فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مجموعه اشعار ناصرخسرو

نسخه الکترونیک کتاب مجموعه اشعار ناصرخسرو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب مجموعه اشعار ناصرخسرو

چنین گوید ابومعین الدین ناصر خسرو القبادینی المروزی تاب الله عنه که من مردی دبیرپیشه بودم و از جمله متصرفان در اموال و اعمال سلطانی، و به کارهای دیوانی مشغول بودم و مدتی در آن شغل مباشرت نموده در میان اقران شهرتی یافته بودم.
در ربیع الآخر سنه سبع و ثلثین و اربعمایه که امیرخراسان ابوسلیمان جعفری بیک داودبن مکاییل بن سلجوق بود از مرو برفتم به شغل دیوانی، و به پنچ دیه مروالرود فرود آمدم، که در آن روز قران راس و مشتری بود گویند که هر حاجت که در آن روز خواهند باری تعالی و تقدس روا کند. به گوشه ای رفتم و دو رکعت نماز بکردم و حاجت خواستم تا خدای تعالی و تبارک مرا توانگری دهد. چون به نزدیک یاران و اصحاب آمدم یکی از ایشان شعری پارسی می‌خواند. مرا شعری در خاطر آمد که از وی در خواهم تا روایت کند، بر کاغذ نوشتم تا به وی دهم که این شعر بر برخوان.

ادامه...
  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.62 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مجموعه اشعار ناصرخسرو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴

گویند عقابی به در شهری برخاست
وز بهر طمع پر به پرواز بیاراست

ناگه ز یکی گوشه ازین سخت کمانی
تیری ز قضای بد بگشاد برو راست

در بال عقاب آمد آن تیر جگردوز
وز ابر مرو را به سوی خاک فرو خواست

زی تیر نگه کرد پر خویش برو دید
گفتا «ز که نالیم؟» که از ماست که بر ماست

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵

هر چه دور از خرد همه بند است
این سخن مایهٔ خردمند است

کارها را بکشی کرد خرد
بر ره ناسزا نه خرسند است

دل مپیوند تا نشاید بود
گرت پاداش ایچ پیوند است

وهم جانت مبر به جز توحید
کان دگر کیمیای دلبند است

سخت اندر نگر موحد باش
که سلب را بپا که افگنده است؟

گر خداوندی از نیاز مترس
که رهی مر تو را خداوند است

غمت آسان گذار نیز و بدان
مادرت برگذار فرزند است

ای رفیق اندرون نگر به جهان
تا چو تو چند بود یا چند است

این جهان نیست با تو عمر دراز
مر تو را عمر خود دم و بند است

مکن امید دور آز دراز
گردش چرخ بین که گریند است

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۶

سفله جهان، ای پسر، چو چشمه شور است
چشمهٔ شور از در نفایه ستور است

خانهٔ تاری است این جهان و بدو در
ره گذر دیده نی چو دیدهٔ مور است

فردا جانت به علم زور نماید
چونان کامروز کار تنت به زور است

دانا گر چشم سر ندارد بیناست
نادان گر چشم هشت یابد کور است

آتش با عاقلان برابر آب است
بستان با جاهلان برابر گور است

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷

نشنیده ای که زیر چناری کدو بنی
بر رست و بردوید برو بر به روز بیست؟

پرسید از آن چنار که «تو چند ساله ای؟»
گفتا «دویست باشد و اکنون زیادتی است»

خندید ازو کدو که «من از تو به بیست روز
بر تر شدم بگو تو که این کاهلی ز چیست»

او را چنار گفت که «امروز ای کدو
با تو مرا هنوز نه هنگام داوری است

فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان
آنگه شود پدید که از ما دو مرد کیست»

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸

چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت
نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت

این تیغ نه از بهر ستمگاران کردند
انگور نه از بهر نبید است به چرخشت

عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده
حیران شدو بگرفت به دندان سر انگشت

گفتا که «کرا کشتی تا کشته شدی زار؟
تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت؟»

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۹

ای نشسته خوش و بر تخت کشیده نخ
گر نخ و تخت بماندت چنین بخ بخ

نیک بنگر که همی مرکب عمر تو
همه بر تخت همی تازد و هم بر نخ

تو نشسته خوش و عمر تو همی پرد
مرغ کردار و برو مرگ نهاده فخ

برتو، ای فاخته، آن فخ ترنجیده
ناگهان گر بجهد تا نکنی «آوخ

ای چو گوساله نباشدت همه ساله
شمر ماله و نه سبز همیشه طخ

با زمانه نچخد جز که جوانبختی
گر جوان است تو را بخت برو بر چخ

لیکن این دولت بس زود به پا چفسد
خر به پا چفسد بی شک چو دود بر یخ

بخت چون با گلهٔ رنگ بیاشوبد
سرنگون پیش پلنگ افتد رنگ از شخ

بر مکش ناچخ و بر سرت مگردانش
گر نخواهی که رسد بر سر تو ناچخ

که بر آنجای که پیوسته همی خواهی
ای خردمند تو را بنل و نه آزخ

اندر این جای سپنجی چه نهادی دل؟
چند کاشانه و گنبد کنی و مطبخ؟

این جهان مسلخ گرمابهٔ مرگ آمد
هر چه داری بنهی پاک در این مسلخ

بر سر دو رهی امروز بکن جهدی
تات بی توشه نباید شد از این برزخ

در فردوس به انگشتک طاعت زن
بر مزن مشت معاصی به در دوزخ

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۹

این زرد تن لاغر گل خوار سیه سار
زرد است و نزار است و چنین باشد گل خوار

همواره سیه سرش ببرند از ایراک
هم صورت مار است و ببرند سر مار

تا سرش نبری نکند قصد برفتن
چون سرش بریدی برود سر به نگونسار

چون آتش زرد است و سیه سار ولیکن
این زاب شود زنده و زاتش بمرد زار

جز کز سیب دوستی آب جدا نیست
این زرد سیه سار از آن زرد سیه سار

هر چند که زرد است سخنهاش سیاه است
گرچه سخن خلق سیه نیست به گفتار

گنگ است چو شد مانده و گویا چو روان گشت
زیرا که جدا نیست ز گفتارش رفتار

مرغی است ولیکن عجبی مرغی ازیراک
خوردنش همه قار است رفتنش به منقار

مرغی که چو در دست تو جنبید ببیند
در جنبش او عقل تو را مردم هشیار

تیری است که در رفتن سوفارش به پیش است
هر چند که هر تیر سپس دارد سوفار

گلزار کند رفتن او عارض دفتر
آنگه که برون آید از آن کوفته گلزار

اقرار تو باشد سخنش گرچه روا نیست
در دین که کسی از کس دیگر کند اقرار

دشوار شود بانگ تو از خانه به دهلیز
واسان شود آواز وی از بلخ به بلغار

در دست خردمند همه حکمت گوید
جز ژاژ نخاید همه در دست سبکسار

هر کس که سخن گفت همه فخر بدو کرد
جز کایزد دادار و پیام آور مختار

در دست سخن پیشه یکی شهره درختی است
بی بار ز دیدار، همی ریزد ازو بار

تا در نزنی سرش به گل بار نیارد
زیرا که چنین است ره و سیرت اشجار

غاری است مر او را عجبی بادرو در بند
خفتنش نباشد همه الا که در آن غار

چون خفت در آن غار برون ناید ازو تا
بیرون نکشی پایش از آن جای چو کفتار

راز دل دانا به جز او خلق نداند
زیرا که جز او را به دل اندر نبود بار

راز دل من یکسره، باری، همه با اوست
زیرا بس امین است و سخن دار و بی آزار

ای مرکب علم و شجر حکمت، لیکن
انگشت خردمند تو را مرکب رهوار

دیبای منقش به تو بافند ولیکن
معنیش بود نقش و سخن پود و سخن تار

من نقش همی بندم و تو جامه همی باف
این است مرا با تو همه کار و بیاوار

دیبای تو بسیار به از دیبهٔ رومی
هرچند که دیبای تو را نیست خریدار

چون لولوی شهوار نباشد جو اگر چند
جو را بگزیند خر به لولوی شهوار

دیبا جسدت پوشد و دیبای سخن جان
فرق است میان تن و جان ظاهر و بسیار

این تیره و بی نور تن امروز به جان است
آراسته، چون باغ به نیسان و به ایار

همسایه نیک است تن تیره ات را جان
همسایه زهمسایه گرد قیمت و مقدار

هرچند خلنده است، چو همسایهٔ خرماست
بر شاخ چو خرمات همی آب خورد خار

شاید که به جان تنت شریف است ازیراک
خوش بوی بود کلبهٔ همسایهٔ عطار

جلدی و زبان آور و عیار ازیراک
جلد است تو را جان و زبان آور و عیار

از هر چه سبو پرکنی از سر وز پهلوش
آن چیز برون آید و بیرون دهد آغار

بر خوی ملک باشد در شهر رعیت
پیغمبر گفت این سخن و حیدر کرار

از جان و تنت ناید الا که همه خیر
چون عقل بود بر تن و بر جان تو سالار

تا علم نیاموزی نیکی نتوان کرد
بی سیم نیاید درم و بی زر دینار

بی علم عمل چون درم قلب بود، زود
رسوا شود و شوره برون آرد و زنگار

چون روزه ندانی که چه چیز است چه سود است
بیهوده همه روزه تو را بودن ناهار؟

وانکو نکند طاعت علمش نبود علم
زرگر نبود مرد چو بر زر نکند کار

جامه است مثل طاعت و آهار برو علم
چون جامه نباشد چه به کار آید آهار؟

دیدار با تو با چشم تو در شخص تو جفت است
چشمت به مثل کار و درو علم چو دیدار

بی طاعت دانا به سوی عقل خدای است
بی طاعت دانا نبود هرگز دیار

در طاعت یزدان است این چرخ به گشتن
آباد بدین است چنین گنبد دوار

وز طاعت خورشید همی روز و شب آید
کوسوی خرد علت روز است و شب تار

وین ابر خداوند جهان را به هوا بر
بنده است و مطیع است به باریدن امطار

بی طاعتی، ای مرد خرد، کار ستور است
عار است مرا زین خود اگر نیست تو را عار

یک سو بکش از راه ستوری سرا گر چند
کاین خلق برفتند بر آن ره همه هموار

در سخره و بیگار تنی از خور و از خواب
روزی برهد جان تو زان سخره و بیگار

امروز پر از خواب و خمار است سر تو
آن روز شوی، ای پسر، از خواب تو بیدار

بیداریت آن روز ندارد، پسرا، سود
دستت نگرد چیز مگر طاعت و کردار

بی طاعتی امروز چو تخمی است کز آن تخم
فردا نخوری بار مگر انده و تیمار

این خلق بکردند به یک ره چو ستوران
روی از خرد و طاعت، ای یارب زنهار!

ای آنکه تو را یار نبوده است و نباشد
بر طاعت تو نیست کسی جز تو مرا یار

در طاعت تو جان و تنم یار خرد گشت
توفیق تو بوده است مرا یار و نگهدار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۸

این روزگار بی خطر و کار بی نظام
وام است بر تو گر خبرت هست، وام، وام

بر تو موکلند بدین وام روز و شب
بایدت باز داد به ناکام یا به کام

دل بر تمام توختن وام سخت کن
با این دو وام دار تو را کی رود کلام؟

اندر جهان تهی تر ازان نیست خانه ای
کز وام کرد مرد درو فرش و اوستام

شوم است مرغ وام، مرو را مگیر صید
بی شام خفته به که چو از وام خورده شام

رفتنت سوی شهر اجل هست روز روز
چون رفتن غریب سوی خانه گام گام

جوی است و جر بر ره عمرت ز دردها
ره پر ز جر و جوی و هوا سرد و، تار بام

لیکن تو هیچ سیر نخواهی همی شدن
زین جر و جوی کوفتن و راه بی نظام

هر روز روزگار نویدی دگر دهدت
کان را هگرز دید نخواهی همی خرام؟

ای روزگار، چونکه نویدت حلال گشت
ما را و، گشت پاک خرامت همه حرام؟

احسان چرا کنی و تفضل بجای آنک
فردا برو به چنگ و جفا بر کشی حسام؟

هر کو قرین توست نبیند ز تو مگر
کردارهای ناخوش و گفتارهای خام

گفتارهات من به تمامی شنوده ام
زیرا که من زبان تو دانم همه تمام

بیزارم از تو و همه یارانت، مر مرا
تا حشر با شما نه علیک است و نه سلام

در کار خویش عاجز و درمانده نیستم
فضل مرا به جمله مقرند خاص و عام

لیکن مرا به گرسنگی صبر خوشتر است
چون یافتن ز دست فرومایگان طعام

با آب روی تشنه بمانی ز آب جوی
به چون ز بهر آب زنی با خران لطام

از چاشت تا به شام تو را نیست ایمنی
گر مر تو راست مملکت از چاچ تا به شام

آزاده و کریم بیالاید از لئیم
چون دامن قبات نیفشانی از لئام

مامیز با خسیس که رنجه کند تو را
پوشیده نرم نرم چو مر کام را ز کام

جز رنجگی هگرز چه بینی تو از خسیس
جز رنجگی چه دید هگرز از ز کام کام؟

بدخو شدی ز خوی بد یار بد، چنانک
خنجر خمیده گشت چو خمیده شد نیام

گر شرمت است از آنکه پس ناکسی روی
پرهیز کن ز ناکس و با او مکش زمام

شهوت فرو نشان و به کنجی فرو نشین
منشین بر اسپ غدر و طمع را مده لگام

در نامهٔ طمع ننوشته است دست دهر
ز اول مگر که ذل و سرانجام وای مام

ای بی وفا زمانه مرا با تو کار نیست
زیرا که کارهای تو دام است، دام، دام

بی باک و بدخوی که ندانی به گاه خشم
مر نوح را ز سام و نه مر سام را ز حام

من دست خویش در رسن دین حق زدم
از تو هگرز جست نخواهم نشان و نام

تدبیر آن همی کنم اکنون که بر شوم
زین چاه زشت و ژرف بدین بی قرار بام

سوی بهشت عدن یکی نردبان کنم
یک پایه از صلات و دگر پایه از صیام

ای بر سر دو راه نشسته در این رباط
از خواب و خورد بیهده تا کی زنی لکام؟

از طاعت تمام شود، ای پسر، تو را
این جان ناتمام سرانجام کار تام

ایزد پیام داد به تو کاهلی مکن
در کار، اگر تمام شنوده ستی آن پیام

گفتا که «کارهای جهان جمله بازی است
جای مقام نیست، مجو اندرو مقام»

دست از جهان سفله به فرمان کردگار
کوتاه کن، دراز چه افگنده ای زمام؟

گر عمر خویش نوح تو را داد و سام نیز
زایدر برفت بایدت آخر چو نوح و سام

سنگی زده است پیری بر طاس عمر تو
کان را به هیچ روی نیابد کسی لحام

پیری و سستی آمد و کشتیم خفت و خیز
زین بیشتر نساخت کسی مرگ را طعام

فرجام کار خویش نگه کن چو عاقلان
فرجام جوی روی ندارد به رود و جام

وز گشت روزگار مشو تنگ دل که چرخ
بر یک نهاد ماند نخواهد همی مدام

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۹

اگر کار بوده است و رفته قلم
چرا خورد باید به بیهوده غم؟

وگر ناید از تو نه نیک و نه بد
روا نیست بر تو نه مدح و نه ذم

عقوبت محال است اگر بت پرست
به فرمان ایزد پرستد صنم

ستم گار زی تو خدای است اگر
به دست تو او کرد بر من ستم

کتاب و پیمبر چه بایست اگر
نشد حکم کرده نه بیش و نه کم؟

وگر جمله حق است قول خدای
بر این راه پس چون گزاری قدم؟

نگه کن که چون مذهب ناصبی
پر از باد و دم است و پر پیچ و خم

مرو از پس این رمهٔ بی شبان
ز هر هایهائی چو اشتر مرم

مخور خام کاتش نه دور است سخت
به خاکستر اندر بخیره مدم

سخن را به میزان دانش بسنج
که گفتار بی علم باد است و دم

سخن را به نم کن به دانش که خاک
نیامد بهم تا ندادیش نم

نهادهٔ خدای است در تو خرد
چو در نار نور و چو در مشک شم

خرددوست جان سخن گوی توست
که از نیک شاد است و از بد دژم

تو را جانت نامه است و کردار خط
به جان برمکن جز به نیکی رقم

به نامه درون جمله نیکی نویس
که در دست توست ای برادر قلم

به گفتار خوب و به کردار نیک
چراغی شو اندر سنان علم

شبان گشت موسی به کردار نیک
چنان چون شنودی بر این خفته رم

به فعل نکو جمله عاجز شدند
فرومایه دیوان ز پر مایه جم

فسونگر به گفتار نیکو همی
برون آرد از دردمندان سقم

الم چون رسانی به من خیره خیر
چو از من نخواهی که یابی الم؟

اگر آرزوت است کازادگان
تو را پیشکاران بوند و خدم

به جز فعل نیکو و گفتار خوب
نه بگزار دست و نه بگشای دم

به داد و دهش جوی حشمت که مرد
بدین دو تواند شدن محتشم

از آغاز بودش به داد آورید
خدای این جهان را پدید از عدم

اگر داد کرده است پس تا ابد
خدای است و ما بندگان، لاجرم

اگر داد و بیداد دارو شوند
بود داد تریاک و بیداد سم

ندانی همی جستن از داد نفع
ازیرا حریصی چنین بر ستم

به مردی و نیروی بازو مناز
که نازش به علم است و فضل و کرم

شنودی که با زور و بازوی پیل
رهی بود کاووس را روستم

به دین جوی حرمت که مرد خرد
به دین شد سوی مردمان محترم

به دین کرد فخر آنکه تا روز حشر
بدو مفتخر شد عرب بر عجم

خسیس است و بی قدر بی دین اگر
فریدونش خال است و جمشید عم

ز بی دین مکن خیره دانش طمع
که دین شهریار است و دانش حشم

دهن خشک ماند به گاه نظر
اگر در دهانش نهی رود زم

درم پیشت آید چو دین یافتی
ازیرا که بنده است دین را درم

گر از دین و دانش چرا بایدت
سوی معدن دین و دانش بچم

سوی ترجمان کتاب خدای
امام الانام است و فخر الامم

نکرد از بزرگان عالم جز او
کسی علم و ملک سلیمان بهم

امام تمام جهان بو تمیم
که بیرون شد از دین بدو تار و تم

بر آهخته از بهر دین خدای
به تیغ از سر سرکشان آشتم

مر او را گزید احکم الحاکمین
به حکمت میان خلایق حکم

نه جز بر زبانش «نعم »را مکان
نه جز در عطاهاش کان نعم

نه جز قول اومر قضا را مرد
نه جز ملک او مر حرم را حرم

کف راد او مر نعم را مقر
سر تیغ او مستقر نقم

مشهر شده است از جهان حضرتش
چو خورشید و عالم سراسر ظلم

ز دانش مرا گوش دل بود کر
ز گوشم به علمش برون شد صمم

دل از علم او شد چو دریا مرا
چو خوردم ز دریای او یک فخم

به جان و دلم در ز فرش کنون
بهشت برین است و باغ ارم

اگر تهمتم کرد نادان چه باک
از آن پس که کور است و گنگ و اصم؟

از آن پاکتر نیست کس در جهان
که هست او سوی متهم متهم

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۸

مکر و حسد را ز دل آوار کن
وین تن خفته ت را بیدار کن

نفس جفا پیشه ت ماری است بد
قصد سوی کشتن این مار کن

به آتش خرسندی یشکش بسوز
بر در پرهیزش بر دار کن

سرکش و تازنده ستوری بده است
زیر ادب هاش گران بار کن

پای ببندش به رسن های پند
حکمت را بر سرش افسار کن

پیشه مدارا کن با هر کسی
بر قدر دانش او کار کن

ور چه گران سنگی، با بی خرد
خویشتن خویش سبکسار کن

چون به در خانهٔ زنگی شوی
روی چو گلنارت چون قار کن

ور به در ترک شوی زان سپس
بر در او قار چو گلنار کن

گرت نه نیک آمد از آن کار پار
بس کن از آن کار نه چون پار کن

ورت به حرب افتد با یار کار
حرب به اندازه و مقدار کن

نیک خوئی را به ره عمر در
زیر خرد مرکب رهوار کن

وانگه بی رنج، اگر بایدت،
دست بر این گنبد دوار کن

خوب حصاری بکش از گرد خویش
خوی نکو را در و دیوار کن

وز خرد و جود و سخا لشکری
بر سر دیوار نگهدار کن

وانگه بر لشکر و بر حصن خویش
بر و لطف را سر و سالار کن

شاخ وفا را به نکو فعل خویش
بر ور بی خار کم آزار کن

سیب خودت را ز هنر بوی ده
خانه ت ازو کلبهٔ عطار کن

سیرت و کردار گر آزاده ای
بر سنن و سیرت احرار کن

هرچه به بازو نتوانیش کرد
دانش با بازو شو یار کن

دست فرودار چو آشفت بخت
سر ز خمار دنه هشیار کن

خویشتن ار چند که غره نه ای
غرهٔ این عالم غدار کن

آنکه همی دیش به بیگار خویش
بردی امروزش بیگار کن

وانکه به نزدیک تو دی خوار بود
بر درش امروز تنت خوا رکن

ور نه خوش آیدت همی قول من
با فلک گردان پیکار کن

چیست که بیهوش همی بینمت؟
از چه همی نالی؟ اقرار کن

مرکب ایمانت اگر لنگ شد
قصد سوی کلبهٔ بیطار کن

علت پوشیده مدار از طبیب
بر در او خواهش و زنهار کن

جانت بیالود به آثار جهل
قصد به برکندن آثار کن

دزدی و طرار ببردت ز راه
بریه بر آن خائن طرار کن

دیو که باشد مگر آنکو به جهد
گوید «شلوار ز دستار کن؟»

پشک به تو فروخت به بازار دین
گفت «هلا مشک به انبار کن»

کیسه ت پر پشک و پشیز است و روی
کیسه یکی پیش نگونسار کن

عیبهٔ اسرار نبی بد علی
روی سوی عیبهٔ اسرار کن

گر نشنوده است که کرار کیست
روی بر آن صاین کرار کن

همبر با دشت مدان کوه را
فکرت را حاکم و معیار کن

ورت همی باید شو کوه را
بشکن و با هامون هموار کن

لعنت بر هر که چنین غدر کرد
لعنت بر جاهل غدار کن

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۹

ای افسر کوه و چرخ را جوشن
خود تیره به روی و فعل تو روشن

چون باد سحر تو را برانگیزد
دیوی سیهی به لولو آبستن

وانگه که تهی شدی ز فرزندان
چون پنبه شوی به کوه بر خرمن

امروز به آب چشم تو حورا
در باغ بشست سبزه پیراهن

وز گوهر و زر، مخنقه و یاره
در کرد به دست و بست بر گردن

حورا که شنود ای مسلمانان
پرورده به آب چشم آهرمن؟

دشت از تو کشید مفرش وشی
چرخ از تو خزید در خز ادکن

با باد چو بیدلان همی گردی
نه خواب و قرار و نه خور و مسکن

گه همچو یکی پر آتش اژدرها
گه همچو یکی پر آب پرویزن

یک چند کنون لباس بد مهری
از دلت همی بباید آهختن

زیرا که ز دشت باد نوروزی
بربود سپید خلعت بهمن

وامیخته شد به فر فروردین
با چندن سوده آب چون سوزن

اکنون نچرد گوزن بر صحرا
جز سنبل و کرویا و آویشن

بازی نکند مگر به جماشی
با زلف بنفشه عارض سوسن

چون روی منیژه شد گل سوری
سوسن به مثل چو خنجر بیژن

باد سحری به سحر ماهر شد
بربود ز خلق دل به مکر و فن

مفتی و فقیه و عابد و زاهد
گشتند همه دنان به گرد دن

گر بیدل و مست خلق شد یارب
چون است که مانده ام به زندان من

من رانده بهم چو پیش گه باشد
طنبوری و پای کوب و بربط زن

از بهر خدای سوی این دیوان
یکی بنگر به چشم دلت، ای سن

ده جای به زر عمامهٔ مطرب
صد جای دریده موزهٔ مذن

حاکم به چراغ در بسی از مستی
از دبهٔ مزگت افگند روغن

زین پایگه زوال هر روزی
سر بر نکند ز مستی آن کودن

ور مرغ بپرد از برش گوید
پری برکن به پیش من بفگن

وز بخل نیوفتد به صد حیلت
از مشت پر ارزنش یکی ارزن

بی رشوت اگر فرشته ای گردی
گرد در او نشایدت گشتن

چون رشوه به زیر زانوش درشد
صد کاج قوی به تارکش برزن

حاکم درخورد شهریان باید
نیکو نبود فرشته در گلخن

نشناسم از این عظیم گو باره
جز دشمن خویش به مثل یک تن

گویند «چرا چو ما نمی باشی
بر آل رسول مصطفی دشمن؟»

گفتار، محمد رسول الله
واندر دل، کینه چون که قارن

دیوانه شده است مردم اندر دین
آن زین سو باز وین از آن سو زن

بی بند نشایدی یکی زینها
گر چند به نرخ زر شدی آهن

ای آنکه به امر توست گردنده
این گنبد پر چراغ بی روزن

از گرد من این سپاه دیوان را
به قدرت و فضل خویش بپراگن

جز آنکه به پیش تو همی نالم
من پیش که دانم این سخن گفتن؟

حاکم به میان خصم و آن من
پیغمبر توست روز پاداشن

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۸

ای شده مشغول به ناکردنی،
گرد جهان بیهده تا کی دنی؟

آهن اگر چند گران شد، تورا
سلسله بایدت ازو ده منی

چونکه نشوئی به خرد روی جهل
برنکشی از سرت آهرمنی؟

آنچه نه خوش است و نه نیکو برش
تخمش خواهیم که نپراگنی

عمرت شاخی است پر از بار و خار
چون تو همه خار همی برچنی؟

مردم اگر جان و تن است از چه روی
فتنه تو بر جانت نه ای بر تنی؟

جانت برهنه است و تو این تار و پود
بر تن تاریک همی بر تنی

جوشن روشن خرد توست تن
تو نه همه این تن چون جوشنی

جان تو چون بفگند این جوشنت
باز دهد جوشنت این روشنی

تنت به جان، ای پسر، آبستن است
باز رهد روزی از آبستنی

مادر تن را پسر این جان توست
مادر باقی و پسر رفتنی

در شکم مادر خود بخت نیک
چونکه نکوشی که به حاصل کنی؟

بر طلب طاعت و نیکی و زهد
چونکه نه دامن به کمر در زنی؟

مریم عمران نشد از قانتین
جز که به پرهیز برو برزنی

طاعت و نیکی و صلاح است بخت
خوردنیئی نیست نه پوشیدنی

جهد کن ار عهد تو را بشکنند
تا تو مگر عهد کسی نشکنی

آز نگردد ابدا گرد آنک
در شکم مادر گردد غنی

چون تو که باشد چو تو را بخت نیک
مادرزادی بود و معدنی؟

گرت مراد است کز این ژرف چاه
خویشتن، ای پیر، برون افگنی

زین رمه یک سو شو و از دل بشوی
ریم فرومایگی و ریمنی

تو به مثل بی خرد و علم و زهد
راست چو کنجارهٔ بی روغنی

روز تو کی نیک شود تا چنین
فتنهٔ این خانهٔ بی روزنی؟

دیو دل از صحبت تو برکند
چون تو دل از مهر جهان برکنی

بسته در این خانهٔ تاریک و تنگ
شاد چرائی؟ که نه در گلشنی!

چرخ همی خرد بخواهدت کوفت
خردتر از سرمه گر از آهنی

چون تو بسی خورده است این گنده پیر
از چه نشستی تو بدین ایمنی؟

دی شد و امروز نپاید همی
دی شد و تو منتظر بهمنی

گاه گریزانی از باد سرد
گاه بر امید گل و سوسنی

روی به دانش کن و رنجه مکن
دل به غم این تن فرسودنی

تا نشود جانت به دانش تمام
فخر نشاید که کنی، نه منی

دشمن دانا شدی از فضل او
فضل طلب کن چه کنی دشمنی؟

موذن ما را مزن و بدمگوی
لحن خوش آموز و تو کن موذنی

جای حکیمان مطلب بی هنر
زانکه نیاید ز کدو هاونی

مرد خردمند به حکمت شود
تو چه خردمند به پیراهنی؟

بار خدائی به سرشت اندر است
مردم را، گر بکند کردنی

جای تو ایوان و گه گلشن است
کاهلیت کرد چنین گلخنی

ور به بسندی به ستوری چنین
تا به ابد یار غم و شیونی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۹

ای مانده به کوری و تنگ حالی
بر من ز چه همواره بد سگالی

از کار تو دانی که بی گناهم
هرچند تو بدبخت و تنگ حالی

دانی که تو چون خوار و من عزیزم؟
زیرا که منم زر و تو سفالی

از جهل که آن ملک توست، جانم
چون جان توست از علوم خالی

نالیدنت از جهل خویش باید
از حجت بیچاره چند نالی؟

از مال مرا چیزهاست بهتر
چون دشمن من تو ز بهر مالی؟

فضل و خرد و مال گرد ناید
با زرق و خرافات و بدفعالی

هرچند که من چون درخت خرما
پر بارم و تو چون شکسته نالی

این حکم خدای است رفته بر ما
او بار خدای است و ما موالی

هرچند که پشم است اصل هردو
بسیار به است از پلاس قالی

گر تو به قفا با درفش کوشی
دانی که علی حال بر محالی

آن به که چو چیز محال جوید
اندیشهٔ تو گوش او بمالی

برتر مشو از حد و نه فروتر
هش دار و مقصر مباش و غالی

بر پایگه خویش اگر نباشی
جز رنج نبینی و جز نکالی

بنده چو خداوند خود نباشد
بر چیز زوالی چو لایزالی

هرچند که نیکو و نرم باشد
بر سر ننهد هیچ کس نهالی

هرچند که سیم اند پاک هردو
بهتر ز حرامی بود حلالی

نوروز به از مهرگان اگرچه
هردو دو زمانند اعتدالی

ای گشته به درگاه میر چاکر
دعوی چه کنی خیره در معالی؟

دنیا چو رهی پیش من عیال است
تو پیش یکی چون رهی عیالی

گردن ندهد جز مر اهل دین را
این زال فریبندهٔ زوالی

دانا چو تو را پیش میر بیند
داند که تو بدبخت بر ضلالی

چون خویشتنی را رهی شده ستی
از بی خردی ی خویش و بی کمالی

همواره دوان و در قفای شاهی
گوئی که مگر شاه را قذالی

مر باز جهان را به تن تذروی
مر یوز طمع را به دل غزالی

هر سر که کشید از رشی که هستی
وز پر طمعی نرم چون دوالی

گاهی به کشاکش دری و گاهی
بی کار که گوئی یکی جوالی

بر مذهب و بر رای میزبانی
بر خویشتن از ناکسی وبالی

وز سست لگامی و بیقراری
مر تیرک و مر ناک را مثالی

با باد جنوبی سوی جنوبی
با باد شمالی سوی شمالی

در دیگ خرافات کفچلیزی
در آینهٔ ناکسی خیالی

در مجلس با رود ساز و ساقی
تا وقت سحر مانده در جدالی

بر منبر شبگیر و بامدادان
با اخبرنائی و قال قالی

در مسجد دل تنگی و ملولی
در مجلس خوش طبع و بی ملالی

در فحش و خرافات عندلیبی
در حجت و آیات گنگ و لالی

بی قول و جفاجوی و پر نفاقی
زیرا که عدوی رسول و آلی

گوئی که مسلمانم و ندیدی
هرگز تو مر اسلام را حوالی

تو روی محمد چگونه بینی
چون دشمن آلی ز بد خصالی

تا فعل تو این است وز نحوست
با دشمن آل نبی همالی

ای شاخ درخت ز قوم دوزخ
آن دان که نوالی اگر نوالی

جز سر به نگون قعر دوزخ
منحوس و نگون و بدنهالی

اکنون کن از آتش حذر که اکنون
بر چشمهٔ آب خوش زلالی

گر روی به آل پیمبر آری
از چاه برآئی به چرخ عالی

قارون شوی ار چند در سوالی
خورشید شوی گرچه تو هلالی

امروز همی از سوال نالی
وان روز بنالی ز بی سالی

آزاد شوی چون الف اگر چند
امروز به زیر طمع چو دالی

۲. مسمط

ای گنبد زنگارگون ای پرجنون پرفنون
هم تو شریف و هم تو دون هم گمره و هم رهنمون

دریای سبز سرنگون پر گوهر بی منتهی

انوار و ظلمت را مکان بر جای و دائم تازنان
ای مادر نامهربان هم سالخورده هم جوان

گویا ولیکن بی زبان جویا ولیکن بی وفا

گه خاک چون دیبا کنی گه شاخ پر جوزا کنی
گه خوی بد زیبا کنی از بادیه دریا کنی

گه سنگ چون مینا کنی وز نار بستانی ضیا

فرمانبر و فرماندهی قانون شادی واندهی
هم پادشاهی هم رهی بحری، بلی، لیکن تهی

تا زنده ای بر گمرهی سازنده ای با ناسزا

چشم تو خورشید و قمر گنج تو پر در و گهر
جود تو هنگام سحر هم بر خضر هم بر شجر

بارد به مینا بر درر و آرد پدید از نم نما

بهمن کنون زرگر شود برگ رزان چون زر شود
صحرا ز بیم اصفر شود چون چرخ در چادر شود

چون پردگی دختر شود خورشید رخشان بر سما

گلبن نوان اندر چمن عریان چو پیش بت شمن
نه یاسمین و نه سمن نه سوسن و نه نسترن

همچون غریب ممتحن پژمرده باغ بی نوا

اکنون صبای مشک شم آرد برون خیل و حشم
لولو برافرازد علم همچون ابر در آرد ز نم

چون بر سمن ننهی قدم در باغ چون بجهد صبا؟

بر بوستان لشکر کشد مطرد به خون اندر کشد
چون برق خنجر بر کشد گلبن وشی در بر کشد

بلبل ز گلبن برکشد در کلهٔ دیبا نوا

گیتی بهشت آئین کند پر لولو نسرین کند
گلشن پر از پروین کند چون ابر مرکب زین کند

آهو سمن بالین کند وز نسترن جوید چرا

گلبن چو تخت خسروان لاله چون روی نیکوان
بلبل ز ناز گل نوان وز چوب خشک بی روان

گشته روان در وی روان پوشیده از وشی قبا

ای روزگار بی وفا ای گنده پیر پر دها
احسانت هم با ما بر بلا زار آنکه بر تو مبتلا

ظاهر رفیق و آشنا باطن روانخوار اژدها

ای مادر فرزندخوار ای بی قرار بی مدار
احسان تو ناپایدار ای سر بسر عیب و عوار

اقوال خوب و پرنگار افعال سرتاسر جفا

ای زهر خورده قند تو ببریده از پیوند تو
من نیستم فرزند تو سیرم ز مکر و پند تو

بگسست از من بند تو حب گزین اوصیا

خیرالوری بعد النبی نورالهدی فی المنصب
شمس الندی فی المغرب بدرالدجی فی الموکب

ان لم تصدق ناصبی وانظر الی افق السما

آن شیر یزدان روز جنگ آتش به روز نام و ننگ
آفاق ازو بر کفر تنگ از حلمش آمخته درنگ

آسوده خاک تیره رنگ المرتجی والمرتضی

همچون قمر سلطان شب عصیان درو عصیان رب
علمش رهایش را سبب بنده ش عجم همچون عرب

اندر خلاف او ندب وندر رضای او بقا

عالی حسامش سر درو خورشید درین را نور وضو
بدخواه او مملوک شو سر حقایق زو شنو

آن اوصیا را پیشرو قاضی دیوان انبیا

ای ناصر انصار دین از اولین وز آخرین
هرگز نبیند دوربین چون تو امیرالمومنین

چون روز روشن شد مبین آثار تو بر اولیا

ایشان زمین تو آسمان ایشان مکین و تو مکان
بر خلق چون تو مهربان کرده خلایق را ضمان

روز بزرگ تو امان ای ابتدا و انتها

ای در کمال اقصای حد همچون هزار اندر عدد
وز نسل تو مانده ولد فضل خدائی تا ابد

دین امام حق معد بر فضل تو مانی گوا

بنیاد عز و سروری آن سید انس و پری
قصرش ز روی برتری برتر ز چرخ چنبری

وانگشتریش از مشتری عالیتر از روی علی

گردون دلیل گاه او خورشید بندهٔ جاه او
تاج زمین درگاه او چرخ و نجوم و ماه او

هستند نیکوخواه او دارند ازو خوف و رجا

ای کدخدای آدمی فر خدائی بر زمی
معنی چشمهٔ زمزمی بل عیسی بن مریمی

لابل امام فاطمی نجل نبی و اهل عبا

مر عقل را دعوی توی مر نفس را معنی توی
امروز را تقوی توی فردوس را معنی توی

دنیی توی عقبی توی ای یادگار مصطفی

دین پرور و اعدا شکن روزی ده و دشمن فگن
چون شیر ایزد بلحسن در روزگرد انگیختن

چون جد خود شمشیر زن ابر بلا اندر وغی

افلاک زیر همتت مریخ دور از صولتت
برجیس بندهٔ طلعتت ناصر نگفتی مدحتت

گر نیستی در قوتت از بهر خواجه انتها

خواجهٔ مید کز خرد نفسش همی معنی برد
چون بحر او موج آورد جان پرورد دین گسترد

باقی است آنکو پرورد باداش جاویدان بقا

ای چرخ امت را قمر بحر زبانت را گهر
تیغ جهالت را سپر ابروی کزو بر جان مطر

گر عاقلی در وی نگر تا گرددت پیدا جفا

بر سر یزدان معتمد در باش مروارید مد
وانگه که بگشاید عقد اندامها اندر جسد

از کوش باید تا حسد تا او کند حکمت ادا

آثار او یابند امام اندر بیان او تمام
از نظم او فاخر کلام از فر او دین و نظام

آن مومنان را اعتصام آنجا که پرسند از جزا

تا ساکن و جنبان بود تا زهره و کیوان بود
تا تیره و رخشان بود تا علم و نادان بود

تا غمگن و شادان بود زان ترس کار و پارسا

ملک امام آباد باد اعداش در بیداد باد
از دین و دنیا شاد باد آثار خواجه داد باد

اقوال دشمن باد باد او شاد و دشمن در وبا

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۴

آنچه ت بکار نیست چرا جوئی؟
وانچه ت ازو گریز چرا گوئی؟

به روئی ار به روی کسی آری
بی شک به رویت آید بی روئی

خوش خوش از جهان و جوانمردی
پیش آر و پیش مار خوی نوئی

بدخو عقاب کوته عمر آمد
کرگس دراز عمر ز خوش خوئی

این زال شوی کش چتو بس دیده است
از وی بشوی دست زناشوئی

بنده مشو ز بهر فزونی را
آن را که همچو اوئی و به زوئی

گر دانشت به مال به دست آمد
پس مال می به دانش چون جوئی؟

چون می فروشی آنچه خریده ستی؟
خونی ز خون ز بهر چه می شوئی؟

جان را به علم پوش چو پوشیدی
تن رابه ششتری و به کاکوئی

روشن روانت گنه ز بی علمی
تیره تنت چو مشک به خوش بوئی

پوینده این جهان و فروزندی
او را از این قبل به تگاپوئی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۵

جهانا چه در خورد و بایسته ای!
وگر چند با کس نپایسته ای

به ظاهر چو در دیده خس ناخوشی
به باطن چو دو دیده بایسته ای

اگر بسته ای را گهی بشکنی
شکسته بسی نیز هم بسته ای

چو آلوده ای بینی آلوده ای
ولیکن سوی شستگان شسته ای

کسی کو تو را می نکوهش کند
بگویش: هنوزم ندانسته ای

بیابی ز من شرم و آهستگی
اگر شرمگن مرد و آهسته ای

تو را من همه راستی داده ام
تو از من همه کاستی جسته ای

زمن رسته ای تو اگر بخردی
بچه نکوهی آن را کزو رسته ای؟

به من بر گذر داد ایزد تو را
تو بر ره گذر پست چه نشسته ای

ز بهر تو ایزد درختی بکشت
که تو شاخی از بیخ او جسته ای

اگر کژ برو رسته ای سوختی
وگر راست بر رسته ای رسته ای

بسوزد کژیهات چون چوب کژ
نپرسد که بادام یا پسته ای

تو تیر خدائی سوی دشمنش
به تیرش چرا خویشتن خسته ای؟

چو بی راه و بی رسته گشتی، مرا
چه گوئی که بی راه و بی رسته ای؟

چو دانش بیاری تو را خواسته ام
وگر دانش آری مرا خواسته ای

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۶

اگر نه بستهٔ این بی هنر جهان شده ای
چرا که همچو جهان از هنر جهان شده ای؟

تن تو را به مثل مادر است سفله جهان
تو همچو مادر بدخو چنین ازان شده ای

چرا که مادر پیر تو ناتوان نشده است
تو پیش مادر خود پیرو ناتوان شده ای؟

فریفته چه شوی ای جوان بدانکه به روی
چو بوستان و به قد سرو بوستان شده ای؟

چگونه مهر نهم بر تو زان سپس که به جهل
تو بر زمانهٔ بدمهر مهربان شده ای

به خوی تن مرو ایرا که تو عدیل خرد
به سفله تن نشدی بل به پاک جان شده ای

نگاه کن که: در این خیمهٔ چهارستون
چو خسروان ز چه معنی تو کامران شده ای

چه یافتی که بدان بر جهان و جانوران
چنین مسلط و سالار و قهرمان شده ای

زمین و نعمت او را خدای خوان تو کرد
که سوی او تو سزای نعیم و خوان شده ای

طفیلیان تو گشتند جمله جانوران
بر این مبارک خوان و تو میهمان شده ای

گمان مبر که بر این کاروان بسته زبان
تو جز به عقل و سخن میر کاروان شده ای

اگر به عقل و سخن گشته ای بر این رمه میر
چرا ز عقل و سخن چون رمه رمان شده ای؟

چرا که قول تو چون خز و پرنیان نشده است
اگر تو در سلب خز و پرنیان شده ای؟

تو را همی سخنی خوب گشت باید و خوش
تو یک جوال پی و گوشت و استخوان شده ای

تو را به حجر گکی تنگ در ببست حکیم
نه بند در تو چنین از چه شادمان شده ای؟

یقین بدان که چو ویران کنند حجرهٔ تو
همان زمان تو بر این عالی آسمان شده ای

نهان نه ای ز بصیرت به سوی مرد خرد
اگرچه از بصر بی خرد نهان شده ای

زفضل و رحمت یزدان دادگر چه شگفت
اگر تو میر ستوران بی کران شده ای!

