایند است.
در 9 ماه پیش توسط