فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بوی قیر‌داغ

نسخه الکترونیک کتاب بوی قیر‌داغ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بوی قیر‌داغ

صدای عجیب خرناس می‌آمد. انگار صد تا حیوان با هم بغُرند. میترا شیشه را بالا کشیده بود گوش‌هاش را گرفته بود و جیغ می‌کشید. الهام درِ داشبورد را باز کرد و چراغ‌قوه را برداشت. نورِ دایره‌ای را انداخت بیرون. فقط برف بود و سیاهی. صدای غرش‌ها قطع نمی‌شد. یک‌دفعه یکی‌شان را دید. چراغ‌قوه را خاموش کرد. دستش می‌لرزید. چراغ‌قوه افتاد کف ماشین. میترا ساکت شده بود. ناگهان پاش را از وسط صندلی‌ها رد کرد و خودش را کشید پشت فرمان.
«چرا این‌جوری می‌کنی؟»
میترا جواب نداد. قطره‌های اشک پشت‌سر هم روی گونه‌اش سُر می‌خوردند پایین می‌آمدند. الهام خم شد و دست کشید کف ماشین، چراغ‌قوه را پیدا کرد. مُچِ دستی که چراغ‌قوه را گرفته بود چنگ زد. روشنش کرد. نور لرزان دوباره حیوان را روشن کرد. انگار همان‌جا نشسته بود منتظر نور. نمی‌دانست چیست. مطمئن نبود گرگ است یا نه. نفس‌نفس می‌زد و زبان بیرون‌آمده‌اش مثل نبض تکان‌تکان می‌خورد. درست، مثل سیرک بود، حیوانی توی دایره‌ی نورانی و بقیه‌ی صحنه سیاه. یکی دیگر ایستاد توی نور. نفسش را با فشار بیرون داد. نور چراغ‌قوه را گرفت کف دستش. نور کف دستش را قرمز کرده بود.
«پس حمید؟ نادر؟»

ادامه...

  • ناشر: انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.68 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۹۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب بوی قیر‌داغ



بوی قیر داغ

علی اکبر حیدری





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



حیوان ها

میترا روی صندلی عقب جابه جا شد و با دنباله ی شال، بخار شیشه ی عقب را پاک کرد.
«هیچی معلوم نیست. کجان پس؟»
الهام برگشت و فرو رفت توی صندلی جلو. کف دست هاش را به هم مالید. کاش راه نیفتاده بودند نصف شبی. توی نور چراغ های جلو به بارشِ دانه های درشت برف نگاه کرد: تندتر شده بود. کاش آن ها را راه نینداخته بود دنبال خودشان؛ کاش نادر و حمید زودتر برمی گشتند توی ماشین.
«الهام، بخاری رو زیاد کن. دارم یخ می زنم.»
صدای به هم خوردن دندان های میترا را می شنید. خم شد جلو و توی نور کم رنگ چراغِ سقفی به درجه ی بخاری نگاه کرد.
«بیشتر نمی شه. آخرشه.»
«دارم یخ می زنم. مگه کجا افتاده این زنجیر چرخ؟»
«بدون زنجیر که نمی شه توی این برف قدم از قدم برداشت. بالاخره باید پیداش...»
ساکت شد و گوش کرد.
«صدای چیه؟»
میترا با کف دست کوبید روی قفل در.
«می گم صدای چیه؟»
الهام دستش را بالا آورد.
«ساکت باش، ببینم.»
بخار شیشه را پاک کرد و به سیاهی بیرون خیره شد. مطمئن بود که صدای زوزه شنیده؛ اما چه طور باید میترا را راضی می کرد ماشین را روی سرش نگذارد. نوک دماغش تیر می کشید از سرما. صدای دندان های میترا بیشتر شده بود.
«صدای زوزه ی گرگ بود؟»
بغض کرده و صداش خش افتاده بود.
«اون ها رو پاره پاره می کنن.»