نگاه کن که چو دین یافتی خدای شدی
که چون خدای خداوند هندوان شده ای

اگر به دین و به دنیا نگشته ای خشنود
درست گشت که بدبخت و بدنشان شده ای

به دوستان و به بیگانگان به باب طمع
به سان اشعب طماع داستان شده ای

اگر جهان را بندهٔ تو آفرید خدای
تو پس به عکس چرا بندهٔ جهان شده ای

بدوز چشم ز هر سوزیان به سوزن پند
که زارو خوار تو از بهر سو زیان شده ای

به شعر حجت گرد طمع ز روی بشوی
اگر به دل تبع پند راستان شده ای

وگر عنان خرد داده ای به دست هوا
چو اسپ لانه سرافشان و بی عنان شده ای

سخن بگو و مترس از ملامت، ای حجت
که تو به گفتن حق شهرهٔ زمان شده ای

تو نیک بختی کز مهر خاندان رسول
غریب و رانده و بی نان و خان و مان شده ای

به حب آل نبی بر زبان خاصه و عام
نه از گزاف چنین تو مثل روان شده ای

بس است فخر تو را این که بر رمهٔ ایزد
به سان موسی سالار و سرشبان شده ای

جهان چو مادر گنگ است خلق را و تو باز
به پند و حکمت از این گنگ ترجمان شده ای

گمان بد بگریزد ز دل به حکمت تو
از آن قبل که تو از حق بی گمان شده ای

به آب پند و طعام بیان و جامهٔ علم
روان گمره را نیک میزبان شده ای

قران کنند همی در دل تو حکمت و پند
بدان سبب که به دل خازن قران شده ای

تو ای ضعیف خرد ناصبی که از غم من
چو زرد بید به ایام مهرگان شده ای

به تو همی نرسد پند دل پذیرم ازانک
تو بی تمیز به گوش خرد گران شده ای

ز بهر دوستی آل مصطفی بر من
بزرگ دشمن و بدگو و بدزبان شده ای

تو بی تمیز بر الفغدن ثواب مرا
اگر بدانی مزدور رایگان شده ای

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۷

ای خواجه، تو را در دل اگر هست صفائی
بر هستی آن چونکه تو را نیست ضیائی؟

ور باطنت از نور یقین هست منور
بر ظاهر آن چونکه تو را نیست گوائی؟

آری چو بود ظاهر تحقیق، ز تلبیس
پیدا شود او، همچو صوابی ز خطائی

در وصف چو خیری نبود خلق پرستی
در صید چو بازی نبود جوجه ربائی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۸

چنین در کارها بسیار مندیش
مگو ورنه بکن کاری که گفتی

نباید کز چنین تدبیر بسیار
ز تاریکی به تاریکی درافتی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۹

چند گردی گرد این بیچارگان؟
بی کسان را جوئی از بس بی کسی!

تا توانستی ربودی چون عقاب
چون شدی عاجز گرفتی کر گسی

فاسقی بودی به وقت دست رس
پارسا گشتی کنون از مفلسی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸۰

ای همه گفتار خوب بی کردار،
بی مزه ای و نکو چو دستنبوی

روی مکن هر سوئی و باز مگرد
از سخن خویش مباش چو گوی

گوی نه ای چون دوروی گشته ستی؟
گوی کند هر زمان به هرسو روی

آنچه نخواهی که به درویش مکار
وانچه نخواهی که بشنویش مگوی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸۱

تا کی از آرزوی جاه و خطر
به در شاه و زی امیر شوی؟

دشمن من شدی بدانکه چو من
حاضر آیم تو می حسیر شوی

جهد آموختن بباید کرد
گرت باید که بی نظیر شوی

که نمیرند جمله باخطران
تا تو، ای بی خطر، خطیر شوی

۳. رباعی

رباعی شمارهٔ ۱

کیوان چو قران به برج خاکی افگند
زاحداث زمانه را به پاکی افگند

اجلال تو را ضو سماکی افگند
اعدای تو را سوی مغاکی افگند

رباعی شمارهٔ ۲

تا ذات نهاده در صفائیم همه
عین خرد و سفرهٔ ذاتیم همه

تا در صفتیم در مماتیم همه
چون رفت صفت عین حباتیم همه

رباعی شمارهٔ ۳

ارکان گهرست و ما نگاریم همه
وز قرن به قرن یادگاریم همه

کیوان کردست و ما شکاریم همه
واندر کف آز دلفگاریم همه

رباعی شمارهٔ ۴

با گشت زمان نیست مرا تنگ دلی
کایزد به کسی داد جهان سخت ملی

بیرون برد از سر بدان مفتعلی
شمشیر خداوند معدبن علی

قصیدهٔ شمارهٔ ۹

حکیمان را چه می گویند چرخ پیر و دوران ها
به سیر اندر ز حکمت بر زبان مهر و آبان ها

خزان گوید به سرماها همین دستان دی و بهمن
که گویدشان همی بی شک به گرماها حزیران ها

به قول چرخ گردان بر زبان باد نوروزی
حریر سبز در پوشند بستان و بیابان ها

درخت بارور فرزند زاید بی شمار و مر
در آویزند فرزندان بسیارش ز پستان ها

فراز آیند از هر سو بسی مرغان گوناگون
پدید آرند هر فوجی به لونی دیگر الحان ها

به سان پر ستاره آسمان گردد سحرگاهان
ز سبزهٔ آب دار و سرخ گل وز لاله بستان ها

به گفتار که بیرون آورد چندان خز و دیبا
درخت مفلس و صحرای بیچاره ز پنهان ها؟

نداند باغ ویران جز زبان باد نوروزی
به قول او کند ایدون همی آباد ویران ها

چو از برج حمل خورشید اشارت کرد زی صحرا
به فرمانش به صحرا بر مطرا گشت خلقان ها

نگون سار ایستاده مر درختان را یکی بینی
دهان هاشان روان در خاک بر کردار ثعبان ها

درختان را بهاران کار بندانند و تابستان
ولیکن شان نفرماید جز آسایش زمستان ها

به قول ماه دی آبی که یازان باشد و لاغر
بیاساید شب و روز و بر آماسد چو سندان ها

که گوید گور و آهو را که جفت آنگاه بایدتان
همی جستن که زادن تان نباشد جز به نیسان ها؟

در آویزد همی هر یک بدین گفتارها زینها
صلاح خویش را گوئی به چنگ خویش و دندان ها

چرا واقف شدند اینها بر این اسرار و، ای غافل،
نگشته ستی تو واقف بر چنین پوشیده فرمان ها؟

بدین دهر فریبنده چرا غره شدی خیره؟
ندانستی که بسیار است او را مکر و دستان ها؟

نجوید جز که شیرین جان فرزندانش این جانی
ندارد سود با تیغش نه جوشن ها نه خفتان ها

همی گوید به فعل خویش هر کس را ز ما دایم
که «من همچون تو، ای بیهوش، دیده ستم فراوان ها

اگر با تو نمی دانی چه خواهم کرد، نندیشی
که امسال آن کنم با تو که کردم پار با آنها؟

همی بینی که روز و شب همی گردی به ناکامت
به پیش حادثات من چو گوئی پیش چوگان ها

ز میدان های عمر خویش بگذشتی و می دانی
که هرگز باز نائی تو سوی این شهره میدان ها

که آراید، چه گوئی، هر شبی این سبز گنبد را
بدین نو رسته نرگس ها و زراندود پیکان ها؟

اگر بیدار و هشیاری و گوشت سوی من داری
بیاموزم تو را یک یک زبان چرخ و دوران ها

همی گویند کاین کهسارهای محکم و عالی
نرسته ستند در عالم مگر کز نرم باران ها

زمین کو مایهٔ تنهاست دانا را همی گوید
که اصلی هست جان ها را که سوی او شود جان ها

به تاریکی دهد مژده همیشه روشنائی مان
که از دشوارها هرگز نباشد خالی آسان ها

به مال و قوت دنیا مشو غره چو دانستی
که روزی آهوان بودند آن پرآرد انبان ها

وگر دشواریی بینی مشو نومید از آسانی
که از سرگین همی روید چنین خوش بوی ریحان ها

چهارت بند بینم کرده اندر هفتمین زندان
چرا ترسی اگر از بند بجهانند و زندان ها؟

در این صندوق ساعت عمرها را دهر بی رحمت
همی برما بپیماید بدین گردنده پنگان ها

ز عمر این جهانی هر که حق خویش بستاند
برون باید شدنش از زیر این پیروزه ایوان ها

چو زین منزلگه کم بیشها بیرون شود زان پس
نیابد راه سوی او زیادت ها و نقصان ها

در این الفنج گه جویند زاد خویش بیداران
که هم زادست بر خوان ها و هم مال است در کان ها

بماند تشنه و درویش و بیمار آنکه نلفنجد
در این ایام الفغدن شراب و مال و درمان ها

که را ناید گران امروز رفتن بر ره طاعت
گران آید مر آن کس را به روز حشر میزان ها

به نعمت ها رسند آنها که ورزیدند نیکی ها
به شدتها رسند آنها که بشکستند پیمان ها

خداوند جهان باتش بسوزد بد فعالان را
برین قایم شده است اندر جهان بسیار برهان ها

ازیرا ما خداوند درختانیم و سوی ما
سزای سوختن گشتند بد گوهر مغیلان ها

بدی با جهل یارانند، هر کو بد کنش باشد
نپرهیزد زبد گرچه مقر آید به فرقان ها

نبینی حرص این جهال بر کردار بد زان پس
که پیوسته همی درند بر منبر گریبان ها

به زیر قول چون مبرم نگر فعل چو نشترشان
به سان نامه های زشت زیر خوب عنوان ها

ز بهتان گویدت پرهیز کن وانگه به طمع خود
بگوید صد هزاران بر خدای خویش بهتان ها

اگر یک دم به خوان خوانی مرورا، مژده ور گردد
به خوانی در بهشت عدن پر حلوا و بریان ها

به باغی در که مرغان از درختانش به پیش تو
فرود افتد چو بریان شکم آگنده بر خوان ها

چنین باغی نشاید جز که مر خوارزمیانی را
که بردارند بر پشت و به گردن بار کپان ها

چنین چو گفتی ای حجت که بر جهال این امت
فرو بارد ز خشم تو همی اندوه طوفان ها؟

بر این دیوان اگر نفرین کنی شاید که ایشان را
همی هر روز پرگردد به نفرین تو دیوان ها

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰

ای گشته جهان و دیده دامش را
صد بار خریده مر دلامش را

بر لفظ زمانه هر شبانروزی
بسیار شنوده ای کلامش را

گفته است تو را که «بی مقامم من»
تا چند کنی طلب مقامش را؟

بارنده به دوستان و یاران بر
نم نیست غم است مر غمامش را

چون داد نوید رنج و دشواری
آراسته باش مر خرامش را

بر یخ بنویس چون کند وعده
گفتار محال و قول خامش را

جز کشتن یار خویش و فرزندان
کاری مشناس مر حسامش را

چون چاشت کند ز خویش و پیوندت
تو ساخته باش کار شامش را

گر بر تو سلام خوش کند روزی
دشنام شمار مر سلامش را

کس را به نظام دیده ای حالی
کو رخنه نکرد مر نظامش را؟

وز باب و ز مام خویش نربودش
یا زو نر بود باب و مامش را

پرهیز کن از جهان بی حاصل
ای خورده جهان و دیده دامش را

و آگاه کن، ای برادر، از غدرش
دور و نزدیک و خاص و عامش را

آن را که همی ازو طمع دارد
گو «ساخته باش انتقامش را»

گر بر فلک است بام کاشانه ش
چون دشت شمار پست بامش را

من کز همه حال و کارش آگاهم
هرگز طلبم مراد و کامش را؟

وین دل که حلال او نمی جوید
چون خواهد جست مر حرامش را؟

آن را طلب، ای جهان، که جویایست
این بی مزه ناز و عز و رامش را

واشفته بدو سپاری و برکه
شاهنشه ری کنی غلامش را

وز مشتری و قمر بیارائی
مرقبقب زین و اوستامش را

آخر بدهی به ننگ و رسوائی
بی شک یک روز لاف و لامش را

هرچند که شاه نامور باشد
نابوده کنی نشان و نامش را

واشفته کنی به دست بیدادی
احوال به نظم و نغز و رامش را

بشنو پدرانه، ای پسر، پندی
آن پند که داد نوح سامش را

پرهیز کن از کسی که نشناسد
دنیی و نعیم بی قوامش را

وز دل به چراغ دین و علم حق
نتواند برد مر ظلامش را

زو دست بشوی و جز به خاموشی
پاسخ مده، ای پسر، پیامش را

بگذارش تا به دین همی خرد
دنیای مزور و حطامش را

منگر به مثل جز از ره عبرت
رخسارهٔ خشک چون رخامش را

بل تا بکشد به مکر زی دوزخ
دیو از پس خویشتن لگامش را

بر راه امام خود همی نازد
او را مپذیر و مه امامش را

دیوی است حریص و کام او حرصش
بشناس به هوش دیو و کامش را

چون صورت و راه دیو او دیدی
بگذار طریقت نغامش را

وانکه بگزار شکر ایزد را
وین منت و نعمت تمامش را

وامی است بزرگ شکر او بر تو
بگزار به جهد و جد وامش را

شکری بگزار علم و دینش را
زان به که شراب یا طعامش را

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲

این جهان خواب است، خواب، ای پور باب
شاد چون باشی بدین آشفته خواب؟

روشنی ی چشم مرا خوش خوش ببرد
روشنیش، ای روشنائی ی چشم باب

تاب و نور از روی من می برد ماه
تاب و نورش گشت یکسر پیچ و تاب

پیچ و تابش نور و تاب از من ببرد
تا بماندم تافته بی نور و تاب

آفتابم شد به مغرب چون بسی
بر سرم بگذشت تابان آفتاب

جز شکار مردم، ای هشیار پور،
نیست چیزی کار این پران عقاب

این عقاب از کوه چون سر برزند
از جهان یکسر برون پرد غراب

گرد رنج و غم چو بر مردم رسد
زودتر می پیر گردد مرد شاب

چون مرا پیری ز روز و شب رسید
نیست روز و شب همانا جز عذاب

هرچه ناز و خوب کردش گشت چرخ
هم زگردش زود گردد زشت و خاب

دل بدین آشفته خواب اندر مبند
پیش کو از تو بتابد زو بتاب

زین سراب تشنه کش پرهیز کن
تشنگان بسیار کشته است این سراب

روی تازه ت زی سراب او منه
تا نریزد زان سراب از رویت آب

گرش بنکوهی ندارد باک و شرم
ورش بنوازی نیابی زو ثواب

گرچه بی خیر است گیتی، مرد را
زو شود حاصل به دانش خیر ناب

گرچه خاک و آب سبز و تازه نیست
سبز از آب و خاک شد تازه سداب

گرچه در گیتی نیابی هیچ فضل
مرد ازو فاضل شده است و زود یاب

این جهان الفنج گاه علم توست
سر مزن چون خر در این خانهٔ خراب

کشت ورزت کرد باید بر زمین
جنگ ناید با زمینت نه عتاب

مردمان چون کودکان بی هش اند
وین دبیرستان علم است از حساب

شغل کودک در دبیرستانش نیست
جز که خواندن یا سوال و یا جواب

چون نپرسی ز اوستاد خویش تو؟
چونکه نگشائی برو نیکو خطاب؟

زین هزاران شمع کان آید پدید
تا ببندد روی چرخ از شب نقاب

روی خاک و موی گردان چرخ را
این سیه پرده نقاب است و خضاب

نیک بنگر کاندر این خیمهٔ کبود
چون فتاده است، ای پسر، چندین شتاب

گر ز بهر مردم است این، پس چرا
خاک پر مور است و پر مار و ذباب؟

ور همی آباد خواهد خاک را
چونکه ز آبادی فزونستش خراب؟

جز براسپ علم و بغل جست و جوی
خلق نتواند گذشتن زین عقاب

این همی گوید «بباید جست ازین»
تا پدید آید صواب از ناصواب

وان همی گوید «چنین بیهوده ها
دور دار از من، هلا پرکن شراب،

کار دنیا را همان داند که کرد،
رطل پر کن، رود برکش بر رباب،

رطل پر کن وصف عشق دعد گوی
تا چه شد کارش به آخر با رباب»

ای پسر، مشغول این دنیاست خلق
چون به مردار است مشغولی ی کلاب

گر نه گرگی بر ره گرگان مرو
گوسپندت را مران سوی ذئاب

دیو جهلت را به پند من ببند
پند شاید دیو جهلت را طناب

بر فلک باید شدن از راه پند
ای برادر، چون دعای مستجاب

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳

ای غریب آب غریبی ز تو بربود شباب
وز غم غربت از سرت بپرید غراب

گرد غربت نشود شسته ز دیدار غریب
گرچه هر روز سر و روی بشوید به گلاب

هر درختی که ز جایش به دگر جای برند
بشود زو همه آن رونق و آن زینت و آب

گرچه در شهر کسان گلشن و کاشانه کنی
خانهٔ خویش به ار چند خراب است و یباب

مرد را بوی بهشت آید از خانهٔ خویش
مثل است این مثلی روشن بی پیچش و تاب

آب چاهیت بسی خوشتر در خانهٔ خویش
زانکه در شهر کسان گرم گهان پست و جلاب

این جهان، ای پسر، اکنون به مثل خانهٔ توست
زانت می ناید خوش رفت ازینجا به شتاب

به غریبیت همی خواند از این خانه خدای
آنکه بسرشت چنین شخص تو را از آب و تراب

آن مقدر که برانده است چنین بر سرما
قوت و خواب و خور و سستی و پیری و شباب

وعده کرده است بدان شهر غریبیت بسی
جاه و نعمت که چنان خلق ندیده است به خواب

آن شرابی که زکافور مزاج است درو
مهر و مشکست بر آن پاک و گوارنده شراب

وز زنانی که کسی دست بر ایشان ننهاد
همه دوشیزه و هم زاد و نکو صورت و شاب

تو همی گوئی کاین وعده درست است ولیک
نیست کردار تو اندر خور این خوب جواب

وعده را طاعت باید چو مقری تو به وعد
سرت از طاعت بر حکم نکو وعده متاب

زان شراب اینکه تو داری چو خلابی است پلید
وز بهشت این همه عالم چو سرائی است خراب

زان همه وعدهٔ نیکو به چه خرسند شدی،
ای خردمند، بدین نعمت پوسیدهٔ غاب؟

زانک ازین خانه نیابی تو همی بوی بهشت
یار تو یافت ازو بوی، تو شو نیز بیاب

تا به خاک اندر نامیخت چنین بوی بهشت
این نشد شکر پاکیزه و آن عنبر ناب

چون ندانی که چه چیز است همی بوی بهشت
نشناسی ز می صاف همی تیره خلاب

تو بدین تیره از آن صاف بدان خرسندی
که به دست است گنجشک و برابرست عقاب

چون نیابد به گه گرسنگی کبک و تذرو
چه کند گر نخورد مرد ز مردار کباب؟

جز که بر آروزی نالهٔ زیر و بم چنگ
کس نیارامد بر بی مزه آواز رباب

پر شود معدهٔ تو، چون نبود میده، ز کشک
خوش کند مغز تو را، چون نبود مشک، سحاب

ای خردمند چه تازی سپس سفله جهان
همچو تشنه سپس خشک و فریبنده سراب؟

گر عذاب آن بود ای خواجه کزو رنجه شوی
چون نرنجی ز جهان؟ گر نه جهان است عذاب؟

سربسر رنج و عذاب است جهان گر بهشی
مطلب رنج و عذابش چو مقری به حساب

طلب رنج سوی مرد خردمند خطاست
مشمر گرت خرد هست خطا را به صواب

تو چو خرگوش چه مشغول شده ستی به گیا
نه به سر برت عقاب است و به گرد تو کلاب؟

پند کی گیرد فرزند تو، ای خواجه، ز تو
چو رباب است به دست اندر و بر سرت خضاب؟

چون سزاوار عتابی به تن خویش تو خود
کی رسد از تو به همسایه و فرزند عتاب؟

چون نخواهی تو ز من پند مرا پند مده
بسته انگار مرا با تو بدین کار حساب

در خور قول نکو باید کردنت عمل
تو ز گفتار عقابی و به کردار ذباب

قول چون روی برد زیر نقاب، ای بخرد
به عمل باید از این روی گشادنت نقاب

سیم و سیماب به دیدار تو از دور یکی است
به عمل گشت جدا نقرهٔ سیم از سیماب

قول را نیست ثوابی چو عمل نیست برو
ایزد از بهر عمل کرد تو را وعده ثواب

عملت کو؟ به عمل فخر کن ایرا که خدای
با تو از بهر عمل کرد به آیات خطاب

گرچه صعب است عمل، از قبل بوی بهشت
جمله آسان شود، ای پور پدر، بر تو صعاب

چون نباشدت عمل راه نیابی سوی علم
نکند مرد سواری چو نباشدش رکاب

جز به علمی نرهد مردم از این بند عظیم
کان نهفته است به تنزیل درون زیر حجاب

چون ندانی ره تاویل به علمش نرسی
ورچه یکیست میان من و تو حکم کتاب

نه سوی راه سداب است ره لالهٔ لعل
گرچه زان آب خورد لاله که خورده است سداب

علم را جز که عمل بند ندیده است حکیم
علم را کس نتواند که ببندد به طناب

قول چون یار عمل گشت مباش ایچ به غم
مرد چون گشت شناور نشکوهد ز غماب

کس به دانش نرسد جز که ز نادانی ازانک
نبود جز که تف و دود به آغاز سحاب

پارهٔ خون بود اول که شود نافهٔ مشک
قطرهٔ آب بود اول لولوی خوشاب

همچو لولو کند، ای پور، تو را علم و عمل
ره باب تو همین است برو بر ره باب

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱

از گردش گیتی گله روا نیست
هر چند که نیکیش را بقا نیست

خوشتر ز بقا چیز نیست ایرا
ما را ز جهان جز بقا هوا نیست

چون تو ز جهان یافتی بقا را
چون کز تو جهان در خور ثنا نیست؟

گیتی به مثل مادر است، مادر
از مرد سزاوار ناسزا نیست

جانت اثر است از خدای باقی
ناچیز شدن مر تورا روا نیست

فانی نشود هر چه کان بقا یافت
زیرا که بقا علت فنا نیست

ترسیدن مردم ز مرگ دردی است
کان را به جز از علم دین دوا نیست

نزدیک خرد گوهر بقا را
از دانش به هیچ کیمیا نیست

الفنج گه دانش این سرای است
اینجا بطلب هر چه مر تو را نیست

زین بند چو گشتی رها ازان پس
مر کوشش والفنج را رجا نیست

گویند قدیم است چرخ و او را
آغاز نبوده است و انتها نیست

ای مرد خرد بر فنای عالم
از گشتن او راست تر گوا نیست

چون نیست بقا اندرو تو را چه
گر هست مر او را فنا و یا نیست؟

این گردش هموار چرخ ما را
گوید همی «این خانهٔ شما نیست

این پیر چو این هست، پس چه گوئی
زین بهتر و برتر دگر چرا نیست؟

این جای فنا همچو آسیایی است
آن دیگر بی شک چو آسیا نیست

بپسیچ مر آن معدن بقا را
کاین جای فنا را بسی وفا نیست

داروی بدی و خطاست توبه
آن کیست که او را بد و خطا نیست؟

روزی است مر این خلق را که آن روز
روز حسد و حیلت و دها نیست

آن روز یکی عادل است قاضی
کو را به جز از راستی قضا نیست

نیکی بدهدمان جزای نیکی
بد را سوی او جز بدی جزا نیست

آن روز دو راه است مردمان را
هرچند که شان حد و منتها نیست

یک راه همه نعمت است و راحت
یک راه به جز شدت و عنا نیست

من روز قضا مر تو را هم امروز
بنمایم اگر در دلت عما نیست

بنگر که مر آن را خز است بستر
وین را بمثل زیر بوریا نیست

وان را که بر آخر ده اسپ تازی است
در پای برادرش لالکا نیست

مسعود همه بر حریر غلطد
بر پشت سعید از نمد قبا نیست

آن روز هم اینجا تو را نمودم
هر چند مر آن را برین بنا نیست

مر چشم خرد را، ز علم بهتر،
این پور پدر، هیچ توتیا نیست

گر بر دل تو عقل پادشاه است
مهتر ز تو در خلق پادشا نیست

ایزد بفزایاد عقل و هوشت
زین طیره مشو کاین سخن جفانیست

دنیا بفریبد به مکر و دستان
آن را که به دستش خرد عصا نیست

چون دین و خرد هستمان چه باک است
گر ملکت دنیا به دست ما نیست؟

شرم از اثر عقل و اصل دین است
دین نیست تو را گر تو را حیا نیست

بفروش جهان را به دین که او را
از دین و ز پرهیز به بها نیست

ای گشته رهی شاه را، سوی من
گردنت هنوز از هوا رها نیست

ای کام دلت دام کرده دین را
هش دار که این راه انبیا نیست

نعلین و ردای تو دام دیو است
نزدیک من آن نعل یا ردا نیست

گر نیست به تقدیر جانت خرسند
با هوش و خرد جانت آشنا نیست

ما را به قضا چون کنی تو خرسند
چون خود به قضا مر تو را رضا نیست؟

این آرزو، ای خواجه، اژدهائی است
بدخو که ازین بتر اژدها نیست

ایزد برهانادت از بلاهاش
به زین سوی من مر تو را دعا نیست

من مانده به یمگان درون ازانم
کاندر دل من شبهت و ریا نیست

آهوی محالات و آرزو را
اندر دل من معدن چرا نیست

ای خواجه ریا ضد پارسائی است
آن را که ریا هست پارسا نیست

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲

مر چرخ را ضرر نیست وز گردشش خبر نیست
عالم یکی درختی است که ش جز بشر ثمر نیست

حصنی قوی است کورا دیوار هست و در نیست
بازی است که ش تذروان جز جنس جانور نیست

چون گربه جز که فرزند چیزی دگرش خور نیست
آن راست نیکبختی کو را چنین پدر نیست

زین بد پدر کسی را درخورد جز حذر نیست
زیرا ز بی فایی شکرش بی حجر نیست

جز غدر و مکر او را چیزی دگر هنر نیست
دستان و بند او را اندازه نی و مر نیست

جز صبر تیر او را اندر جهان سپر نیست
مرغی است صبر کو را جز خیر بال و پر نیست

وان مرغ را به جز غم خور دانهٔ دگر نیست
بر خیز و پای او گیرگر هست رو وگر نیست

تا بگذرد زمانه که ش کار جز گذر نیست
ابر زمانه را جز غدر و جفا مطر نیست

مر دود آتشش را جز مکر و شر شرر نیست
شاهی است کش جز آفات نه خیل و نه حشر نیست

وز خلق لشکرش جز بی دین و بد گهر نیست
اوباش و خیل او را بر اهل دین ظفر نیست

بی دین خر است بی شک ورچه به چهره خر نیست
بی دین درخت مردم بید است بارور نیست

داند خرد که مردم این صورت بشر نیست
بل جز که داد و دانش بر شخص مرد سر نیست

گرگ است نیست مردم آن کس که دادگر نیست
برتر ز داد و دانش اندر جهان اثر نیست

بهتر ز بار حکمت بر شاخ نفس بر نیست
خوشتر ز قول دانا زی عاقلان شکر نیست

بگریز از انکه فخرش جز اسپ و سیم و زر نیست
ورچه سرو ندارد تودان که جز بقر نیست

هر چند هست بد مار از مرد بد بتر نیست
با فعل بد منافق جز مار کور و کر نیست

ور نیست بد منافق پس آب تیره تر نیست
از مردمی برون است هر کو نکوسیر نیست

بهتر ز دین بهی نیست بتر ز کفر شر نیست
دانش گزین که دانش آبی که ش کدر نیست

آبی که جز دل و جان آن آب را ثمر نیست
جز بر کنار این آب یاقوت بر شجر نیست

چون برگ او به زینت دیبای شوشتر نیست
آهنگ این شجر کن گر سرت پر بطر نیست

کز بادیهٔ جهالت جز سوی او مفر نیست
زیرا که جاهلان را جز در سقر مقر نیست

نیکوسمر شو ایرا مردم به جز سمر نیست
آن را که در دماغش مر دیو را ممر نیست

بر حجت خراسان جز پند مشتهر نیست
وین شعر من مراو را جز پند و زیب و فر نیست

این بس بصر دلش را گر در دلش بصر نیست
زیرا که جز معانی بر قول او صور نیست

بر جامهٔ سخنهاش جز معنی آستر نیست
چون پندهاش پندی جز در قران مگر نیست

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸

جز جفا با اهل دانش مر فلک را کار نیست
زانکه دانا را سوی نادان بسی مقدار نیست

بد به سوی بد گراید نیک با نیک آرمد
این مر آن را جفت نی و آن مر این را یار نیست

مرد دانا بدرشید و چرخ نادان بد کنش
نزد یکدیگر هگرز این هر دو را بازار نیست

نیک را بد دارد و بد را نکو از بهر آنک
بر ستارهٔ سعدو نحس اندر فلک مسمار نیست

نیست هشیار این فلک، رنجه بدین گشتم ازو
رنج بیند هوشیار از مرد کو هشیار نیست

نیک و بد بنیوش و بر سنجش به معیار خرد
کز خرد برتر بدو جهان سوی من معیار نیست

مشک با نادان مبوی و خمر نادانان مخور
کاندر این عالم ز جاهل صعبتر خمار نیست

مردمی ورز و هگرز آزار آزاده مجوی
مردم آن را دان کزو آزاده را آزار نیست

این جهان راه است و ما راهی و مرکب خوی ماست
رنجه گردد هر که از ما مرکبش رهوار نیست

این جهان را سفله دان، بسیار او اندک شمر
گرچه بسیار است دادهٔ سفله آن بسیار نیست

هر چه داد امروز فردا باز خواهد بی گمان
گر نخواهی رنج تن با چیز اویت کار نیست

از درخت باردارش باز نشناسی ز دور
چون فراز آئی بدو در زیر برگش بار نیست

آنکه طرار است زر و سیم برد و، این جهان
عمر برد و، پس چنین جای دگر طرار نیست

عمر تو زر است سرخ و مشک او خاک است خشک
زر به نرخ خاک دادن کار زیرک سار نیست

مار خفته است این جهان زو بگذر و با او مشو
تا نیازارد تو را این مار چون بیدار نیست

آنچه دانا گوید آن را لفظ و معنی تار و پود
و آنچه نادان گوید آن را هیچ پود و تار نیست

دام داران را بدان و دور باش از دامشان
صید نادانان شدن سوی خرد جز عار نیست

زانکه دین را دام سازد بیشتر پرهیز کن
زانکه سوی او چو آمد صید را زنهار نیست

گاه گوید زین بباید خورد کاین پاک است و خوش
گاه گوید نی نشاید خورد کاین کشتار نیست

ور بری زی او به رشوت اژدهای هفت سر
گوید این فربی یکی ماهی است والله مار نیست

حیلت و مکر است فقه و علم او و، سوی او
نیست دانا هر که او محتال یا مکار نیست

گرش غول شهر گوئی جای این گفتار هست
ورش دیو دهر خوانی جای استغفار نیست

علم خورد و برد و کردن در خور گاو و خر است
سوی دانا این چنین بیهوده ها را بار نیست

چون نجوئی که ت خدا از بهر چه موجود کرد
گر مرو را با تو شغلی کردنی ناچار نیست؟

آنچه او خود کرده باشد باز چون ویران کند؟
خوب کرده زشت کردن کار معنی دار نیست

نیکی از تو چون پذیرد چون نخواهد بد ز تو؟
کز بد و نیک تو او را رنج نی و بار نیست

بیم زخم و دار چون از جملهٔ حیوان تو راست؟
چونکه دیگر جانور را بیم زخم و دار نیست؟

چون کند سی ساله عاصی را عذاب جاودان؟
این چنین حکم و قضای حاکم دادار نیست

گر همی گوید که یک بد را بدی یکی دهم
باز چون گوید که هرگز بد کنش رستار نیست؟

چون نجوئی حکمت اندر گزدمان و مار صعب
وین درختانی که بار و برگشان جز خار نیست؟

گرچه اندک، بی گمان حکمت بود صنع حکیم،
لیکن آن بیندش کو را پیش دل دیوار نیست

خشم گیری جنگ جوئی چون بمانی از جواب
خشم یک سو نه سخن گستر که شهر آوار نیست

راه بنمایم تو را گر کبر بندازی ز دل
جاهلان را پیش دانا جای استکبار نیست

همچنان کاندر گزارش کردن فرقان به خلق
هیچ کس انباز و یار احمد مختار نیست

همچنان در قهر جباران به تیغ ذوالفقار
هیچ کس انباز و یار حیدر کرار نیست

اصل اسلام این دو چیز آمد قران و ذوالفقار
نه مسلمان و نه مشرک را درین پیکار نیست

همچنان کاندر سخن جز قول احمد نور نیست
تیز تیغی جز که تیغ میر حیدر نار نیست

احمد مختار شمس و حیدر کرار نور
آن بی این موجود نی و این بی آن انوار نیست

هر که نور آفتاب دین جدا گشته است ازو
روزهای او همیشه جز شبان تار نیست

چشم سر بی آفتاب آسمان بی کار گشت
چشم دل بی آفتاب دین چرا بی کار نیست؟

بر سر گنجی که یزدان در دل احمد نهاد
جز علی گنجور نی و جز علی بندار نیست

وانکه یزدان بر زبان او گشاید قفل علم
جز علی المرتضی اندر جهان دیار نیست

بحر لل بی خطر با طبع او، از بهر آنک
چون بنان او به قیمت لولو شهوار نیست

ای خداوند حسام دشمن او بار از جهان
جز زبان حجت تو ابر گوهر بار نیست

عروهالوثقی حقیقت عهد فرزندان توست
شیفته است آن کس که او در عهدشان بستار نیست

من رهی را جز زبانی همچو تیغ تیز تو
با عدوی خاندانت هیچ زین افزار نیست

زخم من بر جان خود پیش تو آرد روز حشر
هرگز آن گمره کزو بیدارم او بیدار نیست

سوی یزدان منکر است آنکو به تو معروف نیست
جز به انکار توام معروف را انکار نیست

ناصبی را چشم کور است و تو خورشید منیر
زین قبل مر چشم کورش را به تو دیدار نیست

نیست مردم ناصبی نزدیک من لا بل خر است
طبع او خروار هست ار صورتش خروار نیست

مایهٔ بری تو و ابرار اولاد تواند
بر چون یابد کسی کو شیعت ابرار نیست

دشمنان تو همه بیمار و بنده تن درست
دورتر باید ز بیمار آنکه او بیمار نیست

من رهی را از جفای دشمن اولاد تو
خوابگاه و جای خور جز غار یا کهسار نیست

هر کسی را هست تیماری ز دنیا و مرا
جز ز بهر طاعت اولاد تو تیمار نیست

من رهی را جز به خشنودی ی تو و اولاد تو
روز محشر هیچ امید رحمت جبار نیست

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱

جهانا چون دگر شد حال و سانت؟
دگر گشتی چو دیگر شد زمانت!

