فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مجموعه اشعار انوری

نسخه الکترونیک کتاب مجموعه اشعار انوری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب مجموعه اشعار انوری

بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
چو ما را یک نفس باشد نباشی یک نفس ما را

ز عشقت گرچه با دردیم و در هجرانت اندر غم
وز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو بس ما را

کم از یک دم زدن ما را اگر در دیده خواب آید
غم عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را

لبت چون چشمهٔ نوش است و ما اندر هوس مانده
که بر وصل لبت یک روز باشد دسترس ما را

به آب چشمهٔ حیوان حیاتی انوری را ده
که اندر آتش عشقت بکشتی زین هوس ما را

ادامه...
  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مجموعه اشعار انوری

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۶ - در مدح عزیزالدین طغرائی

خرد را دوش می گفتم که ای اکسیر دانایی
همت بی مغز هشیاری همت بی دیده بینایی

چه گویی در وجود آن کیست کو شایستگی دارد
که تو با آب روی خویش خاک پای او شایی

کسی کاندر جهان بی هیچ استکمال از غیری
جهانی کامل آمد خود به استقلال و تنهایی

زمان در امتثال امر و نهی او چنان واله
که ممکن نیست در تعجیل او گنج شکیبایی

زمین در احتمال بار حلم او چنان عاجز
که صد منزل هزیمت شد از آن سوی توانایی

در آمد شد به چین دامن همت فرو رفته
غبار نیستی پذرفتن از گردون مینایی

چنان عالی نهاد آمد ز رفعت پایهٔ قدرش
که گردونیست بیرون از نهم گردون خضرایی

نظام عالم از تایید قدر او پدید آمد
وگرنه غوطه دادستی جهان را موج رسوایی

ز حسن یوسف آرایش به مصر چرخ چارم در
دل خورشید با یک خانمان درد زلیخایی

به جذب همت ار دور زمان را باز گرداند
کند امروز بر عکس توالی باز فردایی

گر از حزمش قضا سدی کشیدی بر جهان شامل
نکردی روزگار اندر حریمش عمر فرسایی

وگر بر آسمان حلمش به حشمت سایه افکندی
زمان را دست بودی بر زمین در پای بر جایی

حریم حرمتش در ایمنی آن خاصیت دارد
که از روی تقرب گر به خاکش رخ بیالایی

به خاک پای او یعنی ردای گردن گردون
که از ننگ تصرف کردن گردون برآسایی

هوا با آب گفتا گرد خیل موکب او شو
اگر خواهی که چون آتش سراندر آسمان سایی

بهار دولت او آن هوای معتدل دارد
که گردون خرف را تازه کرد ایام برنایی

به دست آرد ضمیرش ز آفرینش نسخهٔ روشن
اگر یک لحظه در خلوت سرای فکرتش آیی

نه از موجست قلزم را شبانروزی تب لرزه
ز طبع اوست تا چون می کند کانی و دریایی

ز بس کز غصهٔ طبعش تفکر می کند شبها
شدست اندر عروق لجهٔ او ماده سودایی

ببیند بی نظر نرگس بگوید بی لغت سوسن
اگر طبعش بیاموزد صبا را عالم آرایی

اگرنه فضلهٔ طبعش جهان را چاشنی بودی
صبا در نقش بستان کی زدی نیرنگ زیبایی

چو نیسان گر کنار خاک پرگوهر کند شاید
چو سوسن محض آزادی نه چون گل عین رعنایی

زنطقش در خوی خجلت روان صاحب وصابی
ز دستش در طی نسیان رسوم حاتم طایی

قضا هر ساعتی با دست او گوید نه تو گفتی
که در بخشش نه دینی مطلبی دارم نه دنیایی

ولیکن در کرم واجب بود درویش بخشودن
چو کان درویش گشت از تو چرا بر وی نبخشایی

چو این اوصاف نیکو حصر کردم با خرد گفتم
برین دعوی که برخیزد درین معنی چه فرمایی

خرد زان طیره گشت الحق مرا گفتا که با من هم
به گز مهتاب پیمایی به گل خورشیداندایی

عجب تر اینکه می دانی و می دانی که می دانم
پسم هر ساعتی گویی نشانی باز ننمایی

گرم باور نمی داری نمایم چون که بنمایم
عزیزالدین طغرایی عزیزالدین طغرایی

الا تا گاه درگاهش بود گاهی در افزایش
ذراغ روز و شب همواره در تاریخ پیمایی

از آن کاهش نصیب دشمنش جان کاستن بادا
وزان افزایش او را تا قیامت زینت افزایی

به هر کاری که روی آورده خصمش گفته نومیدی
ترا این کار برناید تو با این کار برنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۷ - در مدح سلیمان شاه

ای ملک ترا عرصهٔ عالم سرکویی
از ملک تو تا ملک سلیمان سرمویی

بی موکب جاه تو فلک بیهده تازی
با حجت عدل تو ستم بیهده گویی

خاقانت نخوام که سزاوار خطابت
حرفی نستد هیچ زبانی ز گلویی

تو سایهٔ یزدانی و بی حکم تو کس را
از سایهٔ خورشید نه رنگی و نه بویی

مهدی جهانی تو که دجال حوادث
از حال به حالی شده وز خوی به خویی

جز در جهت بارهٔ عدل تو نیفتد
هرکس که اشارت کند امروز به سویی

جز رحمت و انصاف تو هم خانه نیابند
هر صادر و وارد که درآیند به کویی

جستند و ز کان تو برآمد گهر ملک
آری نرسد ملک به هر گمشده جویی

بدخواه تو خود را به بزرگی چو تو داند
لیکن مثلست آنکه چناری و کدویی

در نسبت فرمان تو هستند عناصر
چون چار عیال آمده در طاعت شویی

بی رای تو خورشید نتابد غم او خور
کو نیز در این کوکبه دارد تک و پویی

با دست تو گر ابر نبارد کم او گیر
جایی که تو باشی که کند یاد چنویی

گفتم که جهان جمله چو گوییست به صورت
گفتند حدیثیست محال از همه رویی

المنه لله که همی بینمش امروز
اندر خم چوگان مراد تو چو گویی

نصرت به لب چشمهٔ شمشیر تو بگذشت
آن کرده ز خون حاصل هر معرکه جویی

سقای سر کوی امل خصم ترا دید
فریاد برآورد که سنگی و سبویی

ای خصم ترا حادثه چون سایه ملازم
آن رنگ نیابد به از آن هیچ رکویی

حال بد بدخواه تو مانند پیازیست
مویی نبرد در مزه توییش به تویی

تا هست فلک باعث نرمی و درشتی
تا هست شب آبستن زشتی و نکویی

در ملک تو اوراد زبانها همه این باد
کای ملک ترا عرصهٔ عالم سر کویی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۸

ای خداوندی که مقصود بنی آدم تویی
کارساز دولت و فرمان ده عالم تویی

آفرینش خاتمی آمد در انگشت قضا
گر جهان داند وگرنه نقش این خاتم تویی

ماتم سنجر اگر قتل ملکشه تازه کرد
ای ملکشاه معظم سور آن ماتم تویی

ملک مشرق گر ترا شد ملک مغرب هم تراست
شاه ایران گر تویی دارای توران هم تویی

هرکه دارد از تو دارد اسم و رسم خسروی
شاه اعظم شان تست و خسرو اعظم تویی

مور و مار و مرغ و ماهی جمله در حکم تواند
گم مکن انگشتری کاکنون بجای جم تویی

یوسف و موسی و عیسی نیستی لیک از ملوک
شاه یوسف روی و موسی دست و عیسی دم تویی

حمله بی شرک پذیری جمله بی منت دهی
خسروا در یک قبا صد رستم و حاتم تویی

پادشاه نسل آدم تا جهان باشد تو باش
زانکه اهل پادشاهی از بنی آدم تویی

فایض است از رایت و از پرچمت صبح و سحر
آنکه او را صبح رایت وز سحر پرچم تویی

غزل شمارهٔ ۳۱۲

ناز از اندازه بیرون می کنی
وز جگر خوردن دلم خون می کنی

هرچه من از سرکشی کم می کنم
در کله داری تو افزون می کنی

ماه رخسارت نه بس در میغ هجر
نیز با این جور گردون می کنی

چون به یک نوع از جفا تن دردهیم
تازه صد نوع دگرگون می کنی

اینت دستی کاندرین بازی تراست
نیک خار از پای بیرون می کنی

هر زمان گویی که من نیک آورم
این سخن باری بگو چون می کنی

در حساب انوری هرگز نبود
کز تو این آید که اکنون می کنی

غزل شمارهٔ ۳۱۳

باز آهنگ بلایی می کنی
قصد جان مبتلایی می کنی

با وفاداری که دربند تو شد
هر زمان قصد جفایی می کنی

کی شود واقف کسی بر طبع تو
زانکه طرفه شکلهایی می کنی

گه گهی گر می کنی ما را طلب
آن نه از دل از ریایی می کنی

کیمیای وصل تو ناید به دست
زانکه هر دم کیمیایی می کنی

هست هم چیزی درین زیر گلیم
یا مرا طال بقایی می کنی

گردی از عشاق کشتن شادمان
راست پنداری غزایی می کنی

غزل شمارهٔ ۳۱۴

دوستا گر دوستی گر دشمنی
جان شیرین و جهان روشنی

در سر کار تو کردم دین و دل
انده جانست وان در می زنی

برنیارم سر گرم در سرزنش
ساعتی صد بار در پای افکنی

تا همی دانی که در کار توام
رغم را پیوسته در خون منی

چند گویی خونت اندر گردنت
بس به سر بیرون مشو گر کردنی

با منت چندین چه باید کارزار
چون مصاف من ببوسی بشکنی

چون فلک با انوری توسن نگشت
مردمی کن درگذر زین توسنی

غزل شمارهٔ ۳۱۵

در حسن قرین نوبهار آیی
در جور نظیر روزگار آیی

چون شاخ زمانه ای که هر ساعت
از رنگ دگر همی بیارایی

هر وعده که بود در میان آمد
ماند آنکه تو باز در کنار آیی

در کار تو می فروشود روزم
آخر تو چه روز را به کار آیی

گویی به سرم که از تو برگردم
تا با سر نالهای زار آیی

سوگند مخور که من ترا دانم
دانم که به قول استوار آیی

گر عشق ز انوری درآموزی
حقا که به کفر یار غار آیی

غزل شمارهٔ ۳۱۶

این همه چابکی و زیبایی
این چنین از کجا همی آیی

چون مه چارده به نیکویی
چون بت آزری به زیبایی

مه نخوانم ترا معاذالله
مه نهانست تا به پیدایی

ماه سرد و ترست و رنگ آمیز
شب دو و بی قرار و هرجایی

کی توان کردنت همی مانند
که تو خورشید عالم آرایی

غزل شمارهٔ ۳۱۷

ای همه دلبری و زیبایی
بر دلم هیچ می نبخشایی

دل مسکین فدای رنج تو باد
شاید اندی که تو برآسایی

ای سرم را ز دیده لایق تر
خونم از دیده چند پالایی

کارم از دست چرخ پرگرهست
چرخ را دستبرد ننمایی

گر بخواهی به حکم یک فرمان
گره هفت چرخ بگشایی

دل به تو دادم و دهم جان نیز
انوری را دگر چه فرمایی

غزل شمارهٔ ۳۱۸

خه مرحبا و اهلا آخر تو خود کجایی
احوال ما نپرسی نزدیک ما نیایی

ما خود نمی شویمت در روی اگرنه آخر
سهلست اینکه گه گه رویی بما نمایی

بی خرده راست خواهی گرچه خوشت نیاید
بدخوی خوبرویی بیگانه آشنایی

گفتم غمت بکشتم گفتا چه زهره دارد
غم آن قدر نداند کاخر تو آن مایی

الحق جواب شافی اینک چنینت خواهم
دادی به یک حدیثم از دست غم رهایی

گویی بدان میارم کز بد بتر کنم من
من زین سخن نه لنگم تو با که در کجایی

نه برگ این ندارم هان خیر می چگویی
نی دست آن نداری هین زود می چه پایی

گر انوری نباشد کم گیر تیره روزی
تو کار خویش می کن ای جان و روشنایی

غزل شمارهٔ ۳۱۹

ای روی تو آیت نکویی
حسن تو کمال خوبرویی

راتب شده عالم کهن را
هردم ز تو فتنه ای به نویی

معروف لبت به تنگ باری
چونان که دلت به تنگ خویی

بردی دل و در کمین جانی
یارب تو از این همه چه جویی

گویی شب وصل با تو گویم
الحق تو کنی خود آنچه گویی

در کوی غمت به جان رسیدم
گفتم تو کجا و در چه کویی

گفتا بدو روزه غیبت آخر
تا چند ز یک سخن که گویی

من هم به جوار زلف آنم
کز عشوه تو در جوال اویی

غزل شمارهٔ ۳۲۰

ای خوبتر ز خوبی نیکوتر از نکویی
بدخو چرا شدستی آخر مرا نگویی

در نیکویی تمامی در بدخویی بغایت
یارب چه چشم زخمست خوبیت را نکویی

گه دوستی نمایی گه دشمنی فزایی
بیگانه آشنایی بدخوی خوبرویی

گیرم که برگرفتی دست عنایت از من
هر ساعتی بخونم دست جفا چه شویی

جرمم نهی و گویی دارم هزار دیگر
ای زودسیر دیرست تا تو بهانه جویی

غزل شمارهٔ ۳۲۱

قرطه بگشای و زمانی بنشین بیش مگوی
روی بنمای که امروز چنین دارد روی

در عذر و گره موی ببند و بگشای
که پذیرای گره شد تنم از مویه چو موی

ای شده پای دلم آبله در جستن تو
چون به دست آمدیم دل بنه و جست مجوی

سنگ عشق تو چو بشکست سبوی دل من
باز باید زدن آخر بهم این سنگ و سبوی

انوری پای نخواهد ز گل عشق تو شست
گر تو زو دست بشویی چه کنم دست بشوی

شمارهٔ ۴۸۰

هر آنگه که چون من نیایم نخوانی
چنان باشد ایدون که آیم برانی

نخوانی مرا چون نخوانی کسی را
که مدح تو خواند چو او را بخوانی

کرا همسر خویش چون من گزینی
کرا همبر خویش چون من نشانی

ندیمی مرا زیبد از بهر آن را
که آداب آن نیک دانم تو دانی

اگر نامه باید نوشتن نویسم
به کلک و بنان دیبهٔ خسروانی

وگر شعر خواهی که گویم بگویم
هم از گفتهٔ خود هم از باستانی

وگر نرد و شطرنج خواهی ببازم
حریفانه سحر حلال از روانی

وگر هزل خواهی سبک روح باشم
نباشد ز من بر تو بیم گرانی

ز مطرب غزل آرزو در نخواهم
نگویم فلانی دگر یا همانی

نه چشمم چراگه کند روی ساقی
نه گوشم بدزدد حدیث نهانی

معربد نباشم که نیکو نباشد
که می را بود جز خرد قهرمانی

یکی کم خورم خوش روم سوی خانه
غلامی بود مر مرا رایگانی

شمارهٔ ۴۸۱ - ایضا در هجا

گمان مبر که ز بی عیبی عمادست آن
که هجو او نکنم یا ز عجز و کم سخنی

مدیح گفت هجا کرده من بسم به عماد
برای من که هجا را بود هجا نکنی

شمارهٔ ۴۸۲ - در شکایت

مرا پیام فرستی همی که پرسش تو
چو چشم دارم بر من سلام چون نکنی

کشند پای به دامن درون بلی شعرا
چو دست بخششت از آستین برون نکنی

شمارهٔ ۴۸۳ - مطایبه

دوش مهمان خواجه ای بودم
اینت نامردمی و اینت سگی

دوش تا روز هردو نغنودیم
او ز سیری و من ز گرسنگی

شمارهٔ ۴۸۴ - در شکایت

تو وزیری و منت مدحت گوی
دست من بی عطا روا بینی

شو وزارت به من سپار و مرا
مدحتی گوی تا عطا بینی

شمارهٔ ۴۸۵ - صاحب به حکیم اسبی وعده کرد در تقاضای آن این قطعه را گفته

زهی نفاذ تو در سر کارهای ممالک
گرفته نسبت اسرار حکمهای الهی

مقال رفعت قدر تو پیش رفعت گردون
حدیث پایهٔ ما هست پیش پستی ماهی

چو وقفنامهٔ دولت قضا به نام تو بنوشت
چهار عنصر و نه چرخ برزدند گواهی

تویی که مسرع امرت ندید وهن توقف
تویی که عرصهٔ جاهت ندید ننگ تباهی

ز رشک رای منیر تو هیچ روز نباشد
که صبح جامه ندرد بر آسمان ز پگاهی

اگر به رنج نداری که هیچ رنج مبادت
ز حسب واقعه بنویس چند بیت کماهی

به یاد تست همانا حدیث بخشش اسبی
که کهرباش چو بیند کند عزیمت کاهی

برون نمی شود از گوشم آن حدیث و تو دانی
حدیث اسب نیاید برون ز گوش سپاهی

و گربها بود آنرا بها پدید نباشد
پیادگی و فراغت به از عقیله و شاهی

به عون تست پناهم که از عنایت گردون
چنانت باد که هرگز به هیچ کس نپناهی

مرا ز صورت حالی که هست قصه غصه
روا بود که بگویم به ناخوشی و تباهی

بدان خدای که اندر زمانه روز و شب آرد
اگرچه روز تمنی شبی بود به سیاهی

مرا ز حادثه حالیست آنچنانکه نخواهم
توانی ار به عنایت چنان کنی که بخواهی

به بذل کوش که از مال و جاه حاتم طی را
اثر نماند به جز بذلهای مالی و جاهی

بقات باد که تا مهر آسمان گیه گون
به خاصیت بنماید ز شوره مهر گیاهی

شمارهٔ ۴۸۶ - مدح سدید فقیهی

جهان را دلم گفت لطفی کن آخر
دلت سیر ناید ز چندین سفیهی

جهان گفت از من لطافت نیاید
سدید فقیهی سدید فقیهی

شمارهٔ ۴۸۷ - در ستایش سخن خود

بزرگوارا با آنکه معرضم ز سخن
چنانکه باز ندانم کنون زردف روی

هنوز با همه اعراض من چو درنگری
سخن چنانکه چنان به بود ز من شنوی

شمارهٔ ۴۸۸ - در حکمت و موعظه

صفه ای را نقش می کردند نقاشان چین
بشنو این معنی کزاین خوشتر حدیثی نشنوی

اوستادی نیمه ای را کرد همچون آینه
اوستادی نیمه ای را کرد نقش مانوی

تا هر آن نقشی که حاصل باشد اندر نیمه ای
بینی اندر نیمهٔ دیگر چو اندر وی روی

ای برادر خویشتن را صفه ای دان همچنان
هم به سقفی نیک عالی هم به بنیادی قوی

باری از آن نیمهٔ پر نقش نتوانی شدن
جهد آن کن تا مگر آن نیمهٔ دیگر شوی

شمارهٔ ۴۸۹ - در قناعت و خویشتن داری

مرا دوستی گفت آخر کجایی
چرا بیشتر نزد ما می نیایی

به تشویر گفتم که از بی ستوری
به بیگانگی می کشد آشنایی

مرا گفت چون بارگیری نخواهی
که از خدمتت نیست روی رهایی

به بیت عمادی جوابش بگفتم
که گفتمش گفتم که ای روشنایی

مرا از شکستن چنان باک ناید
که از ناکسان خواستن مومیایی

شمارهٔ ۴۹۰ - در هجا

در کف خشم و شهوت و خور و خواب
این چنین عاجز و زبون که تویی

خویشتن آدمی همی شمری
برو ای خر فراخ کون که تویی

شمارهٔ ۴۹۱ - نصیحت

تو اگر شعر نگویی چه کنی خواجه حکیم
بی وسیلت نتوانی که بدرها پویی

من اگر شعر نگویم پی کاری گیرم
که خلاصی دهد از جاهلی و بدخویی

من همه شب ورق زرق فرو می شویم
تو همه روز رخ آز به خون می شویی

قیمت عمر من و عمر تو یکسان نبود
کانچه من جویم از این عمر تو آن کی جویی

باد رنگین بدل عمر که در خانه نهند
بوی آن می برم الحق تو همانا اویی

ضایع از عمر من آنست که شعری گویم
حاصل از عمر تو آنست که شعری گویی 

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۲ - در مدح امیر فخرالدین محمد میر آب مرو

به فال نیک درآمد به شهر موکب میر
به طالعی که سجودش همی کند تقدیر

به بارگاه بزرگی نشست باز به کام
جمال مجلس سلطان و بارگاه وزیر

بهاء ملت اسلام و فخر دین خدای
که داد فخر و بها ملک را به صدر و سریر

جهان جاه و محامد محمد آنکه به جود
نمود کار دل و دست اوست ابر مطیر

بیان به پیش بنانش چو پیش معجز سحر
یقین به نزد گمانش چو پیش حق تزویر

به دست قهر نهد قفل ختم بر احداث
به دست عدل کشد پای فتنه در زنجیر

نه با عمارت عدلش خرابی از مستی
نه با حمایت عفوش مخالف از تغییر

همه نواحی کفرش مسخرست و مطیع
همه حوالی عدلش مبشرست و نذیر

ز سنگ خاره برآرد به تف هیبت خون
ز شیر شرزه بدو شد به دست رحمت شیر

زمانه نی و بر امر او زمانه ز من
سپهر نی و بر قدر او سپهر قصیر

ازو زمانه نتابد عنان به نرم و درشت
وزو سپهر ندارد نهان قلیل و کثیر

زمانه کیست که در نعمتش کند کفران
سپهر کیست که در خدمتش کند تقصیر

ایا به قدر و شرف در جهان عدیم شبیه
و یا به جود و خسا در زمین عزیز نظیر

نموده در نظر فکرت تو ذره بزرگ
نموده در نظر همتت وجود حقیر

دهد درنگ رکاب تو خاک را طیره
دهد شتاب عنان تو باد را تشویر

نتیجه های کفت را نموده ابر عقیم
لطیفه های دلت را نموده بحر غدیر

نهد کمال ترا عقل بر فلک تقدیم
اگر وجود ترا بر زمین نهد تاخیر

به بارگاه تو مریخ حاجب درگاه
به حضرت تو عطارد خریطه دارو دبیر

به پیش قدر تو گردون بود به پایه نژند
به جنب طبع تو دریا بود چو عشر عشیر

فتاده نور عطای تو بر وضیع و شریف
چنان که سایهٔ عدل تو بر صغیر و کبیر

به عون رایت عدل تو پشت دهر قویست
ز شیر رایت تو شیر چرخ هست اسیر

نه اوج قدر تو افلاک دید و نه انجم
نه وام جود تو قنطار داد و نه قمطیر

مگر نه جوهر صورتست مادهٔ قلمت
که آن به صوت کند مرده زنده این به صریر

سپهر کلک ضمیر تو گر به دست آرد
کند به آب روان بر عطاردش تصویر

شهاب کلک تو با دیو دولت تو به سیر
همان کند که به دیوان شهاب چرخ اثیر

ز تف آتش خشم تو بد سگالت اگر
به آب عفو پناهد به خدمتش بپذیر

که روزگارش اگر پای بر زمین آمد
شفیع هم به تو خواهد شدن که دستش گیر

رضا و کین ترا حکم طاعتست و گناه
عتاب و خشم ترا طبع آتشست و حریر

عدو به خواب غرور اندرست و چرخ بدان
که بر زبان سنان تو راندش تعبیر

بزرگوارا گفتم چو مشتری به رجوع
ز اوج اول میزان شود به خانهٔ تیر

به عون بخت و به تحویل او به میزان باز
براستی همه کارت شود چو قامت تیر

به فر دولت تو لا اله الا الله
چگونه لایق تقدیر آمد آن تدبیر

از آن ضمیر صواب آن اثر همی بینم
که مثل آن نگذشتست هرگزم به ضمیر

به شرح حال در این حال هیچ حاجت نیست
زبان حال به از من همی کند تقریر

همیشه تا نبود آسمان و انجم را
نه مانعی ز مدار و نه قاطعی ز مسیر

ز سیر انجم و اقبال آسمان بادت
به جاه دولت تو هر زمان هزار بشیر

مطیع رای بلندت همیشه چرخ بلند
غلام بخت جوانت مدام عالم پیر

ز رشک، اشک بداندیش تو عدیل بقم
ز رنج، روی بدآموز تو نظیر زریر

زدهر قامت این کوژ همچو قامت چنگ
ز چرخ نالهٔ آن زار همچو نالهٔ زیر

موافقت، ز سعود سپهر جفت مراد
مخالفت، ز جهان نفور جفت نفیر

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۳ - در مدح و تهنیت خدام صاحب ناصرالدین طاهربن المظفر هنگام باز آمدن از زمین غور به جانب هراه

موکب عالی دستور جهان آمد باز
به سعادت به مقر شرف و عزت و ناز

جاودان در کنف خیر و سعادت بادا
موکبش تا به سعادت رود و آید باز

صاحب و صدر زمین ناصر دین آنکه قضا
کرد بر درگه عالیش در فتنه فراز

بازگیرد پس از این رونق ملک محمود
دهر شوریده تر و تیره تر از زلف ایاز

زاستین داد دگرباره کند دست برون
فتنه در خواب دگرباره کند پای دراز

شعلهٔ خوف و خطر باز نهد رخ به نشیب
رایت امن و امان باز کشد سر به فراز

گرگ با میش تعدی نکند در صحرا
تیهو از باز تحاشی نکند در پرواز

چنگ در سر کشد از بیم سیاست چو کشف
چه که در پنجهٔ شیر و چه که در مخلب باز

داعی شر که همی نعره به عیوق کشد
پس از این زهره ندارد که برادر اواز

دست با عهد تو کردست قضا در گردن
گردن از مرتبه چندان که بخواهی به فراز

ای شده دست ممالک ز ایادی تو پر
وی شده چشم معالی به بزرگی تو باز

دامن جاه ترا جیب فلک برده سجود
قبلهٔ حکم ترا حاکم قضا برده نماز

ببرد باس تو از روی اجل گونه و رنگ
بدرد وهم تو بر کتم عدم پردهٔ راز

سد حزم تو اگر گرد زمانه بکشند
مرگ سرگشته و حیران جهان گردد باز

از رسوم تو خرد ساخته پیرایهٔ ملک
وز نوال تو جهان یافته سرمایه و ساز

پایهٔ قدر تو جاییست که از حضرت او
چرخ را عقل برون کرد ز در دست انداز

با کف پای تو در خاک وقار آید چرخ
با کف دست تو در جود و سخا آید آز

با چنین دست مرا دست برون کن پس از این
کز قناعت نکند دست برون پیش نیاز

هرکرا دست تو برداشت بیفزودش عز
جز که دینار که در عمر نکردیش اعزاز

در کفت نامده از بیم مذلت بجهد
همچو از بیم قطیعت بجهد از سر گاز

فلکی نه چه فلک باش که این یک سخنم
طنز را ماند و من بنده نباشم طناز

زحل نحس نداری تو و مریخ سفیه
ماه نمام نداری تو و مهر غماز

عرض تو هست همه مغز چو تجویف دماغ
جرم او باز همه پوست چو ترکیب پیاز

ای ز لطف تو نسیمی به زمین تاتار
وی ز قهر تو نشانی به هوای اهواز

حاسدت با تو اگر نرد عداوت بازد
آب دندان تر ازو کس نتوان یافت به باز

اجلش در ندب اول گوید برخیز
دست خون باخته شد جای به یاران پرداز

عقل عاجز شود از مدح تو با قوت خود
گرچه اندر همه کاری بنماید اعجاز

نیز من قاصرم از مدح تو در بیتی چند
عذر تقصیر بگفتم به طریق ایجاز

یارب آنشب چه شبی بود که در حضرت تو
منهی حزم حدیث حرکت کرد آغاز

جان ما تیره تر از طرهٔ خوبان ختن
دل ما تنگتر از دیدهٔ ترکان طراز

عقد ابروی قضا از پی تسکین شغب
گشته با عقدهٔ گردون به سیاست انباز

چون رکاب تو گران گشت و عنان تو سبک
شد سبک دل ز پیش عالمی از گرم و گداز

حفظ یزدان ز یمین تو همی کرد انهی
فتح گردون ز یسار تو همی کرد آواز

این همی گفت که من بر اثرم گرم مران
وان همی گفت که من بر عقبم تیز متاز

اینت اقبال که باز آمدی اندر اقبال
تا جهانی ز تو افتاده در اقبال و نواز

تا به هر نوع که باشد نبود روز چو شب
تا به هر وجه که باشد نبود حق چو مجاز

در جهان گرچه مجازست شب و روزت باد
همچو تقدیر بحق بر همه کس حکم و جواز

تا ابد نایهٔ عمر تو مقید به دوام
وز ازل جامهٔ جاه تو مزین به طراز

ساحت عز ترا نیست کناری بخرام
عرصهٔ عمر ترا نیست کرانی بگراز

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۴ - در عذر کم خدمتی ومدح امیر مودود احمد عصمی

زندگانی ولی نعمت من باد دراز
در مزید شرف و دولت و پیروزی و ناز

باد معلوم خداوند که من بنده همی
نیستم جمله حقیقت چو نیم جمله مجاز

از موالید جهانم من و در کل جهان
چیست کان را متغیر نکند عمر دراز

از خلاف حرکت مختلف آمد همه چیز
اندرین منزل شادی و غم و ناز و نیاز

در بنی آدم چونان که صوابست خطاست
کو ز خاک است و همه خاک نشیبست و فراز

این معانی همه معلوم خداوند منست
چون چنین است به مقصود حدیث آیم باز

زیبد ار رمز دو از سر هوای دل خویش
پیش تو باز نمایم به طریق ایجاز

اولا تا که ز خدام توام نتوان گفت
که در کس به سلامی مثلا کردم باز

خدمت تو چو نمازست مرا واجب و فرض
به خدایی که جز او را نتوان برد نماز

پایم از خطهٔ فرمان تو بیرون نشود
سرم ار پیش تو چون شمع ببرند به گاز

در همه ملک تو انگشت به کاهی نبرم
تا نیابم ز رضای تو به صد گونه جواز

نیست بر رای تو پوشیده که من خدمت تو
از برای تو کنم نز پی تشریف و نواز

چون چنین معتقدم خدمت درگاه ترا
بهر آزار دلی از در عفوم بمتاز

درخیال تو نه بر وفق مرادت چو دهم
صورت ساحت من قاعدهٔ کینه مساز

گیرم از روی عیانش نتوان کرد عتاب
آخر از وجه نصیحت بتوان گفت به راز

قصه کوتاه کنم غصه بپردازم به
تا نجاتی بودم باشد ازین گرم و گداز

دی در آن وقت که بر رای رفیعت بگذشت
که فلان باز حدیث حرکت کرد آغاز

گرهی گشت بر ابروی شریفت پیدا
از سیاست شده با عقدهٔ گردون انباز

نه مرا زهرهٔ آن کز تو بپرسم کان چیست
نه گمانی که کند گرد ضمیرت پرواز

ساعتی بودم و واقف نشدم رفتم و دل
در کف غم چو تذروی شده در چنگل باز

گر به تشریف جوابم نکنی آگه از آن
دهر بر جامهٔ عمرم کشد از مرگ طراز

تا بود نیک و بد و بیش و کم اندر پی هم
تا بود سال و مه و روز و شب اندر تک و تاز

روز و شب جز سبب رافت و انصاف مباش
سال و مه جز ندب دولت و اقبال مباز

داده بر باد رضای تو فلک خرمن دهر
شسته از آب خسخای تو جهان تختهٔ آز

نامهٔ عمر ترا از فلک این باد خطاب
زندگانی ولی نعمت من باد دراز

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰ - در مدح سلطان الخواتین عصمهالدین مریم

هزار سال زیادت بقای خاتون باد
مه مبارک روزه برو همایون باد

هزار سال به میزان عدل و انصافش
امور دولت و اشغال خلق موزون باد

جهان رفعت و عز و جلال عصمت دین
که عز و عصمت با جانش هر دو مقرون باد

بر آسمان کمالش به هر قران که فتد
هزار سال طواف سعود گردون باد

بر آستان جلالش به هر قدم که نهد
هزار دشمنش اندر زمین چو قارون باد

ز شرم فکرت او روی شمس گلگونست
ز خون دشمن او تیغ چرخ گلگون باد

اگر تصرف گردون به کام او نبود
در انتظار وجود از وجود بیرون باد

وگر تفاخر دریا به دست او نبود
به جای در و گهر در دل صدف خون باد

ایا سخای تو توجیه رزق را قانون
برو مزید نباشد هموش قانون باد

ز رشک وسعت دریای طبع پر گهرت
کنار دریا از آب دیده جیحون باد

به روزگار تو ور هست فتنه فتنهٔ خواب
برو چو بخت حسودست همیشه مفتون باد

زمانه جمله چو بیمار وهم و حادثه اند
ز پاس و امن توشان باره باد و معجون باد

جریدهای تواریخ عهد دولت تو
ز رسمهای تو پر درج در مکنون باد

تمنیی که به اقبال روزگارت هست
در انتظار قبول تو باد و اکنون باد

ایا به دست تو در گوهر سخا تضمین
به پای قدر تو در اوج چرخ مضمون باد

خرابه ای که ضروریست بر بساط زمین
ز بس عمارت عدلت چو ربع مسکون باد

اگرنه از شکر شکر تو همیشه ترست
مذاق بنده لعابش چو آب افیون باد

به دشمنان تو بر، هرشب از کمین قضا
سپاه حادثه چرخ را شبیخون باد

به بارگاه تو در شیر فرش ایوان را
به خاصیت شرف و فر شیر گردون باد

به خدمت تو درم روزگار میمون گشت
ز جود و جاه تو کت روزگار میمون باد

ز خرمی که دلم عیش تو همی خواهد
بدان همی نرسد فکرتم که آن چون باد

همیشه تا به جهان در کمی و افزونیست
حسود جاه تو کم باد و جاهت افزون باد

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۱ - در مدح عمادالدین فیروز شاه امیر خراسان

خدایگانا سال نوت همایون باد
همیشه روز تو چون روز عید میمون باد

به گرد طالع سعدت که کعبهٔ فلکست
هزار دور طواف سعود گردون باد

چنانکه رای تو بر امن و عدل مفتونست
زمانه بر تو و بر دولت تو مفتون باد

جهان عمارت و تسکین به رای و عدل تو یافت
همیشه هم به تو معمور باد و مسکون باد

چو بارگاه ترا پر شود ورق ز حروف
در آن ورق الف قد خسروان نون باد

نهال بختی کز باغ دولتت نبرند
چو شاخ خشک ز امکان نشو بیرون باد

اساس ملکی کز بهر خدمتت ننهند
ز نعل اسب حوادث خراب و هامون باد

اگر نه لاف سخا از دلت زند دریا
به جای در و گهر در دل صدف خون باد

ور از مراد تویی باز پس نهد گردون
به اضطرار و گردون بارکش دون باد

ز نام تو دهن سکه گر ببندد چرخ
وجوه ساز معادن قرین قارون باد

ز ذکر تو ورق خطبه گر بشوید دهر
سلام جمعه به تکبیر صور مقرون باد

به روز معرکه سو المزاج نصرت را
ز خون خصم تو مطبوخ باد و معجون باد

قدر چو دفتر توجیه رزقها شکند
محرران فلک را کف تو قانون باد

چو ابر چتر تو سیل ظفر برانگیزد
ازو کمینه تکابی فرات و جیحون باد

بر آنکه نیست ز فوج تو موج حادثه را
زمان زمان ز کمین قضا شبیخون باد

اگر قضا رخ گردون ز فتنه زرد کند
از آنچه عجز ترا روی بخت گلگون باد

وگر قدر شب فکرت به روز دیر برد
از آن چه باک ترا روز و شب همایون باد

همیشه تا به جهان در کمی و افزونیست
عدوی ملک تو کم باد و ملکت افزون باد

ز کردگار به هر طاعتی که قصد کنی
هزار اجرت و آن اجر غیر ممنون باد

ز روزگار به هر نعمتی که روی نهی
هزار خدمت و هر خدمتی دگرگون باد

خدایگانا از غایت غلو و علو
همی ندانم گفتن که دولتت چون باد

دعای بنده مگر مستجاب خواهد بود
که در دهانش سخن همچو در مکنون باد

بدان دلیل که هردم سپهر می گوید
همین زمان و همین ساعت و هم اکنون باد

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۲ - در مدح صاحب ناصرالدین طاهر

صاحبا جنبشت همایون باد
عید و نوروز بر تو میمون باد

طالع اختیار مسعودت
زبدهٔ شکلهای گردون باد

صولت و سرعت زمین و زمان
با رکاب و عنانت مقرون باد

در زوایای ظل رایت تو
فتنه بر خواب امن مفتون باد

دفع سو المزاج دولت را
لطف تدبیرهات معجون باد

خاک و خاشاک منزلت ز شرف
طور سینین و تین و زیتون باد

از تراکم غبار موکب تو
حصن سکان ربع مسکون باد

وز پی غوطهٔ حوادث را
موج فوجت چو موج جیحون باد

گرد جیشت که متصل مددست
مدد سمک و کوه و هامون باد

روز خصمت که منفصل عقبست
متصل بر در شبیخون باد

تن که بی داغ طاعتت زاید
از مراعات نشو بیرون باد

زر که بی مهر خازنت روید
قسم میراث خوار قارون باد

گرنه لاف از دلت زند دریا
گوهرش در دل صدف خون باد

ورنه بر امر تو رود گردون
همچو گردون بارکش دون باد

دست سرو ار دعای تو نکند
الف استقامتش نون باد

ور کمر جز به خدمتت بندد
نیشکر آبش آب افیون باد

وقت توجیه رزق آدمیان
آسمان را کف تو قانون باد

جادوان از ترازوی عدلت
حل و عقد زمانه موزون باد

در مصاف قضا به خون عدوت
تا به شمشیر بید گلگون باد

در کمین عدم گرت خصمیست
دهر در انتقامش اکنون باد

در جهان تا کمی و افزونیست
کمی دشمنت بر افزون باد

به ضمان خزینه دار ابد
عز و عمرت همیشه مخزون باد

اجر اعمال صالح بنده
از ایادیت غیر ممنون باد

وز قبول تو پیش آب سخنش
خاک در چشم در مکنون باد

ور مشرف شود به تشریفی
قصبش پای مزد اکسون باد

صاحبا بنده را اجازت ده
تا بگویم که دشمنت چون باد

خار در چشم و کلک در ناخن
تیز در ریش و کیر در کون باد

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - در مدح خاقان اعظم پیروزشاه

شاها زمانه بندهٔ درگاه جاه تست
اسلام در حمایت و دین در پناه تست

فیروزشاه عادلی و بر دوام ملک
بهتر گواه عدل بود و او گواه تست

گردون غبار پایهٔ تخت بلند تو
خورشید عکس گوهر پر کلاه تست

هر آیت از عنا و عنایت که منزلست
در شان بدسگال تو و نیکخواه تست

سیر ستارگان فلک نیست در بروج
بر گوشه های کنگرهٔ بارگاه تست

چشم مجاهدان ظفر نیست بر قدر
بر سمت تو و رایت و گرد سپاه تست

رای تو گفت خرمن مه را که چیست آن
تقدیر گفت سایهٔ چتر سیاه تست

قدر تو گفت چرخ نهم را که کیست این
تعریف خویش کرد که خاشاک راه تست

ای خسروی که واسطهٔ عقد روزگار
تا سال و ماه دور کند سال و ماه تست

با نوبتت فلک به صدا هم سخن شده
با نوبتیت گفته که خورشید داه تست

با خاک بارگاه تو من بنده انوری
گفتم که زنده جان نژندم به جاه تست

قسمم ز خدمت تو چرا دوری اوفتاد
گفت انوری بهانه چه آری گناه تست

گفتم که آب جیحون، گفتا خری مکن
بگذر که عالمی همه آب و گیاه تست

گفتم به طالعم خللی هست گفت نیست
عیب از خیالهای دماغ تباه تست

یوسف نئی نه بیژن اگرنه بگفتمی
اندر ازای مجلس شه بلخ چاه تست

گفتم توقف من از این جمله هیچ نیست
ای حضرتی که عرش نمودارگاه تست

زان اعتمادهاست که چون روز روشنم
بر مدت کشیده و روز به گاه تست

گفتا ضمان تو که کند ای شغب فزای
گفتم که حفظ دولت تشویش کاه تست

تا کهربا چو دست تصرف برد به کاه
از عدل شه خطاب رسد کین نه کاه تست

پیروز شاه باد و ندا از زمانه این
پیروز شاه احمد بوبکر شاه تست

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - در مدح مجدالدین محمدبن نصر احمد

گرچرخ را در این حرکت هیچ مقصدست
از خدمت محمدبن نصر احمدست

فرزانه ای که بابت گاهست وبالشست
آزاده ای که درخور صدرست ومسندست

با بذل دست بخشش او ابر مدخلست
با سیر برق خاطر او ابر مقعدست

از عزم او طلایه تقدیر منهزم
با رای او زبانهٔ خورشید اسودست

چون حرف آخرست ز ابجد گه سخن
وز راستی چو حرف نخستین ابجدست

تا ملک ز اهتمام تو تمهید یافتست
شغل ملوک و کار ممالک ممهدست

ای سروری که حزم تو تسدید ملک را
هنگام دفع حادثه سد مسددست

از عادت حمید تو هر دم به تازگی
رسمیست در جهان که جهانی مجددست

تادست تو گشاده شد اندر مکاتبت
از خجلت تو دست عطارد مقیدست

اصل جهان تویی و ازو پیشی آنچنانک
اصل عدد یکیست ولی نامعددست

چشم نیاز پیش کف تو چنان بود
گویی که چشم افعی پیش زمردست

خصم ترا به فرق برست از زمانه دست
تاپای تو ز مرتبه بر فرق فرقدست

اسب فلک جواد عنان تو شد چنانک
ماه و مجره اسب ترا نعل و مقودست

تا شکل گنبد فلک و جرم آفتاب
چون درقهٔ مکوکب و درع مزردست

تیغ فلک ز تیغ تو اندر نیام باد
تا بر فلک مجره چو تیغ مهندست

چشم بد از تو دور که در روزگار تو
چشم بلا و فتنهٔ ایام ارمدست

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در مدح ملکان غور شهاب الدین و ناصرالدین حسن محمود

عرصهٔ مملکت غور چه نامحدودست
که در آن عرصه چنان لشکر نامعدودست

رونق ملک سلیمان پیمبر دارد
عرق سلطان چه عجب کز نسب داودست

چشم بد دور که بس منتظم است آن دولت
آری آن دولت را منتظمی معهودست

ای برادر سختی راست بخواهم گفتن
راستی بهتر تا فاستقم اندر هودست

عقل داند که مهیا به وجود دو کسست
هرچه از نظم وز ترتیب درو موجودست

از یکی بازوی اسلام همه ساله قوی
وز دگر طالع دولت ابدا مسعودست

گوهر تیغ ظفرپیشهٔ این از فتح است
هیات دست گهر گستر آن از جودست

مردی و مردمی از هر دو چنان منتشرست
چکه شعاع از مه و رنگ از گل و بوی از عودست

فضلهٔ مجلس ایشان چو به یغما دادند
گفت رضوان بر ما چیست همین موعودست

هرچه در ملک جهانست چه ظاهر چه خفی
همه در نسبت این هر دو نظر مردودست

تیغشان گر افق صبح شود غوطه خورد
در زمین ظل زمین اینک ابدا ممدودست

خصم دولت را چون عود سیه سوخته اند
کار دولت چه عجب ساخته گر چون عودست

بر تمامی حسد حاسد اگر بیند کس
چرخ را این به بقا آن به علو محسودست

نیست القصه کمالی که نه حاصل دارند
جز قدم زانکه قدیمی صفت معبودست

با خرد گفتم کای غایت و مقصود جهان
نیست چیزی که به نزدیک تو آن مفقودست

کیستند این دو خداوند به تعیین بنمای
که فلان غایت این شعر و فلان مقصودست

گفت از این هر دو یکی جز که شهاب الدین نیست
گفتم آن دیگر گفتا حسن محمودست

گفتم اغلوطه مده این چه دویی باشد گفت
دویی عقل که هم شاهد و هم مشهودست

دیرمان ای به کمالی که در آغاز وجود
بر وجود چو تویی راه دویی مسدودست

ملکی از حصر برون بادت و عمری از حد
گرچه در عالم محصور بقا محدودست

خالی از ورد ثنای تو مبادا سخنی
تا قلم را چو زبان ورد سخن مورودست

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - در مدح صاحب ناصرالدین طاهر

گشت از دل من قرار غایب
کارم نشود به از نوایب

دل دم خور و دل فریب شادان
غم حاضر و غمگسار غایب

بر ضعف تنم قضا موکل
بر سوز دلم قدر مواظب

افلاک به رمح طعنه طاعن
ایام به سیف هجر ضارب

ماییم و شکایت احبا
ماییم و ملامت اقارب

آشفته دل از جهان جافی
آسیمه سر از سپهر غاضب

بر چهره دلیل شمع سوزان
بر دیده رسیل دمع ساکب

آسیب عوایق از چپ و راست
آشوب خلایق از جوانب

هر مستویی ز وصل مغلوب
هر ممتنعی ز هجر واجب

شاخ گل عیش با عوالی
برگ گل انس با قواضب

با این همه شوق فتنه مفتی
با این همه قصه عشق خاطب

معشوق بتی که هست پیوست
عشقش چو زمانه پر عجایب

با شمس و قمر به رخ مساعد
با شهد و شکر به لب مناسب

از نوش به مل درش لی
وز مشک به گل برش عقارب

چین کله بر عقیق چینی
تیر مژه بر کمان حاجب

رخساره چو گلستان خندان
زلفین چو زنگیان لاعب

با روح دو بسدش معاشر
با عقل دو نرگسش معاتب

از توبه برآمده ز حالش
هر روز هزار مرد تایب

جماش بدان دو چشم عیار
قلاش بدان دو زلف ناهب

شیرینی لطفش از نوادر
زیبایی وصفش از غرایب

زیبا بود آن سخن که باشد
دیباچهٔ آفرین صاحب

صدرالوزراء مویدالملک
دست و دل و دیدهٔ مراتب

دریای کرم نمای صافی
خورشید فرح فزای صائب

ممدوح ائمه و سلاطین
مشهور مشارق و مغارب

معمور به حشتمش اقالیم
منصور به دولتش کتایب

چون باد صبا به خلق نیکو
چون ابر سخی به دست واهب

از خون مخالفان طاغی
وز مغز محاربان حارب

آلوده هژبر را براثن
اندوده عقاب را مخالب

مکشوف به کوشش و به بخشش
مشعوف به قادم و به ذاهب

در قبضهٔ علم او مهمات
در سایهٔ صدق او تجارب

یک عالم و صدهزار جاهل
یک صادق و صدهزار کاذب

عقل و نظرش سر مساعی
جود و کرمش در مواهب

در مسکن علم و عدل ساکن
بر مرکب قدر و جاه راکب

مجموع مکارم و معالی
قانون مفاخر و مناقب

ای هر ملکی ترا مخاطب
وی هر ملکی ترا مخاطب

نام تو چو آفتاب معروف
کام تو چو روزگار غالب

درگاه تو عام را مطامع
ایوان تو خاص را مکاسب

گردون به ستایش تو مایل
اختر به پرستش تو راغب

گفتار ترا ائمه عاشق
دیدار ترا ملوک طالب

منشور تو درج پر جواهر
ایوان تو چرخ پر کواکب

چون ماه ترا هزار منهی
چون تیر ترا هزار کاتب

چالاک تر از عصای موسی
فرخ قلمت گه مرب

ای جود ترا بحار خازن
وی حلم ترا جبال نایب

آزادهٔ دهر و صدر اسلام
با درد نوایب و مصایب

زنده است به تو که زنده کردی
ادرار جهانیان و راتب

روشن به تو گشت شغل گیتی
شارق ز تو گشت شمس غارب

تا هست علوم را مبادی
تا هست امور را عواقب

حکم تو همیشه باد باقی
عزم تو همیشه باد ثاقب

با چرخ کمال تو مشارک
با دهر جمال تو مصاحب

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲

ای سخا را مسبب الاسباب
وی کرم را مفتح الابواب

آستان تو چرخ را معبد
بارگاه تو خلق را محراب

کف تو باب کان پر گوهر
در تو باب بحر بی پایاب

عنف تو در لب اجل خنده
لطف تو در شب امل مهتاب

صاحبا گرچه از پرستش تو
حرمت شیب یافتم به شباب

از حدیث و قدیم هست مرا
آستان مبارک تو مب

بارها عقل مر مرا می گفت
که از این بارگاه روی متاب

مایه گیرد صواب او ز خطا
گر درنگت شود بدل به شتاب

زود جنبش مباش همچو عنان
دیر آرام باش همچو رکاب

دوش با یار خویش می گفتم
سخنی دوست وار از هر باب

تا رسیدم بدین که عقل شریف
می نماید مرا طریق صواب

کرد در زیر لب تبسم و گفت
ای ترا نام در عنا و عذاب

نه سلام ترا ز بخت علیک
نه سوال ترا ز بخت جواب

طیره ای گاه سلوت از اعدا
خجلی وقت دعوی از احباب

تو چو هر غافلی و بی خبری
تن ز دستی درین وثاق خراب

روز و شب محرم تو کلک و دوات
سال و مه مونس تو رحل و کتاب

نه ترا راحت بقا و حیات
نه ترا لذت طعام و شراب

رمضان آمد و همی سازند
کدخدایی سرا اولوالالباب

نزنی لاف خدمت اشراف
نکشی بار منت اصحاب

هم غریو تو چون غریو غریب
هم خروش تو چون خروش غراب

چون فلک بی قراری از غم و رنج
چون ملک بی نصیبی از خور و خواب

معده و حلق ناز و نعمت تو
طعمهٔ صعوه و گلوی عقاب

گرچه در بذل و جود بنماید
سایهٔ صاحب آفتاب و سحاب

گرچه بر خنگ همتش گیتی
هست بی وزن تر ز پر ذباب

گرچه اقبال او که دایم باد
از رخ ملک برگرفت نقاب

تشنگان حدود عالم را
در یکی جام کی کند سیراب

در سمرقند و در بخارا هست
قدری ملک و اندکی اسباب

دخل آن در میان خرج فراخ
دیو آزرم را بود چو شهاب

محرم من تویی مرا هم تو
بسر آن رسان ز بهر ثواب

بشنو این از ره حقیقت و صدق
مشنو این از ره حدیث و عتاب

یک مه از عشق خدمت صاحب
مکش از روی اضطراب نقاب

قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در مدح عمادالدین فیروز شاه

باز این چه جوانی و جمالست جهان را
وین حال که نو گشت زمین را و زمان را

مقدار شب از روز فزون بود بدل شد
ناقص همه این را شد و زاید همه آن را

هم جمره برآورد فرو برده نفس را
هم فاخته بگشاد فروبسته زبان را

در باغ چمن ضامن گل گشت ز بلبل
آن روز که آوازه فکندند خزان را

اکنون چمن باغ گرفتست تقاضا
آری بدل خصم بگیرند ضمان را

بلبل ز نوا هیچ همی کم نزند دم
زان حال همی کم نشود سرو نوان را

آهو به سر سبزه مگر نافه بینداخت
کز خاک چمن آب بشد عنبر و بان را

گر خام نبسته است صبا رنگ ریاحین
از گرد چرا رنگ دهد آب روان را

خوش خوش ز نظر گشت نهان، راز دل ابر
تا خاک همی عرضه دهد راز نهان را

همچون ثمر بید کند نام و نشان گم
در سایهٔ او روز کنون نام و نشان را

بادام دو مغزست که از خنجر الماس
ناداده لبش بوسه سراپای فسان را

ژاله سپر برف ببرد از کتف کوه
چون رستم نیسان به خم آورد کمان را

که بیضهٔ کافور زیان کرد و گهر سود
بینی که چه سودست مرین مایه زیان را

از غایت تری که هواراست عجب نیست
گر خاصیت ابر دهد طبع دخان را

گر نایژهٔ ابر نشد پاک بریده
چون هیچ عنان باز نپیچد سیلان را

ور ابر نه در دایگی طفل شکوفه است
یازان سوی ابر از چه گشادست دهان را

ور لالهٔ نورسته نه افروخته شمعیست
روشن ز چه دارد همه اطراف مکان را

نی رمح بهارست که در معرکه کردست
از خون دل دشمن شه لعل سنان را

پیروز شه عادل منصور معظم
کز عدل بنا کرد دگرباره جهان را

آن شاه سبک حمله که در کفهٔ جودش
بی وزن کند رغبت او حمل گران را

شاهی که چو کردند قران بیلک و دستش
البته کمان خم ندهد حکم قران را

تیغش به فلک باز دهد طالع بد را
حکمش به عمل باز برد عامل جان را

گر باره کشد راعی حزمش نبود راه
جز خارج او نیز نزول حدثان را

ور پره زند لشکر عزمش نبود تک
جز داخل او نیز ردیف سرطان را

گر ثور چو عقرب نشدی ناقص و بی چشم
در قبضهٔ شمشیر نشاندی دبران را

ای ملک ستانی که به جز ملک سپاری
با تو ندهد فایده یک ملک ستان را

در نسبت شاهی تو همچون شه شطرنج
نامست و دگر هیچ نه بهمان و فلان را

تو قرص سپهری و بخواند به همین نام
خباز گه جلوه گری هیت نان را

جز عرصهٔ بزم گهرآگین تو گردون
هم خوشه کجا یافت ره کاهکشان را

جز تشنگی خنجر خونخوار تو گیتی
هم کاسه کجا دید فنای عطشان را

آن را که تب لرزهٔ حرب تو بگیرد
عیسی نتند بر تن او تار توان را

گر ابر سر تیغ تو بر کوه ببارد
آبستنی نار دهد مادر کان را

در خون دل لعل که فاسد نشود هیچ
قهر تو گره وار ببندد خفقان را

از ناصیهٔ کاه ربا گرچه طبیعیست
سعی تو فرو شوید رنگ یرقان را

در بیشه گوزن از پی داغ تو کند پاک
هم سال نخست از نقط بیهده ران را

در گاز به امید قبول تو کند خوش
آهن الم پتک و خراشیدن سان را

انصاف تو مصریست که در رستهٔ او دیو
نظم از جهت محتسبی داد دکان را

عدل تو چنان کرد که از گرگ امین تر
در حفظ رمه یار دگر نیست شبان را

جاه تو جهانیست که سکان سوادش
در اصل لغت نام ندانند کران را

بر عالم جاه تو کرا روی گذر ماند
چون مهر فروشد چه یقین را چه گمان را

روزی که چون آتش همه در آهن و پولاد
بر باد نشینند هزبران جولان را

از فتنه در این سوی فلک جای نبینند
پیکارپرستان نه امل را نه امان را

وز زلزلهٔ حمله چنان خاک بجنبد
کز هم نشناسند نگون را و سنان را

وز عکس سنان و سلب لعل طراده
میدان هوا طعنه زند لاله ستان را

سر جفت کند افعی قربان و چو آن دید
پر باز کند کرکس ترکش طیران را

گاهی ز فغان نعره کند راه هوا گم
گه نعره به لب درشکند پای فغان را

چشم زره اندر دل گردان بشمارد
بی واسطهٔ دیدن شریان ضربان را

در هیچ رکابی نکند پای کس آرام
آن لحظه که دستت حرکت داد عنان را

بر سمت غباری که ز جولان تو خیزد
چون باد خورد شیر علم شیر ژیان را

هر لحظه شود رمح تو در دست تو سلکی
از بس که بچیند چه شجاع و چه جبان را

شمشیر تو خوانی نهد از بهر دد و دام
کز کاسهٔ سر کاسه بود سفره و خوان را

قارون کند اندر دو نفس تیغ جهادت
یک طایفه میراث خور و مرثیه خوان را

تو در کنف حفظ خدایی و جهانی
طعمه شدگان حوصلهٔ هول و هوان را

تا بار دگر باز جوان گردد هر سال
گیتی و به تدریج کند پیر جوان را

گیتی همه در دامن این ملک جوان باد
تا حصر کند دامن هر چیز میان را

باقی به دوامی که در آحاد سنینش
ساعات شمارند الوف دوران را

قایم به وزیری که ز آثار وجودش
مقصود عیان گشت وجود حیوان را

صدری که به جز فتوی مفتی نفاذش
در ملک معین نکند آیت و شان را

در حال رضا روح فزاینده بدن را
در وقت سخط پای گشاینده روان را

آن خواجه که بس دیر نه تدبیر صوابش
در بندگی شاه کشد قیصر و خان را

دستور جلال الدین کز درگه عالیش
انصاف رسانند مر انصاف رسان را

آنجا که زبان قلمش در سخن آید
بر معجزه تفضیل بود سحر بیان را

وآنجا که محیط کف او ابر برانگیخت
بر ابر کشد حاصل باران بنان را

از سیرت و سان رشک ملوک و ملک آمد
حاصل نتوان کرد چنین سیرت و سان را

از مرتبه دانیست در آن مرتبه آری
یزدان ندهد مرتبه جز مرتبه دان را

تا هیچ گمان کم نکند روز یقین را
تا هیچ خبر خم ندهد پشت عیان را

آن پایگه و تخت کیانی و شهی باد
وان هر دو دو مقصد شده شاهان و کیان را

شه ناگزرانست چو جان در بدن ملک
یارب تو نگهدار مر این ناگزران را

قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - در مدح شاهزاده عمادالدین

ای داده به دست هجر ما را
خود رسم چنین بود شما را

بر گوش نهاده ای سر زلف
وز گوشهٔ دل نهاده ما را

تا کی ز دروغ راست مانند
زین درد امید کی دوا را

هر لحظه کجی نهی دگرگون
کس درندهد تن این دغا را

بردی دل و عشوه دادی ای جان
پاداش جفا بود وفا را

ما عافیتی گرفته بودیم
دادی تو به ما نشان بلا را

آن روز که گنج حسن کردی
این کنج وثاق بی نوا را

گفتم که کنون ز درگه دل
امید عیان کند وفا را

یک دم دو سخن به هم بگوییم
زان کام دلی بود هوا را

در حجرهٔ وصل نانشسته
هجر آمد و در بزد قضا را

جان گفت که کیست گفت بگشای
بیگانه مدار آشنا را

گستاخ برآمد و درآمد
تهدیدکنان جدا جدا را

با وصل به خشم گفت آری
گر من نکشم تو ناسزا را

ناری تو به دامن وفا دست
اندر زده آستین جفا را

خواهی که خبر کنم هم اکنون
زین حال کسان پادشا را

شهزاده عماد دین که تیغش
صد باره پذیره شد وغا را

احمد که ز محمدت نشانیست
هم نامی ذات مصطفا را

آن کو چو به حرب تاخت بیند
بر دلدل تند مرتضی را

گرد سپهش به حکم رد کرد
از حجرهٔ دیده توتیا را

خاک قدمش به فخر بنشاند
در گوشهٔ گوش کیمیا را

ای کرده خجل نسیم خلقت
در ساحت بوستان صبا را

طبع تو که ابر ازو کشد در
یک تعبیه کرده صد سخا را

دست تو که کوه او برد کان
صد گنج نهاده یک عطا را

در بزم امل ز بخشش تو
محروم ندیده جز ریا را

در رزم اجل ز کوشش تو
زنهار نخواست جز وبا را

در عالم معدلت صبا یافت
از عدل تو معتدل هوا را

از غیرت رایتت فلک دید
در خط شده خط استوا را

روزی که فتد خس کدورت
در دیده هوای با صفا را

در گرد ز مرد باز دارد
چون ظلمت چشمهٔ ضیا را

از رمح چو مار کرده پیچان
چون کرده به دیده اژدها را

از لعل حجاب سازد الماس
رخسارهٔ همچو کهربا را

گه حسرت سر بود کله را
گه فرقت تن بود قبا را

در دیدهٔ فتح جای سازد
از کوری دشمنان لوا را

پیش تو زمین اگر نبوسد
منکر المی رسد فنا را

عکس سپر سهیل شکلت
از پای درآورد سها را

تا روی به خطهٔ خراسان
آوردی و مانده مر ختا را

اینجا ز صواب رای عالیت
یک شغل نمی رود خطا را

چون نیک نظر کنم نزیبد
چون نام تو زیوری ثنا را

از کعبه چو بگذری نباشد
چون سده ت قبلهٔ دعا را

از تیغ تو ای بقای دولت
ناموس تبه شود قضا را

آراسته نظم من عروسیست
شایسته کنار کبریا را

آخر ز برای او نگهدار
این پر هنر نکو ادا را

یک دم منه از کنار فکرت
این خوب نهاد خوش لقا را

تا هیچ سبب بود ز ایمان
در دیدهٔ مردمی حیا را

آن معجزه بادت از بزرگی
در جاه که بود انبیا را

قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در مدح صاحب مجدالدین ابوالحسن عمرانی

اینکه می بینم به بیداریست یارب یا به خواب
خویشتن را در چنین نعمت پس از چندین عذاب

آن منم یارب در این مجلس به کف جزو مدیح
وان تویی یارب در آن مسند به کف جام شراب

آخر آن ایام ناخوشتر ز ایام مشیب
رفت و آمد روزگاری خوشتر از عهد شباب

گرچه دایم در فراق خدمت تو داشتند
هر که بود از عمرو و زید و خاص و عام و شیخ و شاب

اشک چون باران ز کثرت دیده چون ابر از سرشک
نوحه چون رعد ازغریو و جان چو برق از اضطراب

حال من بنده ز حال دیگران بودی بتر
حال رعد آری بتر باشد که باشد بی رباب

از جهان نومید گشتم چون ز تو غایب شدم
هرکه گفت از اصل گفتست این مثل من غاب خاب

لایق حال خود از شعر معزی یک دوبیت
شاید ار تضمین کنم کان هست تضمینی صواب

اندر آن مدت که بودستم ز دیدار تو فرد
جفت بودم با شراب و با کباب و با رباب

بود اشکم چون شراب لعل در زرین قدح
ناله چون زیر رباب و دل بر آتش چون کباب

تا طلوع آفتاب طلعت تو کی بود
یک جهان جان بود و دل همچون قصب در ماهتاب

در زوایای فلک با وسعت او هر شبی
ذره ای را گنج نی از بس دعای مستجاب

دل ز بیم آنکه باد سرد بر تو بگذرد
روز و شب چونان که ماهی را براندازی ز آب

ما چو برگ بید و قومی از بزرگان در سکوت
دایم اندر عشرتی از خردبرگی چون سداب

انوری آخر نمی دانی چه می گویی خموش
گاو پای اندر میان دارد مران خر در خلاب

شکر یزدان را که گردون با تو حسن عهد کرد
تا نتیجهٔ حسن عهد او شد این حسن المب

ای سپهر ملک را اقبال تو صاحب قران
وی جهان عدل را انصاف تو مالک رقاب

آسمانی نی که ثابت رای نبود آسمان
آفتابی نی که زاید نور نبود آفتاب

سیر عزمت همچو سیر اختران بی ارتداد
دور حزمت چون قضای آسمان بی انقلاب

پای حلم تو ندارد خاک هنگام درنگ
تاب حکم تو ندارد باد هنگام شتاب

ملک را کلک تو از دیوان دولت پاک کرد
ملک گویی آسمانستی و کلک تو شهاب

قهرت اندر جام زهره زهر گرداند عقار
لطفت اندر کام افعی نوش گرداند لعاب

گر نویسد نام باست بر در شهر تبت
خون شود بار دگر در ناف آهو مشک ناب

در کفت آرام نادیده ز گیتی جز عنان
دیگران در پایت افتاده ز خواری چون رکاب

تا ابد دود و دخان بارنده گردد چون بخار
گر بیفتد برفلک چون دست تو یک فتح باب

جود و دستت هر دو همزادند همچون رنگ و گل
کی توان کردن جدارنگ از گل و بوی از گلاب

بخشش بی منت و احسان بی لافت کنند
ابر و دریا را ز خجلت خشک چون دود و سراب

بالله ام گر در سر دندان شود با لاف رعد
فی المثل کر بارد آب زندگانی از سحاب

ابر کی باشد برابر با کف دستی که گر
کان ببخشد نه ثنا دامانش گیرد نه ثواب

کوس رعد ورایت برقش همه بگذاشتم
یک سوالم را جوابی ده نه جنگ و نه عتاب

جلوهٔ احسان خود در عمر کردستی تو نه
گر همه صد بدره زر بودیت و صد رزمه ثیاب

قطرهٔ باران از او بر روی آبی کی چکید
کو کلاهی بر سرش ننهاد حالی از حباب

خود خراب آباد گیتی نیست جای تو ولیک
گنجها ننهند هرگز جز که در جای خراب

آسمان قدرا زمین حلما خداوندا مکن
با کسی کز تو گزیرش نیست بی جرمی عتاب

خود نکردستم به مهجوری مران زین ساحتم
حق همی داند بری الساحتم من کل باب

بر پی صاحب غرض رفتم بیفتادم ز راه
آن مثل نشنیده ای باری اذا کان الغراب

چین ابروی تو بر من رستخیز آرد فکیف
روزها شد تا سلامم رانفرمودی جواب

داشت روشن روز عیشم آفتاب عون تو
وز عنا آمد شبی حتی تورات بالحجاب

لطف تو هر ساعتم گوید که هین الاعتذار
قهر تو هر لحظه ام گوید که هان الاجتناب

من میان هر دو با جانی به غرغر آمده
در کف غم چون تذروی مانده در پای عقاب

خود کرم باشد که چشمی کز جهان روشن به تست
هرشبی پر باشد از خون و تهی باشد ز خواب

از فلک در بندگی تو سپر هم نفکنم
گر به خون من کند تیغ حوادث را خضاب

نیست در علمم که جز تو کس خداوندم بود
هست بر علمم گوا من عنده ام الکتاب

دانی آخر چون تویی را بد نباشد چون منی
چون کنم برداشتم از روی این معنی نقاب

گر تو خواهی ور نخواهی بنده ام تا زنده ام
این سخن کوتاه شد، والله اعلم بالصواب

تا خیام چرخ را نبود شرج همچون ستون
تا طناب صبح را نبود گره چونان که تاب

در جهان جاه لشکرگاه اقبال ترا
خیمه اندر خیمه بادا و طناب اندر طناب

عرض تو چون جرم گردون باد ایمن از فساد
عمر تو چون دور گردون باد فارغ از حساب

از بلندی پایگاه دولتت فوق الفلک
وز نژندی جایگاه دشمنت تحت التراب

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - در مدح ناصرالمله والدین ابوالفتح طاهر

