فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در خلوت مزارع پنبه

کتاب در خلوت مزارع پنبه

نسخه الکترونیک کتاب در خلوت مزارع پنبه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب در خلوت مزارع پنبه

و اما شما می‌گویید جهانی که بر آن هستیم، من و شما، روی شاخ گاو نری ایستاده بر پایه مشیت الهی؛ حال آن‌که من می‌دانم، که شناور بر پشت سه نهنگ است این جهان؛ نه تعادلی در کار است و نه مشیت الهی، فقط بلهوسی سه هیولای ابله

  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.76 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در خلوت مزارع پنبه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار

برنارـ ماری کلتس بی شک مهم ترین نمایشنامه نویس سال های ۸۰ فرانسه به شمار می آید که در سال ۱۹۸۹ در سن ۴۱ سالگی بر اثر بیماری ایدز درگذشت. در سال ۱۹۸۳ کارگردان نامدار فرانسوی، پاتریس شرو(۱) او را کشف می کند و نمایشنامه نبرد سیاه و سگ ها را به روی صحنه می آورد. شرو تنها کارگردانی بود که در زمان حیات کلتس نمایشنامه های او را روی صحنه برد. او نام کلتس را بر سر زبان ها انداخت. اما در فرانسه، هرگاه منتقدین می خواستند درباره آثار کلتس حرف بزنند، بیش تر درباره کارگردانی شرو می گفتند. تا زمانی که کلتس زنده بود، هرگز آثارش در فرانسه آن گونه که باید بررسی و شناخته نشدند. اما پس از مرگش، نوشته های او جزو متون کلاسیک تئاتر امروز فرانسه شدند و صدها اجرا از نمایشنامه های او در فرانسه و کشورهای دیگر روی صحنه رفت. امروز آثار برنارـ ماری کلتس بیش از نمایشنامه نویسان معاصر دیگر فرانسوی در جهان اجرا می شود. متون او در مدرسه های فرانسه تحلیل می شوند و وارد رپرتوآر کمدی فرانسز شده.

در خلوت مزارع پنبه داستان دو مرد است که با هم روبرو می شوند اما همدیگر را نمی شناسند. خریدار و قاچاق فروش. خرید و فروش در همه اشکال ممکن، همه اشکال خرید و فروش در زندگی، حقیقت روابط انسان ها. این جا دو مرد متقلب و متکبر روبه روی هم می ایستند: قاچاق فروش هرگز نمی گوید چه چیزی برای فروش دارد، چرا که شاید خودش نیازمند چیزی ست که ندارد... خریدار همچنان توقع دارد که فروشنده حدس بزند او چه می خواهد، چرا که شاید خودش دیگر نمی داند چه گونه چیزی درخواست کند. در هر دو طرف غروری یکسان و سپس سوءتفاهمی دردناک...

کلتس درباره در خلوت مزارع پنبه می نویسد: «منطق می گوید موجوداتی هستند که هرگز نباید در خلوت روبه روی هم قرار بگیرند. اما قلمروی ما بیش از اندازه کوچک است، و انسان ها بیش از اندازه زیاد، و ناسازگاری ها فراوان، و ساعات و اماکن تاریک و کویر بی شمار برای این که منطق در این دنیا جایی داشته باشد. (...) دشمنان راستین ذاتا با هم دشمن هستند و یکدیگر را همچون جانوران از بوی هم می شناسند. دلیلی ندارد که گربه ای که سگ ناشناسی را می بیند بُراق بشود و سگ دندان هایش را نشان بدهد. اگر این نفرت بود، بایستی پیش تر بین آن ها خیانت، نابکاری و یا اختلافی پیش آمده باشد. اما گذشته مشترکی میان سگ و گربه وجود ندارد، هیچ اختلافی، هیچ خاطره کینه زایی، تنها برهوت و سرما. دو نفر می توانند با هم آشتی ناپذیر باشند در صورتی که بین شان هرگز هیچ کدورتی وجود نداشته، آدم می تواند بدون دلیل بکشد، دشمنی نامعقول است.»