زمانت نیست چیزی جز که حالت
چرا حالت شده است از دشمنانت؟

چو رخسار شمن پرگرد و زردست
همان چون بت ستانی بوستانت

عروسی پرنگار و نقش بودی
رخ از گلنار و از لاله دهانت

پر از چین زلف و، رخ پر نور گفتی
نشینندی مشاطه چینیانت

به چشمت کرد بدچشمی، همانا
ز چشم بد دگر شد حال و سانت

نشاند از حله ها بی بهر مهرت
بشست از نقش ها باد خزانت

ز رومت کاروان آورد نوروز
ز فنصور آرد اکنون مهرگانت

ازین بر سودی و زان بر زیانی
برابر گشت سودت یا زیانت

ردای پرنیان گر می بدری
چرا منسوخ کردی پرنیانت؟

چو آتش خانه گر پرنور شد باز
کجا شد زندت و آن زند خوانت؟

هزیمت شد همانا خیل بلبل
ز بیم زنگیان بی زبانت

مرا از خواب نوشین دوش بجهاند
سحرگاهان یکی زین زنگیانت

اگر هیچم سوی تو حرمتی هست
یکی خاموش کن او را، به جانت

اگر مهمان توست این ناخوش آواز
مرا فریادرس زین میهمانت

چه گویمت، ای رسول هجر؟ گویم
«فغان ما را از این ناخوش فغانت

مرا از خان و مان بانگ تو افگند
که ویران باد یکسر خان و مانت

سیه کرد و گران روز غریبان
سیاهی ی روی و آواز گرانت

به رفتن همچو بندی لنگ ازانی
که بند ایزدی بسته است رانت

نشان مدبریت این بس که هرگز
چو عباسی نشوئی طیلسانت

نجوئی جز فساد و شر، ازیرا
همیشه گرگ باشد میزبانت

ز من بگسل به فضل این آشنائی
نه بر من پاسبان کرد آسمانت

به تو در خیر و شری نیست بسته
ولیکن فال دارند این و آنت»

به بانگ بی گنه زاغ، ای برادر،
مگردان رنجه این خیره روانت

که بر تو دم شمرده است و ببسته
خدای کردگار غیب دانت

چو دادی باز دمهای شمرده
ندارد سود ازان پس آب و نانت

همه وام جهان بوده است بر تو
تن و اسباب و عمر و سو زیانت

گر او را وامها می باز خواهند
چرا چون زعفران گشت ارغوانت؟

تو را اندر جهان رستنی خواند
از ارکان کردگار کامرانت

زمانی اندرو می خاک خوردی
نبود آگه کس از نام و نشانت

گهی بدرود خوشه ت ورزگاری
گهی بشکست شاخی باغبانت

وزانجا در جهان مردمت خواند
ز راه مام و باب مهربانت

به دل داد از شکوفه و برگ و میوه
عم و خال و تبار و دودمانت

درخت دینی و شاید که اکنون
گهر بارد زبان در فشانت

وزان پس که ت کدیور پاسبان بود
رسول مصطفی شد پاسبانت

اگر سوی تو بودی اختیارت
نگشتی هرگز این اندر گمانت

کنون سوی تو کردند اختیارت
از آن سو کش که می خواهی عنانت

یکی فرخنده گل گشتی که اکنون
همی فردوس شاید گلستانت

یکی میشی که اکنون می نشاید
مگر موسی پیغمبر شبانت

جهان رستنی گر نیک بودت
به آمد زان، جهان مردمانت

در این فانی اگر نیکی گزینی
از این فانی به آید جاودانت

اگر بر آسمان می رفت خواهی
از ایمان کن وز احسان نردبانت

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲

ای خردمند نگه کن که جهان برگذر است
چشم بیناست همانا اگرت گوش کر است

نه همی بینی کاین چرخ کبود از بر ما
بسی از مرغ سبک پرتر و پرنده تر است؟

چون نبینی که یکی زاغ و یکی باز سپید
اندر این گنبد گردنده پس یکدگر است؟

چون به مردم شود این عالم آباد خراب
چون ندانی که دل عالم جسم بشر است؟

از که پرسی به جز از دل تو بد و نیک جسد
چون همی دانی کو معدن علم و فکر است؟

از که پرسند جز از مردم نیک و بد دهر
چون بر این قافلگی مردم سالار و سر است؟

ای خردمند اگر مستان آگاه نیند
تو از این جای حذر گیر که جای حذر است

به خرد خویشتن از آتش و اغلال بخر
تو خرد ورز وگر بیشتر از خلق خر است

مرد دانسته به جان علم و خرد را بخرد
گر چه این خر رمه از علم و خرد بی خبر است

به خرد گوهر گردد که جهان چون دریاست
به خرد میوه شود خوش که جهان چون شجر است

نشود غره به بسیاری جهال جهان
که بسی سنگ به دریا در بیش از گهر است

گر همی نادان را حشمت بیند سوی شاه
سوی یزدان دانا محتشم و با خطر است

هر دو برگ و بر بر اصل درختند ولیک
بر سزای بشر و برگ سزای بقر است

جز خردمند مدان عالم را تخم و بری
همه خار و خس دان هر چه به جز تخم و بر است

بید مانند ترنج است ز دیدار به برگ
نیست در برگ سخن بلکه سخن در ثمر است

نبود مردم جز عاقل و، بی دانش مرد
نبود مردم، هرچند که مردم صور است

آن بصیر است که حق بصر اندر دل اوست
نه بصیر است کسی کش به سر اندر بصر است

نپرد بر فلک و بر سر دریا نرود
جز که هشیار کسی کز خردش پاو پر است

گر تو از هوش و خرد یافته ای پا و پری
پس خبر گوی مر از آنچه برون زین اکر است

گرد این گنبد گردنده چه چیز است محیط
نرم چون باد و یا سخت چو خاک و حجر است

اگر آن سخت بود سوده شود چرخ برو
پس دلیل است که آن چیز ازو نرم تر است

پس چو نرم است جسد باشد و آنچ او جسد است
بی نهایت نبود کاین سخنی مشتهر است

پس چه گوئی که از آن نرم جسد برتر چیست؟
نیک بنگر که نه این کار کسی بدنگر است

چرخ را زیر و زبر نیست سوی اهل خرد
آنچ ازو زیر تو آمد دگری را زبر است

ور چنین است چه گوئی که خدا از بر ماست؟
سخنت سوی خردمند محال و هدر است

وانچه او را زبر و زیر بود جسم بود
نتوان گفت که خالق را زیر و زبر است

گشتن حال و سخن گفتن باواز و حروف
زبر و زیر همه جمله به زیر قمر است

نظر تیره در این راه نداند سرخویش
ور چه رهبر به سوی عالم عقلی نظر است

زین سخن مگذر و این کار به خواری مگذار
گر خرد را به دل و جان تو بر، ره گذر است

و گرت رغبت باشد که در آئی زین در
بشنو از من سخنی کاین سخنی مختصر است

سوی آن باید رفتنت که از امر خدای
بر خزینهٔ خرد و علم خداوند در است

آنکه زی دانا دریای خرد خاطر اوست
اوست دریا و دگر یکسره عالم شمر است

آنکه زی اهل خرد دوستی عترت او،
با کریمی ی نسبش، تا به قیامت اثر است

گر بترسی همی از آتش دوزخ بگریز
سوی پیمانش، که پیمانش از آتش سپر است

هنر و فضل و خرد در سیر اوست همه
همچو او کیست که فضل و هنر او را سیر است؟

قیمتی گردی اگر فضل و هنر گیری ازو
قیمت مرد ندانی که به فضل و هنر است؟

هر خردمند بداند که بدین حال و صفت
باب علم نبی و باب شبیر و شبر است

وگرت رهبر باید به سوی سیرت او
زی ره و سیرت اویت پسرش راهبر است

روی یزدان جهاندار و خداوند زمان
که ز تایید خدائی به درش بر حشر است

رایت شاهان را صورت شیر است و پلنگ
بر سر رایت او سورت فتح و ظفر است

او به قصر اندر آسوده و از خالق خلق
نصر و تایید سوی حضرت او بر سفر است

ذوالفقار آنکه به دست پدرش بود کنون
به کف اوست ازیرا پسر آن پدر است

نرسد جز ز کفش خیر و سعادت به جهان
کف اوشاید بودن که جهان را جگراست

فخر بر عالم ارواح و بر ارواح کند
آنکه در عالم اجسام چنینش پسر است

ای خداوندی که ت نیست در آفاق نظیر
رحمت و فضل تو زی حجت تو منتظر است

گر چه کامش ز غم و حسرت خشک است زبانش
به مدیج پدر و جدت و مدح تو تر است

خار و سنگ درهٔ یمگان با طاعت تو
در دماغ و دهن بنده ت عود و شکر است

تو خداوند چو خورشید به عالم سمری
همچنین بندهٔ زارت به خراسان سمر است

سوی من نحس زمان هرگز ناظر نبود
تا خداوند زمان را به سوی من نظر است

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳

اگر بزرگی و جاه و جلال در درم است
ز کردگار بر آن مرد کم درم ستم است

نداد داد مرا چون نداد گربه مرا
تو را از اسپ و خر و گاو و گوسفند رمه است

یکی به تیم سپنجی همی نیابد جای
تو را رواق زنقش و نگار چون ارم است

چو مه گذشت تو شادی ز بهر غلهٔ تیم
ولیکن آنکه تو را غله او دهد به غم است

همه ستاره که نحس است مر رفیق تو را
چرا تو را به سعادت رفیق و خال و عم است

کسی که داد بر این گونه خواهد از یزدان
بدان که راه دلش در سبیل داد گم است

ببین که بهرهٔ آن پادشا ز نعمت خویش
چو بهرهٔ تو ضعیف از طعام یک شکم است

نه هر چه هست مرو را همه تواند خورد
ز نان خویش تو را بهره زان او چه کم است

کسی که جوی روان است ده به باغش در
به وقت تشنه چو تو بهره زانش یک فخم است

گرت نداد حشم تو غم حشم نخوری
غم حشم همه بر جان اوست که ش حشم است

زبانت داد و دل و گوش و چشم همچو امیر
نشان عدل خدای، ای پسر، در این نعم است

کنی پسند که به چشم و گوش بنشینی
بجای آنکه خداوند ملکت عجم است

به جان خلق برآمد پدید عدل خدای
نه بر تن و درم و مال کان هم صنم است

اگر پسند نیاید تو را، بدان کاین عدل
هزار بار نکوتر ز تخت و ملک جم است

اگر نیافت خطر بی خطر مگر به درم
درست شد که خرد برتر و به از درم است

تو پادشاه تن خویشی، ای بهوش و، تو را
تمیز و خاطر و اندیشه و سخن خدم است

تو، ای پسر، ز خرد سوی میر محتشمی
اگرچه میر سوی عام خلق محتشم است

قلم سلاحت و حجت به پیش تو سپر است
خرد تو را سپه است و سخن تو را علم است

سخن رسول دل و جان توست، اگر خوب است
خبر دهد عقلا را که جانت محترم است

بهم شود به زبان برت لفظ با معنی
اگرت جان سخن گوی با خرد بهم است

تفاوت است بسی در سخن کزو به مثل
یکی مبارک نوش و یکی کشنده سم است

چو هوشیار گزاردش راحت و داروست
چو مارسای بکاردش شدت و الم است

یکی سخن که بود راست، راست چون تیر است
دگر سخن که دروغ است پر ز ثغر و خم است

چو برق روشن و خوب است در سخن معنی
برون ز معنی دیگر بخار و تار و تم است

تمیز و فکرت و عقل است کیمیای سخن
چو کیمیا نبود اصل او ز باد و دم است

زبان و کام سخن را دو آلت اند از اصل
چنانکه آلت دستان لحن زیر و بم است

تو را محل خدای است در سخن که همی
به تو وجود پذیرد سخن که در عدم است

ز بهر حاضر اکنون زبانت حاجب توست
ز بهر غایب فردا رسول تو قلم است

دل توزانکه سخن ماند خواهدت شاد است
دل کسی که درم ماند خواهدش دژم است

دژمش کرد درم لاجرم به آخر کار
ستوده نیست کسی کو سزای لاجرم است

دژم مباش ز کمی ی درم به دنیا در
اگر به طاعت و علمت به دین درون قدم است

متاز بر دم دنیا که گزدمش بگزدت
ز گزدمش بحذر باش کش گزنده دم است

به دین و دنیا بر خور خدای را بشناس
که سنتش همه عدل است و رحمت و کرم است

به شعر حجت پر گشت دفتر از حکمت
که خاطرش در پند است و معدن حکم است

قصیدهٔ شمارهٔ ۳

آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا
گوئی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا

در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم
صفرا همی برآید از انده به سر مرا

گویم: چرا نشانهٔ تیر زمانه کرد
چرخ بلند جاهل بیدادگر مرا

گر در کمال فضل بود مرد را خطر
چون خوار و زار کرد پس این بی خطر مرا؟

گر بر قیاس فضل بگشتی مدار چرخ
جز بر مقر ماه نبودی مقر مرا

نی نی که چرخ و دهر ندانند قدر فضل
این گفته بود گاه جوانی پدر مرا

«دانش به از ضیاع و به از جاه و مال و ملک
این خاطر خطیر چنین گفت مر مرا

با خاطر منور روشنتر از قمر
ناید به کار هیچ مقر قمر مرا

با لشکر زمانه و با تیغ تیز دهر
دین و خرد بس است سپاه و سپر مرا

گر من اسیر مال شوم همچو این و آن
اندر شکم چه باید زهره و جگر مرا

اندیشه مر مرا شجر خوب برور است
پرهیز و علم ریزد ازو برگ و بر مرا

گر بایدت همی که ببینی مرا تمام
چون عاقلان به چشم بصیرت نگر مرا

منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن
زین چرخ پرستاره فزون است اثر مرا

هر چند مسکنم به زمین است، روز و شب
بر چرخ هفتم است مجال سفر مرا

گیتی سرای رهگذران است ای پسر
زین بهتر است نیز یکی مستقر مرا

از هر چه حاجت است بدو بنده را، خدای
کرده است بی نیاز در این رهگذر مرا

شکر آن خدای را که سوی علم و دین خود
ره داد و سوی رحمت بگشاد در مرا

اندر جهان به دوستی خاندان حق
چون آفتاب کرد چنین مشتهر مرا

وز دیدن و شنیدن دانش یله نکرد
چون دشمنان خویش به دل کور و کر مرا

گر من در این سرای نبینم در آن سرای
امروز جای خویش، چه باید بصر مرا؟

ای ناکس و نفایه تن من در این جهان
همسایه ای نبود کس از تو بتر مرا

من دوستدار خویش گمان بردمت همی
جز تو نبود یار به بحر و به بر مرا

بر من تو کینه ور شدی و دام ساختی
وز دام تو نبود اثر نه خبر مرا

تا مر مرا تو غافل و ایمن بیافتی
از مکر و غدر خویش گرفتی سخر مرا

گر رحمت خدای نبودی و فضل او
افگنده بود مکر تو در جوی و جر مرا

اکنون که شد درست که تو دشمن منی
نیز از دو دست تو نگوارد شکر مرا

خواب و خور است کار توای بی خرد جسد
لیکن خرد به است ز خواب و ز خور مرا

کار خر است سوی خردمند خواب و خور
ننگ است ننگ با خرد از کار خر مرا

من با تو ای جسد ننشینم در این سرای
کایزد همی بخواند به جای دگر مرا

آنجا هنر به کار و فضایل، نه خواب و خور
پس خواب و خور تو را و خرد با هنر مرا

چون پیش من خلایق رفتند بی شمار
گرچه دراز مانم رفته شمر مرا

روزی به پر طاعت از این گنبد بلند
بیرون پریده گیر چون مرغ بپر مرا

هرکس همی حذر ز قضا و قدر کند
وین هر دو رهبرند قضا و قدر مرا

نام قضا خرد کن و نام قدر سخن
یاد است این سخن ز یکی نامور مرا

واکنون که عقل و نفس سخن گوی خود منم
از خویشتن چه باید کردن حذر مرا؟

ای گشته خوش دلت ز قضا و قدر به نام
چون خویشتن ستور گمانی مبر مرا

قول رسول حق چو درختی است بارور
برگش تو را که گاو توئی و ثمر مرا

چون برگ خوار گشتی اگر گاو نیستی؟
انصاف ده، مگوی جفا و مخور مرا

ای آنکه دین تو بخریدم به جان خویش
از جور این گروه خران بازخر مرا

دانم که نیست جز که به سوی توای خدا
روز حساب و حشر مفر و وزر مرا

گر جز رضای توست غرض مر مرا ز عمر
بر چیزها مده به دو عالم ظفر مرا

واندر رضای خویش تو، یارب، به دو جهان
از خاندان حق مکن زاستر مرا

همچون پدر به حق تو سخن گوی و زهد ورز
زیرا که نیست کار جز این ای پسر مرا

گوئی که حجتی تو و نالی به راه من
از نال خشک خیره چه بندی کمر مرا

قصیدهٔ شمارهٔ ۴

سلام کن ز من ای باد مر خراسان را
مر اهل فضل و خرد را نه عام نادان را

خبر بیاور ازیشان به من چو داده بوی
ز حال من به حقیقت خبر مر ایشان را

بگویشان که جهان سر و من چو چنبر کرد
به مکر خویش و، خود این است کار گیهان را

نگر که تان نکند غره عهد و پیمانش
که او وفا نکند هیچ عهد و پیمان را

فلان اگر به شک است اندر آنچه خواهد کرد
جهان بدو، بنگر، گو، به چشم بهمان را

ازین همه بستاند به جمله هر چه ش داد
چنانکه بازستد هرچه داده بود آن را

از آنکه در دهنش این زمان نهد پستان
دگر زمان بستاند به قهر پستان را

نگه کنید که در دست این و آن چو خراس
به چند گونه بدیدید مر خراسان را

به ملک ترک چرا غره اید؟ یاد کنید
جلال و عزت محمود زاولستان را

کجاست آنکه فریغونیان زهیبت او
ز دست خویش بدادند گوزگانان را؟

چو هند را به سم اسپ ترک ویران کرد
به پای پیلان بسپرد خاک ختلان را

کسی چنو به جهان دیگری نداد نشان
همی به سندان اندر نشاند پیکان را

چو سیستان ز خلف، ری زرازیان، بستد
وز اوج کیوان سر برفراشت ایوان را

فریفته شده می گشت در جهان و، بلی
چنو فریفته بود این جهان فراوان را

شما فریفتگان پیش او همی گفتید
«هزار سال فزون باد عمر سلطان را

به فر دولت او هر که قصد سندان کرد
به زیر دندان چون موم یافت سندان را

پریر قبلهٔ احرار زاولستان بود
چنانکه کعبه است امروز اهل ایمان را

کجاست اکنون آن فر و آن جلالت و جاه
که زیر خویش همی دید برج سرطان را؟

بریخت چنگش و فرسوده گشت دندانش
چو تیز کرد برو مرگ چنگ و دندان را

بسی که خندان کرده است چرخ گریان را
بسی که گریان کرده است نیز خندان را

قرار چشم چه داری به زیر چرخ؟ چو نیست
قرار هیچ به یک حال چرخ گردان را

کناره گیر ازو کاین سوار تازان است
کسی کنار نگیرد سوار تازان را

بترس سخت ز سختی چو کاری آسان شد
که چرخ زود کند سخت کار آسان را

برون کند چو درآید به خشم گشت زمان
ز قصر قیصر را و زخان و مان خان را

بر آسمان ز کسوف سیه رهایش نیست
مر آفتاب درفشان و ماه تابان را

میانه کار بباش، ای پسر، کمال مجوی
که مه تمام نشد جز ز بهر نقصان را

ز بهر حال نکو خویشتن هلاک مکن
به در و مرجان مفروش خیره مر جان را

نگاه کن که به حیلت همی هلاک کنند
ز بهر پر نکو طاوسان پران را

اگر شراب جهان خلق را چو مستان کرد
توشان رها کن چون هشیار مستان را

نگاه کن که چو فرمان دیو ظاهر شد
نماند فرمان در خلق خویش یزدان را

به قول بندهٔ یزدان قادرند ولیک
به اعتقاد همه امتند شیطان را

بگویشان که شما به اعتقاد دیوانید
که دیو خواند خوش آید همیشه دیوان را

چو مست خفت به بالینش بر تو، ای هشیار،
مزن گزافه به انگشت خویش پنگان را

زیان نبود و نباشد ازو چنانکه نبود
زیان ز معصیت دیو مر سلیمان را

تو را تن تو چو بند است و این جهان زندان
مقر خویش مپندار بند و زندان را

ز علم و طاعت جانت ضعیف و عریان است
به علم کوش و بپوش این ضعیف عریان را

به فعل بندهٔ یزدان نه ای به نامی تو
خدای را تو چنانی که لاله نعمان را

به آشکاره تن اندر که کرد جان پنهان؟
به پیش او دار این آشکار و پنهان را

خدای با تو بدین صنع نیک احسان کرد
به قول و فعل تو بگزار شکر احسان را

جهان زمین و سخن تخم و جانت دهقان است
به کشت باید مشغول بود دهقان را

چرا کنون که بهار است جهد آن نکنی
که تا یکی به کف آری مگر ز مستان را

من این سخن که بگفتم تو را نکومثل است
مثل بسنده بود هوشیار مردان را

دل تو نامهٔ عقل و سخنت عنوان است
بکوش سخت و نکو کن ز نامه عنوان را

تو را خدای ز بهر بقا پدید آورد
تو را و خاک و هوا و نبات و حیوان را

نگاه کن که بقا را چگونه می کوشد
به خردگی منگر دانهٔ سپندان را

بقا به علم خدا اندر است و، فرقان است
سرای علم و، کلید و درست فرقان را

اگر به علم و بقا هیچ حاجت است تورا
سوی درش بشتاب و بجوی دربان را

در سرای نه چوب است بلکه دانایی است
که بنده نیست ازو به خدای سبحان را

به جد او و بدو جمله باز یابد گشت
به روز حشر همه مومن و مسلمان را

مرا رسول رسول خدای فرمان داد
به مومنان که بدانند قدر فرمان را

کنون که دیو خراسان به جمله ویران کرد
ازو چگونه ستانم زمین ویران را

چو خلق جمله به بازار جهل رفته ستند
همی ز بیم نیارم گشاد دکان را

مرا به دل ز خراسان زمین یمگان است
کسی چرا طلبد مر مرا و یمگان را

ز عمر بهره همین است مر مرا که به شعر
به رشته می کنم این زر و در و مرجان را

قصیدهٔ شمارهٔ ۶

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را
برون کن ز سر باد و خیره سری را

بری دان از افعال چرخ برین را
نشاید ز دانا نکوهش بری را

همی تا کند پیشه، عادت همی کن
جهان مر جفا را، تو مر صابری را

هم امروز از پشت بارت بیفگن
میفگن به فردا مر این داوری را

چو تو خود کنی اختر خویش را بد
مدار از فلک چشم نیک اختری را

به چهره شدن چون پری کی توانی؟
به افعال ماننده شو مر پری را

بدیدی به نوروز گشته به صحرا
به عیوق ماننده لالهٔ طری را

اگر لاله پر نور شد چون ستاره
چرا زو نپذرفت صورت گری را؟

تو با هوش و رای از نکو محضران چون
همی برنگیری نکو محضری را؟

نگه کن که ماند همی نرگس نو
ز بس سیم و زر تاج اسکندری را

درخت ترنج از بر و برگ رنگین
حکایت کند کلهٔ قیصری را

سپیدار مانده است بی هیچ چیزی
ازیرا که بگزید او کم بری را

اگر تو از آموختن سر بتابی
نجوید سر تو همی سروری را

بسوزند چوب درختان بی بر
سزا خود همین است مر بی بری را

درخت تو گر بار دانش بگیرد
به زیر آوری چرخ نیلوفری را

نگر نشمری، ای برادر، گزافه
به دانش دبیری و نه شاعری را

که این پیشه ها است نیکو نهاده
مر الفغدن نعمت ایدری را

دگرگونه راهی و علمی است دیگر
مرالفغدن راحت آن سری را

بلی این و آن هر دو نطق است لیکن
نماند همی سحر پیغمبری را

چو کبگ دری باز مرغ است لیکن
خطر نیست با باز کبگ دری را

پیمبر بدان داد مر علم حق را
که شایسته دیدش مر این مهتری را

به هارون ما داد موسی قرآن را
نبوده است دستی بران سامری را

تو را خط قید علوم است و، خاطر
چو زنجیر مر مرکب لشکری را

تو با قید بی اسپ پیش سواران
نباشی سزاوار جز چاکری را

ازین گشته ای، گر بدانی تو، بنده
شه شگنی و میر مازندری را

اگر شاعری را تو پیشه گرفتی
یکی نیز بگرفت خنیاگری را

تو برپائی آنجا که مطرب نشیند
سزد گر ببری زیان جری را

صفت چند گوئی به شمشاد و لاله
رخ چون مه و زلفک عنبری را؟

به علم و به گوهر کنی مدحت آن را
که مایه است مر جهل و بد گوهری را

به نظم اندر آری دروغی طمع را
دروغ است سرمایه مر کافری را

پسنده است با زهد عمار و بوذر
کند مدح محمود مر عنصری را؟

من آنم که در پای خوگان (خوکان) نریزم
مر این قیمتی در لفظ دری را

تو را ره نمایم که چنبر کرا کن
به سجده مر این قامت عرعری را

کسی را برد سجده دانا که یزدان
گزیده ستش از خلق مر رهبری را

کسی را که بسترد آثار عدلش
ز روی زمین صورت جائری را

امام زمانه که هرگز نرانده است
بر شیعتش سامری ساحری را

نه ریبی به جز حکمتش مردمی را
نه عیبی به جز همتش برتری را

چو با عدل در صدر خواهی نشسته
نشانده در انگشتری مشتری را

بشو زی امامی که خط پدرش است
به تعویذ خیرات مر خیبری را

ببین گرت باید که بینی به ظاهر
ازو صورت و سیرت حیدری را

نیارد نظر کرد زی نور علمش
که در دست چشم خرد ظاهری را

اگر ظاهری مردمی را بجستی
به طاعت، برون کردی از سر خری را

ولیکن بقر نیستی سوی دانا
اگر جویدی حکمت باقری را

مرا همچو خود خر همی چون شمارد؟
چه ماند همی غل مر انگشتری را؟

نبیند که پیشش همی نظم و نثرم
چو دیبا کند کاغذ دفتری را؟

بخوان هر دو دیوان من تا ببینی
یکی گشته با عنصری بحتری را

قصیدهٔ شمارهٔ ۷

ای روی داده صحبت دنیا را
شادان و برفراشته آوا را

قدت چو سرو و رویت چون دیبا
واراسته به دیبا دنیا را

شادی بدین بهار چو می بینی
چون بوستان خسرو صحرا را

برنا کند صبا به فسون اکنون
این پیر گشته صورت دنیا را

تا تو بدین فسونش به بر گیری
این گنده پیر جادوی رعنا را

وز تو به مکر و افسون برباید
این فر و زیب و زینت و سیما را

چون کودکان به خیره همی خری
زین گنده پیر لابه و شفرا را

لیکن وفا نیابی ازو فردا
امروز دید باید فردا را

دنیا به جملگی همه امروز است
فردا شمرد باید عقبا را

فردات را ببین به دل و امروز
بگشای تیز دیدهٔ بینا را

عالم قدیم نیست سوی دانا
مشنو محال دهری شیدا را

چندین هزار بوی و مزه و صورت
بردهریان بس است گوا ما را

رنگین که کرد و شیرین در خرما
خاک درشت ناخوش غبرا را؟

خرماگری ز خاک که آمخته است
این نغز پیشه دانهٔ خرما را؟

خط خط که کرد جزع یمانی را؟
بوی از کجاست عنبر سارا را؟

بنگر به چشم خاطر و چشم سر
ترکیب خویش و گنبد گردا را

گر گشته ای دبیر فرو خوانی
این خطهای خوب معما را

بررس که کردگار چرا کرده است
این گنبد مدور خضرا را

ویران همی ز بهر چه خواهد کرد
باز این بزرگ صنع مهیا را؟

چون بند کرد در تن پیدائی
این جان کار جوی نه پیدا را؟

وین جان کجا شود چو مجرد شد
وین جا گذاشت این تن رسوا را؟

چون است کار از پس چندان حرب
امروز مر سکندرو دارا را؟

بهمن کجا شده است و کجا قارن
زان پس که قهر کردند اعدا را؟

رستم چرا نخواند به روز مرگ
آن تیز پر و چنگل عنقا را؟

آنها کجا شدند و کجا اینها؟
زین بازپرس یکسره دانا را

غره مشو به زور و توانائی
کاخر ضعیفی است توانا را

برنا رسیدن از چه و چند و چون
عار است نورسیده و برنا را

نشنوده ای که چند بپرسیده است
پیغمبر خدای بحیرا را؟

والا نگشت هیچ کس و عالم
نادیده مر معلم والا را

شیرین و سرخ گشت چنان خرما
چون برگرفت سختی گرمارا

بررس به کارها به شکیبائی
زیرا که نصرت است شکیبا را

صبر است کیمیای بزرگی ها
نستود هیچ دانا صفرا را

باران به صبر پست کند، گرچه
نرم است، روزی آن که خارا را

از صبر نردبانت باید کرد
گر زیر خویش خواهی جوزا را

یاری ز صبر خواه که یاری نیست
بهتر ز صبر مر تن تنها را

«صبر از مراد نفس و هوا باید»
این بود قول عیسی شعیا را

بندهٔ مراد دل نبود مردی
مردی مگوی مرد همانا را

در کار صبر بند تو چون مردان
هم چشم و گوش را و هم اعضا را

تا زین جهان به صبر برون نائی
چون یابی آن جهان مصفا را؟

آنجات سلسبیل دهند آنگه
کاینجا پلید دانی صهبا را

صبر است عقل را به جهان همتا
بر جان نه این بزرگ دو همتا را

فضل تو چیست، بنگر، برترسا؟
از سر هوس برون کن و سودا را

تو مومنی گرفته محمد را
او کافر است گرفته مسیحا را

ایشان پیمبران و رفیقانند
چون دشمنی تو بیهده ترسا را؟

بشناس امام و مسخره را آنگه
قسیس را نکوه و چلیپا را

حجت به عقل گوی و مکن در دل
با خلق خیره جنگ و معادا را

در عقل واجب است یکی کلی
این نفس های خردهٔ اجزا را

او را بحق بندهٔ باری دان
مرجع بدوست جمله مر اینها را

او را اگر شناخته ای بی شک
دانسته ای ز مولی مولا را

توحید تو تمام بدو گردد
مر کردگار واحد یکتا را

رازی است این که راه ندانسته اند
اینجا در این بهایم غوغا را

آن را بدو بهل که همی گوید
«من دیده ام فقیه بخارا را»

کان کوردل نیارد پذرفتن
پند سوار دلدل شهبا را

حجت ز بهر شیعت حیدر گفت
این خوب و خوش قصیده غرا را

۱. قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱

ای قبهٔ گردندهٔ بی روزن خضرا
با قامت فرتوتی و با قوت برنا

فرزند توایم ای فلک، ای مادر بدمهر
ای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟

فرزند تو این تیره تن خامش خاکی است
پاکیزه خرد نیست نه این جوهر گویا

تن خانهٔ این گوهر والای شریف است
تو مادر این خانهٔ این گوهر والا

چون کار خود امروز در این خانه بسازم
مفرد بروم، خانه سپارم به تو فردا

زندان تو آمد پسرا این تن و، زندان
زیبا نشود گرچه بپوشیش به دیبا

دیبای سخن پوش به جان بر، که تو را جان
هرگز نشود ای پسر از دیبا زیبا

این بند نبینی که خداوند نهاده است
بر ما که نبیندش مگر خاطر بینا؟

در بند مدارا کن و دربند میان را
در بند مکن خیره طلب ملکت دارا

گر تو به مدارا کنی آهنگ بیابی
بهتر بسی از ملکت دارا به مدارا

به شکیب ازیرا که همی دست نیابد
بر آرزوی خویش مگر مرد شکیبا

ورت آرزوی لذت حسی بشتابد
پیش آر ز فرقان سخن آدم و حوا

آزار مگیر از کس و بر خیره میازار
کس را مگر از روی مکافات مساوا

پر کینه مباش از همگان دایم چون خار
نه نیز به یکباره زبون باش چو خرما

کز گند فتاده است به چاه اندر سرگین
وز بوی چنان سوخته شد عود مطرا

با هر کس منشین و مبر از همگان نیز
بر راه خرد رو، نه مگس باش نه عنقا

چون یار موافق نبود تنها بهتر
تنها به صد بار چو با نادان همتا

خورشید که تنهاست ازان نیست برو ننگ
بهتر ز ثریاست که هفت است ثریا

از بیشی و کمی جهان تنگ مکن دل
با دهر مدارا کن و با خلق مواسا

احوال جهان گذرنده گذرنده است
سرما ز پس گرما سرا پس ضرا

ناجسته به آن چیز که او با تو نماند
بشنو سخن خوب و مکن کار به صفرا

در خاک چه زر ماند و چه سنگ و، تو را گور
چه زیر کریجی و چه در خانهٔ خضرا

با آنکه برآورد به صنعا در غمدان
بنگر که نمانده است نه غمدان و نه صنعا

دیوی است جهان صعب و فریبنده مر او را
هشیار و خردمند نجسته است همانا

گر هیچ خرد داری و هشیاری و بیدار
چون مست مرو بر اثر او به تمنا

آبی است جهان تیره و بس ژرف، بدو در
زنهار که تیره نکنی جان مصفا

جانت به سخن پاک شود زانکه خردمند
از راه سخن بر شود از چاه به جوزا

فخرت به سخن باید ازیرا که بدو کرد
فخر آنکه نماند از پس او ناقهٔ عضبا

زنده به سخن باید گشتنت ازیراک
مرده به سخن زنده همی کرد مسیحا

پیدا به سخن باید ماندن که نمانده است
در عالم کس بی سخن پیدا، پیدا

آن به که نگوئی چو ندانی سخن ایراک
ناگفته سخن به بود از گفتهٔ رسوا

چون تیر سخن راست کن آنگاه بگویش
بیهوده مگو، چوب مپرتاب ز پهنا

نیکو به سخن شو نه بدین صورت ازیراک
والا به سخن گردد مردم نه به بالا

بادام به از بید و سپیدار به بار است
هرچند فزون کرد سپیدار درازا

بیدار چو شیداست به دیدار، ولیکن
پیدا به سخن گردد بیدار ز شیدا

دریای سخن ها سخن خوب خدای است
پر گوهر با قیمت و پر لولو لالا

شور است چو دریا به مثل صورت تنزیل
تاویل چو لولوست سوی مردم دانا

اندر بن دریاست همه گوهر و لولو
غواص طلب کن، چه دوی بر لب دریا؟

اندر بن شوراب ز بهر چه نهاده است
چندین گهر و للوء، دارندهٔ دنیا؟

از بهر پیمبر که بدین صنع ورا گفت:
«تاویل به دانا ده و تنزیل به غوغا»

غواص تو را جز گل و شورابه نداده است
زیرا که ندیده است ز تو جز که معادا

معنی طلب از ظاهر تنزیل چو مردم
خرسند مشو همچو خر از قول به آوا

قندیل فروزی به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا

قندیل میفروز بیاموز که قندیل
بیرون نبرد از دل بر جهل تو ظلما

در زهد نه ای بینا لیکن به طمع در
برخوانی در چاه به شب خط معما

گر مار نه ای دایم از بهر چرایند
مومن ز تو ناایمن و ترسان ز تو ترسا

مخرام و مشو خرم از اقبال زمانه
زیرا که نشد وقف تو این کرهٔ غبرا

آسیمه بسی کرد فلک بی خردان را
و آشفته بسی گشت بدو کار مهیا

دارا که هزاران خدم و خیل و حشم داشت
بگذاشت همه پاک و بشد خود تن تنها

بازی است رباینده زمانه که نیابند
زو خلق رها هیچ نه مولی و نه مولا

روزی است از آن پس که در آن روز نیابد
خلق از حکم عدل نه ملجا و نه منجا

آن روز بیابند همه خلق مکافات
هم ظالم و هم عادل بی هیچ محابا

آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع
پیش شهدا دست من و دامن زهرا

تا داد من از دشمن اولاد پیمبر
بدهد به تمام ایزد دادار تعالی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲

به چشم نهان بین نهان جهان را
که چشم عیان بین نبیند نهان را

نهان در جهان چیست؟ آزاده مردم
ببینی نهان را، نبینی عیان را

جهان را به آهن نشایدش بستن
به زنجیر حکمت ببند این جهان را

دو چیز است بند جهان، علم و طاعت
اگر چه گشاد است مر هر دوان را

تنت کان و، جان گوهر علم و طاعت
بدین هر دو بگمار تن را و جان را

به سان گمان بود روز جوانی
قراری نبوده است هرگز گمان را

چگونه کند با قرار آسمانت
چو خود نیست از بن قرار آسمان را

سوی آن جهان نردبان این جهان است
به سر بر شدن باید این نردبان را

در این بام گردان و بوم ساکن
ببین صنعت و حکمت غیب دان را

نگه کن که چون کرد بی هیچ حاجت
به جان سبک جفت جسم گران را!