اگر محول حال جهانیان نه قضاست
چرا مجاری احوال برخلاف رضاست

بلی قضاست به هر نیک و بد عنان کش خلق
بدان دلیل که تدبیرهای جمله خطاست

هزار نقش برآرد زمانه و نبود
یکی چنانکه در آیینهٔ تصور ماست

کسی ز چون و چرا دم همی نیارد زد
که نقش بند حوادث ورای چون و چراست

اگر چه نقش همه امهات می بندند
در این سرای که کون و فساد و نشو و نماست

تفاوتی که درین نقشها همی بینی
ز خامه ایست که در دردست جنبش آباست

به دست ما چو از این حل و عقد چیزی نیست
به عیش ناخوش و خوش گر رضا دهیم سزاست

که زیر گنبد خضرا چنان توان بودن
که اقتضای قضاهای گندب خضراست

چو در ولایت طبعیم ازو گریزی نیست
که بر طباع و موالید والی والاست

کسی چه داند کین گوژپشت مینارنگ
چگونه مولع آزار مردم داناست

نه هیچ عقل بر اشکال دور او واقف
نه هیچ دیده بر اسرار حکم او بیناست

چه جنبش است که بی اولست و بی آخر
چه گردش است که بی مقطع است و بی مبداست

مرا ز گردش این چرخ آن شکایت نیست
که شرح آن به همه عمر ممکن است و رواست

زمانه را اگر این یک جفاست بسیارست
به جای من چه کز این صدهزار گونه جفاست

چو عزم خدمت آن بارگاه دید مرا
که صحن و سقفش بی غارهٔ زمین و سماست

چو دید کز پی تشریف نعمت و جاهم
چو بندگان ویم قصد حضرت اعلاست

به دست حادثه بندی نهاد بر پایم
که همچو حادثه گاهی نهان و گه پیداست

سبک به صورت و چونان گران به قوت طبع
که پشت طاقتم از بار او همیشه دوتاست

نظر به حیله ز اعضا جدا نمی کندش
کراست بند بر اعضا که آن هم از اعضاست

عصاست پایم و در شرط آفرینش خلق
شنیده ای که کسی را به جای پای عصاست

اگر چه دل هدف تیر محنت است و غمست
وگرچه تن سپر تیغ آفتست و بلاست

ز روزگار خوشست این همه جز آنکه لبم
ز دست بوس خداوند روزگار جداست

خدایگان وزیران مشرق و مغرب
که در وزارت صاحب شریعت وزراست

سپهر فتح ابوالفتح طاهر آن صاحب
که بر سپهر کمالش سپهر کم ز سهاست

پناه ملت و پشت هدی و ناصر دین
که دین و ملت ازو جفت نصرتست وبهاست

جهان خواجگی و خواجهٔ جهان که به جاه
به خواجگان ممالک برش علو و علاست

زمانه ملکی کز کلک و خاتمش در ملک
هزار بند و گشاد و هزار برگ و نواست

ز بار حلمش در جرم خاک استسلام
ز تف قهرش در طبع آن استسقاست

ز قدر اوست که تار سپهر با پودست
ز عدل اوست که خار زمانه با خرماست

قضاش گفت به دستت دهم زمام جهان
زمانه گفت که او خود جهان مستوفاست

قدر نمود که حکم تو بر قضا فکنم
سپهر گفت که او خود به نفس خویش قضاست

در آن ریاض که طوبی نمود سایه به خلق
چه جای غمزهٔ بید وکرشمهای گیاست

در آن مصاف که خیل ملائکه صف زد
چه حد خنجر هندی و نیزهٔ بطحاست

به خط طاعت و فرمان درش وحوش و طیور
به زیر سایهٔ عدل اندرش رجال و نساست

ایا سپهر نوالی که پیش صدق سخات
سخای ابر دروغ و نوال بحر دغاست

به پیش رفعت تو چرخ گوییا پست است
به جای دانش تو عقل گوییا شیداست

ایا زمانه مثالی که امر و نهی ترا
به روزگار بدارند و کار دست و دهاست

تو آن کسی که ز بهر ثنا و مدحت تو
به مادح تو پر از روزگار مدح و ثناست

به درگه تو فلک را گذر به پای ادب
به جانب تو قضا را نظر به عین رضاست

عیار قدر تو آن اوجها که بر گردون
عیال دست تو آن موجها که در دریاست

ز شوق مجلس تست آن طرب که در زهره است
ز بهر خدمت تست آن کمر که بر جوزاست

توال دست ترا موج بحر و بذل سحاب
مسیر امر ترا بال برق و پای صباست

ز اعتدال هوایی که دولتت دارد
حماد را چو نبات انتمای نشو و نماست

فلک ز جود تو سازد لطیفهای وجود
مگر که منبع جود تو مصدر اشیاست

کف جواد ترا دهر خواست گفت سخی است
سپهر گفت مخوانش سخی که محض سخاست

جهان به طبع گراید به خدمت تو که تو
به ذات کل جهانی و کل او اجزاست

وجود خوف و رجا فرع خشم و حلم تواند
که خشم و حلم تو اصل مزاج خوف و رجاست

قضا چو ذات ترا دید گفت اینت عجب
جهان گذشت و هنوز اندرو تن تنهاست

اگر فنا در هستی به گل برانداید
ترا چه باک نه ذات تو مستعد فناست

وگر بقا نبود در جهان ترا چه زیان
بقا بذات تو باقی نه ذات تو به بقاست

چه هیکلست به زیر تو در که با تک او
بسیط گوی زمین همچو پهنه بی پهناست

تبارک الله از آن آب سیر آتش فع
که با رکاب تو خاکست و با عنانت هواست

به وقت رفتن و طی کردن مسالک ملک
هواش فدفد و دریا سراب و که صحراست

نشیب و بالا یکسان شمارد از پی آنک
به کام او به جهان نه نشیب و نه بالاست

جهان نوردی کامروزش ار برانگیزی
به عالمیت رساند که اندرو فرداست

سپهر اگر بدل خویش صورتی سازد
برش چو صورت اسبی بود که بر دیباست

نه صاحبا ملکا ز آرزوی خدمت تو
دلم قرین عذابست و دیده جفت بکاست

ولیک آمدنم نیست ممکن از پی آن
که رفتنم به سرین و نشستنم به قفاست

همی به پشت چو کشتی سفر توانم کرد
که راه وادی دشوار و عبره چون دریاست

چنان مدان که تغافل نموده باشم از آن
که بر تباهی حالم همین قصیده گو است

بلی گناه بزرگ است اگرچه عذری هست
که گر بگویم گویند بر تو جای دعاست

ولیکن ار بدن مرده ریگ نیست چنان
که خدمت تو کند جان زار مانده کجاست

به من جواب و سوال امور دیوان را
تعلقی نبود کان شعار و رسم شماست

سوالکیست در این حالتم به غایت لطف
گمان بنده چنانست کان نه نازیباست

ز غایت کرم تست یا ز خامی من
که با گناه چنین منکرم امید عطاست

بدین دقیقه که راندم گمان کدیه مبر
به بنده، گرچه گدایی شعریعت شعر است

سرم به ظل عنایت بپوش بس باشد
که عمرهاست که در تف آفتاب عناست

همیشه تا به جهان اندرون ز دور فلک
شبست و روز و زین هر دو ظلمتست و ضیاست

شبت همیشه ز اقبال روز روشن باد
که روز روشن اقبال تو شب اعداست

به خرمی و خوشی بگذران جهان جهان
که هرچه جز خوشی و خرمی همه سوداست

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - در مدح خاقان اعظم کمال الدین

ای از رخت فکنده سپر ماه و آفتاب
طعنه زده جمال تو بر ماه و آفتاب

آنجا که راستیست ندارند در جمال
پیش رخ تو هیچ خطر ماه و آفتاب

بندند گر دهی تو اجازت چو بندگان
در خدمت رخ تو کمر ماه و آفتاب

از موی تو ربوده نشان مشک و غالیه
وز روی تو گرفته اثر ماه و آفتاب

از ماه و آفتاب بهی تو که نیستند
با دو عقیق همچو شکر ماه و آفتاب

در صف نیکوان به مقام مفاخرت
خواهند از رخ تو نظر ماه و آفتاب

باشند با جمال تو حاضر به وقت لهو
در بزم شهریار بشر ماه و آفتاب

خاقان کمال دولت و دین آنکه بر فلک
از سهم او کنند حذر ماه و آفتاب

محمود صفدری که ز لطف و ز عنف او
گیرند بار نفع و ضرر ماه و آفتاب

بر خصم او کشیده سنان چرخ و روزگار
در پیش او گرفته سپر ماه و آفتاب

بفزود عز و دولت او ملک و جاه را
چونان که لون و طعم ثمر ماه و آفتاب

از شخص او نگشته جدا جاه و مفخرت
وز حکم او نکرده گذر ماه و آفتاب

بنموده در ولی و عدو و خلقش آن اثر
کاندر قصب نموده گهر ماه و آفتاب

آفاق را جمال ز جاه و جلال اوست
جاه و جمال اوست مگر ماه و آفتاب

شاها نهند اگر تو اشارت کنی به فخر
بر خاک بارگاه تو سر ماه و آفتاب

تو ماه و آفتابی اگر در جبلت اند
محض سخا و عین هنر ماه و آفتاب

بی عزم و بی لقای تو در سرعت و ضیاء
ننهاده گام و نا زده بر ماه و آفتاب

اندر ظلال موکب میمون عزم تو
دارند شغل و پیشه سفر ماه و آفتاب

بر قمع دشمنان تو هر لحظه می کشند
لشکر به جایگاه دگر ماه و آفتاب

از کنج سعد هر شب و هر روز نزد تو
آرند تحفه فتح و ظفر ماه و آفتاب

تا مانده اند سخرهٔ فرمان ایزدی
در قبضهٔ قضا و قدر ماه و آفتاب

بادا نگون لوای بقای عدوی تو
چونان که در میان شمر ماه و آفتاب

از روی و رای تست شب و روز بر فلک
دیده بها و یافته فر ماه و آفتاب

از طارم سپهر به چشم مناصحت
در دولت تو کرده نظر ماه و آفتاب

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در مدح خاقان اعظم عمادالدین پیروزشاه

ای زمان شهریاری روزگارت
تا قیامت شهریاری باد کارت

ای ترا پیروزی و شاهی مسلم
باد ببر پیروزی و شاهی قرارت

ای به جایی کاسمان منت پذیرد
گر دهی جایش کجا اندر جوارت

هرکجا رای تو شد راضی به کاری
جنبش گردون طفیل اختیارست

هر کجا عزم تو شد جنبان به فتحی
بر سر ره نصرت اندر انتظارت

خندهٔ خنجر ز فتح بی قیاست
نالهٔ دریا ز بذل بی شمارت

داغ طاعت بر سرین تا وحش و طیرت
مهر بیعت بر زبان تا مور و مارت

در مقام سمع و طاعت هر دو یکسان
شیر شادروان و شیر مرغزارت

حق و باطل را که پیدا کرد و پنهان
حزم پنهان و نفاذ آشکارت

دی و فردا را به هم پیش تو آرد
بر در امروز امر کامکارت

هر مرادی کاسمان در جیب دارد
بازیابی گر بجویی در کنارت

نقش مقدوری نیارد بست گردون
جز به استصواب رای هوشیارت

بر در کس عنکبوت جور هرگز
کی تند تا عدل باشد یار غارت

پردهٔ شب درگهت را پرده گشتی
گر اجازت یافتی از پرده دارت

بارهٔ در هم نیارد کرد گیتی
ثابت ارکان تر ز حزم استوارت

افعی پیچان نشد در صف هیجا
تیز دندان تر ز رمح خصم خوارت

از دل خارا نیامد هیچ آتش
فتنه سوزی را چو تیغ آبدارت

گنج را لاغر کند بذل سمینت
ملک را فربه کند کلک نزارت

کلک از دریا کمال خویش یابد
داند این معنی دل دریا عیارت

لازم دست چو دریای تو زان شد
کلک آبستن به در شاهوارت

تابش خورشید نتواند گرفتن
کشوری از ملک و جاه بی کنارت

چاوش اوهام نتواند رسیدن
تا کجا تا آخر صف روز بارت

در درون پره افتد از برون نی
شیرو و گاو آسمان روز شکارت

شهریارا بخت یارت باد نی نی
آنکه او یاری ندارد باد یارت

روز هیجا کاسمان سیارگان را
در تتق یابد ز گرد کارزارت

رخنه در کوه افکند که؟ کر و فرت
لرزه بر چرخ افکند چه؟ گیرودارت

بر فلک دوزد به طنازی در آن دم
حکم بدرابیلک گردون گذارت

در عدد افزون نماید در عمل نی
گاه کوشش ده سوار و صد سوارت

هر سوار از لشکر دشمن دو گردد
نز مدد از خنجر چون ذوالفقارت

جوف دوزخ پر کند قهرت به یک دم
گر جدا افتد ز عفو بردبارت

سایه از قهر تو گر آگاه گردد
بگسلد حایل ز خصم خاکسارت

جمع گردد جزو جزوش بار دیگر
کشته ای را کاید اندر زینهارت

پشته چون هامون کند هامون چو پشته
پویه و جولان ز رخش راهوارت

بسکه بر سیمرغ و رستم بذله گفتی
گر بدیدی در مصاف اسفندیارت

خسروا اینگونه شعر از بنده یابی
هم تو دانی ای سخندانی شعارت

شاخ دانش مثل تو طوطی ندارد
می نگویم ای چو طوطی صدهزارت

گرچه از این بنده یادت می نیاید
باد صد دیوان سخن زو یادگارت

تا دوام روزگار از دور باشد
دور دولت باد دایم روزگارت

گشته هر امروزت از دی ملکت افزون
باد چون امروز و دی امسال و پارت

اصل ماتم تیغ هندی در یمینت
اصل شادی جام باده بر یسارت

ای قوی بازو به حفظ دولت و دین
حرز بازو باد حفظ کردگارت

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ - در وصف ربیع و مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی

روز عیش و طرب و بستانست
روز بازار گل و ریحانست

تودهٔ خاک عبیر آمیزست
دامن باد عبیر افشانست

وز ملاقات صبا روی غدیر
راست چون آزدهٔ سوهانست

لاله بر شاخ زمرد به مثل
قدحی از شبه و مرجانست

تا کشیده است صبا خنجر بید
روی گلزار پر از پیکانست

فلک از هاله سپر ساخت مگر
با چمن شان به جدل پیمانست

میل اطفال نبات از پی قوت
سوی گردون به طبیعت زانست

که کنون ابر دهد روزیشان
هر کرا نفس نباتی جانست

باز در پردهٔ الوان بلبل
مطرب بزمگه بستانست

کز پی تهنیت نوروزی
باغ را باد صبا مهمانست

ساعد شاخ ز مشاطهٔ طبع
غرقه اندر گهر الوانست

چهرهٔ باغ ز نقاش بهار
به نکویی چو نگارستانست

ابر آبستن دریست گران
وز گرانیش گهر ارزانست

به کف خواجهٔ ما ماند راست
نی که آن دعوی و این برهانست

مضمر اندر کف این دینارست
مدغم اندر دل آن بارانست

کثرت این سبب استغناست
کثرت آن مدد طوفانست

بذل آن گه به و دشوارست
جود این دم به دم و آسانست

گرچه پیدا نکنم کان کف کیست
کس ندانم که برو پنهانست

کف دستیست که بر نامهٔ رزق
نام او تا به ابد عنوانست

مجد دین بوالحسن عمرانی
که نظیر پسر عمرانست

آنکه در معرکهٔ سحر بیان
قلمش همچو عصا ثعبانست

طول و عرض دلش از مکرمتست
پود و تار کفش از احسانست

چرخ با قدر بلندش داند
که برو اوج زحل تاوانست

ابر با دست جوادش داند
که برو نام سخا بهتانست

نظرش مبدا صد اقبالست
سخطش علت صد خذلانست

ناوک حادثهٔ گردون را
سایهٔ حشمت او خفتانست

در اثر بهر مراعات ولیش
خار عقرب چو گل میزانست

بر فلک بهر مکافات عدوش
زخمهٔ زهره شل کیوانست

نفخ صورست صریر قلمش
نفخ صوری نه که در قرآنست

کان نشوری دهد آنرا که تنش
بر سر کوی اجل قربانست

وین حیاتی دهد آنرا که دلش
کشتهٔ حادثهٔ دورانست

ای تمامی که پس از ذات خدای
جز کمال تو همه نقصانست

تیر دیوان ترا مستوفی
چرخ عمال ترا دیوانست

زهره در مجلس تو خنیاگر
ماه بر درگه تو دربانست

فتنه از امن تو در زنجیرست
جور از عدل تو در زندانست

بالله ار با سر انصاف شوی
نایب عدل تو نوشروانست

کچو زو درگذری کل وجود
جور عبدالملک مروانست

شیر با باس تو بی چنگالست
گرگ با عدل تو بی دندانست

آن نه شیر است کنون روباهست
وین نه گرگست کنون چوپانست

هست جرمی که درو شیر فلک
همه پوشیده و او عریانست

قلم تست که چون کلک قضا
ایمن از شبهت و از طغیانست

از پی خدمت تو گوی فلک
نه به صورت به صفت چوگانست

در بر سایهٔ تو ذات عدوت
نه به معنی به صور انسانست

در سرای امل از جود کفت
سفره در سفره و خوان در خوانست

زآتش غیرت خوان تو مقیم
بر فلک ثور و حمل بریانست

هرچه در مدح تو گویند رواست
جز تو، وان لم یزل و سبحانست

شعر جز مدحت تو تزویرست
شغل جز طاعت تو عصیانست

رمزی از نطق تو صد تالیف است
سطری از خط تو صد دیوانست

پس مقالات من و مجلس تو
راست چون زیره و چون کرمانست

وصف احسان تو خود کس نکند
من کیم ور به مثل حسانست

من چه دانم شرف و رتبت آنک
عقل در ماهیتش حیرانست

از تو آن مایه بداند خردم
که ترا جز به تو نتوان دانست

ای جوادی که دل و دست ترا
صحن دریا و انامل کانست

روز نوروز و می اندر خم و ما
همه هشیار، نه از حرمانست

کس دگرباره درین دم نرسد
پس بخور گرچه مه شعبانست

به خدای ار به حقیقت نگری
مه شعبان و صفر یکسانست

همه بگذار کدامین گنه است
که فزون از کرم یزدانست

تا که نه دایرهٔ گردون را
حرکت گرد چهار ارکانست

در جهان خرم و آباد بزی
زانکه آباد جهان ویرانست

از بد چار و نهت باد پناه
آنکه بر چار و نهش فرمانست

مدت عمر تو جاویدان باد
تا ابد مدت جاویدانست

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ - در مدح مودود شاه زنگی

بازآمد آنکه دولت و دین در پناه اوست
دور سپهر بندهٔ درگاه جاه اوست

مودود شه موید دین پهلوان شرق
کامروز شرق و غرب جهان در پناه اوست

گردون غبار پایهٔ تخت بلند او
خورشید عکس گوهر پر کلاه اوست

سیر ستارگان فلک نیست در بروج
بر گوشهای کنگرهٔ بارگاه اوست

چشم مجاهدان ظفر نیست بر قدر
بر سمت ظل رایت و گرد سپاه اوست

ای بس همای بخت که پرواز می کند
در سایه ای که بر عقب نیکخواه اوست

هم سبز خنگ چرخ کمین بارگیر او
هم دستگاه بهر کهین دستگاه اوست

بر آستان چرخ به منت قدم نهد
گردی که مایه و مددش خاک راه اوست

انصاف اگر گواه دوام است لاجرم
انصاف او به دولت دایم گواه اوست

روزش چنین که هست همیشه به کام باد
کاین ایمنی نتیجهٔ روز پگاه اوست

منصور باد رایت نصرت فزای او
کاین عافیت ز نصرت تشویش کاه اوست

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - در مدح ناصرالدین طاهر و توصیف عمارت وی

می بیاور که جشن دستورست
جشن عالی سرای معمورست

قبه ای کز نوای مطرب او
کوه را در سر از صدا سورست

قبه ای کز فروغ دیوارش
آسمان پر تموج نورست

صورتش را قضای شهوت نیست
که گجش را مزاح کافورست

تری و خشکی موادش را
آب چون آفتاب مزدورست

آفتاب بروج سقفش را
تابش آفتاب با حورست

ماه از آسیب سقفش از پس از این
نگذرد بر سپهر معذورست

که ز مخروط ظل او همه ماه
خایفست از خسوف و رنجورست

چشم بد دور باد ازو که ز لطف
چشمهٔ عرصهٔ نشابورست

نی خطا گفتم این دعا ز چه روی
زانکه خود چشم بد ازو دورست

دست آفت بدو چگونه رسد
تا درو نیم دست دستورست

ناصر دین حق که رایت دین
تاکه در فوج اوست منصورست

طاهربن المظفر آنکه ظفر
بر مراد و هواش مقصورست

آنکه ملک بقاش را شب و روز
از سواد و بیاض منشورست

حلم او را تحمل جودی
رای او را تجلی طورست

جرعهٔ خنجر خلافش را
چون اجل صد هزار مخمورست

جبر فرمانش را که نافذ باد
چون قضا صدهزار مجبورست

قهر او قهرمان آن عالم
که درو روزگار مقهورست

جود او کدخدای آن کشور
که از او احتیاج مهجورست

عدل او ار مگر که آمر عدل
بعد ازو هرکه هست مامورست

امر او ملاک الرقابی نیست
که به ملک نفاذ مغرورست

رای او نور آفتابی نه
که به تعقیب سایه مشهورست

آتش اندر تب سیاست اوست
طبع او زان همیشه محرورست

ابر را رافت از رعایت اوست
سعی او زان همیشه مشکورست

جرعهٔ جام حکم او دارد
باد از آن در مسیر مخمورست

ای قدر قدرتی که با عزمت
زور بازوی آسمان زورست

سخرهٔ ترجمانی قلمت
هرچه در ضمن لوح مسطورست

نشر اموات می کند به صریر
مگرش آفرینش صورست

کشف اسرار می کند به رموز
به رموزی که در منثورست

وصف مکتوب او همی کردم
به حلاوت چنانکه مذکورست

شهد گفت آن کمر که می دانی
زین سبب بر میان زنبورست

عجبا لا اله الا الله
کز کمالت چه حظ موفورست

تا که مقدور حل و عقد قضا
در حجاب زمانه مستورست

دست فرسود حل و عقد تو باد
هرچه در ملک دهر مقدورست

روزگارت چنان که نتوان گفت
که درو هیچ روز محذورست

هم از آن سان که بوالفرج گوید
روزگار عصیر انگورست

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - ایضا در وصف عمارت ممدوح

یارب این بارگاه دستورست
یا نمودار بیت معمورست

یا سپهرست و ماه مسرع او
مسرع قیصرست و فغفورست

یا بهشتست و حوض کوثر او
جام زرین و آب انگورست

بل سپهرست کاندرو شب و روز
ماه و خورشید مست و مخمورست

بل بهشتست کاندرو مه و سال
باده کش هم فرشته هم حورست

از صدای نوای مطرب او
دایم اندر سیم فلک سورست

وز ادای روات شاعر او
گوش چون درج در منثورست

غایتی دارد اعتدال هواش
که ازو چار فصل مهجورست

تشنه را زان هوا نمی سازد
زان برنج سبات رنجورست

مرده را زنده چون کند به صریر
در او گرنه نایب صورست

بی تجلی چرا نباشد هیچ
صحن او گرنه ثانی طورست

دامن سایهٔ کشیدهٔ اوست
که ازو راز روز مستورست

مسرع صبح اگر درو نرسد
شعلهٔ آفتاب معذورست

بر بساطش اگرچه نیم شب است
سایها را گذاره از نورست

کز تباشیر صبح رای وزیر
دست آسیب شب ازو دورست

صاحب عادل افتخار جهان
که جهانش به طبع مامورست

صدر اسلام و مجد دولت و دین
که برو صدر ملک مقصورست

آنکه در کلک او مرتب شد
هرچه در سلک دهر مقدورست

آنکه در دار دولت از رایش
هرکجا رایتست منصورست

آنکه با ذکر حلم و رافت او
خاک معروف و باد مذکورست

آنکه تا هست حرص و حرمان را
کیسه مرطوب و کاسه محرورست

قلمش تا مهندس ملکست
فتح معمار و تیغ مزدورست

تا که در جلوهٔ عروس بهار
سعی خورشید سعی مشکورست

شب و روزش بهار دولت باد
تا به خورشید روز مشهورست

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۶

ای در ضمان عدل تو معمور بحر و بر
وی در مسیر کلک تو اسرار نفع و ضر

ای روزگار عادل و ایام فتنه سوز
وی آسمان ثابت و خورشید سایه ور

عدل تو بود اگرنه جهان را نماندی
با خشک ریش جور فلک هیچ خشک و تر

در روزگار عدل تو با جبر خاصیت
بیجاده از تعرض کاهست بر حذر

گیتی ز فضلهٔ دل ودست تو ساختست
در آب ساده گوهر و در خاک تیره زر

وز مابقی خوان تو ترتیب کرده اند
بر خوان دهر هرچه فلک راست ماحضر

قدر تو کسوتیست که خیاط فطرتش
بردوختست از ابرهٔ افلاک آستر

گردون بر نتایج کلکت بود عقیم
دریا بر لطافت طبعت بود شمر

بر ملک پرده کلک تو دارد همی نگاه
از راز دهر اگرچه گرفتست پرده بر

در ملک دهر کیست که بودست سالها
زین روی پرده دار و زان روی پرده در

ای چرخ استمالت و مریخ انتقام
ای آقتاب تخاطر و ای مشتری خطر

حرص ثنا و عشق جمالت مبارکت
گر در قوای نامیه پیدا کند اثر

این در زبان خامش سوسن نهد کلام
وان در طباق دیدهٔ نرگس نهد بصر

از عشق نقش خاتم تست آنکه طبع موم
با انگبین همی نبرد دوستی به سر

نشگفت اگر نگین ترا در قبول مهر
چون موم نرم سجدهٔ طاعت برد حجر

قهر تو آتشی است چنان اختیارسوز
کاسیب او دخان کند اندیشه در فکر

از شر دشمن ایمنی از بهر آنکه هست
هستی و نیستیش به یک بار چون شرر

بر کشتن حسود تو مولع چو آسمان
کس در جهان ندیده و نشنیده در سمر

طوفان چرخ جان یکی را چو غوطه داد
فریاد از اخترانش برآمد که لاتذر

نگذارد ار به چرخ رسد باد قهر تو
آثار حسن عاریتی بر رخ قمر

ور سایهٔ تغیر تو بر جهان فتد
در طبع کو کنار مرکب کند سهر

بیند فلک نظیر تو لیکن به شرط آنک
هم سوی تو به دیدهٔ احول کند نظر

چون زاب تیغ دودهٔ سلجوق بیخ ملک
کرد از طریق نشو به هر شش جهت سفر

آمد نظام شاخس و صدر شهید برگ
وان شاخ و برگ را تو خداوند بار و بر

دست زوال تا ابد از بهر چون تو بار
در بیخ این درخت نخواهد زدن تبر

ز اول که داشت در تتق صنع منزوی
ارواح را مشیمه و اشباح را گهر

در خفیه با زمانه قضا گفت حاملی
ای مادر جهان به جهانی همه هنر

گفتا چگونه، گفت به آخر زمان ترا
زاید وزیر عالم عادل یکی پسر

هم در نفاذ امر بود پادشا نشان
هم در نهاد خویش بود پادشا سیر

عقلی مجرد آمده در حیز جهت
روحی مقدس آمده در صورت بشر

با سیر حکم او به مثل چرخ کند سیر
با سنگ حلم او به مثل کوه تیز پر

می بود تا به عهد تو بیچاره منتظر
کان وعده را نبود کسی جز تو منتظر

و امروز چون به کام رسید از نشاط آن
کانچ از قضا شنید همان دید از قدر

گردان به گرد کوی زمانه زمانه ایست
با یک دهان ز شکر قضا تا به سر شکر

دانی چه خود همای بقا در هوای دهر
از بهر مدت تو گشادست بال و پر

ورنه نه آن درشت پسندست روزگار
کو روزگار خویش به هرکس کند هدر

خود خاک درگه تو حکایت همی کند
چونان که سطح آب حکایت کند صور

کز روی سبق مرتبه در مجمع وجود
ذات تو آمد اول و پس دهر بر اثر

من این همی ندانم دانم که چون تو نیست
در زیر چرخ و کس نرسیدست بر زبر

در جیب چرخ گر نشود دست امتحانت
در طول و عرض دامن آخر زمان نگر

تا تربیت کنند سه فرزند کون را
ترکیب چار مادر و تاثیر نه پدر

از طوق طوع گردن این چار نرم دار
در پای قدر تارک آن نه فرو سپر

تا واحد است اصل شمار و نه از شمار
دوران بی شمار به شادی همی شمر

بر مرکز مراد تو ایام را مدار
تا چرخ را مدار بود گرد این مدر

جویندهٔ رضای تو سلطان دادبخش
دارندهٔ بقای تو سبحان دادگر

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۶ - در مدح امیر علاء الدین محمد

هرکرا در دور گردون ذکر مقصد می رود
یا سخن در سر این صرح ممرد می رود

یا حدیث آن بهشتی چهره کز بدو وجود
همچو خاتونان درین فیروزه مرقد می رود

یا در آن حورا نسب کودک شروعی می کند
کز تصنع گه مخطط گاه امرد می رود

یا همی گوید چرا در کل انسان بر دوام
از تحرک میل و تحریک مجدد می رود

بر زبان دور گردون در جواب هرکه هست
ذکر دوران علاء الدین محمد می رود

آنکه پیش سایهٔ او سایهٔ خورشید را
در نشستن گفت وگوی صدر و مسند می رود

وانکه جز در موکب رایش نراند آفتاب
رایتش بر چرخ منصور و مید می رود

گرچه از تاثیر نه گردون به دست روزگار
ساکنان خاک را انعام بی حد می رود

هرچه رفتست از عطیتهای ایشان تاکنون
حاطه الله زو به یک احسان مفرد می رود

عقل کل کو تا ببیند نفس خاکی گوهری
کز دو عالم گوهرافشانان مجرد می رود

طبعش استقبال حاجتها بدان سرعت کند
کاندر آن نسبت زمان گویی مقید می رود

دست اورا در سخا تشبیه می کردم به ابر
عقل گفت این اصل باری ناممهد می رود

پیش دست او هنوز اندر دبیرستان جود
بر زبان رعد او تکرار ابجد می رود

خاک پایش را ز غیرت آسمان بر سنگ زد
تا به گاه چرخ موزون نامعدد می رود

گفت صراف قضا ای شیخ اگر ناقد منم
در دیار ما تصرف فرق فرقد می رود

وصف می کردم سمندش را شبی با آسمان
گفتم این رفتار بین کان آسمان قد می رود

گفت دی بر تیغ کوهی بود پویان گفتیی
آفتابستی که سوی بعد ابعد می رود

ماه بشنید این سخن آسیب زد با منطقه
گفت آیا تا حدیث نعل و مقود می رود

ای جوان دولت خداوندی که سوی خدمتت
دولت من سروقد یاسمین خد می رود

جانم از یک ماهه پیوند تو عیشی یافتست
کز کمالش طعنه در عیش مخلد می رود

ختم شد بر گوهر تو همچو مردی مردمی
در تو این دعوی به صد برهان مکد می رود

دور نبود کین زمان در مجلس حکم قضا
بر زبان چرخ و اختر لفظ اشهد می رود

نعت تو کی گنجد اندر بیت چندی مختصر
راستی باید سخن در صد مجلد می رود

چشم بد دور از تو خود دورست کز بس باس تو
فتنه اکنون همچو یاجوج از پس سد می رود

دانی از بهر تو با چشم بد گردون چه رفت
آنچه آن با چشم افعی از زمرد می رود

تا عروس روزگار اندر شبستان سپهر
در حریر ابیض و در شعر اسود می رود

وقف بادا بر جمال و جاه و عمرت روزگار
زانکه در اوقاف احکام مبد می رود

حاجب بارت سپه داری که در میدان چرخ
حزم را پیوسته با تیغ مهند می رود

ساقی بزمت سمن ساقی که بر قصر سپهر
لهو را همواره با صرف مورد می رود

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۷ - در مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی

طبعم به عرضه کردن دریا و کان رسید
نطقم به تحفه دادن کون و مکان رسید

هم وهم من به مقصد خرد و بزرگ تاخت
هم گام من به معبد پیر و جوان رسید

این دود عود شکر که جانست مجمرش
بدرید آسمانه و بر آسمان رسید

انده بمرد و مفسدت او ز دل گذشت
شادی بزاد و منفعت او به جان رسید

رنجور بادیه به فضای ارم گریخت
مقهور هاویه به هوای جنان رسید

بلبل فصیح گشت چو بوی بهار یافت
گل تازگی گرفت چو در بوستان رسید

پرواز کرد باز هوای ثنا و مد
وز فر او اثر به زمین و زمان رسید

محبوب شد جهان که ز اقلیم رابعش
از چهرهٔ سخا و سخن کاروان رسید

محنت رود چو مدت عنف از زمانه رفت
نوبت رسد چو نوبت لطف جهان رسید

عالی سخن به حضرت عالی نسبت شتافت
صاحب هنر به درگه صاحب قران رسید

دستور شهریار جهان مجد دین که دین
از جاه او به منفعت جاودان رسید

محسود خسروان علی بن عمر که عدل
از رای او به رویت نوشیروان رسید

آن شه نشان که قدرت شمشیر سرفشان
در عهد او به خامهٔ عنبر فشان رسید

نقش بقا چو جلوه گری یافت از ازل
منشور بخت او ز ابد آن زمان رسید

ای صاحبی که از رقم مهر و کین تو
در کاینات نسخهٔ سود و زیان رسید

در کارکرد کلک تو خسرو چو فتح کرد
حالی به سایهٔ علم کاویان رسید

برخاست چرخ در طلب کبریاء تو
می بودش این گمان که بدو در توان رسید

از کبریاء تو خبری هم نمی رسد
آنجا که مرغ وهم و قیاس و گمان رسید

در منزلی که خصم تو نزل زمانه خورد
از هفت عضو خصم تو یک استخوان رسید

مصروع کرد بر جگر مرگ قهر تو
هر لقمه ای که خصم ترا در دهان رسید

دولت وصال عمر ابد جست سالها
دیدی که از قبول تو آخر به آن رسید

در اضطراب دیدهٔ تسکین گشاده شد
چون التفات تو به جهان جهان رسید

در کردهٔ خدای میاور حدیث رد
کام از حرم به چنین خاکدان رسید

ای خرد بارگاه بلا را ز کام تو
اینک ز صد هزار بزرگی نشان رسید

سلطانی از نیاز در خواجگی زند
چون نام خواجگی تو سلطان نشان رسید

نقد وجود چرخ عیار از در تو برد
چون در علو به کارگه امتحان رسید

تقدیر رزق اگرچه به حکم خدای بود
توجیه رزق از تو به انس و به جان رسید

در عشق مال آز روان شد به سوی تو
هم در نخست گام به دریا و کان رسید

مرغ قضا چو بر در حکم تو بار یافت
چشمش به یک نظر به همین آشیان رسید

صدرا به روزگار خزان دست طبع من
در باغ مدح تو به گل و ارغوان رسید

گلزار مدح تو به طراوت اثر نمود
این طرفه تحفه بین که مرا از خزان رسید

شخصم به جد و جهد به فرمان عقل و جان
از آسمان گذشت و به این آستان رسید

سی سال در طریق تحیر دلم بتاخت
اکنون ز خدمت در تو بر کران رسید

آخر فلک ز مقدم من در دیار تو
آوازه درفکند که جاری زبان رسید

نی نی به سوی صدر هم از لفظ روزگار
آمد ندا که بار دگر قلتبان رسید

کس را ز سرکشان زمانه نگاه کن
تا خام قلتبان تر از این مدح خوان رسید

این است و بس که از قبل بخت نیست شد
از بادهٔ محبت تو سرگران رسید

از فیض جاه باش که از فیض مکرمت
از باختر ثنای تو تا قیروان رسید

تا در ضمیر خلق نگردد که امر حق
نزدیک هر ضعیف و قوی با امان رسید

وز بهرهٔ زمانه تو بادی که شاه را
از دولت تو بهره دل شادمان رسید

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹ - در مدح سلطان سنجر

تا ملک جهان را مدار باشد
فرمانده آن شهریار باشد

سلطان سلاطین که شیر چترش
در معرکه سلطان شکار باشد

آن خسرو خسرونشان که تختش
در مرتبه گردون عیار باشد

آن سایهٔ یزدان که تاج او را
از تابش خورشید عار باشد

آن شاه که در کان ز عشق نامش
زر در فزع انتظار باشد

وز خطبه چو تحمید او برآید
دین در طرب افتخار باشد

تختی که نه فرمان او فرازد
حاشا که پسر عم دار باشد

تاجی که نه انعام او فرستد
کی گوهر آن شاهوار باشد

با تیغ جهادش نمود کاری
ار جمجمهٔ ذوالخمار باشد

گردی که برانگیخت موکب او
بر عارض جوزا عذار باشد

نعلی که بیفکند مرکب او
در گوش فلک گوشوار باشد

در مجرفه فراش مجلسش را
مکنون جبال و بحار باشد

آری عرق ابر نوبهاری
در کام صدف خوشگوار باشد

لیکن چو به بازار چرخش آری
در دیدهٔ خورشید خوار باشد

شاها ز پی آنکه شاعران را
این واقعه گفتن شعار باشد

گفتم که حدیث عراق گویم
گر خود همه بیتی سه چار باشد

چون سلک معانی نظام دادم
زان تا سخنم آبدار باشد

الهام الهی چه گفت، گفتا
آنرا که خرد هیچ یار باشد

چون سایهٔ ما را مدیح گوید
با ذکر عراقش چه کار باشد

خسرو به سر تازیانه بخشد
چون ملک عراق ار هزار باشد

ای سایهٔ آن پادشا که ذاتش
آزاد ز عیب و عوار باشد

روزی که ز آسیب صف هیجا
صحرای فلک پر غبار باشد

وز زلزلهٔ حملهٔ سواران
اوتاد زمین بی قرار باشد

وز نوک سنان خضاب گشته
اطراف هوا لاله زار باشد

نکبای علم در سپهر پیچد
باران کمان بی بخار باشد

چون رایت منصور تو بجنبد
بس فتنه که در کارزار باشد

میدان سپهر از غریو انجم
پر ولولهٔ زینهار باشد

چون شعله کشد آتش سنانت
پروین ز حساب شرار باشد

چون سایهٔ رمحت کشیده گردد
بر منهزمان سایه بار باشد

چون لالهٔ تیغت شکفته گردد
در عالم نصرت بهار باشد

در دست تو گویی که خنجر تو
دردست علی ذوالفقار باشد

خون درجگر پردلان بجوشد
گر رستم و اسفندیار باشد

تا چشم زنی بر ممر سمتی
کاعلام ترا رهگذار باشد

از چشمهٔ شریان خصم بینی
دشتی که پر از جویبار باشد

جز رایت تو کسوتی که دارد
کش فتح و ظفر پود و تار باشد

الحق ظفر و فتح کم نیاید
آنرا که مدد کردگار باشد

تا دایهٔ تقدیر آسمان را
فرزند جهان در کنار باشد

ملکت چو جهان پایدار بادا
خود ملک چنان پایدار باشد

باقی به دوامی که امتدادش
چون عمر ابد بی کنار باشد

روشن به وزیری که مملکت را
از جد و پدر یادگار باشد

آن صاحب عادل که کار عدلش
در دولت و دین گیر و دار باشد

آن صدر که در بارگاه جاهش
تقدیر ز حجاب بار باشد

آن طاهر طاهرنسب که پاکی
از گوهر او مستعار باشد

طاهر نبود گوهری که نشوش
در پردهٔ پروردگار باشد؟

صدرا ملکا صاحبا تو آنی
کت ملک به جان خواستار باشد

تدبیر تو چون کار ملک سازد
بر دست سلیمان سوار باشد

تمکین تو چون حکم شرع راند
بر دوش مسیحا غیارباشد

باد است به دست ستم ز عدلت
چونان که به دست چنار باشد

خونست دل فتنه از شکوهت
چونان که دل کفته نار باشد

عفوت ز پی جرم کس فرستد
نفس تو چنان بردبار باشد

حزمت به سر وهم راه داند
رای تو چنان هوشیار باشد

رازی که قضا رنگ آن نبیند
نزد تو چو روز آشکار باشد

گردون نپذیرد فساد و نقصان
تا قدر ترا یار غار باشد

خورشید کسوف فنا نبیند
تا قصر ترا پرده دار باشد

ملکی که درو عزم ضبط کردی
گر بارهٔ چرخش حصار باشد

در حال برو رکنها بجنبد
گر چون که قافش وقار باشد

دهلیز سراپردهٔ رفیعت
تا روی سوی آن دیار باشد

جنبان شده بینی به سوی حضرت
چون مورچه کاندر قطار باشد

گر سایر آن وحش و طیر گردد
ور ساکن آن مور و مار باشد

زان پس همه وقتی به بارگاهت
وفدی ز صغار و کبار باشد

دانی چه سخن در عراق مشنو
کان چشمه ازین مرغزار باشد

تقدیر چنان کن که روی عزمت
در مملکت قندهار باشد

عزم تو قضاییست مبرم آری
مسمار قضا استوار باشد

بی پشتی عزم تو در ممالک
پهلوی مصالح نزار باشد

هرچ آن تو کنی از امور دولت
بی شایبهٔ اضطرار باشد

کانجا که مرادت عنان بتابد
در بینی گردون مهار باشد

وانجا که قضا با تو عهد بندد
یزدان به وفا حق گزار باشد

هرچند چنان خوبتر که خصمت
از باد اجل خاکسار باشد

می شایدم از بهر غصه خوردن
گر مدت عمرش دوبار باشد

صدرا به جهان در دفین طبعم
کانرا نه همانا یسار باشد

کز میوهٔ تلفیق لفظ و معنی
پیوسته چو باغ به بار باشد

چون کلک تفکر به دست گیرد
بر دست عطارد نگار باشد

در دولت تو همچو دولت تو
هرسال جوانتر ز پار باشد

صاحب سخن روزگارم آری
مردی که چنین کامکار باشد

کاندر کنف خاک بارگاهی
کش چرخ برین در جوار باشد

در مدح وزیری که جان آصف
از غیرت او دلفکار باشد

عمری سخن عذب پخته راند
صاحب سخن روزگار باشد

تا زیر سپهر کبود کسوت
نیکی و بدی در شمار باشد

هر نیک و بدی کز سپهر زاید
چونان که بدان اعتبار باشد

امکان نزولش مباد بر کس
الا که ترا اختیار باشد

جز بر تو مدار جهان مبادا
تا ملک جهان را مدار باشد

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۱ - در مدح ناصرالدین ابوالفتح طاهر

مست شبانه بودم افتاده بی خبر
دی در وثاق خویش که دلبر بکوفت در

چون اصطکاک و قرع هوا از طریق صوت
داد از ره صماخ دماغ مرا خبر

بر عادتی که باشد گفتم که کیست این
گفت آنکه نیست در غم و شادیت ازو گذر

جستم چنان ز جای که جانم خبر نداشت
کان دم به پای می روم از عشق یا به سر

در باز کرد و دست ببوسید و در کشید
تنگش چو خرمن گل و تنگ شکر ببر

القصه اندر آمد و بنشست و هر سخن
گفت و شنید از انده و شادی و خیر و شر

پس در ملامت آمد کین چیست می کنی
یزدانت به کناد که کردست خود بتر

یا در خمار مانده ای از صبح تا به شام
یا در شراب خفته ای از شام تا سحر

تو سر به نای و نوش فرو برده ای و من
خاموش و سرفکنده که هین بوک و هان مگر

دل گرم کرده ای ز تف عشق من به سست
سردی مکن که گرم کنی همچو دل جگر

باری ز باده خوردن و عشرت چو چاره نیست
در خدمت بساط خداوند خواجه خور

صدر زمانه ناصر دین طاهر آنکه هست
در شان ملک آیتی از نصرت و ظفر

تا حضرتی ببینی بر چرخ کرده فخر
تا مجلسی بیابی از خلد برده فر

بربسته پیش خدمت اسبان رتبتش
رضوان میان کوثر و تسنیم را کمر

گفتم که پایمرد و وسیلت که باشدم
گفتا که بهتر از کرم او کسی دگر

فردا که ناف هفته و روز سه شنبه است
روزی که هست از شب قدری خجسته تر

روزی چنان که گویی فهرست عشرتست
یک حاشیه به خاور و دیگر به باختر

آثار او چو عدت ایام بر قرار
و اوقات او چو صورت افلاک بر گذر

بی هیچ شک نشاط صبوحی کند به گاه
دانی چه کن و گرچه تو دانی خود این قدر

کاری دگر نداری بنشین و خدمتی
ترتیب کن هم امشب و فردا به گه ببر

دوش آنچنان که از رگ اندیشه خون چکید
نظمی چنان که دانی رفتست مختصر

گر زحمتت نباشد از آن تا ادا کنم
آهسته همچنین به همین صورت پرده در

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۲ - در مدح میرآب مرو صاحب سعید صدر الدین نظام الملک

نماز شام چو کردم بسیج راه سفر
درآمد از درم آن سرو قد سیمین بر

ز تف آتش دل وز سرشک دیده شده
لب چو قندش خشک و رخ چو ماهش تر

در آب دیده همی گشت زلف مشکینش
چو شاخ سنبل سیراب در می احمر

مرا دلی ز غریوش چو اندر آتش عود
مرا تنی ز وداعش چو اندر آب شکر

چه گفت، گفت نه سوگند خورده ای به سرم
که هرگز از خط عشق تو برندارم سر

هنوز مدت یک هجر نارسیده به پای
هنوز وعدهٔ یک وصل نارسیده به سر

بهانهٔ سفر و عزم رفتن آوردی
دلت ز صحبت یاران ملول گشت مگر

چه وقت رفتن و هنگام کردن سفرست
سفر مکن که شود بر دلم جهان چو سقر

مرا درین غم وتیمار ودرد دل مگذار
ز عهد و بیعت و سوگند خویشتن مگذر

وگر به رغم دل من همی بخواهی رفت
از آن دیار خبرده مرا وزان کشور

کجاست مقصد و تا چند خواهی آنجا ماند
کجا رسیم دگر بار و کی به یکدیگر

چو این بگفت به بر در گرفتمش گفتم
که جان جان و قرار دلی و نور بصر

سفر مربی مردست و آستانهٔ جاه
سفر خزانهٔ مالست و اوستاد هنر

به شهر خویش درون بی خطر بود مردم
به کان خویش درون بی بها بود گوهر

درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای
نه جور اره کشیدی و نه جفای تبر

به جرم خاک و فلک در نگاه باید کرد
که این کجاست ز آرام و آن کجا ز سفر

ز دست فتنهٔ این اختران بی معنی
ز دام عشوهٔ این روزگار دون پرور

همی به خدمت آن صدر روزگار شوم
که روزگار ازو یافتست قدر و خطر

نظام ملکت سلطان و صدر دین خدای
خدایگان وزیران وزیر خوب سیر

محمد آنکه ز جاهش گرفت ملت و ملک
همان نظام که دین ز ابتدا به عدل عمر

بزرگواری کاندر بروج طاعت اوست
مدبران فلک را مدار گرد مدر

بر شمایل حلمش نموده کوه سبک
بر بسایط طبعش نموده بحر شمر

چه دست او به سخا در چه ابر در نیسان
چه طبع او به سخن در چه بحر بی معبر

شمر ز تربیت جود او شود دریا
عرض به تقویت جاه او شود جوهر

ز بیم او نچشد شیر شرزه طعم وسن
ز عدل او نبرد شور و فتنه رنج سهر

چو باز او شکرد صید او چه شیر و چه گرگ
چو اسب او گذرد راه او چه بحر و چه بر

سعادت ابدی در هوای او مدغم
نوایب فلکی در خلاف او مضمر

اگر به وجه عنایت کند به شوره نگاه
وگر ز روی سیاست کند به خاره نظر

شود به دولت او خاک شوره مهر گیا
شود ز هیبت او سنگ خاره خاکستر

به ابر بهمن اگر دست جود بنماید
عرق چکد ز مسامش به جای قطر مطر

چو دست دولت او بر زمانه بگشودند
کشید پای به دامن درون قضا و قدر

ایا به جاه و شرف با ستاره سوده عنان
و یا به جود و سخا گشته در زمانه سمر

ببرده نام ز فرزانگان به قدر و به جاه
ربوده گوی ز سیارگان به فخر و به فر

به روز بار ترا مهر بالش ومسند
به روز جشن ترا ماه مشرب و ساغر

کند نسیم رضای تو کاه را فربه
کند سموم خلاف تو کوه را لاغر

به حضرت تو درون تیر کلک مستوفی
به مجلس تودرون زهره ساز خنیاگر

ز تیر حادثه ایمن شد و سنان بلا
هر آفریده که کرد از حمایت تو سپر

به زیر سایهٔ عدل تو نیست خوف و رجا
ورای پایهٔ قدر تو نیست زیر و زبر

بجز در آینهٔ خاطر تو نتوان دید
ز راز چرخ نشان و ز علم غیب خبر

اگر ز حلم تو یک ذره بر سپهر نهند
قرار یابد ازو همچو کشتی از لنگر

نسیم لطف تو ار بگذرد به آتش تیز
ز شعلهاش گشاید به خاصیت کوثر

حسام قهر تو شخص اجل زند به دو نیم
چنان که ماه فلک را بنان پیغمبر

به نیش کژدم قهرت اگر قضا بزند
عدوت را که سیه روز باد و شوم اختر

به هیچ داروی و تریاک برنیارد خاست
ز خاک جز که به آواز صور در محشر

قدر ز شست تو بر اختران رساند تیر
قضا ز دست تو بر آسمان گشاید در

چه باره ایست به زیر تو در بنامیزد
که منزلیش بود باختر دگر خاور

هلال نعل فلک قامت ستاره مسیر
زمین نوردی دریا گذار که پیکر

به زور چرخ و به آواز رعد و جستن برق
به قد کوه و تن پیل و پویهٔ صرصر

گه درنگ ازو طیره خورده پای خیال
گه شتاب درو خیره مانده مرغ به پر

گه تحرک او منقطع صبا و دبور
بر تحمل او مضطرب حدید و حجر

درخش نعلش سندان و سنگ را در خاک
فروغ و شعله دهد همچو اختر و اخگر

بزرگوارا دریا دلا خداوندا
ترا سپهر سریرست و آفتاب افسر

ز شوق خدمت تو عمرها گذشت که من
چو شکرم در آب و چو عود بر آذر

بدان عزیمت و اندیشه ام که تا ننهد
قضابه دست اجل بر به حنجرم خنجر

بجز مدیح توام برنیاید از دیوان
بجز ثنای توام بر نیاید از دفتر

ز نظم و نثر مدیح تو اندر آویزم
ز گوش و گردم ایام عقدهای گهر

نه نظم بلکه ازین درجهای پر ز نکت
نه نثر بلکه ازین درجهای پر ز درر

همیشه تا که بروید ز خاکها زر و سیم
همیشه تا که بتابد ز آسمان مه و خور

علو و رفعت تو همچو ماه باد و چو مهر
سرشک و چهرهٔ خصمت چو سیم باد و چو زر

تو بر میان کمر ملک بسته و جوزا
به پیش طالع سعدت همیشه بسته کمر

جهان مطیع و فلک تابع و ستاره حشم
زمان غلام و قضا بنده و قدر چاکر

درخت بخت حسود ترانه بیخ و نه شاخ
چو شاخ دولت خصم ترانه بار و نه بر

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۸

ای روزگار دولت تو روز روزگار
وی بر زمانه سایهٔ تو فضل کردگار

قادر به حکم بر همه کس آسمان صفت
فائض به جود بر همه خلق آفتاب وار

حزم تو دام و دانهٔ امروز دیده دی
جود تو نقد و نسیهٔ امسال داده پار

افلاک را به عز و جلال تو اهتزاز
وایام را به جاه و جمال تو افتخار

از آب تف هیبت تو برکشد دخان
وز سنگ جذب همت تو برکشد بخار

تا سد حزم تو نکشیدند در وجود
عالم نیافت عافیت عام را حصار

عقلی گه ذکا و سحابی گه سخا
بحری گه کفایت و کوهی گه وقار

هم عقل پیش نطق تو شخصی است بی روان
هم نطق پیش کلک تو نقدیست کم عیار

در ابر اگر ز دست تو یک خاصیت نهند
دست تهی برون ندمد هرگز از چنار

تا در ضمان رزق خلایق نشد کفت
ترکیب معده را نه به پیوست پود و تار

حکم تو همچو باد دهد خاک را مسیر
علم تو همچو خاک دهد باد را قرار

نی چرخ را به سرعت امر تو ره نورد
نه وهم را به پایهٔ قدر تو رهگذار

از خاک زور بازوی امرت برد شکیب
وز آب نعل مرکب عزمت کند غبار

آنجا که یک پیاده فرو کرد عزم تو
ملکی توان گرفت به نیروی یک سوار

مهر تو دوستان را در دل شکفته گل
کین تو دشمنان را در جهان شکسته خار

چون مور هرکه با کمر طاعت تو نیست
بیرون کشد قضای بد از پوستش چو مار

هم غور احتیاط ترا دهر در جوال
هم اوج بارگاه ترا چرخ در جوار

چندین سوابق از پی کام تو آفرید
از تر و خشک عالم خاک آفریدگار

ورنه چو ذات کامل تو کل عالمست
کردی بر آفرینش ذات تو اختصار

تا نیست اختران را آسایش از مسیر
تا نیست آسمان را آرامش از مدار

بادا مسیر امر تو چون چرخ بی فتور
بادا مدار عمر تو چون دور بی شمار

هم فتنه را به دست شکوه تو گوشمال
هم چرخ را ز نعل سمند تو گوشوار

تو بر سریر رفعت و اعدا چو خاک پست
تو در مقام عزت و حاسد چو خاک خوار

صیدهٔ شمارهٔ ۸۹ - در مدح خاقان اعظم پیروزشاه عادل

حبل متین ملک دو تا کرد روزگار
اقبال را به وعده وفا کرد روزگار

در بوستان ملک نهالی نشاند چرخ
وآنرا قرین نشو و نما کرد روزگار

هر شادیی که فتنه ز ما فوت کرده بود
آنرا به یک لطیفه قضا کرد روزگار

با روضهٔ ممالک و ملت که تازه باد
سعی سحاب و لطف صبا کرد روزگار

محتاج بود ملک به پیرایه ای چنین
آخر مراد ملک روا کرد روزگار

نظم جهان نداد همی بیش ازین ز بخل
آخر طریق بخل رها کرد روزگار

ای مجد دین و صاحب ایام و صدر شرق
دیدی چه خدمتی به سزا کرد روزگار

این آیتی که زبدهٔ آیات صنع اوست
در شان ملک خوب ادا کرد روزگار

وین گوهری که واسطهٔ عقد دهر اوست
از دست غیب نیک جدا کرد روزگار

گنج قدر ز مایه تهی کرد آسمان
تا خاک را به برگ و نوا کرد روزگار

سوی تو ای رضای تو سرچشمهٔ حیات
دایم نظر به عین رضا کرد روزگار

آنجا که حکم چرخ و نفاذ تو جمع شد
بر حکم چرخ چون و چرا کرد روزگار

در بیع خدمت تو که آمد که بعد از آنش
بر من یزید فتنه بها کرد روزگار

وانجا که ذکر صاحب ری رفت و ذکر تو
بر عهد دولت تو دعا کرد روزگار

هر سر که از عنایت تو سایه ای نیافت
موقوف آفتاب عنا کرد روزگار

هر تن که از رعایت تو بهره ای ندید
گل مهره های نقش بلا کرد روزگار

در بندگیت صادق و صافیست هرکه هست
وین بندگی ز صدق و صفا کرد روزگار

ای انوری مداهنت سرد چون کنی
این سعی کی نمود و کجا کرد روزگار

خسرو عماد دولت و دین را شناس و بس
کش خدمت خلا و ملا کرد روزگار

این کام دل عطیت تایید جاه اوست
بی عون جاه او چه عطا کرد روزگار

پیروز شه که تا به قیامت ز نوبتش
سقف سپهر وقف صدا کرد روزگار

آن خسروی که پیش ظفرپیشه رایتش
پیشانی ملوک قفا کرد روزگار

آن آسمان محل که ز بس چرخ جود او
خورشید را چو سایه گدا کرد روزگار

آنک از برای خطبهٔ ایام دولتش
برجیس را ردا و وطا کرد روزگار

وانک از برای خدمت میمون درگهش
بهرام را کلاه و قبا کرد روزگار

دست چنار دولت فتراک او نیافت
زانش ممر باد هوا کرد روزگار

پشت بنفشه خدمت میمونش خم نداد
زان پیش چون خودیش دوتا کرد روزگار

شاهی که در اضافت قدرش به چشم عقل
از قالب سپهر سها کرد روزگار

خانی که در جهان خلافش به یک زمان
از عز بد سگال عزا کرد روزگار

در موقفی که بیلکش از حبس کیش رست
بر شیر بیشه حبس فنا کرد روزگار

چون اژدهای نیزه بپیچید در کفش
در دست خصم نیزه عصا کرد روزگار

ای خسروی که فضله ای از خشم و خلق تست
آن مایه کاصل خوف و رجا کرد روزگار

جم دولتی که در نفسی کلبهٔ مرا
از نعمت تو عرش سبا کرد روزگار

با من تو کردی آنچه سخا خواندش خرد
وان دیگران دغا نه سخا کرد روزگار

در خدمت تو عذر همی خواهدم کنون
زین پیش با من از چه جفا کرد روزگار

ای پایهٔ کمال تو جایی که از علو
اول حجاب از اوج سما کرد روزگار

من بنده را ز عاجزی اندر ثنای تو
تا حشر پایمال حیا کرد روزگار

دست ذکای من به کمال تو کی رسد
گیرم که گوهرم ز ذکا کرد روزگار

ذکر ترا چه نام فزاید ثنای من
خود نام تو ز حمد و ثنا کرد روزگار

تا در سرای شادی و غم در زبان فتد
چون نیک و بد صواب و خطا کرد روزگار

اندر نفاذ خسرو و صاحب نهاده باد
هر امر کان قرین قضا کرد روزگار

در دولتی که پیش دوامش خجل شود
دوران که نسبتش به بقا کرد روزگار

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۱ - در مدح صاحب سعید جلال الوزرا عمربن مخلص

هندویی کز مژگان کرد مرا لاله قطار
سوخت از آتش غم جان مرا هندووار

لاله راندن به دم و سوختن اندر آتش
هندوان دست ببردند بدین هر دو نگار

هندوانه دو عمل پیش گرفت او یارب
داری از هر دو عمل یار مرا برخوردار

هندوان را چه اگر گرم و تر آمد به مزاج
عشقشان در دل از آن گرمتر آمد صدبار

عشق هندو به همه حال بود سوزان تر
که در انگشت بود عادت سوزانی نار

اتفاق فلکی بود و قضای ازلی
عشق را بر سر من رفته یکایک سر و کار

دیدم از پنجرهٔ حجرهٔ نخاس او را
او به کاشانه بد و من به میان بازار

هم بر آن گونه که از پنجرهٔ ابر به شب
رخ رخشندهٔ مه بیند مرد نظار

کشی و چابکیش دیدم و با خود گفتم
اینت افسونگر هندو نسب جادو سار

به فسون بین که بدانگونه مسخر کردست
هم به بالای خود از عنبر و از مشک دو مار

آنکه دلال دو گیسوی پر از عطر ویست
نیست دلال درین مرتبه هست او عطار

زنخش چیست یکی گوی بلورین در مشک
ابرویش چیست دو چوگان طلی کرده نگار

دمچهٔ چشم کدامست و دماوند کدام
حلقهٔ زلف کدامست و کدامست تتار

آنکه آن حور که او را دل احرار بهشت
وانکه آن بت که ورا جان عزیزان فرخار

گو بیا روی ببین اینک وانگه به دو دست
زو نگهدار به دل و دین خود ای صومعه دار

من در آن صورت او عاجز و حیران مانده
دیده در وی نگران و دل از اندیشه فکار

هندوانه عملی کرد وی و من غافل
دلم از سینه برآورده و از فرق دمار

جادویی کردن جادو بچه آسان باشد
نبود بط بچه را اشنهٔ دریا دشوار

چون به ناگاه فرود آمد از آن حجره به شیب
همچو کبکی که خرامنده شود از کهسار

پای من خشک فرومانده ز رفتار و مرا
نیست بر خشک زمین پای من و گل ستوار

گفتم ای رشک بتان عشق مبارک بادم
که گرفتم غم عشق تو به صد مهر کنار

خنده می آمدش و بسته همی داشت دو لب
کانچنان خنده نبینی ز گل هیچ بهار

گفت اگر زر بودت عشق مبارک بادت
که به زر پای رسد بر سر نجم سیار

از خداوند مرا گر بخری فردا شب
برخوری از من و از وصل من اندوه مدار

گفتم ار زر نبود پس چه بود تدبیرم
گفت یک بدرهٔ زر فکر کن و ریش مخار

دلم از جا بشد ناگه و بخروشیدم
جامه بدریدم و اشک از مژگان کرد نثار

نوحهٔ زار همی کردم و می گفتم وای
اینت بی سیمی و با سیم همی آید یار

دلش از زاری و از نوحهٔ من باز بسوخت
به نوازش بگشاد آن دو لب شکربار

گفت مخروش ترا راه نمایم که چه کن
رو بر خواجهٔ خود شعر برو سیم بیار

خواجهٔ عادل عالم خلف حاتم طی
معطی دهر جلال الوزرا شمع دیار

آنکه آسان به کم از تو مثلا داده بود
ده به از من به یکی راه ترا نه صدبار

نه بسنجد چهل از من به جوی در چشمش
نه بهای چو منی بگذرد از چل دینار

رو میندیش که از بهر توام بخریدی
به مثل قیمت من گر بگذشتی ز هزار

گفتم ای دوست نکوراه نمودی تو ولی
با خداوند کرا زهره از این سان گفتار

گفت لا حول و لا قوه الا بالله
این چه گل بود که بشکفت میانش پرخار

او چو برگشت و خرامان شد از آنجای وداع
که نحوست کند از چرخ بر آنجای نثار

درد بی سیمیم آورد به سوی خانه
چو گنه کاری حاشا که برندش سوی دار

در ببستم بدو زنجیر هم از اول شب
پشت کردم سوی در روی به سوی دیوار

گفتم امشب بسزا بر سر بی سیمی خویش
تا گه صبح یکی ناله کنم زارازار

اشک راندم که همی غرقه شدی کشتی نوح
آه کردم که همی خیمه بیفکندی نار

هر شراری که برانداخت دل از روی رهی
بر فلک دیدم رخشان شده انجم کردار

من درین دمدمهٔ کار که سیمرغ سحر
به یکی جوی پر از شیر فرو زد منقار

گرمی و تری آن شیر همانا که مرا
به سوی مغز همان لحظه برآورد بخار

تا زدم چشم ولی نعمت خود را دیدم
بر نهالی به زر بر طرف صفهٔ بار

گفت ای انوری آخر چه فتادست ترا
که فرو رفته ای و غمزده چون بوتیمار

پیشتر رفتم و با خواجه به یکبار به شرح
قصهٔ عشق کنیزک همه کردم تکرار

خوش بخندید و مرا گفت سیه کار کسی
گفتم از خواجه سیه به نبود رنگ نگار

هم در آن لحظه بفرمود یکی را که برو
بخر این بدره بیار و به ثناگوی سپار

رفت و بخرید و بیاورد و به من بنده سپرد
دست دلدار گرفتم شدم آنگه بیدار

نه ولی نعمت من بود و نه معشوقهٔ من
راست من با تن خود خفته چو با سگ شنغار

وز همه نادره تر آنکه عطا خواست عطا
تا بر خواب گزارنده گرو شد دستار

ویحک ای چرخ منم مانده سری پر سودا
از جهان این سر و سودا به من ارزانی دار

دور ادبار تو تا چند به پایان آرم
دور اقبال اگر هست بیار ای دیار

ای کریمی و حلیمی که ز نسل آدم
کرم و حلم ترا آمده بی استغفار

از کریمی و حلیمی است که می بنیوشی
نعرهٔ زاغ و زغن چون نغم موسیقار

گرچه از قصه درازی ببرد شیرینی
کی بود از بر هفتاد ترش بوالغنجار

همه به قدر تو که کوتاه نخواهم کردن
تا ببینم که دهی تا شب قدرم دیدار

ناز بنده که کشد جز که خداوند کریم
ناز حسان که کشد جز که رسول مختار

من برآنم که مدیح تو بخوانم برخاک
تا شود خاک سیه کن فیکون زر عیار

وانگهی زر بدهم کار چو زر خوب کنم
بیش چون زر نکنم در طلب زر رخسار

راست گویم چو کف راد گهربار تو هست
منت زر شدن خاک سیاهم به چکار

آفتاب فلک آرای تو بر جای بود
جای باشد که جهان را ز چراغ آید عار

تا به نزدیک سر و صدر اطبا آفاق
عشق بیماری دل باشد و عاشق بیمار

دل من باد گرفتار چنین بیماری
تو خداوند مرا داشته هردم تیمار

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۲ - در تهنیت عید و مدح ناصرالدین ابوالفتح طاهر

دی بامداد عید که بر صدر روزگار
هر روز عید باد به تایید کردگار

بر عادت از وثاق به صحرا برون شدم
با یک دو آشنا هم از ابناء روزگار

در سر خمار باده و بر لب نشاط می
در جان هوای صاحب و در دل وفای یار

اسبی چنانکه دانی زیر از میانه زیر
وز کاهلی که بود نه سک سک نه راهوار

در خفت و خیز مانده همه راه عیدگاه
من گاه زو پیاده و گاهی برو سوار

نه از غبار خاسته بیرون شدی به زور
نه از زمین خسته برانگیختی غبار

راضی نشد بدان که پیاده شوم ازو
از فرط ضعف خواست که بر من شود سوار

گه طعنه ای ازین که رکابش دراز کن
گه بذله ای از آن که عنانش فرو گذار

من واله و خجل به تحیر فرو شده
چشمی سوی یمینم و گوشی سوی یسار

تا طعنهٔ که میدهدم باز طیرگی
تا بذلهٔ که می کندم باز شرمسار

شاگردکی که داشتم از پی همی دوید
گفتم که خیر هست، مرا گفت بازدار

تو گرم کرده اسب به نظاره گاه عید
عید تو در وثاق نشسته در انتظار

عیدی چگونه عیدی چون تنگها شکر
چه تنگها شکر که به خروارها نگار

گفتم کلید حجره به من ده تو برنشین
این مرده ریگ را تو به آهستگی بیار

القصه بازگشتم و رفتم به خانه زود
در باز کرد و باز ببست از پس استوار

بر عادت گذشته به نزدیک او شدم
آغوش باز کرد که هین بوس و هان کنار

در من نظر نکرد چو گفتم چه کرده ام
گفت ای ندانمت که چگویم هزار بار

امروز روز عید و تو در شهر تن زده
فردا ترا چگوید دستور شهریار

بد خدمتی اساس نهادی تو ناخلف
گردندگی به پیشه گرفتی تو نابکار

گفتم چگویمت که درین حق به دست تست
ای ناگزیر عاشق و معشوق حق گزار

لیکن ز شرم آنکه درین هفته بیشتر
شب در شراب بوده ام و روز در خمار

ترتیب خدمتی که بباید نکرده ام
کمتر برای تهنیتی بیتکی سه چار

گفتا گرت ز گفتهٔ خود قطعه ای دهم
مانند قطعهای تو مطبوع و آبدار

گفتم که این نخست خداوندی تو نیست
ای انوریت بنده و چون انوری هزار

پس گفتمش که بیتی ده بر ولا بخوان
تا چیست وزن و قافیه چون برده ای به کار

آغاز کرد مطلع و آواز برکشید
وانگاه چه روایت چون در شاهوار

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۵

بضیاء دولت و دین خواجهٔ جهان منصور
که هست عالم فانی به ذات او معمور

به کلک بیاراست پیشگاه هنر
به جاه قدر بیفزود پایگاه صدور

به پیش عزمت خاک کثیف باد عجول
به پیش حلمش باد عجول خاک صبور

به جنس جنس هنر در جهان تویی معروف
به نوع نوع شرف در جهان تویی مشهور

به جود قدرت آن داری ارچه ممکن نیست
که خلق را برهانی ز روزی مقدور

تو آن کسی که کند پاس دولتت به گرو
ز چشم خانهٔ باز آشیانهٔ عصفور

به نزد برق ضمیرت پیاده باشد فرق
به پیش رای منبر تو سایه گردد نور

صفای طبع تو بفزود آب آب روان
مسیر امر تو بربود گوی باد دبور

عبارت تو چرا شد چو گوهر منظوم
کتابت تو چرا شد چو لولو منثور

به تیغ کره تو آنرا که کشته کرد اجل
خدای زنده نگردانش به نفخهٔ صور

به آب رفق تو آنرا که تشنه کرد امل
سپهر برشده ننمایدش سراب غرور

بزرگوارا من بنده و توابع من
همیشه جفت نفیرم از جهان نفور

مرا نه در خور احوال عادتیست حمید
همی به راز گشادن نباشدم دستور

مرا نه در خور ایام همتیست بلند
همی به پرده دریدن نداردم معذور

زمانه هرچه بپوشد نهان بنتوان کرد
که روزگار بود در بنات دهر قصور

مرا فلک عملی داد در ولایت غم
که دخل آن نپذیرد به هیچ خرج قصور

به خیره عزل چه جویم که می رسد شب و روز
به دست حادثه منشور بر سر منشور

من از فلک به تو نالم که از تو دشمن و دوست
چو از فلک به مصیبت همی رسند و به سور

همیشه تا بخروشد به پیش گل بلبل
همیشه تا بسراید به پیش مل طنبور

نصیب دشمنت از گل همیشه بادا خار
مذاق حاسدت از مل همیشه بادا دور

حساب عمر بداندیش بدسگال تو باد
همیشه قابل نقصان چنان که ضرب کسور

ز بیم پیکر خصمت چو پیکر مرطوب
ز رشک گونهٔ دشمن چو گونهٔ محرور

سفید چشم حسود تو چون تن ابرص
سیاه روز حسود تو چون شب دیجور

لگام حکم ترا کام کام برده نماز
چو طوق طوع ترا گردن وحوش و طیور

به رنج حاسد و بدخواهت آسمان شادان
مدام دشمن و بدگوت ز اختران رنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۶ - در مدح سلطان فیروز شاه

ای بهمت برتر از چرخ اثیر
وز بزرگی دین یزدان را نصیر

برده حکمت گوی از باد صبا
کرده دستت دست برابر مطیر

ای جوان بختی که مثل و شبه تو
کس نیابد در خم گردون پیر

بنده امشب با جمال الدین خطیب
آن به رای و کلک چون خورشید و تیر

عزم آندارد که خود را یک نفس
باز دارد از قلیل و از کثیر

دیگکی چونان که دانی پخته است
همچو دیگر کارهای ما حقیر

خانه ای ایمن تر از بیت حرام
شاهدی نیکوتر از بدر منیر

تا به اکنون چیز لیزی داشتم
زانکه در عشرت نباشد زو گزیر

از ترش رویی و تاریکی که بود
چون جفای عصر و چون درد عصیر

گاو دوشای طربمان این زمان
خشک کرد از خشک سال فاقه شیر

یک صراحی باده مان ده بیش نه
ور دو باشد اینت کاری بی نظیر

تلخ همچون عیش بدخواه ملک
تیره نی چون روی بدگویی وزیر

از صفا و راستی چون عدل و عقل
وز خوشی و روشنی جان و ضمیر

رنگ او یا لعل چون شاخ بقم
ورنه باری زرد چون برگ زریر

گر فرستی ای بسا شکراکه من
از تو گویم با صغیر و با کبیر

ورنه فردا دست ما و دامنت
کای مسلمانان از این کافر نفیر

انوری بی خردگیها می کند
تو بزرگی کن برو خرده مگیر

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۷ - در مدح امیر شمس الدین اغلبک

ای بهمت ورای چرخ اثیر
چرخ در جنت همت تو قصیر

ای بقدر و شرف عدیم شبیه
وی به جود و سخا عدیم نظیر

پیش وهم تو کند سیر شهاب
پیش دست تو زفت ابر مطیر

نه به فر تو در کمان برجیس
نه به طبع تو در دو پیکر تیر

قلمت راز چرخ را تاویل
سخنت علم غیب را تفسیر

برق با برق فکرت تو صبور
بحر با بحر خاطر تو غدیر

بگشایی گه سوال و جواب
مشکلات فلک به دست ضمیر

خدمتت حرفهٔ وضیع و شریف
درگهت قبلهٔ صغیر و کبیر

ای جوان بخت سروری که ندید
چون تو فرزانه چشم عالم پیر

بنده را خصم اگر به کین تو کرد
نقش عنوان نامهٔ تزویر

مالش این بس که تا به حشر بماند
بی گنه مست شربت تشویر

مبر امیدش از عطای بزرگ
ای بزرگ جهان به جرم حقیر

زانکه جز دست جود تو نکشد
پای ظلم و نیاز در زنجیر

مادری پیر دارد و دو سه طفل
از جهان نفور جفت نفیر

همه گریان و لقمه از اومید
همه عریان و جامه از تدبیر

کرده از حرص تیز و دیدهٔ کند
دیدها وقف روزن ادبیر

غم دل کرده بر رخ هر یک
صورت حال هر یکی تصویر

دست اقبالت ار بنگشاید
بند ادبار زین معیل فقیر

گاو دوشای عمر او ندهد
زین پس از خشکسال حادثه شیر

پای من بنده چون ز جای برفت
کارم از دست من برون شده گیر

من چه گویم که حال من بنده
حال من بنده می کند تقریر

تا بود چرخ را جنوب و شمال
تا بود ماه را مدار و مسیر

تخت بادت همیشه چرخ بلند
تاج بادت همیشه بدر منیر

اشک بدخواهت از حسد چو بقم
روی بدگویت از عنا چو زریر

قامت دشمنت چو قامت چنگ
نالهٔ حاسدت چو نالهٔ زیرپ

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۱ - در مدح فخرالسادات مجدالدین ابوطالب نعمه