ترجمه در خلوت مزارع پنبه را به درخواست محمد عاقبتی سال ۲۰۰۴ به دست گرفتم. گمان می کنم کلیت کلتس در این نمایشنامه خلاصه شده. زبان او نزدیک به سیر ذهنی یا رویاست. علاوه بر این که درک واقعی متن و محتوای آن که همان خلوت و تنهایی است، تنها پس از شنیدن متن به دست می آید. در بازتاب زبان. مانند یک تجربه شخصی برای هر مخاطب که در این متن بازتابی در خود می یابد که خارج از محدوده آگاهی اوست. دیالوگ میان قاچاق فروش و خریدار با نقطه ای از درون ما که شناسایی آن کار بسیار دشواری است سخن می گوید. با شنیدن این متن، خیلی زود درمی یابیم متنی ست که باید به دیگران منتقل کرد. در این متن زبان همه چیز است و حتی گاهی از حرکت هم مهم تر است. زبان این جا درست ترین و دقیق ترین عامل نمایش است. برای کلتس مهم ترین نکته این است که در این لحظه، در این مکان، درست ترین و دقیق ترین واژه چیست؟ گویی فضای موجود خود به خود حس را خلق می کند. اگر واژه دقیق نباشد، فضا نیز فضایی دروغین است. کلتس سفرهای زیادی در زندگی کوتاهش کرده و در این سفرها برخورد با دیگری را تجربه کرده. دیگری گوشه ای از خود ما را آشکار می کند و این کشف گاهی برای ما دردناک است. این نگاهی بدبینانه به زندگی و تجربه شناخت دیگری نیست اما به این معنی ست که شناخت دیگری کاوشی ست که هرگز به پایان نمی رسد. همچون حرکتی درونی و بی کران.

نمایشنامه های کلتس را نمی توان به شیوه نمایشنامه های نویسنده های کلاسیک کار کرد. زبان کلتس آتشین است و بدن بازیگر را وادار می کند به نوعی متفاوت حرکت و عمل کند. بازیگر ناچار است فراتر از آن چه آموخته حرکت کند. باید بیش از این که به واژگانی که می گوید فکر کند، آنان را حس کند. نمایشنامه های کلتس برای بازیگران و تماشاچیان به یک اندازه تجربی است.

پس از دیالوگ و گفت وگو میان فروشنده و خریدار زمان دعوا و مجادله می رسد... انگار که دیالوگ تنها برای وقت تلف کردن است و زمان جنگ و مجادله را به تاخیر می اندازد. گویی که خود تئاتر بهانه ای است برای این که زمان واقعیت و زندگی واقعی را به تاخیر بیاندازد. زندگیِ واقعی که سرشار از دشمنی و مجادله است. همچون شهرزادی که با گفتنِ داستان، هر شب مرگ خود را به تعویق می اندازد. خود کلتس می گوید: «من از تئاتر متنفرم چرا که تئاتر برعکس زندگی ست... اما همزمان دوباره به تئاتر برمی گردم و آن را دوست دارم چرا که تئاتر تنها جایی است که می گویند زندگی نیست.»
.
بیش تر نمایشنامه های کلتس داستانی را تعریف می کنند و به این صورت می توان گفت کلتس به شیوه پُست ـ بکتی که تلاش می کرد از روایت داستان دور شود کار نمی کند. نمایشنامه های کلتس در نگاه نخست می توانند واقع گرا به نظر بیایند اما خیلی زود به سبب راز و رمز و قدرت سمبولیستی درون شان، می بینیم که این نمایشنامه ها به هیچ عنوان رئالیست نیستند بلکه به قول خود نویسنده آن ها «استعاره ای از دنیا» هستند.

قاچاق فروشی بده بستان تجاری کالایی ممنوع یا به شدت تحت نظارت است که در مکان های بی طرف، نامشخص و پیش بینی نشده برای این کار، میان عرضه کننده و درخواست کننده کالا، بر اساس یک توافق ضمنی، با نشانه های مرسوم یا مذاکرات دوپهلو ــ به قصد جلوگیری از خطر خیانت یا کلاه برداری که چنین عملیاتی به دنبال دارد ــ در هر ساعت روز یا شب، بدون توجه به ساعات کاری یا اداریِ مکان های کسب رسمی، و بیش تر در ساعات تعطیل این اماکن، صورت می گیرد.