که آویخته است اندر این سبز گنبد
مر این تیره گوی درشت کلان را؟

چه گوئی که فرساید این چرخ گردان
چو بی حد و مر بشمرد سالیان را؟

نه فرسودنی ساخته است این فلک را
نه آب روان و نه باد بزان را

ازیرا حکیم است و صنع است و حکمت
مگو این سخن جز مراهل بیان را

ازیرا سزا نیست اسرار حکمت
مر این بی فساران بی رهبران را

چه گوئی بود مستعان مستعان گر
نباشد چنین مستعین مستعان را؟

اگر اشتر و اسپ و استر نباشد
کجا قهرمانی بود قهرمان را

مکان و زمان هر دو از بهر صنع است
ازین نیست حدی زمین و زمان را

اگر گوئی این در قران نیست،گویم
همانا نکو می ندانی قران را

قران را یکی خازنی هست کایزد
حواله بدو کرد مر انس و جان را

پیمبر شبانی بدو داد از امت
به امر خدای این رمهٔ بی کران را

بر آن برگزیدهٔ خدای و پیمبر
گزیدی فلان و فلان و فلان را

معانی قران را همی زان ندانی
که طاعت نداری روان قران را

قران خوان معنی است، هان ای قران خوان
یکی میزبان کیست این شهره خوان را؟

ازین خوان خوب آن خورد نان و نعمت
که بشناسد آن مهربان میزبان را

به مردم شود آب و نان تو مردم
نبینی که سگ سگ کند آب و نان را

ازین کرد دور از خورش های آن خوان
مهین شخص آن دشمن خاندان را

چو هاروت و ماروت لب خشک از آن است
ابر شط دجله مر آن بدگمان را

اگر دوستی خاندان بایدت هم
چو ناصر به دشمن بده خان و مان را

مخور انده خان و مان چون نماند
همی خان و مان تو سلطان و خان را

ز دنیا زیانت ز دین سود کردی
اگر خوارگیری به دین سوزیان را

به خاک کسان اندری، پست منشین،
مدان خانهٔ خویش خان کسان را

یکی شایگانی بیفگن ز طاعت
که دوران برو نیست چرخ گران را

یکی رایگان حجتی گفت، بشنو
ز حجت مراین حجت رایگان را

قصیدهٔ شمارهٔ ۵

نیز نگیرد جهان شکار مرا
نیست دگر با غمانش کار مرا

دیدمش و دید مر مرا و بسی
خوردم خرماش و خست خار مرا

چون خورم اندوه او چو می بخورد
گردش این چرخ مردخوار مرا؟

چون نکنم بیش ازینش خوار که او
بر کند از پیش خویش خوار مرا؟

هر که زمن دردسر نخواهد و غم
گو به غم و دردسر مدار مرا

هر که پیاده به کار نیستمش
نیست به کار او همان سوار مرا

چند بگشت این زمانه بر سر من
گرد جهان کرد خنگ سار مرا

یار من و غمگسار بود و، کنون
غم بفزوده است غمگسار مرا

مکر تو ای روزگار پیدا شد
نیز دگر مکر پیش مار مرا

نیز نخواهد گزید اگر بهشم
زین سپس از آستینت مار مرا

من نسپندم تو را به پود کنون
چون نپسندی همی تو تار مرا

سر تو دیگر بد، آشکار دگر
سر یکی بود و آشکار مرا

یار من امروز علم و طاعت بس
شاید اگر نیستی تو یار مرا

بار نخواهم سوی کسی که کند
منت او پست زیربار مرا

شاید اگر نیست بر در ملکی
جز به در کردگار بار مرا

چون نکنم بر کسی ستم نبود
حشمت آن محتشم به کار مرا

چون نپسندم ستم ستم نکنم
پند چنین داد هوشیار مرا

ننگرم از بن به سوی حرمت کس
کاید از این زشت کار عار مرا

زمزم اگر زابها چه پاکتر است
پاکتر از زمزم است ازار مرا

خواندن فرقان و زهد و علم و عمل
مونس جانند هر چهار مرا

چشم و دل و گوش هر یکی همه شب
پند دهد با تن نزار مرا

گوش همی گوید از محال و دروغ
راه بکن سخت و استوار مرا

چشم همی گوید از حرام و حرم
بسته همی دار زینهار مرا

دل چه کند؟ گویدم همی ز هوا
سخت نگه دار مردوار مرا

عقل همی گویدم «موکل کرد
بر تن و بر جانت کردگار مرا

نیست ز بهر تو با سپاه هوا
کار مگر حرب و کارزار مرا»

سر ز کمند خرد چگونه کشم؟
فضل خرد داد بر حمار مرا

دیو همی بست بر قطار سرم
عقل برون کرد از آن قطار مرا

گرنه خرد بسندی مهارم ازو
دیو کشان کرده بد مهار مرا

غار جهان گرچه تنگ و تار شده است
عقل بسنده است یار غار مرا

هیچ مکن ای پسر ز دهر گله
زانکه ز وی شکر هست هزار مرا

هست بدو گشتم و، زبان و سخن
هر دو بدو گشت پیشکار مرا

دهر همی گویدت که «بر سفرم
تنگ مکش سخت در کنار مرا»

دهر چه چیز است؟ عمر سوی خرد
کرد به جز عمر نامدار مرا؟

عمر شد، آن مایه بود و، دانش دین
ماند ازو سود یادگار مرا

راهبری بود سوی عمر ابد
این عدوی عمر مستعار مرا

این عدوی عمر بود رهبر تا
سوی خرد داد ره گذار مرا

سنگ سیه بودم از قیاس و خرد
کرد چنین در شاهوار مرا

خار خلان بودم از مثال و، خرد
سرو سهی کرد و بختیار مرا

دل ز خرد گشت پر ز نور مرا
سر ز خرد گشت بی خمار مرا

پیش روم عقل بود تا به جهان
کرد به حکمت چنین مشار مرا

بر سر من تاج دین نهاد خرد
دین هنری کرد و بردبار مرا

از خطر آتش و عذاب ابد
دین و خرد کرد در حصار مرا

دین چو دلم پاک دید گفت «هلا
هین به دل پاک بر نگار مرا

پیش دل اندر بکن نشست گهم
وز عمل و علم کن نثار مرا»

کردم در جانش جای و نیست دریغ
این دل و جان زین بزرگوار مرا

چون نکنم جان فدای آنکه به حشر
آسان گردد بدو شمار مرا؟

لاجرم اکنون جهان شکار من است
گرچه همی دارد او شکار مرا

گرچه همی خلق را فگار کند
کرد نیارد جهان فگار مرا

جان من از روزگار برتر شد
بیم نیاید ز روزگار مرا

قصیدهٔ شمارهٔ ۸

نیکوی تو چیست و خوش چه، ای برنا؟
دیباست تو را نکو و خوش حلوا

بنگر که مر این دو را چه می داند
آن است نکو و خوش سوی دانا

حلوا نخورد چو جو بیابد خر
دیبا نبود به گاو بر زیبا

جز مردم با خرد نمی یابد
هنگام خورو بطر خوشی زینها

حلوا به خرد همی دهد لذت
قیمت به خرد همی گرد دیبا

جان را به خرد نکو چو دیبا کن
تا مرد خرد نگویدت «رعنا»

شرم است نکو بحق و، خوش دانش
هر دو خوش و خوب و در خور و همتا

دیبای دل است شرم زی عاقل
حلوای دل است علم زی والا

حورا توی ار نکو و با شرمی
گر شرمگن و نکو بود حورا

گر شرم نیایدت ز نادانی
بی شرم تر از تو کیست در دنیا

کوری تو کنون به وقت نادانی
آموختنت کند بحق بینا

تو عورت جهل را نمی بینی
آنگاه شود به چشم تو پیدا

این عورت بود آنکه پیدا شد
در طاعت دیو از آدم و حوا

ای آدمی ار تو علم ناموزی
چون مادر و چون پدر شوی رسوا

چون پست بودت قامت دانش
چون سرو چه سود مر تو را بالا؟

دانا ز تو چون چرا و چون پرسد
بالات سخن نگوید، ای برنا

شاید که ز بیم شرم و رسوائی
در جستن علم دل کنی یکتا

ناموخت خدای ما مر آدم را
چون عور برهنه گشت جز کاسما

بنگر که چه بود نیک آن اسما
منگر به دروغ عامه و غوغا

تا نام کسی نخست ناموزی
در مجمع خلق چون کنیش آوا

از نام به نامدار ره یابد
چون عاقل و تیزهش بود جویا

خرسند مشو به نام بی معنی
نامی تهی است زی خرد عنقا

این عالم مرده سوی من نام است
آن عالم زنده ذات او والا

سوی همه خیر راه بنماید
این نام رونده بر زبان ما

دو نام دگر نهاد روم و هند
این را که تو خوانیش همی خرما

بوی است نه عین و نون و با و را
نام معروف عنبر سارا

چندین عجبی ز چه پدید آمد
از خاک به زیر گنبد خضرا؟

این رستنی است و ناروان هرسو
وان بی سخن است و این سیم گویا

این زشت سپید و آن سیه نیکو
آن گنده و تلخ وین خوش و بویا

از چشمهٔ چشم و از یکی صانع
یاقوت چراست آن و این مینا؟

این جزو کهاست چونش بشناسی
بر کل دلیل گرددت اجزا

از علت بودش جهان بررس
بفگن به زبان دهریان سودا

انگار که روز آخر است امروز
زیرا که هنوز نامده است فردا

چون آخر عمر این جهان آمد
امروز، ببایدش یکی مبدا

کشتی خرد است دست در وی زن
تا غرقه نگردی اندر این دریا

گر با خردی چرا نپرهیزی
ای خواجه از این خورنده اژدرها؟

با طاعت و ترس باش همواره
تا از تو به دل حسد برد ترسا

پرهیز به طاعت و به دانش کن
بر خیره مده به جاهلان لالا

تا بسته نگیردت یکی جاهل
هر روز به سان گاوک دوشا

از طاعت و علم نردبانی کن
وانگه برشو به کوکب جوزا

زین چرخ برون، خرد همی گوید،
صحراست یکی و بی کران صحرا

زانجا همی آید اندر این گنبد
از بهر من و تو این همه نعما

هرگز نشده است خلق از این زندان
جز کز ره نردبان علم آنجا

چون جانت به علم شد بر آن معدن
سرما ز تو دور ماند و هم گرما

بپرست خدای را و تو بشناس
از با صفت و ز بی صفت تنها

وان را که فلک به امر او گردد
ایزدش مگوی خیره، ای شیدا

کان بندهٔ ایزد است و فرمان بر
مولای خدای را مدان مولا

وز راز خدای اگر نه ای آگه
بر حجت دین چرا کنی صفرا؟

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳

خداوندی که در وحدت قدیم است از همه اشیا
نه اندر وحدتش کثرت، نه محدث زین همه تنها

چه گوئی از چه او عالم پدید آورد از لولو
که نه مادت بد و صورت، نه بالا بود و نه پهنا

همی گوئی که بر معلول خود علت بود سابق
چنان چون بر عدد واحد، و یا بر کل خود اجزا

به معلولی چو یک حکم است و یک وصف آن دو عالم را
چرا چون علت سابق توانا باشد و دانا؟

هر آنچ امروز نتواند به فعل آوردن از قوت
نیاز و عجز اگر نبود ورا چه دی و چه فردا

همی گوئی زمانی بود از معلول تا علت
پس از ناچیز محض آورد موجودات را پیدا

زمانی کز فلک زاید فلک نابوده چون باشد
زمان و چیز ناموجود و ناموجود بی مبدا

اگر هیچیز را چیزی نهی قایم به ذات خود
پس آمد نفس وحدت را مضاد و مثل در آلا

و گر زین صورت هیچیز حرف و صوت می خواهی
مسلم شد که بی معلول نبود علت اسما

تقدم هست یزدان را چو بر اعداد وحدان را
زمان حاصل مکان باطل حدث لازم قدم بر جا

مکن هرگز بدو فعلی اضافت گر خرد داری
بجز ابداغ یک مبدع کلمح العین او ادنا

مگو فعلش بدان گونه که ذاتش منفعل گردد
چنان کز کمترین قصدی به گاه فعل ذات ما

مجوی از وحدت محضش برون از ذات او چیزی
که او عام است و ماهیات خاص اندر همه احیا

گر از هر بینشش بیرون کنی وصفی برو مفزا
دو باشد بی خلاف آنگه نه فرد و واحد و یکتا

اگر چه بی عدد اشیا همی بینی در این عالم
ز خاک و باد و آب و آتش و کانی و از دریا

چو هاروت ار توانستی که اینجا آئی از گردون
از اینجا هم توانی شد برون چون زهرهٔ زهرا

ز گوهر دان نه از هستی فزونی اندر این معنی
که جز یک چیز را یک چیز نبود علت انشا

خرد دان اولین موجود، زان پس نفس و جسم آنگه
نبات و گونهٔ حیوان و آنگه جانور گویا

همی هریک به خود ممکن بدو موجود ناممکن
همی هریک به خود پیدا بدو معدوم ناپیدا

چه گوئی چیست این پرده بر این سان بر هوا برده
چو در صحرای آذرگون یکی خرگاه از مینا؟

به خود جنبد همی، ور نی کسی می داردش جنبان
و یا بهر چه گردان شد بدین سان گرد این بالا؟

چو در تحدید جنبش را همی نقل مکان گوئی
و یا گردیدن از حالی به حالی دون یا والا

بیان کن حال و جایش را اگر دانی، مرا، ورنی
مپوی اندر ره حکمت به تقلید از سر عمیا

چو نه گنبد همی گوئی به برهان و قیاس، آخر
چه گوئی چیست از بیرون این نه گنبد خضرا؟

اگر بیرون خلا گوئی خطا باشد، که نتواند
بدو در صورت جسمی بدین سان گشته اندروا

وگر گوئی ملا باشد روا نبود که جسمی را
نهایت نبود و غایت به سان جوهر اعلا

چه می دارد بدین گونه معلق گوی خاکی را
میان آتش و آب و هوای تندر و نکبا؟

گر اجزای جهان جمله نهی مایل بر آن جزوی
که موقوف است چون نقطه میان شکل نه سیما

چرا پس چون هوا او را به قهر از سوی آب آرد
به ساعت باز بگریزد به سوی مولد و منشا؟

اگر ضدند اخشیجان را هر چار پیوسته
بوند از غایت وحدت برادروار در یک جا

و گر گوئی که در معنی نیند اضداد یک دیگر
تفاوت از چه شان آمد میان صورت و اسما؟

ز اول هستی خود را نکو بشناس و آنگاهی
عنان برتاب از این گردون وزین بازیچهٔ غبرا

تو اسرار الهی را کجا دانی؟ که تا در تو
بود ابلیس با آدم کشیده تیغ در هیجا

تو از معنی همان بینی که در بستان جان پرور
ز شکل و رنگ گل بیند دو چشم مرد نابینا

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴

ای کرده قال و قیل تو را شیدا
هیچ از خبر شدت به عیان پیدا؟

تا غره گشته ای به سخن هائی
کاینها خبر دهند همی زانها!

تا گوش و چشم یافته ای بنگر
تا بر شنوده هست گوا بینا

چون دو گوا گذشت بر آن دعوی
آنگاه راست گوی بود گویا

گر زی تو قول ترسا مجهول است
معروف نیست قول تو زی ترسا

او بر دوشنبه و تو بر آدینه
تو لیل قدر داری و او یلدا

بر روز فضل روز به اعراض است
از نور و ظلمت و تبش و سرما

روز و شب تو از شب و روز او
بهتر به چیست؟ خیره مکن صفرا

موسی به قول عام چهل رش بود
وز ما فزون نبود رسول ما

پس فضل فاضلان نه به اعراض است
ای مرد، نه مگر به قد و بالا

بفزای قامت خرد و حکمت
مفزای طول پیرهن و پهنا

بویات نفس باید چون عنبر
شایدت اگر جسد نبود بویا

تنها یکی سپاه بود دانا
نادانت با سپاه بود تنها

غره مشو بدانچه همی گوید
بهمان بن فلان ز فلان دانا

کز دیده بر شنوده گوا باید
ورنی همیت رنجه کند سودا

گویند عالمی است خوش و خرم
بی حد و منتهاست در و نعما

صحراش باغ و زیر نهفتش در
بر تختهاش تکیه گه حورا

آن است بی زوال سرای ما
والا و خوب و پر نعم و آلا

وین قول را گواست در این عالم
تابنده همچو مشتری از جوزا

زیرا که خاک تیره به فروردین
بر روی می نقاب کند دیبا

وز چوب خشک در فرو بارد
دری که مشک بوی کند صحرا

وین چهره های خوب که در نورش
خورشید بی نوا شود و شیدا

دانی که نیست حاضر و نه حاصل
در خاک و باد و آتش و آب اینها

بی شکی از بهشت همی آید
این دل پذیر و نادره معنی ها

وانچ او ز دور مرده کند زنده
پس زنده و طری بود و زیبا

پس جای چون بود، چو بود زنده؟
بل بر مجاز گفته شود کانجا

برگفتهٔ خدای ز کردارش
چندین گواهیت بدهند آنا

بر قول ار به جمله گوا یابی
در امهات و زاتش و در آبا

وانچ از قرانش نیست گوا عالم
رازی خدائی است نهان ز اعدا

تاویلش از خزانهٔ آن یابی
کز خلق نیست هیچ کسش همتا

فردی که نیست جز که به جد او
امید مر تو را و مرا فردا

چون و چرا ز حجت او یابد
برهان ز کل عالم، وز اجزا

چون و چرای عقل پدید آید
بی عقل نیست چون و نه نیز ایرا

ای بی خرد، چو خر زچرا هرگز
پرسیدنت ازین نبود یارا

چون و چرا عدوی توست ایرا
چون و چرا همی کندت رسوا

چون طوطیان شنوده همی گوئی
تو بربطی به گفتن بی معنا

ور بر رسم ز قولی، گوئی کاین
از خواجه امام گفت یکی برنا

پیغمبری ولیک نمی بینم
چیزیت معجزات مگر غوغا

نظمی است هر نظام پذیری را
گر خوانده ای در اول موسیقا

چون از نظام عالم نندیشی
تا چیست انتهاش و چه بد مبدا؟

خوش بوی هست آنکه همی از وی
خاک سیاه مشک شود سارا

وان چیز خوش بود به مزه کایدون
شیرین ازو شده است چنان خرما

وز مشک خاک بوی چرا گیرد؟
وز آتش آب از چه گرد گرما؟

دانش بجوی اگرت نبرد از راه
این گنده پیر شوی کش رعنا

وز بابهای علم نکو بر رس
مشتاب بی دلیل سوی دریا

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶

آن چیست یکی دختر دوشیزهٔ زیبا
از بوی و مزه چون شکر و عنبر سارا

زو بوسه بیابی اگر او را بزنی کارد
هر چند تو با کارد بوی آن تن تنها

چون کارد زدیش آنگه پیش تو بیفتد
مانند دو کاسه که بود پر ترحلوا

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷

به چه ماند جهان مگر به سراب
سپس او تو چون دوی به شتاب؟

چون شدستند خلق غره بدو
همه خرد و بزرگ و کودک و شاب؟

زانکه مدهوش گشته اند همه
اندر این خیمهٔ چهار طناب

گر ندیدی طناب هاش، ببین
جملگی خاک و باد و آتش و آب

بر مثال یکی پلیته شدی
چند گردی به سایه و مهتاب؟

از چه شد همچو ریسمان کهن
آن سرسبز و تازه همچو سداب

خوش خوش این گنده پیر بیرون کرد
از دهان تو درهای خوشاب

وان نقاب عقیق رنگ تو را
کرد خوش خوش به زر ناب خضاب

چند گفتی و بر رباب زدی
غزل دعد بر صفات رباب

بس کن از قصهٔ رباب کنونک
زرد و نالان شدی چو رود رباب

چون بینی که می بدرندت
طمع و حرص و خوی بد چو کلاب

پس خویشت کشید پنجه سال
بر امید شراب و آب سراب

گر نه ای مست وقت آن آمد
که بدانی سراب را ز شراب

همه بگذشت بر تو پاک چو باد
مال و ملک و تن درست و شباب

وین ستمگر جهان به شیر بشست
بر بناگوش هات پر غراب

ماندی اکنون خجل، چو آن مفلس
که به شب گنج بیند اندر خواب

چشمت از خواب بیهشی بگشای
خویشتن را بجوی و اندریاب

سپس دین درون شو ای خرگوش
که به پرواز بر شده است عقاب

هر زمان برکشد به بام بلند
زین سیه چاه ژرفت این دولاب

آنگهیت ای پسر ندارد سود
با تن خویش کرد جنگ و عتاب

همه آن کن که گر بپرسندت
زان توانی درست داد جواب

گر بترسی ز تافته دوزخ
از ره طاعت خدای متاب

سوی او تاب کز گناه بدوست
خلق را پاک بازگشت و متاب

گنه ناب را ز نامهٔ خویش
پاک بستر به دین خالص ناب

ز آتش حرص و آز و هیزم مکر
دل نگه دار و چون تنور متاب

ز آتش آز برفروختهٔ خویش
کرد بایدت روی خویش کباب

نیک بنگر به روزنامهٔ خویش
در مپیمای خاک و خس به خراب

با تن خود حساب خویش بکن
گر مقری به روز حشر و حساب

به حرام و خطا چو نادانان
مفروش ای پسر حلال و صواب

مرغ درویش بی گناه مگیر
که بگیرد تو را عقاب عقاب

ای سپرده عنان دل به خطا
تنت آباد و دل خراب و یباب

بر خطاها مگر خدای نکرد
با تو اندر کتاب خویش خطاب؟

همچو گرگان ربودنت پیشه است
نسبتی داری از کلاب و ذئاب

خوی گرگان همی کنی پیدا
گرچه پوشیده ای جسد به ثیاب

در ثیاب ربوده از درویش
کی به دست آیدت بهشت و ثواب

کارهای چپ به بلایه مکن
که به دست چپت دهند کتاب

تخم اگر جو بود جو آرد بر
بچه سنجاب زاید از سنجاب

خود نبینی مگر عذاب و عنا
چون نمائی مرا عنا و عذاب

چون از آن روز برنیندیشی
که بریده شود درو انساب؟

واندرو بر گناه کار، به عدل
قطره ناید مگر بلا ز سحاب

چونکه از خیل دیو نگریزی
در حصار مسبب الاسباب؟

بر پی اسپ جبرئیل برو
تا نگیردت دیو زیر رکاب

بس نمانده است کافتاب خدای
سر به مغرب برون کند زحجاب

تو زغوغای عامه یک چندی
خویشتن را حذر کن و مشتاب

سپس یار بد نماز مکن
که بخفته است مار در محراب

که شود سخت زود دیو لعین
زیر نعلین بوتراب، تراب

بر ره دین حق پیش از صبح
خوش همی رو به روشنی مهتاب

اندر این ره ز شعر حجت جوی
چو شوی تشنه با جلاب گلاب

نو عروسی است این که از رویش
خاطر او فرو کشید نقاب

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸

بر من بیچاره گشت سال و ماه و روز و شب
کارها کردند بس نغز و عجب چون بلعجب

گشت بر من روز و شب چندانکه گشت از گشت او
موی من مانند روز و روی تو مانند شب

ای پسر گیتی زنی رعناسب بس غرچه فریب
فتنه سازد خویشتن را چون به دست آرد عزب

تو ز شادی خندخند و نیستی آگاه ازان
او همی بر تو بخندد روز و شب در زیر لب

چون خوری اندوه گیتی کو فرو خواهدت خورد؟
چون کنی بر خیره او را کز تو بگریزد طلب؟

چون طمع داری سلب بیهوده زان خونخواه دزد
کو همی کوشد همیشه کز تو برباید سلب؟

ای طلبگار طرب ها، مر طرب را غمروار
چند جوئی در سرای رنج و تیمار و تعب؟

در هزیمت چون زنی بوق ار بجایستت خرد؟
ور نه ای مجنون چرا می پای کوبی در سرب؟

شاد کی باشد در این زندان تاری هوشمند
یاد چون آید سرود آن را که تن داردش تب؟

کی شود زندان تاری مر تورا بستان خوش؟
گرچه زندان را به دستان ها کنی بستان لقب

علم حکمت را طلب کن گر طرب جوئی همی
تا به شاخ علم و حکمت پر طرب یابی رطب

آنکه گوید هیاهوی و پای کوبد هر زمان
آن بحق دیوانگی باشد مخوان آن را طرب

من به یمگان در به زندانم از این دیوانگان
عالم السری تو فریاد از تو خواهم، آی رب

اندر این زندان سنگین چون بماندم بی زوار
از که جویم جز که از فضلت رهایش را سبب؟

جمله گشته ستند بیزار و نفور از صحبتم
هم زبان و هم نشین و هم زمین و هم نسب

کس نخواند نامهٔ من کس نگوید نام من
جاهل از تقصیر خویش و عالم از بیم شغب

چون کنند از نام من پرهیز اینها چون خدای
در مبارک ذکر خود گفته است نام بولهب!؟

من برون آیم به برهان ها ز مذهب های بد
پاکتر زان کز دم آتش برون آید ذهب

عامه بر من تهمت دینی ز فضل من برند
بر سرم فضل من آورد این همه شور و جلب

ور تو را از من بدین دعوی گوا باید گواست
مر مرا هم شعر و هم علم حساب و هم ادب

سختیان را گرچه یک من پی دهی شوره دهد
واندکی چر بو پدید آید به ساعت بر قصب

می فروش اندر خرابات ایمن است امروز و من
پیش محراب اندرم با ترس و با بیم و هرب

عز و ناز و ایمنی ی دنیا بسی دیدم، کنون
رنج و بیم و سختی اندر دین ببینم یک ندب

ایمنی و بیم دنیا همبر یک دیگرند
ریگ آموی است بیم و ایمنی رود فرب

چون نخواهد ماند راحت آن چه باشد جز که رنج؟
چون نیارد بر درخت از بن چه باشد جز حطب؟

گز ندارد حرمتم جاهل مرا کمتر نشد
سوی دانا نه نسب نه جاه و قدر و نه حسب

نزد مردم مر رجب را آب و قدر و حرمت است
گرچه گاو و خر نداند حرمت ماه رجب

نامدار و مفتخر شد بقعت یمگان به من
چون به فضل مصطفی شد مفتخر دشت عرب

عیب ناید بر عنب چون بود پاک و خوب و خوش
گرچه از سر گین برون آید همی تاک عنب

من به یمگان در نهانم، علم من پیدا، چنانک
فعل نفس رستنی پیداست او در بیخ و حب

مونس جان و دل من چیست؟ تسبیح و قران
خاک پای خاطر من چیست؟ اشعار و خطب

راست گویم، علم ورزم، طاعت یزدان کنم
این سه چیز است ای برادر کار عقل مکتسب

مایه و تخم همه خیرات یکسر راستی است
راستی قیمت پدید آرد خشب را بر خشب

مردم از گاو، ای پسر، پیدا به علم و طاعت است
مردم بی علم و طاعت گاو باشد بی ذنب

طاعت و احسان و علم و راستی را برگزین
گوش چون داری به گفت بوقماش و بوقنب؟

از پس پیغمبر و حیدر بدین در ره مده
یک رمه بیگانگان را تات نفزاید عطب

زانکه هفتاد و دو دارد ناصبی در دین امام
چیست حاصل خیر، بنگر، ناصبی را جز نصب

بولهب با زن به پیشت می رود ای ناصبی
بنگر آنک زنش را در گردن افگنده کنب

گر نمی بینی تو ایشان را ز بس مستی همی
نیست روئی مر مرا از تو وز ایشان جز هرب

پند گیر از شعر حجت وز پس ایشان مرو
تا نمانی عمرهای بی کران اندر کرب

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰

ای روا کرده فریبنده جهان بر تو فریب،
مر تو را خوانده و خود روی نهاده به نشیب

این جهان را به جز از بادی و خوابی مشمر
گر مقری به خدای و به رسول و به کتیب

بر دل از زهد یکی نادره تعویذ نویس
تا نیایدش از این دیو فریبنده نهیب

بهرهٔ خویشتن از عمر فرامشت مکن
رهگذارت به حساب است نگه دار حسیب

دامن و جیب مکن جهد که زربفت کنی
جهد آن کن که مگر پاک کنی دامن و جیب

زیور و زیب زنان است حریر و زر و سیم
مرد را نیست جز از علم و خرد زیور و زیب

کی شوی عز و شرف بر سر تو افسر و تاج
تا تو مر علم و خرد را نکنی زین و رکیب؟

خویشتن را به زه بهمان واحسنت فلان
گر همی خنده و افسوس نخواهی مفریب

خجلت و عیب تن خویش غم جهل کشد
کودکی کو نکشد مالش استاد و ادیب

پند بپذیر و چو کرهٔ رمکی سخت مرم
جاهل از پند حکیمان رمد و کره ز شیب

سخن آموز که تا پند نگیری ز سخن
پند را باز ندانی ز لباسات و فریب

نه غلیواج تو را صید تذرو آرد و کبگ
نه سپیدار تو را بار بهی آرد و سیب

سر بتاب از حسد و گفتهٔ پر مکر و دروغ
چوب بر مغز مخر، جامهٔ پر کیس و وریب

ای برادر، سخن نادان خاری است درشت
درو باش از سخن بیهده ش، آسیب، آسیب!

زرق دنیا را گر من بخریدم تو مخر
ور کسی بر سخن دیو بشیبد تو مشیب

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱

ای آنکه جز طرب نه همی بینمت طلب
گر مردمی ستور مشو، مردمی طلب

بر لذت بهیمی چون فتنه گشته ای
بس کرده ای بدانکه حکیمت بود لقب

چون ننگری که چه می نویسد بر این زمین
یزدان به خط خویش و به انفاس تیره شب؟

بنویسد آنچه خواهد و خود باز بسترد
بنگر بدین کتابت پر نادر عجب

اندیشه کن یکی ز قلمهای ایزدی
در نطفها و خایهٔ مرغان و بیخ و حب

خطی پدرت و دیگر مادرت و تو سوم
خطیت بیدو دیگر سیب و سوم عنب

خطیت اسپ و دیگر گاوست و خر سوم
خطیت بارو دیگر برگ و سوم خشب

چون نشنوی که دهر چه گوید همی تورا
از رازهای رب نهانک به زیر لب؟

گویدت نرم نرم همی ک «این چه جای توست»
بر خویشتن مپوش و نگه دار راز رب

کورند و کر هر آنکه نبینند و نشنوند
بر خاک خط ایزد، وز آسمان خطب

ای امتی که ملعون دجال کر کرد
گوش شما ز بس جلب و گونه گون شغب

دجال چیست؟ عالم و، شب چشم کور اوست
وین روز چشم روشن اوی است بی ریب

چون زو حذرت باید کردن همی نخست
دجال را ببین به حق، ای گاو بی ذنب

ایزد یکی درخت برآورد بس شریف
از بهر خیر و منفعت خلق در عرب

خارش همه شجاعت و شاخش همه سخا
رسته به آب رحمت و حکمت برو رطب

آتش دراو زدید و مر او را بسوختید
تو بی وفا ستور و امامانت چون حطب

تبت یدا امامک روزی هزار بار
کاین فعل کز وی آمد نامد ز بولهب

عهد غدیر خم زن بولهب نداشت
در گردن شماست شده سخت چون کنب

و امروز نیستید پشیمان زفعل بد
فعل بد از پدر مانده است منتسب

چون بشنوی که مکه گرفته است فاطمی
بر دلت ذل بیارد و بر تنت تاب و تب

ارجو که سخت زود به فوجی سپیدپوش
کینه کشد خدای زفوجی سیه سلب

وان آفتاب آل پیمبر کند به تیغ
خون پدر ز گرسنه عباسیان طلب

وز خون خلق خاک زمین حله گون کند
از بهر دین حق ز بغداد تا حلب

آنگه که روز خویش ببیند لقب فروش
نه رحم یادش آید و نه لهو و نه طرب

واندر گلوش تلخ چو حنظل شود عسل
واندر برش درشت چو سوهان شود قصب

دعوی همی کند که نبی را خلیفتم
در خلق، این شگفت حدیثی است بوالعجب

زیرا که دین سرای رسول است و ملک اوست
کس ملک کس نبرد در اسلام بی نسب

بر دین و خلق مهتر گشتندی این گروه
بومسلم ارنبودی و آن شور و آن جلب؟

نسبت بدان سبب بگرفتند این گروه
کز جهل می نسب نشناسند از سبب

زان روز باز دیو بدیشان علم زده است
وز دیو اهل دین به فغان اند و در هرب

زیشان جز از محال و خرافات کی شنود
آدینه ها و عید نه شعبان و نه رجب؟

گر رود زن رواست امام و نبیدخوار
اسپی است نیز آنکه کند کودک از قصب

ای حجت خراسان از ننگ این گروه
دین را به شعر مرثیت آور ندب ندب

وز مغرب آفتاب چون برزد مترس اگر
بیرون کنی تو نیز به یمگان سر از سرب

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱

پادشا بر کام های دل که باشد؟ پارسا
پارسا شو تا شوی بر هر مرادی پادشا

پارسا شو تا بباشی پادشا بر آرزو
کارزو هرگز نباشد پادشا بر پارسا

پادشا گشت آرزو بر تو ز بی باکی تو
جان و دل بایدت داد این پادشا را باژ و سا

آز دیو توست چندین چون رها جوئی ز دیو؟
تو رها کن دیو را تا زو بباشی خود رها

دیو را پیغمبران دیدند و راندندش ز پیش
دیو را نادان نبیند من نمودم مر تو را

خویشتن را چون فریبی؟ چون نپرهیزی ز بد؟
چو نهی، چون خود کنی عصیان، بهانه بر قضا؟

چونکه گر تو بد کنی زان دیو را باشد گناه
ور یکی نیکی کنی زان مر تورا باید ثنا؟

چون نیندیشی که می بر خویشتن لعنت کنی؟
از خرد بر خویشتن لعنت چرا داری روا؟

جز به دست تو نگیرد ملک کس دیو، ای شگفت
جز به لفظ تو نگیرد نیز مر کس را جفا

دست و قولت دست و قول دیو باشد زین قیاس
ور نباشی تو نباشد دیو چیزی سوی ما

چند گردی گرد این و آن به طمع جاه و مال
کز طمع هرگز نیاید جز همه درد و بلا

گرچه موش از آسیا بسیار یابد فایده
بی گمان روزی فرو کوبد سر موش آسیا

ای چرای گور، گرد دشت روز و شب چرا
ننگری کاین روز و شب جوید همی از تو چرا؟

چون چرا جوئی از انک از تو چرا جوید همی؟
این چرا جستن ز یکدیگر چرا باید، چرا؟

مر ستوران را غذا اندر گیا بینم همی
باز بی دانش گیا را خاک و آب آمد غذا

چون بقای هر دو را علت نیامد جز غذا
نیست باقی بر حقیقت نه ستور و نه گیا

خاک و آب مرده آمد کیمیای زندگی
مردگان چونند یارب زندگی را کیمیا!؟

چند پوشاند زگاه صبح تا هنگام شام
خاک را خورشید صورت گشتن این رنگین ردا؟

این ردای خاک و آب آمد سوی مرد خرد
گرچه نور آمد به سوی عام نامش یا ضیا

ای برادر، جز به زیر این ردا اندر نشد
این همه بوی و مزهٔ بسیار با خاک آشنا

کشت زار ایزد است این خلق و داس اوست مرگ
داس این کشت، ای برادر، همچنین باشد سزا

اوت کشت و اوت خواهد هم درودن بی گمان
هر که کارد بدرود، پس چون کنی چندین مرا؟

کردمت پیدا که بس خوب است تا قول آن حکیم
کاین جهان را کرد ماننده به کرد گندنا

مست گشتی، زان خطا دانی صوابی را همی
وین نباشد جز خطا، وز مست ناید جز خطا

بر مراد خویشتن گوئی همی در دین سخن
خویشتن را سغبه گشتی تکیه کردی بر هوا

دین دبستان است و امت کودکان نزد رسول
در دبستان است امت ز ابتدا تا انتها

گر سرودی بر مراد خود بگوید کودکی
جز که خواری چیز ناید ز اوستاد و جز قفا

حجتی بپذیر و برهانی ز من زیرا که نیست
آن دبیرستان کلی را جز این جزوی گوا

مادر فرقان چو دانی تو که هفت آیت چراست؟
یا شهادت را چرا بنیاد کرده ستند لا؟

بر قیاس خویش دانی هیچ کایزد در کتاب
از چه معنی چون دو زن کرده است مردی را بها؟

ور زنی کردن چو کشتن نیست از روی قیاس
هر دو را کشتن چو یکدیگر چرا آمد جزا؟

وز قیاس تو رسول مصطفائی نیز تو
زانکه مردم بود همچون تو رسول مصطفا

وز قیاس تو چو با پرند پرنده همه
پر دارد نیز ماهی، چون نپرد در هوا؟

وز قیاست بوریا، گر همچو دیبا بافته است،
قیمتی باشد به علم تو چو دیبا بوریا!

بیش ازین، ای فتنه گشته بر قیاس و رای خویش،
کردمی ظاهر ز عیبت گر مرا کردی کرا

نیستی آگه چه گویم مر تو را من؟ جز همانک
عامه گوید «نیستی آگه ز نرخ لوبیا»

کهربای دین شده ستی، دانه را رد کرده ای
کاه بربائی همی از دین به سان کهربا

مبتلای درد عصبانی به طاعت باز گرد
درد عصیان را جز از طاعت نیابد کس دوا

گر تو را باید که مجروح جفا بهتر شود
مرهمی باید نهادن بر سرش نرم از وفا

راست گوی و راه جوی و از هوا پرهیز کن
کز هوا چیزی نژاد و هم نزاید جز عنا

گر براندیشی بریده ستی رهی دور و دراز
چون نیندیشی که این رفتن بر این سان تا کجا؟

بی عصا رفتن نیابد چون همی بینی که سگ
مر غریبان را همی جامه به درد بی عصا

پاره کرده ستند جامهٔ دین بر تو بر، لاجرم
آن سگان مست گشته روز حرب کربلا

آن سگان کز خون فرزندانش می جویند جاه
روز محشر سوی آن میمون و بی همتا نیا

آن سگان که ت جان نگردد بی عوار از عیبشان
تا نشوئی تن به آب دوستی ی اهل عبا

چون به حب آل زهرا روی شستی روز حشر
نشنود گوشت ز رضوان جز سلام و مرحبا

ای شده مدهوش و بیهش، پند حجت گوش دار
کز عطای پند برتر نیست در دنیا عطا

بر طریق راست رو، چون نال گردنده مباش
گاه با باد شمال و گاه با باد صبا

جز به خشنودی و خشم ایزد و پیغمبرش
من ندارم از کسی در دل نه خوف و نه رجا

خوب دیبائی طرازیدم حکیمان را کزو
تا قیامت مر سعادت را نبیند کس جزا

گر به خواب اندر کسائی دیدی این دیبای من
سوده کردی شرم و خجلت مر کسائی را کسا

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲

خواهی که نیاری به سوی خویش زیان را
از گفتن ناخوب نگه دار زبان را

گفتار زبان است ولیکن نه مرا نیز
تا سود به یک سو نهی از بهر زیان را

گفتار به عقل است، که را عقل ندادند؟
مر گاو و خر و اشتر و دیگر حیوان را

مردم که سخن گوید زان است که دارد
عقلی که پدید آرد برهان و بیان را

پس بچهٔ عقل آمد گفتار و نزیبد
که بچهٔ عقل تو زیان دارد جان را

جان و خرد از امر خدایند و نهانند
پیدا نتوان کرد مر این جفت نهان را

تن جفت نهان است و به فرمانت روان است
تاثیر چنین باشد فرمان روان را

فرمان روان جان و روان زی تو فرستاد
تا پروریش ای بخرد جان و روان را

گر قابل فرمانی دانا شوی ورنی
کردی به جهنم بدل از جهل جنان را

زنهار به توفیق بهانه نکنی زانک
معذور ندارند بدین خرد و کلان را

بشناس که توفیق تو این پنج حواس است
هر پنج عطا ز ایزد مر پیر و جوان را

سمع و بصر و ذوق و شم و حس که بدو یافت
جوینده ز نایافتن خیر امان را

دیدن ز ره چشم و شنیدن ز ره گوش
بوی از ره بینی چو مزه کام و زبان را

پنجم ز ره دست پساوش که بدانی
نرمی ز درشتی چو زخز خار خلان را

محسوس بود هرچه در این پنج حس آید
محسوس مر این را دان معقول جز آن را

این پنج در علم ازان بر تو گشادند
تا باز شناسی هنر و عیب جهان را

اجسام ز اجرام و لطافت ز کئافت
تدویر زمین را و تداویر زمان را

ارکان و موالید بدو هستی دارند
تا نیر درو مشمر در وی حدثان را

این را که همی بینی از گرمی و سردی
از تری و خشکی و ضعیفی و توان را

گرمای حزیران را مر سردی دی را
مر ابر بهاری را مر باد خزان را

وین از پی آن نیست که تا نیست شود طبع
وین نیست عرض طالع علم سرطان را

قصد دبران نیست سوی نیستی او
یاری گر او دان به حقیقت دبران را

ترتیب عناصر نشناسی نشناسی
اندازهٔ هرچیز مکین را و مکان را

مر آتش سوزان را مر باد سبک را
مر آب روان را و مر این خاک گران را

وز علم و عمل هرچه تو را مشکل گردد
شاید که بیاموزی، ای خواجه، مر آن را

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵

ای پیر، نگه کن که چرخ برنا
پیمود بسی روزگار برما

پیمانهٔ این چرخ را سه نام است
معروف به امروز و دی و فردا

فردات نیامد، و دی کجا شد؟
زین هر سه جز امروز نیست پیدا

دریاست یکی روزگار کان را
بالا نشناسد کسی ز پهنا

انجام زمان تو، ای برادر،
آغاز زمان تو نیست و مبدا

امروز یکی نیست صد هزار است
بیهوده چه گوئی سخن به صفرا؟

امروز دو تن گر نه هم دو بودی
من پیر چرا بودمی تو برنا؟

ما مانده شده ستیم و گشته سوده
ناسوده و نامانده چرخ گردا

برسایش ما را ز جنبش آمد،
ای پور، در این زیر ژرف دریا

جنبنده فلک نیز هم بساید
هر چند که کمترش بود اجزا

از سایش سرمه بسود هاون
گرچه تو ندیدیش دید دانا

سایندهٔ چیزی همان بساید
زین سان که به جنبش بسود ما را

یکتاست تو را جان و جسمت اجزا
هرگز نشود سوده چیز تنها

یکتا و نهان جان توست و، ایزد
یکتا و نهان است سوی غوغا

یکتاست تو را جان ازان نهان است
یکتا نشود هرگز آشکارا

با عامه که جان را خدای گوید
ای پیر، چه روی است جز مدارا؟

پیدا ز ره فعل گشت جانت
افعال نیاید ز جان تنها

تنها نه ای امروز چون نکوشی
کز علم و عمل برشوی به جوزا؟

آنگه که مجرد شوی نیاید
از تو نه تولا و نه تبرا

بنگر که بهین کار چیست آن کن
تا شهره بباشی به دین و دنیا

که کرد بهین کار جز بهین کس؟
حلاج نبافد هگرز دیبا

بی کار نه جان است جان، ازیرا
بی بوی نه مشک است مشک سارا

تخم همه نیک و بد است جانت
این را به جهان در بسی است همتا

کردار بد از جان تو چنان است
چون خار که روید ز تخم خرما

تو خار توانی که بر نیاری،
ای شهره و دانا درخت گویا

گفتار تو بار است و کاربرگ است
که شنود چنین بار و برگ زیبا

گر تخم تو آب خرد بیابد
شاخ تو برآرد سر از ثریا

برات خبر آرد از آب حیوان
برگت خبر آرد ز روی حورا

در زیر برو برگ تو گریزد
گمراه ز سرمای جهل و گرما

چون خار تو خرما شد، ای برادر
یکرویه رفیقان شوندت اعدا

چون آب جدا شد ز خاک تیره
بر گنبد خضرا شود ز غبرا

تاک رز از انگور شد گرامی
وز بی هنری ماند بید رسوا

با آهو و نخچیر کوه مردم
از بی هنریشان کند معادا

بر مرکب شاهان نامور یوز
از بس هنر آمد به کوه و صحرا

پیغمبر میر است بور او را
بر مرکب میر است طور سینا

اندر مثل من نکو نگه کن
گر چشم جهان بینت هست بینا

گرچه تو ز پیغمبری و چون تو
با عقل سخن بی هشی و شیدا

از طاعت میر است یوز وحشی
ایدون به سوی خاص و عام والا

میر تو خدای است طاعتش دار
تا سرت برآید به چرخ خضرا

از طاعت بر شد به قاب قوسین
پیغمبر ما از زمین بطحا

آنجاش نخواندند تا به دانش
آن شهره مکان را نشد مهیا

بر پایه علمی برآی خوش خوش
بر خیره مکن برتری تمنا

آن را که ندانی چه طاعت آری؟
طاعت نبود بر گزاف و عمدا

نشناخته مر خلق را چه جوئی
آن را که ندارد وزیر و همتا؟

گوئی که خدای است فرد و رحمان
مولاست همه خلق و اوست مولا

این کیست که تو نامهاش گفتی،
گر ویژه نه ای تو مگر به اسما؟

جز نام ندانی ازو تو زیرا
که ت مغز پر است از بخار صهبا

بر صورتت از دست خط یزدان
فصلی است نوشته همه معما

آن خط بیاموز تا برآئی
از چاه سقر زی بهشت ماوا

تا راه دبستان خط ندانی
خط را نشود پاک جانت جویا

برجستن علم و قران و طاعت
آنگاه شود دلت ناشکیبا

هرگز نرسد فهم تو در این خط
هرچند درو بنگری به سودا

امی نتواند خط ورا خواند
امروز بنمایش مفاجا

اینجاست به یمگان تو را دبستان
در بلخ مجویش نه در بخارا

گنجی است خداوند را به یمگان
صدبار فزونتر ز گنج دارا

بر گنج نشسته است گرد حجت
جان کرده منقا و دل مصفا

در جیست ضمیرش نه بل که گنج است
بر گوهر گویا و زر بویا

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹

ای شب تازان چو ز هجران طناب
علت خوابی و تو را نیست خواب

مکر تو صعب است که مردم ز تو
هست در آرام تو خود در شتاب

هرگز ناراست جز از بهر تو
چرخ سر خویش به در خوشاب

تو چو یکی زنگی ناخوب و پیر
دخترکان تو همه خوب و شاب

زادن ایشان ز تو، ای گنده پیر،
هست شگفتی چو ثواب از عقاب

تا تو نیائی ننمایند هیچ
دخترکان رویکها از حجاب

روی زمین را تو نقابی ولیک
ایشان را نیست نقابت نقاب

چند گریزی ز حواصل در این
قبهٔ بی روزن و باب، ای غراب؟

در تو همی پیری ناید پدید
زانکه ز مردم تو ربائی شباب

آب نه ای، چونکه بشوید همی
شرم گن از روی تو به شرم و آب؟

چند به سوزن بشکستی تبر!
چند به گنجشک گرفتی عقاب!