کمی شیشه را پایین کشید و جیغ زد.
«نادر... حمید.»
چیزی محکم خورد به شیشه.
«بکش بالا شیشه رو.»
صدای عجیب خرناس می آمد. انگار صد تا حیوان با هم بغُرند. میترا شیشه را بالا کشیده بود گوش هاش را گرفته بود و جیغ می کشید. الهام درِ داشبورد را باز کرد و چراغ قوه را برداشت. نورِ دایره ای را انداخت بیرون. فقط برف بود و سیاهی. صدای غرش ها قطع نمی شد. یک دفعه یکی شان را دید. چراغ قوه را خاموش کرد. دستش می لرزید. چراغ قوه افتاد کف ماشین. میترا ساکت شده بود. ناگهان پاش را از وسط صندلی ها رد کرد و خودش را کشید پشت فرمان.
«چرا این جوری می کنی؟»
میترا جواب نداد. قطره های اشک پشت سر هم روی گونه اش سُر می خوردند پایین می آمدند. الهام خم شد و دست کشید کف ماشین، چراغ قوه را پیدا کرد. مُچِ دستی که چراغ قوه را گرفته بود چنگ زد. روشنش کرد. نور لرزان دوباره حیوان را روشن کرد. انگار همان جا نشسته بود منتظر نور. نمی دانست چیست. مطمئن نبود گرگ است یا نه. نفس نفس می زد و زبان بیرون آمده اش مثل نبض تکان تکان می خورد. درست، مثل سیرک بود، حیوانی توی دایره ی نورانی و بقیه ی صحنه سیاه. یکی دیگر ایستاد توی نور. نفسش را با فشار بیرون داد. نور چراغ قوه را گرفت کف دستش. نور کف دستش را قرمز کرده بود.
«پس حمید؟ نادر؟»
چرخید طرف میترا. نگاهش نمی کرد. خیره شده بود به پشت سرش. حتماً حیوان ها را دیده بود. ماشین چندبار تکان خورد، انگار خودشان را می کوبیدند به ماشین. میترا دودستی چنگ زد به فرمان. صداشان از همه جا می آمد: از جلو، از عقب، از میان لاستیک پنجره ها، از درز درها. میترا دوباره جیغ می کشید. الهام فقط نگاهش می کرد. می خواست بگوید که خفه شود، که صداش را ببرد؛ اما نمی توانست. پس به سر حمید و نادر چه آمده بود؟ ته دلش می سوخت. چه قدر حمید گفته بود که خودشان دوتایی بروند. کاش گوش داده بود به حرفش. اگر دوتایی آمده بودند، حمید هم آن حرف ها را به نادر نمی زد. شاید فقط به خودش می گفت و او هر طور بود موضوع را راست وریس می کرد و کار به آن حرف ها نمی کشید. چشم هاش را بست. چه قدر نادر گفته بود توی این برف دیوانگی است زدن به جاده. دیوانگی وقتی شروع شده بود که فکر کرده بودند حمید متوجه چیزی نمی شود. چشم هاش را باز کرد. میترا دنده را عوض کرد و پاش را گذاشت روی گاز. ماشین از جا کنده شد. الهام بازوی میترا را محکم گرفت.