قاچاق فروش: اگر بیرون راه می روید، در این ساعت و در این مکان، به این معنی ست که دنبال چیزی می گردید که ندارید، و این چیز را، من می توانم برایتان فراهم کنم؛ چرا که اگر من بیش تر از شما در این مکان بوده ام و بیش تر از شما در این مکان خواهم ماند، و حتی این ساعت که ساعت رابطه های وحشیانه میان انسان ها و حیوانات است مرا از این جا نمی راند، بدین دلیل است که من در اختیار دارم آن چه ارضا می کند میلی را که از برابرم می گذرد، و این همچون باری ست به دوشم که باید بر دوش هر کسی خالی کنم، هر انسان یا حیوانی، که از برابر من می گذرد.
از این روی، من به شما نزدیک می شوم، علی رغم این ساعت که در آن معمولاً انسان و حیوان وحشیانه همدیگر را می درند، من نزدیک می شوم، من، به شما، با دستان باز و کف دستانم که به سوی شما می چرخند، با تواضع کسی که عرضه می کند در برابر کسی که خریدار است، با تواضع کسی که در اختیار دارد در برابر کسی که اشتیاق دارد؛ و من اشتیاق شما را همچون نور پنجره ای که بالای یک ساختمان روشن می شود می بینم، در شفق؛ من به شما نزدیک می شوم همچون شفق که به این روشنایی نخستین نزدیک می شود، آرام، با احترام، حتی دلسوزانه، می گذارم که پایین، در کوچه، حیوان و انسان افسارشان را بکشند و با وحشیگری دندان هایشان را به هم نشان دهند.
نه این که من آن چه را شما می خواهید حدس زده باشم، یا این که شتابی داشته باشم آن را دریابم؛ چرا که میل یک خریدار سودایی ترین چیز ممکن است، که می شود آن را مانند رازی نگاه کرد که می خواهد کشف شود و ما می خواهیم آن را با حوصله کشف کنیم؛ همچون هدیه ای که ما نوار کاغذ آن را با حوصله باز می کنیم. اما این که خود من، از زمانی که در این مکان هستم، تمام چیزهایی که یک انسان یا یک حیوان می تواند در این ساعت تاریکی بخواهد، و او را علی رغم خرخرهای وحشی حیواناتِ ناخرسند و انسان های ناخرسند از خانه اش بیرون می کشد، خواسته ام؛ از این روی است که من می دانم، بهتر از خریدارِ نگرانی که هنوز لحظه ای رازش را، همچون باکره ای که برای روسپی شدن تربیت شده، نگه می دارد، که آن چه را شما از من می خواهید هم اینک در اختیار دارم، و کافی ست که شما آن را، بدون این که از بی عدالتیِ آشکاربودنِ یک درخواست کننده در برابر یک عرضه کننده برنجید، از من بخواهید.
چرا که به راستی هیچ بی عدالتی یی روی این زمین نیست مگر بی عدالتیِ خودِ زمین، که یا از شدت سرما عقیم است یا از شدت گرما و به ندرت بارور از آمیزش دلنشین سرما و گرما؛ هیچ بی عدالتی یی نیست برای آن کسی که روی همان تکه زمین راه می رود که همان قدر سرد است یا همان قدر گرم یا همان قدر دلنشین آمیخته از این دو، و هر انسان یا حیوانی که بتواند به چشمان انسان یا حیوانی دیگر نگاه کند با او برابر است چرا که هر دو روی همان خط نازک و مسطح جغرافیایی راه می روند، اسیر همان سرما و گرما، چه دارا، و همچنان، چه ندار؛ و تنها مرزی که وجود دارد مرز میان خریدار و فروشنده است، که اما مرزی ست ناملموس، چرا که هر دو هم دارای میلند و هم دارای موضوع میل، همزمان گود و برجسته، و با بی عدالتیِ کم تری تا نر یا ماده بودن میان انسان ها یا حیوانات. از این روی است که موقتا جام تواضع را وام می گیرم و به شما جام گستاخی را می بخشم، تا بشود ما را از هم بازشناخت در این ساعتی که ناگزیر یکی ست برای من و برای شما.
به من بگویید، ای باکره سوداگر، در این لحظه ای که انسان ها و حیوانات مخفیانه خُرخُر می کنند، به من بگویید چه چیزی می خواهید که من برایتان می توانم فراهم کنم، و من آن را آرام برایتان فراهم می کنم، حتی محترمانه، شاید دلسوزانه؛ سپس، پس از این که گودی ها و تپه هایی را که درون ما خفته اند پر کردیم و صاف کردیم، ما از هم دور می شویم، با توازن، روی خط باریک و مسطح آزادی مان، خرسند میان انسان ها و حیواناتی که از انسان بودن شان ناخرسندند و ناخرسند از حیوان بودن شان؛ ولیکن از من نخواهید که میل تان را حدس بزنم؛ که ناچار می شوم تمام چیزهایی که در دست دارم برای ارضاکردن آنانی که از برابرم می گذرند، از زمانی که این جا هستم، برایتان برشمرم، و زمانی که برای این برشمردن لازم است قلبم را خشک خواهد کرد و بی گمان امیدتان را فرسوده.