چند چو رعد از تو بنالید دعد
تاش بخوردی به فراق رباب؟

چند که از بیم تو بگریختند
از رمهٔ گرسنه میشان ذئاب؟

شاه حبش چون تو بود گر کند
شمشیر از صبح و سنان از شهاب

چند گذشته ستی بر جاهلان
بر کفشان قحف و میان شان قحاب

حرمت تو سخت بزرگ است ازانک
در تو دعا را بگشایند باب

ای که ندانی تو همی قدر شب
سورهٔ واللیل بخوان از کتاب

قدر شب اندر شب قدر است و بس
برخوان آن سوره و معنی بیاب

همچو شب دنیا دین را شب است
ظلمت از جهل و ز عصیان سحاب

خلق نبینی همه خفته ز علم
عدل نهان گشته و فاش اضطراب

اینکه تو بینی نه همه مردمند
بلکه ذئابند به زیر ثیاب

کرده ز بهر ستم و جور و جنگ
چنگ چو نشپیل و چو شمشیر ناب

خانهٔ خمار چو قصر مشید
منبر ویران و مساجد خراب

مطرب قارون شده بر راه تو
مقری بی مایه و الحانش غاب

حاکم در خلوت خوبان به روز
نیم شبان محتسب اندر شراب

خون حسین آن بچشد در صبوح
وین بخورد ز اشتر صالح کباب

غره مشو گر چه به آواز نرم
عرضه کند بر تو عقاب و ثواب

چون بخورد ساتگنی هفت هشت
با گلوش تاب ندارد رباب

این شب دین است، نباشد شگفت
نیم شبان بانگ و فغان کلاب

گاه سحر بود، کنون سخت زود
برزند از مشرق تیغ آفتاب

تازه شود صورت دین را، جبین
سهل شود شیعت حق را صعاب

زیر رکاب و علم فاطمی
نرم شود بی خردان را رقاب

خاک خراسان شود از خون دل
زیر بر دشمن جاهل خضاب

بر سر جهال به امر خدای
محتسب او بکند احتساب

کر شود باطل از آواز حق
کور کند چشم خطا را صواب

چونکه نخواهی سپس شست سال
ای متغافل ز تن خود حساب؟

صید زمانه شدی و دام توست
مرکب رهوار به سیمین رکاب

چند در این بادیهٔ خشک و زشت
تشنه بتازی به امید سراب؟

دنیا خود جست و نجستی تو دین
چیست به دست تو جز از باد ناب؟

گر نبود پرسش رستی، ولیک
گرت بپرسند چه داری جواب؟

گرت خوش آید سخن من کنون
ره ز بیابان به سوی شهر تاب

شهر علوم آنکه در او علی است
مسکن مسکین و مب مثاب

هر چه جز از شهر، بیابان شمر
بی بر و بی آب و خراب و یباب

روی به شهر آر که این است روی
تا نفریبدت ز غولان خطاب

هر که نتابد ز علی روی خویش
بی شک ازو روی بتابد عذاب

جان و تن حجت تو مر تورا
باد تراب قدم، ای بوتراب

از شرف مدح تو در کام من
گرد عبیر است و لعابم گلاب

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶

هر که چون خر فتنهٔ خواب و خور است
گرچه مردم صورت است آن هم خر است

ای شکم پر نعمت و جانت تهی
چون کنی بیداد؟ کایزد داور است

گر تو را جز بت پرستی کار نیست
چون کنی لعنت همی بر بت پرست؟

آزر بت گر توی کز خز و بز
تنت چون بت پر ز نقش آزر است

گر درخت از بهر بر باشد عزیز
جان بر است و تن درخت برور است

نیک بنگر تا ببینی کز درخت
جان بروئید و،نماء در برست

تن به جان زنده است و جان زنده به علم
دانش اندر کان جانت گوهر است

سوی دانا ای برادر همچنانک
جان تنت را، علم جان را مادر است

علم جان جان توست ای هوشیار
گر بجوئی جان جان را در خور است

چشم دل را باز کن بنگر نکو
زانکه نفتاد آنکه نیکو بنگرست

زیر این چادر نگه کن کز نبات
لشکری بسیار خوار و بی مر است

زیر دست لشکری دشمن شناس
کان به جاه و منزلت زین برتر است

وین خردمند سخن دان زان سپس
مهتر و سالار هر دو لشکر است

کس سه لشکر دید زیر چادری؟
این حدیثی بس شگفت و نادر است

هر کسی را زیر این چادر درون
خاطر جویا به راهی رهبر است

اینت گوید «کردگار ما همه
چرخ و خاک و آب و باد و آذر است

نیست چیزی هیچ از این گنبد برون
هرچه هست این است یکسر کایدر است»

وانت گوید «کردگار نیک و بد
ایزد دادار و دیو ابتر است»

کار یزدان صلح و نیکوئی و خیر
کار دیوان جنگ و زشتی و شر است

وانت گوید «بر سر هفتم فلک
جوی آب و باغ و ناژ و عرعر است

صد هزاران خوب رویانند نیز
هر یکی گوئی که ماه انور است»

وانکه او را نیست همت خورد و خواب
این سخن زی او محال و منکر است

فکرت ما زیر این چادر بماند
راز یزدانی برون زین چادر است

این یکی کشتی است کو را بادبان
آتش است و خاک تیره لنگر است

جای رنج و اندوه است این ای پسر
جای آسانی و شادی دیگر است

زین فلک بیرون تو کی دانی که چیست؟
کاین حصاری بس بلند و بی در است

قول این و آن درین ناید به کار
قول قول کردگار اکبر است

قول ایزد بشنو و خطش ببین
قول و خط من تو را خود از بر است

همچنان کز قول ما قولش به است
خط او از خط ما نیکوتر است

چشم و گوش خلق بی شرح رسول
از خط و از قول او کور و کر است

قول او را نیست جز عالم زبان
خط او را شخص مردم دفتر است

خط او بر دفتر تن های ما
چشم و گوش و هوش و عقل و خاطر است

این جهان در جنب فکرت های ما
همچو اندر جنب دریا ساغر است

هر که ز ایزد سیم و زر جوید ثواب
بد نشان و بیهش و شوم اختر است

نیست سوی من سر قیصر خطیر
گر ز زر بر سر مرو را افسر است

چون همی قیصر ز زر افسر کند
نیست او قیصر که خر یا استر است

گر همی چیزی بیایدمان خرید
در بهشت، آنجا محال است ار زر است

از نیاز ماست اینجا زر عزیز
ورنه زر با سنگ سوده همبر است

روی دینار از نیاز توست خوب
ور نه زشت و خشک و زرد و لاغر است

گر بهشتی تشنه باشد روز حشر
او بهشتی نیست، بل خود کافر است

ور نباشد تشنه او را سلسبیل
گر چه سرد و خوش بود نادر خور است

آب خوش بی تشنگی ناخوش بود
مرد سیراب آب خوش را منکر است

در بهشت ار خانهٔ زرین بود
قیصر اکنون خود به فردوس اندر است

این همه رمز و مثل ها را کلید
جمله اندر خانهٔ پیغمبر است

گر به خانه در ز راه در شوید
این مبارک خانه را در حیدر است

هر که بر تنزیل بی تاویل رفت
او به چشم راست در دین اعور است

مشک باشد لفظ و معنی بوی او
مشک بی بوی ای پسر خاکستر است

مر نهفته دختر تنزیل را
معنی و تاویل حیدر زیور است

مشکل تنزیل بی تاویل او
بر گلوی دشمن دین خنجر است

ای گشایندهٔ در خیبر، قران
بی گشایش های خوبت خیبر است

دوستی تو و فرزندان تو
مر مرا نور دل و سایهٔ سر است

از دل آن را ما رهی و چاکریم
کو تو را از دل رهی و چاکر است

خاطر من زر مدحتهات را
در خراسان بی خیانت زرگر است

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷

باز جهان تیز پر و خلق شکار است
باز جهان را جز از شکار چه کار است؟

نیست جهان خوار سوی ما، ز چه معنی
خوردن ما سوی باز او خوش و خوار است؟

قافله هرگز نخورد و راه نزد باز
باز جهان ره زن است و قافله خوار است

صحبت دنیا مرا نشاید ازیراک
صحبت او اصل ننگ و مایهٔ عار است

صحبت دنیا به سوی عاقل و هشیار
صحبت دیوار پر ز نقش و نگار است

کار جهان همچو کار بی هش مستان
یکسره ناخوب و پر ز عیب و عوار است

لاجرم از خلق جز که مست و خسان را
بر در این مست بر، نه جاه و نه بار است

سوی جهان بار مر تو راست ازیراک
معده ت پر خمر و مغز پر ز خمار است

جانت شش ماه پر ز مهر خزان است
شش مه ازان پس پر از نشاط بهار است

تا به عصیر و به سبزه شاد نباشی!
خوردن و رفتن به سبزه کار حمار است

غره چرا گشته ای به مکر زمانه
گر نه دماغت پر از فساد و بخار است

دستهٔ گل گر تو را دهد تو چنان دانک
دستهٔ گل نیست آن، که پشتهٔ خار است

میوهٔ او را نه هیچ بوی و نه رنگ است
جامهٔ او را نه هیچ پود و نه تار است

روی امیدت به زیر گرد نمیدی است
گرت گمان است کاین سرای قرار است

روی نیارم سوی جهان که بیارم
کاین به سوی من بتر ز گرسنه مار است

هر که بدانست خوی او ز حکیمان
همره این مار صعب رفت نیار است

رهبری از وی مدار چشم که دیو است
میوهٔ خوش زو طمع مکن که چنار است

بهرهٔ تو زین زمانه روز گذاری است
بس کن ازو این قدر که با تو شمار است

جان عزیز تو بر تو وام خدای است
وام خدای است بر تو، کار تو زار است

جز به همان جان گزارده نشود وام
گرت چه بسیار مال و دست گزار است

این رمه مر گرگ مرگ راست همه پاک
آنکه چون دنبه است و آنکه خشک و نزار است

مانده به چنگال گرگ مرگ شکاری
گر چه تو را شیر مرغزار شکار است

گر تو از این گرگ دردمند و فگاری
جز تو بسی نیز دردمند و فگار است

ای شده غره به مال و ملک و جوانی
هیچ بدینها تو را نه جای فخار است

فخر به خوبی و زر و سیم زنان راست
فخر من و تو به علم و رای و وقار است

چونکه به من ننگری ز کبر و سیاست؟
من چه کنم گر تو را ضیاع و عقار است؟

من شرف و فخر آل خویش و تبارم
گر دگری را شرف به آل و تبار است

آنکه بود بر سخن سوار، سوار اوست
آن که نه سوار است کو بر اسپ سوار است

شهره درختی است شعر من که خرد را
نکته و معنی برو شکوفه و بار است

علم عروض از قیاس بسته حصاری است
نفس سخن گوی من کلید حصار است

مرکب شعر و هیون علم و ادب را
طبع سخن سنج من عنان و مهار است

تا سخنم مدح خاندان رسول است
نابغه طبع مرا متابع و یار است

خیل سخن را رهی و بندهٔ من کرد
آنکه ز یزدان به علم و عدل مشار است

مشتری اندر نمازگاه مر او را
پیش رو و، جبرئیل غاشیه دار است

طلعت «مستنصر از خدای »جهان را
ماه منیر است و، این جهان شب تار است

روح قدس را ز فخر روزی صد راه
گرد درو مجلسش مجال و مدار است

قیصر رومی به قصر مشرف او در
روز مظالم ز بندگان صغار است

خلق شمارند و او هزار ازیراک
هر چه شمار است جمله زیر هزار است

رایت او روز جنگ شهره درختی است
کش ظفر و فتح برگ ها و ثمار است

مرکب او را چو روی سوی عدو کرد
نصرت و فتح از خدای عرش نثار است

خون عدو را چو خویش بدو داد
دیگ در قصر او بزرگ طغار است

پیش عدوخوار ذوالفقار خداوند
شخص عدو روز گیر و دار خیار است

تا ننهد سر به خط طاعت او بر
ناصبی شوم را سر از در دار است

ناصبی شوم را به مغز سر اندر
حکمت حجت بخار و دود شخار است

نیست سر پر فساد ناصبی شوم
از در این شعر، بل سزای فسار است

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹

آنکه بنا کرد جهان زین چه خواست؟
گر به دل اندیشه کنی زین رواست

گشتن گردون و درو روز و شب
گاه کم و گاه فزون گاه راست

آب دونده به نشیب از فراز
ابر شتابنده به سوی سماست

مانده همیشه به گل اندر درخت
باز روان جانور از چپ و راست

ور به دل اندیشه ز مردم کنی
مشغله شان بی حد و بی منتهاست

میش و بز و گاو و خر و پیل و شیر
یکسره زین جانور اندر بلاست

تخم و بر و برگ همه رستنی
داروی ما یا خورش جسم ماست

هر چه خوش است آن خورش جسم توست
هر چه خوشت نیست تو را آن دواست

آهو و نخچیر و گوزن چران
هر چه مر او را ز گیاها چراست

گوشت همی سازند از بهر تو
از خس و خار یله کاندر فلاست

وز خس و از خار به بیگار گاو
روغن و پینو کنی و دوغ و ماست

نیک و بد و آنچه صواب و خطاست
این همه در یکدگر از کرد ماست

نیست ز ما ایمن نخچیر و شیر
در که و نه مرغ که آن در هواست

آتش در سنگ به بیگار توست
آب به بیگار تو در آسیاست

باد به دریادر ما را مطیع
کار کنی بارکش و بی مراست

این چه کنی؟ آن نگر اکنون که خلق
هر یکی از دیگری اندر عناست

روم، یکی گوید، ملک من است
وان دگری گوید چین مر مراست

این به سر گنج برآورده تخت
وان به یکی کنج درون بی نواست

خالد بر بستر خزست و بز
جعفر در آرزوی بوریاست

این یکی آلوده تن و بی نماز
وان دگری پاک دل و پارساست

این بد چون آمد و آن نیک چون؟
عیب در این کار، چه گوئی، کراست؟

وانکه بر این گونه نهاد این جهان
زین همه پرخاش مر او را چه خاست؟

با همه کم بیش که در عالم است
عدل نگوئی که در این جا کجاست؟

مردم اگر نیک و صواب است و خوب
کژدم بد کردن و زشت و خطاست

چیست جواب تو؟ بیاور که این
نیست خطا بل سخنی بی ریاست

ترسم کاقرار به عدل خدای
از تو به حق نیست ز بیم قفاست

دیدن و دانستن عدل خدای
کار حکیمان و زه انبیاست

گرد هوا گرد تو کاین کار نیست
کار کسی کو به هوا مبتلاست

قول و عمل هر دو صفت های توست
وز صفت مردم یزدان جداست

تا نشناسی تو خداوند را
مدح تو او را همه یکسر هجاست

تا نبری ظن که خدای است آنک
بر فلک و بر من و تو پادشاست

بل فلک و هر چه درو حاصل است
جمله یکی بندهٔ او را سزاست

عالم جسمی اگر از ملک اوست
مملکتی بی مزه و بی بقاست

پس نه مقری تو که ملک خدای
هیچ نگیرد نه فزونی نه کاست

وانکه به فردا شودش ملک کم
چون به همه حال جهان را فناست

پس نشناسی تو مر او را همی
قول تو بر جهل تو ما را گواست

این که تو داری سوی من نیست دین
مایهٔ نادانی و کفر و شقاست

معرفت کارکنان خدای
دین مسلمانی را چون بناست

کارکن است این فلک گرد گرد
کار کنی بی هش و بی علم و خواست

کار کن است آنکه جهان ملک اوست
کارکنان را همه او ابتداست

کارکنانند ز هر در ولیک
کار کنی صعبتر اندر گیاست

آنکه تو را خاک ز کردار او
بر تن تو جامه و در تن غذاست

آنکه همی گندم سازد زخاک
آن نه خدای است که روح نماست

این همه ار فعل خدای است پاک
سوی شما، حجت ما بر شماست

پس به طریق تو خدای جهان
بی شک در ماش و جو و لوبیاست

آنگه دانی که چنین اعتقاد
از تو درو زشت و جفا و خطاست

کارکنان را چو بدانی بحق
آنگه بر جان تو جای ثناست

کار کنی نیز توی، کار کن
کار تو را نعمت باقی جزاست

کار درختان خور و بار است و برگ
کار تو تسبیح و نماز و دعاست

بر پی و بر راه دلیلت برو
نیک دلیلا که تو را مصطفاست

غافل منشین که از این کار کرد
تو غرضی، دیگر یکسر هباست

بر ره دین رو که سوی عاقلان
علت نادانی رادین شفاست

جان تو بی علم خری لاغر است
علم تو را آب و شریعت چراست

جان تو بی علم چه باشد؟ سرب
دین کندت زر که دین کیمیاست

زارزوی حسی پرهیز کن
آرزو ایرا که یکی اژدهاست

عز و بقا را به شریعت بخر
کاین دو بهائی و شریعت بهاست

عقل عطای است تو را از خدای
بر تن تو واجب دین زین عطاست

آنکه به دین اندر ناید خر است
گرچه مر او را به ستوری رضاست

راه سوی دینت نماید خرد
از پس دین رو که مبارک عصاست

در ره دین جامهٔ طاعت بپوش
طاعت خوش نعمت و نیکو رداست

مر تن نعمت را طاعت سر است
نامهٔ نیکی را طاعت سحاست

طاعت بی علم نه طاعت بود
طاعت بی علم چو باد صباست

چون تو دو چیزی به تن و جان خویش
طاعت بر جان و تن تو دوتاست

علم و عمل ورز که مردم به حشر
ز آتش جاوید بدین دو رهاست

بر سخن حجت مگزین سخن
زانکه خرد با سخنش آشناست

گفتهٔ او بر تن حکمت سراست
چشم خرد را سخنش توتیاست

دیبهٔ رومی است سخن های او
گر سخن شهره کسائی کساست

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴

ای باز کرده چشم و دل خفته را ز خواب،
بشنو سوال خوب و جوابی بده صواب:

بنگر به چشم دل که دو چشم سرت هگرز
دیده است چشمه ای که درو نیست هیچ آب

چشمه است و آب نیست، پس این چشمه چون بود؟
این نکته ای است طرفه و بی هیچ پیچ و تاب

گاهی پدید باشد و گاهی نهان شود
دادم نشانی ای به مثل همچو آفتاب

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵

بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست
نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست

گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرا
به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟

چون شدی فتنهٔ ناخواستهٔ خویش؟ بگوی،
راست می گوی، که هشیار نگوید جز راست

ور تو خود کردی تقدیر چنین بر تن خویش
صانع خویش تو پس خود و، این قول خطاست

راست آن است که این بند خدای است تورا
اندر این خانه و، این خانه تو را جای چراست

به چرا فتنه شدن کار ستور است، تورا
این همه مهر بر این جای چرا، چون و چراست؟

گرچه اندوه تو و بیم تو از کاستن است،
ای فزوده ز چرا، چاره نیابی تو ز کاست

زیر گردنده فلک چون طلبی خیره بقا؟
که به نزد حکما، گشتن از آیات فناست

گشتن حال تو و گشتن چرخ و شب و روز
بر درستی، که جهان جای بقا نیست گواست

منزل توست جهان ای سفری جان عزیز
سفرت سوی سرائی است که آن جای بقاست

مخور انده چو از این جای همی برگذری
گرچه ویران بود این منزل، دینت به نواست

پست منشین که تو را روزی از این قافله گاه،
گرچه دیر است، همان آخر بر باید خاست

توشه از طاعت یزدانت همی باید کرد
که در این صعب سفر طاعت او توشهٔ ماست

نیکی الفنج و ز پرهیز و خرد پوش سلاح
که بر این راه یکی منکر و صعب اژدرهاست

بهترین راه گزین کن که دو ره پیش تو است
یک رهت سوی نعیم است و دگر سوی بلاست

از پس آنکه رسول آمده با وعد و وعید
چند گوئی که بدو نیک به تقدیر و قضاست؟

گنه و کاهلی خود به قضا بر چه نهی؟
که چنین گفتن بی معنی کار سفهاست

گر خداوند قضا کرد گنه بر سر تو
پس گناه تو به قول تو خداوند توراست

بد کنش زی تو خدای است بدین مذهب زشت
گرچه می گفت نیاری، کت ازین بین قفاست

اعتقاد تو چنین است، ولیکن به زبان
گوئی او حاکم عدل است و حکیم الحکماست

با خداوند زبانت به خلاف دل توست
با خداوند جهان نیز تو را روی و ریاست

به میان قدر و جبر رود اهل خرد،
راه دانا به میانهٔ دو ره خوف و رجاست

به میان قدر و جبر ره راست بجوی
که سوی اهل خرد جبر و قدر درد و عناست

راست آن است ره دین که پسند خرد است
که خرد اهل زمین را ز خداوند عطاست

عدل بنیاد جهان است، بیندیش که عدل
جز به حکم خرد از جور به حکم که جداست

خرد است آنکه چو مردم سپس او برود
گر گهر روید در زیر پیش خاک سزاست

خرد آن است که مردم ز بها و شرفش
از خداوند جهان اهل خطاب است و ثناست

خرد از هر خللی پشت و ز هر غم فرج است
خرد از بیم امان است و ز هر درد شفاست

خرد اندر ره دنیا سره یار است و سلاح
خرد اندر ره دین نیک دلیل است و عصاست

بی خرد گرچه رها باشد در بند بود
با خرد گرچه بود بسته چنان دان که رهاست

ای خردمند نگه کن به ره چشم خرد
تا ببینی که بر این امت نادان چه وباست

اینت گوید «همه افعال خداوند کند
کار بنده همه خاموشی و تسلیم و رضاست»

وانت گوید «همه نیکی ز خدای است ولیک
بدی ای امت بدبخت همه کار شماست»