آیت مجد آیتی است مبین
منزل اندر نهاد مجدالدین

سید و صدر روزگار که هست
ز آل یاسین چو از نبی یاسین

میر بوطالب آنکه مطلوبش
نیست در ملک آسمان و زمین

آنکه در شان او ثنا منزل
وانکه در ذات او کرم تضمین

آنکه بی داغ طوع او نکشد
توسن روزگار بار سرین

وانکه از چرخ جود او بشکست
خازن کوهسار مهر دفین

رای او دامن ار بیفشاند
بر توان چیدن از زمین پروین

جاه او مرکب ار برون راند
جو اول دهد به علیین

حلم او جوهرست و خاک عرض
قدر او شاه و آسمان فرزین

بسته دست خلقتنی من نار
باس او بر خلقته من طین

امر او با عناد کردن طبع
کبک پرور برآورد شاهین

نهی او باس تیزه رویی چرخ
روز بد را قفا کند ز جبین

برکشد زور بازوی سخطش
کسوت صورت از نهاد جنین

به مقاصد همیشه پیش رسد
عزمش از مسرع شهور و سنین

قدرتش با قدر مقارن شد
خرد آنرا جدا نکرد از این

خود چو ممزوج شد چگونه کند
شیر و می را ز یکدگر تعیین

رای او را متین نیارم گفت
حاش لله نه زانکه نیست متین

زانکه یک بار جنس این گفتم
ادب آن بیافتم در حین

اندرین روزها که می دادم
شعر خود را به مدح او تزیین

نکته ای راندم از رزانت رای
عقل را سخت شد بر ابرو چین

گفت خامش چه جای این سخنست
وصف آن رای این بود که رزین

آفتابیست کاسمان نکند
پیش او آفتاب را تمکین

آسمانی که در اثر بیش است
تیغش از آفتاب فروردین

ای بجایی که در هزار قران
چرخ و طبعت نپرورید قرین

اوج قدرت و رای پست و بلند
راز حزمت نهان ز شک و یقین

بحر طبع تو کرده مالامال
درج نطق ترا به در ثمین

فحل وهم تو کرده آبستن
نوع کلک ترا به سحر مبین

طوطی کلک راست گوی تو کرد
عقل را در مضیقها تلقین

رایض بخت کاردان تو کرد
اشهب و ادهم جهان را زین

ای نمودار رحمت و سخطت
آب و حیوان و آتش برزین

دان که در خدمت بساط وزیر
که خدایش مغیث باد و معین

عیش من بنده پار عیشی بود
چون جوانی خوش و چو جان شیرین

گفتم از غایت تنعم هست
دولتم را زمانه زیر نگین

کار برگشت و غم به سکنه گرفت
گوشهٔ مسکن من مسکین

چرخ در بخت من کشید کمان
دهر بر عیش من گشاد کمین

می کند رخنه نظم حال مرا
در چنان دار و گیر و هیناهین

لگد فتنه ای که رخنه کند
حصن ملکی چو حصن چرخ حصین

دارم اکنون چنان که دارم حال
نتوان گفتنت بیا و ببین

چتوان کرد اگر چنان بنماند
بنماند همیشه نیز چنین

حالی از چور آسمان باری
که نه مهرش به موضع است و نه کین

آن همی بینم از حوادث سخت
که ندیدست هیچ حادثه بین

نشناسم همی یمین ز یسار
تا تهی دارم از یسار یمین

عرصه تنگست و بند سخت و مرا
در همه خان و مان نه غث و سمین

مکرمی نیست در همه عالم
کاضطراب مرا دهد تسکین

گوییا از توالد احرار
شب سترون شد آسمان عنین

توکن احسان که دیگران نکنند
سرانگشت جز فرا تحسین

خود گرفتم کنند و نیز نهند
پای بر پایهٔ الوف و مائین

بهر انگشت کاید اندر سنگ
ار سبک سنگم ار گران کابین

خویشتن پیش ناکسان و کسان
همچو هنگامه گیر و راه نشین

گربهٔ به بیوس نتوان بود
هم در این بیشه بوده شیر عرین

شعر من بنده در مدیح به بلخ
این نخستین شناس و باز پسین

تا عروس بهاره جلوه کند
زلف شمشاد و عارض نسرین

بادی اندر بهار دولت خویش
تازه چون گل نه چون بنفشه حزین

آب آتش نمای در جامت
طرب انگیزتر ز ماء معین

جاهت اندر امان حفظ خدای
که خداوند حافظست و معین

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۲ - در مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی

ای جهان را جمال و جاه تو زین
اسم و رسم تو اسم و رسم حسین

در و دست تو مقصد آمال
دل و طبع تو مجمع البحرین

عرصهٔ همتت چنان واسع
که در آن عرصه گم شود کونین

نزد عهدت وفا برابر دین
پیش طبعت عطا برابر دین

حال من بنده و حوالت من
گشت آب حیات و ذوالقرنین

ای چو الیاس و خضر بر سر کار
عزم تزویج کن مگو من این

انتظارم مده بده ز کرم
گر همه نقد نیست بین البین

من نگویم که می نخواهم جنس
تو مگو نیز من ندارم عین

خود چو معطی تویی و سایل من
بیش از این عشوه شین باشد شین

ای چو سیمرغ جفت استغنا
بیش از این باش با غراب البین

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۹ - در مدح رضیهالدین مریم

ای فخر همه نژاد آدم
ای سیدهٔ زنان عالم

روح القدس از پی تفاخر
مهر تو نهاد مهر خاتم

سلطانت کریمهالنسا خواند
شد ذات شریف تو مکرم

راضی ز تو ای رضیهالدین
جبار تو ذوالجلال اکرم

در خدمت طالع تو دارد
سعد فلکی دو دست برهم

بر خستگی نیازمندان
پیوسته ز لطف تست مرهم

اسبی که عنان کش تو باشد
زاقبال شود چو رخش رستم

عمرت ندب هزار گردد
نراد فلک اگر زند دم

روح الله اگر چه بود عیسی
تو راحت روح و آن دل هم

موجود شداز تو جود و احسان
چونان که مسیح شد ز مریم

اقبال تو بر فزون به هر روز
در دولت خسرو معظم

آن پادشهی که خسروان را
از هیبت او فرو شود دم

از ورد و تضرعت سحرگاه
بنیاد بقای اوست محکم

با خاک در تو ز ایران راست
بر چهره صفای آب زمزم

در مدح و ثنات شاعران راست
تشریف و صلات خز معلم

ارواح ملک به ناله آمد
صوت تو گرفت چون ترنم

جز بر تو ثنا و مدح گفتن
باشد چو تیمم و لب یم

احباب ترا به زیر رانست
ز اقبال توبارگی و ادهم

اعدای ترا زه گریبان
طوقیست بسان مار ارقم

از قربت تو سرور و شادی
وز فرقت تو مراست ماتم

گیرد فلک ار بخشک ریشم
من در ندهم به خویشتن نم

بودی پدرم به مجلس تو
یاری سره و حریف محرم

تو شاد بزی که رفت و زو ماند
میراث به ماندگان او غم

ارجو که رهی شود ز لطفت
بر اغلب مادحان مقدم

تا هشت سپهر و چار طبع اند
آمیخته ز امتزاج بر هم

بادات بقا و عز و اقبال
بیش از رقم حروف معجم

ماه رمضان خجسته بادت
تا پیش صفر بود محرم

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۰ - در صفت افلاک و بروج و مدح ناصرالدین طاهربن المظفر

جرم خورشید دوش چون گه شام
سر به مغرب فرو کشید تمام

از بر خیمهٔ سپهر بتافت
ماه رزین او چو ماه خیام

چون طناب شفق ز هم بگسست
شب فرو هشت پرده های ظلام

گفتیی چرخ پردهٔ کحلیست
از پسش لعبتان سیم اندام

به تعجب همی نظر کردیم
من و معشوق من ز گوشهٔ بام

گاه در دور و جنبش افلاک
گاه در سیر و تابش اجرام

گفتیی مهرهای سیمابیست
بر سر حقه های مینافام

این ز تاثیر آن نموده اثر
وان به تدبیر این سپرده زمام

محدث صد هزار آرامش
لیکن اندر نهاده بی آرام

نه یکی را بدایت و آغاز
نه یکی را نهایت و انجام

تیر در پیش چهرهٔ زهره
از خجالت همی شکست اقلام

زهره در بزم خسرو از پی لهو
به کفی بربط و به دیگر جام

تیغ مریخ در دم عقرب
تخت خورشید بر سر ضرغام

دلو کیوان در اوفتاده به چاه
ماهی مشتری رمیده ز دام

توامان گشته در برابر قوس
سپر یکدگر به دفع خصام

جدی مفتون خوشهٔ گندم
بره مذبوح خنجر بهرام

اسد اندر تحیر از پی ثور
کام بگشاده تا بیابد کام

مایل یکدگر ز نیک و ز بد
کفه های ترازوی اقسام

گه به جوی مجره در سرطان
خارج از استوا همی زد گام

گه به کلک شهاب دست اثیر
به فلک بر همی کشید ارقام

گفتیی کلک خواجه در دیوان
ملک را می دهد قرار و نظام

خواجهٔ خواجگان هفت اقلیم
ناصر دین حق رضی انام

بوالمظفر که رایت ظفرش
آیتی شد به نصرت اسلام

آنکه با حکم او قضا و قدر
خط باطل کشیده بر احکام

وانکه از بهر او شهور و سنین
داغ طاعت نهند بر ایام

خواهد از رای روشنش هر روز
جرم خورشید روشنایی وام

گیرد از کلک و دفترش هردم
قلم و دفتر عطارد نام

زیبدش مهر چرخ مهر نگین
شایدش طرف چرخ طرف ستام

صلح کرد از توسط عدلش
باز با کبک و گرگ با اغنام

بخل را مائدهٔ سخاوت او
معدهٔ آز پر کند ز طعام

زهره در سایهٔ عنایت او
تیغ مریخ برکشد ز نیام

ای به وقت کفایت و دانش
پختهٔ چرخ پیش علم تو خام

وی به گاه صلابت و کوشش
توسن دهر زیر ران تو رام

شاکر نعمتت وضیع و شریف
زایر درگهت خواص و عوام

عدل تو آیتی است از رحمت
جود تو عالمست از انعام

پیش دستت به جای قطر مطر
از خجالت عرق چکد ز غمام

به شرف برگذشتی از افلاک
به هنر درگذشتی از افهام

گر بگویی کفایت تو کشد
بر سر توسن زمانه لگام

ور بخواهی سیاست تو کند
دیدهٔ باشه آشیان حمام

در حساب تو مضمرست اجل
گوییا هست او چو جرم حسام

در رضای تو لازمست صواب
گوییا هست حرف و صوت کلام

رود از سهم در مظالم تو
راز خصم تو با عرق ز مسام

گیرد از امن در حوالی تو
مرغ و ماهی چو در حرم احرام

نکند با عمارت عدلت
آن خرابی که پیش کرد مدام

بر دوام تو عدل تست دلیل
عدل باشد بلی دلیل دوام

نور رایت نجوم گردون را
از حوادث همی دهد اعلام

فیض عقلت نفوس انجم را
بر سعادت همی کند الهام

از پی خدمت تو بندد طبع
نقش تصویر نطفه در ارحام

وز پی مدحت تو زاید عقل
گوهر نظم و نثر در اوهام

نیست ممکن ورای همت تو
که کند هیچ آفریده مقام

خود برازوی وجود ممکن نیست
بس مقامی نه در وجود کدام

تشنگان شراب لطفت را
یاس تلخی نیارد اندر کام

کشتگان سنان قهر ترا
حشر ناممکن است روز قیام

ای ز طبع تو طبعها خرم
وی ز عیش تو عیشها پدرام

بنده سالیست تا درین خدمت
گه به هنگام و گاه بی هنگام

دهد از جنس دیگرت زحمت
آرد از نوع دیگرت ابرام

آن همی بیند از تهاون خویش
که بدان هست مستحق ملام

وان نمی بیند از مکارم تو
که به شرحش توان نمود قیام

شد مکرم ز غایت کرمت
کرم الحق چنین کنند کرام

تا به اجسام قایمند اعراض
تا به اعراض باقیند اجسام

بی تو اجسام را مباد بقا
بی تو اعراض را مباد قوام

ساحت آسمانت باد زمین
خواجهٔ اخترانت باد غلام

چرخ بر درگه تو از اوباش
بخت در حضرت تو از خدام

بر سرت سایهٔ ملوک و ملک
بر کفت ساغر مدام مدام

ماه عیدت به فرخی شده نو
وز تو خشنود رفته ماه صیام

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۷ - در مدح ناصرالدین طاهر و وصف ربیع

جرم خورشید چو از حوت درآید به حمل
اشهب روز کند ادهم شب را ارجل

کوه را از مدت سایهٔ ابر و نم شب
پر طرایف شود اطراف چه هامون و چه تل

سبزه چون دست به هم درزند اندر صحرا
لاله را پای به گل در شود اندر منهل

ساعد و ساق عروسان چمن را بینی
همه بربسته حلی و همه پوشیده حلل

پیش پیکان گل و خنجر برق از پی آن
تا نسازند کمین و نسگالند جدل

بر محیط فلک از هاله سپر سازد ماه
بر بسیط کره از خوید زره پوشد طل

وز پی آنکه مزاجش نکند فاسد خون
سرخ بید از همه اعضا بگشاید اکحل

هر کرا فصل دی از شغل نما عزلی داد
شحنهٔ نفس نباتیش درآرد به عمل

باد با آب شمر آن کند اندر بستان
که کند با رخ آیینه به سوهان مصقل

وان کند عکس گل و لاله به گردش که به شب
عکس آتش بکند گرد تنور و منقل

مرغزاری شود اکنون فلک و ابر درو
راست چونان که تو گفتی همه ناقه است و جمل

میل اطفال نبات از جهت قوت و قوت
کرده یک روی بر اعلی و دگر در اسفل

هر نماز دگری بر افق از قوس قزح
درگهی بینی افراشته تا اوج زحل

به مثالی که به چیزیش مثل نتوان زد
جز به عالی در دستور جهان صدر اجل

ناصر دین و نصیر دول و صاحب عصر
بلمظفر که دول یافت بدو دین و دول

آنکه رایش دهد اجرام کواکب را نور
وانکه کلکش کند اسرار حوادث را حل

آنکه داخل بود اندر سخنش صدق و صواب
همچو اندر کلمات عربی نحو و علل

وانکه خارج بود از مکرمتش روی و ریا
همچو از معجزه های نبوی زرق و حیل

طبع نامیزد بی رخصتش الوان حدوث
عقل نشناسد بی دفترش اکثر ز اقل

زاید از دست و عنانش همه اعجال صبا
خیزد از پای و رکابش همه آرام جبل

نطق پیش قلمش لال بود چون اخرس
عقل پیش نظرش کژ نگرد چون احول

روز مولود موالید و جودش گفتند
مرحبا ای ز عمل آخر و از علم اول

ای به اجناس شرف در همه اطراف سمر
وی به انواع هنر در همه آفاق مثل

بس بقایی نبود خصم ترا در دولت
چه عجب رایحهٔ گل ببرد روح جعل

ای دعاوی سخا بی کف دستت باطل
وی قوانین سخن بی سر کلکت مختل

بنده سالیست که تا در کنف خدمت تو
غم ایام نخوردست چه اکثر چه اقل

ورنه با او فلک این کرد ازین پیش همی
کاتش و آب کند با گهر موم و عسل

جز در آیینه و آبت نتوان دید نظیر
جز در اندیشه و خوابت نتوان یافت بدل

هم ترا دارد اگر داردت ایام نظیر
هم ترا آرد اگر آردت افلاک بدل

نه خدایی و دهد دست تو رزق مقدور
نه رسولی و بود نطق تو وحی منزل

هرچه در مدح تو گویم همه دانی که رواست
چیست کان بر تو روا نیست مگر عزوجل

مدحتی کان نه ترا گویم بهتان و خطاست
طاعتی کان نه ترا دارم طغیان و زلل

شعر نیکو نبود جز به محل قابل
شرع کامل نبود جز به نبی مرسل

بود بی بالش تو صدر وزارت خالی
بود بی حشمت تو کار ممالک مهمل

نتوانم که جهان دگرت گویم از آن
کاین جهانیست مفصل تو جهان مجمل

هست با جود تو ایمن همه عالم ز نیاز
هست با عدل تو خالی همه گیتی ز خلل

کهربا چون گرهٔ ابروی باس تو بدید
خاصیت باز فرستاد مزاجش به ازل

عدل تو مسطر اشغال جهانست کز آن
راست شد قاعده ها همچو خطوط جدول

دست عدل تو گشادست چنان بر عالم
که فرو بندد اگر قصد کند دست اجل

بر تو واقف نشود عقل کل از هیچ قیاس
وز تو ایمن نبود خصم تو از هیچ قبل

خصمت ار دولتکی یافت مزور وانرا
روزکی چند نگهداشت بتزویر و حیل

آخرالامر درآمد به سر اسب اجلش
تا درافتاد به یک حادثه چون خر به وحل

گاه با ضربت رمحی ز سماک رامح
گاه با نکبت عزلی ز سماک اعزل

رویش از غصهٔ ایام بر دشمن و دوست
داشتی چون گل دورو اثر خوف و خجل

گوش کاره شود از قصهٔ او لاتسمع
هوش واله شود از غصهٔ او لاتسال

بخت بیدار تو بود آنکه برانگیخت چنین
دولت خفتهٔ او را ز چنان خواب کسل

لله الحمد که تا حشر نمی باید بست
در قطار تعبش نیز نه ناقه نه جمل

شد ز فر تو همه مغز چو تجویف دماغ
گرچه دی بود همه پوست چو ترکیب بصل

تا محل همه چیز از شرف او خیزد
جاودان بر همه چیزیت شرف باد و محل

درگهت مقصد ارکان و برو باز حجاب
مجلست ملجا اعیان و درو مدح و غزل

پای اقبال جهان سوی بداندیش تو لنگ
دست آسیب جهان سوی نکوخواه تو شل

روزه پذرفته و روزت همه فرخنده چو عید
وز قضا بستده با دخل ابد وجه ازل

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۸ - در مدح دستور نظام الملک صدرالدین محمد

به نیک طالع و فرخنده روز و فرخ فال
به سعد اختر و میمون زمان و خرم حال

به بارگاه وزارت به فرخی بنشست
خدایگان وزیران و قبلهٔ آمال

نظام مملکت و صدر دین و صاحب عصر
سپهر رفعت و قدر و جان عز و جلال

محمدآنکه به اقبال او دهد سوگند
روان پاک محمد به ایزد متعال

زمانه بخشش و خورشیدرای و گردون قدر
کریم طبع و پسندیده فعل و خوب خصال

ببسته از پی حکمش میان زمین و زمان
گشاده از پی حمدش زبان نسا و رجال

به گام عقل مساحت کند محیط فلک
به نور رای تصور کند خیال حیال

بهجنب قدر بلندش مدار انجم پست
به پیش رای مصیبش زبان حجت لال

به کینش اندر مضمر عنا و محنت و مرگ
به مهرش اندر مدغم بقا و نعمت و مال

حواله کرد به دیوان و مهر و کینش مگر
خدای نامهٔ ارواح و قسمت آجال

به فر دولت او شیر فرش ایوانش
تواند ار بکند شیر چرخ را چنگال

به حشمتش بکند دیده تیهو از شاهین
به قوتش بکند پنجه روبه از ریبال

ز بیم او همه عمر استخوان دشمن اوست
چو از بخار دخانی زمین گه زلزال

ز دست بخشش او حاکی است اشک سحاب
ز حزم محکم او راوی است سنگ جبال

دلش ملال نداند همی به بخشش و جود
مگر ز بخشش و جودش ملول گشت ملال

تو آن کسی که سپهرت نپرورید نظیر
تو آن کسی که خدایت نیافرید همال

عنایتی بد و صلصال، اصل آدم و تو
از آن عنایت محضی و آدم از صلصال

به قدر و جاه و شرف از کمال بگذشتی
درست شد که کمالیست از ورای کمال

اگر به کوه برند از عنایت تو نشان
وگر به بحر برند از سیاست تو مثال

در آن بنفشه به جای خارهٔ صلب
وزین پشیزه بریزد ز پشت ماهی دال

فلک خرام سمند ترا سزد که بود
جهان به زیر رکاب و فلک به زیر نعال

ز نعل مرکب و از طبل باز تو گیرند
هلال و بدر به چرخ بلند بر اشکال

مه نوی تو به ملک اندر از خسوف مترس
از آنکه راه نباشد خسوف را به هلال

چگونه یازد بدخواه زی تو دست جدل
چگونه آرد بدگوی با تو پای جدال

که شیر رایت قهرت چو کام بگشاید
فرو شوند هزبران به گوشها چو شکال

نهان از آن ننماید ضمیر او که دلش
ز تف هیبت تو همچو لب شکسته سفال

چو باد در قفس انگار کار دولت خصم
از آنکه دیرنپاید چو آب در غربال

شد آنکه دشمن تو داشت گربه در انبان
کنون گهست که با سگ درون شود به جوال

بزرگوارا من بنده گرچه مدت دیر
به خدمتت نرسیدم ز گردش احوال

بخیر بر تو دعا کرده ام همی شب و روز
بطبع بر تو ثنا گفته ام همی مه و سال

به خدمت تو چنان تشنه بوده ام بخدای
که هیچ تشنه نباشد چنان به آب زلال

به بخت تیرهٔ برگشته گفتم آخر هم
به کام باز بگردد سپهر خیره منال

جمال جاه تو از پرده برگشاید روی
همان قدر تو بر بنده گستراند بال

بحق خاتم و کلک تو بر یسار و یمین
که بی تو باز ندانسته ام یمین ز شمال

به بند چرخ بدم بسته تاکنون که گشاد
خدای بر من و بر دیگران در اقبال

به ایمنی و خوشی در سرای عمر بمان
بفرخی و فرح بر سریر ملک ببال

ز رشک چهرهٔ بدخواه تو چو زر عیار
ز اشک دیدهٔ بدگوی تو چو بحر طلال

مباد اختر خصم ترا سعود و شرف
مباد کوکب خبت ترا هبوط و زوال

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۸ - در شکر مجلس صاحب ناصرالدین

ای بارگاه صاحب عادل خود این منم
کز قربت تو لاف زمین بوس می زنم

تا دامن بساط ترا بوسه داده ام
بر جیب چرخ می سپرد پای دامنم

تا پای بر مساکن صحنت نهاده ام
پیوسته با تجلی طورست مسکنم

با برکهٔ تو رای نباشد به کوثرم
با روضهٔ تو یاد نیاید ز گلشنم

دور از سعادت تو درین روزها دلم
کز دوری بساط تو خون بود در تنم

با جان دلشکسته که در عهد من مباد
گر عهد خدمت تو همه عمرم بشکنم

می گفت بی بساط همایون چگونه ای
گفتا چنان که دانی جانی همی کنم

لیکن ز هجر خدمت میمون صاحبست
نی از فراق بارگهش اشک و شیونم

آن دوستکام خواجهٔ دنیا کز اعتقاد
بی بندگیش دشمن خویش و چه دشمنم

ای صدر آفرینش از اقبال آفرینت
با طبع پر لطیفه چو دریا و معدنم

با این همه کمال تو در هر مباحثه
آن لکنتم دهد که تو پنداری الکنم

زایندگی خاطر آبستنم چه سود
چون از نتیجهٔ خلف اینجا سترونم

از روز روشن و شب تیره نهفته اند
اندازهٔ کمال تو وین هست روشنم

چون تیر فکرتم به نشانه نمی رسد
معذور باشم ار سپر عجز بفکنم

با جان من اگرنه هوای ترا رگیست
خون خشک باد در رگ جان همچو روینم

یک جوز صدق کم نکنم در هوای تو
تا برنچیند مرغ اجل همچو ارزنم

چون نی شکر همه کمرم بندگیت را
آزاد چند باشم نه سرو و سوسنم

در خرمن قبول تو کاهی اگر شوم
گردون برد به کاهکشان کاه خرمنم

ور سایهٔ عنایت تو بر سرم فتد
خورشید و مه به تهنیت آید به روزنم

زین پیش با عنا چو می و شیر داشتی
دستان آب و روغن ایام توسنم

وامروز در حمایت جاهت به خدمتی
اندر چراغ می کند از بیم روغنم

در بوستان مجلس لهو ار ز خارجی
چون در میان سرو و سمن سیروراسنم

با باد در لطافت ازین پس مری کنم
گر خاک درگه تو بماند نشیمنم

از کیمیای خدمت تو زرکان شوم
گرچه کنون به منزلت زنگ آهنم

در نظم این قصیده که فتوی همی دهد
ابیات او به صدق مباهات کردنم

در نظم این قصیده چه گر درج کرده ام
یعنی حدیث خویش کزین سان و زان فنم

گر از سر مدیح تو اندر گذشته ام
زین صد هزار خون معانی به گردنم

تو برتر از ثنای منی لاجرم سخن
همچون لعاب پیله به خود بر همی تنم

وصف تو آن چنان که تویی هیچ کس نگفت
من کیستم چه دانم آخر نه من منم

وین در زمین عافیت اعقاب خویش را
تخمیست کز برای شرف می پراکنم

تا گردباد را نبود آن مکان که او
گوید که من به منصب باران بهمنم

باد از مکان و منصب تو هرکه در وجود
در منصبی که باشد گوید ممکنم

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۹ - در صفت بارگاه ملک الوزرا مخلص الدین از زبان صفه

من که این صفهٔ همایونم
دایهٔ خاک و طفل گردونم

در نهاد از فلک نمودارم
در علو از زمانه بیرونم

از شرف پاسبان کهسارم
وز شرف پادشاه هامونم

نه ز سعی جمال محرومم
نه به قوت کمال مغبونم

در قیامت به صد زبان همه شکر
پای مرد سدید حمدونم

آنکه آن دارد از زمانه منم
که به قامت الف به خم نونم

با چنین فر و زیب و حسن و جمال
که چو لیلی بسی است مجنونم

چه شود گر بزرگواری شد
زایر سدهٔ همایونم

تا بیفزود گرد دامن او
آب روی جمال میمونم

مخلص الدین که نام و ذاتش را
حوت گردون و حوت ذوالنونم

آنکه با دست گوهرافشانش
قسمت رزق را چو قانونم

با دل او عدیل دریابم
با کف او نظیر جیحونم

آنکه ز اقبال او هر آیینه
صدف چند در مکنونم

از یکی کان حسن اخلاقم
وز دگر بحر نطق موزونم

در چو من کس کمان قصد مکش
کز تو در انتقام افزونم

گنج قارون به کس دهم ندهم
تا نشد جای حبس قارونم

دعویی می کنم که در برهان
نشود زرد روی گلگونم

خود خلاف از میانه برداریم
تو نه گرگی و من نه شعمونم

تا که گوید ترا که مردودی
تا که گوید مرا که معطونم

با من این دوست این چه بوالعجبی است
آشنا شو نه ناکس دونم

من چنان بوده ام که اکنونی
تو چنان بوده ای که اکنونم

گر بر این مایه اختصار کنی
هم تو بینی که در وفا چونم

ورنه می دان که به روز فنا
معتکف بر در شبیخونم

یک زمان ساکنت رها نکنم
تا ز سکان ربع مسکونم

یا ز غیرت هدر کنم خونت
یا به طوفان تلف شود خونم

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۰ - مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی

آفرین باد بر چو تو مخدوم
ای نکوسیرت خجسته رسوم

ای بصورت فرود دور فلک
وی بمعنی ورای سیر نجوم

دخل مدح تو از خواص و عوام
خرج جود تو بر خصوص و عموم

خلق نادیده در جبلت تو
هیچ سیرت که آن بود مذموم

راست استاد کار آن دیوان
که دهند آفتاب را مرسوم

همتت پشت دست زدکان را
زر شد از مهر خاتمت مختوم

گر نبودی ز عشق نقش نگینت
ز انگبین کی کناره کردی موم

تا قدم در وجود ننهادی
معنی مکرمت نشد مفهوم

ای عجب لا اله الا الله
این چه خاصیت است و این چه قدوم

پاک برداشتی به قوت جود
از جهان رسم روزی مقسوم

دست فرسود جود تو شده گیر
حشو گردون دون و عالم لوم

پیش دست و دلت چهل سالست
کابر و دریا معاتب اند و ملوم

تو شناسی دقیقهای سخا
ذوق داند لطیفهای طعوم

بخششت گاه نیستی پیشی است
صفر پیشی دهد بلی به رقوم

ای سپهرت ز بندگان مطیع
وی جهانت ز خادمان خدوم

گر حسودت بسی است باکی نیست
حملهٔ باز بین و حیلهٔ بوم

خصم را در ازاء قدرت تو
شک مکن حرفها بود موهوم

لیک چونان که دفع بوی پیاز
در موازات قهر باد سموم

آمدم با حدیث خویش و مباد
کز هزارت یکی شود معلوم

به خدایی که قایمست به ذات
نه چو ما بلکه قایمی قیوم

که مرا در فراق خدمت تو
جان ز غم مظلم است و تن مظلوم

باز مرحوم روزگار شدم
تا که از خدمتت شدم محروم

هرکه محروم شد ز خدمت تو
روزگارش چنین کند مرحوم

ظلم کردم ز جهل بر تن خویش
پدرم هم جهول بود و ظلوم

ای دریغا که جز سخن بنماند
زان همه کارها یکی منظوم

هین که معلومم از جهان جانیست
وان چو معلوم صوفیان شده شوم

باز خر زین غمم چه می گویم
حاش للسامعین چه غم که غموم

گرچه در فوج بندگانت نیم
جز بدین بندگی نیم موسوم

فرق این است کز خراسانم
باری از هند بودمی وز روم

تا بود در قرینه پشتاپشت
با قضای فلک قضای سدوم

جانت باد از قضای بد محفوظ
مجلست از قرین بد معصوم

گل عز تو بر درخت بقا
روز و شب تازه و فنا مزکوم

شاخ عمر تو در بهار وجود
سال و مه سبز و مهرگان معدوم

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۹ - در مدح ملک معظم فیروشاه عادل

زهی ز عدل تو خلق خدای آسوده
ز خسروان چون تویی در زمانه نابوده

جهان به تیغ درآورده جمله زیر نگین
پس از تکبر دامن بدو نیالوده

ز شیر بیشهٔ سلجوقیان به یک جولان
شکاریی که به صد سال کرده بربوده

هزار بار ز بهر طلایهٔ حزمت
بسیط خاک جهان بادوار پیموده

چو دیده نیستیی بی سال بخشیده
چو دیده عاجزیی بی ملال بخشوده

زبان نداده به جود و عطا رسانیده
وعید کرده به جرم و جزا نفرموده

ز حفظ عدل تو مهتاب در ولایت تو
طراز توزی و تار قصب نفرسوده

به دست فتح و ظفر بر سپهر دولت خصم
سپاهت از گل قهر آفتاب اندوده

دو گشته خانهٔ خورشید کی به روز مصاف
چو شیر رایت تو سر بر آسمان سوده

هنوز مطرب رزمت نبرده زخمه به گوش
که گوش ملک تو تکبیر فتح بشنوده

به روز حرب کسی جز کمان ز لشکر تو
ز هیچ روی به خصم تو پشت ننموده

ز بیم تیغ تو جز بخت دشمن تو کسی
در آن دیار شبی تا به روز نغنوده

اثر ز دود خلافت به روزنی نرسید
که عکس تیغ تو آتش نزد در آن دوده

ز خصم تونرود خون چو کشته گشت که خون
ز رگ چگونه رود کز دو دیده پالوده

از آن زمان که ظفر پرچم تو شانه زده است
ز زنگ جور کدام آینه است نزدوده

قضاست امر تو گویی که از شرایط او
نه کاسته است فلک هرگز و نه افزوده

ز سعی غنچهٔ پیکان تست گلبن فتح
شکفته دایم و افتاده توده بر توده

شمایل تو به عینه نتایج خردست
که همگنانش پسندیده اند و بستوده

ز تست نصرت دین وز خدای نصرت تو
دراز باد سخن تان که نیست بیهوده

تو می روی و زمین و زمان همی گویند
زهی ز عدل تو خلق خدای آسوده

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۰ - در مدح صاحب جلال الدین احمد مخلص

ای رایت دولت ز تو بر چرخ رسیده
وی چشم وزارت چو تو دستور ندیده

بر پایهٔ تو پای توهم نسپرده
بر دامن تو دست معالی نرسیده

با قدر تو اوج زحل از دست فتاده
با کلک تو تیر فلک انگشت گزیده

در نظم جهان هرچه صریر قلمت گفت
از روی رضا گوش قضا جمله شنیده

اعجاز تو در شرع وزارت نه به حدیست
کز خلق بمانند یکی ناگرویده

ای مردم آبی شده بی باس تو عمری
در دیدهٔ احرار جهان مردم دیده

دی خانه فروش ستم آنرا که برانداخت
انصاف تو امروز به جانش بخریده

از خنصر چپ عقد ایادیت گرفته
اطفال در آن عهد که ابهام مکیده

آرام زمین بر در حزم تو نشسته
تعجیل زمان در ره عزم تو دویده

تخم غرض بخت تو بر خاره برسته
مرغ عمل خصم تو از بیضه پریده

بر خاک درت ملک گویی که از آرام
طفلی است در آغوش رقیبی غنویده

درکام جهان آب شد از تف ستم خشک
جز آب حیات از سر کلکت نچکیده

گردون که یکی خوشه چنش ماه نو آمد
تا سنبله از خرمن اقبال تو چیده

آنجا که گران گشت رکاب سخط تو
از بوالعجبی فتنه عنان باز کشیده

بی آب رخ طالع مه پرور تو ماه
تا عهد تو چون ماهی بی آب طپیده

پشتی شده در نیک و بد ابنای جهان را
هر پشت که در صدر تو یک روز خمیده

دندان خزان کند بر آن شاخ که بر وی
یکبار نسیمی ز رضای تو وزیده

زنبور خزر فضلهٔ لطف تو سرشته
آهوی ختن کشتهٔ خلق تو چریده

در عهد نفاذ تو ز پستان پلنگان
آهو بره در خواب ستان شیر مکیده

شیر فلک آن شیر سراپردهٔ دوران
در مرتبه با شیر بساطت نچخیده

می بینم از این مرتبه خورشید فلک را
چون شبپره در سایهٔ حفظ تو خزیده

بدخواه تو چون کرم بریشم کفن خویش
از دوک زبان بر سرو بر پای تنیده

بر چرخ ممالک ز شهاب قلم تست
بر یکدگر افتاده دو صد دیو رمیده

کورا که تب و لرزه اش از بیم تو دارد
یک چاشنی از شربت قهر تو چشیده

غور تو نه بحریست کزو عبره توان کرد
گیرم که جهان پر شود از خیک دمیده

تو در چمن دولت و در باغ وزارت
چون ابر خرامیده و چون سرو چمیده

دیروز به جای پدر و جد تو بودست
مسعود علی آن دو ملک شان بگزیده

امروز اگر نوبت ایشان به تو آمد
نشگفت عطاییست سزاوار و سزیده

تا تار شب و روز چنان نیست کز ایشان
سهم رسن پیسه خورد مار گزیده

خصم تو چو شب باد همه جای سیه روی
وز حادثه چون صبح دوم جامه دریده

رخسار چو آبی ز عنا گرد گرفته
دل در برش از نایبه چون نار کفیده

هر ساعتش از غصه گلی تازه شکفته
وان غصه چو خارش همه در دیده خلیده

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۱ - در مدح امیر اجل فخرالدین ابوالمفاخر معروف به آبی

دو عیدست ما را ز روی دو معنی
هم از روی دین و هم از روی دنیی

همایون یکی عید تشریف سلطان
مبارک دگر عید قربان و اضحی

به صد عید چونین فلک باد ضامن
خداوند ما را ز ایزد تعالی

امیر اجل فخر دین بوالمفاخر
امیری به صورت امیری به معنی

به پیش کف راد او فقر و فاقه
چو پیش زمرد بود چشم افعی

نتابد بر آن آفتاب حوادث
که در سایهٔ عدل او ساخت ماوی

ایا دست تو وارث دست حاتم
و یا کلک تو نایب چوب موسی

کند چرخ بر احترام تو محضر
دهد دهر بر احتشام تو فتوی

ز امن تودر پای فتنه است بندی
ز عدل تو بر دست ظلمست حنی

شود بر خط عز جاه تو ضامن
کشد بر خط رزق جود تو اجری

ز عدلت زمین است چونان که گویی
فرود آمد از آسمان باز عیسی

دهد حزمت اندر وغا امن و سلوت
دهد عزمت اندر بلا من و سلوی

صریر قلمهای تو نفخ صورست
که آید ازو لازم احیاء موتی

به لب هست خاموش وزو عقل گویا
به تن هست لاغر وزو ملک فربی

نهد کشت قدر ترا ماه خرمن
بود آب تیغ ترا روح مجری

ز آب حسامت به سردی ببندد
مزاج عدو چون به گرمی زدفلی

به سبزی و تلخی چون کسنی است الحق
عجب نیست آن خاصیت زاب کسنی

دل حاسد از باد عکس سنانت
چنانست چون طورگاه تجلی

چو تو حکم کردی قضا هم نیارد
که گوید چنین مصلحت هست یانی

اشارات تو حکمهائیست قاطع
چه از روی فرمان چه از روی تقوی

به تشریف و انعام اگر برکشیدت
چه سلطان اعظم چه دستور اعلی

به تشریف آن جز توکس نیست درخور
به انعام این جز تو کس نیست اولی

چو من بنده در وصف انعام و شکرت
کنم نثری آغاز یا شعری انشی

رسد در ثنای تو نثرم به نثره
کشد در مدیح تو شعرم به شعری

عروسان طبعم کنند از تفاخر
ز نعمت تو رفعت ز مدح تو فخری

چو انشا کنم مدحتی گویی احسنت
چو پیدا کنم حاجتی گویی آری

درآریت مدغم دو صد گونه احسان
در احسنت مضمر دوصد گونه حسنی

روا نیست در عقل جز مدحت تو
چو مدحت همی بایدم کرد باری

الا تا که دوران چرخ مدور
کند بر جهان سعد چون نحس املی

همه سعد و نحس فلک باد چونان
که باشد ز دوران چرخت تمنی

به قدرت مباهات اجرام گردون
به قصرت تولای ایوان کسری

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۴ - مدح کمال الدین ابوالمحاسن نصر

کمال کل ممالک جمال حضرت شاه
ابوالمحاسن نصر آن نصیر دین اله

امیر عادل و صدر اجل مهذب دین
که فخر بالش صدرست و عز مسند و جاه

نظام داد همه کارهاء معظم من
اگرچه بود از این بیش بی نظام و تباه

سپهر رفعت و خورشید روزگار که هست
مدار جنبش قدرش ورای گردش ماه

گشاده هیبت او از میان فتنه کمر
نهاده حشمت او بر سر زمانه کلاه

ز فوق قدرش گردون بمانده اندر تحت
ز اوج جاهش کیوان بمانده اندر چاه

به وهم از دل کتم عدم برآرد راز
به کلک بر بد و نیک فلک ببندد راه

چه حل و عقد قلمش آسمان بدید چه گفت
زهی قضا و قدر لا اله الا الله

به باد قهر ببرد ز سنگ خاره سکون
به آب لطف برآرد ز شوره مهر گیاه

به یک سموم عتابش چو کاه گردد کوه
به یک نسیم نوازش چو کوه گردد کاه

صمیم فکرتش از سر اختران منهی
صفای خاطرش از راز روزگار آگاه

اگر به رحم کند سوی شور و فتنه نظر
وگر به خشم کند سوی شیر شرزه نگاه

دهد عنایت او شور و فتنه را آرام
کند سیاست او شیر شیرزه را روباه

ایا موافق امر ترا زمانه مطیع
ایا متابع حکم ترا ستاره سپاه

ز همت تو سخا مستعار دارد جود
ز رفعت تو فلک مستفاد دارد جاه

تویی که عدل تو گر دست را دراز کند
شود ز دامن که دست کهربا کوتاه

بجز تفکر مدح تو نیست در اوهام
بجز حکایت جود تو نیست در افواه

از آسمانهٔ ایوان کسری اندر قدر
ترا رفیع ترست آستانهٔ درگاه

زمان نیابد جز در عدم ترا بدگوی
زمین ندارد جز در شکم ترا بدخواه

امان دهد همه کس را ز خصم همچو حرم
حریم حرمت او چون بدو کنند نگاه

بزرگوارا این بنده را به دولت تو
نماز شام امل گشت بامداد پگاه

اگر نه رای تو بودی برویم آوردی
سپیدکاری گردون هزار روز سیاه

مرا اگر به خلاف تو متهم کردند
بران دروغ تمامست این قصیده گواه

به خون زرق بیالود خصم پیرهنم
وگرنه پاکتر از گرگ یوسفم به گناه

همیشه تاکه بسیط است صحن این میدان
هماره تا که محیطست سقف این خرگاه

موافقت چو موالی ندیم شادی و عیش
مخالفت چو معادی قرین ناله و آه

یکی موافق رای تو باد در بد و نیک
دگر مسخر حکم تو باد بی گه و گاه

به کلک مشکل گردون گشای و دشمن بند
به عدل حرمت ایمان فزای و کفر به کاه

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۵ - در مدح صدر کمال الدین محمد

جلال صدر وزارت جمال حضرت شاه
اجل مفضل کامل کمال دین اله

سزای حمد محمد که از محامد او
پیاده بودم فرزین شدم چه فرزین شاه

نظام و رونق و ترتیب داد کار مرا
که بی عنایت او بی نظام بود و تباه

قضا توان و قدر قدرت و ستاره یسار
فلک عنایت و خورشید رای و کیوان جاه

مثال رفعت گردون به جنب رفعت او
حدیث پستی ماهیست پیش پایهٔ ماه

کلاه داری قدرش به غایتی برسید
که آسمانش سریرست و آفتاب کلاه

ز فوق قدرش گردون نماید اندر تحت
ز اوج جاهش گیتی نماید اندر چاه

به وهم از دل کتم عدم برآرد راز
به کلک بر بد و نیک فلک ببندد راه

چو حل و عقد قلمش آسمان بدید چه گفت
زهی قضا و قدر لا اله الا الله

قضا به قوت باران فتح باب کفش
به خاصیت بدماند ز شوره مهر گیاه

به یک سموم عتابش چو کاه گردد کوه
به یک نسیم نوازش چو کوه گردد کاه

ضمیر فکرتش از سر اختران منهی
صفای خاطرش از راز روزگار آگاه

اگر به رحم کند سوی شور فتنه نظر
وگر به خشم کند سوی شیر شرزه

دهد عنایت او شور فتنه را آرام
کند سیاست او شیر شرزه را روباه

ایا موافق حکم ترا زمانه مطیع
و یا متابع امر ترا ستاره سپاه

بجز تفکر مدح تو نیست در اوهام
بجز حکایت شکر تو نیست در افواه

از آسمانهٔ ایوان کسری اندر ملک
ترا رفیع ترست آستانهٔ درگاه

زمان نیابد جز در عدم ترا بدگوی
زمین نیابد جز در شکم ترا بدخواه

امان دهد همه کس را ز خصم او چو حرم
حریم حرمت تو چون بدو کنند پناه

تویی که دست حمایت اگر دراز کنی
شود ز دامن که دست کهربا کوتاه

بزرگوارا من بنده را به دولت تو
نماز شام امل گشت بامداد پگاه

اگر نه رای تو بودی به رویم آوردی
سپیدکاری گردون هزار روز سیاه

نظر به چشم کرم کن به هرکه باشد ازآنک
قضا به عین رضا می کند سوی تو نگاه

عتاب چون تویی اندر ازای طاعت من
حدیث حملهٔ شیرست و حیلهٔ روباه

مرا اگر به خلاف تو متهم کردند
بر آن دروغ تمامست این قصیده گواه

به خون زرق مرا پیرهن بیالودند
وگرنه پاکتر از گرگ یوسفم به گناه

همیشه تا که بسیطست خاک را میدان
همیشه تا که محیطست چرخ را خرگاه

بسیط این به مراد تو باد در بد و نیک
محیط آن به رضای تو باد بی گه و گاه

نتایج قلمت فتنه بند و قلعه گشای
لطایف سخنت جان فزای و حاسدکاه

ترا به تربیت من زبان چو سوسن تر
مرا به خدمت تو پشت چون بنفشه دوتاه

به کلک مشکل گردون گشای و دشمن بند
به عدل حرمت ایمان فزای و کفران کاه

موافقت چو موالی ندیم شادی و عز
مخالفت چو معادی قرین ناله و آه

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۶ - در مدح ناصرالدین طاهربن مظفر

صاحب روزگار و صدر زمین
نصرت کردگار ناصر دین

طاهربن المظفر آنکه ظفر
هست در کلک و خاتمش تضمین

آنکه بی داغ طاعتش تقدیر
ناید از آسمان به هیچ زمین

وانکه بی مهر خازنش در خاک
ننهد آفتاب هیچ دفین

قدرش را بر سپهر تکیه زند
قاب قوسین را دهد تزیین

ور قلم در جهان کشد قهرش
بارز کون را کند ترقین

رای او چون در انتظام شود
دختر نعش را کند پروین

نهی او چون در اعتراض آید
حدثان را قفا کند ز جبین

بشکند امتداد انعامش
به موازین قسط بر شاهین

آسمان چون نگینش پیروزه ست
دهر از آن آمدش به زیر نگین

گر عنان فلک فرو گیرد
به خط استوا در افتد چین

ور زمام زمانه باز کشد
شبش از روز بگسلد در حین

هر کجا حلم او گذارد پی
پی کند شعلهای آتش کین

هر کجا امن او کشد باره
نکشد بار قفلها زرفین

باس او دست چون دراز کند
دست یابد تذرو بر شاهین

ای ترا حکم بر زمین و زمان
وی ترا امر بر شهور و سنین

از یسار تو دهر برده یسار
به یمین تو چرخ خورده یمین

بر در کبریای تو شب و روز
اشهب روز و ادهم شب زین

نوک کلک تو رازدار قضا
نوز ظن تو رهنمای یقین

طوق و داغ ترا نماز برند
فلک از گردن و جهان ز سرین

آسمان را زبان کلک تو داد
در مقادیر کارها تلقین

آفتاب از بهشت بزم تو برد
ساز صورتگران فروردین

قدرت تو به عینه قدرست
خود خردشان نمی کند تعیین

نتواند که گوید آنک آن
نتواند که گوید اینک این

چون تو صاحب قران نباشد ازانک
همه چیزیت هست جز که قرین

لاف نسبت زند حسود ولیک
شیر بالش نشد چو شیر عرین

به جسد کی شود ضعیف قوی
به ورم کی شود نزار سمین

صاحبا بنده را در این یکسال
در مدیح تو شعرهاست متین

واندر ابیات آن معانی بکر
چون خط و زلف تو خوش و شیرین

هرکه او را وسیلتی است چنان
نه همانا که حالتیست چنین

گه ز خاک تحیرش بستر
گه ز خشت تحسرش بالین

سخنش چون دهد نتیجه که هست
سخنش بکر و دولتش عنین

همه از روزگار باید دید
شادی شادمان و حزن حزین

شاه مات عنا شدم که نکرد
یک پیاده عنایتش فرزین

چه کنم گو کشیده دار کمان
چه کنم گو گشاده دار کمین

آخر این روزگار جافی را
که به جاه تو دارد این تمکین

خود نپرسی یکی ز روی عتاب
تا چه می خواهد از من مسکین

فلک تند را نگویی هان
دولت کند را نگویی هین

وقت کوچ است و عرصه تنگ و مرا
دل به تیمار چرخ راه رهین

نیست در سکنهٔ زمانه کسی
کاضطراب مرا دهد تسکین

تو کن احسان که هرکه جز تو بود
ننهد پای زانسوی تحسین

تا زمین را طبیعت است آرام
تا زمان را گذشتن است آیین

از زمانت به خیر باد دعا
وز زمینت به طبع باد آمین

ساحت بارگاه عالی تو
برتر از بارگاه علیین

یمن و یسری که از زمان زاید
دایمت بر یسار باد و یمین

روزگار آفرین شب و روزت
حافظ و ناصر و مغیث و معین

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۷ - در مدح ملک عضدالدین طغرل تکین

ای جهان را ایمنی از دولت طغرلتکین
جاودان منصور بادا رایت طغرل تکین

نعمت انصاف عالم را ز عدل عام اوست
کیست آنکو نیست اندر نعمت طغرل تکین

تو و ظلمت از حضور و غیبت خورشید دان
امن و تشویش از حضور و غیبت طغرل تکین

خسروان دل برقرار ملک آن گاهی نهند
کاوردشان آسمان در بیعت طغرل تکین

پهلوانان دل ز جان و جاه آنگه برکنند
کافکندشان روزگار از طاعت طغرل تکین

اختیار تاج و تختش نیست ورنه چیست کم
از دگر شاهان شکوه و شوکت طغرل تکین

کو فریدون گو بیا نظاره کن اندر جهان
تا ببینی خویشتن در نسبت طغرل تکین

ملک اگر در دولت سنجر به آخر پیر شد
شد جوان بار دگر در نوبت طغرل تکین

هفت کشور زیر فرمان کرد و هم نوبت سه زد
صبر کن تا پنج گردد نوبت طغرل تکین

قدرت طغرل تکین نوعی است گویی از قدر
بر جهان زان غالب آمد قدرت طغرل تکین

چرخ را گفتم دلیری می کنی در کارها
گفت از خود نه ولی از صولت طغرل تکین

کهربا در کاه نتواند تصرف کرد نیز
بی اجازت نامه ای از حضرت طغرل تکین

لشکر طغرل تکین بر هم زنندی خاک و آب
گرنه ساکن داردیشان هیبت طغرل تکین

تنگ میدان ماندی فتح و نگون رایت طفر
گر نباشندی طفیل نصرت طغرل تکین

از پی آسایش خلقست و آرام جهان
هرچه هست از آلت و از عدت طغرل تکین

ورنه آخر ملک عالم کیست با این طول و عرض
تا بدو مغرور گردد رغبت طغرل تکین

با خرد گفتم که بیرون سپهر احوال چیست
گفت دانی از که پرس از همت طغرل تکین

باز گفتم عادت طغرل تکین در ملک چیست
گفت انصافست و بخشش عادت طغرل تکین

رحمتی دیدی که جویای گنه باشد مدام
رحمت یزدان شناس و رحمت طغرل تکین

حاجت از طغرل تکین شاید که خواهی بهر آنک
جز به یزدان نیست هرگز حاجت طغرل تکین

نیست کس را بر جهان منت جز او را گرچه نیست
در عطا منت نهادن سیرت طغرل تکین

قربت طغرل تکین را نیکبختی لازمست
نیک بختا انوری از قربت طغرل تکین

چون خداوندی از این خدمت همی حاصل شود
ما و زین پس آستان و خدمت طغرل تکین

بر جهان چون سایهٔ ابرست و نور آفتاب
بخشش بی وعده و بی منت طغرل تکین

چون جهان از دولت طغرل تکین دارد نظام
تا جهان باقیست بادا دولت طغرل تکین

مدت طغرل تکین چندان که دوران سپهر
وام خواهد روزگار از مدت طغرل تکین

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۲ - مدح خاقان اعظم رکن الدین قلج طفغاج خان

ای ترا گشته مسخر حشم دیو و پری
کوش تا آب سلیمان پیمبر نبری

زانکه در نسبت ملک تو که باقی بادا
هست امروز همان رتبت پیغامبری

تویی آن سایهٔ یزدان که شب چتر تو کرد
آنکه در سایهٔ او روز ستم شد سپری

نامهٔ فتح تو سیاره به آفاق برد
که بشارت بر فتح تو نشاید بشری

خسروا قاعدهٔ ملک چنان می فکنی
ملکا جادهٔ انصاف چنان می سپری

که بدین سدهٔ ناموس فریدون بکنی
که بدان پردهٔ آواز کسری بدری

تو که صد سد سکندر کنی از گرد سپاه
خویشتن را سزد ار صد چو سکندر شمری

ای موازی نظر رای ترا نقش قدر
چه عجب ناقد اسرار قضا و قدری

رای اعلای ترا کشف شود حالت بلخ
گر برحمت سوی آباد و خرابش نگری

در زوایاش همه طایفه ای منقطعند
بوده خواهان تو عمری به دعای سحری

تو سلیمانی و این طایفه موران ضعیف
همه از خانه برون و همه از دانه بری

ظاهر و باطن ایشان همه پای ملخ است
چو شود کز سر پای ملخی درگذری

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۳ - سوگندنامه ای که انوری در نفی هجو قبه اسلام بلخ گفته و اکابر بلخ را مدح کرده

ای مسلمانان فغان از دور چرخ چنبری
وز نفاق تیر و قصد ماه و سیر مشتری

کار آب نافع اندر مشرب من آتشیست
شغل خاک ساکن اندر سکنهٔ من صرصری

آسمان در کشتی عمرم کند دایم دو کار
وقت شادی بادبانی گاه انده لنگری

گر بخندم وان به هر عمریست گوید زهرخند
ور بگریم وان همه روزیست گوید خون گری

بر سر من مغفری کردی کله وان درگذشت
بگذرد بر طیلسانم نیز دور معجری

روزگارا چون ز عنقا می نیاموزی ثبات
چون زغن تا چند، سالی مادگی سالی نری

به بیوسی از جهان دانی که چون آید مرا
همچنان کز پار گین امید کردن کوثری

از ستمهای فلک چندانکه خواهی گنج هست
واثقم زیرا که با من هم بدین گنبد دری

گوییا تا آسمان را رسم دوران آمده است
داده اندی فتنه را قطبی بلا را محوری

گر بگرداند به پهلو هفت کشور مر ترا
یک دم از مهرت نگوید کز کدامین کشوری

بعد ما کاندر لگدکوب حموادث چند سال
بخت شومم حنجری کردست و دورش خنجری

خیر خیرم کرد صاحب تهمت اندر هجو بلخ
تا همی گویند کافر نعمت آمد انوری

قبهٔ اسلام را هجو ای مسلمانان که گفت
حاش لله بالله ار گوید جهود خیبری

آسمان ار طفل بودی بلخ کردی دایگیش
مکه داند کرد معمور جهان را مادری

افتخار خاندان مصطفی در بلخ و من
کرده هم سلمانی اندر خدمتش هم بوذری

مجد دین بوطالب آن عالم که گمره شد درو
عقل کل آن کرده از بیرون عالم ازهری

آن نظام دولت و دین کانتظام عدل او
در دل اغصان کند باد صبا را رهبری

آنکه نابینای مادرزاد اگر حاضر شود
در جبین عالم آرایش ببیند مهتری

در پناه سدهٔ جاه رعیت پرورش
بر عقاب آسمان فرمان دهد کبک دری

هم نبوت در نسب هم پادشاهی در حسب
کو سلیمان تا در انگشتش کند انگشتری

مسند قاضی القضاه شرق و غرب افراشته
آنکه هست از مسندش عباسیان را برتری

آنکه پیش کلک و نطقش آن دو سحر آنگه حلال
صد چو من هستند چون گوساله پیش سامری

آب و آتش را اگر در مجلسش حاضر کنند
از میان هر دو بردارد شکوهش داوری

کو حمیدالدین اگر خواهی که وقتی در دو لفظ
مطلقا هرچ آن حمیدست از صفتها بشمری

در زمان او هنر نشگفت اگر قیمت گرفت
گوهرست آری هنر او پادشاه گوهری

خواجهٔ ملت صفی الدین عمر در صدر شرع
آنکه نبود دیو را با سایهٔ او قادری

مفتی مشرق امام مغرب آنک از رتبتش
عرش زیبد منبرش کوتاه کردی منبری

حکم دین هر ساعت از فتوای او فربه ترست
دیده ای فربه کنی چون کلک او از لاغری

احتساب تقوی او دید ناگه کز کسوف
آفتاب اندر حجاب مه شد از بی چادری

از رخش هر روز فال مشتری گیرد جهان
کیست آن کو نیست فال مشتری را مشتری

ذوالفقار نطق تاج الدین شریعت را به دست
آن به معنی توامان با ذوالفقار حیدری

بلبل بستان دین کز وجد مجلسهای او
صبح را چون گل طبیعت گشت پیراهن دری

توبه کردندی اگر دریافتندی مجلسش
هم مه از نمامی و هم زهره از خنیاگری

من نمی دانم که این جنس از سخن را نام چیست
نی نبوت می توانم گفتنش نی ساحری

ساقیان لهجهٔ او چون شراب اندر دهند
هوش گوید گوش را هین ساغری کن ساغری

بازوی برهان ز تقریر نظام الدین قویست
آنکه از تعظیم کردی جبرئیلش چاکری

آنکه بر اسرار شرع اندر زمان واقف شوی
از ورقهای ضمیرش یک ورق گر بنگری

نامدی اوراق اطباق فلک هرگز تمام
گر ضمیر او نکردی علم دین را دفتری

وارثان انبیا اینک چنین باشند کوست
علم و تقوی بی نهایت پس تواضع بر سری

در ثنای او اگر عاجز شوم معذور دار
تا کجا باشد توان دانست حد شاعری

لاشهٔ ما کی رسد آنجا که رخش او کشند
کاروانی کی رسد هرگز به گرد لشکری

با چنین سکان که گر از قدرشان عقدی کنند
فارغ آید چرخ اعظم از چه از بی زیوری

هجو گویم بلخ را هیهات یارب زینهار
خود توان گفتن که زنگارست زر جعفری

بالله ار بر من توان بستن به مسمار قضا
جنس این بدسیرتی یا نوع این بدگوهری

خاتم حجت در انگشت سلیمان سخن
افترا کردن بدو درگیرد از دیو و پری

باز دان آخر کلام من ز منحول حسود
فرق کن نقش الهی را ز نقش آزری

عیش من زین افترا تلخی گرفت و تو هنوز
چربک او همچنان چون جان شیرین می خوری

مرد را چون ممتلی شد از حسد کار افتراست
بد مزاجان را قی افتد در مجالس از پری

چون مر او را واضع خر نامه گیرد ریش گاو
گاو او در خرمن من باشد از کون خری

آن نمی گویم که در طی زبان ناورده ام
آن هجا کان نزد من بابی بود از کافری

گر به خاطر بگذرانیدستم اندر عمر خویش
یابیم چونان که گرگ یوسف از تهمت بری

جاودان بیزارم از ذاتی که بیزاری ازو
هست در بازار دین صراف جان را بی زری

آن توانایی و دانایی که در اطوار غیب
دام بدبختی نهاد و دانهٔ نیک اختری

آنکه تاثیر صبای صنع او را آمدست
گل فشان اختران بر گنبد نیلوفری

آنکه خار اژدها دندان عقرب نیش را
شحنگی دادست بر اقطاع گلبرگ طری

تا به زلف سایهٔ شب خاک را تزیین نداد
روز بر گوش شفق ننهاد زلف عنبری

باز شد چون قدرتش گیسوی شب را شانه کرد
در خم ابروی گردون دیدهای عبهری

بزم صنعش را زنیلوفر چو گردون عود سوخت
آفتاب و آب کرد این آتشی آن مجمری

آنکه اندر کارگاه کن فکان ابداع او
بی اساس مایه ای از مایهای عنصری

داد یک عالم بهشتی روز ازرق پوش را
خوشترین رنگی منور بهترین شکلی گری

وآنکه عونش بر تن ماهی و بر فرق خروس
پیرهن را جوشنی داد و کله را مغفری

آنکه گر آلای او را گنج بودی در عدد
نیستی جذر اصم را غبن گنگی و کری

آنکه بر لوح زبانها خط اول نام اوست
این همی گوید اله آن ایزد و آن تنگری

آنکه از ملکش خراسی دیده باشی بیش نه
گر روی بر بام این سقف بدین پهناوری

آنکه قهرش داد انجم را شیاطین افکنی
وانکه لطفش داد آتش را سمندر پروری

آنکه در امعای کرمی از لعاب چند برگ
کار او باشد نهادن کارگاه ششتری

آنکه در احشای زنبوری کمال رافتش
نوش را با نیش داد از راه صحبت صابری

آنکه از تجویف نالی ساقی احسان او
جام گه خوزی نهد بر دستها گه عسکری

آنکه چون بر آفرینش سرفرازی کرد عقل
گفت می را گوشمالش ده به دست مسکری

آنکه ترک یک ادب بر پیشگاه حضرتش
وقف کرد ابلیس را بر آستان مدبری

آنکه آدم را عصی آدم ز پا افکنده بود
گرنه از ثم اجتباه اوش دادی یاوری

آنکه قوم نوح را از تندباد لاتذر
دردودم کرد از زمین آسیب قهرش اسپری

آنکه چون خلوت سرای خلتش خالی کند
شعله ریحانی کند آنجا نه اخگر اخگری

آنکه دشتی جادویی را در عصایی گم کند
یک شبان از ملک او بی تهمت مستنکری

آنکه نیل مادری بر چهرهٔ مریم کشید
حفظ او بی آنکه باطل شد جمال دختری

آنکه از مهری که بودی مصطفی را برکتف
مهر کردست از پس عهدش در پیغمبری

آنکه از ایمای انگشتش دو گیسو بند کرد
از چه از یک آینه بر سقف چرخ چنبری

آنکه بر دعویش چون برهان قاطع خواستند
در زبان سوسمار آورد حجت گستری

آنکه گر بر اسب فکرت جاودان جولان کنی
از نخستین آستان حضرتش درنگذری

آنکه هم در عقل ممنوعست و هم در شرع شرک
جز به ذاتش گر به عزم وقصد سوگندی خوری

اندرین سوگند اگر تاویل کردم کافرم
کافری باشد که در چون من کسی این ظن بری

خود بیا تا کج نشینم راست گویم یک سخن
تا ورق چون راست بنیان زین کژیها بستری

چون مرا در بلخ هم از اصطناع اهل بلخ
دق مصری چادری کردست و رومی بستری

بر سر ملکی چنان فارغ نباشد کس چو من
حبذا ملکی که باشد افسرش بی افسری

دی ز خاک خاوران چون ذره مجهول آمده
گشته امروز اندرو چون آفتاب خاوری

با چنانها این چنینها زاید از خاطر مرا
ای عجب از آب خشکی آید از آتش تری

این همه بگذار آخر عاقلم در نفس خویش
کادمی را عقل هست از ممکنات اکثری

پس چه گویی هجو گویم خطه ای راکز درش
گر درآید دیو بنهد از برون مستکبری

تا تو فرصت جوی گردی وز کمین گاه حسد
غصهٔ ده ساله را باری به صحرا آوری

هیچ عاقل این کند جز آنکه یکسو افکند
اصل نیکو اعتقادی، رسم نیکو محضری

دشمنان را مایه دادن نزد من دانی که چیست
جمع کردن موش دشتی با پلنگ بربری

مستقیم احوال شو تا خصم سرگردان شود
بس که پرگاری کند او چون تو کردی مسطری

این دقایق من چنان ورزم که از بی فرصتی
سکته گیرد این و آن گر بوفراس و بحتری

از عقاب و پوستینش گر نگوید به بود
گرچه در دریا تواند کرد خربط گازری

چند رنجی کز قبولم تازه شاخی می دمد
هرکجا پنداری ای مسکین که بیخی می بری

رو که از یاجوج بهتان رخنه هرگز کی فتد
خاصه در سدی که تاییدش کند اسکندری

یک حکایت بشنوی هم از زبان شهر خویش
تا در این اندیشه باری راه باطل نسپری

دی کسی در نقص من گفت او غریب شهر ماست
بلخ گفت اینهم کمال اوست چند ار منکری

او غریب اندر جهان باشد چو از رتبت مرا
آسمان هر ساعتی گوید زمین دیگری

خاک پای اهل بلخم کز مقام شهرشان
هست بر اقران خویشم هم سری هم سروری

حبذا تاریخ این انشا که فرمانده به بلخ
رایت طغرل تکینی بود و رای ناصری

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۵ - در مدح فخرالساده مجدالدین ابوطالب نعمه

آخر ای قوم نه از بهر من از بهر خدای
دست گیرید مرا زین فلک بی سروپای

حال من بنده به وجهی که توان کشف کنید
بر خداوند من آن صورت تایید خدای

عالم مجد که بر بار خدایان ملکست
مجد دین آن به سزا بر ملکان بارخدای

میر بوطالب بن نعمه که بی نعمت او
آسمان تنگ و زمین مفلس و خورشید گدای

آنکه بانقش وجودش ورق فتنه بشست
عالم نامیه بخش و فلک حادثه زای

آنکه از ابر کفش آب خورد کشت امید
وانکه بر خاک درش رشک برد فر همای

آنکه پیش گره ابروی باسش به مثل
نام که زهره ندارد که برد کاه ربای

بر سر جمع بگویید که ای قدر ترا
آسمان پای سپر گشته زمین دست گرای

مانده از سیلی جاهت سر چرخ اندر پیش
گشته از طعنهٔ حلمت دل خاک اندروای

خشک سال کرم از ابر کفت یافته نم
وای اگر ابر کفت نایژه بگشادی وای

ساعد جود تو دارد کف دریا وسعت
پنجهٔ قهر تو دارد گل خورشید اندای

چیست کلک تو یکی کاتب اسرارنگار
چیست نطق تو یکی طوطی الهام سرای

تو که در ناصیهٔ روز ببینی تقدیر
از کجا ز آینهٔ رای ممالک آرای

آنکه او در همه دل عشق تو دارد همه وقت
آنکه او با همه کس شکر تو گوید همه جای

اعتقادی که فلان را به خداوندی تست
دیده باشی به همه حال در آیینهٔ رای

مدتی شد که در این شهر مقیم است و هنوز
هیچ دربانش نداند بدر هیچ سرای

خدمت حضرت تو یک دو سه بارک دریافت
اندر آن موسم غم پرور شادی فرسای

بعد از آن کمترک آمد نه ز تقصیر ازآنک
تا نباید که کسی گویدش ای خواجه کم آی

نتوان گفت که محتاج نباشد لیکن
باد حرصش نکند همچو خسان ناپروای

طمع را گفته بود خون بخور و لب مگشای
نفس را گفته بود جان بکن و رخ منمای

بندش از بند قضا گر بگشاید سخنش
این بود بس که دل از راز حوادث مگشای

لیکن آنجا که ملایک ز ردای پدرت
همه در آرزوی عشق کلاهند و قبای

چکند گر نبود مجلس و دیوان ترا
شاعر و راوی و خنیاگر و فصال و گدای

انوری لاف مزن قاعده بسیار منه
بالغی طفل نه ای جای ببین ژاژ مخای

بارنامه نکشد بارخدایی که سپهر
هست از پا و رکاب پدرش گشته دوتای

داغ داری به سرین برنتوانی شد حر
پست داری به دهان برنتوانی زد نای

خویشتن داری تو غایت بی خویشتنی است
خویشتن را چو تو دانی که ای پس مستای

سیم گرمابه نداری به زنخ باد مسنج
نان یک ماهه نداری به لگد آب مسای

خیز و نزدیک خداوند شو این شعر ببر
عاقلان حامل اندیشه نباشند به رای

چند بی برگ و نوا صبر کنی شرم بنه
گو خداوند مرا برگ و نوایی فرمای

دل چو نار از عطش و چهره چو آبی ز غبار
برمگرد از لب بحر این بنشان آن بزدای

گر ز خاصت دهد از خاص تو بیهوده مگوی
ور ز توزیع، ز توزیع تو یافه مدرای

چون بفرمود برو راه تنعم برگیر
بنشین فارغ و دم درکش و زحمت مفزای

چمنی داری در طبع، درو خوش می گرد
گل معنی می چین سرو سخن می پیرای

گشت بی فایده کم زن که نه بادی نه دخان
بانگ بی فایده کم کن که نه نایی نه درای

شعر اگر گویی پس بار خدایت ممدوح
دامن این سخن پاک به هرکس مالای

تا که آفاق جهان گذران پیماید
آفتاب فلک دائر دوران پیمای

ای به حق سید و صدر همه آفاق مباد
که گزندیت رساند فلک خیره گزای

تا که خورشید بتابد تو چو خورشید بتاب
تا که ایام بپاید تو چو ایام بپای

تا نیاسود شب و روز جهان از حرکت
روز و شب در طرب و کام و هوا می آسای

فلک از مجلس انس تو پر از هو یاهو
عالم از گریهٔ خصم تو پر از ها یاهای

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۶ - در تهنیت عید و مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی

جشن عید اندرین همایون جای
که بهشتی است در جهان خدای

فرخ و خرم و همایون باد
بر خداوند این همایون جای

مجد دین بوالحسن که طیره کند
چرخ و خورشید را به قدر و به رای

آنکه با عدل او نمی گوید
سخن کاه طبع کاه ربای

وانکه با فر او نمی فکند
سایه بر کار خویش فر همای

قدر او را سپهر پای سپر
حزم او را زمانه دست گزای

پیش جاهش سر فلک در پیش
پیش حلمش دل زمین دروای

کرمش عفوبخش و عذرپذیر
قلمش فتنه بند و قلعه گشای

در هوای اصابت رایش
آفتاب سپهر ذره نمای

در کمیت سیاست کینش
پشه ای ز انتقام پیل ربای

رعد را ابر گفته پیش کفش
وقت این لاف نیست هرزه ملای

موج را بحر گفته پیش دلش
روز این عرض نیست ژاژ مخای

ذهن او خامه ایست غیب نگار
کلک او ناطقیست وحی سرای

ای بر اشراف دهر فرمان ده
وی بر ابنای عصر بارخدای

زور عزم تو آسمان قدرت
گل قهر تو آفتاب اندای

با کفت حرص را فرو رفته
هر زمانی به گنج دیگر پای

همه عالم عیال جود تواند
وای اگر جود تو نبودی وای

باس تو آتشی است حادثه سوز
امن تو صیقلیست فتنه زدای

حرمی چون در سرای تو نیست
ایمنی را درین سپنج سرای

نیز تبدیل روز و شب نبود
گر تو گویی زمانه را که بپای

دی به رجعت شود به فردا باز
گر اشارت کنی که باز پس آی

گر خیالت نیامدی در خواب
کس ندیدیت در جهان همتای

عقبت نیست زانکه هست عقیم
از نظیر تو چرخ نادره زای

ای صمیم کفت بخیل نکوه
وی صریر دلت دخیل ستای

نعمت آلوده بیش نیست جهان
دامن همتت بدو مالای

زنگ پالودهٔ سر کویست
امتحانش کن و فرو پالای

دست فرسود جود تو شده گیر
تر و خشک جهان جان فرسای

ای اثرهای تو ثناگستر
وی هنرهای تو مدیح آرای

گر حسودت بسی است عاجز نیست
اژدها از جواب مارافسای

چون بود دولت تو روزافزون
چه زیان از حسود کارافزای

آب جاه تو روشن است از سر
خصم را گو که باد می پیمای

گرچه در عشرتند مشتی لوم
وز چه در اطلسند چند گدای

چه بزرگی بود در آن نه نه اند
هم در آن آشیان و ماوی جای

بلبلان نیز در سماع و سرود
هدهدان نیز با کلاه و قبای

پدران را ندیده اند آخر
این گدازادگان یافه درای

وز پی کاروان جاه شما
از پی نان و جامه ناپروای

آن یکی گه نفیر گرد نفر
وان دگر گه رسیل بانگ درای

چه شد اکنون که در لغتهاشان
آسمان شد سما و ماهش آی

به شب و روزشان سپار که نیست
زین نکوتر دو پوستین پیرای

این یکی شرزه ایست خیره شکر
وان دگر گرزه ایست هرزه گرای

زین سپس بر سپهر گردن کش
پس از این با زمانه پهلوسای

تا ز گردش فلک نیاساید
در نعیم جهان همی آسای

مجلس عشرتت به هو یاهو
گریهٔ دشمنت به هایاهای

طبل بدخواه تو به زیر گلیم
وز ندامت ندیم ناله چو نای

هست فرمانت بر زمانه روان
هرچه رایت بود همی فرمای

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۷ - مدح ابوالمفاخر امیر فخرالدین میرآب مرو معروف به آبی

ای قبلهٔ کوی خاکی و آبی
وی فخر همه قبیلهٔ آبی

ای یافته هرچه جسته از گیتی
جز مثل که این یکی نمی یابی

اجرام ز رشک پایهٔ قدرت
پوشیده لباسهای سیمابی

عدل تو ز روی خاصیت کرده
با آتش فتنه سالها آبی

بر چرخ ز بهر اختیاراتت
خورشید همی کند سطر لابی

کرده صف اختران گردون را
درگاه تواند سال محرابی

دارالضربی است کرد و گفت تو
ایمن شده از مجال قلابی

چون خاک به گاه خشم بشکیبی
چون باد به وقت عفو بشتابی

درگاه تو باب اعظم عدلست
مهدی شده نامزد به بوابی

ز آسیب تو از فلک فرو ریزند
انجم چو کبوتران مضرابی

از کار عدوت چون روان گردد
تعلیم توان ستد رسن تابی

از سیم مخالفت سخا ناید
نشنیدستی ز سیم اعرابی

تاریخ تفاخرست تشریفت
هم اسلافی مرا هم اعقابی

زوداکه به دلوشان فرو دادست
این گنبد زود گرد دولابی

ای چشم نیازیان ز جود تو
چون بخت مخالفت به خوش خوابی

گفتم که به شکر آن پدید آیم
رخ کرده جلالت تو عنابی

گفتا ز گرانی رکاب من
زودا که عنان به عجز برتابی

فتح البابی بکردم آخر هم
با آنکه تو از ورای این بابی

تا هست ز شصت دور در سرعت
ایام چو تیرهای پرتابی

خصم تو و دور چرخ او بادا
طینت قصبی و طبع مهتابی

چون دانهٔ نار اشک بدخواهت
وز غصه رخش چو چهرهٔ آبی

اسباب بقات ساخته گردون
در جمله نه صنعتی نه اسبابی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۸ - در مذمت شعر و شاعری و فضیلت علم و حکمت

ای برادر بشنوی رمزی ز شعر و شاعری
تا ز ما مشتی گداکس را به مردم نشمری

دان که از کناس ناکس در ممالک چاره نیست
حاش لله تا نداری این سخن را سرسری

زانکه گر حاجت فتد تا فضله ای را کم کنی
ناقلی باید تو نتوانی که خود بیرون بری

کار خالد جز به جعفر کی شود هرگز تمام
زان یکی جولاهگی داند دگر برزیگری

باز اگر شاعر نباشد هیچ نقصانی فتد
در نظام عالم از روی خرد گر بنگری

آدمی را چون معونت شرط کار شرکتست
نان ز کناسی خورد بهتر بود کز شاعری

آن شنیدستی که نهصد کس بباید پیشه ور
تا تو نادانسته و بی آگهی نانی خوری

در ازاء آن اگر از تو نباشد یاریی
آن نه نان خوردن بود دانی چه باشد مدبری

تو جهان را کیستی تا بی معونت کار تو
راست می دارند از نعلین تا انگشتری

چون نداری بر کسی حقی حقیقت دان که هست
هم تقاضا ریش گاوی هم هجا کون خری

از چه واجب شد بگو آخر بر این آزادمرد
اینکه می خواهی ازو وانگه بدین مستکبری

او ترا کی گفت کاین کلپترها را جمع کن
تا ترا لازم شود چندین شکایت گستری

عمر خود خود می کنی ضایع ازو تاوان مخواه
هم تو حاکم باش تا هم زانکه بفروشی خری

عقل را در هر چه باشی پیشوای خویش ساز
زانکه پیدا او کند بدبختی از نیک اختری

خود جز از بهر بقای عدل دیگر بهر چیست
این سیاستها که موروثست از پیغمبری

من نیم در حکم خویش از کافریهای سپهر
ورنه در انکار من چه شاعری چه کافری

دشمن جان من آمد شعر چندش پرورم
ای مسلمانان فغان از دست دشمن پروری

شعر دانی چیست دور از روی تو حیض الرجال
قایلش گو خواه کیوان باش و خواهی مشتری

تا به معنی های بکرش ننگری زیرا که نیست
حیض را در مبدا فطرت گزیر از دختری

گر مرا از شاعری حاصل همین عارست و بس
موجب توبه است و جای آنکه دیوان بستری

اینکه پرسد هر زمان آن کون خر این ریش گاو
کانوری به یا فتوحی در سخن یا سنجری

راستی به بوفراس آمد به کار از شاعران
وان نه از جنس سخن یا از کمال قادری

وانکه او چون دیگران مدح و هجا هرگز نگفت
پس مرنج ار گویدت من دیگرم تو دیگری

آمدم با این سخن کز دست بنهادم نخست
زانکه بی داور نیارم کرد چندین داوری

ای به جایی در سخندانی که نظمت واسطه است
هرکجا شد منتظم عقدی ز چه از ساحری

چون ندارد نسبتی با نظم تو نظم جهان
در سخن خواهی مقنع باش و خواهی سامری

گنج اتسز گنج قارون بود اگر نی کی شدی
از یکی منحول چندان کم بهارا مشتری

مهتران با شین شعرند ارنه کی گشتی چنین
منتشر با قصهٔ محمود ذکر عنصری

کو رییس مرو منصور آنکه در هفتاد سال
شعر نشنید و نگفت اینک دلیل مهتری

تا نپنداری که باعث بخل بود او را بدان
در کسی چون ظن بری چیزی کزان باشد بری

زانکه امثال مرا بی شاعری بسیار داد
کاخهای چارپوشش باغهای چل گری

مرد را حکمت همی باید که دامن گیردش
تا شفای بوعلی بیند نه ژاژ بحتری

عاقلان راضی به شعر از اهل حکمت کی شوند
تا گهر یابند، مینا کی خرند از گوهری

یارب از حکمت چه برخوردار بودی جان من
گر نبودی صاع شعر اندر جوالم بر سری

انوری تا شاعری از بندگی ایمن مباش
کز خطر درنگذری تا زین خطا درنگذری

گرچه سوسن صد زبان آمد چو خاموشی گزید
خط آزادی نبشتش گنبد نیلوفری

خامشی را حصن ملک انزوا کن ور به طبع
خوش نیاید نفس را گو زهرخند و خون گری

کشتیی بر خشک می ران زانکه ساحل دور نیست
گو مباشت پیرهن دامن نگهدار از تری

غزل شمارهٔ ۱۵۱

درد سر دل به سر نمی آید
پای از گل عشق برنمی آید

آوخ عمرم به رخنه بیرون شد
وین بخت ز رخنه درنمی آید

گفتم شب عیش را بود روزی
این رفت و زان خبر نمی آید

دل خانه فروش نام و ننگم زد
دلبر ز تتق به در نمی آید

از هرچه کند خجل نمی گردد
وز هرچه کنی بتر نمی آید

هم دست زمانه شد که در دستان
رنگش دو چو یکدگر نمی آید

پر کنده شدم وز آشیان او
یک مرغ وفا به پر نمی آید

بر هجر نویس انوری کارت
چون کارت به جهد برنمی آید

غزل شمارهٔ ۱۵۲

یا وصل ترا عنایتی باید
یا هجر ترا نهایتی باید

صد سورهٔ هجر می فرو خوانی
در شان وصال آیتی باید

دل عمر به عشق می دهد رشوت
آخر ز تو در حمایتی باید

بوسی ندهی وگر طمع دارم
گویی به بها ولایتی باید

الحق به از این بها به نتوان جست
در هر کاری کفایتی باید

آخر ز تو در جهان پس از عمری
جز جور و جفا حکایتی باید

وانگه ز منت چه عیب می جویی
جز مهر و وفا شکایتی باید

در خون منی چرا نیندیشی
کین دل شده را جنایتی باید

غزل شمارهٔ ۱۵۳

ز عمرم بی تو درد دل فزاید
گر این عمرم نباشد بی تو شاید

دلم را درد تو می باید و بس
عجب کو را همی راحت نیاید

مرا این غم که هرگز کم مبادا
بحمدالله که هردم می فزاید

به دست هجر خویشم باز دادی
که تا هردم مرا رنجی نماید

اگر لافی زدم کان توام من
بدین جرمم چه مالش واجب آید

غزل شمارهٔ ۱۵۴

از نازکی که رنگ رخ یار می نماید
گل با همه لطافت او خار می نماید

وانجا که سایهٔ سر زلفش رخ بپوشد
روز آفتاب بر سر دیوار می نماید

داعی عشق او چو به بازار دین برآید
سجاده ها به صورت زنار می نماید

در باغ روزگار ز بیداد نرگس او
تا شاخ نرگسی به مثل دار می نماید

فردای وعده هاش چنان روزگار خواهد
کامسال با بهانهٔ او پار می نماید

گفتم که بوسه گفت که زر گفتمش که جان
گفت ای زبون نگر که خریدار می نماید

گفتم که جان به از زر گفتا که گر چنین است
زانم ازین متاع به خروار می نماید

تدبیر چه که هرکه ز گیتی به کاری آمد
در کار او فروشد و هم کار می نماید

زینسان که مانده اند کرا کار ازو برآید
چون کار انوری ز غمش زار می نماید

غزل شمارهٔ ۱۵۵

چو کاری ز یارم همی برنیاید
چو نوری به کارم همی درنیاید

چه باشد که من در غم او سرآیم
چو بر من غم او همی سرنیاید

ولیکن همین غم به آخر که با این
همی هیچ شادی برابر نیاید

مرا کز در دل درآید غم او
ز صد شادی دیگر آن در نیاید

به پیغامش از حال خود بازگویم
کش از من نیاید که باور نیاید

جوابم فرستد کزین می چه جویی
اگر باورم آید و گر نیاید

ترا با غم خویشتن کار باشد
که از تو جز این کار دیگر نیاید

تو ای انوری گر نباشی چه باشد
ازین هیچ طوفان همی برنیاید

غزل شمارهٔ ۱۵۶

به عمری در کفم یاری نیاید
ور آید جز جگرخواری نیاید

بنامیزد ز بستان زمانه
ز گل قسمم به جز خاری نیاید

کنون نقشم کسی می باز مالد
که با او از دوشش چاری نیاید

به جانی بوسه ای می خواستم گفت
به هر جانی یکی باری نیاید

مرا در مذهب عشقش گر او اوست
ز ده سجاده زناری نیاید

به صرف جان چو در بازار حسنش
به صد دینار دیداری نیاید

برو چون کیسه ای دوزم که هرگز
مرا در کیسه دیناری نیاید

مرا گوید نیاید هیچت از من
چه گویم گویمش آری نیاید

مبند ای انوری در کار او دل
ترا زو رونق کاری نیاید

غزل شمارهٔ ۱۵۷

ز عهد تو بوی وفا می نیاید
که از خوی تو جز جفا می نیاید

جهانیست حسنت که جز تخم فتنه
بر آن آب و خاک و هوا می نیاید

مگر بر کجا آمد آسیب هجرت
نشان ده بگو بر کجا می نیاید

چنان دست بر خون روان کرد چشمت
که یک تیر غمزه اش خطا می نیاید

بنامیزد از دوستان زمانه
یکی با یکی آشنا می نیاید

از این پس وفا رسم هرگز میا گو
چو در نوبت عشق ما می نیاید

خوش آن کم تو گویی برو از پی تو
کسی می نیاید چرا می نیاید

غم تو کس تست و هرگز نبینی
که پی در پیم در قفا می نیاید

بساز انوری با بلا کز حوادث
بر آزادگان جز بلا می نیاید

غزل شمارهٔ ۱۵۸

طاقتم در فراق تو برسید
صبر یکبارگی ز من برمید

تا گرفتار عشق شد جانم
بر دلم باد خرمی نوزید

چرخ بر روزنامهٔ عمرم
همه گویی نشان هجر کشید

عقل کوشید با غمت یک چند
عاقبت هم طریق عجز گزید

غزل شمارهٔ ۱۵۹

غارت عشقت به دل و جان رسید
آب ز دامن به گریبان رسید

جان و دلی داشتم از چیزها
نبوت آن نیز به پایان رسید

گفتم جانی به سر آید مرا
عشق تو آخر به سر آن رسید

با تو چه سازم که چو افغان کنم
زانچه به من در غم هجران رسید

بشنوی افغانم و گویی به طنز
کار فلان زود به افغان رسید

رقعهٔ دردم ز تو بیچاره وار
نیم شبان دوش به کیوان رسید

گر تو تویی زود که خواهند گفت
سوز فلان در تن بهمان رسید

غزل شمارهٔ ۱۶۰

ساقیا بادهٔ صبوح بیار
دانهٔ دام هر فتوح بیار

قبلهٔ ملت مسیح بده
آفت توبهٔ نصوح بیار

هین که طوفان غم جهان بگرفت
می همزاد عمر نوح بیار

وز پی نفی عقل و راحت روح
راح صافی چو عقل و روح بیار

دلم از شعر انوری بگرفت
ای پسر قول بوالفتوح بیار

غزل شمارهٔ ۷۱

دلبر هنوز ما را از خود نمی شمارد
با او چه کرد شاید با او که گفت یارد

جانم فدای زلفش تا خون او بریزد
عمرم هلاک چشمش تا گرد از او برآرد

جان را چه قیمت آرد گر در غمش نسوزد
دل را محل چه باشد گر درد او ندارد

گیتی بسی نماند گر چهره باز گیرد
زنده کسی نماند گر غمزه برگمارد

آوازهٔ جمالش دلها همی نوازد
لیکن بر وصالش کس را نمی گذارد

غزل شمارهٔ ۷۲

تا کار مرا وصل تو تیمار ندارد
جز با غم هجر تو دلم کار ندارد

بی رونقی کار من اندر غم عشقت
کاریست که جز هجر تو بر بار ندارد

دارد سر خون ریختنم هجر تو دانی
هجر تو چنین کار به بیگار ندارد

گویی که ندارد به تو قصدی تو چه دانی
این هست غم هجر تو نهمار ندارد

با هجر تو گفتم که چه خیزد ز کسی کو
از گلبن ایام نه گل خار ندارد

گفتی که چو دل جان بده انکار نداری
جانا تو نگوییش که انکار ندارد

چون می ننیوشد سخن انوری آخر
یک ره تو بگو گفت ترا خوار ندارد

غزل شمارهٔ ۷۳

به بیل عشق تو دل گل ندارد
که راه عشق تو منزل ندارد

قدم بر جان همی باید نهادن
در این راه و دلم آن دل ندارد

چو دل در راه تو بستم ضمان کیست
که هجرت کار من مشکل ندارد

بهین سرمایه صبر و روزگارست
دلم این هر دو هم حاصل ندارد

کرا پایاب پیوند تو باشد
که دریای غمت ساحل ندارد

غزل شمارهٔ ۷۴

دلم را انده جان می ندارد
چنان کاید جهانی می گذارد

حدیث عشق باز اندر فکندست
دگر بارش همانا می بخارد

چه گویم تا که کاری برنسازد
چه سازم تا که رنگی برنیارد

چه خواهد کرد چندین غم ندانم
که جای یک غم دیگر ندارد

به زاری گفتمش در صبر زن دست
اگر عشقت به دست غم سپارد

مرا گفتا ترا با کار خود کار
مسلمان، مردم این را دل شمارد

بنامیزد دلم در منصب عشق
به آیین شغلهایی می گذارد

غزل شمارهٔ ۷۵

آرزوی روی تو جانم ببرد
کافریهای تو ایمانم ببرد

از جهان ایمان و جانی داشتم
عشق تو هم این و هم آنم ببرد

غمزهات از بیخ وز بارم بکند
عشوهات از خان و از مانم ببرد

شحنهٔ عشقت دلم را چون بخواند
از حساب جعل خود جانم ببرد

عقل را گفتم که پنهان شو برو
کین همه پیدا و پنهانم ببرد

گفت اگر این بار دست از من بداشت
باز باز آمد به دستانم ببرد

انوری چند از شکایتهای عشق
کو فلان بگذاشت و بهمانم ببرد

این همه بگذار و می گوی انوری
آرزوی روی تو جانم ببرد

غزل شمارهٔ ۷۶

بدیدم جهان را نوایی ندارد
جهان در جهان آشنایی ندارد

بدین ماه زرینش در خیمه منگر
که در اندرون بوریایی ندارد

به عمری از آن خلوتی دست ندهد
که بیرون از این خیمه جایی ندارد

به نادر اگر بازی راست بازد
نباشد که با آن دغایی ندارد

نیاید به سنگی در انگشت پایی
که تا او درو دست و پایی ندارد

به معشوق نتوان گرفتن کسی را
که تا اوست با کس وفایی ندارد

بکش انوری دست از خوان گیتی
چنین چرب و شیرین ابایی ندارد

غزل شمارهٔ ۷۷

بتی دارم که یک ساعت مرا بی غم بنگذارد
غمی کز وی دلم بیند فتوح عمر پندارد

نصیحت گو مرا گوید که برکن دل ز عشق او
نمی داند که عشق او رگی با جان من دارد

دلم چون آبله دارد دگر عشق فدا بر کف
مگر از جان به سیر آمد دلم کش باز می خارد

مرا گوید بیازارم اگر جان در غمم ندهی
چگویی جان بدان ارزد که او از من بیازارد

نتابم روی از او هرگز اگرچه در غم رویش
مرا چرخ کهن هردم بلایی نو به روی آرد

غزل شمارهٔ ۷۸

عشقم این بار جهان بخواهد برد
برد نامم نشان بخواهد برد

در غمت با گران رکابی صبر
دل ز دستم عنان بخواهد برد

موج طوفان فتنهٔ تو نه دیر
عافیت از جهان بخواهد برد

نرگس چشم و سرو قامت تو
زینت بوستان بخواهد برد

رخ و دندان چو مه و پروینت
رونق آسمان بخواهد برد

با همه دل بگفته ام که مرا
غم عشق تو جان بخواهد برد

من خود اندر میانه می بینم
که زمان تا زمان بخواهد برد

چه کنم گو ببر گر او نبرد
روزگار از میان بخواهد برد

در بهار زمانه برگی نیست
که نه باد خزان بخواهد برد

انوری گر حریف نرد این است
ندبت رایگان بخواهد برد

غزل شمارهٔ ۷۹

حلقهٔ زلف تو بر گوش همی جان ببرد
دل ببرد از من و بیمست که ایمان ببرد

در سر زلف تو جز حلقه و چین خاصیتی است
که همی جان و تن و دین و دلم آن ببرد

خود دل از زلف تو دشوار توان داشت نگاه
که همی زلف تو از راه دل آسان ببرد

از خم زلف تو سامان رهایی نبود
هیچ دل را که همی سخت به سامان ببرد

عشق زلف تو چو سلطان دلم شد گفتم
کین مرا زود که از خدمت سلطان ببرد

برد از خدمت سلطانم از آن می ترسم
که کنون خوش خوشم از طاعت یزدان ببرد

غزل شمارهٔ ۸۰

روی تو آرام دلها می برد
زلف تو زنهار جانها می خورد

تا برآمد فتنهٔ زلف و رخت
عافیت را کس به کس می نشمرد

منهی عشق به دست رنگ و بوی
راز دلها را به درها می برد

وقت باشد بر سر بازار عشق
کز تو یک غم دل به صد جان می خرد

بر سر کوی غمت چون دور چرخ
پای کس جز بر سر خود نسپرد

هست دل در پردهٔ وصل لبت
لاجرم زلف تو پرده اش می درد

پای در وصل لبت نتوان نهاد
تا سر زلف تو در سر ناورد

گویمت وصلی مرا گویی که صبر
تا دلم آن را طریقی بنگرد

جمله در اندیشه سازی کار وصل
تا تو بندیشی جهان می بگذرد

وعده را بر در مزن چندین به عذر
زندگانی را نگر چون می برد

گویی از من بگزران ای انوری
چون کنم می نگزرد می نگزرد

غزل شمارهٔ ۳۲

کار دل از آرزوی دوست به جانست
تا چه شود عاقبت که کار در آنست

کرد ز جان و جهان ملول به جورم
با همه بیداد و جور جان جهانست

عشوه دهد چون جهان و عمر ستاند
در غم او عشوه سود و عمر زیانست

عشق چو رنگی دهد سرشک کسی را
روی سوی من کند که رسم فلانست

بلعجبی می کند که راز نگهدار
روی به خون تر چه روز راز نهانست

خصم همی گویدم که عاشق زاری
خیره چه لعب الخجل کنم که چنانست

عاشقی ای انوری دروغ چگویی
راز دلت در سخن چو روز عیانست

غزل شمارهٔ ۳۳

عشق تو از ملک جهان خوشترست
رنج تو از راحت جان خوشترست

خوشترم آن نیست که دل برده ای
دل در جان می زند آن خوشترست

من به کرانی شدم از دست هجر
پای ملامت به میان خوشترست

دل به بدی تن زده تا به شود
خوردن زهری به گمان خوشترست

وصل تو روزی نشد و روز شد
سود نه و مایه زیان خوشترست

عمر شد و عشوه به دستم بماند
دخل نه و خرج روان خوشترست

از پی دل جان به تو انداختیم
بر اثر تیر کمان خوشترست

کیسهٔ عمرم ز غمت شد تهی
بی رمه مرسوم شبان خوشترست

این همه هست و تو نه با انوری
وین همه در کار جهان خوشترست

غزل شمارهٔ ۳۴

عشق تو قضای آسمانست
وصل تو بقای جاودانست

آسیب غم تو در زمانه
دور از تو بلای ناگهانست

دستم نرسد همی به شادی
تا پای غم تو در میانست

در زاویهای چین زلفت
صد خردهٔ عشق در میانست

این قاعده گر چنین بماند
بنیاد خرابی جهانست

با حسن تو در نوالهٔ چرخ
رخسارهٔ ماه استخوانست

وز عافیتی چنین مروح
در عشق تو عمر بس گرانست

با آنکه نشان نمی توان داد
کز وصل تو در جهان نشانست

دل در غم انتظار خون شد
بیچاره هنوز در گمانست

گفتم که به تحفه پیش وعده اش
جان می نهم ار سخن در آنست

دل گفت که بر در قبولش
هرچه آن نرود به دست جانست

بازار سپید کاری تو
اکنون به روایی آنچنانست

کانجا سر سبز بی زر سرخ
چون سیم سیاه ناروانست

زر بایدت انوری وگر نیست
غم خور که همیشه رایگانست

بی مایه همی طلب کنی سود
زان گاهی سود و گه زیانست

غزل شمارهٔ ۳۵

هرکه چون من به کفرش ایمانست
از همه خلق او مسلمانست

روی ایمان ندیده ای به خدا
گر به ایمان خویشت ایمانست

ای پسر مذهب قلندر گیر
که درو دین و کفر یکسانست

خویشتن بر طریق ایشان بند
که طریقت طریق ایشانست

دست ازین توبه و صلاح بدار
کاندرین راه کافری آنست

راه تسلیم رو که عالم حکم
دام مرغان و مرغ بریانست

ملک تسلیم چون مسلم گشت
بهتر از ملک سلیمانست

مردم صومعه مسلمان نیست
گر همه بوذرست و سلمانست

ساقیا در ده آن میی که ازو
آفت عقل و راحت جانست

حاکی رنگ روی معشوقست
راوی بوی زلف جانانست

مجلس از بوی او سمن زارست
خانه با رنگ او گلستانست

از لطافت هوای رنگینست
وز صفا آفتاب تابانست

در قدح همچو عقل و جان در تن
آشکارست اگرچه پنهانست

توبهٔ خویش و آن من بشکن
کین نه توبه است زور و بهتانست

یک زمانم ز خویشتن برهان
کز وجودم ز خود پشیمانست

چند گویی که می نخواهم خورد
که ز دشمن دلم هراسانست

می خور و مست خسب و ایمن باش
مجلس خاص خاص سلطانست

غزل شمارهٔ ۳۶

مرا دانی که بی تو حال چونست
به هر مژگان هزاران قطره خونست

تنم در بند هجر تو اسیرست
دلم در دست عشق تو زبونست

غم عشق تو در جان هیچ کم نیست
چه جای کم که هر ساعت فزونست

به وجهی خون همی بارم من از دل
که در عشق توام غم رهنمونست

اگر بخشود خواهی هرگز ای جان
بر این دل جای بخشایش کنونست

غزل شمارهٔ ۳۷

جمالت بر سر خوبی کلاهست
بنامیزد نه رویست آن که ماهست

تویی کز زلف و رخ در عالم حسن
ترا هم نیم شب هم چاشتگاهست

بسا خرمن که آتش در زدی باش
هنوزت آب خوبی زیر کاهست

پی عهدت نیاید جز در آن راه
کز آنجا تا وفا صد ساله راهست

ز عشوت روز عمرم در شب افتاد
وزین غم بر دلم روز سیاهست

پس از چندی صبوری داد باشد
که گویم بوسه ای گویی پگاهست

شبی قصد لبت کردم از آن شب
سپاه کین چشمت در سپاهست

به تیر غمزه مژگانت انوری را
بکشتند و برین شهری گواهست

لبت را گو که تدبیر دیت کن
سر زلفت مبر کو بی گناهست

غزل شمارهٔ ۳۸

عشق تو دل را نکو پیرایه ایست
دیده را دیدار تو سرمایه ایست

تیر مژگان ترا خون ریختن
در طریق عشق کمتر پایه ایست

از وفا فرزند اندوه ترا
دل ز مادر مهربانتر دایه ایست

بنده گشت از بهر تو دل دیده را
گرچه دل را دیده بد همسایه ایست

زان مرا وصلت به دست هجر داد
کز پی هر آفتابی سایه ایست

غزل شمارهٔ ۳۹

هرکس که غم ترا فسانه ست
دستخوش آفت زمانه ست

هرکس که غم ترا میان بست
از عیش زمانه بر کرانه ست

تو یار یگانه ای و بایست
یار تو که همچو تو یگانه ست

عشق تو حقیقت است ای جان
معلوم دلی و در میانه ست

در عشق تو صوفی ایم و ما را
دیگر همه عشقها فسانه ست

ما را دل پر غمست و گو باش
اندی که دل تو شادمانه ست

درد دل ما ز هجر خود پرس
هجران تو از میان خانه ست

دارم سخنی هم از تو با تو
مقصود تویی سخن بهانه ست

به زین غم کار دوستان خور
وین پند شنو که دوستانه ست

غزل شمارهٔ ۴۰

بازماندم در غم و تیمار او تدبیر چیست
بازگشتم عاجز اندر کار او تدبیر چیست

باز خون عقل و جانم ریخت اندر عشق او
دیدهٔ شوخ کش خونخوار او تدبیر چیست

باز بار دیگرم در زیر بار غم کشید
آرزوی لعل شکربار او تدبیر چیست

پیش از این عمری به باد عشق او بر داده ام
بازگشتم عاشق دیدار او تدبیر چیست

در میان محنت بسیار گشتم ناپدید
از غم و اندیشهٔ بسیار او تدبیر چیست

شیوهٔ عهدش دگر با انوری بخرند باز
خویشتن بفروخت در بازار او تدبیر چیست

غزل شمارهٔ ۱۱

خه خه به نام ایزد آن روی کیست یارب
آن سحر چشم و آن رخ آن زلف و خال و آن لب

در وصف حسن آن لب ناهید چنگ مطرب
بر چرخ حسن آن رخ خورشید برج کوکب

مسرور عیش او را این عیش عادتی غم
بیمار هجر او را این مرگ صورتی تب

نقشی نگاشت خطش از مشک سوده بر گل
دامن فکند زلفش بر روز روشن از شب

دامیست چین زلفش عقل اندرو معلق
جزعیست چشم شوخش سحر اندرو مرکب

گه مشک می فشاند بر مه ز گرد موکب
گه ماه می نگارد در ره ز نعل مرکب

در پیش نور رویش گردون به دست حسرت
بربست روی خود را بشکست نیش عقرب

بردارد ار بخواهد زلف و رخش به یک ره
ترتیب کفر وایمان آیین کیش و مذهب

در من یزید وصلش جانی جوی نیرزد
ای انوری چه لافی چندین ز قلب و قالب

غزل شمارهٔ ۱۲

خه از کجات پرسم چونست روزگارت
ما را دو دیده باری خون شد در انتظارت

در آرزوی رویت دور از سعادت تو
پیچان و سوگوارم چون زلف تابدارت

ما را نگویی ای جان کاخر به چه عنایت
بیگانگی گرفتی از یار دوستدارت

ای جان و روشنایی به زین همی بباید
تو برکناری از ما، ما در میان کارت

با مات در نگیرد ماییم و نیم جانی
یا مرگ جان گزینم یا وصل خوشگوارت

گر بخت دست گیرد ور عمر پای دارد
یکبار دیگر ای جان گیریم در کنارت

غزل شمارهٔ ۱۳

در همه عالم وفاداری کجاست
غم به خروارست غمخواری کجاست

درد دل چندان که گنجد در ضمیر
حاصلست از عشق دلداری کجاست

گر به گیتی نیست دلداری مرا
ممکن است از بخت دل باری کجاست

اندرین ایام در باغ وفا
گر نمی روید گلی خاری کجاست

جان فدای یار کردن هست سهل
کاشکی یار بسی یاری کجاست

در جهان عاشقی بینم همی
یک جهان بی کار با کاری کجاست

غزل شمارهٔ ۱۴

غم عشق تو از غمها نجاتست
مرا خاک درت آب حیاتست

نمی جویم نجات از بند عشقت
چه بندست آنکه خوشتر از نجاتست

مرا گویند راه عشق مسپر
من و سودای عشق این ترهاتست

ز لعب دو رخت بر نطع خوبی
مه اندر چارخانه شاه ماتست

دل و دین می بری و عهد و قولت
چو حال و کار دنیا بی ثباتست

عنایت بر سر هجرم به آیین
هم از جور قدیم و حادثاتست

چنان ترسد دل از هجر تو گویی
شب هجران تو روز وفاتست

به جان و دل ز دیوان جمالت
امیر عشق را بر من براتست

براتی گر شود راجع چه باشد
نه خط مجد دین شمس الکفاتست

غزل شمارهٔ ۱۵

تا دل مسکین من در کار تست
آرزوی جان من دیدار تست

جان و دل در کار تو کردم فدا
کار من این بود دیگر کار تست

با تو نتوان کرد دست اندر کمر
هرچه خواهی کن که دولت یار تست

دل ترا دادم وگر جان بایدت
هم فدای لعل شکربار تست

شایدم گر جان و دل از دست رفت
ایمنم اندی که در زنهار تست

غزل شمارهٔ ۱۶

جرم رهی دوستی روی تست
آفت سودای دلش موی تست

دل نفس از عشق تو تنها نزد
در همه دلها هوس روی تست

ناوک غمزه مزن او را که او
کشتهٔ هر غم زدهٔ خوی تست

هست بسی یوسف یعقوب رنگ
پیرهنی را که درو بوی تست

از در خود عاشق خود را مران
رحم کن انگار سگ کوی تست

غزل شمارهٔ ۱۷

دل در آن یار دلاویز آویخت
فتنه اینست که آن یار انگیخت

دل و دین و می و عهد و قوت
رخت بر سر به یکی پای گریخت

دل من باز نمی یابد صبر
همه آفاق به غربال تو بیخت

ور نمی یابد آن سلسله موی
کار جانم به یکی موی آویخت

دل به سوی دل برفتم بر درش
چشمم از اشک بسی چشم آویخت

یار گلرخ چو مرا بار ندارد
گل عمرم همه از پای بریخت

غزل شمارهٔ ۱۸

ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
همه سوگند من به جان و سرت

گوش را منتست بر همه تن
از پی آن حدیث چون شکرت

اشک چون سیم و رخ چو زر کردم
از برای نثار رهگذرت

مایهٔ کیمیاست خاک درت
کی درآید به چشم سیم و زرت

دل بی رحم تو رحیم شود
گر ز حال دلم شود خبرت

غزل شمارهٔ ۱۹

رخت مه را رخ و فرزین نهادست
لبت بیجاده را صد ضربه دادست

چو رویت کی بود آن مه که هر مه
سه روز از مرکب خوبی پیادست

کجا دیدست بیجاده چنان خال
که فرزین بند نعلت را پیادست

ز مادر تا تو زادی کس ندیدست
که یک مادر مه و خورشید زادست

از این سنگین دلی با انوری بس
که بی تو سنگها بر دل نهادست

غزل شمارهٔ ۲۰

گلبن عشق تو بی خار آمدست
هر گلی را صد خریدار آمدست

عالمی را از جفای عشق تو
پای و پیشانی به دیوار آمدست

حسن را تا کرده ای بازار تیز
فتنه از خانه به بازار آمدست

باز کاری درگرفتستی مگر
نو گرفتی تازه در کار آمدست

تا ترا جان جهان خواند انوری
در جهان شوری پدیدار آمدست

غزل شمارهٔ ۱۱۰

عجب عجب که ترا یاد دوستان آمد
درآ درآ که ز تو کار ما به جان آمد

مبر مبر خور و خوابم ز داغ هجران بیش
مکن مکن که غمت سود و دل زیان آمد

چه می کنی به چه مشغولی و چه می طلبی
چه گفتمت چه شنیدی چه در گمان آمد

مزن مزن پس از این در دل آتشم که ز تو
بیا بیا که بدین خسته دل غمان آمد

چنان که بود گمان رهی به بدعهدی
به عاقبت همه عهد تو همچنان آمد

کرانه کردی از من تو خود ندانستی
که دل ز عشق تو یکباره در میان آمد

مکن تکبر و بهر خدای راست بگوی
که تا حدیث منت هیچ بر زبان آمد

غزل شمارهٔ ۱۱۱

رخ خوبت خدای می داند
که اگر در جهان به کس ماند

ماه را بر بساط خوبی تو
عقل بر هیچ گوشه ننشاند

شعلهٔ آفتاب را بکشد
حسنت ار آستین برافشاند

در جهان برنیاید آب به آب
عشقت ار آب بر جهان راند

گفتمت جان به بوسه ای بستان
گفتی ار خصم بوسه بستاند

بستدی جان و بوسه می ندهی
این حدیثت بدان نمی ماند

چون مزاج دلم همی دانی
که نداند شکیب و نتواند

با خیالت بگو نخواهم داد
تا به گوش دلم فرو خواند

انوری بر بساط گیتی کیست
که نه ناباخته همی ماند

غزل شمارهٔ ۱۱۲

نه در وصال تو بختم به کام دل برساند
نه در فراق تو چرخم ز خویشتن برهاند

چو برنشیند عمرم مرا کجا بنشیند
اگر زمانه بخواهد که با توام بنشاند

زمن مپرس که بی من زمانه چون گذرانی
از آن بپرس که بر من زمانه می گذراند

مرا مگوی ز رویم چه غم رسیده به رویت
رسید آنچه رسید و هنوز تا چه رساند

دلی ببرد که یک لحظه باز می نفرستد
غمی بداد که یک ذره باز می نستاند

مرا به دست تو چون عشق باز داد وفا کن
جفا مکن که همیشه جهان چنین بنماند

ببرد حلقهٔ زلفت دلم نهان زد و چشمت
چنان که بانگ برآمد که این که کرد و که داند

به غمزه چشم تو گفتش که گر تو داری ورنه
من این ندانم و دانم به کارهای تو ماند

غزل شمارهٔ ۱۱۳

هرچه مرا روی تو به روی رساند
ناخوش و خوش دل به روی خوش بستاند

هست به رویت نیازم از همه رویی
گرچه همه محنتی به روی رساند

در غم تو سر همی ز پای ندانم
گر تو ندانی مدان خدای تو داند

رغم کسی را به خانه در چه نشینی
کاتش دل را به آب دیده نشاند

هجر تو بر من همی جهان بفروشد
گو مکن آخر جهان چنین بنماند

دامن من گر به دست عشق نگاریست
وصل چه دامن ز کار من بفشاند

رو که چنین خواهمت که تن زنی ای وصل
تا بکند هجر هر جفا که تواند

غزل شمارهٔ ۱۱۴

مرا مرنجان کایزد ترا برنجاند
ز من مگرد که احوال تو بگرداند

در آن مکوش که آتش ز من برانگیزی
که آب دیدهٔ من آتش تو بنشاند

اگر ندانی حال دلم روا باشد
خدای عز و جل حال من همی داند

مرا به بندگی خود قبول کن زان پیش
که هرکه دیده مرا بندهٔ تو می خواند

مباش ایمن بر حسن و کامرانی خویش
که هرچه گردون بدهد زمانه بستاند

غزل شمارهٔ ۱۱۵

حسن تو گر بر همین قرار بماند
قاعدهٔ عشق استوار بماند

از رخ تو گر بر این جمال بمانی
بس غزل تر که یادگار بماند

هر نفس از چرخ ماه را به تعجب
چشم در آن روی چون نگار بماند

بی تو مرا در کنارم ار بنمانی
خون دل و دیده در کنار بماند

از غم تو در دلم قرار نمانده ست
با غم تو در دلی قرار بماند

غزل شمارهٔ ۱۱۶

طاقت عشق تو زین بیشم نماند
بیش از این بی تو سر خویشم نماند

راست می خواهی نخواهم بی تو عمر
برگ گفتار کمابیشم نماند

شد توانگر جانم از تیمار و غم
زان دل بی صبر درویشم نماند

تا گرفتم آشنایی با غمت
در جهان بیگانه و خویشم نماند

چون کنم تدبیر کارت چون کنم
چون دل تدبیراندیشم نماند

انوری تا کی از این کافربچه
کاعتقاد مذهب و کیشم نماند

غزل شمارهٔ ۱۱۷

درد تو دلا نهان نماند
اندوه تو جاودان نماند

از عشق مشو چنین شکفته
کان روی نکو چنان نماند

آوازهٔ تو فرو نشیند
وز محنت تو نشان نماند

گر با همه کس چنین کند دل
یک دلشده در جهان نماند

از درد تو دل نماند و بیمست
کز بی رحمیت جان نماند

از کار جهان کرانه ای دل
کازار درین میان نماند

آن سود بسم که تو بمانی
بل تا همه سو زیان نماند

غزل شمارهٔ ۱۱۸

در همه آفاق دلداری نماند
در همه روی زمین یاری نماند

گل نماند اندر همه گلزار عشق
راستی باید نه گل خاری نماند

عقل با دل گفت کاندر باغ عشق
گرچه بر شاخ وفا باری نماند

یادگاری هم نماند آخر از آن
دل به بادی سرد گفت آری نماند

در جهان یک آشنا نگذاشت چرخ
چرخ را گویی جز این کاری نماند

گویی آخر این همه بیگانه اند
این ندانم آشنا یاری نماند

عشق را گفتم که صبرم اندکیست
گفت اینت بس که بسیاری نماند

انوری با خویشتن می ساز ازآنک
در دیار یار دیاری نماند

غزل شمارهٔ ۱۱۹

عشق تو ز دل برید نتواند
وصل تو به جان خرید نتواند

روی تو اگر نه آفتاب آید
چونست که درست دید نتواند

طرفه شکریست آن لبان تو
هر طوطی ازو مزید نتواند

هرجا که تو دام زلف گستردی
یک پشه ازو پرید نتواند

خواهد که کند مر انوریت را
تیغ غم تو شهید نتواند

غزل شمارهٔ ۱۲۰

گل رخسار تو چون دسته بستند
بهار و باغ در ماتم نشستند

صبا را پای در زلف تو بشکست
چو چین زلف تو بر هم شکستند

که خواهد رست از این آسیب فتنه
که نوک خار و برگ گل نرستند

کرا در باغ رخسارت بود راه
از آن دلها که در زلف تو بستند

که در هر گلستانش گاه و بی گاه
ز غمزه ت یک جهان ترکان مستند

چو در پیش لبت از بیم چشمت
همه خواهندگان لبها ببستند

منه بر کار این بیچارگان پای
چه خواهی کرد مشتی زیردستند

غزل شمارهٔ ۲۳۱

روز دو از عشق پشیمان شوم
توبه کنم باز و به سامان شوم

باز به یک وسوسهٔ دیو عشق
بار دگر با سر دیوان شوم

بس که ز عشق تو اگر من منم
گبر شوم باز و مسلمان شوم

بلعجبی جان من از سر بنه
کانچه کنی من به سر آن شوم

دوست تویی کاج بدانستمی
کز تو به پیش که به افغان شوم

من تو نگشتم که به هر خرده ای
گه به فلان گاه به بهمان شوم

از بن دندان بکشم جور تو
بو که ترا بر سر دندان شوم

غزل شمارهٔ ۲۳۲

چه گویی با تو درگیرد که از بندی برون آیم
غمی با تو فرو گویم دمی با تو برآسایم

ندارم جای آن لیکن چو تو با من سخن گویی
من بیچاره پندارم که از جایی همی آیم

مرا گویی کزین آخر چه می جویی چه می جویم
کمر تا از توبربندم فقع تا از تو بگشایم

غمی دارم اگر خواهی بگویم با تو ورنه نه
بدارم دست از این معنی همان دستی همی خایم

به جان گر بوسه ای خواهم بده چون دل گرو داری
مترس ارچه تهی دستم ولیکن پای برجایم

اگر دستی نهم بر تو نهادم دست بر ملکی
وگرنه بی تو تنگ آید همه آفاق در پایم

فراقت هر زمان گوید که بگریز انوری رستی
اگر می راستی خواهی چو هندو نیست پروایم

غزل شمارهٔ ۲۳۳

تا رخت دل اندر سر زلف تو نهادیم
بر رخ ز غم عشق تو خونابه گشادیم

در کار تو جان را به جفا نیست گرفتیم
در راه تو رخ را به وفاراست نهادیم

در آرزوی روی تو از دست برفتیم
واندر طلب وصل تو از پای فتادیم

چون فتنهٔ دیدار تو گشتیم به ناکام
در بندگی روی تو اقرار بدادیم

تا بستهٔ بند اجل خویش نگردیم
از بند غم عشق تو آزاد مبادیم

نی نی به اجل هم نرهیم از غم عشقت
با عشق تو میریم که با عشق تو زادیم

غزل شمارهٔ ۲۳۴

آخر به مراد دل رسیدیم
خود را و ترا به هم بدیدیم

از زلف تو تابها گشادیم
وز لعل تو شربها چشیدیم

بی آنکه فراق هم نفس بود
با تو نفسی بیارمیدیم

بر دست تو توبها شکستیم
بر تن ز تو جامها دریدیم

ناز تو به طبع دل ببردیم
راز تو به گوش جان شنیدیم

با ما به زبان رسم و عادت
زرقی که فروختی خریدیم

سر بر خط عهد تو نهادیم
خط گرد زمانه درکشیدیم

غزل شمارهٔ ۲۳۵

ای روی خوب تو سبب زندگانیم
یک روزه وصل تو طرب جاودانیم

جز با جمال تو نبود شادمانیم
جز با وصال تو نبود کامرانیم

بی یاد روی خوب تو ار یک نفس زنم
محسوب نیست آن نفس از زندگانیم

دردی نهانیست مرا از فراق تو
ای شادی تو آفت درد نهانیم

غزل شمارهٔ ۲۳۶

دل بدادیم و جان نمی خواهیم
خلوتی جز نهان نمی خواهیم

از نهانی که هست خلوت ما
پای دل در میان نمی خواهیم

خدمت تو مرا ز جان بیش است
شاید ار زان که جان نمی خواهیم

هستی جان و دل خصومت ماست
هستی هر دوان نمی خواهیم

با تو بوی وجود جان نه خوشست
لقمه بر استخوان نمی خواهیم

من و معشوقه و بر این مفزای
زحمت دیگران نمی خواهیم

گر بود شیشه ای نباشد بد
مطربی قلتبان نمی خواهیم

غزل شمارهٔ ۲۳۷

درمان دل خود از که جویم
افسانهٔ خویش با که گویم

تخمی که نروید آن چه کارم
چیزی که نیابم آن چه جویم

آورد فراق زردرویی
دور از رخت ای صنم به رویم

ای یوسف عصر بی رخ تو
بیت الاحزان شدست کویم

اندر ره حرص با دو همراه
چون بیم و امید چند پویم

من تشنه بر آن لبم وگر چند
بر چهره همی رود دو جویم

بی سنگ شدم ز فرقت آری
وقتست اگرنه سنگ و رویم

غزل شمارهٔ ۲۳۸

ای بندهٔ روی تو خداوندان
دیوانهٔ زلف تو خردمندان

بازار جمال روی خوبت را
آراسته رسته رسته دلبندان

در هر پس در مجاوری داری
گریان و در انتظار دل خندان

چندین چه کنی به وعده دربندم
ایام وفا نمی کند چندان

گویی مشتاب تا که وقت آید
گر خواهی وگرنه از بن دندان

از خوی بدت شکایتی دارم
کان نیست نشان نیک پیوندان

هجرت به جواب آن پدید آمد
گفت اینت غم انوری سر و سندان

غزل شمارهٔ ۲۳۹

عشق بر من سر نخواهد آمدن
پا از این گل برنخواهد آمدن

گرچه در هر غم دلم صورت کند
کز پی اش دیگر نخواهد آمدن

من همی دانم که تا جان در تنست
بر دل این غم سر نخواهد آمدن

برنیاید چرخ با خوی بدش
صبر دایم برنخواهد آمدن

عمر بیرون شد به درد انتظار
وصلش از در درنخواهد آمدن

چون به حسن از ماه بیش آمد به جور
زاسمان کمتر نخواهد آمدن

گویمش حال من از عشقت بپرس
کز منت باور نخواهد آمدن

گویدم جانی کم انگار انوری
بی تو طوفان برنخواهد آمدن

غزل شمارهٔ ۲۴۰

عاشقی چیست مبتلا بودن
با غم و محنت آشنا بودن

سپر خنجر بلا گشتن
هدف ناوک قضا بودن

بند معشوق چون به بستت پای
از همه بندها جدا بودن

زیر بار بلای او همه عمر
چون سر زلف او دوتا بودن

آفتاب رخش چو رخ بنمود
پیش او ذرهٔ هوا بودن

به همه محنتی رضا دادن
وز همه دولتی جدا بودن

گر لگدکوب صد جفا باشی
همچنان بر سر وفا بودن

عشق اگر استخوانت آس کند
سنگ زیرین آسیا بودن

غزل شمارهٔ ۱۹۱

برآنم کز تو هرگز برنگردم
به گرد دلبری دیگر نگردم

دل اندر عشق بستم، ور همه عمر
جفا بینم هم از تو برنگردم

مرا اسلام ماندست اندر آن کوش
که از هجران تو کافر نگردم

چنانم من ز هجرانت نگارا
کز این غم تا زیم بهتر نگردم

غزل شمارهٔ ۱۹۲

ای مسلمانان ز جان سیر آمدم
بی نگارم از جهان سیر آمدم

گر نبودی جان که دیدی هجر او
از وجود خود از آن سیر آمدم

شادیی باید ز غم آخر مرا
از غم آن دلستان سیر آمدم

از دلم هرگز نپرسد آن نگار
از مراعات زمان سیر آمدم

گفتم از صفرا ز من سیر آمدی
گفت آن کافر که هان سیر آمدم

غزل شمارهٔ ۱۹۳

در دست غم یار دلارام بماندم
هشیارترین مرغم و در دام بماندم

بردم ندب عشق ز خوبان جهان من
از دست دل ساده سرانجام بماندم

یک گام به کام دل خودکامه نهادم
سرگشته همه عمر در آن گام بماندم

آتش زدم اندر دل تا جمله بسوزد
دلسوخته شد آخر و من خام بماندم

بر بام طمع رفتم تا وصل ببینم
بشکست قضا پایم و بر بام بماندم

یاران همه رفتند ز ایام حوادث
افسوس که من در گو ایام بماندم

غزل شمارهٔ ۱۹۴

بدان عزمم که دیگر ره به میخانه کمر بندم
دل اندر وصل و هجر آن بت بیدادگر بندم

به رندی سر برافرازم به باده رخ برافروزم
ره میخانه برگیرم در طامات بربندم

چو عریان مانم از هستی قباهای بقا دوزم
چو مفلس گردم از هستی کمرهای به زر بندم

گرم یار خراباتی به کیش خویش بفریبد
به زنارش که در ساعت چو او زنار دربندم

ز خیر و شر چو حاصل شد سر از گردون برآرد خود
من نادان چه معنی را دل اندر خیر و شر بندم

چو کس واقف نمی گردد همی بر سر کار او
همین بندم دل آخر به که در کار دگر بندم

غزل شمارهٔ ۱۹۵

دل باز به عاشقی درافکندم
برداد به باد عهد و سوگندم

پیوست به عشق تا دگرباره
ببرید ز خاص و عام پیوندم

برکند به دست عشوه از بیخم
تا بیخ صلاح و توبه برکندم

پندم بدهد همی شود در سر
این بار که نیک نیک دربندم

چون بستهٔ بند عاشقی باشم
کی سود کند نصیحت و پندم

از مرهم وصل فارغم زیرا
کز یار به درد هجر خرسندم

آخر شب هجر بگذرد بر من
گر بگذارند روزکی چندم

غزل شمارهٔ ۱۹۶

زیر بار غمی گرفتارم
کاندرو دم زدن نمی آرم

عمر و عیشم به رنج می گذرد
من از این عمر و عیش بیزارم

در تمنای یک دمی بی غم
همه شب تا به روز بیدارم

تا غمت می کشد گریبانم
دامنت چون ز دست بگذارم

حاصل دولت جوانی خویش
دامنی پر ز آب و خون دارم

غزل شمارهٔ ۱۹۷

هرچند به جای تو وفا دارم
هم از تو توقع جفا دارم

در سر ز تو همچنان هوس دارم
در دل ز تو همچنان هوادارم

از من چو جهان مبر که تو دانی
کز دولت این جهان ترا دارم

بیگانه مشو چو دین و دل با من
چون با غم تو دل آشنا دارم

گویی که مگوی راز با خصمان
حاشا لله که این روا دارم

لیکن به گل آفتاب چون پوشم
چون پشت چو ماه نو دوتا دارم

غزل شمارهٔ ۱۹۸

بیا که با سر زلف تو کارها دارم
ز عشق روی تو در سر خمارها دارم

بیا که چون تو بیایی به وقت دیدن تو
ز دیدگان قدمت را نثارها دارم

بیا که بی رخ گلرنگ و زلف گل بویت
شکسته در دل و در دیده خارها دارم

بیا که در پس زانو ز چند روز فراق
هزار ساله فزون انتظارها دارم

چو آمدی مرو از نزد من که در همه عمر
به بوسه با لب لعلت شمارها دارم

نه جور بخت من و روزگار محنت تو
ذخیره های بسی روزگارها دارم

مرا ز یاد مبر آن مبین که در رخ و چشم
ز گوش و گردن تو یادگارها دارم

خطاست اینکه همی گویم این طمع نکنم
که دست برد طمع چند بارها دارم

قرارهای مرا با تو رنگ و بویی نیست
که با زمانهٔ اینها قرارها دارم

زکار خویش تعجب همی کنم یارب
چو ناردان فروبسته کارها دارم

غزل شمارهٔ ۱۹۹

تا به کوی تو رهگذر دارم
کس نداند که من چه سر دارم

دل ربودی و قصد جان کردی
رسم و آیین تو ز بر دارم

داستانی ز غصهٔ همه سال
قصهٔ عمر جان شکر دارم

جز غم عاشقی ز بی سیمی
صد هزاران غم دگر دارم

عهد و پیمان شکسته ای بر هم
سر برآورده ای خبر دارم

هر غمی کز تو باشدم حقا
ای دو دیده به دیده بردارم

غزل شمارهٔ ۲۰۰

درد دل هر زمان فزون دارم
چه کنم بی وفاست دلدارم

همه با من جفا کند لیکن
به جفا هیچ ازو نیازارم

بار اندوه و رنج محنت او
بکشم زانکه دوستش دارم

یاد وصلش کنم معاذالله
کی بود این محل و مقدارم

تا توانم حدیث هجرش کرد
می رود صد هزار بیکارم

گفته بودم کزو کنم درخواست
تا نماید ز دور دیدارم

این قدر التماس خود چه بود
سالها شد که تا در آن کارم

باورم می کنی به نعمت شاه
کین قدر نیز هم نمی یارم

غزل شمارهٔ ۲۷۱

یا بدان رخ نظری بایستی
یا از آن لب شکری بایستی

یا مرا در غم و اندیشهٔ او
چون دل او دگری بایستی

نیست از دل خبرم در غم او
از دل او خبری بایستی

مدتی تخم وفا کاشته شد
بجز امید بری بایستی

آخر این تیره شب عیش مرا
سالها شد سحری بایستی

یارب این یارب بی فایده چیست
آخر این را اثری بایستی

رشتهٔ صحبت ما را پس از این
به از این پا و سری بایستی

همه بگذاشتم آخر به دلش
انروی را گذری بایستی

غزل شمارهٔ ۲۷۲

ای دیر به دست آمده بس زود برفتی
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

چون آرزوی تنگ دلان دیر رسیدی
چون دوستی سنگ دلان زود برفتی

زان پیش که در باغ وصال تو دل من
از داغ فراق تو برآسود برفتی

ناگشته من از بند تو آزاد بجستی
ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی

آهنگ به جان من دلسوخته کردی
چون در دل من عشق بیفزود برفتی

غزل شمارهٔ ۲۷۳

چه نازست آنکه اندر سرگرفتی
به یکباره دل از ما برگرفتی

ز چه بیرون به نازی درگرفتم
برون ز اندازه نازی برگرفتی

ترا گفتم که با من آشتی کن
رها کرده رهی دیگر گرفتی

دریغ آن دوستی با من به یکبار
شدی در جنگ و خشم از سر گرفتی

نهادی بر شکر ما شورهٔ سیم
پس آنگه لعل در شکر گرفتی

مرا در پای غم کشتی و رفتی
هوای دیگری در بر گرفتی

غزل شمارهٔ ۲۷۴

ای دل تو مرا به باد دادی
از بس که نمودی اوستادی

از دست تو در بلا فتادم
آخر تو کجا به من فتادی

چند از تو مرا نکوهش آخر
کم داغ به داغ برنهادی

آزرم ز پیش برگرفتی
خونابه ز چشم من گشادی

خود را و مرا به غم فکندی
نادیده هنوز هیچ شادی

غمخوار شدست جانم ای دل
از خوردن غم تو شادبادی

غزل شمارهٔ ۲۷۵

دیدی که پای از خط فرمان برون نهادی
دیدی که دست جور و جفا باز برگشادی

بردم ز پای بازی تو دست برد عمری
بازم به دست بازی تو دست برنهادی

بر کار من نهی به جفا پای هر زمانی
کارم ز دست رفت بدین کار چون فتادی

در خون و خاک پیش تو می گردم وز شوخی
در چشمت آب نیست ندانم که بر چه بادی

شاد آن زمان شوی که مرا در غمی ببینی
غم طبع شد مرا چو به غم خوردنم تو شادی

گویی از این پست به همه رنج یار باشم
نه رنجهات می رسد احسنت شاد بادی

در طالعم ز کس چو وفا نیست از تو ماند
از مادر زمانه به هر طالعی که زادی

عشقت به کار بردم و بردم چنانک بردم
عمری به باد دادی ودادی چنانک دادی

ای انوریت گشته فراموش یاد بادت
کو را هنوز در همه اندیشها به یادی

غزل شمارهٔ ۲۷۶

ای دوست به کام دشمنم کردی
بردی دل و زان پسم جگر خوردی

چون دست ز عشق بر سر آوردم
از دست شدی و سر برآوردی

آن دوستیی چنان بدان گرمی
ای دوست چنین شود بدین سردی

گفتم که چو روزگار برگردد
تو نیز چو روزگار برگردی

گفتی نکنم چنین معاذالله
دیدی که به عاقبت چنان کردی

در خورد تو نیست انوری آری
لیکن به ضرورتش تو در خوردی

غزل شمارهٔ ۲۷۷

گر ترا روزی ز ما یاد آمدی
دل کجا از غم به فریاد آمدی

خرمن اندوه کی ماندی به جای
گر ز سوی وصل تو باد آمدی

کاشکی بر دست کار چاپکی
بخت ما با چشمت استاد آمدی

نام بیداد از جهان برخاستی
گر ز زلفت گه گهی داد آمدی

ور به جانی وصل تو ممکن شدی
عاشقت پیوسته دلشاد آمدی

غزل شمارهٔ ۲۷۸

بس دل افروز و دلارام آمدی
خه به نام ایزد به هنگام آمدی

بسکه بودم در پی صید چو تو
آخرم امروز در دام آمدی

کار آن عشرت ز تو اندام یافت
زانکه تو چست و به اندام آمدی

خام خوانندم که توبه بشکنم
چون تو با من با می و جام آمدی

غزل شمارهٔ ۲۷۹

گر ترا طبع داوری بودی
در تو وصف پیمبری بودی

آلت دلبری جمالت هست
طبع دربار بر سری بودی

گفتن اندر همه مسلمانی
چون تویی هست کافری بودی

مشتری گر به تو رسیدی هیچ
به دل و جانت مشتری بود

با همه زهد گر اویس ترا
دیده بودی قلندری بودی

غزل شمارهٔ ۲۸۰

یاد می دار کانچه بنمودی
در وفا برخلاف آن بودی

حال من دیده در کشاکش هجر
وصل را هیچ روی ننمودی

ناز تنهات بود عادت و بس
خوش خوش اکنون جفا درافزودی

بوسه ای خواستم نبخشیدی
نالها کردم و نبخشودی

وعدهایی دهی بدان دیری
پس پشیمان شوی بدین زودی

راستی باید از لبت خجلم
که بسی خرجهاش فرمودی

خدمت من بدو رسان و بگو
چونی از درد سر برآسودی

انوری این چه شیوهٔ غزلست
که بدان گوی نطق بربودی

دامن از چرخ برکشید سخن
تا تو دامن بدو بیالودی

شمارهٔ ۲۲۷ - ایضا طلب شراب کند

ای بزرگی که کلک وهمت تو
روی امید را چو لاله کنند

از یک احسان تو شکسته دلان
جبر کسر هزار ساله کنند

به نماز در تو بگرایند
آن کسان کز نیاز ناله کنند

قحط فرموده قلتبانی چند
که خری را به یک نواله کنند

در وثاق من آمدند امروز
تا بلا را به من حواله کنند

دفع ایشان نمی توانم کرد
جز به چیزی که در پیاله کنند

شمارهٔ ۲۲۸ - در هجا

پس دریده بریده پیشی چند
که ندیمان حضرت شاهند

از چپ و راست خلق می رانند
که کسی چند پاره در راهند

شمارهٔ ۲۲۹

خدایگانا آنی که دوستدارانت
ز نور رای تو دانم ستاره رای شوند

قبول درگه تو چون بیافتند به قدر
چو ساکنان مجره سپهرسای شوند

به بنده خانهٔ تو بر امید آنکه مگر
به یمن طائر بختت طرب فزای شوند

نشسته چار حریفند شاهد و شیرین
بدانکه تا ز می لعل سرگرای شوند

شرابشان نرسیدست زان همی ترسم
که شاهدان همه ناگاده باز جای شوند

به یک دو ساغر پر شان که دردهد ساقی
به کام بنده همین هر سه چار پای شوند

اگر عزیز کنی شان به شیشه ای دو شراب
حریف و بندهٔ تو تا شراب گای شوند

شمارهٔ ۲۳۰ - در تهدید و هجو قاضی هری

به خشک ریش گری در هری ندیدستی
ز هجو روی سیاهی که نوبتی بیند

کنون به خیمه زدن دانه ای پراکندی
که مرغ ذکر تو تا جاودان از آن چیند

در آن دو لفظ سخن چاردست و پای شتر
چنان نشنید کان شیوه عقل بگزیند

مکن به عذر و تلطف دل مرا دریاب
که چوب خیمه در آن نیز نیک بنشیند

شمارهٔ ۲۳۱ - در نکوهش فلک

آسمان آن بخیل بدفعلست
که ازو جز که فعل بد نجهد

نان و آبش مخور که هرکه خورد
هرگز از دست او به جان نرهد

خاک از او به که گر کسی به مثل
مشتکی جو به نزد او بنهد

چون کریمان از او قبول کند
پس به هر دانه بیست باز دهد

شمارهٔ ۲۳۲

خسروا آب آسمان نشود
که کمال تو نور خور ندهد

لقمهٔ بی جگر نمی یابم
شد چنین عمر او نظر ندهد

گرده گاه جهان شکافته باد
که یکی گرده بی جگر ندهد

ملک الموت را ملامت نیست
که به بیمار گل شکر ندهد

تو جهان نیستی جهانداری
این اشارت به تو ضرر ندهد

تو بکن زیبد ار قضا نکند
توبده شاید از قدر ندهد

کمر عمر تو مبادا سست
تافلک را قبا کمر ندهد

نقش نام زمانه افروزت
سکه از دوستی به زر ندهد

کافران را چه باک باشد اگر
خشم تو مایهٔ سقر ندهد

داد بنده نمی دهد در تو
حبذا گر دهد وگر ندهد

جود تو حق از آن فراوانست
کار او بود اگر وگر ندهد

دست میمون تو از آن دستست
که به کشت طمع مطر ندهد

وای آن رزمگه که حملهٔ تو
دهد و نصرت وظفر ندهد

جز تو کس را نشاید آدم گفت
عقل مشاطگی به خر ندهد

گرچه بسیار درد دل دارد
جز به اندازه درد سر ندهد

حرمت تو نه آن درخت بود
که به سالی هزار برندهد

خاک در گاه تو نه آن سرمه است
که به چشم هنر بصر ندهد

شمارهٔ ۲۳۳ - در مذمت زنان

زن چو میغست و مرد چون ماهست
ماه را تیرگی زمیغ بود

بدترین مرد اندر این عالم
به بهینه زنان دریغ بود

هر که او دل نهد به مهر زنان
گردن او سزای تیغ بود

شمارهٔ ۲۳۴ - در التماس موزه

تویی آن صدر که بر پایهٔ قدرت نرسد
به مثل گر سر خصم تو بر افلاک بود

دست در دامن جاه تو زند هرکه ورا
دامن دولتش از دست فلک چاک بود

زهر آسیب زمانه نکند هیچ خلل
هر کرا خدمت درگاه تو تریاک بود

زاستین کرم تست اگر درهمه عمر
دامنی بینی کزگرد فلک پاک بود

پس پسندی ز پسندیده خصالت که سه روز
پای من چون سر بد خواه تو بر خاک بود

چه خبر باشد از لشکر جاهت که درو
به حسب مشرف و عارض دهد باک بود

شمارهٔ ۲۳۵ - در هجا

چه خیر باشد در خیل و لشکری که درو
نجیب مشرف و عارض فرید لنگ بود

شکست پای یکی زود تا نه دیر رسد
خبر که دست دگر نیز زیر سنگ بود

شمارهٔ ۲۳۶ - در نکوهش روزگار

یک چند روزگار نه از راه مکرمت
بر ما دری ز نعمت گیتی گشاده بود

چون چیز اندکی به هم افتاد باز برد
گفتی که نزد ما به امانت نهاده بود

وامروز هرکه گویدم آن نیم ثروتی
کز مادر زمانه به تدریج زاده بود

چون با تو نیست گویمش آن بازخواست زود
گویی دهنده از سر جودی نداده بود

گردون چو سگ به فضلهٔ خود بازگشت کرد
بیچاره او که کارش با این فتاده بود

شمارهٔ ۲۳۷

کسی را که بد مست باشد، قفا
چنان کن به سیلی که نیلی بود

که پیران هشیار دل گفته اند
که درمان بدمست سیلی بود

شمارهٔ ۲۳۸ - اجازت خواهد

ای شاه ز نقدها که باشد
در کیسهٔ صبح و شام موجود

در کیسهٔ عمر انوری نیست
الا نفسی سه چار معدود

وان نیز به بند و مهر او نیست
تا خرج کند چو نقد معهود

گیرم که یکی دو زان بدزدد
تا رای فلک رسد به مقصود

نی دست تصرفش ببرند
وین عاقبتی بود نه محمود

آنگه چه زند چو دست نبود
در دامن جست و جوی معبود

دانی که چو حال بنده این است
ای عنصر عدل و رحمت و جود

شب خوش بادیش کن به کلی
نه شاعر و شعر هست مفقود

ای تا به ابد شب تمنیت
آبستن روزهای مسعود

شمارهٔ ۲۳۹

هر که زی خویشتن گران آید
به بر دیگران گران نبود

وانکه گوید که من سبک روحم
زو گرانتر درین جهان نبود

از سبک روح راحت افزاید
وز گران جز فساد جان نبود

شمارهٔ ۲۴۰

گفتم ترا مدیح دریغا مدیح من
خود کرده ام ندارد باکرد خویش سود

چون احتلام بود مرا مدح گفتنت
بیدار گشتم آب نه درجای خویش بود

شمارهٔ ۲۴۱ - در وصف بنا و مدح میر عمید

کرد عالی بنای این مجدود
اختر سعد و طالع مسعود

از برای نزول میر عمید
صدر دنیا ضیاء دین مودود

آنکه حکمش دهد ز روی نفاذ
آتش و آب را نزول وصعود

به تفکر رسد به سر فلک
به تجسس رسد به وهم حسود

دل او برده بارنامهٔ بحر
کف او کرده کارنامهٔ جود

هست فرمانش رهنمای قضا
هست احسانش نقش بند وجود

نیست بر رای او غلط ممکن
نیست از عقل کل خطا معهود

ای ز حزم تو در حوالی ملک
دولت و فتنه در قیام و قعود

وی ز عدل تو در نواحی دهر
جور و انصاف در صدور و ورود

پیش ذهن تو غیب برده رکوع
پیش کلک تو کرده وحی سجود

به کمال خدای گر به جز اوی
هست کاملتر از تو یک موجود

تا که افلاک را در این حرکت
نیست کون و فساد کس مقصود

باد عمر تو درحصول مراد
همچو دوران چرخ نامعدود

شمارهٔ ۲۴۲ - از کسی درخواست پنبه کند

زهی صاحب ملک پرور که گیتی
سخای ترا چرخ یک روزه آید

زلعل نگین تو درحکم مطلق
همی لرزه در چرخ پیروزه آید

چو وهم تو در سیر برهان نماید
ازو باد را سنگ در موزه آید

اگر آز من نعمت تو بداند
در ایام تو نوبت روزه آید

زدهر سیه کاسه الحق چنانم
که از پشت من دستهٔ کوزه آید

هوا ماه دیگر چنان گرم گردد
که دوزخ به دنیا به دریوزه آید

اگر آن نخواهم که از پیله باشد
بباید مرا آنچه از قوزه آید

شمارهٔ ۲۴۳ - برای درآمدن به خانهٔ اکفی الکفاه بار خواهد

ای خداوندی که از ایام اگر خواهی بیابی
جز نظیر خویش دیگر هرچت از خاطر برآید

تاد اگر خاک سم اسبت به دوزخ برفشاند
تا ابد از آتش او فعل آب کوثر آید

کمترین بندگانت انوری بر در به پایست
چون حوادث باز گردد یا چو اقبال اندر آید

شمارهٔ ۲۴۴ - شراب خواهد

شاهدی دارم ای بزرگ چنانک
چاکرش آفتاب می باید

تا دلم تل سیم او بیند
یک جهان زر ناب می باید

نشود راست تا بود هشیار
گند مستی خراب می باید

تا ستونم رسد به خیمهٔ او
سه قدح می طناب می باید

نقل و اسباب و لوت حاصل شد
یک صراحی شراب می باید

تو بده تا ترا ثواب بود
گر دلت را ثواب می باید

شمارهٔ ۲۴۵ - حضور دوستی را خواهد

جاییست نشسته چاکر تو
جایی که درو طرب افزاید

با مطربه ای چو ماه تابان
چنگی تر و خوش همی سراید

اسباب نشاط جمله داریم
جز طلعت تو که می بباید

درخواست همی کنیم هر دو
تشریف دهد سبک بیاید

شمارهٔ ۱۰۸ - این قطعه را فتوحی گفت و به انوری بست و مردم بلخ بر حکیم متغیر شدند سوگندنامه در نفی آن گفت