«دیوونه شدی؟ کجا می ری؟»
یک لحظه چرخ سمت میترا، انگار که برود روی چیزی، بلند شد و دوباره افتاد روی جاده. صدای زوزه ی بلندی آمد. میترا کوبید روی ترمز. ماشین کمی لیز خورد. میترا نفس نفس می زد. صدای زوزه قطع نمی شد. با تمام زوزه هایی که همراهی اش می کردند فرق می کرد. میترا گوش هاش را گرفت و پیشانی اش را گذاشت روی بوق. الهام نور را انداخت روی شیشه ی عقب. برف تا میانه های شیشه نشسته بود و بقیه فقط سیاهی. زیرلب، زمزمه کرد. سال ها بود دعا نکرده بود. یادش رفته بود اصلاً. گاهی که از تلویزیون، آدم ها را می دید که اشک می ریختند و زیرلب زمزمه می کردند خنده اش می گرفت؛ اما حالا دلش می خواست چنگ بزند به چیزی؛ که حمید و نادر آن بیرون گیر حیوان ها نیفتاده باشند. می دانست غیرممکن است ولی تنها دل خوشی اش زمزمه کردن بود، که همیشه راهی هست برای نجات. صدای حیوان ها کمتر شده بود. میترا سرش را از روی فرمان برداشت. الهام سر چرخاند. صدای بوق هنوز توی گوشش بود. میترا کمی شیشه را پایین داد و حمید و نادر را جیغ کشید. الهام هم سرش را جلو برد و همراهش شد. چه قدر دور شده بودند از ماشین؟ می شد که جایی پنهان شده باشند و حیوان ها ندیده باشندشان؟ چه قدر حمید تعریف می کرد از بیرون رفتن با پدربزرگش؛ که اگر خلاف مسیر باد باشی، حیوان نمی تواند بفهمد نزدیکش می شوی و چه قدر نادر زیرلب می خندید وقتی حمید از تفنگ شکاری پدربزرگش تعریف می کرد. نور شدید افتاد توی ماشین. الهام دستش را سایه بان چشم ها کرد. دو دایره ی نور، توی شیشه ی عقب، بزرگ و بزرگ تر می شدند. صدای بوقِ شیپوری، اول، کوتاه و بعد، بلند و یک نواخت شد. میترا ضامن قفل را کشید بالا.
«نجات پیدا کردیم.»
الهام دستش را کشید.
«حیوون ها.»
میترا روی صندلی جابه جا شد. فلاشر را زد و دستش را گذاشت روی بوق. صدای بوق شیپوری قطع شد.
«دستت رو بردار از روی اون لعنتی.»
دیگر فقط صدای غرش موتور ماشین عقبی می آمد. چند ضربه خورد به شیشه ی طرف میترا و چشم های پنهان شده زیر ابروهای پرپشت و سبیل های آویزان از کنار لب ها کنار شیشه پیدا شد. میترا دکمه ی روی در را فشار داد. سرما و کوران برف از لای شیشه ریخت توی ماشین.
«چی کار می کنین وسط جاده نصف شبی؟ راه رو بند آوردین. راه بیفتین.»
«شوه...»
میترا زار زد. الهام مشتش را گرفت جلو دهانش و چند بار سرفه کرد. یک دفعه انگار راه گلوش بسته شده بود.
«بیرون... بیرون پر از... حیوونه.»
مرد در عقب را باز کرد و سوار شد. پاهاش به سختی پشت صندلی جلو جا گرفت. کلاه پوستی بزرگش را از سرش برداشت.
«نترسین. نزدیک ماشین روشن نمی شن. ما مجبوریم سوخت ببریم. شما چرا توی این بوران راه افتادین توی جاده؟ دو تا زن تنها!»
گریه میترا انگار تمامی نداشت.
«شوهرهامون بیرون موندن.»
«کجا یعنی؟»
با انگشت به سیاهی پشت شیشه ها اشاره کرد.
«بیرونِ ماشین؟»
الهام سر تکان داد. دلش می خواست مثل میترا زار می زد. سرفه اش قطع نمی شد. مرد در را باز کرد.