وانگه این هر دو مقرند که روزی است بزرگ
هیچ شک نیست که آن روز مکافات و جزاست

چو مرا کار نباشد نبوم اهل جزا
اندر این قول خرد را بنگر راه کجاست

چون بود عدل بر آنک او نکند جرم، عذاب؟
زی من این هیچ روا نیست اگر زی تو رواست

حاکم روزی قضای تو شده مست سدوم!
نه حکیم است که سازندهٔ گردنده سماست؟

اندر این راه خرد را به سزا نیست گذر
بر ره و رسم خرد رو، که ره او پیداست

مر خداوند جهان را بشناس و بگزار
شکر او را که تو را این دو به از ملک سباست

حکمت آموز و، کم آزار و، نکو گو و بدانک
روز حشر این همه را قیمت و بازار و بهاست

مردم آن است که دین است و هنر جامهٔ او
نه یکی بی هنر و فضل که دیباش قباست

جهد کن تا به سخن مردم گردی و، بدان
که به جز مرد سخن خلق همه خار و گیاست

همچنان چون تن ما زنده به آب است و هوا
سخن خوب، دل مردم را آب و هواست

سخن خوب ز حجت شنو ار والائی
که سخن هاش سوی مردم والا، والاست

گر سخنهای کسائی شده پیرند و ضعیف
سخن حجت با قوت و تازه و برناست

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸

شاخ شجر دهر غم و مشغله بار است
زیرا که بر این شاخ غم و مشغله بار است

آنک او چو من از مشغله و رنج حذر کرد
با شاخ جهان بیهده شورید نیارست

با شاخ تو ای دهر و به درگاه تو اندر
ما را به همه عمر نه کار است و نه بار است

چون بار من، ای سفله، فگندی ز خر خویش
اندر خر من چونکه نگوئیت چه بار است؟

کردار تو را هیچ نه اصل است و نه مایه
گفتار تو را هیچ نه پود است و نه تار است

احسان و وفای تو به حدی است بس اندک
لیکن حسد و مگر تو بی حد و کنار است

صندوقچهٔ عدل تو مانده است به طرطوس
دستارچهٔ جور تو در پیش کنار است

نشگفت که من زیر تو بی خواب و قرارم
هر گه که نه خواب است تو را و نه قرار است

پیچیده به مسکین تن من در به شب و روز
همواره ستمگاره و خونخواره دو ما راست

ای تن به یقین دان که تو را عاقبت کار
چون گرد تو پیچیده دو مار است دماراست

ناچار از اینجات برد آنکه بیاورد
این نیست سرای تو که این راه گذار است

بنگر که به چشمت شکم مادر، پورا،
امروز در این عالم چون ناخوش و خوار است

اینجا بنمانی چو در آنجای نماندی
تقدیر قیاسیت بدینجای به کار است

گر نیست به غم جان تو بر رفتن از آنجا
از رفتن ازین جای چرا دلت فگار است

ای مانده در این راه گذر، راحله ای ساز
از علم و ز پرهیز که راهت به قفار است

تو خفته و پشتت ز بزه گشته گران بار
با بار گران خفتن از اخلاق حمار است

بی هیچ گنه چونکه ببستندت ازین سان
بی هیچ گنه بند کشیدن دشوار است

بر هر که گنه کرد یکی بند نهادند
بی هیچ گنه چونکه تو را بند چهار است؟

پربند حصاری است روان تنت روان را
در بند و حصاری تو، ازین کار تو زار است

گر بند و حصار از قبل دشمن باید
چون دشمن تو با تو در این بند و حصار است؟

این کالبد جاهل خوش خوار تو گرگی است
وین جان خردمند یکی میش نزار است

گوی از همه مردان خرد جمله ربودی
گر میش نزار تو بر این گرگ سوار است

تن چاکر جان است مرو از پسش ایراک
رفتن به مراد و سپس چاکر عار است

دستارت نیاید ز نوار ای پسر ایراک
هرچند پر از نقش نوار است نوار است

جان تو درختی است خرد بار و سخن برگ
وین تیره جسد لیف درشت و خس و خار است

نی نی که تو بر اشتر تن شهره سواری
و اندر ره تو جوی و جر و بیشه و غار است

زین اشتر بی باک و مهارش به حذر باش
زیرا که شتر مست و برو مار مهار است

باز خردت هست، بدو فضل و ادب گیر
مر باز خرد را ادب و فضل شکار است

پرهیز کن از جهل به آموختن ایراک
جهل است مثل عورت و پرهیز ازار است

در سایهٔ دین رو که جهان تافته ریگ است
با شمع خرد باش که عالم شب تار است

بشکن به سر بی خردان در به سخن جهل
زیرا که سخن آب خوش و جهل خمار است

بر علم تو حق است گزاریدن حکمت
بگزار حق علم گرت دست گزار است

مر شاخ خرد را سخن حکمت برگ است
دریای سخن را سخن پند بخار است

ای گشته دل تو سیه از گرد جهالت
با این دل چون قار تو را جای وقار است؟

چون قار سیه نیست دل ما و پر از گرد
گرچه دل چون قار تو پر گرد و غبار است

خرما و ترنج و بهی و گوز بسی هست
زین سبز درختان، نه همه بید و چنار است

آن سر که به زیر کله و از بر تخت است
در مرتبه دور است از آن سر که به دار است

اندر خور افسر شود از علم به تعلیم
آن سر که ز بس جهل سزاوار فسار است

بیهوده و دشنام مگردان به زبان بر
کاین هر دو ز تو یار تو را زشت نثار است

دشنام دهی باز دهندت ز پی آنک
دشنام مثل چون درم دیر مدار است

دم بر تو شمرده است خداوند ازیراک
فرداش به هر دم زدنی با تو شمار است

یارت ز خرد باید و طاعت به سوی آنک
او را نه عدیل است و نه فرزند و نه یار است

اندر حرم آی، ای پسر، ایراک نمازی
کان را به حرم در کند از مزد هزار است

بشناس حرم را که هم اینجا به در توست
با بادیه و ریگ و مغیلانت چه کار است؟

کم بیش نباشد سخن حجت هرگز
زیرا سخنش پاک تر از زر عیار است

زر چون به عیار آمد کم بیش نگیرد
کم بیش شود زری کان با غش وبار است

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰

خرد چون به جان و تنم بنگریست
از این هر دو بیچاره بر جان گریست

مرا گفت کاینجا غریب است جانت
بدو کن عنایت که تنت ایدری است

عنایت نمودن به کار غریب
سر فضل و اصل نکو محضری است

گر آرایش بت ز بتگر بود
تنت را میارای کاین بتگری است

نکوتر نگر تا کجا می روی
که گمره شد آنک او نکو ننگریست

اگر دیو را با پری دیده ای،
و گر نی، تنت دیو و جانت پری است

پریت ای برادر برهنه چراست
اگر دیوت اندر خز و ششتری است؟

چو تنت از عرض جامه دارد بدان
که مر جانت را جامهٔ جوهری است

به صابون دین شوی مر جانت را
بیاموز کاین بس نکو گازری است

ز دانش یکی جامه کن جانت را
که بی دانشی مایهٔ کافری است

سر علمها علم دین است کان
مثل میوهٔ باغ پیغمبری است

به دین از خری دور باش و بدان
که بی دینی، ای پور، بی شک خری است

مگر جهل درداست و دانش دواست
که دانا چنین از جهالت بری است

به داروی علمی درون علم دین
ز بس منفعت شکر عسکری است

سخن به ز شکر کزو مرد را
ز درد فرومایگی بهتری است

سخن در ره دین خردمند را
سوی سعد رهبرتر از مشتری است

گلی جز سخن دید هرگز کسی
که بی آب و بی نم همیشه طری است؟

بیاموز گفتار و کردار خوب
که ت این هر دو بنیاد نیک اختری است

مراد خدای از جهان مردم است
دگر هرچه بینی همه بر سری است

نبینی که بر آسمان و زمین
مر او را خداوندی و مهتری است

خداوند تمییز و عقل شریف
خداوند تدبیر و قول آوری است

متاب، ای پسر، سر ز فرمان آنک
ازوت این بزرگی و این سروری است

به طاعت بکن شکر و احسان او
که این داد نزد خرد عمری است

بجز شکر نعمت نگیرد که شکر
عقاب است و نعمت چو کبگ دری است

مکن شکر جز فضل آن را که او
به فردوس شکر تو را مشتری است

جهان جای الفنج ملک بقاست
بقائی و ملکی که نااسپری است

گر از بهر ملک آفریدت خدای
چرا مر تو را میل زی چاکری است

طلب کن بقا را که کون و فساد
همه زیر این گنبد چنبری است

جهان را چو نادان نکوهش مکن
که بر تو مر او را حق مادری است

به فعل اندرو بنگر و شکر کن
مر آن را که صنعش بدین مکبری است

چه چیز است از این چرخ گردان برون؟
درین عاقلان را بسی داوری است

جهانی فراخ است و خوش کاین جهان
درو کمتر از حلقهٔ انگشتری است

مر آن راست فردا نعیم اندرو
که امروز بر طاعتش صابری است

نباشد کسی تشنه و گرسنه
درو، کاین سخن در خور ظاهری است

چو تشنه نباشد کس آنجا پس آن
چه جای شراب هنی و مری است؟

حذر کن ز عام و ز گفتار خام
گرت میل زی مذهب حیدری است

تو را جان در این گنبد آبگون
یکی کار کن رفتنی لشکری است

بیلفنج ملک سکندر کنون
که جانت در این سد اسکندری است

سخن های حجت به حجت شنو
که قولش نه بیهوده و سرسری است

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳

چون در جهان نگه نکنی چون است؟
کز گشت چرخ دشت چو گردون است

در باغ و راغ مفرش زنگاری
پر نقش زعفران و طبر خون است

وان ابر همچو کلبهٔ ندافان
اکنون چو گنج لولوی مکنون است

بر چرخ، همچو لاله به دشت اندر،
مریخ چون صحیفهٔ پر خون است

جون است باغ و، شاخ سمن پروین
گر ماه نو خمیده چو عرجون است

با چرخ پر ستاره نگه کن چون
پر لاله سبزه در خور و مقرون است

چون روی لیلی است گل و پیشش
سرو نوان چو قامت مجنون است

چون مشتری است زرد گلت لیکن
این مشتری به عنبر معجون است

مشرق ز نور صبح سحرگاهان
رخشان به سان طارم زریون است

گوئی میان خیمهٔ پیروزه
پر زاب زعفران یکی آهون است

دشت ار چنین نبود به ماه دی
باردی بهشت ماه چنین چون است؟

صحرا به لاژورد و زر و شنگرف
از بهر چه منقش و مدهون است

خاکی که مرده بود و شده ریزان
واکنده چون شد و ز چه گلگون است؟

این مشک بوی سرخ گل زنده
زان زشت خاک مردهٔ مدفون است

این مرده را که کرد چنین زنده؟
هر کس که این نداند مغبون است

این کار از آنکه زنده کند آن را
ایزد به حشر مایه و قانون است

وان خشک خار و خس که بسوزندش
فرعون بی سلامت و قارون است

این مرده لاله را که شود زنده
نم سلسبیل و محشر هامون است

واندر حریر سبز و ستبرق ها
سیب و بهی چو موسی و هارون است

دوزخ تنور شاید مر خس را
گل را بهشت باغ همایون است

اندر بهشت خواهد بد میوه
آنجا چنین که ایدر و اکنون است

پس هم کنون تو نیز بهشتی شو
کان از قیاس نیز همیدون است

نه خار در خور طبق و نحل است
نه گل سزای آتش و کانون است

پس نیست جای مومن پاکیزه
دوزخ، که جای کافر ملعون است

نه در بهشت خلد شود کافر
کان جایگاه مومن میمون است

بندیش از این ثواب و عقاب اکنون
کاین در خرد برابر و موزون است

گر دیگر است مردم و گل دیگر
این را بهشت نیز دگرگون است

خرما و میوه ها به بهشت اندر
دانی که زین بهست که ایدون است

ای رفته بر علوم فلاطونی
این علمها تمام فلاطون است

آن فلسفه است وین سخن دینی
این شکر است و فلسفه هپیون است

از علم خاندان رسول است این
نه گفتهٔ عمرو فریغون است

در خانهٔ رسول چو ماه نو
تاویل روز روز برافزون است

دو کار، خوی نیک و کم آزاری،
فرزند را وصیت مامون است

گر بدخو است خار و سمن خوش خو
این خود چرا گرامی و آن دون است؟

دل را به دین بپوش که دین دل را
در خورد بام و ساخته پرهون است

جان را به علم شوی که مرجان را
علم، ای پسر، مبارک صابون است

بحر است علم را به مثل فرقان
وز بحر علم امام چو جیحون است

جیحون خوش است و با مزه و دریا
از ناخوشی چو زهر و چو طاعون است

ای علم جوی، روی به جیحون نه
گر جانت بر هلاک نه مفتون است

دریا نه آب، بل به مثل آب است
چون بر لبش نه تین و نه زیتون است

گرد مثل مگرد که علم او
از طاقت تو جاهل بیرون است

تاویل کن طلب که جهودان را
این قول پند یوشع بن نون است

تاویل بر گزیدهٔ مار جهل
ای هوشیار نادره افسون است

تاویل حق در شب ترسائی
شمع و چراغ عیسی و شمعون است

این علم را قرارگه و گشتن
اندر میان حجت و ماذون است

این راز را درست کسی داند
که ش دل به علم دعوت مشحون است

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴

ای پسر ار عمر تو یک ساعت است
ایزد را بر تو درو طاعت است

نعمت تخم است وزو شکر بار
وین بر و این تخم نه هر ساعت است

طاعت اگر اصل همه شکرهاست
عمر سر هر شرف و نعمت است

گرت همی عمر نیرزد به شکر
بر تو به دیوانگیم تهمت است

مرد نکو صورت بی علم و شکر
سوی حکیمان به حقیقت بت است

مرد مخوان هیچ، بتش خوان، ازانک
چون بت باقامت و بی قیمت است

گر تو همی مردم خوانیش ازانک
از قبل سیم و زرش حشمت است

نزد تو پس مردم گشت اسپ میر
زانکه برو نیز ز زر حلیت است

هر که نداند که کدام است مرد
همچو ستوران ز در رحمت است

مرد نهان زیر دل است و زبان
دیگر یکسر گل پر صورت است

سوی خرد جز که سخن نیست مرد
او سخن و کالبدش لعبت است

جز که سخن، یافتن ملک را
هیچ نه مایه است و نیز آلت است

جز به سخن بنده نگردد تو را
آنکس کو با تو ز یک نسبت است

مرد رسول است، ستورند پاک
این که همی گویند این امت است

مرد سخن یافته را در سخن
حملت و هم حمیت و هم قوت است

حجت و برهانش و سوال و جواب
ضربت و تیغ و سپر و حربت است

حربگه مرد سخن دان بسی
صعبتر از معرکه و حملت است

شیر بیابان را با مرد جنگ
هم سری و همبری و شرکت است

چنگ ز شیر آمد شمشیر شیر
یشکش چون تیر تو با هیبت است

قول تو تیر است و زبانت کمان
گرت بدین حرب به دل رغبت است

هر که به تیر سخنت خسته شد
خستگیش ناخوش و بی حیلت است

پیش خردمند در این حربگاه
بی خردان را همه تن عورت است

شهره شود مرد به شهره سخن
شهره سخن رهبر زی جنت است

روی متاب از سخن خوب و علم
کاین دو به دو سرای تو را بابت است

پرورش جان به سخن های خوب
سوی خردمند مهین حسبت است

کوکب علم آخر سر بر کند
گرچه کنون تیره و در رجعت است

هیچ مشو غره گر اوباش را
چند گهک نعمت یا دولت است

سوی خردمند به صد بدره زر
جاهل بی قیمت و بی حرمت است

گر به هر انگشت چراغی کند
هیچ مبر ظن که نه در ظلمت است

قیمت دانش نشود کم بدانک
خلق کنون جاهل و دون همت است

توبه کند شیر ز شیری هگرز
گرچه شتر کاهل و بی حمیت است؟

سرو همی یازد اگرچه چنار
خشک و نگونسار و سقط قامت است؟

نیک و بد عالم را، ای پسر،
همچو شب و روز درو نوبت است

گاه تو خوش طبع و گهی خشمنی
سیرت این چرخ همین سیرت است

آنکه تو را محنت او نعمت است
نعمت تو نیز برو محنت است

براثر روز رود شب چنانک
نعمت او بر اثرش نکبت است

خوگ همه شر و زیان است و نحس
میش همه خیر و بر و برکت است

همچو دو بنده که برین از خدا
بر تو سلام است و بران لعنت است

کی بتواند که شود خوگ میش؟
زانکه شر و نحس درو خلقت است

بر طلب برکت میشی تو را
هم خرد و هم تن و هم طاقت است

نیک نگه کن که بر این جاهلان
دیو لعین را طرب و دعوت است

جای حذر هست ازینها تو را
اکنون کاین خلق بدین عبرت است

آنکه فقیه است از املاک او
پاکتر آن است که از رشوت است

وانکه همی گوید من زاهدم
جهل خود او را بترین ذلت است

گوش و دل خلق همه زین قبل
زی غزل و مسخره و طیبت است

بیت غزل بر طلب فحش و لهو
بی هنران را بدل آیت است

عادت خود طاعت و پرهیزدار
تا فلک و خلق بدین عادت است

بیهده گفتار به یک سو فگن
حجت بر تو سخن حجت است

ور تو خود از حجت بی حاجتی
نه به تو مر حجت را حاجت است

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶

آن بی تن و جان چیست کو روان است؟
که شنید روانی که بی روان است؟

آفاق و جهان زیر اوست و او خود
بیرون ز جهان نی، نه در جهان است

خود هیچ نیاساید و نجنبد
جنبده همه زیر او چران است

پیداست به عقل و زحس پنهان
گرچه نه خداوند کامران است

هرچ او برود هرگزی نباشد
او هرگزی و باقی و روان است

با طاقت و هوشیم ما و او خود
بی طاقت و بی هوش و بی توان است

چون خط دراز است بی فراخا
خطی که درازیش بی کران است

همواره بر آن خط هفت نقطه
گردان و پی یکدگر دوان است

با هر کس ازو بهره است بی شک
گر کودک یا پیر یا جوان است

هر خردی ازو شد کلان و او خود
زی عقل نه خرد است و نه کلان است

او خود نه سپید است و این سپیدی
بر عارضت ای پیر ازو نشان است

بی جان و تن است او ولیک خوردنش
از خلق تنومند پاک جان است

ای خواجه، از این اژدها حذر کن
کاین سخت ستمگارو بدنشان است

نشگفت کزو من زمن شده ستم
زیرا که مر او را لقب زمان است

سرمایهٔ هر نیکیی زمان است
هر چند که بد مهر و بی امان است

الفنج کن اکنون که مایه داری
از منت نصیحت به رایگان است

زو هردو جهان را بجوی ازیرا
مر هردو جهان را زمانه کان است

بیرون کن از این کان مر آن جهان را
کاین کار حکیمان و راستان است

این را نستانم به رایگان من
زیرا که جهان رایگان گران است

آنک این سوی او بی بها و خوار است
فردا سوی ایزد گرامی آن است

وین خوار سوی آن کس است کو را
بر منظر دل عقل پاسبان است

جائی است بر این بام لاجوردی
کان جای تو را جاودان مکان است

دانا به سوی آن جهان از اینجا
از نیکی بهتر دری ندانست

نیکیت به کردار نیز بایست
نیکی ی تو همه جمله بر زبان است

زیرا که به جای چراغ روشن
اندر دل پر غدر تو دخان است

از دست تو خوش نایدم نواله
زیرا که نواله ت پر استخوان است

تو پیش رو این رمهٔ بزرگی
جان و دل من زین رمه رمان است

زیرا که چو تو زوبعه نهاز است
اندر رمه و ابلیسشان شبان است

خاصه به خراسان که مر شما را
آنجا زه و زاد است و خان و مان است

یک فوج قوی لاجرم بر آن مرز
از لشکر یاجوج مرزبان است

بر اهل خراسان فراخ شد کار
امروز که ابلیس میزبان است

وز مطرب و رودو نبید آنجا
پیوسته همه روز کاروان است

وز خوب غلامان همه خراسان
چون بتکدهٔ هند و چین ستان است

زی رود و سرودست گوش سلطان
زیرا که طغان خانش میهمان است

مطرب همه افغان کند که: می خور
ای شاه، که این جشن خسروان است

وز دولت خود شاد باش ازیراک
دولت به تو، ای شاه، شادمان است

وان مطرب سلطان بدین سخن ها
در شهر نکوحال و بافلان است

وز خواری اسلام و علم، مذن
بی نان و چو نال از عمان نوان است

آنجا که چنین کار و بار باشد
چه جای گه علم یا قرآن است؟

مهمان بلیس است خلق و حجت
بیچاره بهٔمگان ازان نهان است

آن را که بر امید آن جهان نیست
این تیره جهان شهره بوستان است

سرمازدگان را به ماه بهمن
خفسانهٔ خر خز و پرنیان است

کاهی است تباه این جهان ولیکن
که پیش خر و گاو زعفران است

ای برده به بازار این جهان عمر
بازار تو یکسر همه زیان است

ما را خرد ایدون همی نماید
کان جای قدیم است و جاودان است

بس سخت متازید ای سواران
گر در کفتان از خرد عنان است

زیرا که بر این راه تاختن تان
بس ژرف یکی چاه بی فغان است

زین راه به یک سو شوید، هر کو
بر جان و تن خویش مهربان است

این ژرف و قوی چاه را به بینی
گر بر سر تو عقل دیده بان است

زان می نرود بر ره تو حجت
کز چاه بر آن راه بی گمان است

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵

هر که گوید که چرخ بی کار است
پیش جانش ز جهل دیوار است

کس ندید، ای پسر، نه نیز شنید
هیچ گردنده ای که بی کار است

چون نکو ننگری که چرخ به روز
چون چو نیل است و شب چو گلزار است؟

بود و باشد چه چیز و هست چه چیز؟
زین اگر بررسی سزاوار است

اصل بسیار اگر یکی است به عقل
پس چرا خود یکی نه بسیار است؟

وان کزو روشنی پدید آید
روشن و گرد گرد و نوار است

چونکه برهان همی نگوید راست
علم برهان چو خط پرگار است

جنبش ما چرا که مختلف است؟
جنبش چرخ چونکه هموار است؟

اصل جنبش چرا نگوئی چیست؟
چون نجوئی که این چه کاچار است؟

خاک خوار است رستنی، زان است
کایستاده چنین نگونسار است

جانور نیست به آن نگونساری
لاجرم زنده و گیاخوار است

وین که سر سوی آسمان دارد
باز بر هر سه میر و سالار است

مر تو را بر چهارمین درجه
که نشانده است و این چه بازار است؟

زیر دستانت چونکه بی خرد اند؟
چون تو را عقل و هوش و گفتار است؟

با همه آلتی که حیوان راست
مر تو را با سخن خرد یار است

مر تو را نزد آن که ت اینها داد
نه همانا که هیچ کردار است؟

کار کردی و خورد، چون خر خویش
پس تو را هوش و عقل چه بکار است؟

ای پسر، ننگری که عقل و سخن
چون بر این خلق سر به سر بار است؟

عقل بار است بر کسی که به عقل
گربزو جلد و دزد و طرار است

رش و سنگ کم و ترازوی کژ
همه تدبیر مرد غدار است

عقل در دست این نفایه گروه
چون نکو بنگری گرفتار است

گاو خاموش نزد مرد خرد
به از آن ژاژخای صد بار است

گرگ درنده گرچه کشتنی است
بهتر از مردم ستمگار است

از بد گرگ رستن آسان است
وز ستمگاره سخت دشوار است

گرگ مال و ضیاع تو نخورد
گرگ صعب تو میر و بندار است

نزد هر کس به قدر و قیمت اوی
مر خرد را محل و مقدار است

هم بر آن سان که بار بر دو درخت
بر یکی میوه بر یکی خار است

همچنان کز نم هوا به بهار
شوره گلزار و باغ گلزار است

دزد اگر عقل را به دزدی برد
لاجرم چون عقاب بر دار است

تو به پیش خرد ازان خواری
که خرد پیشت، ای پسر، خوار است

مر خرد را به علم یاری ده
که خرد علم را خریدار است

نیک و بد زان برو پدید آید
که خرد چون سپید طومار است

از بدان بد شود ز نیکان نیک
داند این مایه هر که هشیار است

عقل نیکی پذیر اگر در تو
بد شود بر تو زین سخن عار است

مخورانش مگر که علم و هنر
هم از اکنون که زار و نا هار است

اندرو پود علم و نیکی باف
کو مرین هر دو پود را تار است

طاعت و علم راه جنت اوست
جهل و عصیانت رهبر نار است

خوی نیکو و داد را بلفنج
کین دو سیرت ز خوی احرار است

خوی نیکو و داد در امت
اثر مصطفای مختار است

بر ره راستان و نیکان رو
که جهان پر خسان و اشرار است

داد کن کز ستم به رنج رسی
در جهان این سخن پدیدار است

جز ز بیداد طبع بر طبعی
نیست تیمار هر که بیمار است

هر که نازاردت میازارش
که بهین بهان کم آزار است

بد کنش بد بجای خویش کند
هم برو فعل زشت او مار است

کار فردا به عدل خواهد بود
گرچه امروز کار باوار است

صاحب الغار خویش دین را دان
که تنت غار و جانت در غار است

بفگن از جان و تن به طاعت و علم
بار عصیان که بر تو انبار است

خیره خروار زیر بار مخسپ
چون گنه بر تنت به خروار است

چند غره شوی به فرداها
گر نه با خویشتنت پیکار است؟

زود دی گشته گیر فردا را
که نه برگشت چرخ مسمار است

خویشتن را به طاعت اندر یاب
اگر از خویشتنت تیمار است

پند بپذیر و بفگن از تن بار
گر سوی جانت پند را بار است

به دل پاک برنویس این شعر
که به پاکی چو در شهوار است

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷

بلی، بی گمان این جهان چون گیاست
جز این مردمان را گمانی خطاست

ازیرا که همچون گیا در جهان
رونده است همواره بیشی و کاست

اگر هرچه بفزاید و کم شود
گیا باشد، این پیر گیتی گیاست

ولیکن گیا را بباید شناخت
ازیرا سخن را درین رویهاست

جهان گر یکی گوز نیکو شود
بدان گوز در مغز مردم سزاست

وگر چند مائیم مغز جهان
گیا چون نکو بنگری مغز ماست

گیا همچو دانه است و ما آرد او
چو بندیشی، و این جهان آسیاست

بخواهد همی خوردمان آسیا
به دندان مرگ، ای پسر، راست راست

فنامان به دندان مرگ اندر است
به دندان ما در گیا را فناست

ولیکن چو زنده است در ما گیا
پس از مرگ ما را امید بقاست

گیا پیشکار خداوند ماست
که بر پادشاهان همه پادشاست

بدو زنده گشته است مردار خاک
اگر دست یزدانش گویم رواست

اگر مرده را زنده کردی مسیح
چنان چون برین قول ایزد گواست

به یک دانه گندم در، ای هوشیار،
مسیحیت بسیار و بی منتهاست

نه مرده است هرگز نه میرد گیا
که مر زندگی را گیا کیمیاست

میان دو عالم گیا منزلی است
که بوی و مزه و رنگ را مبتداست

گیا سوی هشیار پیغمبری است
که با خالق و خلق پاک آشناست

گیا را پدر دان درست، ای پسر،
وگر من پدرتم گیا خود نیاست

نه فانی نه باقی گیاه است ازانک
بقا و فنا را درو التقاست

به شخص است فانی و باقی به نوع
پس این گوهر عالی و پربهاست

ازو زاد حیوان و مردم وزین
چنو هر کسی بربقا مبتلاست

بیا تا بقا را مهیا شویم
که اینجای بس ناخوش و بی نواست

جهان گرچه از راه دیدن پری است
ز کردار دیو است و نر اژدهاست

کرا خواند هرگز که ش آخر نراند
نه جای محابا و روی و ریاست

همه بیشی او بجمله کمی است
همه وعدهٔ او سراسر هباست

کجا نقطهٔ نور بینی درو
یکی دود چون دیوش اندر قفاست

درختان نیکیش را بر بدی است
به زیر سر نعمتش در بلاست

نه آن تو است، ای برادر، درو
هر آنچه ش گمانی بری کان تو راست

یکی مرکب است این جهان بس حرون
که شرش رکاب و عنانش عناست

چو از عادت او تفکر کنی
همه غدر و مکر و فریب و دهاست

پس آن به که بگریزی از غدر او
کزو خیر هرگز نخواهدت خاست

مگر طاعت ایزد بی نیاز
که او راست فرمان و تقدیر و خواست

دو رهبر به پیش تو استاده اند
کزایشان یکی عقل و دیگر هواست

خرد ره نمایدت زی خشندیش
ازیرا خرد بس مبارک عصاست

نهالی که تلخ است بارش مکار
ازیرا رهت بر سرای جزاست

به طاعت همی کوش و منشین بران
که گوئی «از ایزد مرا این قضاست

به طاعت شود پاک زنگ گناه
ازیرا گنه درد و طاعت شفاست

نه نومید باش و نه ایمن بخسپ
که بهتر رهی راه خوف و رجاست

دروغ ایچ مسگال ازیرا دروغ
سوی عاقلان مر زبان را زناست

حذر کن ز مکر و حسد، ای پسر،
که این هر دو بر تو وبال و وباست

بدانچه ت بدادند خرسند باش
که خرسندی از گنج ایزد عطاست

به هر خیر دو جهانی امیددار
گر از بند آزت امید رهاست

اگر جفت آزی نه آزاده ای
ازیرا که این زان و آن زین جداست

در رستگاری به پرهیز جوی
که پرهیز بهتر ز ملک سباست

گزین کن جوانمردی و خوی نیک
که این هر دو از عادت مصطفاست

سخاوت نشان گر ثنا بایدت
که بار درخت سخاوت ثناست

به از بر درخت سخاوت ثنا
به گیتی درختی و باری کجاست

خرد جوی و جانت از هوا دور دار
ازیرا هوا چشم دل را عماست

دلت هیچ راحت نخواهد چرید
اگر گرد او مر هوا را چراست

سوی شعر حجت گرای، ای پسر،
اگر هیچ در خاطر تو ضیاست

که دیبای رومی است اشعار او
اگر شعر فاضل کسائی کساست

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹

ای به خور مشغول دایم چون نبات
چیست نزد تو خبر زین دایرات؟

خود چنین بر شد بلند از ذات خویش
خیره خیر این نیلگون بی در کلات؟

یا کسی دیگر مر او را بر کشید
آنکه کرسی ی اوست چرخ ثابتات؟

جسم بی صانع کجا یابد هگرز
شکل و رنگ و هیات و جنبش بذات؟

چند در ما این کواکب بنگرند
روز و شب چون چشمهای بی سبات؟

گر بخواهی تا بدانی گوش دار
ور بدانی گوش من زی توست هات!

بنگر اندر لوح محفوظ، ای پسر
خطهاش از کاینات و فاسدات

جز درختان نیست این خط را قلم
نیست این خط را جز از دریا دوات

خط ایزد را نفرساید هگرز
گشت دهر و دایرات سامکات

زندگان هرسه سه خط ایزدند
مردمش انجام و آغازش نبات

زندهٔ حق را به چشم دل نگر
زانکه چشم سر نبیند جز موات

این که می بینی بتانند، ای پسر
گرچه نامد نامشان عزی و لات

خلق یکسر روی زی ایشان نهاد
کس به بت زاتش کجا یابد نجات؟

همچنان چون گفت می گوید سخن
دیو در عزی و لات و در منات

حیلت و رخصت بدین در فاش کرد
مادر دیوان به قول بی ثبات

لاجرم دادند بی بیم آشکار
در بهای طبل و دف مال زکات

عاقلان را در جهان جائی نماند
جز که بر کهسارهای شامخات

کس نیارد یاد از آل مصطفی
در خراسان از بنین و از بنات

کس نجوید می نشان از هفت زن
کامده است اندر قران زایشان صفات

بر نخواند خلق پنداری همی
مسلمات مومنات قانتات

هر زمان بتر شود حال رمه
چون بودش از گرسنه گرگان رعات

گر بخواهد ایزد از عباسیان
کشتگان آل احمد را دیات

وای بومسلم که مر سفاح را
او برون آورد از آن بی در کلات

من ز لذت ها بشستم دست خویش
راست چون بگذشتم از آب فرات

بر امید آنکه یابم روز حشر
بر صراط از آتش دوزخ برات

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰

این تخت سخت گنبد گردان سرای ماست
یا خود یکی بلند و بی آسایش آسیاست

لا بل که هر کسیش به مقدار علم خویش
ایدون گمان برد که «خود این ساخته مراست»

داناش گفت «معدن چون و چراست این»
نادانش گفت «نیست، که این معدن چراست»

دانای فیلسوف چنین گفت ک«این جهان
ما را ز کردگار همی هدیه یا عطاست

چون فیلسوف رفت و عطا با خدای ماند
پیداست همچو روز که گفتار او خطاست

بخشیدهٔ خدای ز تو کی جدا شود؟
آن کو جدا شود ز تو بخشیده های ماست

از بهر جست و جوی ز کار جهان و خلق
گفتند گونه گون و دویدند چپ و راست

آن گفت ک«این جهان نه فنا است و سرمدی است»
وین گفت ک«این خطاست، جهان را ز بن فناست»

چون این و آن شدند و جهان ماند، مر تو را
او بر بقای خویش و فناهای ما گواست

فانی به جان نه ای به تنی، ای حکیم، تو
جان را فنا به عقل محال است و نارواست

بس چاشنی است این ز بقا و فنا تو را
کز فعل بر فنا و ز بنیاد بر بقاست

باقی است چرخ کردهٔ یزدان و، شخص تو
فانی است از انکه کردهٔ این بی خرد رحاست

بی دانش آمدی و در اینجا شناختی
کاین چیست وان چه باشد وان چون و این چراست

چون و چرا نتیجهٔ عقل است بی گمان
چون و چرا ز جانوران جز تو را کراست؟

جز عقل چیست آنکه بدو نیک و بد زخلق
آن مستحق لعنت وین در خور ثناست

قدر و بهای مرد نه از جسم و فربهی است
بل مردم از نکو سخن و عقل پر بهاست

بر جانور بجمله سخن گوی جانور
زان است پادشا که برو عقل پادشاست

چون تو خدای خر شدی از قوت خرد
پس عقل بهره ای ز خدای است قول راست

بی هیچ علتی ز قضا عقل دادمان
زین روی نام عقل سوی اهل دین قضاست

اینجا ز بهر آن ز خدائیت بهره داد
کاین گوهر شریف مر آن هدیه را سزاست

این است آن عطا که خدا کرد فیلسوف
آن فلسفه است و این ره و آثار انبیاست

این عالم اژدهاست وز ایزد تو را خرد
پازهر زهر این قوی و منکر اژدهاست

پازهر اژدهاست خرد سوی هوشیار
در خورد مکر نیست نه نیز از در دهاست

هر چند رحمت است خرد بر تو از خدای
بر هر که بد کند به خرد هم خرد بلاست

ملک و بقاست کام تو وین هر دو کام را
اندر دو عالم ای بخرد عقل کیمیاست

گر تو به دست عقل اسیری خنک تو را
وای تو گر خردت به دست تو مبتلاست

تخم وفاست عقل، به تو مبتلا شده است
گر مر تورا ز تخم وفا برگ و بر جفاست

سوی وفاست روی خرد، چون جفا کنی
مر عقل را به سوی تو، ای پیر، پس قفاست

عدل است و راستی همه آثار عقل پاک
عقل است آفتاب دل و عدل ازو ضیاست

از عدل های عقل یکی شکر نعمت است
بخشندهٔ خرد ز تو زیرا که شکر خواست

از نیک صبر کرد نباید که کاهلی است
بر بد شتاب کرد نشاید که آن هواست

شکر است آب نعمت و نعمت نهال او
با آب خوش نهال نگیرد هگرز کاست

هر کس که بر هوای دل خویش تکیه کرد
تکیه مکن برو که هواجوی بر هواست

آن گوی مر مرا که توانی ز من شنود
این پند مر تو را به ره راست بر عصاست

عالم یکی خط است کشیدهٔ خدای حق
وان خط را میانه و آغاز و انتهاست

دنیا ز بهر مردم و مردم ز بهر دین
چون خط دایره که بر انجامش ابتداست

علم است کار جانت و عمل کار تن که دین
از علم وز عمل چو تن و جان تو دوتاست

چون جان و تن دوتاست دو تخم است دینت را
یک تخم او ز خوف و دگر تخم او رجاست

مرد خرد جدا نشد از خر مگر به دین
آن کن که مرد با خرد از خر بدو جداست

کشت خدای نیست مگر کاهل علم و دین
جز کاین دو تن دگر همه خار و خس و گیاست

پرهیز تخم و مایهٔ دین است و زی خدای
پرهیزگار مردم دین دار و بی ریاست

پرهیزگار کیست؟ کم آزار، اگر کسی
از خلق پارساست کم آزار پارساست

لختی عنان بکش سپس این جهان متاز
زیرا که تاختن سپس این جهان عناست

بر خاک فتنه چون بشدی؟ بر سما نگر
بر خاک نیست جای تو بل برتر از سماست

گر ز آسمان به خاک تو خرسند گشته ای
همچون تو شوربخت به عالم دگر کجاست؟

ترسم کز آرزو خردت را وبا رسد
زیرا که آرزو خرد خلق را وباست

دردی است آرزو که به پرهیز به شود
پرهیز مرد را سوی دانا بهین دواست

پند از کسی شنو که ندارد ز تو طمع
پندی که با طمع بود آن سر بسر هباست

گیتی به بند طمع ببسته است خلق را
زین بند دور باش که نه بند بی وفاست

از دست بند طمع جهان چون رهاندت
جز هوشیار مرد کز این بند خود رهاست؟

بی توتیاست چشم تو گر بر دروغ و زرق
از مردم چشم درد تو را طمع توتیاست

رفتند هم رهانت، بباید همیت رفت
انده مخور که جای سپنجیست بی نواست

برگیر زاد و، زاد تو پرهیز و طاعت است
زین راه سر متاب که این راه اولیاست

چون بی بقاست این سفری خانه اندرو
باکی مدار هیچ اگرت پشت بی قباست

پرهیز کن به جان ز خرافات ناکسان
هر چند با خسان کنی اینجا نشست و خاست

مزگت کلیسیا نشده است، ای پسر، هگرز
گرچه به شهر همبر مزگت کلیسیاست

این است پند حجت وین است مغز دین
وارایش سخنش چو گشنیز و کرویاست

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۴

مردم نبود صورت مردم حکما اند
دیگر خس و خارند و قماشات و دغااند

اینها که نیند از تو سزای که و کهدان
مرحور وجنان راتو چه گوئی که سزااند؟

باندوه چرایند شب و روز بمانده
از چون و چرا زانکه ستوران چرااند

این خیل چرا چویند و زخیل چراجوی
این خلق بداندیش کزین گونه جرااند

در عالم انسانی مردم چو نبات است
اینها چون ریاحین اند آنها چو گیااند

در دست شه اینها سپرغمند کماهی
در پیش خر آنها چو گیاهند و غذااند

گر تو سپر غمی شوی، این پور، به طاعت
آنهات گزینند که بر ما امرااند

دانا بر من کیست جز آنها که در امت
خیرالبشراند و خلف اهل عبااند؟

ایشان که به فرمان خدا از پدر و جد
میمون خلفااند و بر امت خلفااند

آنها که به تایید الهی به ره دین
اندر شب گم راهی اجرام سمااند

آنها که مرایشان را اندر شرف و فضل
مردان و زنان جمله عبیداند و امااند

آنها که به تقدیر جهان داور ما را
از درد جهالت به نکو پند شفااند

آنها که جهان را به چراغی که خداوند
بفروختش اندر شب دین روی ضیااند

آنها که گوااند بر این خلق و برایشان
زایزد پدر و جد بحق عدل گوااند

آنها که زپاکیزه نسب شیعت خود را
از حوض جد خویش و نیا آب سقااند

آنها که گه حمله به تایید الهی
چون ما ز ستوران چراینده جدااند

آنها که بریشان ما را همه هموار
میراث نیائیم که میراث نیااند

آنها که چو محراب شریفند و مقدم
دیگر به صفا جمله وضیعند و ورااند

حجاج و کریمان و حکیمان جهانند
ویشان به ره حکمت قبلهٔ حکمااند

کعبهٔ شرف و علم خفیات کتاب است
ویشان به مثل کعبهٔ رکن اند و صفااند

زیشان به هر اقلیم یکی تند زبانی است
گویا به صلاح گرهی کز صلحااند

بر اهل ولا ابر صلاحند و بر آنهاک
نه اهل ولااند مثل باد بلااند

کوهی است به هر کشور از ایشان که از این خلق
آنها که نبینند نه از اهل ولااند

کوهی که برو چشمهٔ پاک آب حیات است
نخچیر درو مومن و کبگان علمااند

کوهی است به یمگان که بینند گروهیش
کز چشم حقیقت سپر سر صفااند

کوهی که درو نور الهی است جواهر
آنها که همی جویند جوهر به کجااند؟

زین گوهر باقی نکند هیچ کسی قصد
کز کوردلی شیفته برادر فنااند

آن است مرا کز دل با من به مرا نیست
آنها نه مرااند که با من به مرااند

در گرد دل من به مرا هرگز ره نیست
پاکیزه که بی هیچ مرااند مرااند

مر گوهر با قیمت و با فضل و بها را
اینها نه سزااند که بی قدر و بهااند

از عدل و صواب است بقا زاده و اینها
نه اهل بقااند که بر جور و خطااند

پشه ز چه یک روز زید، پیل دوصد سال؟
زیرا ز پشه پیلان در رنج و عنااند

عدلی است عطا ز ایزد ما را و ز دوزخ
آنند رها کز در این شهره عطااند

گر عادلی از طاعت بگزار حق وقت
بنگر به بصیرت که در این جا بصرااند

وانها که ندانند به طاعت حق روزی
بر جور و جفااند نه بر عدل و وفااند

یارب، چه شد آن خلق که بر آل پیمبر
چون کژدم و مارند و چو گرگان و قلااند؟

اینها که همی دشمن اولاد رسولند
از مادر اگر هرگز نایند روااند

دانم که رها یابد از دوزخ ابلیس
گر ز آتش این قوم بدین فعل رهااند

دانم که بدین فعل که می بینم هر چند
گویند تو راایم حقیقت نه تورااند

آنها که تورااند ز فعل بد اینها
درمانده و دل خسته و با درد و بکااند

دانند که در عالم دین شهره لوائی است
پنهان شده در سایهٔ این شهره لوااند

آن شمس که روزیش برآری تو زمغرب
از فضل تو خواهنده مرو را به دعااند

تا جای پدر باز ستانند ز دیوان
اینها که سزای صلوات اند و ثنااند

ای امت برگشته ز اولاد پیمبر
اولاد پیمبر حکم روز قضااند

این قوم که این راه نمودند شما را
زی آتش جاوید دلیلان شمااند

این رشوت خواران فقهااند شما را
ابلیس فقیه است گر اینها فقهااند

از بهر قضا خواشتن و خوردن رشوت
فتنه همگان بر کتب بیع و شرااند

رشوت بخورند آنگه رخصت بدهندت
نه اهل قضااند بل از اهل قفااند

بر من ز شما نیست سفاهت عجب ایرا
آنند که در دین فقهااند سفهااند

گر احمد مرسل پدر امت خویش است
جز شیعت و فرزند وی اولاد زنااند

ما بر اثر عترت پیغمبر خویشیم
و اولاد زنا بر اثر رای و هوااند

اسلام ردائی ز رسول است و، امامان
از عترت او، حافظ این شهره ردااند

آنان که فلان است و فلان زمرهٔ ایشان
نزدیک حکیمان زدر عیب و هجااند

ما را چو کند پیر چه گوئیم که رهبر
در دین حق از عترت پیغمبر مااند؟

ای حجت، می گوی سخنهای به حجت
زیرا که صبائی تو و خصمانت هبااند

موسی زمان را تو یکی شهره عصائی
وانکه نشناسند که خصمان عقلااند

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵

ز جور لشکر خرداد و مرداد
تواند داد ما را هیچ کس داد؟

محال است این طمع هیهات هیهات
کس دیدی که دادش داد خرداد

ز بهر آنکه تا در دامت آرد
چو مرغان مر تو را خرداد خور داد

کرا خورداد گیتی مرد بایدش
ازان آید پس خرداد مرداد

همی خواهی که جاویدان بمانی
در این پرباد خانهٔ سست بنیاد

تو تا این بادپیمائی شب و روز
در این خانه برآمد سال هفتاد

از این پر باد خانه هم به آخر
برون باید شدن ناچار با باد

چه گوئی کین علوی گوهر پاک
بدین زندان و این بند از چه افتاد؟

خداوند ار نیامد زو گناهی
در این زندان و بندش از چه بنهاد؟

وگر بستش به جرمی، پس پیمبر
در این زندان سوی او چون فرستاد؟

وگر در بند مال و ملک دادش
چه خواهد دادنش چون کردش آزاد؟

تو را زندان جهان است و تنت بند
بر این زندان و این بند آفرین باد

به چشم سر یکی بنگر سحرگاه
بر این دولاب بی دیوار و بنیاد

تو پنداری که نسرین و گل زرد
بباریده است بر پیروزگون لاد

چرا گردد به گرد خاک ویران
همی چندین هزار این چرخ آباد

مراد کردگار ما ازین چیست؟
در این معنی چه داری یاد از استاد؟

گر البته نگشتی گرد این در
ز تو برجان تو جور است و بیداد

وگر بارت ندادند اندر این در
برایشان ابر رحمت خود مباراد

وگر گفتند «هرگز کس بر این در
نجست از بندیان کس جز تو فریاد»

تو بیچاره غلط کردی ره در
نه شاگردی نه استادی نه استاد

طمع چون کردی از گمره دلیلی؟
نروید هرگز از پولاد شمشاد

درین کردند از امت نیز دعوی
تنی هفتاد تا نزدیک هشتاد

هم آن این را هم این آن را شب و روز
به گمراهی و بی دینی کند یاد

چو خر بی علم شادانند هریک
ستور است آنکه نادان باشد و شاد

نژاد دیو ملعونند یکسر
مزایاد آنکه این گوباره را زاد

خدا از شر و رنج راه داران
گروه خویش را ایمن بداراد

تو را گر قصد بغداد است آنک
نبسته ستند بر تو راه بغداد

ولیکن جز امین سر یزدان
کسی این راز را بر خلق نگشاد

به تنزیل ازخسر ره جوی و، تاویل
ز فرزندان او یابی و داماد

از آن داماد کایزد هدیه دادش
دل دانا و صمصام و کف راد

دل سندان ازو گر بدسگالد
فرو ریزد دل سندان و پولاد

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۷

چونکه نکو ننگری جهان چون شد؟
خیر و صلاح از جهان جهان چون شد؟

هیچ دگرگون نشد جهان جهان
سیرت خلق جهان دگرگون شد

جسم تو فرزند طبع و گردون است
حالش گردان به زیر گردون شد

تو که لطیفی به جسم دون چه شوی
همت گردون دون اگر دون شد؟

چون الفی بود مردمی به مثل
چونک الف مردمی کنون نون شد؟

چاکر نان پاره گشت فضل و ادب
علم به مکر و به زرق معجون شد

زهد و عدالت سفال گشت و حجر
جهل و سفه زر و در مکنون شد

ای فلک زود گرد، وای بران
کو به تو، ای فتنه جوی مفتون شد

هر که به شمع خرد ندید رهت
پیش تو مدهوش گشت و شمعون شد

از چه درآئی همی درون که چنین
مردمی از خلق جمله بیرون شد؟

فعل همه جور گشت و مکر و جفا
قول همه زرق و غدر و افسون شد

ملک جهان گر به دست دیوان بد
باز کنون حالها همیدن شد

باز همایون چو جغد گشت خری
جغدک شوم خری همایون شد

سر به فلک برکشید بیخردی
مردمی و سروری در آهون شد

باد فرومایگی وزید، وزو
صورت نیکی نژند و محزون شد

خاک خراسان چو بود جای ادب
معدن دیوان ناکس اکنون شد

حکمت را خانه بود بلخ و، کنون
خانه ش ویران و بخت وارون شد

ملک سلیمان اگر خراسان بود
چونکه کنون ملک دیو ملعون شد؟

خاک خراسان بخورد مر دین را
دین به خراسان قرین قارون شد

خانهٔ قارون نحس را به جهان
خاک خراسان مثال و قانون شد

بندهٔ ایشان بدند ترکان، پس
حال گه ایدون و گاه ایدون شد

بندهٔ ترکان شدند باز، مگر
نجم خراسان نحس و مخبون شد

چاکر قفچاق شد شریف ز دل
حرهٔ او پیشکار خاتون شد

لاجرم ار ناقصان امیر شدند
فضل به نقصان و، نقص افزون شد

دل به گروگان این جهان ندهم
گرچه دل تو به دهر مرهون شد

سوی خردمند گرگ نیست امین
گر سوی تو گرگ نحس مامون شد

آدم جهل و جفا و شومی را
جان تو بدبخت خاک مسنون شد

سوی تو ضحاک بد هنر ز طمع
بهتر و عادل تر از فریدون شد

تات بدیدم چنین اسیر هوا
بر تو دلم دردمند و پرخون شد

دل به هوا چون دهی که چون تو بدو
بیشتر از صدهزار مرهون شد؟

از ره دانش بکوش و اهرون شو
زیراک اهرون به دانش اهرون شد

جامه به صابون شده است پاک و، خرد
جامهٔ جان را بزرگ صابون شد

رسته شد از نار جهل هر که خرد
جان و دلش را ستون و پرهون شد

پند پدر بشنو ای پسر که چنین
روز من از راه پند میمون شد

جان لطیفم به علم بر فلک است
گرچه تنم زیر خاک مسجون شد

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۸

گزینم قران است و دین محمد
همین بود ازیرا گزین محمد

یقینم که من هردوان را بورزم
یقینم شود چون یقین محمد

کلید بهشت و دلیل نعیمم
حصار حصین چیست؟ دین محمد

محمد رسول خدای است زی ما
همین بود نقش نگین محمد

مکین است دین و قران در دل من
همین بود در دل مکین محمد

به فضل خدای است امیدم که باشم
یکی امت کمترین محمد

به دریای دین اندرون ای برادر
قران است در ثمین محمد

دفینی و گنجی بود هر شهی را
قران است گنج و دفین محمد

بر این گنج و گوهر یکی نیک بنگر
کرا بینی امروز امین محمد؟

چو گنج و دفینت به فرزند ماندی
به فرزند ماند آن و این محمد

نبینی که امت همی گوهر دین
نیابد مگر کز بنین محمد؟

محمد بدان داد گنج و دفینش
که او بود در خور قرین محمد

قرین محمد که بود؟ آنکه جفتش
نبودی مگر حور عین محمد

ازاین حور عین و قرین گشت پیدا
حسین و حسن سین و شین محمد

حسین و حسن را شناسم حقیقت
بدو جهان گل و یاسمن محمد

چنین یاسمین و گل اندر دو عالم
کجا رست جز در زمین محمد؟

نیارم گزیدن همی مر کسی را
بر این هر دوان نازنین محمد

قران بود و شمشیر پاکیزه حیدر
دو بنیاد دین متین محمد

که استاد با ذوالفقار مجرد
به هر حربگه بر یمین محمد؟

چو تیغ علی داد یاری قران را
علی بود بی شک معین محمد

چو هرون ز موسی علی بود در دین
هم انباز و هم هم نشین محمد

به محشر ببوسند هارون و موسی
ردای علی و آستین محمد

عرین بود دین محمد ولیکن
علی بود شیر عرین محمد

بفرمود جستن به چین علم دین را
محمد، شدم من به چین محمد

شنودم ز میراث دار محمد
سخن های چون انگبین محمد

دلم دید سری که بنمود از اول
به حیدر دل پیش بین محمد

زفرزند زهرا و حیدر گرفتم
من این سیرت راستین محمد

از آن شهره فرزند کو را رسیده است
به قدر بلند برین محمد

نبودی ازین بیش بهرهٔ من ازوی
اگر بودمی من به حین محمد

جهان آفرین آفرین کرد بر من
به حب علی و آفرین محمد

کنون بافرین جهان آفرینم
من اندر حصار حصین محمد

تو ای ناصبی جز که نامی نداری
از این شهره دین وزین محمد

به دشنام مر پاک فرزند او را
بدری همی پوستین محمد

مرا نیز کز شیعت آل اویم
همی کشت خواهی به کین محمد

به دین محمد تو را کشتن من
کجا شد حلال؟ ای لعین محمد

به غوغا چه نازی؟ فراز آی با من
به حکم کتاب مبین محمد

اگر من به حب محمد رهینم
تو چونی عدوی رهین محمد؟

به عیسی نرست از تو ترسا، نخواهد
همی رستن این بو معین محمد

منم مستعین محمد به مشرق
چه خواهی از این مستعین محمد؟

چه داری جواب محمد به محشر
چو پیش آیدت هان و هین محمد؟

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹

آن کن ای جویای حکمت کاهل حکمت آن کنند
تا بدان دشوارها بر خویشتن آسان کنند

جز که در خورد خرد صحبت ندارند از بنه
بر همین قانون که در عالم همی ارکان کنند

طاعت ارکان ببین مر چرخ و انجم را به طبع
تا به طاعت چرخ وانجم شان همی حیوان کنند

چرخ را انجم به سان دست های چابک اند
کز لطافت خاک بی جان را همی با جان کنند

دست های آسمان اند این که با این بندگان
آن خداوندان همی احسان ها الوان کنند

چشمهای عالمند اینها که چون در خاک خشک
بنگرند او را همی پر در و پر مرجان کنند

این شگفتی بین که در نیسان ز بس نقش و نگار
خاک بستان را همی پر زینت نیسان کنند

این نشانی هاست مردم را که ایشان می دهند
سوی گوهرها که می در خاک و که پنهان کنند

گر ندیدی عرش را و حاملان عرش را
تا به گردش بر چه سان همواره می جولان کنند

عرش توست این خاک و، افلاک و کواکب گرد او
روز و شب جولان همی همواره هم زین سان کنند

پادشاهی یافته ستی بر نبات و بر ستور
هر چه گوئی «آن کنید آن از بن دندان کنند

بنگر آن را در رکوع و بنگر این را در سجود
پس همین کن تو ز طاعت ها که می ایشان کنند