خریدار: من در جای و ساعت خاصی راه نمی روم؛ تنها راه می روم، همین، از یک مکان به مکانی دیگر، برای امری خصوصی که در این اماکن انجام می شوند و نه در مسیرشان؛ من هیچ شفقی نمی شناسم و هیچ گونه میلی ندارم و می خواهم سوانح مسیرم را نادیده بگیرم. من از این پنجره نورانی، پشت سرم، آن بالا، حرکت کردم به سوی آن یکی پنجره نورانی، آن جا، روبه رویم، براساس خطی راست که از شما رد می شود چرا که خودتان از قصد رویش ایستاده اید. حال آن که هیچ راهی نیست، برای آن کسی که از ارتفاعی به ارتفاع دیگری می رود، مگر این که پایین بیاید تا دوباره بالا برود، با پوچی دو حرکت که همدیگر را خنثی می کنند و این خطر که، میان این دو، در هر گام زباله هایی را که از پنجره ها بیرون ریخته می شود زیر پا له کنیم؛ هرچه بالاتر زندگی می کنیم، هوا سالم تر است، اما سقوط شدیدتر؛ و هنگامی که بالابر شما را پایین آورده، محکومید که میان همه چیزهایی که آن بالا نخواستید راه بروید، میان توده ای از خاطراتی گندیده، همچون در خوراکده، هنگامی که پیشخدمت برایتان صورت حساب می نویسد و زیر گوش های دلزده تان، فهرست خوراک هایی را که مدت هاست دارید هضم می کنید، برمی شمرد.
اگر، از این گذشته، تاریکی ژرف تر بود، و اگر من چهره شما را در این تاریکی نشناخته بودم، شاید می توانستم درباره حقانیت حضور شما و انحرافی که با سر راه من ایستادن دچارش شدید اشتباه کنم و، به نوبه خود، به انحرافی دیگر برابر انحراف شما دچار شوم؛ اما کدام تاریکی آن چنان که باید ژرف است تا شما را تاریک تر از خودش جلوه دهد؟ شبی بدون مهتاب نیست، که چون در آن قدم زنید، نیمروز جلوه نکند، و این نیمروز بس است تا به من نشان دهد که هیچ بالابری شما را تصادفا این جا قرار نداده، شما بر اساس یک قانون جاذبه زوال ناپذیری که خاص خودتان است و آشکارا روی شانه هایتان همچون کیسه ای حمل می کنید، در این ساعت، متوسل شده اید به این مکانی که از آن، فراز ساختمان ها را نالان برآورد می کنید.
و اما آن چه را میل من است، اگر میلی را بتوانم این جا به یاد بیاورم، در این تیرگی شفق، در میان خُرخُر حیواناتی که حتی نمی توان دُمشان را دید، علاوه بر این میل حتمی که در من است برای این که ببینم تواضع تان را رها کرده اید و به من گستاخی را ارزانی نمی کنید ــ چرا که حتی اگر در من وسوسه ای برای گستاخ بودن است، همان قدر هم از تواضع، در خود و در دیگران، نفرت دارم و این دادوستد مرا خوشایند نیست ــ آن چه را میل من است بی شک نزد شما نیست. من اگر میلم را، اگر میلی در کار باشد، برایتان بیان کنم، آن میل چهره تان را می سوزاند، دستانتان را با فریادی پس خواهید کشید، و در تاریکی، همچون سگی که چنان با شتاب می گریزد که دُمش حتی پیدا نیست، فرار خواهید کرد. و اما، با آشفتگی این مکان و این ساعت، اگر حتی میلی داشتم که می توانستم به یاد بیاورم، آن را فراموش کرده ام، من به همان اندازه میلی ندارم که هیچ چیزی برای عرضه کردن به شما ندارم، و روشن است که شما بایستی کنار روید تا من کنار نروم، شما بایستی از محوری که من دنبال می کردم کنار روید، خود را خنثی کنید، چرا که این نور، آن بالا، بالای ساختمان، که تاریکی به آن نزدیک می شود، همچنان تزلزل ناپذیر می درخشد؛ این تاریکی را می شکافد، همچون کبریتی برافروخته که می شکافد کهنه پاره ای را که درصدد خفه کردنش بود.

نظرات کاربران درباره کتاب در خلوت مزارع پنبه

ترجمه ی کتاب خیلی ضعیف بود، ویراستاری نشده و گنگ و نامفهوم از کار در اومده
در 1 سال پیش توسط