چار شهرست خراسان را در چارطرف
که وسطشان به مسافت کم صد در صد نیست

گرچه معمور و خرابش همه مردم دارند
بر هر بی خردی نیست که چندین دد نیست

مصر جامع را چاره نبود از بد و نیک
معدن در و گهر بی سرب و بسد نیست

بلخ شهریست در آکنده به اوباش و رنود
در همه شهر و نواحیش یکی بخرد نیست

مرو شهریست به ترتیب همه چیز درو
جد و هزلش متساوی و هری هم بد نیست

حبذا شهر نشابور که در ملک خدای
گر بهشتیست همانست و گرنه خود نیست

شمارهٔ ۱۰۹ - در طلب شراب

ای سروری که چون تو به رادی سحاب نیست
چون رای روشن تو بلند آفتاب نیست

مهمان رسیده اند تنی چندم این زمان
قومی که شان برفتن از اینجا شتاب نیست

داریم کودکی که چو روی و چو موی او
گلبرگ نوشکفته و مشک به تاب نیست

دربند خواب او همه حیران بمانده ایم
او نیم مست گشته و ما را شراب نیست

شمارهٔ ۱۱۰

کیمیایی ترا کنم تعلیم
که در اکسیر و در صناعت نیست

رو قناعت گزین که در عالم
کیمیایی به از قناعت نیست

شمارهٔ ۱۱۱ - در مذمت سواری

تو مرا گر پیاده ام منکوه
که مرا از پیادگی گله نیست

جنبش آسمان به نفس خودست
پای بند طویله و گله نیست

در سواری تو لاف فخر مزن
که ترا جای لاف و مشغله نیست

تو چو کوهی و در مفاصل کوه
حرکت جز به سعی زلزله نیست

شمارهٔ ۱۱۲

نیست یک تن در همه روی زمین
کو به نوعی از جهان فرسوده نیست

نیست بی غصه به گیتی هیچ کار
در زمانه هیچ شخص آسوده نیست

رنده می باید چنانک آید ز پیش
کار گیتی بر کسی پیموده نیست

شمارهٔ ۱۱۳ - در مذمت زن خواستن

به خدایی که بی ارادت او
خلق را رنج و شادمانی نیست

کاندرین روزگار زن کردن
بجز از محض قلتبانی نیست

شمارهٔ ۱۱۴ - در مدح بهاء الدین علی

بهاء الدین علی کز چرخ جودش
دمی دریا و کان را خوشدلی نیست

دلش با بحر اخضر توامانست
ولیکن او بدین بی ساحلی نیست

به نادر معدهٔ آزی بیابی
که از انعام عامش ممتلی نیست

برو در سایهٔ اقبال او رو
کز آن به کیمیای مقبلی نیست

حسودش گفت کز امثال این مرد
جهان آخر بدین بی حاصلی نیست

کرم گفتا بلی لیک از هزاران
یکی همچون بهاء الدین علی نیست

شمارهٔ ۱۱۵ - در طلب شراب

ای جوانمردی که هرگز چرخ پیر
گام حکم الا به کامت برنداشت

از کفایت آنچه دارد طبع تو
خاطر لقمان و اسکندر نداشت

دوستی دارم که در روی زمین
کس ازو در حسن نیکوتر نداشت

بارها می گفت کایم نزد تو
این سخن از وی دلم باور نداشت

این زمان آمد ولیکن کمترین
در همه کیسه طسویی زر نداشت

گوشتی و نقل و نان ترتیب کرد
لیک وجه بادهٔ احمر نداشت

بادهٔ نابم فرست ای آنکه دهر
در سخاوت چون تویی دیگر نداشت

ور نداری از کس دیگر بخر
وین مثل برخوان که جحی خر نداشت

شمارهٔ ۱۱۶ - مطایبه

هر کرا ریدنی بگیرد سخت
رید بایدش و کارها بگذاشت

زانکه ما تجربت بسی کردیم
تا نریدیم هیچ سود نداشت

تیز دادیم و گندها کردیم
عقلها نیز هم برین بگماشت

شمارهٔ ۱۱۷ - در مرثیهٔ مودودشاه و بی وفایی جهان

جهان ز رفتن مودود شه موئید دین
به ما نمود مزاج و به ما نمود سرشت

جریده ایست نهاد سیه سپید جهان
که روزگار درو جز قضای بد ننوشت

چه سود از آنکه از این پیش خسروان کردند
زرزمگاه قیامت به بزمگاه بهشت

چو عاقبت همه را تا به سنجر اندر مرو
شدست بستر خاک و شدست بالین خشت

کدام جان که قضاش از ورای چرخ نبرد
کدام تن که فناش از فرود خاک نهشت

بگو که خوشه آسانی از کجا چینم
که گاو چرخ از این تخم و بیخ هیچ نکشت

بگو که جامهٔ آسایش از کجا پوشم
چو دوک زهره از این تاروپود هیچ نرشت

مسافران بقا را چو نیست روی مقام
دوروزه منزل و آرامگه چه خوب و چه زشت

خدای ناصر دین را بزرگ اجرای داد
که دهر خرد بساطی ز ملک در ننوشت

شمارهٔ ۱۱۸

شکلی نهاده اند حکیمان روزگار
اعداد آن به رمز بخواهم همی نوشت

جشن عرب به سال درو اختران چرخ
نقش مهین کعب ببین این نکو سرشت

میعاد وضع حمل و نماز و خدای عرش
یاران مصطفی و طلاق و در بهشت

شمارهٔ ۱۱۹ - در بی ثباتی جهان

جریده ایست نهاد سیه سپید جهان
که روزگار درو جز قضای بد ننوشت

جهان نثار گل تیره کرد آب سیاه
وزان زمانه نهفت آنکه سالها بسرشت

زمانه روزی چند از طریق عشوه گری
دهد بهار بقای ترا جمال بهشت

ولیک باد خزانش چو شاخ عمر شکست
به موت بستر و بالین کند ز خاک و ز خشت

شمارهٔ ۱۲۰ - در تاریخ فوت سلطان سنجر

چاشتگه در شهر مرو آن نامور فخر زمان
خسرو روی زمین سنجر ز عالم درگذشت

رفته از تاریخ هجرت پانصد و پنجاه و دو
روز شنبه از ربیع الاول از بعد سه هشت

شمارهٔ ۱۲۱ - در اشتیاق

به خدایی که از صنایع او
روی هر بوستان منقش گشت

که مرا در فراق خدمت تو
زندگانی چو مرگ ناخوش گشت

شمارهٔ ۱۲۲ - مدح زین الدین عبدالله را گوید و حضور میزبان را خواهد

ای بزرگی کز آب و خاک چو تو
دست دوران آسمان نسرشت

تخمی از لطف در زمین کمال
چو تو حراث روزگار نکشت

یاد کردی ز انوری به کرم
باز بر پشت روزگار نبشت

غرض او تویی و خدمت تو
نه ملاقات چوب و صحبت خشت

در سرایی که تو نخواهی بود
در و دیوار او چه خوب و چه زشت

به خدایی که کعبه خانهٔ اوست
که بود کعبه بی توام چو کنشت

میزبان اول آنگهی خانه
روئیه الله نخست باز بهشت

شمارهٔ ۵۰ - در شکایت دوری از بزم مخدوم

شاها بدان خدای که بر دست قدرتش
هفت آسمان چو مهره به دست مشعبدست

فرماندهی که در خم چوگان حکم اوست
این گویهای زر که بدین سبز گنبدست

کین بنده تا ز خدمت بزم تو دور ماند
روزی دم خوش از دم او برنیامدست

شمارهٔ ۵۱ - در آرزومندی

به خدایی که روز را دامن
با گریبان شب گره کردست

پشت چرخ از نهیب تیر قضا
جفته همچون کمان به زه کردست

کارزوی توام جهان فراخ
تنگ چون حلقهٔ زره کردست

شمارهٔ ۵۲

به خدایی که با بزرگی او
چرخ با آنچه اندرو خردست

که مرا پای در رکاب سفر
دست بوسیدن تو آوردست

شمارهٔ ۵۳ - قطعهٔ زیر را به خواجه اسحاق پدر خواندهٔ خود فرستاده

مرا مقصود فرزندان آدم
ز فرزندان صدق خود شمردست

خداوند اوحدالدین خواجه اسحق
که گیتی با بزرگیهاش خردست

گرش بینی بگو ای آنکه پایت
ز رتبت پایهٔ گردون سپردست

خبر داری که فرزند عزیزت
چه پای امروز در خواری فشردست

ز پای اندر میفکن دست گیرش
که اندر پایمال و دست بردست

شمارهٔ ۵۴ - در حبس مجدالدین ابوالحسن عمرانی

آن شد که جهان لاف همی زد که من آنم
کز بوالحسنم راتبه هر روز سه مردست

زان روز که قصد فلک از غصهٔ رتبت
در گوشهٔ حبسش گرو حادثه کردست

بالله به نان و نمک او که جهان نیز
جز خون جگر یک شکم سیر نخوردست

شمارهٔ ۵۵ - مطایبه

دوش در خواب من پیمبر را
دیدمش کو ز امت آزردست

گفتمش ای بزرگ چت بودست
طبع پاک تو از چه پژمردست

گفت زین مقر یک همی جوشم
رونق وحی ایزدی بردست

آنچه این زن به مزد می خواند
جبرئیل آن به من نیاوردست

شمارهٔ ۵۶ - از الب ارغون فرش و اسب و زین و خیمه خواسته

ایا خسروی کز پی جاه خویش
فلک را به جاهت نیاز آمدست

ازین یک غلام تو یعنی جهان
که با خفته بختم به راز آمدست

که داند که بی صبر کوتاه عمر
به رویم چه رنج دراز آمدست

نگوئیش کاندر جفای فلان
ز ما کی ترا این جواز آمدست

به کشتی نوحم رسان هین که غم
چو طوفان به گردم فراز آمدست

ترا سهل باشد مرا ممتنع
نه پای تو در سنگ آز آمدست

بده زانکه کارم درین کوچ تنگ
تو گویی مگر ترکتاز آمدست

از آن پس که اسبی و فرشیم نیست
به زینی و یک خیمه باز آمدست

شمارهٔ ۵۷ - اظهار اشتیاق کند

به خدایی که در پرستش خویش
آسمان را رکوع فرمودست

دست حکمش به کیلهٔ خورشید
خرمن روزگار پیمودست

که ز چشمم به عشق خدمت تو
جان به عرض سرشک پالودست

این سخن را عزیز دار که دوش
چرخ با من در این سخن بودست

شمارهٔ ۵۸ - حساد او را به تهمتی منسوب کردند قسمیات در نفی تهمت و ذم شاعری و استغفار گوید

بدان خدای که در جست و جوی قدرت او
مسافران فلک را قدم بفرسودست

به دست احمد مرسل به کافران قریش
هزار معجزهٔ رنگ رنگ بنمودست

ز ناودان قضا آب حکم بگشادست
به لاژورد بقا بام چرخ اندودست

کمال لم یزل و ذات لایزالی اوی
ز هرچه نسبت نقصان بود برآسودست

مقدسی است که آسیب دامن امکان
بساط بارگه کبریاش نبسودست

ز راه حکمت و رحمت عموم اشیا را
طریق کسب کمالات خاص بنمودست

مشاعل فلکی را ز کارخانهٔ صنع
بهین و خوبترین رنگ و شکل فرمودست

چنان که طرهٔ شب را به قهر شانه زدست
به لطف آینهٔ جرم ماه بزدودست

ز عدل شاملش اندر مقام حیز خاک
نهاده هریکی از چار طبع و نغنودست

خمیرمایهٔ بخشش به خاک بخشیدست
برآنکه مرجع او خاک شد نبخشودست

سوار روح به چوگان یای نسبت او
ز کوی گردون گوی کمال بربودست

درازدستی ادراک و تیزگامی وهم
طناب نوبتی حضرتش نه پیمودست

جناب قدرت او را به قدر وسعت نطق
زبان سوسن و طوطی همیشه بستودست

کمین سلطنتش در مصاف کون و فساد
سنان لاله به خون دلش بیالودست

سیاه روی سپهر کبود کسوت را
رخش ز زنگ کدورت نخست بزدودست

پس از خزانهٔ حسن و جمال خورشیدش
کفاف حسن و زکوه جمال فرمودست

بیاض روز به پالونهٔ هوای مشف
هزار سال بر این تیره خاک پالودست

گهی به خرج بخار از بحار کم کردست
گهی به دخل دخان بر اثیر بفزودست

ترا که میر خراسانی از ره تقدیم
بر آسمان و زمین قدر و جاه افزودست

که انوری را بی خدمت مبارک تو
هرآنچه دیده ندیدست و گوش نشنودست

در این سه سال چه در خواب و چه به بیداری
خیال رایت و آواز نوبتت بودست

شکستهای امانی به عشوه می بسته است
درشتهای حوادث به حیله می بودست

کنون حواشی جانش از قدوم فرخ تو
چو برگ گل همه شادیش توده بر تودست

که صورتی که ز من بنده آشنایی کرد
نه آنکه از لب من هیچ گوش نشنودست

نه بر زبان گذرانیده ام نه بر خاطر
نه بر عقیدت من بنده هرگز این بودست

شمارهٔ ۵۹

عاقلا از سر جهان برخیز
که نه معشوقهٔ وفادارست

گیر کامروز بر سر گنجی
پا نه فردات بر دم مارست

شمارهٔ ۶۰ - مطایبه در موفق سبعی

از آن سپس که به تعریض یک دوبارم رفت
که مردمی کن و بخشیده بی جگر بفرست

صفی موفق سبعی چو بارها می گفت
که گرت هیزم هر روزه نیست خر بفرست

شبی به آخر مستی به طیبتش گفتم
که آنچه گفتی ار خشک نیست تر بفرست

غلام را بفرستاد بامداد پگاه
نه زان قبل که ستوری پگاه تر بفرست

بگویم از چه جهت گفت خواجه می گوید
که آن حدیث به دست آمدست زر بفرست

شمارهٔ ۶۱

به خدایی که در دوازده میل
هفت پیکش همیشه در سفرست

تختهٔ کارگاه صنعت اوست
کو سواد مه و بیاض خورست

چمن بوستان نعت ترا
خاطرم آن درخت بارورست

که ز مدح و دعا و شکر و ثنا
رایمش شاخ و بیهخ و برگ و بر است

شمارهٔ ۸۴ - در قناعت و آزادگی

آلودهٔ منت کسان کم شو
تا یک شبه در وثاق تو نانست

راضی نشود به هیچ بد نفسی
هر نفس که از نفوس انسانست

ای نفس به رستهٔ قناعت شو
کانجا همه چیز نیک ارزانست

تا بتوانی حذر کن از منت
کاین منت خلق کاهش جانست

زین سود چه سود اگر شود افزون
در مایهٔ نفس نقص نقصانست

در عالم تن چه می کنی هستی
چون مرجع تو به عالم جانست

شک نیست که هرکه چیزکی دارد
وانرا بدهد طریق احسانست

لیکن چو کسی بود که نستاند
احسان آنست و سخت آسانست

چندان که مروتست در دادن
در ناستدن هزار چندانست

شمارهٔ ۸۵ - در مدح سعدالدین و کیفیت سقطه و حسب حال خود

ای سعد سپهر دین کجایی
کاثار سعادتت نهانست

بازم ز زمانه کم گرفتی
وین هم ز کیادت زمانست

این عادت قلهالمبالات
آیین کدام دوستانست

زین گونه بضاعت مودت
در حمل کدام کاروانست

ما را باری غم تو هر شب
همخوابهٔ مغز استخوانست

زان روی که روزی از فراقت
با سال تمام توامانست

سالیست که دیدهٔ پر آبم
بر طرف دریچه دیدبانست

رخسارهٔ کاه رنگم از اشک
در هجر تو راه کهکشانست

روزم سیهست از آنکه چشمم
از آتش سینه پر دخانست

خود صحبت اندساله بگذار
گو مرد غریب ناتوانست

گرچه زدهٔ سپهر پیرست
آخر نه چو بخت ما جوانست

برخیزم و بنگرم که حالش
در حبس تکبر از چه سانست

از دست مشو ز سقطهٔ من
پای تو اگرچه در میانست

سری دارم که گر بگویم
گویی بحقیقت آن چنانست

آن شب که دو عالم از حوادث
گویی که دو محنت آشیانست

و اجرام نحوس را به یکبار
در طالع عافیت قرانست

وز عکس شفق هوای گیتی
یک معرکه لمعهٔ سنانست

گفتم که چو شب گران رکابست
تدبیر می سبک عنانست

مهمان تو آمدیم یالیت
یالیتم از آن دو میهمانست

تا از در مجلست که خاکش
همتای بهشت جاودانست

سر در کردم اشارتت گفت
در صدر نشین که جایت آنست

من نیز به حکم آنکه حکمت
بر جان و روان من روانست

بنشستم و گفتم ارچه صدر اوست
عیبی نبود که میزبانست

القصه چو جای خود بدیدم
کز منطقه نیک بر کرانست

با خود گفتم که انوری هی
هرچند که خانهٔ فلانست

لیکن به حضور او که حدش
حاضر شدن همه جهانست

دانی که تصدری بدین حد
نه حد تو خام قلتبانست

فی الجمله ز خود خجل شدم نیک
خود موجب خجلتم عیانست

اندازهٔ رسم دانی من
داند آن کس که رسم دانست

بر پای نشستم آخرالامر
چونان که گمان همگنانست

پی کورکنان حریف جویان
زانگونه که هیچکس ندانست

گفتم که چو شب سبکترک شد
اکنون گه ساغر گرانست

چون تو به سه گانه دست بردی
برجستم و این سخن نشانست

از گوشهٔ طارمت که سمکش
معیار عیار آسمانست

بر خاک درت نثار کردم
شخصی که برو نثار جانست

یعنی که گرم ز روی تمکین
بر سدرهٔ منتهی مکانست

درگاه سپهر صورتت را
تا حشر سرم بر آستانست

شمارهٔ ۸۶ - در مدح صاحب جمال الدین محمد و شکایت از روزگار

کمال دین محمد محمد آنکه برای
جمال حضرت و صدر و وزیر سلطانست

نفاذ حکم و قضا و قدرت قدر وسع آنک
به حل و عقد ممالک منوب دورانست

سپهر برشده تا رای روشنش دیدست
ز بر کشیدن خورشید و مه پشیمانست

زمانه در دل کتم عدم ضمیری داشت
که در وجود نگنجد کمال او آنست

مدار جنبش قدرش ورای خورشیدست
در سرای کمالش فراز کیوانست

به رای روشن پاک آفتاب گردونست
به قدر و جاه و شرف آسمان گردانست

وزارت از سخن او چو جان باجسمست
نیابت از قلم او چو جسم با جانست

به پیش آینهٔ طبعش آشکار شود
هر آن لطیفه که از روزگار پنهانست

ز اتصال کواکب وز امتزاج طباع
هر آن اثر که ببینی هزار چندانست

که او مشیر همه کارهای اقبالست
که او مدار همه کارهای دیوانست

بجز حمایتش از حادثات امان ندهد
که این چو کشتی نوحست و او چو طوفانست

به کار خادمش اندیشه ای همی باید
به از گذشته که اندیشه ناک و حیرانست

به بنده وعدهٔ الوان چه بایدش بستن
که از زمانه برو بندهای الوانست

به زیر ضربت خایسک محنت و شیون
صبور نیست ولی صبر کار سندانست

به طول قطعه گرانی نکردم از پی آن
کزین متاع درین عرضگاه ارزانست

همیشه تا ز فرود سپهر ارکانند
هماره تا ز ورای کمال نقصانست

مباد هیچ بدی از سپهر و ارکانش
که از کمال بزرگی سپهر و ارکانست

ز طوق طوعش خالی مباد گردن دهر
که بس یگانه و فرزانه و سخندانست

شمارهٔ ۸۷

بهشت را چه کنی عرضه بر قلندریان
بهشت چیست نشانی ز بود انسانست

به سر سینهٔ پاک و به جان معصومان
بدان خدای که دانای سر و اعلانست

که نقل رند ز مستان لم یزل خوشتر
ز میوهای بهشت و نعیم رضوانست

شمارهٔ ۸۸ - حکیم در اواخر عمر از ملازمت دربار سلاطین احتراز می نموده، وقتی سلطان غور او را طلبید این قطعه را بدو فرستاد

کلبه ای کاندرو به روز و به شب
جای آرام و خورد و خواب منست

حالتی دادم اندرو که در آن
چرخ در غبن و رشک و تاب منست

آن سپهرم درو که گوی سپهر
ذره ای نور آفتاب منست

وان جهانم درو که بحر محیط
والهٔ لمعهٔ سراب منست

هرچه در مجلس ملوک بود
همه در کلبهٔ خراب منست

رحل اجزا و نان خشک برو
گرد خوان من و کباب منست

شیشهٔ صبر من که بادا پر
پیش من شیشهٔ شراب منست

قلم کوته و صریر خوشش
زخمه و نغمهٔ رباب منست

خرقهٔ صوفیانهٔ ارزق
بر هزار اطلس انتخاب منست

هرچه بیرون از این بود کم و بیش
حاش للسامعین عذاب منست

گنده پیر جهان جنب نکند
همتی را که در جناب منست

زین قدم راه رجعتم بستست
آنکه او مرجع و مب منست

خدمت پادشه که باقی باد
نه به بازوی باد و آب منست

این طریق از نمایشست خطا
چه کنم این خطا صواب منست

گرچه پیغام روح پرور او
همه تسکین اضطراب منست

نیست من بنده را زبان جواب
جامه و جای من جواب منست

شمارهٔ ۱۷۳ - در نصیحت

در جهان با مردمان دانی که چون باید گذاشت
آن قدر عمری که یابد مردم آزاد مرد

کاستینها در غم او ترکنند از آب گرم
فی المثل گز بگذرد بر دامن او باد سرد

شمارهٔ ۱۷۴ - شبی در حال مستی از بامی درافتاد این قطعه را گفت

گرچه شب سقطهٔ من هر که دید
پاره ای از روز قیامت شمرد

عاقبت عافیت آموز را
گنج بزرگست پس از رنج خرد

من چو نیم دستخوش آسمان
کی برم از گردش او دستبرد

نقش طبیعی سترد روزگار
نقش الهی نتواند سترد

پی نبری خاصه در این حادثه
تانشوی بر سر پی همچو کرد

واقعه از سر بشنو تا به پای
پای براین راه جه باید فشرد

سوی فلک می شدم الحق نه زانک
تا بشناسم سبب صاف و درد

منزلتت گفت شوی بنگری
تا کلهیت آید از این هفت برد

خاک چو از عزم من آگاه شد
روح برو از غم هجرم بمرد

حلم مرا باز برو دل بسوخت
راه نکو عهدی ویاری سپرد

از فلکم باز عنان باز تافت
بار دگر زی کرهٔ خاک برد

شمارهٔ ۱۷۵ - در هجو

قلتبانی هم به خواهر هم بزن
نیست پیدا گرچه کس پنهان نکرد

چند گویی خواهر من پارساست
گپ مزن گرد حدیث او مگرد

پارسا در خانهٔ تو نان تست
زانکه نانت را نه زن بیند نه مرد

شمارهٔ ۱۷۶ - مطایبه

جهان گر مضطرب شد گو همی شو
من و می تا جهان آرام گیرد

دلم را انده امروز بس نیست
که می اندوه فردا وام گیرد

شمارهٔ ۱۷۷ - در صفت کسب کمال ومذمت ابناء عصر

هر که به ورزیدن کمال نهد روی
شیوهٔ نقصان ز هیچ روی نورزد

زلزلهٔ حرص اگر زهم ببرد کوه
گرد قناعت بر آستانش نلرزد

رفعت اهل زمانه کسب کند زانک
صحبت اهل زمانه هیچ نه ارزد

شمارهٔ ۱۷۸ - در مدح ملک الشرق علاء الدین محمد امیر کوه

امیرالجبال آنکه با جاه جودش
نه گردون براند نه دریا ستیزد

چو دست گهر بار او نیست گردون
به پرویزن ابر گوهر چه بیزد

پلنگ خلافش نزد هیچ کس را
که درحال موش اجل برنمیزد

فلک ساغر ماه نو پیش دارد
که از جام همت جراعی بریزد

مگر سیم سیماب شد دستش آتش
هر آنجا که این آمد آن می گریزد

که از موج دریای دستش کم آمد
که گوید که از کوه دریا نخیزد

شمارهٔ ۱۷۹ - درشکایت دهر

کی بود کین سپهر حادثه زای
جمله از یکدگر فرو ریزد

تا چو پرویز نست او که مدام
بر جهان آتش بلا بیزد

در جهان بوی عافیت نگذاشت
چند از این رنگ فتنه آمیزد

برنخیزد مگر به دست ستم
مکن ندانم کزین چه برخیزد

می نیارم گریخت گرنه نه من
دیو از این روزگار بگریزد

به بیوسی چو گربه چند کنم
زانکه چون سگ ز بد نپرهیزد

بالله از بس که این لئیم ظفر
با مقیمان خاک بستیزد

آنچنان شد که بر فلک به مثل
شیر با گاو اگر برآویزد

زانکه باشد که درمزاج فلک
چون پلنگان فسادی انگیزد

هر کجا در دل زمین موشی است
سرنگون سار بر فلک میزد

شمارهٔ ۱۸۰

به خدایی که وصف بی چونش
همه اسباب عقل بر هم زد

کاف کن در مشیتش چو بگشت
صنع بی رنگ هر دو عالم زد

روح را قبهٔ مقدس بست
طبه را خرگه مجسم زد

شحنهٔ امر و نهی تکلیفش
خیمه بر آب و خاک آدم زد

که اگر بنده انوری هرگز
به خلاف رضای تو دم زد

شمارهٔ ۱۸۱ - طبیبی را ذم کند

مقبلی آنکه روز و شب ادبار
از سر و ریش او همی ریزد

دست بر نبض هر کسی که نهاد
روح او از عروق بگریزد

هر کجا کو نشست از پی طب
درزمان بانگ مرگ برخیزد

ملک الموت کوفته دارد
اندر آن دارویی که آمیزد

شمارهٔ ۱۸۲ - در حکمت و موعظه

روز را رایگان ز دست مده
نیست امکان آنکه باز رسد

دست این روزهای کوتاهست
که بدان دولت دراز رسد

آنچ از آن چاره نیست آنرا باش
به سرت گرچه ترکتاز رسد

سایه بر قحبهٔ جهان مفکن
تا برت آفتاب ناز رسد

باری از راه خویشتن برخیز
چون که کارت به احتراز رسد

مفس با بند آرزو بر پای
دیر درعقل بی نیاز رسد

مهر و حقه است ماه و سپهر
که به شاگرد حقه باز رسد

مستعدان به کام خویش رسند
کارها چون به کارساز رسد

عمر بر ناگریز تفرقه کن
تا ازو قسم آز رسد

هر کرا درد ناگزیر گرفت
کی به غم خوردن مجاز رسد

یک غذا شو که مایه چندان نیست
که همه چیز را فراز رسد

شمارهٔ ۱۸۳ - در هجا

گر اندک صلتی بخشد امیرت
ازو بستان کزو بسیار باشد

عطای او بود چون ختنه کردن
که اندر عمر خود یکبار باشد

شمارهٔ ۱۴۳ - ایضا در تهنیت دارو خوردن مجدالدین

ای زمان فرع زندگانی تو
زندگانیت جاودانی باد

وی جهان شادمان به صحبت تو
همه عمرت به شادمانی باد

امر و نهی تو بر زمین و زمان
چون قضاهای آسمانی باد

بر در و بام حضرت عالیت
که بهشتش بنای ثانی باد

روز و شب خدمت قضا و قدر
پرده داری و پاسبانی باد

با فلک مرکب دوام ترا
هم رکابی و هم عنانی باد

خضر و اسکندری به دانش و داد
شربتت آب زندگانی باد

تو توانا و ناتوانی را
با مزاج تو ناتوانی باد

تا به پایان رسد زمانهٔ پیر
جاه و بخت ترا جوانی باد

هست فرمانت بر زمانه روان
دایمش همچنین روانی باد

ملک و اقبال و دولت و شرفت
این جهانی و آن جهانی باد

شمارهٔ ۱۴۴ - در مدح ملک نصرهالدین

مبشر آمد و اخبار فتح ختلان داد
نشاط باده کن ای خسرو خراسان شاد

درخت رقص کنان گشت و مرغ نعره زنان
چو برد مژدهٔ فتحت به باغ و بستان باد

تویی که هرچ بخواهی خدات آن بدهد
بدان دلیل کزو هرچه خواستی آن داد

تویی که تیغ تو چون سیل خون برانگیزد
کنند انجم و ارکان ز روز طوفان یاد

به عون عدل تو از شیر و یوز بستانند
گوزن و آهو در بیشه و بیابان داد

ز سنگ ریز در تست دست دریا پر
ز فتح باب کف تست ابر نیسان راد

جهان ز خصم تو مخذول تر نیابد کس
مگر ز مادر محنت برای خذلان زاد

چنانکه نصرت دین می کنی ز رایت و رای
به هرچه روی نهی ناصر تو یزدان باد

شمارهٔ ۱۴۵ - در هجا

آن خداوندی که سال و ماه را
تکیه بر اجزای روز و شب نهاد

مر موالید جهان را سیزده
اصل و فرع و منشاء و مطلب نهاد

چار سفلی را از آن ام نام کرد
نام آن نه علویان را آب نهاد

هرچه از عالم بخیلی جمع کرد
یک مکان شان مطعم و مشرب نهاد

آن بخیل آباد ممسک خانه را
روز فطرت نام او نخشب نهاد

شمارهٔ ۱۴۶ - در ذم طمع

مذلت از طمع خیزد همیشه
وجودش در جهان نامنتفع باد

طمع آرد به روی مرد زردی
که لعنتهای رکنی بر طمع باد

شمارهٔ ۱۴۷

ای ریاحین ملک تازه به تو
راحت از راح قسم روحت باد

شهپر فکرت جهان پیما
قدم قاصد فتوحت باد

از تو بر فتنه نوحه کرده فلک
زندگانی و عمر نوحت باد

نسبت عشق و رغبت باده
مانع توبهٔ نصوحت باد

تا بود راح کارساز صبوح
کار هر صبح با صبوحت باد

شمارهٔ ۱۴۸ - عمادالدین پیروزشاه وقتی به خانهٔ حکیم به عیادت آمده بود انوری در شکر آن گفته

ای خداوندی که بنای جهان یعنی خدای
گوهر پاک ترا اصل نکوکاری نهاد

آستان ساحت جاه ترا چون برکشید
عقل کل هم پای بر خاکش بدشواری نهاد

فتنه را خواب ضروری دیده از گیتی بدوخت
چون قضا در دیدهٔ بخت تو بیداری نهاد

دی حیات تو نهادستی مرا در تن چنانک
بالله ار در خاک هرگز ابر آذاری نهاد

عذر آن اقدام چون خواهم که خاکش را سپهر
سرمهٔ چشم خداوندی و جباری نهاد

شاد باش ای مصطفی سیرت که خلق شاملت
بی تکلف بر تکبر داغ بیزاری نهاد

از شرف در عرض من عرقی نهادستی چنانک
مصطفی در نسل بوایوب انصاری نهاد

شمارهٔ ۱۴۹ - در جواب مکتوب عمادالدین پیروزشاه

مثال عالی دستور چون به بنده رسید
قیام کرد و ببوسید و بر دو دیده نهاد

خدای عزوجل را چو کرد سجدهٔ شکر
زبان به شکر خداوند و ذکر او بگشاد

چه گفت گفت زهی ساکن از وقار تو خاک
چه گفت گفت زهی سایر از نفاذ تو باد

تویی که عاشق عهد بقای تست جهان
مگر که عهد تو شیرین شد و جهان فرهاد

تویی که بر در امروز دی و فردا را
اگر بخواهی حاضر کنی ز روی نفاذ

مرا به خدمت شه خوانده ای که خدمت او
نه من سپهر کند آن زمانه را بنیاد

عماد دولت و دین آنکه حصن دولت و دین
پس از وفور خرابی شدند ازو آباد

شه مظفر فیروز شه که فتح و ظفر
ز سایهٔ علم و شعلهٔ سنانش زاد

کدام دولت باشد چو بندگی شهی
که بندگیش کند سرو و سوسن آزاد

چو سرو و سوسن آزاد بندهٔ شاهند
هزار بنده چو من بنده بندهٔ شه باد

به سمع و طاعت و عزم درست و رای قوی
تنی به خدمت کوژ و دلی ز دولت شاد

به روز یازدهم از رجب روانه شدم
که کط ز شهر تموزست ویج از مرداد

اگر زمانه با تمام عزم باشد رام
وگر ستاره با عطای عمر باشد راد

به شکل باد روم زانکه باد در حرکت
نیاورد ز بیابان و آب جیحون یاد

چو زیر ران کشم آن مرکبی که رایض او
گه ریاضت او بود باد را استاد

عنان صولت جیحون چنان فرو گیرم
که از رکاب گرانم برآورد فریاد

چو بگذرم به در خسروی فرود آیم
که هم مربی دینست و هم مراقب داد

به امر یار سلیمان به عزم شبه کلیم
به فر قرین فریدون به ملک مثل قباد

به عون دولتش از بخت داد بستانم
که داد بخت من از چرخ دولت او داد

بقاش باد نه چندان که در شمار آید
که رونقی ندهد هرچه در شمار افتاد

شمارهٔ ۱۵۰

اگر بخت یاری دهد چون منی را
جنیبت بدو شاه سنجر فرستد

دو دست و دو پای خر استغفرالله
که او دوستان را چنین خر فرستد

شمارهٔ ۱۵۱

اگر عالم سراسر ظلم گیرد
نیابد هیچ مظلوم از فلک داد

همه ظلم از نجوم و از فلک دان
که لعنت بر نجوم و بر فلک باد

شمارهٔ ۱۵۲ - در عذر

تو آن کریمی کز التفات خاطر تو
نیاز تا به ابد در نعیم و ناز افتد

خرد سزای تو نا معنییی به دست آرد
هزار سال در اندیشهٔ دراز افتد

به بیست بیت مدیح تو در کرم بینی
چنان فتد که به اصلاح آن نیاز افتد

عجب مدار که اندر سرای عالم کون
گهی نشیب فتد کار و گه فراز افتد

ز حرص مدح تو باشد که از درخت سخن
لطیفه ای مثلا نیم پخته باز افتد

شمارهٔ ۱۵۳ - در مفارقت دوستی

به خدایی که از شب تیره
روز روشن همی پدید آرد

بی قلم بر بساط آینه فام
صورت آفتاب بنگارد

کز غمت انوری ز آتش دل
آب حسرت ز دیده می بارد

شمارهٔ ۲۶۱ - اسب پیری را مذمت کند

خسرو از اصطبل معمورت که آن معمور باد
کام ور اعمار اسبان شیخ ابوعامر رسید

مرکب میمون ادام الله توفیقه که هست
یادگار نوح پیغمبر که در کشتی کشید

گفتم ای پیر مبارک خیر مقدم مرحبا
قصهٔ آن کو که گوش و چشم تو دید وشنید

از خبرهای صریر آسمان گوشت چه یافت
وز خطرهای سپهری دیدهٔ سرت چه دید

اندر آن وقتی که عالم جمله اسبان داشتند
مجلس شیخ الشیوخی سبزها چون می چرید

حال آدم گوی و نوح و قصهٔ ذبح خلیل
ناقهٔ صالح چه بود و رخش رستم چون دوید

شهسوار سر اسری در شبی هفت آسمان
بر براق تیز تک ره چون بپیمود و برید

بیعت بوبکر و آن فضل اقیلونی چه بود
مصلحت دید علی وان فتنها چون خوابنید

حیدر کرار حرب عمرو عنتر چون شکست
رستم دستان صف گردان لشکر چون درید

اسب اندر خشم شد الحق ندانی تا چه گفت
پشت دست از غبن من آنجا به دندان می گزید

گفت ای استغفرالله این سوال از چون منی
وه وه این اشکال بین کاین بر سر من آورید

گفتمش اسبا قدیما خرنه ای آخر بگوی
تا مبارک مقدمت در دور عالم کی رسید

گفت تو بسیار ماندی هیچ می دانی کدام
آن نخستین جانور کایزد تعالی آفرید

شمارهٔ ۲۶۲

ای برادر پند من بشنو اگر خواهی صلاح
در معاش خویش بر قانون من کن یک مدار

ور قرارت نیست بر گفتم یقین دان کز اسف
بر فوات آن نگردی ناصبور و بی قرار

مرد باش و ترک زن کن کاندرین ایام ما
زن نخواهد هیچ مرد باتمیز و هوشیار

باشد اندر اصل خود خر پس شود تصحیف حر
آنکه خواهد اصل هر اندوه مر تیماردار

ور اسیر شهوتی باری کنیزک خر به زر
سروقدی ماه رویی سیم ساقی گلعذار

این قدردانی که چون خیزی به وقت بامداد
روی مال خویش بینی نه روی وام دار

ور به کس رغبت نداری برگذر زو برحقی
کاندرو یک نفع بینی و کدورت صد هزار

شیوهٔ اهل زمانه پیش کن بگزین غلام
در حضر بی بی و خاتون در سفر اسفندیار

بر زند از بهر تو دامن به وقت کاه زیر
بر زند خود را به صف کین به گاه کارزار

روز و شب دوزندهٔ خصم و عدو باشد به تیر
سال ومه باشد جماع و بوسه را پیشت چو پار

هم حریف و هم قرین و هم ندیم و هم رفیق
هم غلام و هم کنیزک هم پیاده هم سوار

تا بود بر طبع تو باری بزی با سنگ و سیم
ور ز دل گردد مزاجت هست او زر عیار

شمارهٔ ۲۶۳ - قبا از بزرگی خواسته

ای برقد تو راست قبای سخا و جود
حرفیست در لباس مرا با تو گوش دار

در تن مراست کهنه قبایی که پاره اش
دارد ز بخیه کاری ادریس یادگار

آدم به دست جود خودش پنبه کاشته
حوا به سعی دوک خودش رشته پود و تار

سوراخهای او کندم وام ریشخند
از هر طرف که پیش گروهی کنم گذار

لطفی نما که هست به راه قبای تو
سوراخها به هر طرفی چشم انتظار

شمارهٔ ۲۶۴

با خار قناعت ار بسازی یکبار
از هر قدمی برویدت صد گلزار

با خارکشان نشین که اندر دو سه روز
صد برگ بساخت گل ز یک دستهٔ خار

شمارهٔ ۲۶۵ - مطایبه ملکشاه پدر سلطان سنجر با مرد اعرابی

حکایت است به فضل استماع فرمایند
به شرط آنکه نگیرند از این سخن آزار

به روزگار ملکشه عرابیی خج کول
مگر به بارگهش رفت از قضا گه بار

سوال کرد که امسال عزم حج دارم
مرا اگر بدهد پادشاه صد دینار

چو حلقهٔ در کعبه بگیرم از سر صدق
برای دولت و عمرش دعا کنم بسیار

چو پادشه بشنید این سخن به خازن گفت
که آنچه خواست عرابی برو دوچندان آر

برفت خازن و آورد و پیش شه بنهاد
به لطف گفت شه او را که سید این بردار

سپاس دار و بدان کین دویست دینارست
صدست زاد ترا و کرای و پای افزار

صد دگر به خموشانه می دهم رشوت
نه بهر من ز برای خدای را زنهار

که چون به کعبهٔ رسی هیچ یاد من نکنی
که از وکیل دربد تباه گردد کار

شمارهٔ ۲۶۶ - در عذر تقصیر نرفتن پیش ممدوح

گر بنده به خدمتت نیامد
زو منت بی شمار می دار

ور یک دو سه روز کرد تقصیر
در خدمت تو عبث مپندار

زیرا که تو کعبه جلالی
نتوان سوی کعبه رفت بسیار

شمارهٔ ۲۶۷

آ زاده گر کریم نیابد ورا چه عجب
گر زی خسیس طبع گراید به اضطرار

سوی سگان گراید از بهر قوت را
شیری که گور و غرم نیابد به مرغزار

شمارهٔ ۲۶۸ - از ممدوح التماس کفش به معما کرده است

ای مستفاد لطف تو اقبال آسمان
وی مستعار جود تو آثار روزگار

انوار آن ز سایهٔ جود تو مستفاد
و آثار این ز عادت خوب تو مستعار

دوش از حساب هندو جمل بندهٔ ترا
بیتی دو شعر گفته شد از روی اختصار

مال چهار بنگر و جذرش بروفزای
پس ضرب کن تمامت این مال درچهار

اینک دوحرف گفته شد اندر دو نیم بیت
چون رای تو متین و چو حزم تو استوار

یک حرف دیگرست که بی آن تمام نیست
معنی آن دو خواه نهان خواه آشکار

مجموع این حساب همین هر دو حرف راست
چون در سه ضرب شد شود این کار چون نگار

این است التماسش و گر ناروا بود
از تو روا ندارد هم تو روا مدار

شمارهٔ ۲۶۹

من و سه شاعر و شش درزی و چهار دبیر
اسیر و خوار بماندیم در کف دو سوار

دبیر و درزی و شاعر چگونه جنگ کنند
اگر چه چارده باشند وگر چهار هزار

شمارهٔ ۲۷۰

با یکی مزاح و دو خنیاگر و سه تا حریف
دوش نزدیک من آمد آن پسر وقت سحر

پیشش آوردم شراب لعل چون چشم خروس
نزدش آوردم کمر بند مرصع از گهر

آن حریفان و ندیمانش به من کردند روی
کای بلاغت را بلاغ و وی بصارت را بصر

چون دهان نبود مر او را در کجا ریزد شراب
چون میان نبود مر او را در کجا بندد کمر

شمارهٔ ۳۰۷ - در منع توزیع با جمال الدین مسعود گوید

ای به طالع چو نام خود مسعود
وی به همت چو رای خویش رفیع

آسمان آن مطاع عالم کون
امر و نهی ترا به طوع مطیع

تیره ماه امید را داده
به صبای وفا مزاج ربیع

دو طلایه است حزم و عزم ترا
سیرشان جاودان بطیء و سریع

مدتی شد که در مصالح من
بوده ای هم تو خصم و هم تو شفیع

عاطفتهای خاص تو دادست
صد رهم بی نیازی از توزیع

بدعتی تو منه در این مدت
که بود از خصایص تو بدیع

به خدایی که جز بدو سوگند
هست شرک خفی و فحش شنیع

که به ترویج این خطم هرگز
این توقع نبود از آن توقیع

شمارهٔ ۳۰۸ - در شکایت از ممدوح خویش حمیدالدین

دراز گشت حدیث درازدستی ما
سپید گشت به یک ره سپیدکاری برف

زمین و آب دو فعلند پر منافع سخت
هوا و آب دو بحرند پر عفونت ژرف

فغان من همه زین عیش تلخ و روی ترش
چنانکه قلیه افعی خوری بریق ترف

فغان من ز خداوند من حمیدالدین
که از وجود من او را فراغتیست شگرف

در این چنین مه و موسم که درع ماهی را
ز زور لرزهٔ دریا نه قبه ماند و نه ظرف

به صد هزار تکلف به خدمتش بردم
قصیده ای که نه نقدش عیار یافت نه صرف

ز عرض کردن و ناکردنش چنان که کنند
خبر نکرد مرا بعد هفته ای به دو حرف

شمارهٔ ۳۰۹ - طلب وظیفه کند

ایا کان مروت صدر والا
مکان مردی و گنج لطائف

نظیرت در سخا و مردمی نیست
نه در مرو و نه بغداد و نه طائف

بدان معنی که فردا تا به محشر
سفیدت باشد اندر کف صحائف

بفرمایی برای انوری را
ز جود مکرمت یک شب وظائف

شمارهٔ ۳۱۰ - در مذمت زنان

مار نون نکاح چو بزدت
ای به حری و رادمری طاق

هان و هان تا ز کس طلب نکنی
هیچ تریاق به ز طای طلاق

شمارهٔ ۳۱۱

جامهٔ ازرق همی پوشی و نزدیک تو نه
از حلال کسب تا نان گدایی هیچ فرق

چون الف کم کردی از ازرق تو یعنی راستی
حاصلی نامد از آن ازرق ترا الا که زرق

شمارهٔ ۳۱۲ - عزالدین نامی را ستایش کند

ای بزرگی که شد دل و رایت
حارس ملک دودهٔ سلجوق

متعجب بمانده بر گردون
در کمال علو تو عیوق

بوده در بذل و جود چون حاتم
گشته در عدل و داد چون فاروق

روز و شب در عبادت خالق
سال و ماه در رعایت مخلوق

نزهت افزای چون می صافی
مجلس آرای چون رخ معشوق

عز دین مر ترا لقب داده
سعد دین خواجهٔ اجل مرزوق

شمارهٔ ۳۱۳ - در مطایبه

هرکه مخلوق را کند خدمت
چون بود حر و فاضل و مرزوق

عمر باید که بگذراند خوش
پیش مخلوق با می و معشوق

پس از این در تهی نیاید نیز
از زر و جامه کیسه و صندوق

چون ز خدمت به کف نیاید این
... خر در... زن مخلوق

شمارهٔ ۳۱۴ - تعریف شراب کند

غذای روح بود بادهٔ رحیق الحق
که لون او کند از لون دور گل راوق

به طعم تلخ چو پند پدر ولیک مفید
به نزد مبطل باطل به نزد دانا حق

حلال گشته به احکام عقل بر دانا
حرام گشته به فتوی شرع بر احمق

به رنگ زنگ زداید ز جان اندهگین
همای گردد اگر جرعه ای بیابد بق

شمارهٔ ۳۱۵ - شراب خواهد

ای خواجهٔ مبارک بر بندگان شفیق
فریاد رس که خون رهی ریخت جاثلیق

لختی ز خون بچهٔ تاکم فرست از آنک
هم بوی مشک دارد و هم گونهٔ عقیق

تا ما به یاد خواجه دگربار پر کنیم
از باده خون اکحل و قیفال و باسلیق

شمارهٔ ۳۱۶ - در هجو

نه نجیب از پی آن شد به فلک بر کورا
همتی بود که آن می شد و او بر فتراک

واینکه در خاک فتادست کنون هم زان نیست
که گزافیست ز دوران و بدی از افلاک

فلک از دور همی دیدش کی دانست او
که نه با صورت خوبست و نه با سیرت پاک

برکشیدش ز جهان تا به مقامی که ازوی
هرکه برتر شود ایمن بود از بیم هلاک

چون بدیدش که کسی نیست رها کردش باز
تا دگرباره نگونسار درافتاد به خاک

شمارهٔ ۳۱۷ - در شکایت

ایا رادی که اندر ناف آهو
ز بوی خلق تو خون می شود مشک

ترا دستیست چون دریا گشاده
چرا بر من فروبستی چنین خشک

شمارهٔ ۳۱۸ - در تمثیل

صاحبا از نیکخواه و بدسگالت یک مثال
دیده ام از چرخ دولاب و در آنم نیست شک

میل دورش چون به گردش می درآید دیده ای
یک طرف سوی زمین دیگر طرف سوی فلک

قصد و میل نیکخواه و بدسگالت همچنوست
در ترقی زی درج و اندر تراجع زی درک

این کنار از کام دل برمی شود سوی سماک
وان دماغ از مغز خالی می شود سوی سمک

شمارهٔ ۳۱۹ - در شکر

منعمی بر پیر دهقانی گذشت اندر دهی
نان جو می خورد و پیشش پاره ای بز موی و دوک

گفتش ای مسکین نگر با آنچنان روزی و عیش
پیر دهقان گفت من لذاتنا این الملوک

شمارهٔ ۳۷۰ - مذمت ممدوحی که وعدهٔ صله بدو داده و وفا نکرده

کردگارا مشته رندی ده جهان را خوش تراش
تا که از قومی که هم ایشان و هم ما تیشه ایم

شعر بردم خواجه را حالی جوابی باز گفت
لفظ و معنی همچنان یعنی که ما هم پیشه ایم

قصه تا کی گویم از بس خواب خرگوش خسان
راست چون شیران به شب آتش زده در بیشه ایم

خاطر از اندیشه عاجز و نقد کیسه این
دیر شد معذور می دار اندر آن اندیشه ایم

شمارهٔ ۳۷۱ - در مدح

ای غلامت چو شاد بخت فلک
ما غلامان خاص و عام توایم

تا که در خانهٔ فلک باشیم
همه در خانهٔ غلام توایم

شمارهٔ ۳۷۲ - در اشتیاق

خداوندا همی خواهم که از دل
ترا تا عمر باشد من ستایم

ولیکن این دم از جور زمانه
برنجید این دل انده نمایم

شمارهٔ ۳۷۳ - از زبان پسران میرداد که یکی طوطی به یک ملقب به ناصرالدین و دیگر عضدالدین است گفته و آنها را ستایش کرده است

گیتی به سر سنان گشادیم
پس از سر تازیانه دادیم

ملک همه خسروان گرفتیم
سد همه دشمنان گشادیم

بنیاد جهان اگر کهن بود
از عدل جهان نو نهادیم

قایم به وجود ماست گیتی
بس آتش و آب و خاک و بادیم

شادند به عدل ما جهانی
ما لاجرم از زمانه شادیم

تا ظن نبری که ما به شاهی
امروز به تازگی فتادیم

کز مادر خویش روز اول
شایستهٔ تخت و تاج زادیم

سنجر که جهان سراسر او داشت
از ماست و ما از آن نژادیم

مسمار سه ملک برکشیدیم
جایی که دو دم بایستادیم

گر عادل و راد بود سنجر
شکرست که عادلیم و رادیم

بیداد و ستم نیاید از ما
کاخر پسران میردادیم

شمارهٔ ۳۷۴ - در تمثیل

خصم تو و قاعدهٔ ملک تو
آن شده از بدو جهان مستقیم

چون دو بنا بود برافراشته
وان دو یکی محدث و دیگر قدیم

زلزلهٔ قهر توشان پست کرد
زلزله الساعه شییء عظیم

شمارهٔ ۳۷۵ - معما

علم آصف گنج قارون صبر ایوب رسول
یاد کرد اندر کتاب این هر سه لقمان حکیم

هرکه بازد عاشقی با این سه چیز ای نیکنام
لام او هرگز نبیند روی ضاد و روی میم

شمارهٔ ۳۷۶ - شراب خواهد

ای ز نور شرابخانهٔ تو
روی آفاق همچو دست کلیم

یک صراحی شراب ناب فرست
باشد آن نزد همت تو سلیم

هست نایاب باده اندر شهر
ورنه از دولت تو دارم سیم

شمارهٔ ۳۷۷ - لغز به اسم سلطان سنجر و بیان آنکه عدد نام سنجر با پیغمبران مرسل یکیست

ای خردمند اگر گوش سوی من داری
قطعه ای بر تو بخوانم که عجب مانی از آن

در جهانداری و فرماندهی خلق خدای
بر سزاواری سلطان بنمایم برهان

سیصد و سیزده پیغمبر مرسل بودند
که فرستاده به هر وقت یکی را یزدان

نام سلطان به جمل چون عدد ایشانست
پس بود قاعدهٔ نظم جهان چون ایشان

فر او هرکه ببیند دهد انصاف که او
پادشاهیست به حق بر همه معمور جهان

گر ترا شبهت و شکیست در این دانی چه
شبهت و شک ترا حل نکند جز قرآن

شو اولی الامر بخوان پس عدد آن بشناس
به حساب جمل و مبلغ آن نیک بدان

تا بود راست حسابش چو حساب سنجر
چون که واوی که نه مقروست کنی زو نقصان

گر کسی گوید ما صد همه سنجر نامیم
گویمش نی نی منک چو اوئلوالامر بخوان

زانکه منکم ز شما باشد از روی لغت
باز از روی حساب ار تو بدانی سلطان

پس یقین شد که پس از باری و پیغمبر حق
نرسد بر همه آفاق جز او را فرمان

ای سه قرن از مدد عدل تو و رحمت حق
بوده سکان زمین بی خبر از دور زمان

ای به حق سایهٔ آن کس که ترا حافظ اوست
تا بود سایهٔ خورشید در آن حفظ بمان

شمارهٔ ۳۷۸ - در طلب عفو

بزرگا گر خطایی کرده آمد
مگیر از من اگر باشد بزرگ آن

خطای بندگان باید به هر حال
که تا پیدا شود عفو بزرگان

شمارهٔ ۳۷۹ - مطایبه

چو غزنینی به محشر زنده گردد
بسنجد طاعتش ایزد به میزان

کم آید طاعتش گوید خدایا
ترازو چشمه دارد سر بگردان

شمارهٔ ۳۸۰ - در اظهار نیک نفسی خود گفته است

من توانم که نگویم بد کس در همه عمر
نتوانم که نگویند مرا بد دگران

گر جهان جمله به بد گفتن من برخیزند
من و این کنج و به عبرت به جهان در نگران

در بد و نیک جهان دل نتوان بست ازآنک
گذرانست بد و نیک جهان گذران

جز نکویی نکنم با همه تا دست رسد
که بر انگشت نپیچند بدم بی خبران

نفس من برتر از آن است که مجروح شود
خاصه از گب زدن بیهدهٔ بی بصران

گاو در خرمن من هست مرا می شاید
ریش گاوی بود آبستنی از کون خران

شمارهٔ ۲۷۹ - مطایبه

هر کس که جگر خورد و به خردی هنر آموخت
در دور قمر گو بنشین خون جگر خور

نزدیک کسانی که به صورت چو کسی اند
با صورت ایشان نفسی می زن و برخور

پیغام زنان می بر و دیبای به زر پوش
با مسخرگی می کن و حلوای شکر خور

شمارهٔ ۲۸۰ - در اشتیاق

به خدایی که از مشیت او
رنج رنجور و شادی مسرور

که مرا در همه جهان جانیست
وان ز حرمان خدمتت رنجور

شمارهٔ ۲۸۱ - در مرثیه

هرگز گمان مبر که کمال الزمان بمرد
کو روح محض بود نه جسم فناپذیر

می دان که ساکنان فلک سیر گشته اند
از مطربی زهره بدین چرخ گنده پیر

خواهش گری به نزد کمال الزمان شدند
کو بود در زمانه درین علم بی نظیر

گفتند زهره را ز فلک دور کرده ایم
ای رشک جان زهره بیا جای او بگیر

شمارهٔ ۲۸۲

اثر خشمش از نوش پدید آرد نیش
نظر لطفش از سیر برون آرد شیر

از یکی دو کند آنگه که به کف گیرد تیغ
وز دویی یک کند آنگه که بیندازد تیر

شمارهٔ ۲۸۳ - مطایبه

آزرده رفت مانا تاج الزمان ز ما
زیرا که وقت رفتن رفتم نگفت نیز

اسراف از او طمع نتوان داشت شرط نیست
لفظش درست و مرد حکیمست و در عزیز

شمارهٔ ۲۸۴

روزم از روز بهتر است اکنون
از مراعات شمس دین فیروز

جاودان از فلک خطابش این
کی بر اعدا و اولیا پیروز

شمارهٔ ۲۸۵

چهار چیز همی خواهم از خدای ترا
بگویم ار تو بگویی که آن چهار چه چیز

به پات اندر خار و به دستت اندر مار
به ریشت اندر هار و به سبلت اندر تیز

شمارهٔ ۲۸۶ - در هجا

دی از کسان خواجه بکردم یکی سوال
گفتم به خوان خواجه نشینند چند کس

گفتا به خوان خواجه نشیند دو کس مدام
از مهتران فرشته و از کهتران مگس

شمارهٔ ۲۸۷

صاحبا به هر رهی یک قدری می بفرست
نه از آن می که بود در خور پیمانه وطاس

زان می بی شر و بی شور که بی سیمان را
ساغر او کف دستست وصراحی کریاس

شمارهٔ ۲۸۸

خواهی که بهین کار جهان کار تو باشد
زین هردو یکی کار کن از هر چه کنی بس

یا فایده ده آنچ بدانی دگری را
یا فایده گیر آنچ ندانی ز دگر کس

شمارهٔ ۲۸۹ - در تقاضا

ای به اقلیم کبریای تو در
آسمان شحنه آفتاب عسس

چند گویی چه خورده ای به وثاق
تو بدانی اگر نداند کس

چه خورم خون پنج و شش روزان
نپزد مطبخم جز که هوس

به خدایی که مجمل روزی
به تفاصیل او رساند و بس

که زمین و هوای خانهٔ من
نه همی مور بیند و نه مگس

هین که اسباب زندگیم امروز
هیچ معلوم نیست جز که نفس

شمارهٔ ۲۹۰ - در مدیح

ای خداوندی که کمتر بنده در فرمان تو
آسمان ابلق است و روزگار آبنوس

گشته قدرت را سر گردون گردان پایمال
کرده دستت را لب خورشید رخشان دستبوس

خاک طوس از نعل یک ران تو باشد پر هلال
آسمان هر ساعتی گوید که آوخ ای فسوس

کاشکی در ابتدای آفرینش کردگار
بنده را فرموده بودی تا که بوسد خاک طوس

شمارهٔ ۲۹۱

سر زلفت به جز دست تو حیفست
لب لعلت به بوس جز تو افسوس

سر زلف تو باری هم تو می کش
لب لعل تو باری هم تو می بوس

شمارهٔ ۲۹۲ - در هجو صلاح صالحی

تو در قوادگی ای سرخ کافر
توانی گر کنی تصنیف و تدریس

اگر حوا و آدم زنده گردند
به مکر و حیلت و دستان و تلبیس

بگردانی دل حوا ز آدم
کنی در ساعتش عاشق به ابلیس

شمارهٔ ۲۹۳ - در ذل سوئال

بودن اندر عذاب چون جرجیس
یات شدن در جحیم چون ابلیس

بهترست از سوال کردن و طمع
وایستادن به پیش مرد خسیس

شمارهٔ ۲۹۴ - در نصیحت نفس

انوری بهر قبول عامه چند از ننگ شعر
راه حکمت رو قبول عامه گو هرگز مباش

رفت هنگام عزل گفتن دگر سردی مکن
راویان را گرمی هنگامه گو هرگز مباش

تاج حکمت با لباس عافیت باشد بپوش
جان چو کامل شد طراز جامه گو هرگز مباش

در کمال بوعلی نقصان فردوسی نگر
هر کجا آمد شفا شهنامه گو هرگز مباش

تاکی از تشبیه تیغ و خامه خامی بایدت
تیر بهرامی تو تیغ و خامه گو هرگز مباش

آرزو خود کام زادست و قناعت خوش منش
باد او شو کام از خودکامه گو هرگز مباش

شمارهٔ ۲۹۵

شب سیاه به تاریکی ار نشینم به
که از چراغ لئیمان به من رسد تابش

جگر بر آتش حرمان کباب اولیتر
که از سقایهٔ دونان کنند سیر آبش

شمارهٔ ۳۳۸ - در عذر غیبت از مجلس مخدوم

من بدعهد را چه می گویی
هرچه گویی سزای آن هستم

حاکم ار جرم من بود مردم
داور ار لطف تو بود جستم

لطف باری بریده باد از من
تا به خدمت چرا نپیوستم

می ندانم ز پای سر زین غم
تا برفت آن سعادت از دستم

خواستم تا بیایم و گویم
کز حریفان دینه چون رستم

به سر تو که ذات هشیاریست
که هنوز این زمان چنان مستم

که گشادن نمی توانم چشم
وین قوافی به حیله بربستم

شمارهٔ ۳۳۹ - فی الاشتیاق

به خدایی که عقل کلی را
بر درش سر بر آستان دیدم

از پی وصف حضرت عزش
دهن نطق بی زبان دیدم

که من از دوری تو دور از تو
بی تکلف هلاک جان دیدم

بی تو تاریک شد جهان بر من
که به روئیت همه جهان دیدم

شمارهٔ ۳۴۰

بجز تو در دو گیتی کس ندیدست
کریم ابن الکریمی تا به آدم

زمین تاب عتاب تو ندارد
چه جای این حدیث است آسمان هم

غرض ذات تو بود ارنه نگشتی
بنی آدم به کرمنا مکرم

سخن کوتاه شد گر راست خواهی
تویی آنکس دگر والله اعلم

شمارهٔ ۳۴۱ - به مجلس صاحب بار خواهد

خداوندا به فر دولت تو
اگر کبک ضعیفم بازگردم

به دیدار تو هستم آرزومند
درآیم یا هم از در بازگردم

شمارهٔ ۳۴۲

در آینه چون نگاه کردم
یک موی سفید خود بدیدم

زاندیشهٔ ضعف و وهم پیری
در آینه نیز ننگریدم

امروز به شانه ای از آن موی
دیدم دو سه تار و برطپیدم

شاید که خورم غم جوانی
کز پیری خود چو بررسیدم

زایینهٔ معاینه بدیدم
وز شانه به صد زبان شنیدم

شمارهٔ ۳۴۳ - در اشتیاق دوستی و طلب مکاتبات ازو

ز روزگار به یک نامهٔ تو خرسندم
که در دعا همه آن خواهم از خداوندم

شنیده ام که به خرسند کم گراید غم
غمم چراست که از تو به نامه خرسندم

ز هرچه باشد خرسند را بسنده بود
چرا که بی تو همی عمر و عیش نپسندم

مرا و حال مرا بی جمال طلعت تو
صفت ندیدم از این به چو دل برافکندم

چنان که تشنه به آب حیات و مرده به جان
به جان تو که به دیدارت آرزومندم

شمارهٔ ۳۴۴ - در شکایت

نرسد گرد سر فراز همی
خواجه در خدمت تو دستارم

از گریبان من نداری دست
تا دگر دامنی به دست آرم

شمارهٔ ۳۴۵ - در حسب حال و وارستگی خویش

امید و بیم دهد خلق را مسخر خویش
بدین دو خویشتن از خلق بازپس دارم

مرا چو در دل از این هر دو هیچ نیست ازو
هزار ناکس پیشم گرش به کس دارم

شمارهٔ ۳۴۶ - در طلب صاحب

اگر بیایی و من بنده را دهی تشریف
نه درخور تو ولیکن خرابه ای دارم

وگر هوای شراب مروقت باشد
چو اعتقاد تو صافی قرابه ای دارم

شمارهٔ ۳۴۷ - شکوه از روزگار

خدایگانا سالی مقیم بنشستم
به بوی آنکه مگر به شود ز تو کارم

همی نیاید نقشی به خیره چه خروشم
همی نگردد کارم نفیر چون دارم

نه ماه دولتم از چرخ می دهد نورم
نه شاخ شادیم از باد می دهد بارم

نه پای آنکه ز دست زمانه بگریزم
نه دست آنکه در این رنج پای بفشارم

نه پشت آنکه ز اقبال روی برتابم
نه روی آنکه دگر پشت بر جهان آرم

نه حرفتی که بدان نعمتی به دست آرم
نه غمخوری که خورد پیش تخت تیمارم

گهی به باخته ای این سپهر منحوسم
گهی گداخته ای این جهان غدارم

گهی به کنجی اندر بمانده چون مورم
گهی به غاری اندر خزیده چون مارم

گهی چو باد به هر جایگاه پویانم
گهی چو خاک به هر بارگاه در خوارم

گهی ز آب دو دیده مدام در بحرم
گهی ز آتش سینه مقیم در نارم

گهی به اجرت خانه گرو بود کفشم
گهی به نان شبانه به رهن دستارم

گهی نهند گرانجان و ژاژخا نامم
گهی دهند لقب احمق و سبکبارم

به حد و وصف نیاید که من ز غم چونم
به وهم خلق نگنجد که من چه سان زارم

خدای داند زین گونه زندگی که مراست
به جان و دیده و دل مرگ را خریدارم

از آنچه گفتم اگر هیچ بیش و کم گفتم
ز دین ایزد و شرع رسول بیزارم

شمارهٔ ۳۴۸ - در مدح تاج الدین ابوالمعالی محمد المستوفی گوید و عرق نسترن خواهد

ایا به عالم عهد از تو نوبهاروفا
چرا چنین ز نسیم صبات بی خبرم

به خاصه چون تو شناسی که رنگ و بوی نداد
خرد به باغ سخن بی شکوفهٔ هنرم

به صد زبانت چو سوسن بگفته بودم دی
که چون بنفشه ز سستی فروشدست سرم

گر اندکی عرق نسترن به دست آری
به من فرست وگرنه بگوی تا بخرم

زبان چو لاله به گرد دهان درافگندی
که گر نیارمت از سبزهٔ دمن بترم

فروخت روی نشاطم چو بوستان افروز
بدان امید کزین ورطه بو که جان ببرم

برون شدی و فرو برد سر چو نیلوفر
به آب غفلت ودانسته کاب می نخورم

دو روز رفت که چون شنبلید پژمرده
ز تشنگی به غایت نه خشکم و نه ترم

ز تف چو ظاهر تفاح زرد گشت رخم
ز غم چو باطن او پاره پاره شد جگرم

چو گوش این سخنت همچو پیل گوش نمود
که چیست عارضه یا من به معرض چه درم

نه بی وفات چو ایام یاسمن خوانم
نه زین سپس همه رنگت چو ارغوان شمرم

تو آنچه بینی این بین که با فراغت تو
هنوز دیده چو نرگس نهاده می نگرم

چو دستهای چنارست هر دو دستم سست
وگرنه پیرهن از جور تو چو گل بدرم

شمارهٔ ۳۴۹ - در بیان هنرهای خود و جهل ابناء عصر

گرچه دربستم در مدح و غزل یکبارگی
ظن مبر کز نظم الفاظ و معانی قاصرم

بلکه در هر نوع کز اقران من داند کسی
خواه جزوی گیر آن را خواه کلی قادرم

منطق و موسیقی و هیات بدانم اندکی
راستی باید بگویم با نصیب وافرم

وز الهی آنچه تصدیقش کند عقل صریح
گر تو تصدیقش کنی بر شرح و بسطش ماهرم

وز ریاضی مشکلی چندم به خلوت حل شده است
واندر آن جز واهب از توفیق کس نه یاورم

وز طبیعی رمز چند ار چند بی تشویر نیست
کشف دانم کرد اگر حاسد نباشد ناظرم

نیستم بیگانه از اعمال و احکام نجوم
در بیان او به غایت اوستاد و ماهرم

چون ز لقمان و فلاطون نیستم کم در حکم
ور همی باور نداری رنجه شو من حاضرم

با بزرگان مستفیدم با فرودستان مفید
عالم تحصیل را هم وارد و هم صادرم

غصه ها دارم ز نقصان از همه نوعی ولیک
زین یکی آوخ که نزدیک تو مردی شاعرم

این همه بگذار با شعر مجرد آمدم
چون سنایی هستم آخر گرنه همچون صابرم

هریکی آخر از ایشان بی کفافی نیستند
این منم کز مفلسی چون روز روشن ظاهرم

خود هنر در عهد ما عیب است اگرنه این سخن
می کند برهان که من شاعر نیم بل ساحرم

خاطرم در ستر دیوان دختران دارد چو حور
زهره شان پرورده در آغوش طبع زاهرم

گر ز یک خاطب یکی را روز تزویج و قبول
برتر از احسنت کابین یافتستم کافرم

در چنین قحط مروت با چنین آزادگان
وای من گر نان خورندی دختران خاطرم

اینکه می گویم شکایت نیست شرح حالتست
شکر یزدان را که اندر هرچه هستم شاکرم

در غرض از آفرینش غایتم بس اولم
گرچه در سلک وجود از روی صورت آخرم

قدر من صاحب قوام الدین حسن داند از آنک
صدر او را یادگار از ناصرالدین طاهرم

شمارهٔ ۳۵۰ - در مطایبه

عقل صد مسهل به طبعم بیش دارد
تا چنین در نظم و نثرش کرد نرم

چون بدانستم که بی اسهال او
مجلس سردان نخواهد گشت گرم

کافرم گر قطره ای زین پس ریم
در دهانشان جز به آزرم و به شرم

شمارهٔ ۴۲۴ - شراب خواهد

ای بر سر سروران یگانه
بحر کرم تو بی کرانه

سیمرغ جلالت تو کرده
بر قبهٔ عرش آشیانه

می گیر جهان به روی خنجر
می بخش به پشت تازیانه

گر قصهٔ بنده را کنی گوش
آن سود ترا بود زیان نه

در خانه نشسته بود داعی
مخمور ز بادهٔ شبانه

در کنج خزیده چون کشیشی
آتشکده کرده تاب خانه

وز بهر شراب لعل در پیش
سیب و به و نقل خسروانه

وز بهر کباب کرده بر سیخ
کبک و بط و تیهو و سمانه

ساقی و شراب و شاهد خوب
شمعی دو نهاده در میانه

زین جمله که گفته ام ندارم
جز سبلت و ریش ابلهانه

از میر شراب و شاهد و شمع
دریوزه کنم بدین بهانه

اسباب معاشرت مهیا
از لوح کمانچه و چغانه

طنبور و کتاب و نرد و شطرنج
چنگ و دف و نای و شاخ و شانه

بنهاد به پیش انوری را
گنجشک و کبوتر کلانه

شمارهٔ ۴۲۵ - لطیفه

مرا دی یاسمن پیغام دادست
به تو ای صاحب و صدر یگانه

ز هر نوعی سخن گفتست پنهان
غرض را درج کرده در میانه

چه فرمایی کنون پیغام او را
به سمع تو رساند بنده یانه

مرا گفتست فردا کاتش صبح
زند از کورهٔ مشرق زبانه

بگو او را که می گوید فلانی
که ای خلقت چو جودت بی کرانه

چو در سالی مرا ده روز افزون
نباشد نوبت از گشت زمانه

پس از ده روز خود تاخیر کردم
شوم تا سال دیگر آفسانه

کنون درخواستی دارم ز خلقت
همانا ناورد با من بهانه

دو روزک نیز در صحن چمن آی
بگو تا مطرب آرند و چغانه

به زیر سایهٔ گل شادمان باش
مرا از لطف خود کن شادمانه

چون من بهر تو آیم خوب نبود
من اندر باغ و تو در تاب خانه

شمارهٔ ۴۲۶ - از کریم الدین شراب خواهد

منم امروز و شاهدی زیبا
مونس ما کتاب و افزون نه

خورده ایم از برای قوت نفس
یک منی از کباب و افزون نه

هیچت افتد کریم دین که دهی
یک منی مان شراب و افزون نه

شمارهٔ ۴۲۷ - در نصیحت نفس خود

انوری شعر و حرص دانی چیست
این یکی طفل و آن دگر دایه

پایهٔ حرص کدیه و طمعند
تا نگردی به گرد آن پایه

تاج داری خروس وار از علم
چه کنی همچو ماکیان خایه

گردن و گوش نفس مردم را
همت آمد بهینه پیرایه

عمر تو گوهری گران مایه است
تو یکی شاعر گران سایه

بیش بر یاد ژاژ شعر مده
ای گران سایه آن گران مایه

شمارهٔ ۴۲۸ - از لالابک تقاضایی کند

ای جهان را دفین به دست تو در
چون معادن هزار سرمایه

دولتت را دوام همخانه
مدتت را زمانه همسایه

گردن و گوش آفرینش را
رسمهای تو گشته پیرایه

جود را پروریده همت تو
راست چونان که طفل را دایه

ملکی در محاسن و اخلاق
زان نداری محاسن و خایه

آفتابی و در مراتب جاه
آفتابت فروترین پایه

چیست کز تابش تو در نورند
همه آفاق و بنده در سایه

شمارهٔ ۴۲۹ - شراب خواهد

ای رخ و فرزین نهاده چرخ را در حل و عقد
جز تو کس را اطلاعی نیست بر اسرار او

چون رخ شطرنج پیش خدمت آمد انوری
می دهش چندان که چون فرزین شود رفتار او

شمارهٔ ۴۳۰ - در طلب حضور دوستی گوید

ندارد مجلس ما بی تو نوری
اگرچه نیست مجلس درخور تو

چه فرمایی چه گویی مصلحت چیست
تو آیی نزد ما یا ما بر تو

شمارهٔ ۴۳۱ - در مدح و تهنیت

ای جهان را موسم آزادگی ایام تو
بنده کرده یک جهان آزاد را انعام تو

سرمهٔ چشم ملک گردی و آن از راه تو
حلقهٔ گوش فلک حرفی و آن از نام تو

دست تقدیر آسمان را پی کند گر دور او
گام بردارد نه بر وفق مراد و کام تو

تو جهان کاملی اندر جهان مختصر
هفت اقلیمت که باقی باد، هفت اندام تو

جنبش فیض کرم وارام طوفان نیاز
تا ابد مقصور شد بر جنبش و آرام تو

آز در آب و گل آدم نیامد تا ندید
غایت سیری خوش اندر عطای عام تو

طبل بدخواه تو در زیر گلیم حادثه است
تا فلک زد بی نیازی را علم بر بام تو

از تصرف دست بربندد کف بر بحر و کان
آسمان را گر اجازت یابد از پیغام تو

از محمد وز عمر شد کفر باطل دین قوی
لاجرم احیاء آن ایام کرد ایام تو

ای در آن اندازه بزم جان فزایت کاندرو
آفتاب و ماه نو زیبد شراب و جام تو

وام بودت گوهری بر آسمان مه زاسمان
آن رسانید و شد از وجه دگر در وام تو

آسمان از وام تو هرگز برون ناید ازآنک
دارد استظهار دور از دور بی انجام تو

تا که صبح و شام باشد در قفای روز و شب
در قفای یکدگر بادند صبح و شام تو

چشمت از روی کرم بر انوری باد و مباد
کام او را اعتقاد پاک جز در کام تو

مکث محسن در جهان بسیار باشد لاجرم
بالغ او طفل تست و پختهٔ او خام تو

شمارهٔ ۴۳۲ - شراب خواهد

ای مقصد کشور چهارم
در نیک و بد آستانهٔ تو

وی رفعت آسمان هفتم
باطل شده در زمانهٔ تو

بر شاخ وجود بنده مرغیست
منسوب به آشیانهٔ تو

در دام حریف نو فتادست
اومید همه به دانهٔ تو

خطی به وکیل لهو بنویس
یعنی به شرابخانهٔ تو

شمارهٔ ۴۳۳ - در طلب جو

ای ز قدر تو آسمان در گو
آفتاب از تو در خجالت ضو

قدر و رای تو از ورای سپهر
آفتابی و آسمانی نو

دل و دست تو گاه فیض و سخا
برده از ابر و آفتاب گرو

بنده را صاحب استری دادست
استری ماه نعل و گردون دو

خلقت آسیاء کی دارد
صفت آسیای او بشنو

سنگ زیرین او همیشه روان
گو در او آب و باد هیچ مرو

ناو او از درون و او معکوس
دلو او از برون و او در گو

آسیابی چنین و باری نه
بی شبانروز آسیابان رو

انوری این همه مزیح ز چیست
چند ازین ترهات شو هاشو

خود به یک ره بگو که بی کارست
آس دندانش ز آس کردن جو

تا ترا جود صدر دولت و دین
برهاند ز انتظار درو

او تواند که کشت همت او
هیچ بی ارتفاع نیست برو

شمارهٔ ۴۳۴ - قطعهٔ زیر از حکیم شجاعی است که به انوری نوشته است

ای انوری تویی که به فضل و هنر سزند
احرار روزگار و افاضل ترا رهی

بودند در قدیم امیران و شاعران
واکنون شدت مسلم بر شاعران شهی

هستت خبر که هستم دور از تو ناتوان
اشکم چو ناردانه و رخسار چون بهی

مشغول بوده ای که نکردی عیادتم
یا خود مرا محل عیادت نمی نهی

نی نی ز ابلهی است مرا از تو این طمع
خیزد چنین طمع به حقیقت ز ابلهی

با رنج ناتوانی ای دوستان مرا
دل گشت پر ز انده و از صبر شد تهی

گوید طبیب بهتری امروز غم مخور
اینک برفت علت و آغاز شد بهی

غم این غمست و بس که ز من فوت می شود
در بزم صدر عالم رسم سه شنبهی

آن جنت نعیم اگر در جهان بود
ممکن ظهور جنت ماوی، فتلک هی

شمارهٔ ۳۹۵ - در مذمت دشمنان صاحب

چهار چیز ز ارکان بارگاه تو باد
مخالف تو کزو هست عیش تو شیرین

دو نیمه تن چو ستون و دریده دل چو شرج
چو میخ کوفته سر چون طناب راه نشین

شمارهٔ ۳۹۶ - فی اقتراح الذهب

ای فلک قدری که در انگشت قدر و همتت
از شرف مهر فلک زیبد همی مهر نگین

هست یسر خادمان از خاتم تو در یسار
هست یمن چاکران از خامهٔ تو در یمین

مادحت را تا بدان رخ برفروزاند چو شمع
آن زهر کامی جدا چونان که موم از انگبین

آن نمی باید که آدم را برون کرد از بهشت
آن همی باید که با قارون فروشد در زمین

شمارهٔ ۳۹۷ - زین الدین عبدالله از استر افتاده و حکیم به عیادت او نرفته بود این قطعه در عذر تقصیر خویش گفته