این اشارت های خلقی را تامل کن به حق
این اشارت ها همی زی طاعت یزدان کنند

پیشه کن امروز احسان با فرودستان خویش
تا زبر دستانت فردا با تو نیز احسان کنند

بندهٔ بد را خداوندان به تشنه گرسنه
بر عذاب آتش معده همی بریان کنند

پس تو بد بنده چرا ایمن نشسته ستی؟ ازانک
همچنین فردا بر آتش مر تو را قربان کنند

از نبید جهل چون مستان بیهوشند خلق
تو که هشیاری مکن کاری که آن مستان کنند

گوشت ارگنده شود او را نمک درمان بود
چون نمک گنده شود او را به چه درمان کنند؟

با سبکساران از آل مصطفی چیزی مگوی
زانکه این جهال خود بی ابر می باران کنند

در مدینهٔ علم ایزد جغد کان را جای نیست
جغد کان از شارسان ها قصد زی ویران کنند

بر سر منبر سخن گویند، مر اوباش را
از بهشت و خوردنی حیران همی زین سان کنند

شو سخن گستر زحیدر گر نیندیشی ازان
همچو بر من کوه یمگان بر تو بر زندان کنند

بانگ بردارند و بخروشند بر امید خورد
چون حدیث جو کنی بی شک خران افغان کنند

ور نگوئی جای خورد و کردنی باشد بهشت
بر تو از خشم و سفاهت چشم چون پیکان کنند

مر تو را در حصن آل مصطفی باید شدن
تا ز علم جد خود بر سرت در افشان کنند

حجتان دست رحمان آن امام روزگار
دست اگر خواهند در تاویل بر کیوان کنند

دینت را با علم جسمانی به میزان برکشند
بی تمیزان کار دین بی کیل و بی میزان کنند

دین حق را مردمی دان جانش علم و تن عمل
عاقلان مر بام حکمت را همین بنیان کنند

تا ندانی، کار کردن باطل است از بهر آنک
کار بر نادان و عاجز بخردان تاوان کنند

جمله حیرانند امت بر ره ایشان مرو
ورنه همچون خویشتن در دین تو را حیران کنند

مست بسیارند، خامش باش، هل تا می روند
مر یکی هشیار را صد مست کی فرمان کنند؟

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۵

کسی که قصد ز عالم به خواب و خور دارد
اگر چه چهره ش خوب است طبع خر دارد

بخر شمارش مشمارش، ای بصیر، بصیر
اگرچه او به سر اندر چو تو بصر دارد

نه هرچه با پر باشد ز مرغ باز بود
که موش خوار و غلیواژ نیز پر دارد

ز مردم آن بود، ای پور، از این دو پای روان
که فعل دهر فریبنده را ز بر دارد

چو چاره نیستش از صحبت جهان جهان
اگر جفاش نماید جفاش بردارد

ز بیم درد نهد مرد دنبه بر دنبل
نه زانکه دنبل نزدیک او خطر دارد

جهان اگر شکر آرد به دست چپ سوی تو
به دست راست درون، بی گمان تبر دارد

درخت خرما صدخار زشت دارد و خشک
اگر دو شنگله خرمای خوب و تر دارد

جهان به آستی اندر نهفته دارد زهر
اگرچه پیش تو در دست ها شکر دارد

منافق است جهان، گر بنا گزیر حکیم
بجویدش به دل و جان ازو حذر دارد

در این سرای ببیند چو اندرو آمد
که این سرای ز مرگی در دگر دارد

همیشه ناخوش و بی برگ و بی نوا باشد
کسی که مسکن در خانهٔ دو در دارد

چو بر گذشت در این خانه صد هزار بدو
مقر خویش نداردش، ره گذر دارد

به چشم سر نتواندش دید مرد خرد
به چشم دل نگرد در جهان، اگر دارد

اگرت داد نداد، ای پسر، جهان، او را
همی بپای جهاندار دادگر دارد

ز بهر دانا دارد همی بپای خدای
جهان و دین را، نه ز بهر این حشر دارد

بتر بود ز حشر بلکه گاو باشد و خر
کسی که قصد در اینجا به خواب و خور دارد

ز بهر دانش و دین بایدش همی مردم
که خود خورنده جزین بی شمار و مر دارد

به خور مناز چو خر، بل شرف به دانش جوی
که خر به خور شکم از تو فراخ تر دارد

شکم چو بیش خوری بیش خواهد از تو طعام
به خور مخارش ازیرا که معده گر دارد

به جوی و جر تو چرا می دوی به روز و شبان
اگر نه معده همی مر تو را به جز دارد

هگرز راه ندادش مگر به سوی سقر
کسی که معده پر از آتش جگر دارد

سلاح دیو لعین است بر تو فرج و گلو
به پیش این دو سلاحت همی سپر دارد

حذرت باید کردن همیشه زین دو سلاح
که تن ز فرج و گلو در به سوی شر دارد

ستم رسیده تر از تو ندید کس دگری
که در تنت دو ستمگار مستقر دارد

ز دیو تنت حذر کن که بر تو دیو تنت
فسوس ها همه از یکدگر بتر دارد

نگر که هیچ گناهت به دیو بر ننهی
اگرت هیچ دل از خویشتن خبر دارد

مباش عام که عامه به جهل تهمت خویش
چه بر قضای خدای و چه بر قدر دارد

تو گوش و چشم دلت بر گشای اگر جاهل
دو چشم و گوش دل خویش کور و کر دارد

قبای شاه ز دیباست نرم و با قیمت
اگرچه زیر و درون پنبه و آستر دارد

نگاه کن که چه چیز است در تنت که تنت
بدوست زنده و زو حسن و زیب و فر دارد

چه گوهر است که یک مشت خاک در تن ما،
به فر و زینت ازو گونه گون هنر دارد؟

بدو دو دست و دو پایت بگیرد و برود
زبان ازو سخن و چشم ازو نظر دارد

چرا که موی تو زو رنگ قیر دارد و مشک
رخانت رنگ طبر خون و معصفر دارد؟

چرا که تا به تن اندر بود نیارامد
تنت مگر که مر این چیز را بطر دارد؟

همی دلت بتپد زو به سان ماهی ازانک
زمنزل دل تو قصد زی سفر دارد

زمنزل دلت این خوب و پرهنر سفری
بدان که روزی ناگاه رخت بردارد

به زیر چرخ قمر در قرار می نکند
قرارگاه مگر برتر از قمر دارد

ازین سرای برون هیچ می نداند چیست
از این سبب همه ساله به دل فکر دارد

جز آن نیابد از این راز کس خبر که دلش
زهوش و عقل در این راه راهبر دارد

شریف جان تو زین قبهٔ کبود برون
چنانکه گفت حکیمی، یکی پدر دارد

ضعیف مرد گمان برد کو همی گوید
«خدای ما به جهان در زن و پسر دارد

از آن حکیم چو تقلیدی این سخن بشنود
به جهل گفت «چه دانیم ما؟ مگر دارد

خدای را چه شناسد کسی که بر تقلید
دو چشم تیره و دل سخت چون حجر دارد؟

نه چشم دارد در دل نه گوش، بل چو ستور
ز بهر خواب و خورش چشم و گوش و سر دارد

بزرگ نیست نه دانا به نزد او مگر آنک
عمامهٔ قصب و اسپ و سیم و زر دارد

هزار شکر مر آن را که جود و قدرت او
به صورت بشر اندر چنین بقر دارد

بدین زمان و بدین ناکسان که دارد صبر؟
مگر کسی که ز روی و حجر جگر دارد

زشعر حجت وز پندهاش برتو خوری
اگر درخت دل تو ز عقل بر دارد

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۸

بالای هفت چرخ مدور دو گوهرند
کز نور هر دو عالم و آدم منورند

اندر مشیمهٔ عدم از نطفهٔ وجود
هر دو مصورند ولی نامصورند

محسوس نیستند و نگنجند در حواس
نایند در نظر که نه مظلم نه انورند

پروردگان دایهٔ قدسند در قدم
گوهرنیند اگرچه به اوصاف گوهرند

زین سوی آفرینش و زان سوی کاینات
بیرون و اندرون زمانه مجاورند

اندر جهان نیند هم ایشان و هم جهان
در ما نیند و در تن ما روح پرورند

گویند هر دو هر دو جهانند، از این قبل
در هفت کشورند و نه در هفت کشورند

این روح قدس آمد و آن ذات جبرئیل
یعنی فرشتگان پرانند و بی پرند

بی بال در نشیمن سفلی گشاده پر
بی پر بر آشیانهٔ علوی همی پرند

با گرم و سرد عالم و خشک و تر جهان
چون خاک و باد هم نفس آب و آذرند

در گنج خانهٔ ازل و مخزن ابد
هر دو نه جوهرند ولی نام جوهرند

هم عالم اند و آدم و هم دوزخ و بهشت
هم حاضرند و غایب و هم زهر و شکرند

وز نور تا به ظلمت و ز اوج تا حضیض
وز باختر به خاور وز بحر تا برند

هستند و نیستند و نهانند و آشکار
زان بی تواند و با تو به یک خانه اندرند

در عالم دوم که بود کارگاهشان
ویران کنندگان بنا و بناگرند

روزی دهان پنج حواس و چهار طبع
خوالیگران نه فلک و هفت اخترند

وز مشرفان ده اند به گرد سرایشان
زان پنج اندرون و از آن پنج بردرند

در پیش هر دو هر دو دکان دار آسمان
استاده هر چه دیر فروشد همی خرند

وان پادشاه ده سر و شش روی و هفت چشم
با چار خصمشان به یکی خانه اندرند

جوهر نیند و جوهر ایشان بود عرض
محور نهادهٔ عرضند و نه محورند

خوانند برتو نامهٔ اسرار بی حروف
دانند کرده های تو بی آنکه بنگرند

پیدا از آن شدند که گشتند ناپدید
زان بی تن و سرند که اندر تن و سرند

وین از صفت بود که نگنجند در جهان
وانگاه در تن و سر ما هر دو مضمرند

آن جایگان بهر تو را ساختند جای
ور نه کدام جای؟ که از جای برترند

سوی تو آمدند ز جائی که جای نیست
آنجا فرشته اند و بدین جا پیمبرند

بالای مدرج ملکوت اند در صفات
چون ذات ذوالجلال نه عنصر نه جوهرند

با آنکه هست هر دو جهان ملک این و آن
نفس تو را اگر تو بخواهی مسخرند

گفتارشان بدان و به گفتار کار کن
تا از خدای عزوجل وحیت آورند

بنگر به سایرات فلک را که بر فلک
ایشان زحضرت ملک العرش لشکرند

بی دانشان اگرچه نکوهش کنندشان
آخر مدبران سپهر مدورند

چندین هزار دیده و گوش از برای چیست؟
زیشان سخن مگوی که هم کور و هم کرند

گوئی مرا که گوهر دیوان ز آتش است
دیوان این زمانه همه از گل مخمرند

جز آدمی نزاد ز آدم در این جهان
وینها از آدم اند چرا جملگی خرند؟

دعوی کنند چه که براهیم زاده ایم؟
چون ژرف بنگری همه شاگرد آزرند

در بزم گاه مالک ساقی ی زبانیند
این ابلهان که در طلب جام کوثرند

خوشی کجاست اینجا؟ کاینجا برادران
از بهر لقمه ای هم خصم برادرند

بعد از هزار سال همانی که اولت
زین در درآورند و از آن در برون برند

اینها که آمدند چه دیدند از این جهان؟
رفتند و ما رویم و بیایند و بگذرند

وینها که خفته اند در این خاک سالها
از یک نشستن پدرانند و مادرند

وینها که دم زدند به حب علی همی
گر زانکه دوستند چرا خصم عمرند؟

وینها که هستشان به ابوبکر دوستی
گر دوستند چونکه همه خصم حیدرند؟

وین سنیان که سیرتشان بغض حیدر است
حقا که دشمنان ابوبکر و عمرند

گر عاقلی ز هر دو جماعت سخن مگوی
بگذارشان بهم که نه افلج نه قمبرند

هان تا از آن گروه نباشی که در جهان
چون گاو می خورند و چون گرگان همی درند

یا کافری به قاعده یا مومنی به حق
همسایگان من نه مسلمان نه کافرند

ناصر غلام و چاکر آن کس که این بگفت
«جان و خرد رونده بر این چرخ اخضرند»

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۹

چند گردی گردم ای خیمهٔ بلند؟
چند تازی روز و شب همچون نوند؟

از پس خویشم کشیدی بر امید
سالیان پنجاه و یا پنجاه و اند

مکر و ترفندت کنون از حد گذشت
شرم دار اکنون، از این ترفند چند؟

مادر بسیار فرزندی ولیک
خوار داریشان، همیشه کندمند

جز تو که شنیده است هرگز مادری
کو به فرزندان نخواهد جز گزند؟

کاه داری یاخته بر روی آب
زهر داری ساخته در زیر قند

از زمان و مکر او ایمن مباش
بس کن از کردار بد بپذیر پند

کز بدی ها خود بپیچد بد کنش
این نبشته ستند در استا و زند

چند ناگاهان به چاه اندر فتاد
آنکه او مر دیگری را چاه کند

بس بلندی تو ولیکن درد و رنج
چون بیفتد بیشتر بیند بلند

گر نکرده ستم گناهی پیش ازین
چون فگندندم در این زندان و بند

نیک بنگر تا چگونه کردگار
برمن از من سخت بندی برفگند

از من آمد بند برمن همچنانک
پای بند گوسفند از گوسپند

زیر بار تن بماندم شست سال
چون نباشم زیر بار اندر نژند؟

بار این بند گران تا کی کشد
این خرد پیشه روان ارجمند؟

چون به حقم سوی دانا نال نال
گر نباشد شاید از من خند خند

ای خرد پیشه حذردار از جهان
گر بهوشی پند حجت کار بند

این یکی دیو است بی تمییز و هوش
خیر کی بیند ز بی هش هوشمند؟

تازیان بیندش دایم هوشیار
گاه بر شبدیز و گاهی بر سمند

هر که را ز آسیب او آفت رسد
باز ره ناردش تعویذ و سپند

گر بخواهی بستن این بیهوش را
از خرد کن قید، وز دانش کمند

دانه اندر دام می دانی که چیست
نرم و سخت و خوب و زشت و بو و گند؟

راه مند بدکنش هرگز مرو
تا نگردی دردمند و آهمند

بر کسی مپسند کز تو آن رسد
که ت نیاید خویشتن را آن پسند

ای شده عمرت به باد از بهر آز،
بر امید سوزنت گم شد کلند

مست کردت آز دنیا لاجرم
چون شدی هشیار ماندی مستمند

با تو فردا چه بماند جز دریغ
چون بردمیراث خوار این زند و پند؟

چشم دلت از خواب غفلت باز کن
رنگ جهل از دل به دانش باز رند

چون زده ستی خود تبر بر پای خویش
خود پزشک خویش باش ای دردمند

برهمندی را به دل در جای کن
سود کی داردت شخص برهمند

بر در طاعت ببایدت ایستاد
گر همی ز ایزد بترسی چون پلند

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۳

مرد چو با خویشتن شمار کند
داند کاین چرخ می شکار کند

مار جهان را چو دید مرد به دل
دست کجا در دهان مار کند؟

مرد خرد همچو خر ز بهر شکم
پشت نباید که زیر بار کند

سفله جهان، بی وفاست ای بخرد
با تو کجا بی وفا قرار کند؟

سوی گل او اگر تو دست بری
دست تو را خار او فگار کند

خار بدان گل چننده قصد کند
گرچه همی او نه قصد خار کند

یار بد تو اگر تو چند بدو
بد نکنی با تو خار خار کند

بر سر خود چون فگند خاک، تو را
باک ندارد که خاکسار کند

دوستی خوار گشته را مطلب
زانکه تو را گشته خوار خوار کند

دست سیاه و درشت و گنده کند
هرکه همی دست درشخار کند

چرخ یکی آسیاست بر سر تو
روز و شبان زین همی مدار کند

هرکه در این آسیا بماند دیر
روی و سر خویش پرغبار کند

گرچه تو خفته ستی آسیای جهان
هیچ نخسپد همی و کار کند

گاه یکی را ز چه به گاه برد
گاه یکی را ز گه به دار کند

گاه چو دشمنت در بلا فگند
گاه چو فرزند در کنار کند

نشمرد افعال او مهندس اگر
چند به صد سالیان شمار کند

این نه فلک می کند کز این سخنان
اهل خرد را همی خمار کند

کار کن است این فلک به عمر همی
کار به فرمان کردگار کند

کار خداوند کار خود نکند
بلکه همه کار پیشکار کند

بی درو روزن یکی حصار است این
بی درو روزن یکی حصار کند؟

روی فلک را همی به در و گهر
این شب زنگی چرا نگار کند؟

در فلک را ببرد صبح، مگر
صبح همی با فلک قمار کند

گرد معصفر نگر که وقت سحر
زود همی چرخ برعذار کند

در درمی زر نگر که صبح همی
با شب یا زنده کارزار کند

این فلک روزگار خواره چنین
چند چه گوئی که روزگار کند؟

صانع قادر هگرز بی غرضی
گنبد گردان و کار و بار کند؟

وانگه بر کار کن ستور همه
مردم را میر و کاردار کند؟

مرد در این تنگ راه ره نبرد
گر نه خرد را دلیل و یار کند

جز که ز بهر من و تو می نکند
آنکه همی در شاهوار کند

نیست خبر گاو را ازانکه همی
نایره ای عود را چو نار کند

این و هزاران هزار چیز فلک
بر من و بر تو همی نثار کند

شکر نعیمی که تو خوری که کند؟
گورخر و شیر مرغزار کند؟

شاید اگر چشم سر ز بهر شرف
مرد در این ره یکی چهار کند

روی به علم و به دین نهد ز جهان
کاین دو به دو جهانش بختیار کند

گر تو یکی خشک بید بی هنری
علم تو را سرو جویبار کند

ور چه تو راست مست کرد جهل، همان
علم ز مستیت هوشیار کند

علم زدریا تو را به خشک برد
علم زمستانت را بهار کند

علم دل تیره را فروغ دهد
کند زبان را چو ذوالفقار کند

جانش از آزار آن جهان برهد
هر که ز دین گرد جان ازار کند

پند پذیر، ای پسر، که پند تو را
پای به دین اندر استوار کند

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۴

صبا باز با گل چه بازار دارد؟
که هموارش از خواب بیدار دارد

به رویش همی بر دمد مشک سارا
مگر راه بر طبل عطار دارد

همی راز گویند تا روز هر شب
ازیرا به بهمن گل آزار دارد

چو بیمارگون شد ز نم چشم نرگس
مر او را همی لاله تیمار دارد

سحر گه نگه کن که بر دست سیمین
به زر اندرون در شهوار دارد

نه غواص گوهر نه عطار عنبر
به نزدیک نرگس چه مقدار دارد؟

بنالد همی پیش گلزار بلبل
که از زاغ آزار بسیار دارد

زره پوش گشتند مردان بستان
مگر باغ با زاغ پیکار دارد

کنون تیرگلبن عقیق و زمرد
از این کینه بر پر و سوفار دارد

بیابد کنون داد بلبل که بستان
همه خیل نیسان و ایار دارد

عروس بهاری کنون از بنفشه
گشن جعد وز لاله رخسار دارد

بیا تا ببینی شگفتی عروسی
که زلفین و عارض به خروار دارد

نگویم که طاووس نر است گلبن
که گلبن همی زین سخن عار دارد

نه طاووس نر از وشی پر دارد
نه از سرخ یاقوت منقار دارد

نه در پر و منقار رنگین سرشته
چو گل مشک خر خیز و تاتار دارد

چه گوئی جهان این همه زیب و زینت
کنون بر همان خاک و کهسار دارد؟

چه گوئی که پوشیده این جامه ها را
همان گنده پیر چو کفتار دارد؟

به سر پر درخت گل از برف و برگش
گهی معجر و گاه دستار دارد

یکی جادوست این که او را نبیند
جز آن کز چنین کار تیمار دارد

نگه کن شگفتی به مستان بستان
که هر یک چه بازار و کاچار دارد

نهاده به سر بر سمن تاج و، نرگس
به دست اندرون در و دینار دارد

سوی خویش خواند همی بی هشان را
همه سیرت و خوی طرار دارد

بدانی که مست است هر رستنی ای
نبینی که چون سر نگونسار دارد؟

نگردد به گفتار مستانه غره
کسی کو دل و جان هشیار دارد

بر آتش زنش، ای خردمند، زیرا
که هشیار مر مست را خوار دارد

نگه کن که با هر کس این پیر جادو
دگرگونه گفتار و کردار دارد

مکن دست پیشش اگر عهد گیرد
ازیرا که در آستی مار دارد

شدت پارو پیرارو، امسالت اینک
روش بر ره پار و پیرار دارد

درخت جهان را مجنبان ازیرا
درخت جهان رنج و غم بار دارد

مده در بهای جهان عمر کوته
که جز تو جهان پر خریدار دارد

به زنهار گیتی مده دل نه رازت
که گیتی نه راز و نه زنهار دارد

یکی منزل است این که هرک اندرو شد
برون آمدن سخت دشوار دارد

یکی میزبان است کو میهمان را
دهان و شکم خشک و ناهار دارد

بدان میهمان ده مر این میزبان را
که او قصد این دیو غدار دارد

به یک سو شو از راه و بنگر به عبرت
که با این گروه او چه بازار دارد

پر از خنده روی و لب و، دل ز کینه
برایشان پر از خشم و زنگار دارد

تو را گر بدین دست بر منبر آرد
بدان دست دیگر درون دار دارد

چو راهت گشاده کند زی مرادی
چنان دان که در پیش دیوار دارد

مرا پرس از مکر او کاستینم
ز مکرش به خون دل آهار دارد

همیشه در راحت این دیو بدخو
برآزاد مردان به مسمار دارد

جفا و ستم را غنیمت شمارد
وفا و کرم را به بیگار دارد

خردمند با اهل دنیا به رغبت
نه صحبت نه کار و بیاوار دارد

ولیکن همی با سفیه آشنائی
به ناکام و ناچار هنجار دارد

که خواهد که ش آن بد کنش درست باشد؟
که جوید که از بی خرد یار دارد؟

بدو ده رفیقان او را ازیرا
سبکسار قصد سبکسار دارد

جز آن نیست بیدار کو دست و دل را
از این دیو کوتاه و بیدار دارد

مر این بی وفا را ببیند حقیقت
کرا چشم دل نور دین دار دارد

جهان پیشه کاری است ای مرد دانا
که بر سر یکی نام بردار دارد

حقیقت ببیند دگر سال خود را
چو چشم و دل خویش زی پار دارد

نشاید نکوهش مرو را که یزدان
در این کار بسیار اسرار دارد

زدانا بس است آن نکوهش مرو را
که او را نه دانا نه سالار دارد

یکی بوستان است عالم که یزدان
ز مردم درو کشت و اشجار دارد

از اینجا همی خیزدش غله لیکن
بدان عالم دیگر انبار دارد

همه برزگاران اویند یکسر
مسلمان و، ترسا که زنار دارد

یکی را زمین سنان است و شوره
یکی کشت و پالیز و شد کار دارد

یکی چون درختی بهی چفده از بر
یکی گردنی چون سپیدار دارد

یکی تخم خورده است وز بی فلاحی
همی گاو همواره بی کار دارد

یکی تخم کرده است وز کار گاوش
تن کار کن لاغر و زار دارد

مراین هردو را هیچ دهقان عادل
چه گوئی که یکسان و هموار دارد؟

یکی روزنامه است مر کارها را
که آن را جهان دار دادار دارد

بیاموز و آنگه بکن کار دنیی
که کار ای پسر دانش و کار دارد

جز آن را مدان رسته از بند آتش
که کردار در خورد گفتار دارد

نصیحت پذیرد ز گفتار حجت
کسی کو دل و خوی احرار دارد

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۹

تا مرد خر و کور کر نباشد
از کار فلک بی خبر نباشد

داند که هر آن چیز کو بجنبد
نابوده و بی حد و مر نباشد

وان چیز که با حد و مر باشد
گه باشد و گاهی دگر نباشد

من راز فلک را به دل شنودم
هشیار به دل کور و کر نباشد

چون دل شنوا شد تو را، از آن پس
شاید اگرت گوش سر نباشد

بهتر ز کدوئی نباشد آن سر
کو فضل و خرد را مقر نباشد

در خورد تنوره و تنور باشد
شاخی که برو برگ و بر نباشد

چاهی است جهان ژرف و سر نهفته
وز چاه نهفته بتر نباشد

در دام جهان جهان همیشه
تخم و چنه جز سیم و زر نباشد

بتواند از این دام زود رستن
گر مرد درو سخت خر نباشد

در دام نیاویزد آنکه زی او
تخم و چنه را بس خطر نباشد

زین سفله جهان نفع خود بگیرد
نفعی که درو هیچ ضر نباشد

وان نفع نباشد مگر که دانش
مشغول کلاه و کمر نباشد

بپذیر ز من پندی، ای برادر،
پندی که از آن خوبتر نباشد

نیکی و بدی را بکوش دایم
تا خلقت شخصت هدر نباشد

آن کس که ازو نیک و بد نیاید
ابری بود آن که ش مطر نباشد

با نیک به نیکی بکوش ازیرا
بد جز که سزاوار شر نباشد

فرزند هنرهای خویشتن شو
تا همچو تو کس را پسر نباشد

وانگه که هنر یافتی، بشاید
گر جز هنرت خود پدر نباشد

چون داد کنی خود عمر تو باشی
هرچند که نامت عمر نباشد

وانجا که تو باشی امیر باشی
گرچند به گردت حشر نباشد

گنجور هنرهای خویش گردی
گر باشد مالت و گر نباشد

و ایمن بروی هر کجا که خواهی
بر راه تو را جوی و جر نباشد

نزدیک تو گیهان مختصر شد
هر چند جهان مختصر نباشد

تو بار خدای جهان خویشی
از گوهر تو به گهر نباشد

در مملکت خویشتن نظر کن
زیرا که ملک بی نظر نباشد

بر ملک تو گوش و دو چشم روشن
درهاست که به زان درر نباشد

امروز بدین ملک در طلب کن
آن چیز که فردا مگر نباشد

بنگر که چه باید همیت کردن
تا بر تو فلک را ظفر نباشد

از علم سپر کن که بر حوادث
از علم قوی تر سپر نباشد

هر کو سپر علم پیش گیرد
از زخم جهانش ضرر نباشد

باقی شود اندر نعیم دایم
هرچند در این ره گذر نباشد

این ره گذری بی فر و درشت است
زین بی مزه تر مستقر نباشد

بشنو سخنی چون شکر به خوبی
گرچند سخن چون شکر نباشد

مردم شجر است و جهانش بستان
بستان نبود چون شجر نباشد

ای شهره درختی، بکوش تا بر
یکسر به تو جز کز هنر نباشد

وان چیز که عالم به دوست باقی
هر گز هدر و بی اثر نباشد

زیرا که شود خوار سوی دهقان
شاخی که برو بر ثمر نباشد

وان کس که بود بی هنر چو هیزم
جز درخور نار سقر نباشد

غافل نبود در سرای طاعت
تا مرد به یک ره بقر نباشد

هر کس که نیلفنجد او بصیرت
فرداش به محشر بصر نباشد

بپسیچ هلا زاد و، کم نباید
از یک تنه گر بیشتر نباشد

زیرا که بترسد ز ره مسافر
هر گه که پسیچ سفر نباشد

ایمن ننشیند ز بیم رفتن
تا سفره ش پر خشک و تر نباشد

بپذیر ز حجت سخن که شعرش
بی فایده و بی غرر نباشد

همچون سخن او به سوی دانا
بوی گل و باد سحر نباشد

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۰

ای شده چاکر آن درگه انبوه بلند
وز طمع مانده شب و روز بر آن در چو کلند

بر در میر تو، ای بیهده، بسته طمعی
از طمع صعبتر آن را که نه قید است و نه بند

شوم شاخی است طمع زی وی اندر منشین
ور نشینی نرهد جانت از آفات و گزند

گر بلند است در میر تو سر پست مکن
به طمع گردن آزاد چنین سخت مبند

گر بلندی ی در او کرد چنین پست تو را
خویشتن چونکه فرونفگنی از کوه بلند؟

دیوت از راه ببرده است، بفرمای، هلا
تات زیر شجر گوز بسوزند سپند

حجت آری که همی جاه و بزرگی طلبی
هم بر آن سان که همی خلق جهان می طلبند

گر هزار است خطا، ای بخرد، جمله خطاست
چند از این حجت بی مغز تو، ای بیهده، چند؟

گر کسی خویشتن خویش به چه در فگند
خویشتن خیره در آن چاه نبایدت فگند

گر بخندند گروهی که ندارند خرد
تو چو دیوانه به خندهٔ دگران نیز مخند

دانش آموز و چو نادان ز پس میر ممخ
تا چو دانا شوی آنگه دگران در تو مخند

بی سپاسی بکنی رند نمائی به ازانک
به سپاسیت بپوشند به دیبای و پرند

شادی و نیکوی از مال کسان چشم مدار
تا نمانی چو سگان بر در قصاب نژند

گردن از بار طمع لاغر و باریک شود
این نبشته است زرادشت سخن دان در زند

ترفت از دست مده بر طمع قند کسان
ترف خود خوش خور و از طمع مبر گاز به قند

سودمند است سمند ای خردومند ولیک
سودش آن راست سوی من که مرو راست سمند

مر مرا آنچه نخواهی که بخری مفروش
بر تنم آنچه تنت را نپسندی مپسند

سپس آنچه نه آن تو بود خیره متاز
کانچه آن تو بود سوی تو آید چو نوند

عمر پرمایه به خواب و خور برباد مده
سوزن زنگ زده خیره چه خری به کلند؟

پیش از آن که ت بکند دست قوی دهر از بیخ
دل از این جای سپنجیت همی باید کند

عمر را بند کن از علم و ز طاعت که تو را
علم با طاعت تو قید دوان عمر تواند

بر سر و پای زمانهٔ گذران مرد حکیم
بهتر از علم و زطاعت ننهد قید و کمند

خاطرت زنگ نگیرد نه سرت خیره شود
گر بگیرد دل هشیار تو از حکمت پند

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۹

فرو مایه چون سیر خورده بباشد
همه عیب جوید همه شر کاود

فرومایه آن به که بد حال باشد
ازیرا سیه سار پی برنتاود

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۰

گویمت چگونه شود زنده کو هلاک شود:
آب باز آب شود خاک باز خاک شود

جانش زی فراز شود تنش زی مغاک شود
تن سوی پلید شود پاک باز پاک شود

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۱

بر دشمنی دشمنت چو دیدی
فعلش، نه نشان و نه داغ باید

اقرار بسی برتر از گواهان
با روز همی چه چراغ باید؟

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۲

بر ره مکر و حسد مپوی ازیراک
هر که به راه حسد رود بتر آید

چون به حسد، بنگری به خوان کسان بر
لقمهٔ یارت به چشم خوبتر آید

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۳

نبینی بر درخت این جهان بار
مگر هشیار مرد، ای مرد هشیار

درخت این جهان را سوی دانا
خردمند است بار و بی خرد خار

نهان اندر بدان نیکان چنانند
که خرما در میان خار بسیار

مرا گوئی «اگر دانا و حری
به یمگان چون نشینی خوار و بی یار؟»

به زنهار خدایم من به یمگان
نکو بنگر، گرفتارم مپندار

نگوید کس که سیم و گوهر و لعل
به سنگ اندر گرفتارند یا خوار

اگر خوار است و بی مقدار یمگان
مرا اینجا بسی عز است و مقدار

اگرچه مار خوار و ناستوده است
عزیز است و ستوده مهرهٔ مار

نشد بی قدر و قیمت سوی مردم
ز بی قدری صدف لولی شهوار

گل خوشبوی پاکیزه است اگر چند
نروید جز که در سرگین و شد یار

توی بار درخت این جهان، نیز
درختی راستی بارت ز گفتار

تو خواهی بار شیرین باش بی خار
به فعل اکنون و، خواهی خار بی بار

اگر بار خرد داری، وگر نی
سپیداری سپیداری سپیدار

نماند جز درختی را خردمند
که بارش گوهر است و برگ دینار

به از دینار و گوهر علم و حکمت
کرا دل روشن است و چشم بیدار

درختت گر ز حکمت بار دارد
به گفتار آی و بار خویش می بار

اگر شیرین و پر مغز است بارت
تو را خوب است چون گفتار کردار

وگر گفتار بی کردار داری
چو زر اندود دیناری به دیدار

به پیکان سخن بر پیش دانا
زبانت تیر بس، لبهات سوفار

سخن را جای باید جست، ازیرا
به میدان در، رود خوش اسپ رهوار

سخن پیش سخن دان گو، ازیرا
سرت باید نخست، آنگاه دستار

جز اندر حرب گاه سخت، پیدا
نیاید هرگز از فرار کرار

سخن بشناس و آنگه گو ازیرا
که بی نقطه نگردد خط پرگار

سخن را تا نداری پاک از زنگ
ز دلها کی زداید زنگ و زنگار

چرا خامش نباشی چون ندانی؟
برهنه چون کنی عورت به بازار؟

چه تازی خر به پیش تازی اسپان؟
گرفتاری به جهل اندر گرفتار

چه بودت گر نه دیوت راه گم کرد
که با موزه درون رفتی به گلزار؟

پزشکی چون کنی کس را؟ که هرگز
نیابد راحت از بیمار، بیمار

مرنجان جان ما را گر توانی
بدین گفتار ناهموار، هموار

ز جهل خویش چون عارت نیاید؟
چرا داری همی زاموختن عار؟

اگر ناری سر اندر زیر طاعت
به محشر جانت بیرون ناری از نار

برنجان تن به طاعت ها که فردا
به رنج تن شود جانت بی آزار

مخور زنهار بر کس گر نخواهی
که خواهی و نیابی هیچ زنهار

سبک باری کنی دعوی و آنگاه
گناهان کرده بر پشتت به انبار

چو کفتاری که بندندش بعمدا
همی گوید که «اینجاست نیست » کفتار

گر آسانی همی بایدت فردا
مگیر از بهر دنیا کار دشوار

که دنیا را نه تیمار است و نه مهر
ز بهر تن مباش از وی به تیمار

نهنگی بد خوی است این زو حذر کن
که بس پر خشم و بی رحم است و ناهار

جهان را نو به نو چند آزمائی؟
همان است او که دیده ستیش صد بار

به دین زن دست تا ایمن شوی زو
که دین دوزد دهانش را به مسمار

چو تو سالار دین و علم گشتی
شود دنیا رهی پیش تو ناچار

به کار خویش خود نیکو نگه کن
اگر می داد خواهی، داد پیش آر

مکن گر راستی ورزید خواهی
چو هدهد سر به پیش شه نگون سار

حذر دار از عقاب آز ازیرا
که پر زهر آب دارد چنگ و منقار

اگر با سگ نخواهی جست پرخاش
طمع بگسل زخون و گوشت مردار

وگر نی رنج خویش از خویشتن بین
چو رویت ریش گشت و دستت افگار

زحجت پند بشنو کاگه است او
ز رسم چرخ دوار ستمگار

نکرد از جملگی اهل خراسان
کسی زو بیشتر با دهر پیکار

به دین رست آخر از چنگال دنیا
به تقدیر خدای فرد و قهار

گر از دنیا برنجی راه او گیر
که زین بهتر نه راه است و نه هنجار

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۵

ای کهن گشته در سرای غرور
خورده بسیار سالیان و شهور

چرخ پیموده بر تو عمر دراز
تو گهی مست خفته گه مخمور

شادمانی بدان که ت از سلطان
خلعتی فاخر آمد و منشور

تا به پیشت یکی دگر فاسق
بیش و بهتر رودت فسق و فجور

یات شاعر به مدح در گوید
شاد بادی و قصر تو معمور

قصر تو زین سخن همی خندد
بر تو، ای فتنه بر سرای غرور

بر تو خندد که غافلی تو ازانک
در سرای غرور نیست سرور

چند رفتند از آن قصور بلند
بهتر و برتر از تو سوی قبور؟

چرخ گردان بسی برآورده است
نوحهٔ نوحه گر ز معدن سور

شهر گرگان نماند با گرگین
نه نشابور ماند با شاپور

بر کهن کردن همه نوها
ای برادر موکل است دهور

عسلش را به حنظل است نسب
شکرش را برادر است کژور

که شناسد که چیست از عالم
غرض کردگار فرد غیور؟

چون زمین پر شکستگی است چرا
آسمان بی تفاوت است و فطور؟

تو چه گوئی، که مر چرا بایست
این همه خاک و آب و ظلمت و نور؟

تا پدید آید اشتر و خر و گاو
مار و ماهی و گزدم و زنبور؟

یا یکی برجهد چو بوزنگان
پای کوبد به نغمت طنبور؟

یا ز بهر یکی که پنجه سال
عمر بگذاشت بی نماز و طهور؟

مر تو را خانه ای دریغ آید
زین فرومایگان و اهل شرور

پس چه گوئی ز بهر ایشان کرد
آسمان و زمین غفور شکور؟

تو یکی هندباج ندهی شان
چون دهدشان خدای حور و قصور؟

این گمانی خطا و ناخوب است
دور باش از چنین گمانی دور

گرت هوش است و دل ز پیر پدر
سخنی خوب گوش دار، ای پور

عالمی دیگر است مردم را
سخت نیکو ز جاهلان مستور

اندرو بر مثال جانوران
مردمانند از اهل علم نفور

غرض ایزد این حکیمانند
وین فرومایگان خسند و قشور

دزد مردان به سان موشانند
وین سبکسار مردمان چو طیور

غمر مردان چو ماهی اند خموش
ژاژخایان خلق چون عصفور

حکمت و علم بر محال و دروغ
فضل دارد چو بر حنوط بخور

خامشی از کلام بیهده به
در زبور است این سخن مسطور

کار تو کشت و تخم او سخن است
بدروی بر چو در دمندت صور

گر بترسی ز ناصواب جواب
وقت گفتن صبور باش صبور

به زن و کودک کسان منگر
اگرت رغبت است صحبت حور

تا تو بر سلسبیل بگزیدی
گنده و تیره شیرهٔ انگور

چه خطر دارد این پلید نبید
عند کاس مزاج ها کافور؟

دل و جان را همی بباید شست
از محال و خطا و گفتن زور

تا به هنگام خواندن نامه
خجلی نایدت به روز نشور

از بد و نیک وز خطا و صواب
چیست اندر کتاب نامذکور؟

همه خواندند، بر تو چیز نماند
یاد نکرده از صحاح و کسور

با دل و عقل و با کتاب و رسول
روز محشر که داردت معذور

بنده ای کار کن به امر خدای
بنده با بندگی بود مامور

جز به پرهیز و زهد و استغفار
کار ناخوب کی شود مغفور؟

گر نباشی از اهل ستر به زهد
خواند باید بسیت ویل و ثبور

باز کی گردد از تو خشم خدای
به حشم یا به حاجبان و ستور؟

ای پسر، شعر حجت از برکن
که پر از حکمت است همچو زبور

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۷

با خویشتن شمار کن ای هوشیار پیر
تا بر تو نوبهار چه مایه گذشت و تیر

تا بر سرت نگشت بسی تیر و نوبهار
چون پر زاغ بود سر و قامتت چو تیر

گر ماه تیر شیر نبارید از آسمان
بر قیرگون سرت که فرو ریخته است شیر؟

ز اول چنانت بود گمان اندر این جهان
کاریت جز که خور نه قلیل است و نه کثیر

از خورد و برد و رفتن بیهوده هر سوئی
اینند سال بود تنت چون ستور پیر

با ناز و بی نیاز به بیداری و به خواب
بر تن حریر بودت و در گوش بانگ زیر

وان یار جفت جوی به گرد تو پوی پوی
با جعد همچو قیر و دمیده درو عبیر

چون خر به سبزه رفته به نوروز و، در خزان
در زیر رز خزان شده با کوزهٔ عصیر

گفتی که خلق نیست چو من نیز در جهان
هم شاطر و ظریفم و هم شاعر و دبیر

معنی به خاطرم در و الفاظ در دهان
همچون قلم به دست من اندر شده است اسیر

دستم رسید بر مه ازیرا که هیچ وقت
بی من قدح به دست نگیرد همی امیر

پیش وزیر با خطر و حشتمم ازانک
میرم همی خطاب کند «خواجهٔ خطیر

چشمت همیشه مانده به دست توانگران
تا اینت پانذ آرد و آن خز و آن حریر

یک سال بر گذشت که زی تو نیافت بار
خویش تو آن یتیم و نه همسایه ت آن فقیر

اندر محال و هزل زبانت دراز بود
واندر زکات دستت و انگشتکان قصیر

بر هزل وقف کرده زبان فصیح خویش
بر شعر صرف کرده دل و خاطر منیر

آن کردی از فساد که گر یادت آید آن
رویت سیاه گردد و تیره شود ضمیر

تیر و بهار دهر جفا پیشه خرد خرد
بر تو همی شمرد و تو خوش خفته چون حمیر

تا آن جوان تیز و قوی را چو جاودان
این چرخ تیز گرد چنین کند کرد و پیر

خمیده گشت و سست شد آن قامت چو سرو
بی نور ماند و زشت شد آن صورت هژیر

وز تو ستوه گشت و بماندی ازو نفور
آن کس کز آرزوت همی کرد دی نفیر

بنگر ز روزگار چه حاصل شدت جز آنک
با حسرت و دریغ فرو مانده ای حسیر

دین را طلب نکردی و دنیا ز دست شد
همچو سپوس تر نه خمیری و نه فطیر

دنیات دور کرد ز دین، وین مثل توراست
کز شعر بازداشت تو را جستن شعیر

شر است جمله دنیا، خیر است دین همه
این شر باز داشتت از خیر خیره خیر

خوش خوش فرود خواهد خوردنت روزگار
موش زمانه را توی، ای بی خبر، پنیر

زین بد کنش حذر کن و زین پس دروغ او
منیوش اگر بهوش و بصیری و تیز ویر

شیر زمانه زود کند سیر مرد را
چون تو همی نگردی ازین شیر سیر شیر؟

خیره میازمای مر این آزموده را
کز ریگ ناسرشت خردمند را خمیر

گر می بکرد خواهی تدبیر کار خویش
بس باشد ای بصیر خرد مر تو را وزیر

این عالم بزرگ ز بهر چه کرده اند؟
از خویشتن بپرس تو، ای عالم صغیر

ور می بمرد خواهند این زندگان همه
پوزش همی ز بهر چه باید بدین زحیر؟

زی پیل و شیر و اشتر کایشان قوی ترند
ایزد بشیر چون نفرستاد و نه نذیر؟

وانک این عظیم عالم گردنده صنع اوست
چون خواند مر مرا و چه خواهد ز من حقیر؟

زین آفریدگان چو مرا خواند بی گمان
با من ضعیف بنده ش کاری است ناگزیر

ورمان همی بباید او را شناختن
بی چون و بی چگونه، طریقی است این عسیر

ور همچو ما خدای نه جسم است و نه گران
پس همچو ما چرا که سمیع است و هم بصیر؟

ور چون تو جسم نیست چه باید همیش تخت؟
معنی تخت و عرش یکی باشد و سریر

تن گور توست، خشم مگیر از حدیث من
زیرا که خشم گیر نباشد سخن پذیر

از خویشتن بپرس در این گور خویش تو
جان و خرد بس است تو را منکر و نکیر

این گور تو چنان که رسول خدای گفت
یا روضهٔ بهشت است یا کندهٔ سعیر

بهتر رهی بگیر که دو راه پیش توست
سوی بهینه راه طلب کن یکی خفیر

در راه دین حق تو به رای کسی مرو
کو را ز رهبری نه صغیر است و نه کبیر

بی حجت و بصارت سوی تو خویشتن
با چشم کور نام نهاده است بوالبصیر

بنگر که خلق را به که داد و چگونه گفت
روزی که خطبه کرد نبی بر سر غدیر

دست علی گرفت و بدو داد جای خویش
گر دست او گرفت تو جز دست او مگیر

ای ناصبی اگر تو مقری بدین سخن
حیدر امام توست و شبر وانگهی شبیر

ور منکری وصیت او را به جهل خویش
پس خود پس از رسول نباید تو را سفیر

علم علی نه قال و مقال است عن فلان
بل علم او چو در یتیم است بی نظیر

اقرار کن بدو و بیاموز علم او
تا پشت دین قوی کنی و چشم دل قریر

آب حیات زیر سخن های خوب اوست
آب حیات را بخور و جاودان ممیر

پندیت داد حجت و کردت اشارتی
ای پور، بس مبارک پند پدر پذیر

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰

ای خوانده کتاب زند و پازند
زین خواندن زند تا کی و چند؟

دل پر ز فضول و زند برلب
زردشت چنین نبشت در زند؟

از فعل منافقی و بی باک
وز قول حکیمی و خردمند

از فعل به فضل شو بیفزای
وز قول رو اندکی فرو رند

پندم چه دهی؟نخست خود را
محکم کمری ز پند بربند

چون خود نکنی چنانکه گوئی
پند تو بود دروغ و ترفند

پند از حکما پذیر، ازیراک
حکمت پدر است و پند فرزند

زی مرد حکیم در جهان نیست
خوشتر به مزه ز قند جز پند

پندی به مزه چو قند بشنو
بی عیب چو پارهٔ سمرقند

کاری که ز من پسند نایدت
با من مکن آنچنان و مپسند

جز راست مگوی گاه و بیگاه
تا حاجت نایدت به سوگند

گنده است دروغ ازو حذر کن
تا پاک شود دهانت از گند

از نام بد ار همی بترسی
با یار بد از بنه مپیوند

آن گوی مرا که دوست داری
گر خلق تو را همان بگویند

زیرا که به تیر ماه جو خورد
هر کو به بهار جو پراگند

از خندهٔ یار خویش بندیش
آنگاه به یار خویش برخند

بر گردن یار خود منه طوق
گر یار تو خواندت خداوند

بزدای به عذر زنگ کینه
جز عذر درخت کین که بر کند؟

بر فعل چو زهر، نیست پازهر
جز قول چو نوش پخته با قند

در کار چو گشت بر تو مشکل
عاجز مشو و مباش خرسند

از مرد خرد بپرس، ازیرا
جز تو به جهان خردوران هند

تدبیر بکن، مباش عاجز
سر خیره مپیچ در قزاگند

بنگر که خدای چون به تدبیر
بی آلت چرخ را پی افگند

با پند چو در و شعر حجت
منگر به کتاب زند و پا زند

بندیش که بر چه سان به حکمت
این خوب قصیده را بیاگند

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۱

از اهل ملک در این خیمهٔ کبود که بود
که ملک ازو نربود این بلند چرخ کبود؟

هر آنکه بر طلب مال، عمر مایه گرفت
چو روزگار بر آمد نه مایه ماند و نه سود

چو عمر سوده شد و، مایه عمر بود تو را
تو را ز مال که سوداست، اگر نه سود، چه سود؟

فزودگان را فرسوده گیر پاک همه
خدای عزوجل نه فزود و نه فرسود

خدای را به صفات زمانه وصف مکن
که هر سه وصف زمانه است هست و باشد و بود

یکی است با صفت و بی صفت نگوئیمش
نچیز و چیز مگویش، که مان چنین فرمود

خدای را بشناس و سپاس او بگزار
که جز بر این دو نخواهیم بود ما ماخوذ

به فعل و قول زبان یکنهاد باش و مباش
به دل خلاف زبان چون پشیز زر اندود

چو نرم گویم با تو مرا درشت مگو
مسوز دست جز آن را که مر تو را برهود

ز خاک و آتش و آبی، به رسم ایشان رو
که خاک خشک و درشت است و آب نرم و نسود

مباش مادح خویش و، مگوی خیره مرا
که «من ترنج لطیفم خوش و تو بی مزه تود»