«توی جاده ی پر از حیوان؟»
پیاده شد. الهام در را باز کرد. میترا سرشانه ی پالتوش را چنگ زد. الهام دستش را پس زد و پیاده شد. برف با سرعت می آمد. مرد می رفت طرف کامیون. الهام دنبالش راه افتاد. پاهاش فرو می رفت توی برف تازه. ایستاد پای درِ نیمه باز کامیون. مرد ایستاده بود روی رکاب و دولا شده بود و داشت پشت صندلی را می گشت. صدای فریاد گنگ میترا می آمد که نادر و حمید را صدا می زد. پس آن همه فریادی که زده بودند بی اثر بود. صداشان تا چند متری هم نمی رفت. مگر زنجیر چرخ چه قدر دورتر افتاده بود؟ چه قدر گذشته بود از وقتی مردها رفته بودند پایین؟ مرد از رکاب پایین پرید. چراغ قوه ی بزرگ توی دستش را روشن کرد و نورش را انداخت توی صورت الهام. الهام کف دستش را گرفت جلو نور و از پشت دستش سرک کشید.
«رفتن دنبال زنجیر چرخ.»
مرد کلاه پوستی سفید را جابه جا کرد و گوشش را جلو آورد.
«چی؟»
الهام یک قدم جلو رفت و کنار گوش مرد فریاد زد.
«زنجیر چرخ پاره شد. رفتن پیداش کنن.»
«فکر کردم تَنگ شون گرفته بوده رفتن خودشون رو راحت کنن.»
چراغ قوه را چرخاند و به عقب کامیون نگاه کرد.
«توی جاده ندیدم شون. چه قدر بدون زنجیر راه اومدین؟»
الهام دست کشید روی صورتش تا دانه های برف را پاک کند.
«تا پاره شد، فهمیدیم. حمید زیاد توی برف می اومد این طرف ها. فقط وقتی پیاده شدن، ما یه چند متری با ماشین اومدیم جلو.»
«پس بذار من برم عقب. شاید جای پایی، چیزی، پیدا کردیم.»
مرد دست گرفت به دستگیره ی کنار در و خودش را بالا کشید. میترا سرش را از پنجره بیرون آورده بود و نادر را صدا می زد. صداش آهسته تر شده بود. دنده ی کامیون صدای بلندی کرد و کامیون کم کم عقب کشید. الهام لکه ی بزرگ خون را روی برف ها دید. دوید جلو. صدای خِرت خِرت پشت سر هم از کامیون آمد. مرد پرید پایین. لکه ی خون کشیده شده بود روی برف ها. چند قدم آن طرف تر حیوان افتاده بود. مرد پاهاش را گرفت کشید توی نور چراغ های کامیون. صدای جیغ آمد. نیمی از صورت میترا از شیشه ی عقب معلوم بود. مرد زانو زد کنار حیوان.
«ما زدیم بهش. از روش رد شدیم.»
«گرگه.»
الهام روی پاهاش نشست. مرد دست کشید زیر گلوی گرگ.
«جای دندون روی گلوشه. صدای کامیون رو که شنیدن، می خواستن با خودشون ببرن، ولی فرصت نشده.»
الهام به پوزه ی خُردشده و دندان های ردیف گرگ نگاه کرد. مرد بلند شد.
«بعید می دونم کسی از دست شون جون سالم در ببره. ببین چه قدر گرسنه بودن که نزدیک ماشین روشن شدن! بهتره بیاین من برسونم تون یه جایی.»
«یعنی چی؟»
صورت مرد توی نور شدید، سفید شده بود.
«فکر می کنی توی این سرما، توی این کوه و کمر، کسی می تونه از دست گرگ فرار کنه؟ وقتی گفتین جاده پر از حیوونه، فکر کردم فقط صداشون رو شنیدین. ولی اون ها تا نزدیک ماشین تون اومدن.»
الهام این طرف و آن طرف را نگاه کرد.
«یعنی ول شون کنیم بریم؟ یعنی ول شون کنیم که اگه از دست گرگ ها خلاص شدن، توی سرما یخ بزنن؟»
مرد چند لحظه نگاهش کرد. شانه هاش را بالا انداخت رفت طرف ماشین. الهام دوید دنبالش.
«خواهش می کنم نرو. کمک مون کن.»
مرد چرخید و صورتش را تا جلو صورت الهام پایین آورد.
«من یه عمره توی این جاده می آم و می رم. می دونم که چی می گم.»