ای بزرگی که از شمایل و قدر
ملک را زینتی و دین را زین

نور رای تو فالق الاصباح
کف و کلک تو مجمع البحرین

روزی خلق تو به یوم الدین
گشته در ذمت سخای تو دین

زاسمان تا به پایهٔ شرفت
از زمین تا به آسمان مابین

سقطهٔ تو سواد مسکون را
ای ز سکانش چون سواد از عین

به من از کربت و بلا آورد
که نیاورد کربلا به حسین

نبود شین اگر بود عاجز
ای ز گیتی نه عجز دیده نه شین

قطره ای از تحمل کشتی
اشتری از تحمل کونین

ای سلامت به صحبتت عطشان
چون به آب حیات ذوالقرنین

ز ارزوی علاجت از دل پاک
در حنین آمده عظام حنین

گفته بودم به خدمتت برسم
خردم گفت اننا من این

نزد سیمرغ تب از آن خوشتر
کش عیادت کند غراب البین

شمارهٔ ۳۹۸ - در مذمت افلاک

ای پسر تا به فلک ظن سخاوت نبری
کانچه بدهد به یسارت بستاند به یمین

آفتابش که در این دعوی رایت بفراشت
اگر انصاف دهی آیت بخلیست مبین

از بخیلی نبود آنکه کسی دادهٔ خویش
برکشد از سر آن تا فکند در بر این

پارهٔ ابر سیه را ندهد بهرهٔ نور
تا به اندازهٔ آن باز نخواهد ز زمین

شمارهٔ ۳۹۹ - در مدح سلطان ملکشاه ثانی

شادباش ای خسرو عادل عماد دین و داد
دیر زی ای ناصر جاه امیرالموئمنین

ای ملکشاه معظم ای خداوند جهان
ای تو دارای زمان و ای هم تو دارای زمین

خسروانت زیر فرمان پهلوانان زیر حکم
آفتابت زیر رایت آسمان زیر نگین

روز بخشش آفتابی جام زرین بر یسار
وقت کوشش آسمانی تیغ هندی بر یمین

ای ترا تا مرغ و ماهی مهر بیعت بر زبان
وی ترا تا آب و آتش داغ طاعت بر سرین

ای نظام آفرینش بسته در انصاف تو
هر زمان از آفرینش بر تو بادا آفرین

شمارهٔ ۴۰۰ - در مدیح

به خدایی که ذات لم یزلش
باشد از سر بندگان آگاه

دست صنعتش ز اقتدار نهد
بر سر آفتاب و ماه کلاه

زر فشاند ز صبح هر روزی
در خم این زمردین خرگاه

به رسولی که بد سبابهٔ او
سبب جامه خرقه کردن ماه

به امینی که آورید بدو
ز اسمان امر و نهی بی اکراه

به کتابی که تا بدو داریم
از گناهان به روز حشر گواه

به کلامی که مهر ایمانست
چیست آن لا اله الا الله

که اگر هست یا بخواهد بود
ملک و دین را نظیر همچو تو شاه

تا جهان باشد از تو نازان باد
رایت و چتر و تخت و تاج و کلاه

شمارهٔ ۴۰۱

ز ابتدا کاندر آمدی به عمل
بیش از این بود بارنامه و جاه

کار با آب و گل نبودت بیش
باز خواهی شدن بر آن ناگاه

نه آب و گلی که سلطان راست
به گل تیره و به آب سیاه

شمارهٔ ۴۰۲

پارگکی کاه و نبیذم فرست
رنج دل شاعر سلطان بکاه

شکر چو شکر کنم از بهر می
منت چون کوه بدارم ز کاه

شمارهٔ ۴۰۳ - در جواب مکتوب دوستی

هست در دیدهٔ من خوب تر از روی سپید
روی حرفی که به نوک قلمت گشته سیاه

عزم من بنده چنانست که تا آخر عمر
دارم از بهر شرف خط شریف تو نگاه

شمارهٔ ۴۰۴ - در قناعت و خویشتن داری

ای به دریای عقل کرده شناه
وز بد و نیک این جهان آگاه

چون کنی طبع پاک خویش پلید
چه کنی روی سرخ خویش سیاه

نان فرو زن به خون دیدهٔ خویش
وز در هیچ سفله سرکه مخواه

شمارهٔ ۴۰۵ - مطایبه

چند مهتاب بر تو پیماید
این و آن در بهای روی چو ماه

ای دریغ آن بر چو سیم سپید
که فروشی همی به سیم سیاه

شمارهٔ ۴۰۶ - در مذمت شاعری

شعر دور از تو حیض مردانست
بعد پنجاه اگر نبندد به

مرد عاقل به ناخن هذیان
جگر خویش اگر نرندد به

بر سپیدی که جای گریه بود
آن ندانم چه گر نخندد به

شمارهٔ ۴۰۷ - سلطان سنجر را گوید

ای جهان را عدل تو آراسته
باغ ملک از خنجرت پیراسته

حلقهٔ شب رنگ زلف پرچمت
روزها رخسار فتح آراسته

در دو دم بنشانده از باران تیر
هر کجا گرد خلافی خاسته

خسروان نقش نگین خسروی
نام را جز نام تو ناخواسته

گنجها خواهان ز دستت زان شدند
کز پی خواهنده داری خواسته

در بلاد ملک تو با خاک بیز
راستی ناید ز خاک آراسته

ای به قدر و رای چرخ و آفتاب
باد ماه دولتت ناکاسته

شمارهٔ ۴۰۸ - در ذم فتوحی شاعر

ای بر در بامداد پندار
فارغ چو همه خران نشسته

نامت به میان مردمان در
چون آتشی از چنار جسته

ما را فلک گزاف پیشه
بر آخر شرکت تو بسته

نارسته ز جهل و برده هر روز
نوباوهٔ احمقی برسته

با شومی جهل هرکه در ساخت
فالش نکند فلک خجسته

طفلند ممیزان و زینند
احرار چو دایه سینه خسته

باری چو درخت سست بیخی
کم ده به تبر ز شاخ دسته

در مجلس روزگارت این بس
کز درزه رسیده ای به دسته

طوفان منازعت مینگیز
ای ساکن کشتی شکسته

اف از خور و خواب اگر نبودیم
در سلک تناسب از تو رسته

شمارهٔ ۴۰۹ - شراب خواسته

یک دو منک می سه تن به چار جوانب
پنج قدح شش زمان بخورده و خفته

هفت فلک شد گوا که هشت تن از دل
نه ره ده بار در مدح تو سفته

مفخر دهری بده زبان و بنه روی
هشت جنان هفت چرخ مدح تو گفته

می شش و نان پنج من چهار منی گوشت
زین سه دو دارم یکی فرست نهفته

شمارهٔ ۴۵۷ - در عذر قی کردن در مجلس شراب گفته

ای برادر گر مزاج از فضله خالی آمدی
آدمی پس یا ملک یا دیو بودی یا پری

ور قوای ماسک و دافع نبودی در بدن
طفل را از پایهٔ اول نبودی برتری

طبع اگردست تصرف برکشیدی وقت خواب
شخص را بر دم زدن هرگز نبودی قادری

نزد عاقل هیچ فرقی نیست گاه مصلحت
آنچه بولی می کنی تازانج آبی می خوری

گر طبیعت را به دست آدمی بودی زمام
خندهٔ بی وقت را خندیده کردی داوری

دیده بر آواز واجب دار تا بی شبهتی
از چنین گردابهای ژرف جان بیرون بری

باد را منکر نه ای بی اختیار اندر نماز
چیز دیگر را چرا در خواب و مستی منکری

فعل طبع از راه تسخیرست بی هیچ اختیار
در جماد و در نبات آنگاه در ما بر سری

راه حکمت رو که در معنی این جنس از علوم
ره به دشواری توان برد از طریق شاعری

چون به وقت هوشیاری برنیایی با فواق
گاه مستی با حریفان چون همان ره نسپری

گوش و دل جنبان و ساکن دار اگر فاعل تویی
زانکه اینجا از طریق جبر چون در نگذری

در گرانی کی شود هرگز عنان آفتاب
گرچه بسیاری بکوشد چون رکاب مشتری

خود بیا تا کژ نشینم راست گویم یک سخن
تا ورق چون راست بینان زین کژیها بستری

اشک فضله است و عرق فضله است و دافع هم مزاج
این یکی را در عداد آن دو چون می نشمری

گر تو خواهی گفت مخرج دیگرست آن فضله را
فضلهٔ زنبور را هم چون به مخرج ننگری

دفع افزونی به نسبت مختلف گردد از آنک
هست بازوبند را در گاو بحری عنبری

معده گر در قی همی امساک واجب داشتی
کی نهادی کرم قزاز جسم اساس ششتری

علم را زینها علم هرگز کجا گردد نگون
رفتن بازار نارد رخنه در پیغمبری

خواجه فخری ای مشامت بوی حکمت یافته
گر حکیمی زین معانی رنگ هان تا ناوری

آنچه حالی در ضمیر آمد همین ابیات بود
کاندرین محضر به خط خویش بنوشت انوری

شمارهٔ ۴۵۸ - در تقاضا

خداوندا همی دانم که چیزی نیست در دستت
گرم چیزی ندادستی بدین تقصیر معذوری

ولیکن گر کسی پرسد چه دادستت روا داری
که گویم عشوه اول روز و آخر روز دستوری

شمارهٔ ۴۵۹ - در مذمت کسی گفته

ز جنس مردمان مشمار خود را
گرت یزدان زری دادست و زوری

هنر باید چه روباهی چه شیری
خرد باید چه قارونی چه عوری

ز خشم غالب و از حرص با برگ
همین دارند هر ماری و موری

ز اسب و تخت تو رشکم نیاید
نه من همچون توام کری و کوری

چه رشک آید از آن چیزم که گردون
اگر پیش آردت تلخی و شوری

از این داغی بماند یا دریغی
وزان دودی برآید از تنوری

چو بر تختی جمادی بر جمادی
چو بر اسبی ستوری بر ستوری

شمارهٔ ۴۶۰ - حسب حال

کسی که مدت سی سال شعر باطل گفت
خدای بر همه کامیش داد پیروزی

کنون که روی نهد جمله در حقیقت شرع
چه اعتقاد کنی باز گیردش روزی

برو که عاقل از این اختیار آن بیند
که کشت تشنه نبیند ز ابر نوروزی

ز شعر نفس تو آن بارهای عار کشید
که چون هلال به طفلی درآیدش کوزی

ز شرع جان تو آن شعلهای نور کشد
کزو به هر فلکی آفتابی افروزی

ولیک تا تو همان عود وزن می سازی
ولیک تا تو همان عود بحر می سوزی

تو حرف شرع کی آری برون ز مخرج شعر
تو علم آنت نباشد کزین در آن توزی

توراء شرع به آخر همی بری و خطاست
چو عین شعر به آخر بری بیاموزی

شمارهٔ ۴۶۱ - در مدح فیروزشاه

ای رفته به فرخی و فیروزی
باز آمده در ضمان بهروزی

از لالهٔ رمح و سبزهٔ خنجر
در باغ مصاف کرده نوروزی

چون تیر نهاده کار عالم را
یک ساعته در کمان تو کوزی

تو ناصر دینی و ازین معنی
یزدان همه نصرتت کند روزی

در حمله درنده ای و دوزنده
صف می دری و جگر همی دوزی

پروانه سمندر ظفر باشد
چون مشعلهٔ سنان برافروزی

فرزین بنهی به عرصه رستم را
آنجا که به لعب اسب کین توزی

صد شه به پیاده ای براندازد
آنرا که تو بازیی درآموزی

می ساز به اختیار من بنده
تا خرمن فتنها همی سوزی

ای روز مخالفانت شب گشته
می خور به مراد دل شبانروزی

شمارهٔ ۴۶۲ - در هجا

خون خواجه کعبه است و نان او بیت الحرام
نیک بنگر تا به کعبه جز به رنج تن رسی

بر نبشته برکنار نان او خطی سیاه
لم تکونوا بالغیه الا بشق الا نفس

شمارهٔ ۴۶۳

نه تو آنی که دی دل تو نبود
در جهان جز به انوری راضی

چون که امروز هیچ می نبری
به زبان نام حالت ماضی

در سر قاضی ار کله کردی
به تصنع دواج مقراضی

دوستان را بپرس برمنشین
مشو آبستن از خر قاضی

شمارهٔ ۴۶۴ - در تهنیت

ای خداوندی که بر روی زمین فرمان تو
چون قضای آسمان شد نافذ فی کل شیی

پیش قدرت پشت گردون از تواضع داده خم
نزد رایت روی خورشید از خجالت کرده خوی

سرو آزاد ار قبول بندگی یابد ز تو
پای تا سر هم در آن ساعت کمر بندد چو نی

نقشبند کل ز تاثیر صبای لطف تو
بوستان را نقش نیسان بندد اندر ماه دی

شاد زی کامروز در اقطاع عالم سر به سر
ای بسیطش سیر فرمان تو صد ره کرده طی

دوستان و دشمنانت در دو مجلس می کنند
هردو سنگ انداز و سنگ اندازهٔ آن تا به کی

دشمنانت تا به روز حشر سنگ انداز عیش
دوستانت تا به روز عید سنگ انداز می

رباعی شمارهٔ ۱۹۷

گل یک شبه شد هین که چو گستاخ شود
در پیش تو دسته دسته بر کاخ شود

خیز ای گل نوشکفته درشو به چمن
تا جامه دریده غنچه بر شاخ شود

رباعی شمارهٔ ۱۹۸

هر کو نه به خدمت تو خرسند شود
آفاق برو حبس و زمین بند شود

وان را که به بندگی پذیری یک روز
شب را به همه حال خداوند شود

رباعی شمارهٔ ۱۹۹

آخر غم غور از دلم دور شود
وین ماتم هجر دوستان سور شود

لشکرکش گردون چو درآید به حمل
فرماندهٔ گیتی به نشابور شود

رباعی شمارهٔ ۲۰۰

تسلیم چو بر حادثه پیروز شود
هم حادثه یار و حیله آموز شود

هر سان که بود چو حالها گردانست
روزی به شب آید و شبی روز شود

رباعی شمارهٔ ۲۰۱

آنرا که خرد مصلحت آموز شود
کی در غم عید و بند نوروز شود

عیدی شمرد که روز نوروز شود
هر شب به عافیت بر او روز شود

رباعی شمارهٔ ۲۰۲

با آنکه غم از دلم برون می نشود
از تلخی صبر دل زبون می نشود

با این همه غصه سخت جانی دارد
این دیده که از سرشک خون می نشود

رباعی شمارهٔ ۲۰۳

یک شب مه گردون به رخت می نگرید
وز اشک ز دیده خون دل می بارید

یک قطره از آن بر رخ زیبات چکید
وان خال بدان خوشی از آن گشت پدید

رباعی شمارهٔ ۲۰۴

آن روز که بنده خاک خدمت بوسید
بر خدمت تو هیچ سعادت نگزید

وامروز چو رنگ و رونق خویش ندید
ابرام به خانه برد و امید برید

رباعی شمارهٔ ۲۰۵

بیداد فلک پردهٔ رازم بدرید
تیمار جهان امیدم از جان ببرید

ای دل پس ازین کناره ای گیر و برو
کین کار مرا کناره ای نیست پدید

رباعی شمارهٔ ۲۰۶

زان پس که وصال روی در پرده کشید
واندوه فراق پرده بر من بدرید

گفتم که مگر توانمش دید به خواب
خود خواب همی به خواب نتوانم دید

رباعی شمارهٔ ۲۰۷

در مستی اگر ببرد خوابم شاید
می دیده ببندد ارچه دل بگشاید

بیدار ز مادران چو تو کم زاید
بخت تو نیم که هیچ خوابم ناید

رباعی شمارهٔ ۲۰۸

جان یک نفس از درد تو می ناساید
وز دل نفسی بی تو همی برناید

یکبار دگر وصل تو درمی باید
وانگه پس از آن اگر نمانم شاید

رباعی شمارهٔ ۲۰۹

یک در فلک از امید من نگشاید
یک کار من از زمانه می برناید

جان می کاهد غم تو می افزاید
در محنت من دگرچه می درباید

رباعی شمارهٔ ۲۱۰

بس راه که پای همتم پیماید
تا مشکل یک راز فلک بگشاید

بس روز سیه که از غلط پیش آید
تا از شب شک صبح یقینی زاید

رباعی شمارهٔ ۲۱۱

دی قهر تو گفتی که اجل می زاید
وامروز بقا به عدل می افزاید

آن قهر جهانگیر چنان می بایست
وان عدل جهان دار چنین می باید

رباعی شمارهٔ ۲۱۲

زلف تو که در فتنه کنون می آید
از غارت جان و دل نمی آساید

وای از شب زلف تو که گر کار اینست
بس روز قیامت که جهان آراید

رباعی شمارهٔ ۲۱۳

گر بنده ز آب می بترسد شاید
مکتوب تو هم دلیریی ننماید

آخر دو سه خدمتم از آن سو آمد
باید که یکی جواب از این سو آید

رباعی شمارهٔ ۲۱۴

تا رای تو از قدح به شمشیر آید
گرد سپهت برین فلک زیر آید

نصرت به زبان تیغ تیزت می گفت
با یار که از ملک بقا سیر آید

رباعی شمارهٔ ۲۱۵

لایق به جان شاه جهانی باید
زین جمله دهی جمله ستانی باید

زین طایفه امن آدمی ممکن نیست
اینها همه گرگند شبانی باید

رباعی شمارهٔ ۲۱۶

هم توسن چرخ زیر زین را شاید
هم گوهر خورشید نگین را شاید

تا ظن نبری که آن و این را شاید
پیروز شه طغان تکین را شاید

رباعی شمارهٔ ۲۱۷

وصل تو که از سنگ برون می آید
در کوکبهٔ خیال چون می آید

با هجر همی گوید ازین رنگرزی
من می دانم که بوی خون می آید

رباعی شمارهٔ ۲۱۸

باری بنگر که چشم من چون گرید
هر شب ز شب گذشته افزون گرید

از چشم ستاره بار خون افشانم
گر چشم بود ستاره را خون گرید

رباعی شمارهٔ ۲۱۹

با گل گفتم ابر چرا می گرید
ماتم زده نیست بر کجا می گرید

گل گفت اگر راست همی باید گفت
بر عمر من و عهد شما می گرید

رباعی شمارهٔ ۲۲۰

گفتم ز فراق یاسمن می گرید
این ابر که زار بر چمن می گرید

گل گفت به پای خویشتن برشکنم
بر خندهٔ یک هفتهٔ من می گرید

رباعی شمارهٔ ۲۲۱

شد عمر و زمانه را جوادی نرسید
وز نامهٔ آرزو سوادی نرسید

دستی که به دامن قناعت نزدیم
دردا که به دامن مرادی نرسید

رباعی شمارهٔ ۲۲۲

گویی که میفکن دبه در پای شتر
تا من چو خران همی جهم بر آخر

گر نه زندت صلاح قواد پسر
من بر... این سخن زنم... ی پر

رباعی شمارهٔ ۸۵

از گردش این هفت مخالف بر هفت
هر هفت در افتیم به هفتاد آگفت

می ده که چو گل جوانیم در گل خفت
تا کی غم عالمی که چون رفتی رفت

رباعی شمارهٔ ۸۶

سلطان که جهان جواد ازو بیش نیافت
آن کیست کزو فراغت خویش نیافت

در دولت او عامل اموال زکات
صد باره جهان بگشت و درویش نیافت

رباعی شمارهٔ ۸۷

عیشی که نمودم از جوانی همه رفت
عهدی که خریدم از جهان دمدمه رفت

هین ای بز لنگ آفرینش بشتاب
وین سبزهٔ عاریت رها کن رمه رفت

رباعی شمارهٔ ۸۸

معشوق مرا عهد من از یاد برفت
وان عهد و وفا به باد برداد و برفت

پایم به حیل ببست و آزاد برفت
آتش به من اندر زد و چون باد برفت

رباعی شمارهٔ ۸۹

سلطان که جهان به عدل آراست برفت
سرو چمن ملک بپیراست برفت

چون کژ رویی بدید از دور فلک
کژ را به کژان داد و ره راست برفت

رباعی شمارهٔ ۹۰

دلبر چو دلم به عشوه بربود برفت
غمهای مرا به غمزه بفزود برفت

بس دیر به دست آمد و بس زود برفت
آتش به من اندر زد و چون دود برفت

رباعی شمارهٔ ۹۱

آن بت که به انصاف نکو بود برفت
حورا صفت و فرشته خو بود برفت

آسایش عمرم همه او داشت ببرد
آرایش جانم همه او بود برفت

رباعی شمارهٔ ۹۲

حامی جهان ز جور افلاک برفت
بنیاد نظام عالم خاک برفت

آن زهر زمانه را چو تریاک برفت
او رفت و سعادت از جهان پاک برفت

رباعی شمارهٔ ۹۳

آن بت که دلم به زلف چون شست گرفت
عالم به خمار نرگس مست گرفت

بس دل که کنون به قهر در پای آورد
زین تیشه که آن نگار بردست گرفت

رباعی شمارهٔ ۹۴

از شعلهٔ لاله جهان نور گرفت
وز چهرهٔ گل روی زمین حور گرفت

صحرا سلب بزم ملکشه پوشید
بستان صفت مجلس دستور گرفت

رباعی شمارهٔ ۹۵

چون با غم عشق تو دلم ساز گرفت
چشمم ز طلب خون دل آغاز گرفت

تو دست به خون ریختنم رنجه مدار
هجران تو این مهم به جان باز گرفت

رباعی شمارهٔ ۹۶

ای دل بخر آن زلف که دستت نگرفت
جز غمزهٔ آن نرگس مستت نگرفت

می لاف زدی که صبر دستم گیرد
از پای درآمدی و دستت نگرفت

رباعی شمارهٔ ۹۷

با یار مرا زور و ستم درنگرفت
زاری و فغان و لابه هم درنگرفت

از شعر ترم چو سنگ نم درنگرفت
تدبیر درم کنم که دم درنگرفت

رباعی شمارهٔ ۹۸

ای روزی خصم پیش خورد حشمت
جزویست قیامت از نبرد حشمت

اندیشهٔ پل مکن که جیحون شاها
انباشته شد جمله ز گرد حشمت

رباعی شمارهٔ ۹۹

تا روز به شب چو سوسنم بی رویت
بیدار چو نرگسم به گرد کویت

چون لاله شوم سوخته دل گر بنهم
مانند گل دو رویه رو بر رویت

رباعی شمارهٔ ۱۰۰

عمری بادت کزو به رشک آید نوح
راحی به کفت کزو خجل گردد روح

شام همه شبهات به صبح آبستن
صبح همه روزهات ضامن به صبوح

رباعی شمارهٔ ۱۰۱

عمری جگرم خورد ز بدخویی چرخ
یک روز نرفت راه دلجویی چرخ

آورد و به دست جور مریخم داد
با زهره گرفتست مرا گویی چرخ

رباعی شمارهٔ ۱۰۲

از چرخ که کامی به مرادم ننهاد
وز بخت که بندی ز امیدم نگشاد

پیروز شه طغان تکین دادم داد
پیروز شه طغان تکین باقی باد

رباعی شمارهٔ ۱۰۳

دادم به امید روزگاری بر باد
نابوده ز روزگار خود روزی شاد

زان می ترسم که روزگارم نبود
چونان که ز روزگار بستانم داد

رباعی شمارهٔ ۱۰۴

جوهر که ز ایزدش همی نامد یاد
وز مرتبه آفتاب را بار نداد

از مرگ به یک تپانچه در خاک افتاد
احسنت ای مرگ هرگزت مرگ مباد

رباعی شمارهٔ ۱۰۵

با هرکه زبان چرخ رازی بگشاد
چون پای نداشت پای تا سر بنهاد

زان داد سخن همی بنتوانم داد
کابستن رازهابنتواند زاد

رباعی شمارهٔ ۱۰۶

با قدر تو آب آسمان ریخته باد
با خاک درت ستاره آمیخته باد

گر کم کند از سر تو یک موی فلک
خورشید ازو به مویی آویخته باد

رباعی شمارهٔ ۱۰۷

در چشمهٔ تیغ بی کفت آب مباد
در زلف زره بی کنفت تاب مباد

بی یاد مبارک تو در دست ملوک
در آب فسرده آتش ناب مباد

رباعی شمارهٔ ۱۰۸

هرگز دلم از وفای تو فرد مباد
یک دم ز غم تو بی دم سرد مباد

گر وصل تو درمان دلم خواهد کرد
پس یک نفس از درد تو بی درد مباد

رباعی شمارهٔ ۱۰۹

ای شاه زمین دور زمان بی تو مباد
تا حشر سعود را قران بی تو مباد

آسایش جان ز تست جان بی تو مباد
مقصود جهان تویی جهان بی تو مباد

رباعی شمارهٔ ۱۱۰

حسن تو مرا ز نیکوان شاهی داد
عشق تو مرا به خیره گمراهی داد

از راستی ام نخواهی آگاهی داد
تا چند مرا پردهٔ کژ خواهی داد

رباعی شمارهٔ ۱۱۱

مریخ سلاح چاوشان تو برد
گوی تو زحل به پاسبانی سپرد

در ملکت تو چه بیش و کم خواهد شد
گر چاوش تو به پاسبان برگذرد

رباعی شمارهٔ ۲۶

ای شاه ز قدرتی که در بازوی تست
تیر تو به ناوک قضا ماند چست

ورنه که نشاند این چنین چابک و چست
پیکان دوم بر سر سوفار نخست

رباعی شمارهٔ ۲۷

با موزه به آب در دویدی به نخست
تا خرمن من به باد بردادی چست

چون تیز شد آتش دلم گشتی سست
خاکش بر سر که او نه خاک در تست

رباعی شمارهٔ ۲۸

کار تنم از دست دلم رفت ز دست
بیچاره دلم به ماتم جان بنشست

جان دل ز جهان بربد و رخت اندر بست
سازم همه این بود که در کار شکست

رباعی شمارهٔ ۲۹

دل در خم آن زلف معنبر بنشست
جان گفت که دل رفت وزین غمکده رست

من هم پی دل روم به هر حال که هست
مسکین چو به لب رسید پایش بشکست

رباعی شمارهٔ ۳۰

بوطالب نعمه ای گشاده دل و دست
با دست و دلت بحر و فلک ناقص و پست

هر زیور کان خدای بر جد تو بست
جز نام پیمبری دگر جمله ت هست

رباعی شمارهٔ ۳۱

ای صبر ز دست دل معشوقه پرست
این بار به دامن تو خواهم زد دست

کو باز مرا بر آتش دل بنشاند
واندر سر زلف یار ساکن بنشست
رباعی شمارهٔ ۳۲
دی می شد و از شکوفه شاخی در دست
گفتم به شکوفه وعده بود این آن هست

برگشت و به طعنه گفت ای عشوه پرست
نشنیدی که هرچه بشکفت نه بست

رباعی شمارهٔ ۳۳

از حادثه ای که هرچه زو گویم هست
هرچند که بشکست مرا هیچ نبست

گفتند شکسته ای به دست آور دست
آورده ام آن شکسته لیکن هم دست

رباعی شمارهٔ ۳۴

دی با تو چنان شدم به یک خاست و نشست
کز من اثری نماند جز باد به دست

از شرم بمیرم ار بپرسی فردا
کان دلشده زنده هست گویند که هست

رباعی شمارهٔ ۳۵

گفتند که شعر تو ملک داشت به دست
گفتم عجبا و جای این معنی هست

او فرع و چنان دلیر در بحر نشست
من اصل و به بیم در ز جیحون پیوست

رباعی شمارهٔ ۳۶

ای عهد تو عید کامرانی پیوست
افتاد بهار پیش بزم تو ز دست

زیبنده تر از مجلس تو دست بهار
بر گردن عید هیچ پیرایه نبست

رباعی شمارهٔ ۳۷

گفتند که گل چمن به یکبار آراست
برخاست و کلید باغ و کاشانه بخواست

گل گفت که با او نبود کارم راست
دانی چه گلابخانه را راه کجاست

رباعی شمارهٔ ۳۸

در کوی تو هیچ کار من ناشده راست
ایام به کین خواستن من برخاست

واخر به دلت گذر کند چون بروم
کان دلشده کی رفت و چگونه ست و کجاست

رباعی شمارهٔ ۳۹

عدل تو زمانه را نگهدار بس است
تایید تو دین و ملک را یار بس است

چون کار جهان کلک تو می دارد راست
تا هست جهان کلک تو بر کار بس است

رباعی شمارهٔ ۴۰

دل بر سر عهد استوار خویش است
جان در غم تو بر سر کار خویش است

از دل هوس هر دو جهانم برخاست
الا غم تو که بر قرار خویش است

رباعی شمارهٔ ۴۱

عشقی که همه عمر بماند این است
دردی که ز من جان بستاند این است

کاری که کسش چاره نداند این است
وان شب که به روزم نرساند این است

رباعی شمارهٔ ۴۲

از تو طمعم یکی صراحی باده است
زیرا که مرا حریفکی افتاده است

چون مست شود مرا بخواهد دادن
زیرا که مرا وعده به مستی داده است

رباعی شمارهٔ ۴۳

ای شاه جهان ملک جهان حسب تراست
وز دولت و اقبال شهی کسب تراست

امروز به یک حمله هزار اسب بگیر
فردا خوارزم و صدهزار اسب تراست

رباعی شمارهٔ ۴۴

در سایهٔ آن زلف مشوش که تراست
ای بس دل سرگشتهٔ غمکش که تراست

می بر دل و می ده غم و فارغ می رو
دور از دل من زهی دل خوش که تراست

رباعی شمارهٔ ۴۵

دوشینه شب ارچه جانم از رنج بکاست
چون تو به عیادت آمدی رنج رواست

بربوی عیادت تو امشب همه شب
ز ایزد به دعا درد همی خواهم خواست

رباعی شمارهٔ ۴۶

کون خر ملک ریش گاو افتادست
چون استر بد لایق داو افتادست

در صدر وزارتت که در عشق زرست
چون از پس راء عمرو واو افتادست

رباعی شمارهٔ ۴۷

تا حادثه قصد آل عمران کردست
کس نیست که او حدیث احسان کردست

احسان ز کسان بوالحسن بود مگر
کو همچو کسانش روی پنهان کردست

رباعی شمارهٔ ۴۸

زلف تو از آن دم که دلم بربودست
از زیر کله روی به کس ننمودست

مانا به حکایت از لبت بشنودست
کز جملهٔ عاشقان چشمت بودست

رباعی شمارهٔ ۴۹

شاها به خدایی که ترا بگزیدست
گر ملک چو تو خدایگانی دیدست

الا تو که بودست که صد باره جهان
روزان بگرفتست و شبان بخشیدست

رباعی شمارهٔ ۵۰

آن چهره که هرکه وصف او بشنیدست
بر چهرهٔ آفتاب و مه خندیدست

ماه نو عید دیده ام دوش بدو
بر ماه تمام کس مه نو دیدست

رباعی شمارهٔ ۵۱

فرمان تو بر جهان قضای دگرست
کلک تو گره گشای بند قدرست

هر نامه که در نظم امور بشرست
توقیع برو ابوالمعالی عمرست

رباعی شمارهٔ ۵۲

چون حسن تو رنج من به عالم سمرست
کارم چو سر زلف تو زیر و زبرست

دیدم ز غمت بسی جفاها لیکن
نادیدن تو ز هرچه دیدم بترست

رباعی شمارهٔ ۵۳

در هر طرفی اگرچه یاری دگرست
واندر هر گوشه غمگساری دگرست

در سر ز غمت مرا خماری دگرست
معشوقه تویی و عشق کاری دگرست

رباعی شمارهٔ ۵۴

دیدار تو در جهان جهانی دگرست
رخسار تو ماه آسمانی دگرست

گر جان بشود رواست اندر غم تو
ما را غم تو به نقد جانی دگرست

رباعی شمارهٔ ۵۵

با رای تو صبح ملک بی گه خیزست
با عزم تو آب تیغ فتح آمیزست

چون خواجه توان گفت کسی را که به حکم
جمشید نشان و کیقباد انگیزست

رباعی شمارهٔ ۱۴۱

تشریف هوای تو به هر جان نرسد
ملک غم تو به هر سلیمان نرسد

درمان طلبان ز درد تو محرومند
کان درد به طالبان درمان نرسد

رباعی شمارهٔ ۱۴۲

نه مشکل روزگار حل خواهد شد
نه دور فلک همی بدل خواهد شد

زین پس من و عشق و می که این روزی دو
تا روز دو بر باد اجل خواهد شد

رباعی شمارهٔ ۱۴۳

از عشق تو درجهان سمر خواهم شد
وز دست غمت زیر و زبر خواهم شد

وانگه زپس هزار شب بی خوابی
گریان گریان به خواب درخواهم شد

رباعی شمارهٔ ۱۴۴

رای تو به هیچ رای خرسند نشد
تا بر همه خسروان خداوند نشد

رایات تو از پای فلک بنشیند
تا ملک خراسان چو سمرقند نشد

رباعی شمارهٔ ۱۴۵

آخر دل من به وصل پیروز نشد
شایستهٔ صحبت دل افروز نشد

دردا که به عشوه روز عمرم زغمش
شب گشت و شب فراق او روز نشد

رباعی شمارهٔ ۱۴۶

عدل تو چو سایه بر ممالک پوشد
کان ماند و بس که از کفت بخروشد

چون می نوشی که نوش بادت گویی
خورشید به ماه مشتری می نوشد

رباعی شمارهٔ ۱۴۷

با آنکه زمانه جز بدی نسگالد
وز جور توام زمان زمان می نالد

از خوردن آن زهر نمی نالد دل
ازمنت تریاک خسان می نالد

رباعی شمارهٔ ۱۴۸

زلف تو به فتنه باز بیرون آمد
آن کار که داند که کجا انجامد

آرام دهش دو روز در زیر کلاه
باشد که از این فتنه فرو آرامد

رباعی شمارهٔ ۱۴۹

رخسار تو چون سوسن آزاد آمد
زلفین تو چون دستهٔ شمشاد آمد

برچنگ تو گویی که ز بیداد آمد
کز دست تو همچو من به فریاد آمد

رباعی شمارهٔ ۱۵۰

تا رای تو از قدح به شمشیر آمد
گرد سپهت زبر فلک زیر آمد

نصرت به زبان تیغ تیزت می گفت
تا باز که از ملک جهان سیر آمد

رباعی شمارهٔ ۱۵۱

آنی که کفت ضامن ارزاق آمد
آنی که درت قبلهٔ آفاق آمد

مقصود جهان تو بودی آخر به وجود
اول حسن علی اسحق آمد

رباعی شمارهٔ ۱۵۲

رنجی که مرا ز هجر آن ماه آمد
گویی که همه به کام بدخواه آمد

افزون ز هزار بار گویم هرشب
هان ای اجل ار نمرده ای گاه آمد

رباعی شمارهٔ ۱۵۳

چون سایه دویدم از پسش روزی چند
ور صحبت او به سایهٔ او خرسند

امروز چو آفتاب معلومم شد
کو سایه برین کار نخواهد افکند

رباعی شمارهٔ ۱۵۴

ای دل چه کنی به عشوه خود را خرسند
پای تو فرو گلست و این پایه بلند

بالغ شده ای ببر زباطل پیوند
چون طفل زانگشت مزیدن تا چند

رباعی شمارهٔ ۱۵۵

پست افکندم غم تو ای سرو بلند
شادم که مرا غمت بدین روز افکند

داد من و بیداد تو آخر تا کی
عذر من و آزار تو آخر تا چند

رباعی شمارهٔ ۱۵۶

آن روز که جان نامهٔ عشق تو بخواند
دل دست زجان بشست و دامن بفشاند

وان صبر که خادمت بدان آسودی
آن نیز بقای عمر تو باد نماند

رباعی شمارهٔ ۱۵۷

خوی تو ز دوستی چو دامن بفشاند
ننشست که تا به روز هجرم ننشاند

گویی که اگر چنین بمانی چه کنم
دل ماتم جان نداشت دیگر چه بماند

رباعی شمارهٔ ۱۵۸

ای دل ز هزار دیده خون می راند
عشقی که ترا سلسله می جنباند

خوش خوش به دعای شب میفکن کارت
بنشین که به روز محنتت بنشاند

رباعی شمارهٔ ۱۵۹

با آنکه همه کار جهان او راند
آنگه بنشین که نزد خویشت خواند

با آنکه همه ملوک نامم دانند
نامردم اگر یکی نشانم داند

رباعی شمارهٔ ۱۶۰

چندان که مرا دلبر من رنجاند
گر هیچ کسی نداند ایزد داند

یک دم زدن از پای فرو ننشیند
تا بر سر آب و آتشم ننشاند

رباعی شمارهٔ ۱۶۱

یکباره مرا بلایت از پای نشاند
بر یک یک مویم آب رنجوری ماند

چون سیم و زرم بر آتش تیز گداخت
وان سیم و زری که بود بر خاک فشاند

رباعی شمارهٔ ۱۶۲

ای دیده دل آیت بلا می خواند
هشدار که در خونت بسی گرداند

این بار گرش موافقت خواهی کرد
من بیزارم تو دانی و دل داند

رباعی شمارهٔ ۱۶۳

چون روز علم زد به حسامت ماند
چون یک شبه ماه شد به جامت ماند

تقدیر به عزم تیزکامت ماند
روزی به عطا دادن عامت ماند

رباعی شمارهٔ ۱۶۴

هم ابر به دست درفشانت ماند
هم برق به تیغ جان ستانت ماند

هم رعد به کوس قهرمانت ماند
هم ژاله به باران کمانت ماند

رباعی شمارهٔ ۱۶۵

خورشید به روشنی رایت ماند
گردون ز شرف به خاک پایت ماند

دوزخ به عتاب جان گزایت ماند
فردوس به عرصهٔ سرایت ماند

رباعی شمارهٔ ۱۶۶

با روی تو از عافیت افسانه بماند
وز چشم تو عقل شوخ و دیوانه بماند

ایام زفتنهٔ تو در گوشه نشست
خورشید ز سایهٔ تو در خانه بماند

رباعی شمارهٔ ۱۶۷

مسعود سعادت جهان بود نماند
فهرست سعود آسمان بود نماند

گو خواه بمان جهان کنون خواه ممان
چون آنکه ازو خلاصه آن بود نماند

رباعی شمارهٔ ۱۶۸

ما را به جز از نیاز هیچ چیز نماند
در کیسهٔ عقل نقد تمییز نماند

گه گاه به آب دیده دل خوش شدمی
چندان بگریستم که آن نیز نماند

رباعی شمارهٔ ۱۶۹

تا طارم نه سپهر آراسته اند
تا باغ چهار طبع پیراسته اند

در خار فزوده و ز گل کاسته اند
چتوان کردن چو این چنین خواسته اند

رباعی شمارهٔ ۳۰۹

نام تو نویسم ار قلم بردارم
کوی تو گذارم چو قدم بردارم

جز روی ترا نبینم ای جان جهان
در عمر خود ار دیده ز هم بردارم

رباعی شمارهٔ ۳۱۰

در کار تو هر روز گرفتارترم
غمهای ترا به جان خریدارترم

هر روز به چشم من نکو روی تری
هرچند که بیش بینمت زارترم

رباعی شمارهٔ ۳۱۱

بفروختمت سزد به جان باز خرم
ارزان بفروختم گران باز خرم

باری خواهم ز دوستان ای دلبر
تا بو که ز دشمنان ترا باز خرم

رباعی شمارهٔ ۳۱۲

من بنده که کمتر سگ کویت باشم
این بس باشد که مدح گویت باشم

اقبال نیم که سال و ماه و شب و روز
واجب باشد که پیش رویت باشم

رباعی شمارهٔ ۳۱۳

بینم دل خویش گر دهانت اندیشم
یابم تن خویش گر میانت اندیشم

یادم ناید ز سر به جان و سر تو
الا که ز خاک آستانت اندیشم

رباعی شمارهٔ ۳۱۴

خوار و خجلم خوار و خجل باد دلم
آسیمه سر و پای به گل باد دلم

در دست غمم اسیری از دست دلست
چونان که منم، اسیر دل باد دلم

رباعی شمارهٔ ۳۱۵

بر چرخ رسید از تو دم سرد دلم
بر دامن غم فشاندهٔ گرد دلم

خون دلم از دیده بپالود دلم
دردا دل فارغ تو از درد دلم

رباعی شمارهٔ ۳۱۶

ای خورده به واجبی چو مردان غم علم
در تحت تصرف تو بیش و کم علم

در عمر دمی نازده الا دم علم
هم عالم عالمی هم عالم علم

رباعی شمارهٔ ۳۱۷

پر شد ز شراب عشق جانا جامم
چون زلف تو برهم زده گشت ایامم

در عشق تو این بود مراد و کامم
کز جملهٔ بندگان نویسی نامم

رباعی شمارهٔ ۳۱۸

در خدمت تست عقل و هوش و جانم
گر پیش برون روم ور از پس مانم

اقبال نیم که سال وماه و شب و روز
واجب باشد که در رکابت رانم

رباعی شمارهٔ ۳۱۹

ای دل چو به غمهای جهان درمانم
از دیده سرشکهای خونین رانم

خود را چه دهم عشوه یقین می دانم
کاندر سر دل شود به آخر جانم

رباعی شمارهٔ ۳۲۰

شبها چو ز روز وصل او یاد کنم
تا روز هزار گونه فریاد کنم

ترسم که شب اجل امانم ندهد
تا باز به روز وصل دل شاد کنم

رباعی شمارهٔ ۳۲۱

بازیچهٔ دور آسمانم چه کنم
سرگشتهٔ گردش جهانم چه کنم

از هرچه همی کنم پشیمان گردم
آیا چه کنم تا که بدانم چه کنم

رباعی شمارهٔ ۳۲۲

چون حرب کنم هیج محابا نکنم
چون عفو کنم هیچ مدارا نکنم

من سایهٔ یزدانم و نیکو نبود
گر قدرت و رحمت آشکارا نکنم

رباعی شمارهٔ ۳۲۳

می نوش کنم ولیک مستی نکنم
الا به قدح درازدستی نکنم

دانی غرضم ز می پرستی چه بود؟
تا همچو تو خویشتن پرستی نکنم

رباعی شمارهٔ ۳۲۴

کس نیست غم اندوخته تر زین که منم
با درد تو آموخته تر زین که منم

گفتی که نه ای به عشق درپخته هنوز
خامی چه کنی سوخته تر زین که منم

رباعی شمارهٔ ۳۲۵

بر آتش هجر عمری ار بنشینم
بر خاک در تو هم به دل نگزینم

از باد همه نسیم زلفت بویم
در آب همه خیال رویت بینم

رباعی شمارهٔ ۳۲۶

آن دیده ندارم که به خوابت بینم
یا آن رخ همچو آفتابت بینم

از شرم رخ تو در تو نتوان نگریست
می ریزم اشک تا در آبت بینم

رباعی شمارهٔ ۳۲۷

من دل به کسی جز از تو آسان ندهم
چیزی که گران خریدم ارزان ندهم

صد جان بدهم در آرزوی دل خویش
وان دل که ترا خواست به صد جان ندهم

رباعی شمارهٔ ۳۲۸

ای سایهٔ آنک ملک او هست قدیم
تا چند از این ملک چو گوزی بدونیم

یک رویه کن این کار که سهلست و سلیم
ملکست نه بازیچه، والملک عقیم

رباعی شمارهٔ ۳۲۹

شکر ایزد را که خسرو هفت اقلیم
آن شاه مبارک قدم آن ذات کریم

از آتش فتنه بر کران شد چو خلیل
وز آب خطر به ساحل آمد چو کلیم

رباعی شمارهٔ ۳۳۰

در موج خطر مرفهی همچو کلیم
وز آتش فتنه شاد چون ابراهیم

ای مفخر آنکه ماه کردی به دو نیم
معصومان را از آتش و آب چه بیم

رباعی شمارهٔ ۳۳۱

چون پای همی تحفه برد هر جایم
وز پای به پای آمدنی می آیم

دستم شکند فلک من این را شایم
آری چو گزیز نیست باری پایم

رباعی شمارهٔ ۳۳۲

ای عشق در آفاق بسی تاختیم
تا از دل و دلدار برانداختیم

آخر حق صحبتی که با تست مرا
بشناس و همان گیر که نشناختیم

رباعی شمارهٔ ۳۳۳

دی یک دو قدح شراب صافی خوردیم
با همنفسی شبی به روز آوردیم

امروز چنان شد که به ناچار دو دست
در گردن درد و رنج و هجران کردیم

رباعی شمارهٔ ۲۵۰

بازار قبول گل چو شد خوش خوش تیز
گفتم که به باغ در شو ای دلبر خیز

گل گفت که آب قدمش خیره مریز
ما دست گلابگر گرفتیم و گریز

رباعی شمارهٔ ۲۵۱

ای ماه ز سودای تو در آتش تیز
چون سوخته گشتم آبرویم بمریز

چون چرخ ستیزه روی با من مستیز
من در تو گریختم تو از من مگریز

رباعی شمارهٔ ۲۵۲

پیروزشه ای خورده سپهر از تو هراس
هر ساعت و بس کرده زمین بوس و سپاس

زیرا که کنی به خنجر چون الماس
از هفت فلک به یک زمان چارده طاس

رباعی شمارهٔ ۲۵۳

ماییم درین گنبد دیرینه اساس
جویندهٔ رخنه ای چو مور اندر طاس

آگاه نه از منزل امید و هراس
سرگشته و چشم بسته چون گاو خراس

رباعی شمارهٔ ۲۵۴

در منزل دل غم تو می آید و بس
در سکنهٔ جان غم تو می باید و بس

تا صبح جمال فتنه زای تو دمید
گویی که ز شب غم تو می زاید و بس

رباعی شمارهٔ ۲۵۵

روزی که کنم هجر ترا بر دل خوش
گویم چه کنم تن زنم اندر آتش

چون راست که در پای کشم دامن صبر
عشق تو گریبان دلم گیرد و کش

رباعی شمارهٔ ۲۵۶

ماییم و دو شیشکک می روشن و خوش
یک حوضک نقل و یک تنورک آتش

باقلیککی و نانکی پنج از شش
گر فرمایی جمال ده بی ترکش

رباعی شمارهٔ ۲۵۷

چون بندگی شهت نمی آید خوش
با ملک چو آب و دولت چون آتش

برخیز و بسیج آن جهان کن خوش خوش
اینجا علف گلخن دوزخ بمکش

رباعی شمارهٔ ۲۵۸

ای دل تو برو به نزد جانان می باش
ساعت ساعت منتظر جان می باش

ای تن تو بیا ندیم هجران می باش
جان می کن و خون می خور و خندان می باش

رباعی شمارهٔ ۲۵۹

ای ماه رکاب خسرو گردون رخش
وی ملک ستان سکندر گیتی بخش

در ملک خدای ملک چون بلخ تو نیست
برگرد و به بنده بخش ویرانهٔ وخش

رباعی شمارهٔ ۲۶۰

گفتم که گهی چند نپرسم خبرش
تا بوک برون شد تکبر ز سرش

خود هست کرشمه هر زمان بیشترش
اکنون من و زاری و شفیعان درش

رباعی شمارهٔ ۲۶۱

هر تیر جفا که داری اندر ترکش
چون سر ز وفا نمی کشم گردن کش

من دست ز آستین برون کردم و عشق
تو خوش بنشین و پای در دامن کش

رباعی شمارهٔ ۲۶۲

دوش از کف وصل آن بت عشوه فروش
تا روز می طرب همی کردم نوش

امشب من و صد هزار فریاد و خروش
تا کی شب دیگرم بود چون شب دوش

رباعی شمارهٔ ۲۶۳

از خاک درت ساخته ام مفرش خویش
بر خیره به باد داده عیش خوش خویش

بنمای به من تو آن رخ مهوش خویش
هان تا نبرم آب تو از آتش خویش

رباعی شمارهٔ ۲۶۴

یک چند نهان از دل بی حاصل خویش
با صبر پناه کردم از مشکل خویش

کام دلم آن بود که سرگشته شوم
گردان گردان شدم به کام دل خویش

رباعی شمارهٔ ۲۶۵

با خاک برابرم ز بی سنگی خویش
وز دل خجل از دوام دلتنگی خویش

یارب بدهم شرم ز بی شرمی خویش
تا باز هم ز ننگ بی ننگی خویش

رباعی شمارهٔ ۲۶۶

داری ز جهان زیاده از حصهٔ خویش
در باقی کن شکایت و قصهٔ خویش

تا کی ز پی شکم به درها گردی
بنشین و بخور طعام ذاغصهٔ خویش

رباعی شمارهٔ ۲۶۷

گل روز دو عرض می دهد مایهٔ خویش
زنهار میفکن تو بر آن سایهٔ خویش

او خود چو ببیند پس از آن پایهٔ خویش
در پای تو ریزد همه پیرایهٔ خویش

رباعی شمارهٔ ۲۶۸

تا دست طمع بشستم از عالم خاک
از گرد زمانه دامنی دارم پاک

امید بقا یکی شد و بیم هلاک
چون من ز جهان برفتم از مرگ چه باک

رباعی شمارهٔ ۲۶۹

ای جاه تو چون سماک و عالم چو سمک
یک شقه ز نوبتی جاه تو فلک

یک چند ترا رکاب بر دست ملوک
یک چند ترا غاشیه بر دوش ملک

رباعی شمارهٔ ۲۷۰

زین رنگ برآوردن بر فور فلک
خون شد دلم و نیافتم غور فلک

در جمله گزیر نیست از جور فلک
تا رخت برون نبردی از دور فلک

رباعی شمارهٔ ۲۷۱

در منزل آبگینه هنگام درنگ
چون بی تو دل شکسته را دیدم تنگ

گفتم که چگونه ای دلا گفت مپرس
چونانک در آبگینه اندازی سنگ

رباعی شمارهٔ ۲۷۲

ای مسند تو قاعدهٔ دولت گل
خصمت که ز عز تست دست خوش ذل

بی قدر چو خار باد و کم عمر چو گل
چون آب خروشان و لگدکوب چو پل

رباعی شمارهٔ ۲۷۳

ای گوهر تو خلاصهٔ عالم گل
باد از تو دو قوم را دو معنی حاصل

چون آب نکوخواه ترا حکم روان
چون لوله بداندیش ترا سوخته دل

رباعی شمارهٔ ۲۷۴

آخر شب دوش بی تو ای شمع چگل
بگذشت و گذاشت در غمم خوار و خجل

تو فارغ و من به وعده تا روز سپید
در بند تو بنشسته و برخاسته دل

رباعی شمارهٔ ۲۷۵

آمیختم از بهر تو صد رنگ و حیل
هم دست اجل قوی تر آمد به جدل

گر جان مرا قبول کردی به مثل
پیش از اجلش کشیدمی پیش اجل

رباعی شمارهٔ ۲۷۶

ای چشم زمانه کرده روشن به جمال
در گوش تو برده خوشترین لفظ سوال

رایی داری چو آفتاب اول روز
عمری بادت چو سایه ها بعد زوال

رباعی شمارهٔ ۲۷۷

زین عمر به تعجیل دوان سوی زوال
دانی که جهان چه آیدم پیش خیال

دشتی آید ز درد دل میلامیل
طشتی آید ز خون دل مالامال

رباعی شمارهٔ ۲۷۸

در هجر همی بسوزم از شرم خیال
در وصل همی بسوزم از بیم زوال

پروانهٔ شمع را همین باشد حال
در هجر نسوزد و بسوزد ز وصال

رباعی شمارهٔ ۲۷۹

منزل دوردست و روز بی گاه ای دل
زین رو مکش انتظار همراه ای دل

بشتاب که منقطع فراوان هستند
زین راه دراز و روز کوتاه ای دل

رباعی شمارهٔ ۲۸۰

ای دل طمع از وصال جانان بگسل
سررشتهٔ آرزو به دندان بگسل

زان پیش که بگسلند جان از تن تو
از بهر خدا علایق جان بگسل

رباعی شمارهٔ ۳۶۳

رفتم چو نماند هیچ آبم بر تو
در چشم تو خوارتر ز خاک در تو

با این همه روز و شب بر آتش باشم
زان بیم که باد بگذرد بر سر تو

رباعی شمارهٔ ۳۶۴

دستی نه که گستاخ بکوبد در تو
پایی نه که آزاد بپوید بر تو

با ناز تو هر سری ندارد سر تو
دانی که کشد بار ترا هم خر تو

رباعی شمارهٔ ۳۶۵

گر هیچ سعادتم رساند بر تو
جان پیش کشم مباش گو در خور تو

گاهی چو زمین بوسه دهم بر پایت
گاهی چو فلک گردم گرد سر تو

رباعی شمارهٔ ۳۶۶

دل هرچه ز بد دید پسندید از تو
وز جمله جهان برید و نبرید از تو

گفتی که نبیند دلت از من غم هجر
دیدی که به عاقبت همان دید از تو

رباعی شمارهٔ ۳۶۷

آن صبر که حامی منست از غم تو
مویی نبرد ز عهد نامحکم تو

وین وصل که قبله ایست در عالم عشق
از گمشدگان یکیست در عالم تو

رباعی شمارهٔ ۳۶۸

دورم ز قرار و خواب از دوری تو
وز پرده برون شدم به مستوری تو

گویی که کراست برگ مهجوری من
انگشت به خود کشم به دستوری تو

رباعی شمارهٔ ۳۶۹

جان درد تو یادگار دارد بی تو
اندوه تو در کنار دارد بی تو

با این همه من ز جان به جان آمده ام
جان در تن من چه کار دارد بی تو

رباعی شمارهٔ ۳۷۰

دست تو که جود در سجود آید ازو
سرمایهٔ نزهت وجود آید ازو

دستارچه ای که یک دمش خدمت کرد
تا نیست نگشت بوی عود آید ازو

رباعی شمارهٔ ۳۷۱

آن دل که نشان نیست مرا در بر ازو
جز درد و به درد می زنم بر سر ازو

بازآمد و محنتی درافکنده چو دود
هرگز نبود حرام روزی تر ازو

رباعی شمارهٔ ۳۷۲

آن بت که به دست غم گرفتارم ازو
وز دست همی درگذرد کارم ازو

بیزار شدست از من و من زارم ازو
دل نی و هزار درد دل دارم ازو

رباعی شمارهٔ ۳۷۳

کسری که کمان عدل او کرد به زه
حاتم که ز کان به جود بگشاد گره

رستم که به گرز خود کردی چو زره
پیروز شه از هرسه درین هریک به

رباعی شمارهٔ ۳۷۴

چون باز کنی ز زلف پرتاب گره
احسنت کند چرخ و فلک گوید زه

بر چشم جهانیان نگارا که و مه
هر روز نکوتری و هر ساعت به

رباعی شمارهٔ ۳۷۵

ای نحس چو مریخ و زحل بی گه و گاه
چون زهره غرو چو مشتری غره به جاه

چون تیر منافق نه سفید و نه سیاه
غماز چو آفتاب و نمام چو ماه

رباعی شمارهٔ ۳۷۶

با روز رخ تو گرچه ای روت چو ماه
از روز و شب جهان نبودم آگاه

بنمود چو چشم بد فروبست این راه
شبهای فراق تو مرا روز سیاه

رباعی شمارهٔ ۳۷۷

از بهر هلال عید آن مه ناگاه
بر بام دوید و هر طرف کرد نگاه

هرکس که بدید گفت سبحان الله
خورشید برآمدست و می جوید ماه

رباعی شمارهٔ ۳۷۸

با من به سخن درآمد امروز پگاه
آن لاغری که دارمش از پی راه

گفتا که طمع نیست مرا باری جو
چندان که ببویم ای مسلمانان کاه

رباعی شمارهٔ ۳۷۹

بر من در محنت و بلا باز مخواه
درد من دل دادهٔ جان باز مخواه

جانی که به عاریت دو دم یافته ام
چندانک دمی بینمت آن باز مخواه

رباعی شمارهٔ ۳۸۰

ای امر تو ملک را عنان بگرفته
فتراک تو دست آسمان بگرفته

روزی بینی سپاه تازندهٔ تو
پیروز شد و ملک جهان بگرفته

رباعی شمارهٔ ۳۸۱

ای لشکر تو روی زمین بگرفته
نام تو دیار کفر و دین بگرفته

روزی به بهانهٔ شکاری بینی
از روم کمین کرده و چین بگرفته

رباعی شمارهٔ ۳۸۲

دی طوف چمن کرده سه چاری خورده
آهنگ حزین و پرده حزان کرده

او چون گل و سرو و گرد او عاشق وار
گل جامه دریده سرو حال آورده

رباعی شمارهٔ ۳۸۳

آیا که مرا تو دست گیری یا نه
فریادرسی در این اسیری یا نه

گفتی که ترا به بندگی بپذیرم
خدمت کردم اگر پذیری یا نه

رباعی شمارهٔ ۳۸۴

در راه فرید کاتب فرزانه
بگشاد شبی در تناسل خانه

آورده به صحرای جهان مردانه
خوارزمیکی باره و دندانه

رباعی شمارهٔ ۳۸۵

ای فتنهٔ روزگار شب پوش منه
و ابدالان را غاشیه بر دوش منه

زلفی که هزار جان ازو در خطرست
از چشم بدان بترس و برگوش منه

رباعی شمارهٔ ۳۸۶

مریخ به خنجر تو جوید فتوی
ناهید به ساغر تو پوید ماوی

زانست که می کند به عید اضحی
از بهر ترا آن حمل این ثور فدی

رباعی شمارهٔ ۳۸۷

پایی که مرا نزد تو بد راهنمای
دستی که بدان خواستمت من ز خدای

آن پای مرا چنین بیفکند از دست
وآن دست مرا چنین درآورد ز پای

رباعی شمارهٔ ۳۸۸

در مرتبه از سپهر پیش آمده ای
وز آدم در وجود بیش آمده ای

نشکفت که سلطان لقبت داد ملک
تو خود ملک از مادر خویش آمده ای

رباعی شمارهٔ ۳۸۹

بر چرخ همیشه هم عنان رانده ای
بر ماه غبار موکب افشانده ای

آدم پدر منست و زو فخرم نیست
از تست که تو برادرم خوانده ای

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح علاء الدین ابوعلی الحسن الشریف

سپهر رفعت و کوه وقار و بحر سخا
علاء دین که سپهریست از سنا و علا

خلاصهٔ همه اولاد خاندان نظام
خلاصهٔ به حقیقت خلاصهٔ به سزا

نظام داد مقامات ملک را به سخن
چنانکه کار مقیمان خاک را به سخا

خدایگان وزیران که در مراتب قدر
برش سپهر بود چون بر سپهر سها

شکسته طاعت او قامت صبی و مسن
ببسته قدرت او گردن صباح و مسا

سخن ز سر قدر برکشد به جذب ضمیر
درو نه رنگ صواب آمده نه بوی خطا

ز باد صولت او خاک خواهد استعفا
ز تف هیبت او آب گیرد استسقا

نهد رضا و خلافش اساس کون و فساد
دهد عتاب و نوازش نشان خوف و رجا

اگر نه واسطهٔ عقد عالم او بودی
چه بود فایده در عقد آدم و حوا

زه ای رکاب ثبات ترا درنگ زمین
زه ای عنان سخای ترا شتاب صبا

به درگه تو فلک را گذر به پای ادب
به جانب تو قضا را نظر به عین رضا

به زیر سایهٔ عدل تو فتنها پنهان
به پیش دیدهٔ وهم تو رازها پیدا

نواهی تو ببندد همی گذار قدر
اوامر تو بتابد همی عنان قضا

تو اصل دادن و دادی چو حرف اصل کلام
تو اصل دانش و دینی چو صوت اصل صدا

ز رشک طبع تو دارد مزاج دریا تب
گمان مبر که ز موج است لرزه بر دریا

صدف که دم نزند دانی از چه خاصیت است
ز شرم نطق تو وز رشک لولوی لالا

ز نور رای تو روشن شده است رای سپهر
وگرنه کی رودی آفتاب جز به عصا

تو آن کسی که ز باران فتح باب کفت
مزاج سنگ شود مستعد نشو و نما

تویی که گر سخطت ابر ژاله بار شود
اجل برون نتواند شدن ز موج فنا

به صد قران بنزاید یکی نتیجه چو تو
ز امتزاج چهار امهات و هفت آبا

به سعد و نحس فلک زان رضا دهند که او
به خدمت تو کمر بسته دارد از جوزا

تبارک الله از آن آب سیر آتش فعل
که با رکاب تو خاکست و با عنانت هوا

به شکل آب رود چون فرو شود به نشیب
به سیر باد رود چون برآید از بالا

زمردین سمش اندر وغا به قوت جذب
ز دیده مهرهٔ افعی برون کشد ز قفا

مگر به سایهٔ او برنشاندش تقدیر
وگرنه کی به غبارش رسد سوار ذکا

به دخل و خرج عیاری که نعلش انگیزد
کند ز صحرا کوه و کند ز که صحرا

زمانه سیری کامروزش ار برانگیزی
به عالمی بردت کاندرو بود فردا

بزرگوارا من بنده گرچه مدتهاست
که بازماندم از اقبال خدمت تو جدا

جدا نبود زمانی زبان من ز ثنات
چه باخواص و عوام و چه در خلا و ملا

به نعت هرکه سخن رانده ام فزون آمد
همم مدیح ز اندازه هم طمع ز عطا

مگر به مدح تو کز غایت کمال و بهات
چنانک خواست دلم خاطرم نکرد وفا

سخن ببست مرا اندرین قصیده ز عجز
همی چه گویم بس نیست این قصیده گوا

اگر به مدح و ثنا هرکسی ستوده شود
تو آن کسی که ستوده به تست مدح و ثنا

به ناسزا چه برم بیش ازین مدایح خویش
سزای مدح تویی وتراست مدح سزا

به شبه و شکل تو گر دیگران برون آیند
زمانه نیک شناسد زمرد از مینا

خدای داند کز خجلت تو با دل ریش
که تا به مقطع شعر آمدستم از مبدا

همی چه گفتم گفتم که زیره و کرمان
همی چه گفتم گفتم که بصره و خرما

همیشه تا که بود در بقای عالم کون
امید عاقبت اندر حساب بیم و بلا

حساب عمر تو در عافیت چنان بادا
که چون ابد ز کمیت برون شود احصا

به هرچه گویی قول تو بر زمانه روان
به هرچه خواهی حکم تو بر ستاره روا

بر استقامت حال تو بر بسیط زمین
بر آسمان کف کف الخضیب کرده دعا

قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در مدح امیر اجل ابو علی علاء الدین حسن