ته دل الهام لرزید. اگر می رفت؟ اگر قبول نمی کرد دنبال شان بگردند؟
«کمک کن پیداشون کنیم. حتماً یه جایی، پشت تپه ی برفی، از ترس گرگ ها قایم شدن.»
مرد فقط نگاهش می کرد.
چه طور می توانست راضی اش کند؟ توی چشم هاش اطمینان بود. یعنی نادر و حمید؟ یعنی گرگ ها؟ بغضش ترکید. دنباله ی شال را کشید روی صورتش. اشک ها گرم بودند. گونه هاش را می سوزاندند. از فکر سر شب که خوش گذرانی روزهای بعد در ویلا بود، رسیده بود به این جا، به ازدست دادن نادر و حمید. چند وقت بود این طور گریه نکرده بود؟ که کسی نبود دست بکشد روی موهاش و سرش را بگذارد روی شانه هاش؟ شال را کنار زد. مرد همین طور زُل زده بود. چه قدر آدم ها فرق می کردند با هم. خیلی ها بودند که آرزو می کردند یک کار کوچک برایش انجام دهند. آن وقت این، این...
«چرا ایستادی بِروبِر به من نگاه می کنی؟ خوشت می آد التماست کنم؟ نمی کنم. خودم دنبال شون می گردم.»
چراغ قوه را از دست مرد کشید و رفت طرف کنار جاده، همان جا که گرگ افتاده بود؛ اما نمی توانست جلو گریه اش را بگیرد. اشک ها همین طور پشت سر هم پایین می آمدند. حتا جرات نداشت نور را بیندازد روی حیوان. صدای غرش شان را از دور می شنید. حتماً همین دور و اطراف انتظارش را می کشیدند.
«وایسا یه چیزی درست کنیم نیان طرف مون.»
برنگشت. نمی خواست مرد صورتش را ببیند. یادش نمی آمد تابه حال از شنیدن صدایی این قدر خوشحال شده باشد. با پشت دست صورتش را پاک کرد. دوید طرف کامیون. مرد از رکاب بالا رفته بود و دوباره سرش را فرو کرده بود پشت صندلی. الهام نور را انداخت روی دست هاش. مرد کمی خرت وپرت ها را جلووعقب کرد، از میان شان پارچه ای بیرون کشید و پایین پرید. پارچه ی بزرگ سفید را پیچید سر چوب دست قطوری که توی دست دیگرش بود. صورتش توی نور چراغِ قرمزِ کنارِ درِ کامیون ترسناک شده بود، انگار یک مشت خون پاشیده باشد توی صورتش. دنباله ی پارچه را تاب داد و بالای چوب دست جمع کرد.
«نگه اش دار یه چیزی پیدا کنم سفتش کنیم.»
الهام دستش را پس زد. شال را از روی سرش پایین انداخت و کش پشت موها را کشید. موها پخش شد روی شانه هاش. مرد خیره اش شده بود. کش را چپ وراست انداخت دور پارچه. مرد سر گلوله شده ی پارچه را چندبار چِلاند و چوب دست را زد زیر بغلش.
«نور رو بنداز این جا.»
با دو دست درِ باک کامیون را گرفت و زور زد. در را چرخاند و گذاشتش بالای باک. سر چوب دست را کرد توی باک و بیرون کشید. بوی گازوییل زد زیر دماغ الهام.
«فندک که نداری؟»
منتظر جواب الهام نماند. چوب دست را گذاشت توی دست هاش. رفت پشت فرمان و برگشت.
«صاف بگیرش جلو. دور بگیر از خودت.»
فندک را گرفت زیر پارچه که گازوییل قطره قطره از زیرش می چکید و برف را سوراخ سوراخ می کرد. پارچه گُر گرفت. الهام چوب دستِ روشن را دورتر نگه داشت.
«شد یه مشعل درست وحسابی.»
مشعل را گرفت.
«بریم ببینیم چی پیدا می کنیم. تا این خاموش نشده، باید برگشته باشیم و الا، یه عده ای باید بیان دنبال ما بگردن.»
دست وپای الهام کرخت شده بود. حال لبخندزدن نداشت. اگر نادر و حمید سالم بودند، حالا که گرگ ها دور شده بودند، باید خودشان را نشان می دادند. حق با مرد بود. حق با مرد بود؟ دوباره شروع کرد زیرلب زمزمه کردن. دوید دنبال مرد. اگر سالم برمی گشتند، دیگر کاری به کار نادر نداشت. حالا که حمید و نادر به جان هم افتاده بودند؟ حمید داد زده بود که می دانم شما دوتایی دارید چه غلطی می کنید. نادر اول چیزی نگفته بود، ولی بعد که صدای حمید بلند و بلندتر شده بود، جوابش را داده بود. فکرش را نمی کرد حمید تا این جاهای کار را بداند. اما خودش چه کار کرده بود؟ فقط لم داده بود روی صندلی و گذاشته بود حمید هرچه می خواهد به نادر بگوید و نادر جوابش را بدهد.
«من... من چی؟»
میترا سرش را از پنجره رد کرده بود و جیغ می کشید. زیر صداش خس خس بود.
«یالا.»
میترا پیاده شد و دوید. سکندری خورد و به زور خودش را سرپا نگه داشت. مرد با پا لاشه ی گرگ را کنار زد. میترا صورتش را برگرداند.
«نور بنداز ببینیم جاپا پیدا می کنیم.»
سوراخ های زیادی روی زمین بود که کم کم با برف پُر می شدند.
«بیایین از این ور.»
مرد جلو راه افتاد. میترا دست انداخت دور دست الهام. چرا ولش نمی کرد؟ تنهاش نمی گذاشت؟ این همه سال از دبیرستان دنبالش راه افتاده بود؛ این همه سال مجبور بود خرکشش کند دنبال خودش. این چند ماهه هم که دائم باید زاغ سیاهِ رفت وآمدش را چوب می زد که مبادا خانم شامه اش خوب کار کند. ناگهان تا ران رفت توی برف. جیغ کشید.
«دستم رو ول کن.»
میترا عقب کشید. مرد مچش را گرفت و به یک تکان بیرونش کشید. برف لعنتی هم خیال ایستادن نداشت. دیگر حالش به هم می خورد از خیسی و سردی. آن همه برف بازی و آدم برفی ساختن و بستنی خوردن زیر این لعنتی حالا تبدیل شده بود به این وضعیت لجن.
«خوبی؟»
میترا خم شده بود و برف های چسبیده به شلوار جینش را پاک می کرد.
«نمی فهمی نباید پاک کنی؟ الان دوباره تا گردن می ریم توی برف، توی این لعنتی.»
چنگ زد به برف ها و پرت کرد توی صورت میترا. میترا چیزی نگفت.
«سبک، راه بیایین. تندترم بیایین که گیر نکنین توی برف.»
صدای زوزه می آمد و غرش. چرا دنبال جاپای حیوان ها راه افتاده بودند؟ باید دنبال جاپای نادر و حمید می گشتند. پس مرد داشت دنبال حرف خودش می رفت. می شد که وقتی برمی گشتند، مردها توی ماشین منتظرشان باشند؟ که عصبانی شده باشند و سرشان داد بکشند که چرا دنبال مرد راه افتاده بودند و رفته بودند توی جاده ی پر از حیوان؟ رسیدند به بالای سینه کش کنار جاده. آن طرف تر برف بود و برف. مرد مشعل را بالا گرفت. الهام نگاهش کرد. نور مشعل دماغ و دهانش را کش می آورد. مرد مشعل را کنار گرفت و چراغ قوه را از دستش چنگ زد. درست جلو پاشان رنگ برف تکه تکه سیاه شده بود و یک دستی اش به هم خورده بود. مرد نور را چرخاند روی زمین.