سپهر رفعت و کوه وقار و بحر سخا
بهاء دین خدا آن جهان قدر و بها

ابوعلی حسن آن مسند سمو و علو
که آفتاب جلالست و آسمان سخا

به قدر واسطهٔ عقد جنبش و آرام
به عدل قاعدهٔ ملک آدم و حوا

کشد ز کلک خطا بر رخ قضا و قدر
نهد به نطق حنا بر کف صواب و خطا

همش به خطهٔ فرمان درون و حوش و طیور
همش به سایهٔ احسان درون رجال و نسا

ایا به پای تو یازان فلک به دست لطف
و یا به سوی تو ناظر قضا به عین رضا

خجل ز رفعت قدر تو رفعت گردون
غمین ز وسعت طبع تو وسعت دریا

به جنب رای تو منسوخ چشمهٔ خورشید
به پیش قدر تو مدروس گنبد خضرا

زبان کلک تو ناطق به پاسخ تقدیر
سحاب دست تو حامل به لولو لالا

به زیر دامن امن تو فتنها پنهان
به پیش دیدهٔ وهم تو رازها پیدا

بر درنگ رکاب تو بی درنگ زمین
بر شتاب عنان تو بی شتاب صبا

سحاب لطف تو گر قطره بر زمین بارد
حدید و سنگ شود مستعد نشو و نما

سموم قهر تو گر شعله بر سپهر کشد
شهاب وار ببرد زحل ز روی سما

تبارک الله از آن آب سیر آتش فعل
که با رکاب تو خاکست و با عنانت هوا

گه درنگ ز خاک زمین ربوده قرار
گه شتاب به باد هوا نموده قفا

به رفتن اندر بحرش برابر خشکی
به جستن اندر کوهش مقابل صحرا

نه چرخ و چرخ ازو کاج خورده در جنبش
نه کوه و کوه از کوس خورده در بالا

همیشه تا که نیاید یقین نظیر گمان
مدام تا که نباشد فنا عدیل بقا

گمان خاطرت از صدق باد جفت یقین
بقای حاسدت از رنج باد جنس فنا

گذشته بر تو هر آذار بهتر از کانون
نهاده با تو هر امروز وعدهٔ فردا

قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در مدح وزیر

ای قاعدهٔ تازه ز دست تو کرم را
وی مرتبهٔ نو ز بنان تو قلم را

از سحر بنان تو وز اعجاز کف تست
گر کار گذاریست قلم را و کرم را

تقدیم تو جاییست که از پس روی آن
افلاک عنان باز کشیدند قدم را

دین عرب و ملک عجم از تو تمامست
یارب چه کمالی تو عرب را و عجم را

اجرام فلک یک به یک اندر قلم آرند
گر عرض دهد عارض جاه تو حشم را

بر جای عطارد بنشاند قلم تو
گر در سر منقار کشد جذر اصم را

ای در حرم جاه تو امنی که نیاید
از بویهٔ او خواب خوش آهوی حرم را

آن صدر جهانی تو که در شارع تعظیم
همراه دوم گشت حدوث تو قدم را

از بهر وجود تو که سرمایهٔ اشیاست
نشگفت که در خانه نشانند عدم را

با دایهٔ عفو و سخطت خوی گرفتند
چون ناف بریدند شفا را و الم را

تا خاک کف پای ترا نقش نبستند
اسباب تب لرزه ندادند قسم را

انصاف بده تا در انصاف تو بازست
غمخوارتر از گرگ شبان نیست غنم را

سوهان فلک تا گل عدل تو شکفتست
تیزی نتواند که دهد خار ستم را

برتر نکشد قدر ترا دست وزارت
افزون نکند سعی شمر ساحت یم را

گر شاه نشان خواجه بود خواجگی اینست
روز است و درو شک نبود هیچ حکم را

از حاصل گیتی چو تویی را چه تمتع
از خاتم خضرا چه شرف خنصر جم را

زین پیش به اندازهٔ هر طایفه مردم
آوازهٔ اعزاز قوی بود نعم را

امروز در ایام تو آن صیت ندارد
بیچاره نعم چون تو شدی مایه کرم را

دودی که سر از مطبخ جود تو برآرد
آماده تر از ابر بود زادن نم را

آنجا که درآید به نوا بلبل بزمت
جز جغد زیارت نکند باغ ارم را

روزی که دوان بر اثر آتش شمشیر
چون باد خورد شیر علم شیر اجم را

در نعره خناق آرد و در جلوه تشنج
گر باس تو یاری ندهد کوس و علم را

یک ناله که کلک تو کند در مدد ملک
آنجا که عدو جلوه دهد بخت دژم را

با فایده تر زانکه همه سال و همه روز
از شست کمان ناله دهد پشت به خم را

در همت تو کس نرسد زانکه محالست
پیمودن آن پایه مقاییس همم را

خصم ار به کمال تو تبشه نکند به
تا می چکند بازوی بی دست علم را

بختت نه هماییست که ره گم کند اقبال
گر نیل کشد دشمن بدبخت ورم را

بدخواه تو در سکنهٔ این تختهٔ خاکی
صفریست که بیشی ندهد هیچ رقم را

حساد ترا در بدن از خوف تو خون نیست
ور هست چنان نیست که اصناف امم را

سبابهٔ بقراط قضا یک حرکت یافت
شریان عدوی تو و شریان بقم را

جمره است مگر خصم تو زیرا که نپاید
در هیچ عمل منصب او بیش سه دم را

تا خاک ز آمد شد هر کاین و فاسد
پرداخته و پر نکند پشت و شکم را

بر پشت زمین باد قرارت به سعادت
کاندر شکم چرخ تویی شادی و غم را

در بارگهت شیوهٔ حجاب گرفته
بهرام فلک نظم حواشی و خدم را

در بزمگهت چهره به عیوق نموده
ناهید فلک شعبدهٔ مثلث و بم را

خاک درت از سجدهٔ احرار مجدر
تا سجده برد هیچ شمن هیچ صنم را

این شعر بر آن وزن و قوافی و ردیفست
کامروز نشاطی است فره فضل و کرم را

قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در مدح امیر سید مجدالدین ابوطالب

زان پس که قضا شکل دگر کرد جهان را
وز خاک برون برد قدر امن و امان را

در بلخ چه پیری و جوانی بهم افتاد
اسباب فراغت بهم افتاد جهان را

چون بخت جوان و خرد پیر گشادند
بر منفعت خلق در دست و زبان را

پیوسته ثنا گفت فلک همت این را
همواره دعا گفت ملک دولت آن را

این مزرعهٔ تخم سخا کرد زمین را
وان دفتر آیات ثنا کرد زبان را

آن دید جهان از کرم هر دو که هرگز
در حصر نیاید نه یقین را نه گمان را

نزد تو اگر صورت این حال نهانست
بر رای تو پیدا کنم این راز نهان را

بوطالب نعمه چو شهاب زکی از جود
یک چند کم آورد چه دریا و چه کان را

چون دست حوادث در این هر دو فروبست
دربست جهان باز ز امساک میان را

آن بود که بحر کرمش زود برانگیخت
از لجهٔ کف ابر چو دریای روان را

تا بر دهن خشک جهان نایژه بگشاد
وز بیخ بزد شعلهٔ نار حدثان را

ورنه که به تن باز رسانیدی از این قوم
باکتم عدم رفته دو صد قافله جان را

القصه از این طایفه کز روی مروت
آسان گذرانند جهان گذران را

زیر فلک پیر ز پیران و جوانان
او ماند و تو دانی که نماند دگران را

بختیست جوان اهل جهان را به حقیقت
یارب تو نگهدار مر این بخت جوان را

قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در مدح خواجه ناصرالدین طاهر

نصر فزاینده باد ناصر دین را
صدر جهان خواجهٔ زمان و زمین را

صاحب ابوالفتح طاهر آنکه ز رایش
صبح سعادت دمید دولت و دین را

آنکه قضا در حریم طاعتش آورد
رقص کنان گردش شهور و سنین را

وانکه قدر در ادای خدمتش افکند
موی کشان گردن ینال و تگین را

وانکه به سیر و سکون یمین و یسارش
نطق و نظر داده اند کلک و نگین را

قلزم و کان را نه مستفید نخست اند
کلک و نگین آن یسار و اینت یمین را

پای نظر پی کند بلندی قدرش
رغم اشارت کنان شک و یقین را

قفل قدر بشکند تفحص حزمش
کفش نهان خانهاء غث وسمین را

غوطه توان داد روز عرض ضمیرش
در عرق آفتاب چرخ برین را

حسرت ترتیب عقد گوهر کلکش
در ثمین کرده اشک در ثمین را

بی شرف مهر خازنش ننهادست
در دل کان آفتاب هیچ دفین را

بی مدد عزم قاهرش نگشادست
کوکبهٔ روزگار هیچ کمین را

واهب روح ازپی طفیل وجودش
قابل ارواح کرده قالب طین را

جز به در جامه خانه کرم او
کسوت صورت نمی دهند جنین را

تا افق آستانش راست نکردند
شعله نزد روز نیک هیچ حزین را

بی دم لطفش به خاک در بنشاندند
باد صبا را نه بلکه ماء معین را

فاتحهٔ داغش از زمانه همی خواست
شیر سپهر از برای لوح سرین را

گفت قضا کز پی سباع نوشتست
کاتب تقدیر حرز روح امین را

ای ز پی آب ملک و رونق دولت
دافعهٔ فتنه کرده رای رزین را

وز پی احیای دین خزان و بهاری
بر سر خر زین ندیده خنگ تو زین را

رای تو بود آنکه در هوای ممالک
رایحهٔ صلح داد صرصر کین را

رحم تو بود آنکه فیض رحمت سلطان
بدرقه شد یک جهان حنین و انین را

ورنه تو دانی که شیر رایت قهرش
مثله کند شیر چرخ و شیر عرین را

حصن هزار اسب اگرچه بر سر آن ملک
سد قدیمست حصنهای حصین را

کعبهٔ دهلیز شه چو دید فصیلش
سجده کنان بر زمین نهاد جبین را

خود مدد تیغ پادشا چه بکارست
خاصه تهیاء کارهای چنین را

سیر سریع شهاب کلک تو بس بود
رجم چنان صد هزار دیو لعین را

غیبت خوارزم شاه چون پس شش ماه
چشمهٔ خون دید چشم حادثه بین را

دست به فتراک اصطناع تو در زد
معتصم ملک ساخت حبل متین را

شاد زی، ای در ظهور معجز تدبیر
روی سیه کرده رسم سحر مبین را

ناصر تو خیر ناصرست و معین است
طاعت تو خیر طاعتست معین را

باغ وجود از بهار عدل تو چونانک
رشک فزاید نگارخانهٔ چین را

ملت و ملک از تو در لباس نظامند
بی تو نه آنرا نظام باد و نه این را

قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - در مدح ناصرالدین ابوالفتح

صبا به سبزه بیاراست دار دنیی را
نمونه گشت جهان مرغزار عقبی را

نسیم باد در اعجاز زنده کردن خاک
ببرد آب همه معجزات عیسی را

بهار در و گهر می کشد به دامن ابر
نثار موکب اردیبهشت و اضحی را

مذکران طیورند بر منابر باغ
ز نیم شب مترصد نشسته املی را

چمن مگر سرطان شد که شاخ نسترنش
طلوع داده به یک شب هزار شعری را

چه طعن هاست که اطفال شاخ می نزنند
به گونه گونه بلاغت بلوغ طوبی را

کجاست مجنون تا عرض داده دریابد
نگارخانهٔ حسن و جمال لیلی را

خدای عز و جل گویی از طریق مزاج
به اعتدال هوا داده جان مانی را

صبا تعرض زل بنفشه کرد شبی
بنفشه سر چو درآورد این تمنی را

حدیث عارض گل درگرفت و لاله شنید
به نفس نامیه برداشت این دو معنی را

چو نفس نامیه جمعی ز لشکرش را دید
که پشت پای زدند از گزاف تقوی را

زبان سوسن آزاد و چشم نرگس را
خواص نطق و نظر داد بهر انهی را

چنانکه سوسن و نرگس به خدمت انهی
مرتبند چه انکار را، چه دعوی را

چنار پنچه گشاده است و نی کمر بسته است
دعا و خدمت دستور و صدر دنیی را

سپهر فتح ابوالفتح آنکه هست ردای
ز ظل رایت فتحش سپهر اعلی را

زهی به تقویت دین نهاده صد انگشت
مثر ید بیضاست دست موسی را

نموده عکس نگینت به چشم دشمن ملک
چنانکه عکس زمرد نموده افعی را

ز کنه رتبت تو قاصر است قوت عقل
بلی ز روز خبر نیست چشم اعمی را

قصور عقل تصور کند جلالت تو
اساس طور تحمل کند تجلی را

به خاکپای تو صد بار بیش طعنه زدست
سپهر تخت سلیمان و تاج کسری را

روایح کرمت با ستیزه رویی طبع
خواص نیشکر آرد مزاح کسنی را

حرارت سخطت با گران رکابی سنگ
ذبول کاه دهد کوههای فربی را

دو مفتی اند که فتوی امر و نهی دهند
قضا و رای تو ملک ملک تعالی را

بهر چه مفتی رایت قلم به دست گرفت
قضا چو آب نویسد جواب فتوی را

تبارک الله معیار رای عالی تو
چو واجبست مقادیر امر شوری را

هر آن مثال که توقیع تو بر آن نبود
زمانه طی نکند جز برای حنی را

ز غایت کرم اندر کلام تو نی نیست
در اعتقاد تو ضد است نون مگر یی را

به هیچ لفظ تو نون هم به یی نپیوندد
وجود نیست مگر در ضمیر تو نی را

به بارگاه تو دایم به یک شکم زاید
زمانه صوت سوال و صدای آری را

وجود بی کف تو ننگ عیش بود چنان
که امن و سلوت می خواند من و سلوی را

وجود جود تو رایج فتاد اگرنه وجود
به نیمه باز قضا می فروخت اجری را

زهی روایح جودت ز راه استعداد
امید شرکت احیا فکنده موتی را

چو روز جلوهٔ انشاد راوی شعرم
به بارگاه درآرد عروس انشی را

به رقص درکشد اندر هوای بارگهت
هوای مدح تو جان جریر و اعشی را

اگرچه طایفه ای در حریم کعبهٔ ملک
ورای پایهٔ خود ساختند ماوی را

به پنج روز ترقی به سقف او بردند
چو لات و عزی اطراف تاج و مدری را

شکوه مصطفویت آخر از طریق نفاذ
ز طاقهاش درافکند لات و عزی را

طریق خدمت اگر نسپرند باکی نیست
زمانه نیک شناسد طریق اولی را

ز چرخ چشمهٔ تیغ تو داشتن پر آب
ز خصم نایژهٔ حلق بهر مجری را

ز باس کلک تو شمشیر فتنه باد چنان
که تیغ بید نماید به چشم خنثی را

همیشه تا که به شمشیر و کلک نظم دهند
به گاه خشم و رضا خوف را و بشری را

ترا عطیهٔ عمری چنانکه هیلاجش
کند کبیسهٔ سالش عطای کبری را

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در مدح ناصرالدین طاهر

چون وقت صبح چشم جهان سیر شد ز خواب
بگسسته شد ز خیمهٔ مشکین شب طناب

بنمود روی صورت صبح از کران شب
چون جوی سیم برطرف نیلگون سراب

جستم ز جای خواب و نشستم به خانه در
یک سینه پر ز آتش و یک دیده پر ز آب

باشد که بینم از رخ نسرین او نشان
باشد که یابم از لب نوشین او جواب

کاغذ به دست کردم و برداشتم قلم
والوده کرد نوک قلم را به مشک ناب

اول دعا بگفتم برحسب حال خویش
گفتم هزار فصل و نماندم به هیچ باب

گه عذر و گه ملامت و گه ناز و گه نیاز
گه صلح و گه شفاعت و گه جنگ و گه عتاب

کای نوش جان فزای تو چون نعمت حیات
وی وصل دلربای تو چون دولت شباب

در خانهٔ فراق تنم را مکن اسیر
بر آتش شکیب دلم را مکن کباب

با دست بر لب من و آبست در دو چشم
از باد با نفیرم و از آب در عذاب

هر صبحدم که موج زند خون دل مرا
سینه هزار شعبه برآرد ز تف و تاب

چرخ بلند را دهم از تاب سینه تف
کف خضیب را کنم از خون دل خضاب

گر هیچ گونه از دلم آگه شوی یقین
داری مرا مصیب درین نوحهٔ مصاب

بودم در این حدیث که ناگاه در بزد
دلدار ماه روی من آن رشک آفتاب

در غمزه های نرگس او بی شمار سحر
در شاخهای سنبل او بی قیاس تاب

چون والهان ز جای بجستم دوید پیش
بگرفتمش کنار و برانداختم نقاب

آوردمش بجای و نشاند و نشست پیش
بر دست بوسه دادم و بر روی زد گلاب

طیره همی شدم که چنین میهمان مرا
کورا به عمر خویش ندیدم شبی به خواب

چندان درنگ که کنم خدمتی به شرط
چندان یسار نه که کنم پارهٔ جلاب

می خواستم ز دلبر خود عذر در خلا
وز آب دیده کرد زمین گرد او خلاب

القصه بعد از آنکه بپرسید مر مرا
گفتا چه حاجتست بگویم بود صواب

گفتم بگوی گفت من از گفتهای خویش
آورده ام چو زادهٔ طبع تو سحر ناب

تا بی ملالت این را فردا ادا کنی
اندر حریم مجلس دستور کامیاب

آخر نهاد پیش من آن کاغذ مدیح
بنوشته خط چند به از لولو خوشاب

کای کرده بخت رای ترا هادی الرشاد
وی گفته چرخ جود ترا مالک الرقاب

از عدل کامل تو بود ملک را نصیب
وز بخت شامل تو بود بخت را نصاب

شد نیستی چو صورت عنقا نهان از آنک
گفت تو کرده قاعدهٔ نیستی خراب

گر یک بخار بحر کفت بر هوا رود
تا روز حشر ژالهٔ زرین دهد سحاب

بوسند اختران فلک مر ترا عنان
گیرند سروران زمان مر ترا رکاب

افلاک را زمانهٔ اقبال تو نصیب
و اشراف را ستانهٔ والای تو مب

اندر حریم حرمت تو دیده چشم خلق
ایمن گرفته فوج غنم مرتع ذئاب

تا بر بساط مرکز خاکی ز روی طبع
زردی ز زعفران نشود سبزی از سداب

بادا جهان حضرت تو مرجع حیات
بگرفته حادثه ز جناب تو اجتناب

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - در مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی

ای جهان عدل را انصاف تو مالک رقاب
دین حق را مجد و گردون شرف را آفتاب

دست عدلت خاک رابیرون کند از دست باد
پای قهرت بسپرد مر باد را در زیر آب

فکرتت همچون فلک دایم سبک دارد عنان
صولتت همچون زمین دایم گران دارد رکاب

پیش سیر حکم تو چون خاک باد اندر درنگ
پیش سنگ حلم تو چون باد خاک اندر شتاب

از بزرگی اوج گردون زیبدت سقف خیام
وز شگرفی جرم کیوان شایدت میخ طناب

رد و منعت حکم گردون راحنا بر کف نهد
در هر آن عزمی که تو نوک قلم کردی خضاب

کشتهٔ قهر ترا تقدیر ننماید نشور
چشمهٔ فضل ترا ایام ننماید سراب

دست عدلت گر بخواهد آشیان داند نهاد
کبک را در مخلب شاهین و منقار عقاب

در جهان مصلحت با احتساب عدل تو
قوت مستی همی بیرون توان کرد از شراب

ای ز استسلام انصاف تو جز بخت ترا
یک جهان را برده اندر سایهٔ عدل تو خواب

دشمنت را آب نی از خاکساری در جگر
لاجرم بر آتش حسرت جگر دارد کباب

همچو قارون در زمین پنهان کنی بدخواه را
گر به گردون برشود همچون دعای مستجاب

برضمیر خصم تو یاد تو همچون نان رود
کز اثیر اندر هوای تیره شب جرم شهاب

ز اتفاق رای تو با صدر دین آسوده گشت
عالمی از اضطرار و امتی از اضطراب

در مذاق دهر هست از لطف تو طعم شکر
در دماغ چرخ هست از خوی تو بوی گلاب

شد قوی دل دولت و دین از وفاق هر دو آن
قوت دل زاید آری در طبیعت از جلاب

گر نبودی طبع تو دانش نماندی در جهان
ور نبودی دست او بخشش بماندی در نقاب

چرخ پیش همت تو همچوباطل پیش حق
فتنه پیش باس او همچون قصب در ماهتاب

تو ز بهر او همی خواهی بزرگی و شرف
او ز بهر خدمت تو زندگانی و شباب

گر برای او نباشد تو نخواهد صدر و قدر
ور برای تو نباشد او نخواهد جاه و آب

تا بپیوستست دست عهدتان با یکدگر
دست جور از دهر ببرید اینت پیوند صواب

گرچه استحقاق آن دارد که از سلطان وقت
هر حدیثی کو بگوید نزد او یابد جواب

هم به اقبال تو می یابد ز سلطان جهان
اسب و طوق و جامه و فرمان و القاب خطاب

گرچه گل بر بار چون بشگفت خود تازه بود
تازگیش آخر صبا می بخشد و تری سحاب

ای زبان راست گویت هم حدیث غیب صرف
وی خیال راست بینت همنشین وحی ناب

تا بود مقدور سعد و نحس گردون خیر و شر
تا بود مجبور سرد و گرم گیتی شیخ وشاب

پایهٔ قدرت مباد از گردش گردون فرود
عالم عمرت مباد از آفت گیتی خراب

عرض پاکت همچو ذات عقل ایمن از فساد
سال عمرت همچو دور چرخ بیرون از حساب

بدسگالت در دو گیتی در سقر باد و سفر
نیک خواهت در دو عالم در ثنا و در ثواب

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - در مدح ابوالمعالی مجدالدین بن احمد

ای از کمال حسن تو جزوی در آفتاب
خطت کشیده دائرهٔ شب بر آفتاب

زلف چو مشک ناب ترا بنده مشک ناب
روی چو آفتاب ترا چاکر آفتاب

آنجا که زلف تست همه یکسره شب است
وانجا که روی تست همه یکسر آفتاب

باغیست چهره تو که دارد ستاره بار
سرویست قامت تو که دارد بر آفتاب

بر ماه مشک داری و بر سرو بوستان
در لاله نوش داری و در عنبر آفتاب

گر حور و آفتاب نهم نام تو رواست
کاندر کنار حوری و اندر بر آفتاب

از چهره آفتابی و از بوسه شکری
بس لایق است با شکرت همبر آفتاب

انگیختست حسن تو گل با مه تمام
وامیخته است لفظ تو با شکر آفتاب

گر نایب سپهر نشد زلف تو چرا
در حلقه ماه دارد و در چنبر آفتاب

خالیست بر رخ تو بنامیزد آنچنانک
خواهد همی به خوبی ازو زیور آفتاب

گویی که نوک خامهٔ دستور پادشاه
ناگه ز مشک شب نقطی زد بر آفتاب

مخدوم ملک پرور و صدر جهان که هست
در پیش بارگاهش خدمتگر آفتاب

فرزانه مجد دولت و دین کز برای فخر
داد ز رای روشن او رهبر آفتاب

عالی ابوالمعالی بن احمد آنکه اوست
از مخبر آسمانی و از منظر آفتاب

لشکرکشی که هستش لشکرگه آسمان
فرمان دهی که هستش فرمانبر آفتاب

بر طالع قویش دعاگوی مشتری
بر طلعت شهیش ثناگستر آفتاب

هر صبحدم بسوزد بهر بخور او
مشک سیاه شب را در مجمر آفتاب

کامل ز ذات اوست خردپرور آدمی
قاهر ز جود اوست گهرپرور آفتاب

بر منبری که خطبهٔ مدحش ادا کنند
بوسد ز فخر پایهٔ آن منبر آفتاب

زیبد زمانه را که کند بهر مدح او
خامه شهاب و نقش شب و دفتر آفتاب

ای صاحبی که دایم بر آسمان ملک
دارد ز رای روشن تو مفخر آفتاب

ای از محل چنانکه زهر آفریده جان
وی از شرف چنانکه زهر اختر آفتاب

آنجا برد که رای تو باشد دل آسمان
و آنجا نهد که پای تو باشد سر آفتاب

از گرد موکب تو کشد سرمه حور عین
وز ماه رایت تو کند افسر آفتاب

نام شب از صحیفهٔ ایام بسترد
از رای تو اجازت یابد گر آفتاب

بر عزم آنکه ریزد خون عدوی تو
هر روز بامداد کشد خنجر آفتاب

تا کیمیای خاک درت بر نیفکند
در صحن هیچ کان ننهد گوهر آفتاب

سیمرغ صبح را ندهد مژدهٔ صباح
تا نام تو نبندد بر شهپر آفتاب

چون تیغ نصرت تو برآرد سر از نیام
گویی همی برآید از خاور آفتاب

با بندگانت پای ندارند سرکشان
میرد سپاه شب چو کشد لشکر آفتاب

آنجا که رزم جویی و لشکرکشی به فتح
در بحر خون بتابد بی معبر آفتاب

از تف و تاب خنجر مردان لشکرت
در سر کشد به شکل زنان چادر آفتاب

ای آفتاب دولت عالیت بی زوال
وی در ضمیر روشن تو مضمر آفتاب

ای چاکری جاه ترا لایق آسمان
وی بندگی رای ترا در خور آفتاب

هر شعر آفتاب که نبود بر این نمط
خصمی کند هر آینه در محشر آفتاب

آیینه ای که جلوه گه روی تو بود
می زیبدش هر آینه خاکستر آفتاب

نشگفت اگر نویسد این شعر انوری
بر روی روزگار به آب زر آفتاب

تا نوبهار سبز بود و آسمان کبود
تا لاله سایه جوید و نیلوفر آفتاب

سر سبز باد ناصحت از دور آسمان
پژمرده لاله وار حسودت در آفتاب

در جشن آسمان وش تو ریخته به ناز
ساقی ماه روی تو در ساغر آفتاب

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - در مدح ضیاء الدین اکفی الکفاه مودودبن احمدالعصمی

آخر ای خاک خراسان داد یزدانت نجات
از بلای غیرت خاک ره گرگانج و کات

در فراق خدمت گرد همایون موکبی
کاندر نعل از هلالست اسب را میخ از نبات

موکب صدر جهان پشت هدی روی ظفر
خواجهٔ دنیی ضیاء دین حق اکفی الکفاه

لاجرم بادت نسیمی یافت چون باد مسیح
لاجرم آبت مزاجی یافت چون آب حیات

آنکه گردون را برو ترجیح نتواند نهاد
عقل کل در هیچ معنی جز که در تقدیم ذات

داده کلک بی قرارش کار عالم را قرار
داده رای با ثباتش ملک دنیا را ثبات

هرچه در گیتی برو نام عطا افتد کفش
جمله را گفتست خذ جام و قلم را گفته هات

در غنایی خواهد افتاد از کفش گیتی چنانک
بر مساکین طرح باید کرد اموال زکات

ای ز شرم جاه تو سرگشته اوج اندر فلک
وی ز رشک دست تو نالنده موج اندر فرات

آمدی اندر هنر اقصی نهایات الکمال
چون محیط آسمان اعلی نهایات الجهات

از خداوندی جدا هرگز نبودستی چنانک
نفس موجود از وجود و ذات موصوف از صفات

بعد از آن والی که بنیاد وجود از جود اوست
بر خلایق چون تو والی کس نبودست از ولات

دست انصاف تو بر بدعت سرای روزگار
دست محمودست بر بتخانه های سومنات

گر حرم را چون حریم حرمتت بودی شکوه
در درون کعبه هرگز نامدی عزی و لات

هر کرا در دل هوای تست ایمن از هوان
هر که را در جان وفای تست فارغ از وفات

خود صلاح اهل عالم نیست اندر شرع و رسم
اعتصام الا به حبل طاعتت بعد از صلات

زانکه امروز از اولوالامری و یزدان در نبی
همچنین گفتست و حق اینست و دیگر ترهات

خون دل یابد ز باس تو چو گردون بشکند
در عظام دشمن ملک ار همه باشد رفات

صد عنایت نامهٔ گردون حنا بر کرده گیر
چون ز دیوانت به جان کردند خصمی را برات

خصم را گو هرچه خواهی کن تو و تدبیر ملک
این خبر دانم خداوندا که دانی کل شات

صاحبا صدرا خداوندا کریما بنده گر
یابد از حرمان عالی بارگاه تو نجات

بعد از این در خدمت از سر پای سازد چون قلم
زانکه گشتست از فراق تو سیه دل چون دوات

در قضای خدمت ماضیش قوتها دهد
آنکه حسرتهاش میداده است هردم بر فوات

اندرین خدمت که دارد بنده از تشویر آن
پیش فتیان خراسان دست بر رخ چون فتات

گرچه بعضی شایگانست از قوافی باش گو
عفو کن وقت ادا دانی ندارم بس ادات

بود الحق تاء چند دیگر از وجدان ولیک
چون ممات و چون قنات و چون روات و چون عدات

گفتم آخر شایگان خوش به از وجدان بد
فی المثل چون حادثاتی از ورای حادثات

هیچ کس در یک قوافی بنده را یاری نکرد
هرکه بیتی شعر دانست از رعیت وز رعات

جز جمال الدین خطیب ری که برخواند از نبی
مسلمات مومنات قانتات تایبات

تا کند تقطیع این یک وزن وزان سخن
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

جیش تو بادا به بلخ و جشن تو بادا به مرو
بارگاهت در نشابور و مقام اندر هرات

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - در مرثیهٔ سیدالسادات مجدالدین ابی طالب بن نعمه

شهر پرفتنه و پر مشغله و پر غوغاست
سید و صدر جهان بار ندادست کجاست

دیر شد دیر که خورشید فلک روی نمود
چیست امروز که خورشید زمین ناپیداست

بارگاهش ز بزرگان و ز اعیان پر شد
او نه بر عادت خود روی نهان کرده چراست

دوش گفتند که رنجور ترک بود آری
بار نادادنش امروز بر آن قول گواست

پرده دارا تو یکی درشو و احوال بدان
تا چگونه است بهش هست که دلها درواست

ور ترا بار بود خدمت ما هم برسان
مردمی کن بکن این کار که این کار شماست

ور توانی که رهی بازدهی به باشد
تا درآییم و سلامیش کنیم ار تنهاست

ور چنانست که حالیست نه بر وفق مراد
خود مگو برگ نیوشیدن این حال کراست

که تواند که به اندیشه درآرد به جهان
کز جهان آنکه جهان صد یک ازو بود جداست

وانکه باقی به مدد دادن جاهش بودی
نعمت و ایمنی امروز نه در حال بقاست

وانکه برخاست ازو رسم بدی چون بنشست
چون چنین است بهین کاری تسلیم و رضاست

آفریده چکند گر نکشد بار قضا
کافرینش همه در سلسلهٔ بند قضاست

والی ما که سپهر است ولایت سوز است
وای کین والی سوزنده به غایت والاست

اجل از بارخدای اجل اندر نگذشت
گر تو گویی که ز من درگذرد این سوداست

چه توان کرد برون شد ز قضا ممکن نیست
دامن از عمر بیفشاند و به یک ره برخاست

ای ز اولاد پیمبر وسط عقد مپرس
کز فراق تو بر اولاد پیمبر چه عناست

وی دو قرن از کرمت برده جهان برگ و نوا
تو چه دانی که جهان بی تو چه بی برگ و نواست

به وفات تو جهان ماتم اولاد رسول
تازه تر کرد مگر سلخ رجب عاشوراست

از فنای چو تویی گشت مبرهن ما را
که تر و خشک جهان رهرو سیلاب فناست

با تو گیتی چو جفا کرد وفا با که کند
وین عجب نیست که خود عادت او جمله جفاست

دایهٔ دهر نپرورد کسی را که نخورد
بینی ای دوست که این دایه چه بی مهر و وفاست

گرچه خلقی ز جفاهای فلک مجروحند
اندرین دور که شب حامل تشویش و بلاست

بلخ را هیچ قفایی چو وفات تو نبود
آخر ای دور فلک وقت بدان این چه قفاست

رفتی و با تو کمالی که جهان داشت ببرد
گر جهان را پس از این ناقص خوانیم سزاست

کی دهد کار جهان نور و تو غایب ز جهان
شب و خورشید بهم هر دو کجا آید راست

تنگ بودی ز بزرگیت جهان وین معنی
داند آنکس که به اسباب بزرگی داناست

وین عجب تر که کنون بی تو از آن تنگترست
زانکه از درد تو خالی نه خلا ونه ملاست

گرچه در هر جگری درد و غمت بیخی زد
که شبان روزی چون ذکر تو در نشو و نماست

ما چه دانیم که از ما چه سعادت بگذشت
وان تصور نه به اندازهٔ این سینهٔ ماست

کیست با این همه کز نالهٔ زارش همه شب
سقف گردون نه پر از ولولهٔ صوت و صداست

کیست ای بوده چو دریا و چو ابرت دل و دست
کز فراقت نه مژه ابرو کنارش دریاست

تا جهان را نگذاری ز چنان جاه یتیم
که یتیمی جهان گرچه نه طفلست خطاست

تا به خاک اندر آرام نگیری که سپهر
همچنان در طلب خدمت تو ناپرواست

ای دریغا که ز تو درد دلی ماند به دست
وانکه این درد نه دردیست که درمانش دواست

ای دریغا که غم هجر و غم رفتن تو
نیست آن شب که درو هیچ امید فرداست

ای دریغا که ثناها به دعا باز افتاد
چون چنین است بهین ذکر درین حال دعاست

یاربش در کنف لطف خدایی خوددار
کان چنان لطفی کان درخور آنست تراست

چون رهانیدی از این تفرقها جمعش کن
با که با اهل عبا زانکه هم از اهل عباست

ور به گیتی نظری کرد برو تنگ مکن
که جهان دجله شد و ما همه را استسقاست

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ - در مدح سلطان سنجر

ملک مصونست و حصن ملک حصین است
منت وافر خدای را که چنین است

شعلهٔ باسست هرچه عرصهٔ ملکست
سایهٔ عدلست هرچه ساحت دین است

خنجر تشویش با نیام به صلح است
خامهٔ انصاف با قرار مکین است

خواب که در چشم فتنه هست نه صرفست
بلکه به خونابهٔ سرشک عجین است

آب که در جوی ملک هست نه تنهاست
بل ز روانی دور دوام قرین است

جام سپهر افتاد و درد ستم ریخت
دست جهان گو که دور ماء معین است

عاقلهٔ آسمان که نزد وقوفش
نیک و بد روزگار جمله یقین است

گرچه نگوید که اعتصام جهان را
از ملکان کیست آنکه حبل متین است

دور زمان داند آنکه وقت تمسک
عروهٔ وثقی خدایگان زمین است

شاه جهان سنجر آنکه بستهٔ امرش
قیصر و فغفور و رای و خان و تگین است

دیر زیاد آنکه در جبین نفاذش
زیر یک آیه هزار سوره مبین است

شیر شکاری که داغ طاعت فرضش
شیر فلک را حروف لوح سرین است

آنکه ز تاثیر عین نعل سمندش
قلعهٔ بدخواه ملک رخنه چو سین است

آنکه یسارش به بزم حمل گرانست
وآنکه یمینش به رزم حمله گزین است

بحر نه از موج واله تب و لرز است
کز غم آسیب آن یسار و یمین است

تیغ جهادش کشیده دید ظفر گفت
آنکه بدو قایمست ذات من این است

راه حوادث بزد رزانت رایش
خلق چه داند که آن چه رای رزین است

باره نخواهد همی جهان که جهان را
امن کنون خود نگاهبان امین است

عمر نیابد ستم همی که ستم را
روز نخستین چو روز بازپسین است

فکرت او پی برد بجاش اگر چند
در رحم مادر زمانه جنین است

نعمتش از مستحق گزیر نداند
گر همه در طینتش بقیت طین است

با کرم او الف که هیچ ندارد
در سرش اکنون هوای ثروت شین است

ای به سزا سایهٔ خدای که دین را
سایهٔ چترت هزار حصن حصین است

قهر ترا هیبتی که در شب ظلش
روز سیه را هزار گونه کمین است

حکم ترا روزگار زیر رکابست
رای ترا آفتاب زیر نگین است

تا شرف خدمت رکاب تو یابد
توسن ایام را تمنی زین است

خطبهٔ ملک ترا که داند یا رب
کیست خطیبش که عرش پیش نشین است

نام ترا در کنایه سکه صحیفه است
نعت ترا در قرینه خطبه قرین است

با قلم خود گرفت خازن و همت
هرچه قضا را ز سر غیب دفین است

بی شرف مهر مشرفان وقوفت
کتم عدم را کدام غث و سمین است

مردمک چشم جور آبله دارد
تا که بر ابروی احتیاط تو چین است

تا چه قدر قدرتی که شیر علم را
در صف رزم تو مسته شیر عرین است

عکس سنان در کف تو معرکه سوز است
چشم زره در بر تو حادثه بین است

لازم ازین است خصم منهزمت را
آنکه جبینش قفا قفاش جبین است

دوزخ قهر تو در عقوبت خصمت
آتش خشم خدا و دیو لعین است

بنده در این مختصر غرض که تو گفتی
آیت تحصیل آن چو روز مبین است

قاعدهٔ تهنیت همی ننهد زانک
خصم نه فغفور چین و غور نه چین است

گرچه هنوز از غریو لشکر خصمت
جمجمهٔ کوه پر صدای انین است

ورچه ز تیغ مبارزان سپاهت
سنگ به خون مبارزانش عجین است

با چو تو صاحب قران به ذکر نیرزد
وین سخن الهام آسمان برین است

ذکر تو با ذکر کردگار کنم راست
نام ترا نام کردگار قرین است

گو برو از خطبه بازپرس و ز سکه
هرکه یقینش به شک و ریب رهین است

تا که به آمد شد شهور و سنین در
طی شدن عمر شادمان و حزین است

شادی و عمر تو باد کین دو سعادت
مصلحت کلی شهور و سنین است

ناصر جاهت خدای عز و جل است
کوست که در خیر ناصر است و معین است

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - در صفت خزان و مدح ناصرالدین ابوالفتح طاهر

روز می خوردن و شادی و نشاط و طرب است
ناف هفته است اگر غرهٔ ماه رجب است

برگ ریزان به همه حال فرو باید ریخت
به قدح آنچه از او برگ و نوای طرب است

مادر باغ سترون شد و زادن بگذاشت
چکند نامیه عنین و طبیعت عزب است

دختر رز که تو بر طارم تاکش دیدی
مدنی شد که بر آونگ سرش در کنب است

موی بر خیک دمیده ز حسد تیغ زنست
تا به خلوت لب خم بر لب بنت العنب است

گرنه صراف خزان کیسه فشان رفت ز باغ
چون چمن ها ز ذهابش همه یکسر ذهب است

این عجب نیست بسی کز اثر لاله و خوید
گفتی آهوبره میناسم و بیجاده لب است

یارب الماس لبش باز که کرد و شبه سم
بینی این گنبد فیروه که چون بلعجب است

این همان سکنه و صحراست که گفتی ز سموم
تربت آن خزف و رستنی این حطب است

خیز از سعی دخان بین و ز تاثیر بخار
تا در این هر دو کنون چند رسوم عجب است

روزن این همه پر ذرهٔ زرین زره است
عرصهٔ آن همه پر پشهٔ سیمین سلب است

لمعه در سکنهٔ کانون شده بر خود پیچان
افعی کاه ربا پیکر مرجان عصب است

دود حلقه شده بر سطح هوا خم در خم
سطرهاییست که مکتوب بنان لهب است

شعلهٔ آتش از این روی که گفتم گویی
در مقادیر کتابت قلم منتجب است

هر زمان لرزه بر آب شمر افتد مگرش
در مزاج از اثر هیبت دستور تب است

صاحب عادل ابوالفتح که در جنبش فتح
جنبش رایت عالیش قویتر سبب است

طاهر آن ذات مطهر که سپهرش گوید
صدر طاهر گهر و صاحب طاهر نسب است

آنکه در شش جهت از فضلهٔ خوان کرمش
هیچ دل نیست که از آز در آن دل کرب است

وانکه در نه فلک ار برق کمالی بجهد
همه از بارقهٔ خاطر او مکتسب است

ساحت بارگهش مولد ملک عجمست
عدل فریادرسش داور دین عرب است

ضبط ملک فلک اندیشه همی کرد شبی
زانشب اوراد مقیمان فلک قد وجب است

صاحبانه ملکا، هم نه چرا زانکه ترا
مدحت از حرف برونست چه جای لقب است

نام سلطان نه بدانست که تا خوانندش
بل برای شرف سکه و فخر خطب است

گوشهٔ بالش تو چیست کله گوشهٔ ملک
وندرو هم ز نسب رفعت و هم از حسب است

مسندت برتر از آنست که در صد یک از آن
چرخ را گنج تمنا و مجال طلب است

غرض از کون تو بودی که ز پروردن نخل
گرچه از خار گذر نیست غرض هم رطب است

آسمان دگری زانکه به همت جنبی
جنبش چرخ نه از شهوت و نه از غضب است

مه به نعل سم اسب تو تشبه می کرد
خاک فریاد برآورد که ترک ادب است

گرد جیش تو بشد بر همه اعضاش نشست
تاکه اجرب شد وانک همه سالش جرب است

چرخ چون گوز شکستست از آن روی که ماه
چهره چون چهرهٔ بادام از آن پر ثقب است

خصم اگر لاف تقابل زند از روی حسد
حق شناسد که که بوالقاسم و که بولهب است

ور مقابل نهمش نیز به یک وجه رواست
تو چو خورشید به راس او چو قمر در ذنب است

رتبت شرکت قدرش نشود لازم ازآنک
دار او از خشب و تخت تو هم از خشب است

آخر از رابطهٔ قهر کجا داند شد
سرعت سیر نفاذت نه به پای هرب است

ور کشد سد سکندر به مثل گرد بقاش
این مهندس که در افعال ورای تعب است

عقل داند که چو مهتاب زند دست به تیغ
رد تیغش نه به اندازهٔ درع قصب است

همه در ششدر عجزند و ترا داو به هفت
ضربه بستان و بزن زانکه تممی ندب است

تاکه تبدیل بد و نیک به سال و به مهست
تاکه ترتیب مه و سال به روزست و شب است

بی تو ترتیب شب و روز و مه و سال مباد
که ز سر جملهٔ آن مدت تو منتخب است

به می و مطرب خوش نغمه شعف بیش نمای
که ز انصاف تو اقطار جهان بی شغب است

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - در مدح قاضی حمیدالدین بلخی

صدری که ازو دولت و دین جفت ثباتست
آن خواجهٔ شرعست که سلطان قضاتست

آن عقل مجرد که وجود به کمالش
هم قاعده جنبش وهم اصل ثباتست

از نسبت او دولت ودین هر دو حمیدند
این دانم وآن ذات که داند که چه ذاتست

اوصافت بزرگیش چه اصلی و چه مالیست
کان را همه اوصاف فلک فرع و زکاتست

گردون ز کفایت به کف آورد رکابش
آری چکند کسب شرف کار کفاتست

طوفان حوادث اگرآفاق بگیرد
بر سدهٔ او باش که جودی نجاتست

ای آنکه جهت پایهٔ جاه تو نیابد
ذات تو جهانیست که بیرون ز جهاتست

ای قبله احرار جهان خدمت میمونت
در ذمت احرار چو صوم است و صلوتست

تو کعبهٔ آمالی و ز قافلهٔ شکر
هر جا که رود ذکر تو گویی عرفاتست

گر دست به شطرنج خلاف تو برد چرخ
در بازی اول قدرش گوید ماتست

در خدمت میمون تو گو راه وفا رو
آنرا که ز سیلی قدر بیم وفاتست

ای کلک گهربار تو موصوف به وصفی
کان معجزهٔ جملهٔ اوصاف وصفاتست

آتش که بر او آب شود چیره بمیرد
وین حکم نه حکمیست که محتاج ثقاتست

کلک تو شهابیست که هرگزبنمیرد
گرچه فلکش دجله و نیلست وفراتست

فرخنده قدوم تو که کمتر اثری زو
تمکین ولاتست و مراعات رعاتست

اقبال جناب تو مرا نشو و نما داد
ابرست قدوم تو و اقبال نباتست

من بنده چنان کوفتهٔ حادثه بودم
گفتی که عظامم زلگدکوب رفاتست

بوسیدن دست تو درآورد به من جان
در قلزم دست تو مگر آب حیاتست

تا مقطع دوران فلک را به جهان در
هر روز به توقیع دگرگونه براتست

بادا به مراد تو چه تقدیر و چه دوران
تا بر اثر نعش فلک دور بناتست

این خدمت منظوم که در جلوهٔ انشاد
دوشیزهٔ شیرین حرکات و سکناتست

زان راوی خوش خوان نرسانید به خدمت
کز شعر غرض شعر نه آواز رواتست

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در مدح امام اجل عالم صفی الدین عمر گحجواری

زمانهٔ گذران بس حقیر و مختصرست
ازاین زمانهٔ دون برگذر که بر گذرست

به حل و عقد جهان را زمانه ایست دگر
که پیشکار قضا و مدبر قدرست

کف کفایت و رای صواب صدر اجل
به حل و عقد جهان را زمانهٔ دگرست

صفی ملت اسلام و نجم دین خدای
عمر که وارث عدل و صلابت عمرست

بلند همت صدری که طبع و دستش را
قضا پیام ده است و سخا پیام برست

به جنب فکرت او برق گوییا زمنست
به جای خاطر او بحر گوییا شمرست

به قدر هست چو گردون اگرچه در جهتست
به رای هست چو خورشید اگرچه سایه ورست

بر عنایت او سعی چرخ نامشکور
بر عطیت او ملک دهر مختصرست

چو لطفش آید پتیارهٔ زمانه هباست
چو قهرش آید اقبال آسمان هدرست

ز لطف او مرگ اندیشه کرد کلک شکر
از آن قبل که نهان دلش همه شکرست

ز بهر خدمت اندیشه ای که در دل اوست
ز پای تا به سرش صد میان با کمرست

ایا زمانه مثالی که از سیاست تو
چو عالمی ز زمانه زمانه بر خطرست

تویی که معدهٔ آز از عطات ممتلی است
تویی که دیدهٔ بخل از سخات بی بصرست

سحاب دست ترا جود کمترین باران
محیط طبع ترا علم کمترین گهرست

به آتش اندر ز آب عنایت تو نمست
به آب در ز سموم سیاستت شررست

چو جرم شمس همه عنصر تو از نورست
چو ذات عقل همه جوهر تو از هنرست

سپهر بر شده رازی ندارد از بد و نیک
که نه طلایهٔ حزم ترا از آن خبرست

چو اتصال سعود و نحوس چرخ کبود
رضا و خشم ترا در جهان هزار اثرست

پر از خدنگ نوائب همی بریزد ازآنک
همای قدر ترا روزگار زیر پرست

تو آن جهان امانی که در حمایت تو
تذرو با شه و روباه ماده شیر نرست

سماک رامح اگر نیزه بشکند چه عجب
کنون که پیش حوادث حمایتت سپرست

جهان امن ترا چون ارم دو صد حرمست
سپهر قدر ترا چون قمر دو صد قمرست

ز خواب امن تو در کون کس نشان ندهد
که جز به دیدهٔ بخت تو اندرون سهرست

عدو به خواب درست از فریب کین تو نیز
بدان دلیل که بیدار گنگ و کور و کرست

اگرچه مایهٔ خواب از رطوبت طبعست
خلاف نیست که آن از حرارت جگرست

شب حسود تو شامیست بی کرانه چنان
که روز حشر ز صبحش پگاه خیرترست

همیشه تا بشری راز روی مایه و سبق
چهار عنصر و نه چرخ مادر و پدرست

چو چار عنصرت اندر جهان تصرف باد
کزین چهار چو نه چرخ همتت زبرست

به قدر و جاه و شرف در جهان سمر بادی
که داد و دین و هنر در جهان ز تو سمرست

مباد جسم تو خالی ز جانت از پی آن
که جان ز جان تو دارد هرآنکه جانورست

به گام کام بساط زمانه را بسپر
که پای همت تو چون ملک فلک سپرست

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - در مدح صاحب ناصرالدین و تهنیت منصب

منصب از منصبت رفیع ترست
هر زمانیت منصبی دگرست

این مناصب که دیده ای جزویست
کار کلی هنوز در قدرست

باش تا صبح دولتت بدمد
کاین هنوز از نتایج سحرست

پای تشریف صاحب عادل
که جهان را به عدل صد عمرست

ذکر تشریف شاه نتوان کرد
کان ز سین سخن فراخ ترست

در میانست و خاک پایش را
خاک بوسیده هرکه تاجورست

ورنه حقا که گفتمی بر تو
کافرینش به جمله مختصرست

بالله ار گرد دامن تو سزد
هرچه در دامن فلک گهرست

هرچه من بنده زین سخن گویم
همه از یکدگر صوابترست

سخن آرایی و لافی نیست
خود تو بنگر عیانست یا خبرست

من نمی گویم این که می گویم
تا تو گویی هباست یا هدرست

بر زبانم قضا همی راند
پس قضا هم بدین حدیث درست

ای جوادی که پیش دست و دلت
ابر چون دود و بحر چون شمرست

استخوان ریزهای خوان تواند
هرچه بر خوان دهر ماحضرست

هرکجا از عنایتت حصنی است
مرگ چون حلقه از برون درست

هرکجا از حمایتت حرزیست
در الم چون شفا هزار اثرست

باس تو شد چنانکه کاه ربای
از ملاقات کاه بر حذرست

عنصرت مایه ایست از رحمت
گرچه در طی صورت بشرست

خطوانت ز راستی که بود
همه خطهای جدول هنرست

وقت گفتار و گاه دیدارت
سنگ را سمع و خاک را بصرست

هست با خامهٔ تو خام همه
هرچه صد ساله پختهٔ فکرست

ناوکت روز انتقام بدی
سپر دور فتنه و خطرست

در دو حالت که دید یک آلت
که همو ناوک و همو سپرست

با سر خامهٔ تو آمده گیر
هرچه در قبضهٔ قضا ظفرست

گردش آفتاب سایهٔ تست
زیر فیضی کز آسمان زبرست

زانکه دایم همای قدر ترا
هرچه در گردش است زیرپرست

شوخ چشمی آسمان دان اینک
بر سرت آسمان را گذرست

ورنه از شرم تو به حق خدای
کز عرق روی آفتاب ترست

گر کند دست در کمر با کوه
کینت کز پای تا به سر جگرست

بگسلد روز انتقام تو چست
هر کجا بر میان او کمرست

گر دهد خصم خواب خرگوشت
مصلحت را بخر که عشوه خرست

چرخ داند که ریشخندست آن
نه چو آن ریش گاوکون خرست

یک ره این دستبرد بنمایش
تا ببیند اگرنه کور و کرست

که به سوراخ غور کین تو در
به مثل موش ماده شیر نرست

آمدم با حدیث سیرت خویش
که نمودار مردمان سیرست

به خدایی که در دوازده میل
هفت پیکش همیشه در سفرست

تختهٔ کارگاه صنعت اوست
گر سواد مه و بیاض خورست

که مرا در وفای خدمت تو
گر به شب خواب و گر به روز خورست

چمن بوستان نعت ترا
خاطرم آن درخت بارورست

که ز مدح و ثنا و شکر و دعا
دایمش بیخ و شاخ و برگ و برست

شعر من در جهان سمر زان شد
که شعار تو در جهان سمرست

گشته ام بی نظیر تا که ترا
به عنایت به سوی من نظرست

آتش عشق سیم نیست مرا
سخنم لاجرم چو آب زرست

تا سه فرزند آخشیجان را
چار مادر چنانکه نه پدرست

ناگزیر زمانه باد بقات
تا ز چار و نه و سه ناگزرست

پای قدرت سپرده اوج فلک
تا جهان را فلک لگد سپرست

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - در مدح صدر سعید خواجه سعدالدین اسعد و عرض اخلاص

منت از کردگار دادگرست
که ترا کار با نظام ترست

صدرآفاق وسعد دین که ز قدر
قدمش جای تارک قمرست

این مراتب کنون که می بینی
اثر جزو کلی قدرست

باش تا صبح دولتت بدمد
کین لطایف نتیجهٔ سحرست

ای جوادی که دست و طبع ترا
کان دعاگوی و بحر سجده برست

پیش دست و دل تو ناچیزست
هرچه در بحر و کان زر و گهرست

دم و کلک تو در بیان و بنان
گرچه بر یار و خضم نفع و ضرست

غیرت روح عیسی است این یک
خجلت چوب موسی آن دگرست

هرچه در زیر چرخ داناییست
راستی پرتوی از آن هنرست

رانده ای بر جهان تو آن احکام
کز خجالت رخ زمانه ترست

پیش دست تو ابر چون دودست
بر طبع تو بحر چون شمرست

ذهن پاک تو ناطق وحی است
نوک کلک تو منشی ظفرست

در حصار حمایت حزمت
مرگ چون حلقه از برون درست

مابقی را ز خوان خود پندار
هرچه بر خوان دهر ماحضرست

مه و خورشید شوخ و بی شرمند
تا چرا بر سر توشان گذرست

جود تو آن شنیده این دیده
مه مگر کور و آفتاب کرست

به حقیقت بدان که مثل تو نیست
زیر گردون مگر که بر زبرست

آمدم با حدیث سیرت خویش
که نمودار مردمان سیرست

به خدایی که در دوازده برج
هفت پیکش همیشه در سفرست

عمل کارگاه صنعت اوست
که سواد مه و بیاض خورست

به صفای صفی حق آدم
که سر انبیا و بوالبشرست

به دعایی که کرد نوح نجی
که در آفاق از آن هنوز اثرست

به رضای خلیل ابراهیم
که به تسلیم در جهان سمرست

حق داود و لطف نعمت او
که ترا در بهشت منتظرست

به نماز و نیاز یعقوبی
در غم یوسفی کش او پسرست

به کف موسی کلیم کریم
به دم عیسیی که زنده گرست

به سر مصطفی شریف قریش
که ز جمع رسل عزیرترست

به صفا و وفا و صدق عتیق
که ز دل جان فروش و شرع خرست

به دلیری و هیبت عمری
که ظهور شریعت از عمرست

به حیا و حیات ذوالنورین
که حقیقت مولف سورست

به کف و ذوالفقار مرتضوی
که به حرب اندرون چو شیر نرست

حرمت جبرئیل روح امین
که به عصمت جهانش زیرپرست

حق میکال خواجهٔ ملکوت
که ز کروبیان مهینه ترست

به صدا و ندای اسرافیل
که منادی و منهی حشرست

به کمال و جلال عزرائیل
که کمین دار جان جانورست

به صلوه و صیام و حج و جهاد
کاصل اسلام از این چهار درست

به حق کعبه و صفا و منی
حق آن رکن کش لقب حجرست

به کلام خدای عز و جل
که هر آیت ازو دو صد عبرست

حرمت روضه و قیامت و خلد
حق حصنی که نام آن سقرست

به عزیزی و حق نعمت تو
که زیادت ز قطرهٔ مطرست

به کریمی و لطف و رحمت حق
که گنه کار را امیدورست

که مرا در وفای خدمت تو
نه به شب خواب و نه به روز خورست

چمن بوستان نعت ترا
خاطرم آن درخت بارورست

که ز مدح و ثنا و شکر و دعا
دایمش بیخ و شاخ و برگ و برست

آنچه گفتند حاسدان به غرض
به سر تو که جملگی هدرست

خاک نعل ستور تو بر من
بهتر از توتیای چشم سرست

زانکه دانم که پیش همت تو
آفرینش به جمله بی خطرست

سبب خدمت تو از دل پاک
جان من بسته بر میان کمرست

پس اگر ز اعتماد در مستی
حالتی اوفتاد کان سیرست

تو پسندی که رد کنی سخنم
چون منی را به چون تویی نظرست

چکنم بازگیرم از تو مدیح
بنده را آخر این قدر بصرست

چه حدیث است از تو برگردم
الله الله دو قول مختصرست

چون به عالم تویی مرا مقصود
از در تو بگو دگر گذرست

پس بگویند بنده را حاشاک
مردکی ریش گاو کون خرست

ای جوادی که خاک پایت را
بوسه ده گشته هرکه تاجورست

عفو فرمای گر مثل گنهم
خون شپیر و کشتن شپرست

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ - در شکایت فلک و مدح صدر سعدالدین

تیر ستم فلک خدنگست
شهد شره جهان شرنگست

گردون نخورد غمت که شوخست
گیتی نخرد دمت که شنگست

بر کشتی عمر تکیه کم کن
کاین نیل نشیمن نهنگست

در کوی هنر مباش کان کوی
اقطاع قدیم شالهنگست

منصب مطلب که هرکجا هست
هر خرواری همین دو تنگست

با جهل پناه کاندرین باغ
بر بید همیشه بادرنگست

بر گردن اختیار احرار
اکنون نه ردیست پالهنگست

در پنجهٔ موش خانهٔ من
زینست که ناخن پلنگست

تا چهرهٔ آرزو نبینم
بر آینهٔ امید زنگست

بویی نبرم همی ز شادی
باز این چه گلیم و آن چه رنگست

زیر قدمم همیشه گویی
کز زلزله خاک بی درنگست

با من که زمین به آشتی نیست
زینست که آسمان به جنگست

من روبه و پوستین به گازر
وین گرسنه شرزه تیز چنگست

تا تیره شده است آبم از سر
اشکم به خلاف آن چو زنگست

پنهان گریم ز مردم چشم
زیرا که جهان نام و ننگست

گویند ز سنگ و هنگ دوری
دانی که نه جای سنگ و هنگست

در حنجرم از خروش مستور
صد نغمهٔ زیر نای و چنگست

ای صدر جهان مپرس کز چرخ
در موزهٔ بخت من چه سنگست

با دست شکسته پای جهدم
در جستن ناگزیر لنگست

دریاب مرا و زود دریاب
کین دست شکسته نیک تنگست

در زین مراد باد رخشت
تا رخش سپهر بسته تنگست

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در مدح کمال الدین محمود خال

اگر در حیز گیتی کمالست
ز آثار کمال الدین خالست

جهان محمدت محمود صدری
که بر مسند جهانی از رجالست

کمالی یافت عالم زو که با او
جز اندر بحر و کان نقصان محالست

ز بیم بخشش متواریانند
که دایم با تو از ایشان وصالست

یکی در حقهٔ قعر بحارست
یکی در صرهٔ جوف جبالست

به عهد او که دادیم باد عهدش
کمینه ثروت آمال مالست

طمع کی گربه در انبان فروشد
که بخل امروز با سگ در جوالست

چنان رسم سوال از دهر برداشت
که پنداری زبان حرص لالست

سال ار می کند او می کند بس
سوالی کان هم از بهر سوالست

نخوانم کلک او را نال از این پس
که دریای نوالست آن نه نالست

مثال چرخ و خاک بارگاهش
حدیث تشنه و آب زلالست

چو گردونست قدرش نه که آنجا
نهایات جنوبست و شمالست

بحمدالله نه زان جنس است قدرش
که در ذاتش نهایت را مجالست

چو خورشید است رایش نه که او را
خللهای کسوفست و وبالست

معاذالله نه زان نوعست رایش
که او را در اثر تغییر حالست

خداوندا بگو لبیک هرچند
که بر خلقان خداوندی وبالست

تو آنی کز پی فرمان جزمت
میان چرخ را جوزا دوالست

کرشمهٔ همت تست آنکه دایم
ز گیتی التفاتش را ملالست

من ار گویم ثنا ورنه تو دانی
صبا را کمترین داعی نهالست

ز نیکو گفت حالش بی نیاز است
کسی را کاسمان نیکو سگالست

علو سدهٔ مدح تو آن نیست
که با آن فکرتی را پر و بالست

کسی چون در سخن گنجد که مدحش
نه در اندازهٔ وهم و خیالست

خود ادراک تو بر خاطر حرامست
گرفتم شعر من سحر حلالست

کمالت چون تن اندر نطق ندهد
چه جای حرف و صوت و قیل و قالست

ترا گردون سفال آید ز رتبت
اگر چند اندر اقصای کمالست

مرا از طبع سنگین آنچه زاید
صدای اصطکاک آن سفالست

پس آن بهتر که خاموشی گزینم
که اینجا از من این خیر الخصالست

الا تا سال و مه را در گذشتن
بد اختر در قیاس نیک فالست

بداختر خصم و نیکوفال بادی
همی تاکون دور ماه و سالست

هلالی را که بر گردون نسبت
ز تو امید صد جاه و جلالست

ز دوران در تزاید باد نورش
الا تا بر فلک بدر و هلالست

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - در مدح دستور معظم ناصرالدین طاهربن المظفر گوید

ای ملک بهین رکن ترا کلک وزیرست
کلکی که فلک قدرت و سیاره مسیرست

کلکیست که در نظم جهان خاصه ممالک
تا عدل و ستم هست بشیرست و نذیرست

کلکی که بخواند به صریر آنچه نویسد
وین سهل ترین معجز آن کلک و صریرست

منسوج لعابش چه نسیجست کزو ملک
یکسر همه بر صورت فردوس و سعیرست

اقوال خرد بشنود و راز ببیند
زین روی یقین شد که سمیعست و بصیرست

در رجم شیاطین ممالک چو شهابیست
کاندر سر او مایهٔ صد چرخ اثیرست

اشک حدثان هیات او شاخ بقم کرد
هرچند به رخ زردتر از برگ زریرست

بازیست که صیدش همه مرغان دماغند
شاخیست که بارش همه مضمون ضمیرست

چون موج ستم اوج کند کشتی نوحست
چون گرد بلا نشو کند ابر مطیرست

ابریست کزو کشت امل تازه و سبزست
تیریست کزوکار جهان راست چو تیرست

نی نی چو به حق درنگری شاخ نباتیست
بس پیر و چو اطفال هنوزش غم شیرست

این مرتبه زان یافت که در نظم ممالک
جایش سر انگشت گهربار وزیرست

دستور خداوند خراسان که خراسان
در نسبت یکروزه ایادیش حقیرست

آن صدر و جلال وزرا کز وزرا هست
چونان که ز انجم مثلا بدر منیرست

هم طاعت او حرز وضیع است و شریفست
هم خدمت او حصن صغیرست و کبیرست

با ابر کفش حاملهٔ ابر عقیمست
با بحر دلش واسطهٔ بحر غدیرست

جاهش نه به اندازهٔ بالا و نشیب است
جودش نه به معیار قلیل است و کثیرست

عفوش ز پی عذر شود عذر نیوشان
حلمش به گه عفو چنان عذرپذیرست

قهرش به دم خصم شود معرکه جویان
عزمش به گه قهر چنان گمشده گیرست

کو خواجه کمالی که همی لاف علی زد
باری عمری کو به هنر صد چو مجیرست

ای بار خدایی که ز رای تو جهان را
آن صبح برآمد که ز خورشید گزیرست

انگشت اشارت به کمالت نرسد زانک
از پایهٔ او هرچه نه قدر تو قصیرست

در ملک کمال تو همه چیز بیابند
آن چیز که آن نیست ترا عیب و نظیرست

در موکب رای تو جنیبت کشیی کرد
خورشید از آن بر حشم چرخ امیرست

در حضرت عالیت به خدمت کمری بست
بهرام از آن والی اعمال خطیرست

آنجا که نه فرمان تو، بیداد و تعدیست
وانجا که نه انصاف تو، فریاد و نفیرست

بر ملک فلک حکم کند دست دوامش
ملکی که درو کلک همایونت وزیرست

هرکار که گردون نه به فرمان تو سازد
هیهات که ناساخته چون سوسن و سیرست

از معرکهٔ فتنه به عون تو برون شد
ملکی که کنون در کف او فتنه اسیرست

تا دی مثل او مثل موزه و گل بود
واکنون مثل او مثل موی و خمیرست

از شیر فلک روی مگردان که حوادث
بر خصم تو آموخته چون یوز و پنیرست

این طرفه که چون دایره ها بر سر آبند
وان نقش به نزد همه شان نقش حریرست

تا مجلس و دیوان فلک را همه وقتی
ناهید زن مطربه و تیر دبیرست

در مجلس و دیوان تو صد باد چو ایشان
تا نام صریر قلم و نالهٔ زیرست

بیدار و جوان پیش تو هم دولت و هم بخت
تا بخت جوان شیفتهٔ عالم پیرست

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ - در مدح خاقان اعدل ابوالمظفر عمادالدین پیروز شاه

نوش لب لعل تو قیمت شکر شکست
چین سر زلف تو رونق عنبر شکست

نوبت خوبی بزن هین که سپاه خطت
کشور دیگر گشاد لشکر دیگر شکست

نسخهٔ زلف تو برد آنکه بر اطراف صبح
طرهٔ میگون شب خم به خم اندر شکست

لعل تو در خنده شد رشتهٔ پروین گسست
جزع تو سرمست گشت ساغر عبهر شکست

جرعهٔ جام لبت پردهٔ عیسی درید
نقطهٔ نون خطت خامهٔ آزر شکست

رهرو امید را عشوهٔ تو پی برید
خانهٔ اندیشه را غمزهٔ تو در شکست

جان من آزرم جوی بس که به تو درگریخت
کبر تو بیگانه وار بس که به من برشکست

مشکن اگر جان کشم پیش غمت خدمتی
شیر شکاری بسی آهوی لاغر شکست

با تو نیارد گشاد مهر فلک مهر کان
کبر تو چون جود شاه قاعدهٔ زر شکست

خسرو فیروزشاه آنکه به رزم و به بزم
بذلش لشکر فزود باسش لشکر شکست

تا عدد لشکرش در قلم آرد قضا
از ورق آسمان کاغذ و دفتر شکست

گرد سپاهش به روز شعلهٔ خورشید کشت
عکس سنانش به شب لمعه در اختر شکست

تیزی تیغش ببرد گرمی آتش ببین
تیغ چه جنس از عرض نفس چه جوهر شکست

کرد بشیر علم خانهٔ خورشید دو
گرچه به تمثال چتر قدر دو پیکر شکست

کی بود از روم و چین پیک ظفر در رسد
کان دو سپاه گران شاه مظفر شکست

جوشن چینی به تیر بر تن فغفور دوخت
مغفر رومی به گرز بر سر قیصر شکست

وقت هزیمت چو خصم سرزد و از بیم جان
گه ره و بی ره برد گه که و گه درشکست

کیش فدا برگشاد راز نهان گفتیی
زهره بر آن رزمگاه حقهٔ زیور شکست

شاه بدان ننگریست گفت که روز حنین
مال مهاجر گرفت جیش پیمبر شکست

وهم نیارد شمرد آنکه شه از حمل و حمل
در پی اشتر سپرد در سم استر شکست

اسب سکندر نبود رخشش چندانک رفت
در ظلمات مصاف گوهر احمر شکست

تا سگ خر بندگانش وحشی دنیا گرفت
تا لگد پاسبانش چنبر افسر شکست

آنکه بدو صد هزاره بنده و بندی رسید
نایب مومن گماشت تا بت کافر شکست

ای ملکی کز ملوک هرکه ز تو سر بتافت
سختی دیوار دهر عاقبتش سر شکست

از ملکان عهد تو هرکه شکست از نخست
مذهب باطل گرفت بیعت داور شکست

حزم تو از بس درنگ بیخ خطر خشک سوخت
عدل تو از بس شتاب شاخ ستم برشکست

مرگ ز باس تو کرد آنچه به چشم ستم
درشد و چون دست یافت پای برادر شکست

ناصیهٔ سکه را نام تو مطلوب گشت
چون کله خطبه را نعت تو بربر شکست

پشت ظفر تیغ تست گر نکشی بشکند
شعله چو مستور گشت پشت سمندر شکست

کوس تو در حربگاه زخمه به آهنگ برد
گریهٔ خصم از نهیب در فم خنجر شکست

رزق زمین بوس اگر خصم ببرد از درت
زان چه ترا جام بخت بر لب کوثر شکست

از حسد فتح تو خصم تو پی کرد اسب
همچو جحی کز خدوک چرخهٔ مادر شکست

خصم تو گرید بسی کز پی پیکان زر
تیر تو در چشم و دل هر دو مخیر شکست

حیدر شرع کرم بازوی احسان تست
کین در روزی گشاد وان در خیبر شکست

سدهٔ قدرت کجاست وای که سیمرغ وهم
در پی بوسیدنش جملهٔ شهپر شکست

دست سخن کی رسد در تو که از باس تو
تا که سخن رنگ زد رنگ سخنور شکست

در صف آن کارزار کز فزع کر و فر
زلزلهٔ رزمگاه گوشهٔ محور شکست

شست به پیغام تیر خطبهٔ جان فسخ کرد
دست به ایمای تیغ منبر پیکر شکست

حدت دندان رمح زهرهٔ جوشن درید
صدمهٔ آسیب گرز تارک مغفر شکست

گوهر خنجر چو شد لعل به خون گفتیی
لعب هوا بر سراب اخگر آذر شکست

تشنگی خاک رزم دردی اوداج خورد
بر سر ارواح مست مرگ چو ساغر شکست

حملهٔ تو تنگ کرد عرصهٔ موقف چنانک
پهلوی خصمان چونال یک بهٔک اندر شکست

هرچه از آن پس برید تیغ مثنی برید
هرچه از آن پس شکست گرز مکرر شکست

بی مدد عمرو و زید جز تو به یک چشم زد
لشکر چون کوه قاف کس به خدا ار شکست

زین همه اندر گذر با سخن خواجه آی
کز سخنش سحر را زیب شد و فر شکست

صاحب صاحب قران چون تو سلیمان نداشت
آصف او صف دیو نیک مزور شکست

باز در ایام تو از پی تسکین ملک
خواجه چه صفهای دیو یک به دگر بر شکست

معرکهٔ مکر دیو ظل عمر بشکند
چرخ که نظاره بود دید که منکر شکست

دین به عمر شد قوی گرچه پس از عهد او
باقی ناموس کفر خنجر حیدر شکست

خواجه به تدبیر و رای سدی دیگر کشید
رخنهٔ یاجوج بست سد سکندر شکست

تربیت خواجه کن زانکه نیارد ز بیم
بیعت تدبیر او چرخ مدور شکست

آنچه به کلک او کند خنجر از آن عاجزست
از وزرا کس به کلک صولت خنجر شکست

گرچه ز بس موج جود بحر محیط کفش
هیبت جیحون گسست سد دو کشور شکست

تا که در افواه خلق هست که از چار طبع
اصل فساد جهان فرع دو گوهر شکست

آتش اعدادی نوح شوکت طوفان نشاند
گردن کفران عاد سیلی صرصر شکست

بیعتی شاه باد دست جهان کز جهان
پای ستم عدل شاه تا شب محشر شکست

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - در مدح خاتون معظم صفوهالدین مریم گوید