«برگردیم.»
برگردیم؟ برف لَک شده یعنی، یعنی..؟ چند قدم رفت جلو. ایستاد وسط دایره ای که مرد چراغ قوه را می چرخاند. زانو زد روی زمین. با کف دست ها برف جمع کرد و بالا آورد. توی نور، سفیدی قرمز شده بود، قرمز. جیغ کشید و جیغ کشید. میترا خشکش زده بود. الهام برف های دورتادورش را هم زد. دستش خورد به چیزی. برف ها را کنار زد.
«چراغ قوه، چراغ قوه رو بنداز.»
مرد چراغ قوه را پرت کرد. الهام دستش را گرفت جلو نورِ کش آمده ی روی برف ها. سگک کمربند بود. خم شد روی برف ها، چاردست وپا. زانوهاش کمی نِشست کرد توی برف. دست کشید روی پستی و بلندی مارک سگک. خودش برای نادر خریده بود. ضجه زد. میترا دوید و خودش را انداخت روی الهام. نشست روی سینه اش و سگک را به زور از توی چنگش بیرون کشید و با دست دیگر چند بار محکم زد توی صورتش.
«تو باعث شدی. تو باعث شدی.»
مرد دوید دست انداخت زیر بازوی میترا و کنارش کشید. الهام نشست و به میترا نگاه کرد. بخار دهان میترا به سرعت توی هوا پخش می شد. الهام بینی اش را بالا کشید و با پشت دست صورتش را پاک کرد. همه ی تقصیرها هم به گردن او نبود. اول از همه، حمید بود که پایش را کرد توی یک کفش که برویم ویلا. میترا بلند شد و دوباره حمله کرد طرفش.
«تو باعث شدی گیر گرگ ها بیفتن.»
مرد پا جلو گذاشت و با یک دست از پشت میترا را بغل گرفت. میترا جیغ کشید.
«ولم کن. دستت رو بکش کثافت.»
مرد انداختش روی زمین.
«تو باعث شدی به جون هم بیفتن.»
اشک هاش دوباره سرازیر شدند.
«حمید چند بار زنگ زد. گفت چند وقتی هست مثل قبل نیستی. بهش گفتم که نمی دونم. نه، مثل همیشه است. اما اون بهتر فهمیده بود. بهتر فهمیده بود که تو چه حیوونی هستی. وقتی زنگ زدی گفتی بریم ویلا، فکر کردم حرف زده این، خوب شده ای... خوب شده این. اما وقتی حمید اون حرف ها رو به نادر زد و تو فقط نشستی گوش کردی، فهمیدم که درست می گه. هر دو تا آشغالین، هم تو، هم اون نادر کثافت.»
سگک را پرت کرد طرف الهام.
«بیا، بگیر. همین مونده ازش.»
الهام به سگک نگاه کرد. چه حالی داشتند وقتی گیر گرگ ها افتاده بودند؟ صدای غرش شان را شنیده بودند یا گرگ ها بی هوا دوره شان کرده بودند؟ درد دندانِ تیز توی گوشت چه طور بود؟ کدام یکی اول تمام کرده بود؟ حمید چی را می خواست راست وریس کند که گفته بود برویم ویلا؟ کاش زودتر همه چیز را به حمید گفته بود. به مرد و مشعل کوتاه شده نگاه کرد که همان طور ایستاده بود میان شان. مرد خم شد و چراغ قوه را از روی زمین برداشت و راه افتاد.
«برگردیم تا این خاموش نشده.»
نمی خواست بلند شود؛ نمی خواست برگردد توی ماشین و زار بزند و فکر کند به نادر، به حمید. صدای غرش حیوان ها بلندتر شده بود، انگار همین گوشه وکنار انتظارشان را می کشیدند.

نظرات کاربران
درباره کتاب بوی قیر‌داغ

عالی بود.سپاس گذارم
در 2 سال پیش توسط