هرچه زاب و آتش و خاک و هوای عالمست
راستی باید طفیل آب و خاک آدمست

باز هر کاندر دوام خیر کلی دست او
بر بنی آدم قوی تر بهترین عالمست

گر کسی تعیین کند کان کیست ورنه باک نیست
معنیی دارد مبین گر به صورت مبهمست

عیسی اندر آسمان هم داند ار خواهی بپرس
تات گوید کاین سخن در صفوهالدین مریمست

پادشا سیرت خداوندی که در تدبیر ملک
هرچه رای اوست رای پادشاه اعظمست

آنکه در انگشت تدبیر سلیمان دوم
مشورتهای صوابش را خواص خاتمست

ای از آن برتر که در طی زبان آید ثنات
طوطی معنی منم وینک زبانم ابکمست

حرف را چون حلقه بر در بسته ای پس ای عجب
من چگویم چون لغتها از حروف معجمست

ابجد نعمت تو حاصل زان دبیرستان شود
کاوستادش علم الانسان ما لم یعلمست

گر به خاطر در نگنجد مدح تو نشگفت ازآنک
هرچه عقلش در تواند یافت از قدرت کمست

قدرت اندیشه بر قدر تو شکلی مشکلست
دیدن خورشید بر خفاش کاری معظمست

مسند قدر تو تن در حیز امکان نداد
زان تاسف آسمان اندر لباس ماتمست

خواستم گفت آسمانی رفعتت، گفتا مگو
کاسمان از جملهٔ اقطاع ما یک طارمست

تو در آن اندازه ای از کبریا کاندر وجود
هیچ کس را دست بر نتوان نهادن کو همست

باد را در شارع حکمت شتابی دایمست
خاک را از فضلهٔ حلمت اساسی محکمست

ایمنی با سدهٔ جاهت چو دمسازی گرفت
فتنه را گفتند کایمان تازه کن کاخر دمست

تا در انعام تو بر آفرینش باز شد
آز را پیوسته در با بی نیازی درهمست

فتح باب دست تو شکلیست کز تاثیر او
دود آتش را میان چو ابر نیسان پر نمست

موج شادی می زند جان جهانی از کفت
اینت غم گر کان و دریا را از آن شادی غمست

سعد اکبر کیست کاندر یک دو گز مقنع ترا
آن سعادتهای دنیاوی و دینی مدغمست

کز ورای بیخ گردون ده یکی زان خاصیت
مشتری را در صد و سی گز عمامه معلمست

تا که از دوران دایم و زخم سقف فلک
با چراغ صبح اشهب دود شام ادهمست

آتش جود ترا کز دود منت فارغست
آن سعادت باد هیزمکش که بیرون زین خمست

می نیارم گفت خرم باد عیدت، گو چرا
زانکه خود عید دو گیتی از وجودت خرمست

رایت عز تو بر بام بقا تا در گذر
طرهٔ شب نیزهٔ فوج زمان را پر چمست

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - در مدح جلال الدین احمد

ای ترک می بیار که عیدست و بهمنست
غایب مشو نه نوبت بازی و برزنست

ایام خز و خرگه گرمست و زین سبب
خرگاه آسمان همه در خز ادکنست

خالی مدار خرمن آتش ز دود عود
تا در چمن ز بیضهٔ کافور خرمنست

آن عهد نیست آنکه ز الوان گل چمن
گفتی که کارگاه حریر ملونست

سلطان دی به لشکر صرصر جهان بکند
بینی که جور لشکر دی چون جهان کنست

در خفیه گرنه عزم خروجست باغ را
چون آبگیرها همه پر تیغ و جوشنست

نفس نباتی ار به عزب خانه باز شد
عیبش مکن که مادر بستان سترونست

باد صبا که فحل بنات نبات بود
مردم گیاه شد که نه مردست و نه زنست

از جوش نشو دیگ نما تا فرو نشست
از دود تیره بر سر گیتی نهنبنست

در باغ برکه رقص تموج نمی کند
بیچاره برکه را چه دل رقص کردنست

کز دست دی چو دشمن دستور مدتیست
کز پای تا به سر همه دربند آهنست

صدری که دایم از پی تفویض کسب ملک
خاک درش ملوک جهان را نشیمنست

آن پادشا نشان که ز تمکین کلک اوست
هر پادشا که بر سر ملکی ممکنست

آن کز نهیب تف سموم سیاستش
خون در عروق فتنه ز خشکی چوروینست

هر آیتی که آمده در شان کبریاست
اندر میان ناصیهٔ او مبینست

آن قبه قدر اوست که بر اوج سقف او
خورشید عنکبوت زوایاء روزنست

وان قلعه جاه اوست که گویی سپهر و مهر
در منجنیق برجش سنگ فلاخنست

جبر رکاب امر و عنان نفاذ او
زان دام که در ریاضت گردون توسنست

خورشید سرفکنده و مه خویشتن شناس
مریخ نرم گردن و کیوان فروتنست

آنجا که کر و فر شبیخون قهر اوست
نصرت سلاح دار و نگهبان مکمنست

کلکش چه قایلست که صاحب قران نطق
یعنی که نفس ناطقه در جنبش الکنست

صوت صریر معجزش از روی خاصیت
در قوت خیال چنان صورت افکنست

کاکنون مزاج جذر اصم در محاورات
ده گوش و ده زبان چو بنفشه است و سوسنست

ای صاحبی که نظم جهان را بساط تو
چون آفتاب و روز جهان را معینست

در شرع ملک آیت فرمان تست و بس
نصی که بی تکلف برهان مبرهنست

در نسبت ممالک جاه تو ملک کون
نه کاخ و هفت مشعله و چار گلخنست

در آستین دهر چه غث و سمین نهاد
دست قضا که آن نه ترا گرد دامنست

از جوف چرخ پر نشود دست همتت
سیمرغ همت تو نه چو مرغان ارزنست

آن ابر دست تست که خاشاک سیل او
تاریخ عهد آذر و نیسان و بهمنست

برداشت رسم موکب باران و کوس رعد
وین مختصر نمونه کنون اشک و شیونست

تنگست بر تو سکنهٔ گیتی ز کبریات
در جنب کبریاء تو این خود چه مسکنست

وین طرفه تر که هست بر اعدات نیز تنگ
پس چاه یوسف است اگر چاه بیژنست

خود در جهان که با تو دو سر شد چو ریسمان
کاکنون همه جهان نه برو چشم سوزنست

ترف عدو ترش نشود زانکه بخت او
گاویست نیک شیر ولیکن لگدزنست

دشمن گریزگاه فنا زان به دست کرد
کاینجا بدیده بود که با جانش دشمنست

صدرا مرا به قوت جاه تو خاطریست
کاندر ازای فکرت او برق کودنست

وانجا که در معانی مدحت بکاومش
گویی جهازخانهٔ دریا و معدنست

گویند مردمان که بدش هست و نیک هست
آری نه سنگ و چوب همه لعل و چندنست

در بوستان گفتهٔ من گرچه جای جای
با سرو و یاسمین مثلا سیر و راسنست

در حیز زمانه شتر گربها بسیست
گیتی نه یک طبیعت و گردون نه یک فنست

با این همه چو بنگری از شیوهای شعر
اکنون به اتفاق بهین شیوهٔ منست

باری مراست شعر من، از هر صفت که هست
گر نامرتبست و گر نامدونست

کس دانم از اکابر گردن کشان نظم
کورا صریح خون دو دیوان به گردنست

ناجلوه گاه عارض روزست و زلف شب
این تیره گل که لازم این سبز گلشنست

دور زمانه لازم عهد تو باد ازآنک
ازتست روز هرکه در این عهد روشنست

وین آبگینه خانهٔ گردون که روز و شب
از شعلهای آتش الوان مزینست

بادا چراغ وارهٔ فراش جاه تو
تا هیچ در فتیلهٔ خورشید روغنست

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ - در مدح ملک الامرا طغرل تگین

طغرل تگین به تیغ جهان را نظام داد
زو بیشتر گرفت و به کمتر غلام داد

جیشش خراج خطهٔ چین و ختا ستد
امنش قرار مملکت مصر و شام داد

ناموس جور و فتنه به خنجر قوی شکست
آرام ملک و دین به سیاست تمام داد

جودش کفاف عمر به خرد و بزرگ برد
عدلش حیات تازه به خاص و به عام داد

از خسروان به سمع و به طاعت جواب یافت
از هر مهم به هر که بدیشان پیام داد

کوسش به حربگاه چو تکبیر فتح گفت
خصمش نماز خیر و سلامت سلام داد

از عکس تیغ شعله بر آتش وبال کرد
وز نور رای نور به خورشید وام داد

چون سد ایمنی لگد چرخ رخنه کرد
آن رخنه را به تیغ و به رای التیام کرد

دید آسمان که غرهٔ هر ماه چتر اوست
زین روی ماه یک شبه را شکل جام داد

یارب دوام دولت و ملک و بقاش ده
چونان که ایمنی را دورش دوام داد

ای خوب زخمه مطرب خوشخوان مزن جز این
طغرل تگین به تیغ جهان را نظام داد

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳ - در مدح صاحب صدر طاهربن مظفر

باغ سرمایهٔ دگر دارد
کان شد از بس که سیم و زر دارد

هیچ طفل رسیده نیست درو
که نه پیرایهٔ دگر دارد

می نماید که از رسیدن عید
چون همه مردمان خبر دارد

طبع بر کارگاه شاخ نگر
که چه دیبای شوشتر دارد

گل رعنا به یاد نرگس مست
جام زرین به دست بر دارد

بلبل اندر هوای بزم وزیر
صد نوای عجب ز بر دارد

ابر بی کوس رعد می نرود
تا گل اندر جهان حشر دارد

گر ز بیجاده تاج دارد گل
زیبدش ملک نامور دارد

بر ریاحین به جملگی ملکست
نه سر و کار مختصر دارد

نی کدامست وز کجا باری
که ز فیروزه صد کمر دارد

هر زمانی چنار سوی فلک
به مناجات دست بر دارد

مگر اندر دعای استسقاست
ورنه او با فلک چه سر دارد

پیش پیکان گل ز بیم گشاد
هر شب از هاله مه سپر دارد

با بقایای لشکر سرما
گر صبا عزم کر و فر دارد

تیغ در دست بید می چکند
وز چه معنی زره شمر دارد

در چنین موسمی که باغ هنوز
کس نداند چه مدخر دارد

یاسمین را ببین که تا دو سه روز
بی رفیقان سر سفر دارد

دهن لاله چون دهان صدف
ابر پیوسته پر گهر دارد

لاله گویی که بر زبان همه روز
مدح دستور دادگر دارد

تا که اندر دعا و مدح وزیر
لب لعلش همیشه تر دارد

ناصر دین که شاخ دولت و دین
از معالیش برگ و بر دارد

طاهربن المظفر آنکه خدای
همه وقتیش با ظفر دارد

آنکه گیتی ز شکر هستی او
یک دهان سر به سر شکر دارد

وانکه از عشق نام و صورت او
خاک سمع و هوا بصر دارد

رایش اندر نظام کار جهان
از قضا سعی بیشتر دارد

کلکش اندر بیان باطل و حق
کمترین مستمع قدر دارد

دستش ار واهب حیات نشد
در جمادات چون اثر دارد

اثری بیش از این بود که درو
کلک نطق و نگین نظر دارد

کسوت قدر اوست آن کسوت
کز نهم چرخ آستر دارد

در نه اقلیم آسمان حکمش
کارداران خیر و شر دارد

زاتش باس اوست اینکه هواش
روز و شب شعله و شرر دارد

زدهٔ پشت پای همت اوست
هرچه ایام خشک و تر دارد

سعد اکبر که از سعادت عام
خویشتن در جهان سمر دارد

هنرش زاسمان بپرسیدم
کز چه این اختصاص و فر دارد

گفت شاگرد رای دستورست
بس بود گر همین هنر دارد

ای به جایی که رایت ار خواهد
رسم شب از زمانه بردارد

ناید اندر کرشمهٔ نظرت
هرچه تقدیر منتظر دارد

کلبه ای از جهان جاه تو نیست
فوق و تحتی که جانور دارد

چشم بخت تو در جهان بانی
سال و مه سرمهٔ سهر دارد

فتنه زان سوی خوابگاه فنا
روز و شب شیوهٔ حذر دارد

عرصهٔ ساحت تو چیست سپهر
کاختر و برج و ماه و خور دارد

روضهٔ مجلس تو چیست بهشت
که فنا از برون در دارد

حیرت نعمت تو چو جذر اصم
یک جهان عقل گنگ و کر دارد

مهر تو از بهشت دارد قدر
خشم تو صولت سقر دارد

عقل آزاد بر تو می نرسد
که جهان جمله زیر پر دارد

مرغ فکرت کجا رسد که هنوز
رشته در دست خواب و خور دارد

نیمه ای زین سوی ولایت تست
هر ولایت که آن فکر دارد

پدر اول آدم آنکه وجود
نه ز مادر نه از پدر دارد

قبلهٔ آسمانیان زانست
که چو تو در زمین پسر دارد

در دریای دهر کیست؟ تویی
وین سخن عقل معتبر دارد

گوهرت زانکه زبدهٔ بشرست
جای در حیز بشر دارد

آفتاب ار زبرترست چه شد
کار گوهر نه مستقر داد

جرم خاشاک را از آن چه شرف
کاب دریاش بر زبر دارد

به تحمل چو تو نگردد خصم
خود ندارد هنوز و گر دارد

چون کلیم و مسیح کی باشد
هرکه چوب کلیم و خر دارد

خصم چندان هوس پزد که ترا
حلم بر عفو ماحضر دارد

دیو چندان علم زند که نبی
مکه بی سایهٔ عمر دارد

با خلاف تو دست کیست یکی
که نه یک پای در سقر دارد

نوح پیغمبری که بر اعدا
قهرت اعجاز لاتذر دارد

شکر این در جهان که یارد کرد
آنکه توفیق راهبر دارد

کاب در جوی تست و چرخ چو پل
دشمنان را لگد سپر دارد

تا ز تکرار دور چنبر چرخ
بر جهان خیر و شر گذر دارد

روز عمر تو باد کز پی تست
که شب انس و جان سحر دارد

بر کران بادی از خطر که جهان
به تو دارد اگر خطر دارد

چون گل از خنده لب مبند که خصم
داغ چون لاله بر جگر دارد

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴ - در مدح ملک بدرالدین سنقر

عید بر بدر دین مبارک باد
سنقر آن آفتاب دولت و داد

آنکه شغل نظام عالم را
چرخ از عدل او نهد بنیاد

وانکه قصر خراب دولت را
دهر از دست او کند آباد

برق تیغش چو برق روشن و تیز
ابر جودش چو ابر معطی و راد

سنگ حلمش ببرده سنگ از خاک
سیر حکمش ربوده گوی از باد

همتش آنچنان که از سر عجز
امر او را زمانه گردن داد

در شجاعت به روز حرب و مصاف
آنکه شاگرد اوست هست استاد

پای چون بر فلک نهاد ز قدر
عدل او بر زمانه دست گشاد

ای ترا رام بوده هر توسن
وی ترا بنده گشته هر آزاد

بنده را گرنه حشمتت بودی
کاندرین حادثه شفیع افتاد

که گشادیش در زمانه ز بند
که رسیدیش در زمین فریاد

کاندر اطراف خاوران از وی
هیچ کس را همی نیاید یاد

گرنه عدل تو داد او دادی
آه تا کی برستی از بیداد

چکنم از شب جهان که جهان
این نخستین جفا نبود که زاد

همتت چون گشاد دست به عدل
قدر تو بر سپهر پای نهاد

تا بود ز اختلاف جنبش چرخ
یکی اندوهناک و دیگر شاد

هیچ شادیت را مباد زوال
هیچ اندوهت از زمانه مباد

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰ - در مدح خاقان اعظم سلطان سنجر

ملک اکنون شرف و مرتبه و نام گرفت
که جهان زیر نگین ملک آرام گرفت

خسرو اعظم دارای عجم وراث جم
که ازو رسم جم و ملک عجم نام گرفت

سایهٔ یزدان کز تابش خورشید سپهر
دامن بیعت او دامن هر کام گرفت

آنکه در معرکها ملک به شمشیر ستد
وانکه بر منهزمان راه به انعام گرفت

لمعهٔ خنجرش از صبح ظفر شعله کشید
همه میدان فلک خنجر بهرام گرفت

ساقی همتش از جام کرم جرعه بریخت
آز دستارکشان راه در و بام گرفت

حرم کعبهٔ ملکش چو بنا کرد قضا
شیر لبیک زد آهوبره احرام گرفت

داغ فرمانش چو تفسیده شد آرایش تن
نسخهٔ اول ازو شانهٔ ایام گرفت

نامش از سکه چو بر آینهٔ چرخ افتاد
حرف حرفش همه در چهرهٔ اجرام گرفت

برق در خاره نهان گشت جز آن چاره ندید
چون به کف تیغ زراندود و لب جام گرفت

کورهٔ دوزخ مرگ آتش از آن تیغ ستد
کوزهٔ جنت جان مایه از آن جام گرفت

ای سکندر اثری کانچه سکندر بگشاد
کارفرمای نفاذت بدو پیغام گرفت

هرچه ناکردهٔ عزم تو، قضا فسخ شمرد
هرچه ناپختهٔ حزم تو، قدر خام گرفت

بارهٔ عدل تو یک لایه همی شد که جهان
گرگ را در رمه از جملهٔ اغنام گرفت

جامهٔ جنگ تو یک دور همی گشت که خصم
نطفه را در رحم از جملهٔ ایتام گرفت

حرف تیغ تو الف وار کجا کرد قیام
که نه در عرصه الف خفتگی لام گرفت

بر که بگشاد سنان تو به یک طعنه زبان
که نه در سکنه زبانش همه در کام گرفت

صبح ملکی که نه در مشرق حزم تو دمید
تا برآمد چو شفق پس روی شام گرفت

تا جنین کسوت حفط تو نپوشید نخست
کی تقاضای وجع دامن ارحام گرفت

بس جنین خنصر چپ عقد ایادیت گذاشت
به لب از بهر مکیدن سر ابهام گرفت

ای عجب داعی احسانت عطا وام نداد
شکر احسانت جهان چون همه در وام گرفت

هرچه در شاخ هنر باغ سخن طوطی داشت
همه را داعیهٔ بر تو در دام گرفت

دست خصمت به سخا زان نشود باز که بخل
دستهاشان به رحم در همه در خام گرفت

همه زین سوی سراپردهٔ تایید تواند
هرچه زانسوی فلک لشکر اوهام گرفت

تا ظفریافتگان منهزمان را گویند
که سرخویش فلانی چه به هنگام گرفت

عام بادا ظفرت برهمه کس در همه وقت
که ز تیغ تو جهان ایمنی عام گرفت

خیز و با چشم چو بادام به بستان می خواه
که همه ساحت بستان گل بادام گرفت

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - در مدح ملک عادل یوسف

ملک یوسف ای حاتم طی غلامت
ملوک جهان جمله در اهتمامت

خداوند خاص و خداوند عامی
از آن بندگی می کند خاص و عامت

جهان کیست پروردهٔ اصطناعت
فلک چیست دروازهٔ احتشامت

نه جز بذل از شهریاری مرادت
نه جز عدل در پادشاهی امامت

رخ خطبه رخشان ز تعظیم ذکرت
لب سکه خندان ز شادی نامت

اجل پرتو شعلهای سنانت
ظفر ماهی چشمهای حسامت

بر اطراف گردون غبار سپاهت
در اوتاد عالم طناب خیامت

بزن بر در خسروی کوس کسری
که زد بی نیازی علم گرد بامت

زهی فتنه و عافیت را همیشه
قیام و قعود از قعود و قیامت

سلامت ز گیتی به پیش تو آمد
پگه زان کند بامدادان سلامت

تو آن ابر دستی که گر هفت دریا
همه قطره گردد نیاید تمامت

عطا وام ندهی عجب اینکه دایم
جهانیست از شکر در زیر وامت

گروهی نهند از کرام ملوکت
گروهی نهند از ملوک کرامت

من آنها ندانم همین دانم و بس
که زیبند اینها و آنها غلامت

اگر لای توحید واجب نبودی
صلیبش به هم در شکستی کلامت

منافع رسان در زمین دیر ماند
بس است این یک آیت دلیل دوامت

چو از تست نفع مقیمان عالم
درو تا مقیمست باشد مقامت

جهانی تو گویی که هرگز ندارد
جهان آفرین ساعتی بی نظامت

چو در رزم رانی مواکب فزونت
چو در بزم باشی خزاین حطامت

به فردوس بزم تو کوثر درآمد
برون شد ز در چون درآمد مدامت

چو از روی معنی بهشتست بزمت
تو می خور چرا، می نباشد حرامت

فلک ساغر ماه نو پیش دارد
چو ساقی جرع باز ریزد ز جامت

همی بینم ای آفتاب سلاطین
اگر سوی گردون شود یک پیامت

که خاتم یمانی شود در یمینت
که گوهر ثریا شود بر ستامت

تو خورشید گردون ملکی و چترت
که خیره است ازو خرمن مه غمامت

عجب آنکه نور تو هرگز نپوشد
اگر چند در سایه گیرد مدامت

نه ای منتقم زانکه امکان ندارد
چو خلق عدم علت انتقامت

کجا شد عنان عناد تو جنبان
که حالی نشد توسن چرخ رامت

کجا شد رکاب جهاد تو ساکن
که حالی نشد کار ملکی به کامت

بود هیچ ملکی که صیدت نگردد
چو باشد سخا دانه و عدل دامت

الا تا که صبح است در طی شامی
مدار جهان باد بر صبح و شامت

مبادا که یک لالهٔ فتح روید
نه در سبزهٔ خنجر سبز فامت

مبادا که خورشید نصرت برآید
جز از سایهٔ زردهٔ تیزکامت

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ - در مدح امیر نصیرالدین تاج الملوک ابوالفوارس

ملک هم بر ملک قرار گرفت
روزگار آخر اعتبارگرفت

بیخ اقبال باز نشو نمود
شاخ انصاف باز بار گرفت

مدتی ملک در تزلزل بود
عاقبت بر ملک قرار گرفت

ملک تاج بخش و تاج ملوک
کز یمین ملک در یسار گرفت

آنچه ملکی به یک سوال بداد
وانکه ملکی به یک سوار گرفت

صبع تیغیش چو از نیام بتافت
آفتاب آسمان حصار گرفت

عکس بزمش چو بر سپهر افتاد
خانهٔ زهره زو نگار گرفت

رزم او را فلک تصور کرد
ساحتش تیغ آبدار گرفت

بزم او را زمانه یاد آورد
فکرتش نقش نوبهار گرفت

سایهٔ حلم بر زمین افکند
گوهر خاک ازو وقار گرفت

شعلهٔ باس بر اثیر کشید
گنبد چرخ ازو شرار گرفت

ملکا، خسروا، خداوندا
این سه نام از تو افتخار گرفت

نه به انگشت عد و حصر قضا
چرخ جود ترا شمار گرفت

نه به معیار جزو و کل قدر
بار حلم ترا عیار گرفت

همه عالم شعار عدل تو داشت
ملک عالم همان شعار گرفت

پای ملک استوار اکنون گشت
که رکاب تو استوار گرفت

روز چند از سر خطا بینی
ملک ازین خطه گر کنار گرفت

سایه بر کار خصم نفکندی
گرچه زاندازه بیش کار گرفت

خجل اینک به عذر باز آمد
سر بخت تو در کنار گرفت

همتت بی ضرورتی دو سه روز
انفرادی به اختیار گرفت

گوشه ای از جهان بدو بگذاشت
گوشهٔ تخت شهریار گرفت

تا به پایش زمانه خار سپرد
تا به دستش زمانه مار گرفت

روز هیجا که از طرادهٔ لعل
موکبت شکل لاله زار گرفت

کارزار از هزاهز سپهت
صورت قهر کردگار گرفت

از نهیب تو شیر گردون را
آب ناخورده پیشیار گرفت

فتنه را زارزوی خواب امان
هوس کوک و کوکنار گرفت

ای به خواری فتاده هر خصمی
کاثر خصمی تو خوار گرفت

خصم اگر غره شد به مستی ملک
چون دماغش ز می بخار گرفت

پای در دامن امل بنداشت
دامن ملک پایدار گرفت

ملک در خواب غفلتش بگذاشت
ملکی چون تو هوشیار گرفت

خیز و رای صبوح دولت کن
هین که خصمانت را خمار گرفت

تا در امثال مردمان گویند
دی چو بگذشت حکم پار گرفت

روزگار تو باد در ملکی
که نه گیتی نه روزگار گرفت

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵ - در مدح ابوالفتح ناصرالدین طاهر

آفرین بر حضرت دستور و بر دستور باد
جاودان چشم بد از جاه و جلالش دور باد

ملک را از رایت اقبال و رای روشنش
تا که نور و سایه باشد سایه باد و نور باد

رایت و رایش که در نظم ممالک آیتی است
تا نزول آیت نصرت بود منصور باد

من نگویم کز پی تفویض ملک روم و چین
بر درش دایم رسول قیصر و فغفور باد

گویم از بهر نظام ملک سلطان سپهر
در رکابش ز اختران پیوسته صد مذکور باد

هرکه همچون دانهٔ انگور با او شد دودل
ریخته خونش چو خون خوشهٔ انگور باد

تیغ زنگ از آب گیرد ملک نقصان از غرور
زین سپس رایش به ملک و جاه نامغرور باد

از برای پاسبان قصر او یعنی زحل
در نه اقلیم فلک تا روز هر شب سور باد

مشتری را از شرف دولت سرای طالعش
چون کلیم الله را خلوت سرای طور باد

در کنار بارگاهش در صف حجاب بار
والی عقرب کمر بربسته چون زنبور باد

آفتاب ار کلبهٔ بدخواه او روشن کند
روز دوران از کسوف کل شب دیجور باد

زهره گر در مجلس بزمش نباشد بربطی
در میان اختران چون زاد فی الطنبور باد

گر وزیر آفتاب از خدمتش گردن کشد
از جمالی کافتابش می دهد مهجور باد

منشی ملک فلک در هرچه منشوری نوشت
کلکش اندر عهدهٔ توقیع آن منشور باد

در زوایای عدم گر بر خلافش واردیست
همچنان در طی ستر نیستی مستور باد

هرچه در الواح گردونست از اسرار غیب
در ورقهای وقوفش بر ولا مسطور باد

آسمان از نیک و بد هر آیتی کامل کند
شان او بر اقتضای رای او مقصور باد

ای به تدبیر آصف ملک سلیمان دوم
جبر امرت را چو انس و جان فلک مجبور باد

ملک معمورست تا معمار او تدبیر تست
تا جهان باقیست این معمار و آن معمور باد

در عمارتهای عالم کز تو خواهد شد تمام
هرکجا رایت مهندس آسمان مزدور باد

نعمت جاه تو عالم را مهنا نعمتیست
حظ برخورداری عالم ازو موفور باد

فتنه را بخت بداندیشت نکو همخوابه ایست
هر دو را امکان بیداری به نفخ صور باد

هرکجا گنجی نهد در کان و دریا آفتاب
مه که بیت المال او دارد ترا گنجور باد

گر به جز کام تو زاید شب که آبستن بود
شب عزب ورنه سقنقور قدر کافور باد

هرکرا در سر نه از جام وفاقت مستی است
جانش از درد اجل تا جاودان مخمور باد

خواستم گفتن جهان مامور امرت باد و باز
گفتم او مامور و آنگه گویمش مامور باد

وهم با وصف تو چون خورشید و خفاشند راست
در چنین حیرت گرش سهوی فتد معذور باد

خصم بد عهدت که کهف ملک را هشتم کسست
گر کند خدمت همش جل باد و هم ساجور باد

ورنه دایم چار چشمش در غم یک استخوان
بر در قصاب جان اندر سرش ساطور باد

شاعران از دشمن ممدوح چون ذکری کنند
رسم را گویند کز قهر اجل مقهور باد

بنده می گوید مبادش مرگ بل عمر دراز
همچنان مقهور این دارالغرور زور باد

لیکن از جاه تو هر دم زیر بار غصه ای
کاندران راحت شمارد مرگ را رنجور باد

باغ دولت را که آب آن لعاب کلک تست
با نمای عهد نیسان حاصل باحور باد

وین چهار آزاد سروت را که تعیین شرط نیست
از جمال هریکی هردم دلت مسرور باد

تاکه بر هر هفت کشور سایه شان شامل شود
نشو در بلخ و هری و مرو و نیشابور باد

تا که «المقدورکائن» شرط کار عالمست
کلک و رایت کار ساز کائن و مقدور باد

پیش صدر و مسند عالیت هر عیدی چنین
از فحول شاعران صد شاعر مشهور باد

وانگه از پیرایهٔ عدل تو تا عید دگر
گردن و گوش جهان پر لولو منثور باد

بارگاهت کعبه، مردم حاج و درگاهت حرم
مجلست فردوس و کوثر جام و ساقی حور باد

احتیاجی نیست جاهت را به سعی روزگار
ور کند نوعی بود از بندگی مشکور باد

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۶ - در وصف عمارت ممدوح

این همایون مقصد دنیا و دین معمور باد
جاودان چون هست معمور از حوادث دور باد

در حریم او خواص کعبه هست از ایمنی
در اساس استوار او ثابت طور باد

از سر جاروب فراشان او هر بامداد
سقف گردون پر غبار بیضهٔ کافور باد

وز نوای پاسبان نوبتش هر نیم شب
در دماغ آسمان از نغمت خوش سور باد

آفتاب ار بی اجازت بگذرد بر بام او
روز دوران از کسوف کل شب دیجور باد

فضله ای کز خاک دیوارش به باران حل شود
در خواص منفعت چون فضلهٔ زنبور باد

استناد کنگره ش را ماه بادام نیم دست
واندرو پیوسته عالی مسند دستور باد

چار دیوارش که از هر چار ارکان برترند
از جمالش جاودان این نه فلک مسرور باد

حظ موفور است الحق این عمارت را ز حسن
حظ برخوداری صاحب ازو موفور باد

ای سلیمان دوم را آصفی آصف اثر
تخت و بالش تا ابد بر هردوتان مقصور باد

هرکه چون دیو سلیمان بر شما عاصی شود
در سرای دیو محنت دایما مزدور باد

نظم و ترتیب وجود از رایت و رای شماست
سال و مه این رای و رایت صایب و منصور باد

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷ - در مدح امیرالامرا عزالدین طغر لتگین

ایام زیر رایت رای امیر باد
ایام او همیشه چو رایش منیر باد

روزش به فرخی همه نوروز باد و عید
ماهش ز خرمی همه نیسان و تیر باد

میزان آسمان را عدلش عدیل گشت
سلطان اختران را رایش نظیر باد

در بارگاه حضرتش از احترام و جاه
مریخ قهرمان و عطارد دبیر باد

آنرا که دست حادثه از پای بفکند
دست عنایت و کرمش دستگیر باد

وانرا که راه در شب ادبار گم شود
خورشید رای او به هدایت مشیر باد

بهر نظام عالم سفلی به سوی او
هر ساعتی ز عالم علوی سفیر باد

آنجا که از بلندی قدرش سخن رود
چرخ بلند با همه رفعت قصیر باد

وانجا که از احاطت علمش مثل زنند
بحر محیط با همه وسعت غدیر باد

ای دولت جوان تو فرماندهٔ جهان
گردون پیر پیش تو فرمان پذیر باد

آنجا که ظل دامن بخت جوان تست
از جان جیب پیرهن چرخ پیر باد

گردون ز رفعت تو به پایه بلند گشت
در پای همت تو به عبره عسیر باد

جود تو فتح بابست در خشکسال آز
زان فتح باب دست تو ابر مطیر باد

حلم ترا چو مرکز ارکان قرار داد
حکم ترا چو انجم گردون مسیر باد

گرم و ترست وعدهٔ وصلت چو روح و می
امید من به منزلت شهد و شیر باد

سردست و خشک طبع سنانت چو طبع مرگ
در طبع بدسگالت ازو زمهریر باد

با دیو دولت تو به دیوان ملک در
کلک ترا مزاج شهاب اثیر باد

وان رازها که در سر افلاک و انجمست
از نحس و سعد رای ترا در ضمیر باد

آن خاصیت که از پی نشر خلایقست
تا نفخ صور کلک ترا در صریر باد

تا زیرکان ز زیر به ناله مثل زنند
دایم ز چرخ نالهٔ خصمت چو زیر باد

از رشک اشک حاسد تو چون بقم شدست
از رنج روی دشمن تو چون زریر باد

از جنبش سپهر یکی باد بی قرار
وز نفرت زمانه یکی با نفیر باد

تیر تو بر نشانهٔ اقبال و کار تو
دایم به راستی و روانی چو تیر باد

وز یاد کرد تیر و کمان تو جان خصم
دایم چو در کمان فلک جرم تیر باد

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - در تهنیت نوروز و مدح عمادالدین پیروزشاه

خسروا روزت همه نوروز باد
وز طرب شبهای عمرت روز باد

افسر پیروز شاهی بر سرت
آفتاب آسمان افروز باد

چون قضای گنبد فیروزگون
همتت بر کارها پیروز باد

پیش قدرت پشت و روی آفتاب
همچو اشکال هلالی کوز باد

شیر گردون پیش شیر رایتت
سخره چون آهوی دست آموز باد

بیلکی کز شست میمونت رود
چون اجل جوشن گسل دلدوز باد

آتشی کز نعل یک رانت جهد
چون شهاب چرخ شیطان سوز باد

یوزبانان ترا وقت شکار
جام شاهان کاسهای یوز باد

خصم را در گنبد گردان قرار
همچو بر گنبد قرار گوز باد

تا شب و روز جهان آینده اند
روزگارت روز و شب نوروز باد

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۹ - در مدح علاء الدین

صاحبا عید بر تو خرم باد
کل گیتی ترا مسلم باد

از تو آباد ظلم ویران شد
به تو بنیاد عدل محکم باد

حزم و عزمت چو بر سوال و جواب
بر قضا و قدر مقدم باد

خدمت چرخ جز به درگه تو
چون تیمم به ساحل یم باد

خطبه تعظیم یافت از نامت
همچنین سال و مه معظم باد

دایم از فتح باب ابر سخات
خشک سال نیاز را نم باد

در یمین تو خامهٔ آصف
در یسار تو خاتم جم باد

خواستم گفت ملک هفت زمینت
همه زیر نگین خاتم باد

آسمان گفت گر منم چو نگینش
اندر آن رقعه نام من هم باد

موکب حزمت ار نهفته رود
اشهب روزگار ادهم باد

گرد جیش تو در دماغ ظفر
چون دم آستین مریم باد

از بلندی سرای قدر ترا
سقف افلاک سطح طارم باد

وز نژندی به چشم بدخواهت
اشهب روزگار ادهم باد

دست سگبانت چون قلاده کشد
شیر گردون سگ معلم باد

چرخ اگر بارگاه تو نبود
تا قیامت شکسته طارم باد

زهره خنیاگریت گر نکند
تا ابد سور زهره ماتم باد

فتنه پیش زبان خامهٔ تو
چون زبانهای سوسن ابکم باد

پس به شکر تو تا زبان سنان
شاهراه حروف معجم باد

حبس خصم تو با زوال خلاص
چون نهانخانهٔ جهنم باد

بر رخی کز تو خال عصیانست
همه کارش چو زلف درهم باد

قهرمان تو موسوی دستست
ترجمان تو عیسوی دم باد

چتر میمون همت عالیت
سایه دار سپهر اعظم باد

همه سعی تو چون قران سعود
در مراعات نظم عالم باد

همه عون تو چون عنایت حق
در مهمات نسل آدم باد

بنده از مکرمات وافر تو
همچنین سال و مه مکرم باد

در خلافت و رضای تو همه سال
نحس و سعد زمانه مدغم باد

از همه فعلهات باطل دور
با همه رایهات حق ضم باد

رمحت از جنس معجز موسی
مرکب از نوع رخش رستم باد

گرد سم سمند تو مادام
در دو چشم عدوت توام باد

دست سرو ار دعای تو نکند
قامتش چون بنفشه پر خم باد

ور میان جز به خدمتت بندد
نیشکر در میان او سم باد

تا کم و بیش در شمار آید
دولتت بیش و دشمنت کم باد

قصبش بر سر از تو دری گشت
اطلسش در بر از تو معلم باد

مدتت با زمانه هم آواز
راست چونان که زیر با بم باد

دلت از صد هزار دل به تو شاد
تا دمی در تنست بی غم باد

جانت ای صدهزار جانت فدی
تا به جان زنده است خرم باد

جنبش فتح و آرمیدن ملک
همه در جنبش تو مدغم باد

حاسدت را چو پای درگل ماند
از غم و رنج دست بر هم باد

عدل تو شب چو روز روشن کرد
روز تو همچو عید خرم باد

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۳ - در مدح سلطان سلیمان شاه

ملکا مملکت به کام تو باد
ملک هم نام تو به نام تو باد

ساحت آسمان زمین تو گشت
خواجهٔ اختران غلام تو باد

حشمت از حشمت تو محتشم است
همه حشمت ز احتشام تو باد

هرچه قائم به ذات جز اول
همه را قوت از قوام تو باد

مشرق آفتاب ملت و ملک
شرف قصر و طرف بام تو باد

روز می خوردن تو بدر و هلال
خوان نقل تو باد و جام تو باد

تیر چون تیر در هوای تو راست
طرفه چون طرف بر ستام تو باد

اشهب روز و ادهم شب را
پیشه خاییدن لگام تو باد

گرهی کان قضا بنگشاید
سخرهٔ دست اهتمام تو باد

زرهی کان قدر نفرساید
خرقهٔ تیر انتقام تو باد

هرچه در تختهٔ ازل سریست
همه در دفتر و کلام تو باد

هرچه در حربهٔ اجل قهریست
همه در قبضهٔ حسام تو باد

ای چو عنقا ز دام دهر برون
شیر گردون شکار دام تو باد

وی چو کیوان زکام خصم بری
اوج کیوان به زیر کام تو باد

از پی آنکه تا نگردد کند
نصل تقدیر در سهام تو باد

وز پی آنکه تا نگیرد زنگ
تیغ مریخ در نیام تو باد

چشم ایام بر اشارت تست
گوش افلاک بر پیام تو باد

در جهان گر مقیم نیست مقام
ذروهٔ قدر تو مقام تو باد

ور حطام زمانه باقی نیست
نعمت فضل تو حطام تو باد

تا که فرجام صبح شام بود
صبح بدخواه تو چو شام تو باد

در همه کاری از وقار و ثبات
پختهٔ روزگار خام تو باد

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۴ - در مدح سلطان سنجر

خسروا بخت همنشین تو باد
مشتری در قران قرین تو باد

خواجهٔ اختران غلام تو گشت
عرصهٔ آسمان زمین تو باد

خاتم و خنجر قضا و قدر
در یسار تو و یمین تو باد

آسمان و مجره و خورشید
تخت و تیغ تو و نگین تو باد

چون قضا رنگ حادثات زند
ناظرش حزم پیش بین تو باد

چون قدر نقش کاینات کند
دفترش صفحهٔ یقین تو باد

مشکلی کان کلیم حل نکند
سخرهٔ دست و آستین تو باد

معجزی کان مسیح پی نبرد
راه تحصیل آن رهین تو باد

در براهین رویت ایزد
برترین حجتی جبین تو باد

در وقایع گره گشای امور
رای رایت کش رزین تو باد

در حوادث گریزگاه جهان
حصن اندیشهٔ حصین تو باد

سعد و نحس مدبران فلک
هر دو موقوف مهر و کین تو باد

چرخ را در مصاف کون و فساد
جمله بر وفق هان و هین تو باد

رونق ملک و استقامت دین
دایم از قوت متین تو باد

ابر باران فتح و سیل ظفر
از کمان تو و کمین تو باد

سبز خنگ سپهر پیوسته
نوبتی وار زیر زین تو باد

آفتابی که خازن کانهاست
نایب خازن و امین تو باد

تا کس از آفرین سخن گوید
سخن خلق آفرین تو باد

مدد بی نهایت ابدی
از شهور تو و سنین تو باد

همه وقتی خدای عز و جل
حافظ و ناصر و معین تو باد

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ - در تهنیت عید و مدح پیروزشاه

ای عید دین و دولت عیدت خجسته باد
ایامت از حوادث ایام رسته باد

گلزار باغ چرخ که پژمردگیش نیست
در انتظار مجلس تو دسته دسته باد

بازار مصر جامع ملک از مکان تو
تا بارهٔ نهم ز جهان رسته رسته باد

الا ز شست عزم تو تیر قدر قضا
بر هر نشانه ای که زند باز جسته باد

گر نشو بیخ امن بود جز به باغ تو
از شاخهاش در تبر فتنه دسته باد

ور آبروی ملک رود جز به جوی تو
زاب فساد کل ورق کون شسته باد

در هیچ کار بی تو فلک را مباد خوض
پس گر بود نخست رضای تو جسته باد

کیوان موافقان ترا گر جگر خورد
نسرین چرخ را جگر جدی مسته باد

ور مشتری جوی ز هوای تو کم کند
یکباره مرغزار فلک خوشه رسته باد

مریخ اگر به خون حسود تو تشنه نیست
زنگار خورده خنجر و جوشن گسسته باد

ور در شود بر وزن بدخواهت آفتاب
گرد کسوف گرد جمالش نشسته باد

ور زهره جز به بزم تو خنیاگری کند
جاوید دف دریده و بربط شکسته باد

ور نامه ای دهد نه به پروانهٔ تو تیر
شغلش فرو گشاده و دستش ببسته باد

ماه ار نخواهد آنکه وبد نعل مرکبت
از ناخن محاق ابد چهره خسته باد

واندر هرآنچه رای تو کرد اقتضای آن
تقدیر جز به عین رضا ننگرسته باد

تا رسم تهنیت بود اندر جهان بعید
هر بامداد بر تو چو عیدی خجسته باد

بادام وار چشم حسود تو آژده
وز ناله بازمانده دهان همچو پسته باد

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۶ - در مدح ابوالحسن مجدالدین علی عمرانی

اکنون که ماه روزه به نقصان در اوفتاد
آه از حجاب حجرهٔ دل بر در اوفتاد

هجران ماه روزه پیام وصال داد
اینک نهیب او به جهان اندر اوفتاد

گوید به چند روز دگر طبع نفس را
دیدی که رسم توبه ز عالم بر اوفتاد

آن شد که از تقرب مصحف به اختیار
از دست پایمرد طرب ساغر اوفتاد

آن مرغ را که بال و پر از شوق توبه بود
هم بال ریخت از خلل و هم پر اوفتاد

عشق و سرور و لهو مرا در نهاد رست
سودای جام و باده مرا در سر اوفتاد

آن کس که از دو کون به یکباره دل بشست
او را دو چشم بر دو رخ دلبر اوفتاد

فرماندهٔ زمین و زمان مجد دین که مجد
با طینت مطهر او در خور اوفتاد

آن ملجا ملوک و سلاطین که شخص را
از کارها عبادت او خوشتر اوفتاد

بر وسعت ممالک جاهش گواه شد
صیتی که در زمانه ز خشک و تر اوفتاد

چون کین او ز مرکز علوی سفر نمود
از بیم لرزه بر فلک و اختر اوفتاد

در باختر سیاست او چون کمان کشید
تیرش سپر سپر شد ودر خاور اوفتاد

ای صاحبی که صورت جان عدوی ملک
از قهر تو در آینهٔ خنجر اوفتاد

دریا دلی و غرقهٔ دریای نیستی
از اعتماد جود تو بر معبر اوفتاد

جایی که عرضه کرد جهان بر و داد ملک
افسار در مقابلهٔ افسر اوفتاد

روزی که عنف و خشم شد از یاد چرخ را
آتش ز کارزار تو در چنبر اوفتاد

مرگ از برای دادن دارو طبیب شد
بیمار هیبت تو چو بر بستر اوفتاد

در موضعی که جود تو پرواز کرد زود
در پیش ز ایران تو زر بر زر اوفتاد

در درج گوشها به نظاره عقود را
از لفظ تو نظر همه بر گوهر اوفتاد

دریای انتقام تو آنجا که موج زد
از کشتی حیات و بقا لنگر اوفتاد

قصد جبین ماه و رخ آفتاب کرد
حرفی که از مدیح تو بر دفتر اوفتاد

از یک صریر کلک تو در نوبت نبرد
از صد هزار سر به فزع مغفر اوفتاد

اقبال تو به چشم رضا روی ملک دید
خورشید بر سرادق نیلوفر اوفتاد

پیغام تو به فکر درافکند اضطراب
از مرتضی نه زلزله در خیبر اوفتاد

از نسل آدم آنکه یقین بود مهر او
بر خدمت تو در شکم مادر اوفتاد

از شاخ خدمت تو که طوبی است بیخ او
هر میوه ای به خاصیت دیگر اوفتاد

الحق محال نیست که بنده چو دیگران
از عشق خدمت تو بدین کشور اوفتاد

او را که شکرها ز شکرریز شعرهاست
زهری به دست واقعه در شکر اوفتاد

از حضرتی حشر به درش حاضر آمدند
نادیده مرگ در فزع محشر اوفتاد

تیمارش از تعرض هر بی خبر فزود
دستارش از عقیلهٔ مه معجر اوفتاد

بشنو که در عذاب چگونه رسید صبر
بنگر که در خلاب چگونه خر اوفتاد

با منکران عقل در این خطه کار او
داند همی خدای که بس منکر اوفتاد

کافور در غذاش به افطار هر شبی
از جور این دو سنگدل کافر اوفتاد

از بس که بار داوری این و آن کشید
او را سخن به حضرت این داور اوفتاد

تا آگه است عقل که از خامهٔ قضا
نقش وجود قابل نفع و ضر اوفتاد

بادا همیشه طالب آزرم تو سپهر
گرچه ازو عدوی تو در آذر اوفتاد

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۷ - در مدح ملک معظم پیروزشاه

ای به شاهی ز همه شاهان فرد
مشتری طلعت و مریخ نبرد

آسمان مثل تو نادیده به خواب
مجلس و معرکه را مردم و مرد

بر جهان ای ز جهان جاه تو بیش
همتت سایه از آن سان گسترد

که در آن سایه کنون مادر شاخ
همه بی خار همی زاید ورد

با رهت کان نه به اندازهٔ ماست
با هوای تو کز او نیست گزرد

بر توان آمدن از دریا خشک
بر توان خاستن از دوزخ سرد

باست ار سوی معادن نگرد
لعل را روی چو زر گردد زرد

مسرع حکم تو صد بار فزون
چرخ را گفته بود کز ره برد

گرنه از عشق نگینت بودی
زانگبین موم کجا گشتی فرد

ای به جایی که کشد خاک درت
دامن اندر فلک باد نورد

مدتی بود که می کرد خراب
کشور شخص مرا والی درد

من محنت زده در ششدر عجز
بی برون شو شده چون مهرهٔ نرد

تا یکی روز که در بردن جان
تن بی زور مرا می آزرد

وارد حضرت عالی برسید
چون درآمد ز درم بردابرد

ناسگالیده از آن سان بگریخت
که تو هم نرسیدیش به گرد

بنده را پرسش جان پرور تو
شربتی داد که چون بنده بخورد

جان نو داد تنش را حالی
وان به غارت شده را باز آورد

پس از این در کنف خدمت تو
زندگانی بدو جان خواهد کرد

تا که بر گرد زمین می گردد
کرهٔ گنبد دولابی گرد

در جهان داری و ملکت بخشی
چو سکندر همه آفاق بگرد

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۸ - در تعریف قصر و عمارتی که ناصرالدین در باغ ساخته بود

ای نمودار سپهر لاجورد
گشته ایمن چون سپهر از گرم و سرد

هم سپهر از رفعت سقفت خجل
هم بهشت از غیرت صحنت به درد

اشک این چون آب شنگرف تو سرخ
روی آن چون رنگ زرنیخ تو زرد

آسمان چون لاجوردت حل شده
در سرشک از غبن سنگ لاجورد

ساکنی ورنه چه مابین است و فرق
از تو تا این گنبد گیتی نورد

جنتی در خاصیت زان چون ملک
وحش و طیرت فارغند از خواب و خورد

رستنی های تو بی سعی نما
جمله با برگ تمام از شاخ و نرد

بلبلت را نیست استعداد نطق
ورنه دایم باشدی در ورد ورد

باز و کبکت بی تحرک در شتاب
پیل و گرگت بی عداوت در نبرد

پرده و آهنگ مطرب را صدات
کرده ترکیب از طریق عکس و طرد

آسمانی و آفتابت صاحبست
آفتابی کاسمانی چون تو کرد

آفتابی کاسمان ساکن شود
گر نفاذ امر او گوید مگرد

آفتابی کز کسوف حادثات
دامن جاهش نپذرفتست گرد

گفته رایش در شب معراج جاه
آفتاب و ماه را کز راه برد

دست رادش کرده در اطلاق رزق
ممتلی مر آز را از پیش خورد

فاضل روزی به عقبی هم برد
هرکرا آن دست باشد پایمرد

تا نباشد آسمان ار دور دور
تا نگردد آفتاب از نور فرد

باد همچون آسمان و آفتاب
در نظام کل وجودش ناگزرد

گشته گرد مرکز تدبیر او
گاه تدبیر آسمان تیز گرد

بوده در نرد فرح نقشش به کام
تا فرح تاریخ این نقشست و نرد

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰ - ایضا در مدح سلطان سنجر

گر دل و دست بحر و کان باشد
دل و دست خدایگان باشد

شاه سنجر که کمترین بنده اش
در جهان پادشه نشان باشد

پادشاه جهان که فرمانش
بر جهان چون قضا روان باشد

آنکه با داغ طاعتش زاید
هرکه ز ابنای انس و جان باشد

وانکه با مهر خازنش روید
هرچه ز اجناس بحر و کان باشد

دستهٔ خنجرش جهانگیرست
گرچه یک مشت استخوان باشد

عدلش ار با زمین به خشم شود
امن بیرون آسمان باشد

قهرش ار سایه بر جهان فکند
زندگانی در آن جهان باشد

مرگ را دایم از سیاست او
تب لرز اندر استخوان باشد

هرکجا سکه شد به نام و نشانش
بخل بی نام و بی نشان باشد

هرکجا خطبه شد به نام و بیانش
نطق را دست بر دهان باشد

ای قضا قدرتی که با حزمت
کوه بی تاب و بی توان باشد

رایتت آیتی که در حرفش
فتح تفسیر و ترجمان باشد

می نگویم که جز خدای کسی
حال گردان و غیب دان باشد

گویم از رای و رایتت شب و روز
دو اثر در جهان عیان باشد

رای تو رازها کند پیدا
که ز تقدیر در نهان باشد

رایتت فتنها کند پنهان
که چو اندیشه بی کران باشد

لطفت ار مایهٔ وجود شود
جسم را صورت روان باشد

باست ار بانگ بر زمانه زند
گرگ را سیرت شبان باشد

نبود خط روزیی مجری
که نه دست تو در ضمان باشد

نشود کار عالمی به نظام
که نه پای تو در میان باشد

در جهانی و از جهان پیشی
همچو معنی که در بیان باشد

آفرین بر تو کافرینش را
هرچه گویی چنین چنان باشد

روز هیجا که از درخشش سنان
گرد راکسوت دخان باشد

در تن اژدهای رایتهات
باد را اعتدال جان باشد

شیر گردون چو عکس شیر در آب
پیش شیر علم ستان باشد

هم عنان امل سبک گردد
هم رکاب اجل گران باشد

هر سبو کز اجل شکسته شود
بر لب چشمهٔ سنان باشد

هر کمین کز قضا گشاده شود
از پس قبضهٔ کمان باشد

اشک بر درعهای سیمابی
نسخت راه کهکشان باشد

چون بجنبد رکاب منصورت
آن قیامت که آن زمان باشد

هر که راشد یقین که حملهٔ تست
پای هستیش بر گمان باشد

روح روح الامین در آن ساعت
نه همانا که در امان باشد

نبود هیچکس به جز نصرت
که دمی با تو همعنان باشد

هر مصافی که اندرو دو نفس
تیغ را با کفت قران باشد

صد قران طیر و وحش را پس از آن
فلک از کشته میزبان باشد

خسروا بنده را چو ده سالست
که همی آرزوی آن باشد

کز ندیمان مجلس ار نشود
از مقیمان آستان باشد

بخرش پیش از آنکه بشناسیش
وانگهت رایگان گران باشد

چه شود گر ترا در این یک بیع
دست بوسیدنی زیان باشد

یا چه باشد که در ممالک تو
شاعری خام قلتبان باشد

لیکن اندر بیان مدح وغزل
موی مویش همه زبان باشد

تا شود پیر همچو بخت عدوت
هم درین دولت جوان باشد

تا هوای خزان به بهمن و دی
زرگر باغ و بوستان باشد

باغ ملک ترا بهاری باد
نه چنان کز پیش خزان باشد

خطبها را زبان به ذکر تو تر
تا ممر سخن دهان باشد

سکها را دهان به نام تو باز
تا ز زر در جهان نشان باشد

مدتت لازم زمان و مکان
تا زمان لازم مکان باشد

همتت ملک بخش و ملک ستان
تا به گیتی ده و ستان باشد

در جهان ملک جاودانت باد
خود چنین ملک جاودان باشد

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۱ - تقاضای تشریف از مخدوم

ای خداوندی که هرکه از طاعتت سربرکشد
روزگارش خط خذلان تا ابد بر سر کشد

گر سموم قعر تو بر موج دریا بگذرد
جاودان از قهر دریا باد خاکستر کشد

ور نسیم لطف تو بر شعلهٔ دوزخ وزد
دلو چرخ از دوزخ آب زمزم و کوثر کشد

رونق عالم تصرفهای کلکت می دهد
ورنه تاثیر حوادث خط به عالم درکشد

بر مسیر کلک تو ترتیب عالم واجبست
تا به استحقاقش اندر سلک نفع و ضر کشد

تیر گردون کیست باری در همه روی زمین
کو به دیوان قدر یک حرف بر دفتر کشد

گر ز بهر تیر شه گلبن کند پیکان رواست
بید باری کیست کاندر باغ شه خنجر کشد

صاحبا گر بنده را تشریف خاصت آرزوست
تا بدان دامن ز جیب آسمان برتر کشد

کیست آخر کو نخواهد کز پی تشریف تو
ذیل تاریخ شرف در عرصهٔ محشر کشد

آسمان را گر نوید جامهٔ سگبان دهی
در زمان ذراعهٔ پیروزه از سر برکشد

تا عروس بوستان را دست انصاف بهار
از ره مشاطگی در حیله و زیور کشد

رونق بستان عمرت باد تا این شعر هست
کابر آذاری همی در بوستان لشکر کشد

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۲ - در مدح جلال الوزراء احمدبن مخلص

خیزید که هنگام صبوح دگر آمد
شب رفت و ز مشرق علم صبح برآمد

نزدیک خروس از پی بیداری مستان
دیریست که پیغام نسیم سحر آمد

خورشید می اندر افق جام نکوتر
چون لشکر خورشید به آفاق درآمد

از می حشری به که درآرند به مجلس
زاندیشه چو بر خواب خماری حشر آمد

آغاز نهید از پی می بی خبری را
کز مادر گیتی همه کس بی خبر آمد

بر دل نفسی انده گیتی به سر آرید
گیرید که گیتی همه یکسر به سر آمد

بر بوک و مرگ عمر گرامی مگذارید
خود محنت ما جمله ز بوک و مگر آمد

ای ساقی مه روی درانداز و مرا ده
زان می که رزش مادر و لهوش پسر آمد

بر من مشکن بیش که من توبه شکستم
زان دست که صد قلزم ازو یک شمر آمد

از دست گهر گستر دستور شهنشاه
دستی نه، محیطی که نوالش گهر آمد

دستور جلال الوزرا کز وزرا اوست
آن شاخ که در باغ جلالت به برآمد

صدری که تر و خشک جهان فانی و باقی
بر گوشهٔ خوان کرمش ماحضر آمد

جز بر در او قسمت روزی نکند بخت
آری چکند چون در رزق بشر آمد

هرگز چو فلک راه سعادت نکند گم
آن را که فلک سوی درش راهبر آمد

بی نعمت او بیخ بقا خشک لب افتاد
با همت او شاخ سخا بارور آمد

از همت او شکل جهانی بکشیدند
در نسبت او کل جهان مختصر آمد

ای شاه نشانی که ز عدل تو جهان را
در وصف نیاید که چه بختی به درآمد

عدل تو هماییست که چون سایه بگسترد
خاصیت خورشید در آن بی خطر آمد

نام تو بسی تربیت نام عمر داد
زان روی که عدل تو چو عدل عمر آمد

سرمایهٔ دریا نه به بازوی دلت بود
زین روی دفینش ز کران بر حذر آمد

کان در نظر رای تو نامد ز حقیری
آن چیست که آن رای ترا در نظر آمد

بی دست تو کس را به مرادی نرسد دست
بوسیدن دست تو از آن معتبر آمد

در شان نیاز آیت احسان و ایادیت
چون پیرهن یوسف و چشم پدر آمد

بر تو قدیمیست چنان کز ره تقدیر
نزد همه در کوکبهٔ خواب و خور آمد

عزم تو چه عزمیست که بی منت تدبیر
در هرچه بکوشید نصیبش ظفر آمد

عالم که ز نه برد به حیلت کلهی کرد
ترک کله قدر ترا آستر آمد

گردون که پی وهم مهندس نسپردش
آمد شد تایید ترا پی سپر آمد

اول قدم قدر تو بود آنکه چو برداشت
عالم همه زیر آمد و قدرت زبر آمد

صاحب که به سیر قلمش تیغ سکون یافت
حاتم که ز دست کرمش کان به سر آمد

اوصاف تو در نسبت آوازهٔ ایشان
وصف نفس عیسی و آواز خر آمد

در امر تو امکان تغیر ننهفتند
گویی که مثالی ز قضا و قدر آمد

در کین تو امید سلامت ننهادند
گویی که نشانی ز سعیر و سقر آمد

دشمن کمر کین تو از بیم تو بربست
نی را ز پی حملهٔ صرصر کمر آمد

از آتش باس تو مگر دود ندیدست
کز ساده دلیش آرزوی شور و شر آمد

باس تو شهابیست که در کام شیاطین
با حرقتش آتش چو شراب کدر آمد

خطم تو چه پروانه شود صاعقه ای را
کان را ز فلک دود و ز اختر شرر آمد

تو ساکنی و خصم تو جنبان و چنین به
زیرا که سکون حلیت کل سیر آمد

عنقا که ز نازک منشی جای نگه داشت
هرگز طرف دامنش از عار تر آمد

وز هرزه روی سر چو به هر جای فرو کرد
یک سال زغن ماده و یکسال نر آمد

ای ملک ستانی که ز درگاه تو برخاست
هر مرغ که در عرصهٔ ملکی به پر آمد

من بنده کز این پیش نزد زخم درشتی
گردون که نه احوال من او را سپر آمد

در مدت ده سال که این گوشه و سکنه
در قبهٔ اسلام مرا مستقر آمد

هر نور و نظامی که درآمد ز در من
از جود تو آمد نه ز جای دگر آمد

گردون جگرم داد که احسان نه ز دل کرد
آن تو ز دل بود از آن بی جگر آمد

صدرا تو خداوند قدیمی نه مرا بس
آنرا که هنرهای من او را سمر آمد

اقران مرا زر ز طمع بیش تو دادی
زان در تو سخنشان همه چون آب زر آمد

از خدمت فرخندهٔ تو باز نگشتند
هرگز که نه تشریف توشان بر اثر آمد

انعام تو بر اهل هنر گرچه به حدیست
کز شکر تو کام همه شان پر شکر آمد

نظمی که در احوال من آمد همه وقتی
از فضل تو آمد نه ز فضل و هنر آمد

جانم که درو نقش هوای تو گرفتست
پاینده تر از نقش حجر بر حجر آمد

اقبال ز توقیع تو نقشی بنمودش
هرلحظه که بر غرفهٔ سمع و بصر آمد

از تو نگزیرد که تو در قالب عالم
جانی و یقین است که جان ناگزر آمد

تا در مثل آرند که اندر سفر عمر
جان مرکب و دم زاد و جهان رهگذر آمد

یک دم ز جهان جان تو جز شاد مبادا
کز یک نظرت برگ چنین صد سفر آمد

مقصود جهان کام تو بادا که برآید
زان کز تو برآمد همه کامی که برآمد

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۳ - در مدح اکفی الکفات امیر ضیاء الدین احمد عصمی

خدای جل جلاله ز من چنین داند
که هرکه نام خداوند بر زبان راند

چو از دریچهٔ گوش اندر آیدم به دماغ
دلم به دست نیاز از دماغ بستاند

حواس ظاهر و باطن که منهیان دلند
یکی ز جملهٔ هر دو گروه نتواند

که پیش خدمت او از دو پای بنشیند
چو دل درآرد و بر جای جانش بنشاند

زهی بنای عقیدت که روزگار ازو
به منجنیق اجل خاک هم نریزاند

مگر هوای تو اصل حیات شد که قضا
برات عمر به توقیع او همی راند

خصایصی که هوای تراست در اقبال
خرد درو به تحیر همی فرو ماند

به خواجگیم رسانید بخت و موجبش این
که روزگار مرا بندهٔ تو می خواند

کجا بماند که اقبال تو به دست قبول
طرایف سخنم را همی نگرداند

چو مدحت تو برانگیزد اسب فکرت من
ز جوی قوت ادراک عقل بجهاند

چو پای من بود اندر رکاب خدمت تو
عنان مدت من چرخ برنگرداند

به نعمت تو که گر در مصاف گاه اجل
قضا به زور تمامم ز زین بجنباند

مرااگر هنری نیست این دو خاصیت است
که هر کرا بود از مردمانش گرداند

نه در مناصب اقران حسد بیازارد
نه در صدور بزرگان طمع برنجاند

فلک چو کان گهر دید خاطرم پرسید
که این که دادت و جز راستیت نرهاند

چو نام دولت اکفی الکفات بردم گفت
به کار دولت اکفی الکفات می ماند

تویی که ابر ز تاثیر فتح باب کفت
تواند ار همه آب حیات باراند

به سیم نام نکو می خری زیان نکنی
برین بمان که ز مردم همین همی ماند

عنان به ابلق ایام ده که رایض او
سعادتیست که در موکب تو می راند

غبار موکب میمونت از بسیط زمین
سوی محیط فلک چون عنان بپیچاند

ز بهر تکیهٔ او گرنه عزم فسخ کند
سپهر گوشهٔ مسند ز ماه بفشاند

تو تا مدبر ملکی شکوه تدبیرت
ز بام گیتی تقدیر بد همی راند

جهان به آب وفا روی عهد می شوید
فلک به دست ظفر جعد ملک می شاند

زمانه مهرهٔ تشویر بازچید چو دید
که فتنه با تو همی بازد و همی ماند

تو در زمانه بسی از زمانه افزونی
اگر زمانه نداند خدای می داند

همیشه تا که ز تاثیر چرخ و گریهٔ ابر
دهان غنچهٔ گل را صبا بخنداند

لب نشاط تو از خنده هیچ بسته مباد
که خصم را به سزا خندهٔ تو گریاند

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۴ - در مدح رکن الدین مفتی گفته در وقتی که حکیم با تاج عمزاد نزاع و دعوایی داشته و مایل بوده که آن مرافعه پیش او برند و تاج عمزاد به مفتی دیگر میل داشته است

در دین چو اعتصام به حبل متین کنند
آن به که مطلع سخن از رکن دین کنند

دین پروری که داغ ستورش مقربان
از بهر کسب مرتبه نقش نگین کنند

ارواح انبیا ز مقامات آخرت
بر دست و کلک و فتوی او آفرین کنند

از شرم رای او رخ خورشید خوی کند
هرگه که بر سپهر حدیث زمین کنند

اطراف مدرسه اش به زبان صدا چو دید
هرشب مذکریش شهور و سنین کنند

خورشید کیست چاکر رایش از این سبب
هر بامدادش ابلق ایام زین کنند

نقدیست نکتهاش که دارد عیار وحی
در گنج خانهٔ خردش زان دفین کنند

ای تاج با کسی که مدار شریعتست
در شرع از طریق تهاون کمین کنند

صاحبقران شرع به جایی توان شدن
کانجات با مخنث و مطرب قرین کنند

مجلس به دوش گربه شکاران چرا شوی
چون نسبتت به خدمت شیر عرین کنند

یک التفات او ز تو گر منقطع شدی
زان التفاتها که به صوت حزین کنند

منکر مشو ازین که درین پوست نیستی
کازادگان به خیره ترا پوستین کنند

ای نایب محمد مرسل روا مدار
تا با من این مکاوحت از راه کین کنند

چندان بقات باد که تاثیر لطف صنع
از برگ اطلس وز گیا انگبین کنند

شرع از تو سرخ رو تو چو گل تازه روی تا
تشبیه چهرها به گل و یاسمین کنند

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۵ - در مدح امیر عزالدین طوطی بک

خراب کرد به یکبار بخل کشور جود
نماند در صدف مکرمات گوهر جود

وبال گشت همه فضل و علم و راحت و مال
شرنگ گشت همه نوش و شهد و شکر جود

برفت باد مروت بگشت خاک وفا
ببست آب فتوت بمرد آدر جود

نخفت فتنه و بی جفت خفت شخص هنر
نماند همت و بی شوی ماند دختر جود

فلک به مهر نشد یک نفس مطیع خرد
جهان به کام نشد یک زمان مسخر جود

دریده گشت به زوبین ناکسی دل لطف
بریده گشت به شمشیر ممسکی سر جود

نمی دمد به مشامم نسیم سنبل عدل
نمی دهد به دماغم بخار عنبر جود

به صدق نیست در این عهد بخت ناصر جاه
به طبع نیست در این عصر ملک غمخور جود

هلاک گشت عقات امل ز گرسنگی
مگر نماند به برج شرف کبوتر جود

چرا فروغ نیابد هوای سال امید
که آفتاب هنر رفت در دو پیکر جود

وجود جود عدم گشت و نیست هیچ شکی
که در جهان کرم کس ندید منظر جود

کنون که صبح خساست به شرق بخل دمید
درون پرده شود آفتاب خاور جود

سهیل عدل نتابد به طرف قطب شرف
سپهر ملک نگردد به گرد محور جود

در این هوس که خرامنده ماه من برسید
به شکل عربده بر من کشید خنجر جود

لبش به نوش بیاکنده لطف صانع لطف
رخش به مشک نگاریده صنع داور جود

به خشم گفت که چندین به رسم بی ادبان
مگوی مرثیهٔ جود در برابر جود

امید جود مبر از جهان کنون که گشاد
فلک به طالع فرخنده بر جهان در جود

به عون همت سلطان عصر و شاه جهان
شجاع دولت و سالار ملک و صفدر جود

خدایگان سلاطین ستوده عزالدین
کمال ملت و دیهیم عدل و مفخر جود

جهانگشای ولی نعمتی که همت او
همیشه هست به انعام روح پرور جود

طری به مکرمت جود اوست سوسن ملک
قوی به تقویت کلک اوست لشکر جود

به فهم حکمت او حاصل است مشکل علم
به وهم همت اوظاهر است مضمر جود

نهفته در دل داهیش بخت ذات کرم
سرشته در کف کافیش طبع جوهر جود

به یمن دولت او گشت چرخ خادم ملک
به عون همت او هست دهر چاکر جود

زهی به حزم و فراست کمال رتبت و جاه
خهی به عزم و سیاست کمال و زیور جود

تویی به طالع میمون مدام بابت ملک
تویی به رای همایون همیشه در خور جود

به احتشام تو فرخنده گشت طالع سعد
به احترام تو رخشنده گشت اختر جود

ز عکس تیغ تو تایید یافت بازوی عدل
به نوک کلک تو تشریف یافت محضر جود

غلام ملک تو بر سر نهاد تاج شرف
عروس بخت تو بر روی بست معجر جود

ندید مثل تو هنگام عدل چشم خرد
نزاد شبه تو هنگام لطف مادر جود

بنازنید ترا افتخار بر سر تخت
بپرورید ترا روزگار بر بر جود

صفات حمد تو در ابتدای مصحف مجد
مثال نعت تو در انتهای دفتر جود

ز هول جود تو لاغر شدست فربه بخل
ز امن بر تو فربه شدست لاغر جود

شدست نام تو مجموع بر وجود کرم
بدین صفات شدی در زمانه سرور جود

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۸ - در مدح نظام الملک صدرالدین محمد میراب مرو

شبی گذاشته ام دوش در غم دلبر
بدان صفت که نه صبحش پدید بد نه سحر

چنان شبی به درازی که گفتی هردم
سپهر باز نزاید همی شبی دیگر

هوا سیاه به کردار قیرگون خفتان
فلک کبود نمودار نیلگون مغفر

چو اخگر اخگر هر اختر از فلک رخشان
وزان هر اختر در جان من دو صد اخگر

رخم ز انده جان زرد و جان بر جانان
لبم زآتش دل خشک و دل بر دلبر

ز آرزوی لب شکرین او همه شب
بدم ز آتش دل همچو اندر آب شکر

نبود در همه عالم کسی مرا مونس
نبود در همه گیتی کسی مرا غمخوار

گهی ز گریهٔ من پر فزغ شدی گردون
گهی زنالهٔ من پر جزع شدی کشور

رخم ز دیده پر از خالهای شنگرفی
بر از تپنچه پر از شاخهای نیلوفر

ز گرد تارک من چشم علویان شده کور
ز آه نالهٔ من گوش سفلیان شده کر

فلک ز انده جان کرده مر مرا بالین
جهان ز آتش دل کرده مر مرا بستر

شب دراز دو چشمم همی ز نوک مژه
عقیق ناب چکانیده بر صحیفهٔ زر

نه بر فلک ز تباشیر صبح هیچ نشان
نه بر زمین ز خروش خروس هیچ اثر

به دست عشوه همه شب گرفته دامن دل
که آفتاب هم اکنون برآید از خاور

رسم به روز و شکایت از این فلک بکنم
به پیش آن فلک رفعت و سپهر هنر

نظام ملکت سلطان و صدر دین خدای
خدایگان وزیران وزیر خوب سیر

محمد آنکه وزارت بدو نظام گرفت
چنانکه دین محمد به داد و عدل عمر

سپهر قدر و زمین حلم و آفتاب لقا
سحاب جود و فلک همت و ملک مخبر

جهان مسخر احکام او