اگر کسی بگرفتی به زور و جهد شرف
به عرش بر بنشستی به سرکشی نمرود

جهود را چه نکوهی؟ که تو به سوی جهود
بسی نفایه تری زانکه سوی توست جهود

ستوده سوی خردمند شو به دانش ازانک
بحق ستوده رسول است کش خدای ستود

یقین بدان که ز پاکیزگی است پیوسته
به جان پاک رسول از خدای و خلق درود

اگر نخواهی کائی به محشر آلوده
ز جهل جان و، ز بد دل، ببایدت پالود

تو را چگونه پساود هگرز پاکی و علم
که جان و دلت جز از جهل و فعل بد نپسود؟

به مال و ملک و به اقبال دهر غره مشو
که تو هنوز ز آتش ندیده ای جز دود

جهان مثل چو یکی منزل است بر ره و خلق
درو همی گذرد فوج فوج زودا زود

برادر و پدر و مادرت همه رفتند
تو چند خواهی اندر سفر چنین آسود؟

تنت چو پیرهنی بود جانت را و، کنون
همه گسست و بفرسوده گشت تارش و پود

ربود خواهد از تنت پیرهن اکنون
همان که تازگی و رنگ پیرهنت ربود

تو باد پیمودی همچو غافلان و فلک
به کیل روز و شبان بر تو عمر تو پیمود

تو سالیان ها خفتی و آنکه بر تو شمرد
دم شمردن تو، یک نفس زدن نغنود

کنون بباید رفتن سبک به قهر و، سرت
پر از بخار خمار است و چشم خواب آلود

تو عبرت دو جهانی که می روی و، دلت
ز بخت نا خشنود و خدای ناخشنود

نگاه کن که چه حاصل شدت به آخر کار
از انکه دست و سر و روی سوختی و شخود

چرا به رنج تن بی خرد طلب کردی
فزونئی که به عمر تو اندرون نفزود

بدان که: هر چه بکشتی ز نیک و بد، فردا
ببایدت همه ناکام و کام پاک درود

بدانکه بر تو گواهی دهند هر دو به حق
دو چشم هر چه بدید و دو گوش هر چه شنود

به گمرهی نبود عذر مر تو را پس ازانک
تو را دلیل خداوند راه راست نمود

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۲

یکی بی جان و بی تن ابلق اسپی کو نفرساید
به کوه و دشت و دریا بر همی تازد که ناساید

سواران گر بفرسایند اسپان را به رنج اندر
یکی اسپی است این کو مر سواران را بفرساید

سواران خفته اند وین اسپ بر سرشان همی تازد
که نه کس را بکوبد سر نه کس را روی بشخاید

تو و فرزند تو هر دو بر این اسپید لیکن تو
همی کاهی برین هموار و فرزندت می افزاید

نه زاد از هیچ مادر، نه بپروردش کسی هرگز
ولیکن هر که زاد او یا بزاید زیر او زاید

زمانهٔ نامساعد را از این گونه به جز حجت
به زر و گوهر الفاظ و معنی کس نیاراید

سخن چون زر پخته بی خیانت گردد و صافی
چو او را خاطر دانا به اندیشه فروساید

سخن چون زنگ روشن باید از هر عیب و آلایش
که تا ناید سخن چون زنگ زنگ از جانت نزداید

به آب علم باید شست گرد عیب و غش از دل
که چون شد عیب و غش از دل سخن بی غش و عیب آید

طعام جان سخن باشد سخن جز پاک و خوش مشنو
ازیرا چون نباشد خوش طعام و پاک، بگزاید

زدانا ای پسر نیکو سخن را گر بیاموزی
به دو عالم تو را هم خالق و هم خلق بستاید

وگر مر خویشتن را از سخن بی بهره بپسندی
مرا گر چون تو فرزندی نباشد بر زمین شاید

به بانگ خوش گرامی شد سوی مردم هزار آوا
وزان خوار است زاغ ایدون که خوش و خوب نسراید

هزار آواز چون دانا همه نیکو و خوش گوید
ولیکن زاغ همچون مرد جاهل ژاژ می خاید

ببخشائی تو طوطی را ازان کو می سخن گوید
تو گر نیکو سخن گوئی تو را ایزد ببخشاید

کلید است ای پسر نیکو سخن مر گنج حکمت را
در این گنج بر تو بی کلید گنج نگشاید

من اندر جستن نیکو سخن تن را بفرسودم
سرم زین فخر در حکمت همی بر چرخ ازین ساید

اگر تو سوی حکمت چونت فرمودند بگرائی
جهان زان پس به چشم تو به پر پشه نگراید

نبینی کز خراسان من نشسته پست در یمگان
همی آید سوی من یک به یک هر چه م همی باید؟

حکیم آن است کو از شاه نندیشد، نه آن نادان
که شه را شعر گوید تا مگر چیزیش فرماید

کسی کو با من اندر علم و حکمت همبری جوید
همی خواهد که گل بر آفتاب روشن انداید

چرا گرچون من است او همچو من بر صدر ننشیند
و گر نی چون بجوید نان و خیره ژاژ بدراید؟

کتاب ایزد است ای مرد دانا معدن حکمت
که تا عالم به پای است اندر این معدن همی پاید

چو سوی حکمت دینی بیابی ره، شوی آگه
که افلاطون همی بر خلق عالم باد پیماید

نباشد خوب اگر زان پس که شستم دل به آب حق
که جان روشنم هرگز به ناحقی بیالاید

مرا با جان روشن در دل صافی یکی شد دین
چو جان با دین یکی شد کس مر او را نیز نرباید

بباید شست جانت را به علم دین که علم دین،
چنان کاب از نمد، جان را ز شبهت ها بپالاید

تو را راهی نمایم من سوی خیرات دو جهانی
که کس را هیچ هشیاری ازین به راه ننماید

بپیرای از طمع ناخن به خرسندی که از دستت
چو این ناخن بپیرائی همه کارت بپیراید

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۳

این جهان بی وفا را بر گزیدو بد گزید
لاجرم بر دست خویش ار بد گزید او خود گزید

هر که دنیا را به نادانی به برنائی بخورد
خورد حسرت چون به رویش باد پیری بروزید

گشت بدبخت جهان و شد به نفرین و خزی
هر که او را دیو دنیا جوی در پهلو خزید

دیو پیش توست پیدا، زو حذر بایدت کرد
چند نالی تو چو دیوانه ز دیو ناپدید

گر مکافات بدی اندر طبیعت واجب است
چون تو از دنیا چریدی او تو را خواهد چرید

بس بی آراما که بستد زو بی آرامی جهان
تا بیارامید و خود هرگز زمانی نارمید

گر همیت امروز بر گردون کشد غره مشو
زانکه فردا هم به آخرت او کشد که ت بر کشید

آن ده و آن گوی ما را که ت پسند آید به دل
گر بباید زانت خورد و گر ببایدت آن شنید

چون نخواهی که ت ز دیگر کس جگر خسته شود
دیگران را خیره خیره دل چرا باید خلید

ور بترسی زانکه دیگر کس بجوید عیب تو
چشمت از عیب کسان لختی بیاید خوابنید

مر مرا چون گوئی آنچه ت خوش نیاید همچنان؟
ور بگوئی از جواب من چرا باید طپید؟

خار مدرو تا نگردد دست و انگشتت فگار
از نهال و تخم تتری نی شکر خواهی چشید؟

برگزین از کارها پاکیزگی و خوی نیک
کز همه دنیا گزین خلق دنیا این گزید

نیکخو گفته است یزدان مر رسول خویش را
خوی نیک است ای برادر گنج نیکی را کلید

گر به خوی مصطفی پیوست خواهی جانت را
پس بباید دل ز ناپاکان و بی باکان برید

چون همیشه چون زنان در زینت دنیا چخی
گرت چون مردان همی در کار دین باید چخید؟

پرت از پرهیز و طاعت کرد باید، کز حجاز
جعفر طیار بر علیا بدین طاعت پرید

بررس از سر قران و، علم تاویلش بدان
گر همی زین چه به سوی عرش بر خواهی رسید

تا نبینی رنج و، ناموزی زدانا علم حق
کی توانی دید بی رنج آنچه نادان آن ندید

صورت علمی تو را خود باید الفغدن به جهد
در تو ایزد نافریند آنچه در کس نافرید

در جهان دین بر اسپ دل سفر بایدت کرد
گر همی خواهی چریدن، مر تو را باید چمید

گر چه یزدان آفریند مادر و پستان و شیر
کودکان را شیر مادر خود همی باید مکید

گر طعام جسم نادان را همی خری به زر
مر طعام جان دانا را به جان باید خرید

لذت علمی چو از دانا به جان تو رسید
زان سپس ناید به چشمت لذت جسمی لذیذ

جان تو هرگز نیابد لذت از دین نبی
تا دلت پر لهو و مغزت پر خمار است از نبید

راحت روح از عذاب جهل در علم است ازانک
جز به علم از جان کس ریحان راحت نشکفید

از نبید آمد پلیدی ی جهل پیدا بر خرد
چون بود مادر پلید، ناید پسر زو جز پلید

از ره چشم ستوری منگر اندر بوستان
ای برادر تا بدانی زرد خار از شنبلید

کام را از گرد بی باکی به آب دین بشوی
تا بدو بتوانی از میوه و شراب دین مزید

چون نیندیشی که حاجات روان پاک را
ایزد دانا در این صندوق خاکی چون دمید؟

وین بلند و بی قرار و صعب دولاب کبود
گرد این گوی سیه تا کی همی خواهد دوید؟

راز ایزد این پردهٔ کبود است، ای پسر،
کس تواند پردهٔ راز خدائی را درید؟

گر تو گوئی «چون نهان کرد ایزد از ما راز خویش؟»
«من چه گویم؟» گویم «از حکم خدای ایدون سزید»

راز یزدان را یکی والا و دانا خازن است
راز یزدان را گزافه من توانم گسترید؟

ابر آب زندگانی اوست، من زنده شدم
چون یکی قطره زابرش در دهان من چکید

خازن علم قران فرزند شیر ایزد است
ناصبی گر خر نباشد زوش چون باید رمید؟

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۶

این رقیبان که بر این گنبد پیروزه درند
گرچه زیرند گهی جمله، همیشه زبرند

گر رقیبان به بصر تیز بوند از بر ما
این رقیبان سماوی همه یکسر بصرند

نامشان زی تو ستاره است ولیکن سوی من
پیشکاران و رقیبان قضا و قدرند

چون گریزم ز قضا، یا ز قدر، من چو همی
به هزاران بصر ایشان به سوی من نگرند؟

سوی ما زان نگرند ایشان کز جوهرشان
خرد و جان سخن گوی به ما در اثرند

خرد و جان سخن گوی که از طاعت و علم
پریانند بر این گنبد پیروزه پرند

این چراگاه دل و جان سخن گوی تو است
جهد کن تا به جز از طاعت و دانش نچرند

اندر این جای گیاهان زیان کار بسی است
زین چراگاه ازیرا حکما بر حذرند

جسد مردمی، ای خواجه، درختی عجب است
که برو فکرت و تمیز تو را برگ و برند

از درخت جسدت برگ و بر خویش بچن
پیشتر زانکه از این بستان بیرونت برند

زاد بر گیر و سبک باش و مکن جای قرار
خانه ای را که مقیمانش همه برسفرند

همگان بر خطرند آنکه مقیم اند و گر
ره نیابند سوی با خطران بی خطرند

چون مقیمان همه مشغول مقامند ولیک
یک یک از ساختهٔ خویش همی برگذرند

راهشان یوز گرفته است و ندارند خبر
زان چو آهو همه در پوی و تگ و با بطرند

بر خریدار فسون سخره و افسوس کنند
وانگهی جز که همه تنبل و افسون نخرند

گرچه شان کار همه ساخته از یکدگر است
همگان کینه ور و خاسته بر یکدگرند

دردمندند به جان جمله نبینی که همی
جز همه آنکه زیان کار بودشان نخورند؟

سخن بیهده و کار خطا زایشان زاد
سخن بیهده و کار خطا را پدرند

با هزاران بدی و عیب یکیشان هنراست
گر چه ایشان چو خر از عیب و هنر بیخبرند

هنر آن است که پیغمبر خیرالبشر است
وین ستوران جفا پیشه به صورت بشرند

گر شریعت همه را بار گران است رواست
بار اگر خر کشد این عامه همه پاک خرند

بار باخر بنهند از خر و زینها ننهند
زانکه اینها سوی ایزد بسی از خر بترند

وعده شان روز قضا خواب و خور و سیم و زر است
زانکه فتنه همه بر خواب و خور و سیم و زرند

حکمت آبی است کجا مرده بدو زنده شود
حکما بر لب این آب مبارک شجرند

شجر حکمت، پیغمبر ما بود و برو
هر یک از عترت او نیز درختی ببرند

پسران علی امروز مرو را بسزا
پسرانند چو مر دختر او را پسرند

پسران علی آنها که امامان حقند
به جلالت به جهان در چو پدر مشتهرند

سپس آن پسران رو، پسرا، زانکه تو را
پسران علی و فاطمه زاتش سپرند

سپری کرد توانند تو را زاتش تیز
چون همی زیر قدم گردن کیوان سپرند

ای پسر دین محمد به مثل چون جسدی است
که بر آن شهره جسد فاطمیان همچو سرند

چون شب دین سیه و تیره شود، فاطمیان
صبح صادق، مه و پروین و ستارهٔ سحرند

داد در خلق جهان جمله پدرشان گسترد
چه عجب گر پسران همچو پدر دادگرند

شیر دادار جهان بود پدرشان، نشگفت
گرازیشان برمند این که یکایک حمرند

من بدیشان شکرم جاهل بی حرمت را
که خران را حکما نیز به شیران شکرند

سودمندند همه خلق جهان را چو شکر
جان من باد فداشان که به طبع شکرند

از شکر نفع همی گیرد بیمار و درست
دشمن و دوست ازیشان همه می نفع گرند

منگر سوی گروهی که چون مستان از خلق
پرده بر خویشتن از بی خردی می بدرند

چه دهی پند و چه گوئی سخن حکمت و علم
این خران را که چو خر یکسره از پند کرند؟

سخن خوب خردمند پذیرد نه حجر
سفها جمله ز مردم به قیاس حجرند

سمرم من شده و افتاده ام از خانهٔ خویش
زین ستوران که به جهل و به سفاهت سمرند

اگر این کوردلان را تو به مردم شمری
من نخواهم که مرا خلق ز مردم شمرند

چون پری جمله بپرند گه صلح ولیک
به گه شر مر ابلیس لعین را حشرند

سپس باقر و سجاد روم در ره دین
تو بقر رو سپس عامه که ایشان بقرند

به جر دیو روی کز پی ایشان بروی
زانکه ایشان همه دیو جسدی را بجرند

سپس فاطمیان رو که به فرمان خدای
امتان را سپس جد و پدر راه برند

جدشان رهبر دیو و پری و مردم بود
سوی رضوان خدای و، پسران زان گهرند

پسرت گر جگر است از تن تو، فاطمیان
مر نبی را و علی را به حقیقت جگرند

شیعت فاطمیان یافته اند آب حیات
خضر دور شده ستند که هرگز نمرند

شکرند از سخن خوب سبک شیعت را
به سخن های گران ناصبیان را تبرند

سخن خوب بیاموز که هرک از همه خلق
سخن خوب ندارند همه بی هنرند

۴. سفرنامه

بخش ۱ - زندگی در مرو

چنین گوید ابومعین الدین ناصر خسرو القبادینی المروزی تاب الله عنه که من مردی دبیرپیشه بودم و از جمله متصرفان در اموال و اعمال سلطانی، و به کارهای دیوانی مشغول بودم و مدتی در آن شغل مباشرت نموده در میان اقران شهرتی یافته بودم.

بخش ۲ - خواب ناصر خسرو

در ربیع الآخر سنه سبع و ثلثین و اربعمایه که امیرخراسان ابوسلیمان جعفری بیک داودبن مکاییل بن سلجوق بود از مرو برفتم به شغل دیوانی، و به پنچ دیه مروالرود فرود آمدم، که در آن روز قران راس و مشتری بود گویند که هر حاجت که در آن روز خواهند باری تعالی و تقدس روا کند. به گوشه ای رفتم و دو رکعت نماز بکردم و حاجت خواستم تا خدای تعالی و تبارک مرا توانگری دهد. چون به نزدیک یاران و اصحاب آمدم یکی از ایشان شعری پارسی می خواند. مرا شعری در خاطر آمد که از وی در خواهم تا روایت کند، بر کاغذ نوشتم تا به وی دهم که این شعر بر برخوان. هنوز بدو نداده بودم که او همان شعر بعینه آغاز کرد. آن حال به فال نیک گرفتم و با خود گفتم خدای تبارک و تعالی حاجت مرا روا کرد. پس از آن جا به جوزجانان شدم وقرب یک ماه ببودم و شراب پیوسته خوردمی. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید که قولوا الحق و لو علی انفسکم. شبی در خواب دیدم که یکی مرا گفت چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند، اگر به هوش باشی بهتر. من جواب گفتم که حکما جز این چیزی نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند. جواب داد که بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد، حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را بیهوشی رهنمون باشد، بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را به افزاید. گفتم که من این را از کجا آرم. گفت جوینده یابنده باشد، و پس سوی قبله اشارت کرد و دیگر سخن نگفت. چون از خواب بیدار شدم، آن حال تمام بر یادم بود برمن کار کرد و با خود گفتم که از خواب دوشین بیدار شدم باید که از خواب چهل ساله نیز بیدار گردم.

بخش ۳ - توبه و عزم سفر حج

اندیشیدم که تا همه افعال و اعمال خود بدل نکنم فرح نیابم. روز پنجشنبه ششم جمادی الاخر سنه سبع و ثلثین و اربعمایه نیمه دی ماه پارسیان سال بر چهارصد و ده یزدجردی. سر و تن بشستم و به مسجد جامع شدم و نماز بکردم و یاری خواستم از باری تعالی به گذاردن آنچه بر من واجب است و دست بازداشتن از منهیات و ناشایست چنان که حق سبحانه و تعالی فرموده است.
پس از آن جا به شبورغان رفتم. شب به دیه باریاب بودم و از آن جا به راه سنکلان و طالقان به مروالرود شدم. پس به مرو رفتم و از آن شغل که به عهده من بود معاف خواستم و گفتم که مرا عزم سفر قبله است.
پس حسابی که بود جواب گفتم و از دنیایی آنچه بود ترک کردم الا اندک ضروری.

بخش ۴ - عزم نیشابور و کسوف

و بیست و سیوم شعبان به عزم نیشابور بیرون آمدم و از مرو به سرخس شدم که سی فرسنگ باشد و از آن جا به نیشابور چهل فرسنگ است. روز شنبه یازدهم شوال در نیشابور شدم.
چهارشنبه آخر این ماه کسوف بود و حاکم زمان طغرل بیک محمد بود برادر جعفری بیک.
و مدرسه ای فرموده بود به نزدیک بازار سراجان و آن را عمارت می کردند. و او به ولایت گیری به اصفهان رفته بود بار اول و دوم ذی القعده از نیشابور بیرون رفتم در صحبت خواجه موفق که خواجه سلطان بود.

بخش ۵ - زیارت شیخ بایزید بسطامی و طلب اهل علم

به راه کوان به قومس رسیدیم و زیارت شیخ بایزید بسطامی بکردم قدس الله روحه.
روز آدینه روز هشتم ذی القعده از آن جا مدتی مقام کردم و طلب اهل علم کردم. مردی نشان دادند که او را استاد علی نسائی می گفتند. نزدیک وی شدم. مردی جوان بود سخن به فارسی همی گفت به زبان اهل دیلم و موی گشوده جمعی پیش وی حاضر. گروهی اقلیدس خواندند و گروهی طب و گروهی حساب.
در اثنای سخن می گفت که بر استاد ابوعلی سینا رحمه الله علیه چنین خواندم و از وی چنین شنیدم. همانا غرض وی آن بود تا من بدانم که او شاگرد ابوعلی سیناست. چون با ایشان در بحث شدم او گفت من چیزی سپاهانه دانم و هوس دارم که چیزی بخوانم. عجب داشتم و بیرو ن آمدم گفتم چون چیزی نمی داند چه به دیگری آموزد.

بخش ۶ - ری، کوه دماوند و نوشادر

و از بلخ تا به ری سه صد و پنجاه فرسنگ حساب کردم. و گویند از ری تا ساوه سی فرسنگ است و از ساوه به همادان سی فرسنگ و از ری به سپاهان پنجاه فرسنگ و به آمل سی فرسنگ.
و میان ری و آمل کوه دماوند است مانند گنبدی که آن را لواسان گویند و گویند بر سر چاهی است که نوشادر از آن جا حاصل می شود. و گویند که کبرین نیز. مردم پوست گاو ببرند و پر نوشادر کنند و از سر کوه بغلطانند که به راه نتوان فرود آوردن.

بخش ۷ - قزوین، رییس علوی آن و صنعت کفشگری در قزوین

پنجم محرم سنه ثمان و ثلثین و اربعمائه دهم مرداد ماه سنه خمس عشر و اربعمائه از تاریخ فرس به جانب قزوین روانه شدم و به دیه قوهه رسیدم.
قحط بود و آن جا یک من نان جو به دو درهم می دادند. از آن جا برفتم، نهم محرم به قزوین رسیدم. باغستان بسیار داشت بی دیوار و خار و هیچ چیز که مانع شود در رفتن راه نبود.
و قزوین را شهری نیکو دیدم باروی حصین و کنگره بر آن نهاده و بازارها خوب الا آنکه آب در وی اندک بود در کاریز به زیرزمین.
و رییس آن شهر مردی علوی بود و از همه صناع ها که در آن شهر بود کفشگر بیش تر بود.

بخش ۸ - بقال خرزویل

دوازدهم محرم سنه ثمان و ثلثین و اربعمائه از قزوین برفتم به راه بیل و قبان که روستاق قزوین است. و از آن جابه دیهی که خرزویل خوانند.
من و برادرم وغلامکی هندو که با ما بود زادی اندک داشتیم. برادرم به دیه رفت تا چیزی از بقال بخرد، یکی گفت که چه می خواهی بقال منم.
گفتم هرچه باشد ما را شاید که غریبیم و برگذر. گفت هیچ چیز ندارم. بعد از آن هر کجا کسی از این نوع سخن گفتی، گفتمی بقال خرزویل است.

بخش ۹ - شاه رود، سپیدرود و دریای آبسکون

چون از آن جا برفتم نشیبی قوی بود چون سه فرسنگ برفتم دیهی از حساب طارم بود برزالحیر می گفتند. گرمسیر و درختان بسیار از انار و انجیر بود و بیش تر خودروی بود.
و از آن جا برفتم رودی بود که آن را شاه رود می گفتند.
بر کنار دیهی بود که خندان می گفتند و باج می ستاندند از جهت امیر امیران و او از ملوک دیلمیان بود و چون آن رود از این دیه بگذرد به رودی دیگر پیوندد که آن را سپید رود گویند و چون هردو رود به هم پیوندند به دره ای فرود رود که مشرق است از کوه گیلان و آن آب به گیلان می گذرد و به دریای آبسکون رود و گویند که هزار و چهارصد رودخانه در دریای آبسکون ریزد، و گفتند یکهزار و دویست فرسنگ دور است، و در میان دریا جزایر است و مردم بسیار و من این حکایت را از مردم شنیدم.

بخش ۱۰ - شمیران در ولایت دیلم

اکنون با سر حکایت و کار خود شوم، از خندان تاشمیران سه فرسنگ بیابانکی است همه سنگلاخ و آن قصه ولایت طارم است و به کنار شهر قلعه ای بلند بنیادش برسنگ خاره نهاده است سه دیوار در گرد او کشیده و کاریزی به میان قلعه قلعه فرو بریده تا کنار رودخانه که از آن جا آب بر آورند و به قلعه برند و هزار مرد از مهترزادگان ولایت در آن قلعه هستند تا کسی بیراهی و سرکشی نتواند کرد و گفتند آن امیر را قلعه های بسیار در ولایت دیلم باشد و عدل و ایمنی تمام باشد چنان که در ولایت او کسی نتواند که از کسی چیزی بستاند و مردمان که در ولایت وی به مسجد آدینه روند همه کفش ها را بیرون مسجد بگذارند و هیچ کس آن کسان را نبرد و این امیر نام خود را بر کاغذ چنین نویسد که مرزبان الدیلم خیل جیلان ابوصالح مولی امیرالمومنین و نامش جستان ابراهیم است.
در شمیران مردی نیک دیدم از دربند بود نامش ابوالفضل خلیفه بن علی الفلسوف. مردی اهل بود و با ما کرامت ها کرد و کرم ها نمود و با هم بحث ها کردیم و دوستی افتاد میان ما. مرا گفت چه عزم داری. گفتم سفر قبله را نیت کرده ام، گفت حاجت من آنست که به وقت مراجعت گذر بر اینجا کنی تا تو را باز ببینم.

بخش ۱۱ - از شمیران تا تبریز

بیست و ششم محرم از شمیران می رفتم چهاردهم صفر را به شهر سراب رسیدم و شانزدهم صفر از شهر سراب برفتم و از سعیدآباد گذشتم. بیستم صفر سنه ثمان ثلثین و اربعمائه به شهر تبریز رسیدم و آن پنجم شهریور ماه قدیم بود و آن شهر قصبه آذربایجان است شهری آبادان.
طول و عرضش به گام پیمودم هریک هزار و چهارصد بود و پادشاه ولایت آذربایجان را چنین ذکر می کردند در خطبه الامیر الاجل سیف الدوله و شرف المله ابومنصور و هسودان بن محمد مولی امیرالمومنین.
مرا حکایت کردند که بدین شهر زلزله افتاد شب پنجشنبه هفدهم ربیع الاول سنه اربع و ثلثین و اربعمائه و در ایام مسترقه بود پس از نماز خفتن بعضی از شهر خراب شده بود و بعضی دیگر را آسیبی نرسیده بود و گفتند چهل هزار آدمی هلاک شده بودند.

بخش ۱۲ - قطران تبریزی

و در تبریز قطران نام شاعری را دیدم شعری نیک می گفت اما زبان فارسی نیکو نمی دانست.
پیش من آمد دیوان منجیک و دیوان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که او مشکل بود از من پرسید با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند.

بخش ۱۳ - مرند، هسودان، خوی، برکری، وان، اخلاط و بطیس

چهاردهم ربیع الاول از تبریز روانه شدیم به راه مرند و با لشکری از آن امیر و هسودان تا خوی بشدیم و از آن جا با رسولی برفتم تا برکری و از خوی تا برکری سی فرسنگ است و در روز دوازدهم جمادی الاول آن جا رسیدیم و از آن جا به وان وسطان رسیدیم.
در بازار آن جا گوشت خوک همچنان که گوشت گوسفند می فروختند و زنان و مردان ایشان بر دکان ها نشسته شراب می خوردند بی تحاشی و از آن جا به شهر اخلاط رسیدم هیژدهم جمادی الاول و این شهر سرحد مسلمانان و ارمنیان است و از برکری تا اینجا نوزده فرسنگ است و آن جا امیری بود او را نصرالدوله گفتندی عمرش زیادت از صد سال بود پسران بسیار داشت هر یکی را ولایتی داده بود و در این شهر اخلاط به سه زبان سخن گویند تازی و پارسی و ارمنی و ظن من آن بود که اخلاط بدین سبب نام آن شهر نهاده اند و معامله به پول باشد و رطل ایشان سیصد درم باشد.
بیستم جمادی الاول از آن جا برفتم و به رباطی رسیدم برف و سرمایی عظیم بود و در صحرایی در پیش شهر مقداری راه چوبی به زمین فرو برده بودند تا مردم روز برف و دمه بر هنجار آن چوب می روند.
از آن جا به شهر بطلیس رسیدم به دره ای در نهاده بود. آن جا عسل خریدیم صد من به یک دینار برآمده بود به آن حساب که به ما بفروختند و گفتند در این شهر کس باشد که او را در یک سال سیصد چهارصد خیک عسل حاصل شود. و از آن جا برفتیم قلعه ای دیدیم که آن راقف انظر می گفتند. یعنی بایست بنگر.
از آن جا بگذشتم، به جایی رسیدم که آن جا مسجدی بود می گفتند که اویس قرنی قدس الله روحه ساخته است. و در آن حدد مردم را دیدم که در کوه می گردیدند و چوبی چون درخت سرو می بریدند.
پرسیدم که از این چه می کنید گفتند این چوب را یک سر در آتش می کنیم و از دیگر سر آن قطران بیرون می آید همه در چاه جمع می کنیم و از آن چاه در ظروف می کنیم و به اطراف می بریم.
و این ولایت ها که بعد از اخلاط ذکر کرده شد و اینجا مختصر کردیم از حساب میافارقین باشد.

بخش ۱۴ - ارزن، میافارقین، نصریه

از آن جا به شهر ارزن شدیم شهری آبادان و نیکو بود با آب روان وبساتین و اشجار و بازارهای نیک و در آن جا به میارفاتین از این راه که ما آمدیم پانصد و پنجاه و دو فرسنگ بود و روز آدینه بیست و ششم جمادی الاول سنه ثمان و ثلثین و اربعمایه بود و در این وقت برگ درخت ها هنوز سبز بود.
پاره ای عظیم بود ا ز سنگ سفید برشده هر سنگی مقدار پانصد من. و به هر پنجاه گزی برجی عظیم ساخته هم از این سنگ سفید که گفته شد. و سرباره همه کنگره ها بر نهاده چنان که گویی امروز استاد دست ازش باز داشته است. و این شهر را یک در است از سوی مغرب و درگاهی عظیم برکشیده است به طارقی سنگین و دری آهنین بی چوب بر آن جا ترکیب کرده. و مسجد آدینه ای دارد که اگر صفت آن کرده شود به تطویل انجامد. هرچند صاحب کتاب شرحی هرچه تمام تر نوشته است و گفته که متوضای که در آن مسجد ساخته اند چهل حجره در پیش است و دو جوی آب بزرگ می گردد در همه خانه ها یکی ظاهر استعمال را و دیگر تحت الارض پنهان که ثقل می برد و چاه ها پاک می گرداند.
و بیرون ازاین شهرستان در ربض کاروانسراها و بازارهاست و گرمابه ها و مسجد جامع دیگری است که روز آدینه آن جا هم نماز کنند. و از سوی شمال سوری دیگر است که آن را محدثه گویند هم شهری است با بازار و مسجد جامع و حمامات همه ترتیبی، و سلطان ولایت را خطبه چنین کنند الامیر الاعظم عزالاسلام سعدالدین نصرالدوله و شرف المله ابونصر احمد مردی صدساله و گفتند که هست. و رطل آن جا چهارصد و هشتاد درم سنگ باشد. این امیر شهری ساخته است برچهارفرسنگ میافارقین و آن را نصریه نام کرده اند. و از آمد تا میافارقین نه فرسنگ است.

بخش ۱۵ - آمد

ششم روز از دی ماه قدیم به شهر آمد رسیدیم. بنیاد شهر بر سنگی یک لخت نهاده. وطول شهر به مساحت دو هزار گام باشد و عرض هم چندین. و گرد او سوری کشیده است از سنگ سیاه که خشت ها بریده است از صد منی تا یک هزار منی و بیش تر این سنگ ها چنان به یکدیگر پیوسته است که هیچ گل و گچ در میان آن نیست.
بالای دیوار بیست ارش ارتفاع دارد و پهنای دیوار ده ارش. به هر صد گز برجی ساخته که نیمه دایره آن هشتاد گز باشد و کنگره او هم از این سنگ. و از اندرون شهر در بسیار جای نردبان های سنگین بسته است که بر سر باور تواند شد. و بر سر هر برجی جنگ گاهی ساخته. و چهار دروازه بر این شهرستان است همه آهن بی چوب هر یکی روی به جهتی از عالم. شرقی را باب الدجله گویند غربی را باب الروم. شمالی را باب الارمن و جنوبی را باب التل. و بیرون این سور سور دیگر است هم از این سنگ بالای آن ده گز. و همه ی سرهای دیوار کنگره و از اندرون کنگره ممری ساخته چنان که با سلاح تمام مرد بگذرد و بایستد وجنگ کند به آسانی. و این سور بیرون را نیز دروازه های آهنین برنشانده اند مخالف دروازه های اندرونی چنان که چون از دروازه های سور اول در روند مبلغی در فصیل بباید رفت تا به دروازه ی سور دوم رسند و فراخی فصیل پانزده گز باشد.
و اندر میان شهر چشمه ای است که از سنگ خاره بیرون می آید مقدار پنج آسیا گرد، آبی به غایت خوش و هیچ کس نداند که از کجا می آید. و در آن شهر اشجار و بساتین است که از آن آب ساخته اند. و امیر وحاکم آن شهر پسر آن نصر الدوله است که ذکر رفت.
و من فراوان شهر ها و قلعه ها دیدم در اطراف عالم در بلاد عرب و عجم و هند و ترک مثل شهر آمد هیچ جا ندیدم که بر روی زمین چنان باشد و نه نیز از کسی شنیدم که گفت چنان جای دیگر دیده ام.
و مسجد جامع هم از این سنگ سیاه است چنان که از آن راست و محکم تر نتواند دید. و درمیان جامع دویست و اند ستون سنگین برداشته اند هر ستونی یکپارچه سنگ و بر ستون ها طاق زده است همه از سنگ و بر سر طاق ها باز ستون ها زده است کوتاه تر از آن. و صفی دیگر طاق زده بر سر آن طاق های بزرگ. و همه بام های این مسجد به خر پشته پوشیده همه تجارت ونقارب و منقوش و مدهون کرده است. و اندر ساحت مسجد سنگی بزرگ نهاده است و حوضی سنگین مدور عظیم بزرگ بر سر آن نهاده است و ارتفاعش قامت مردی و دور دائره آن دو گز و نایژه ای برنجین از میان حوض بر آمده که آبی صافی به فواره از آن بیرون می آید چنان که مدخل و مخرج آن آب پیدا نیست. و متوضای عظیم بزرگ و چنان نیکو ساخته استکه به از آن نباشد الا که سنگ آمد که عمارت کرده اند همه سیاه است و از آن میافارقین سپید و نزدیک مسجد کلیسایی است عظیم به تکلف هم از سنگ ساخته و زمین کلیسیا مرخم کرده به نقش ها. و درین کلیسیا بر طارم آن که جای عبادت ترسایان است دری آهنین مشبک دیدم که هیچ جای آن دری ندیده بودم.

بخش ۱۶ - حران

و از شهر آمد تا حران دو راه است یکی را هیچ آبادانی نیست و آن چهل فرسنگ است. و بر راهی دیگر آبادانی و دیه های بسیار است و بیش تراهل آن نصاری باشد و آن شصت فرسنگ باشد. ما با کاروان به راه آبادانی شدیم. صحرایی به غایت هموار بود الا آن که چندان سنگ بود که ستور البته هیچ گام بی سنگ ننهادی.
روز آدینه بیست و پنجم جمادی الآخر سنه ثمان و ثلثین و اربعمایه به حران رسیدیم دوم آذرماه قدیم هوای آن جا در آن وقت چنان بود که هوای خراسان در نوروز.

بخش ۱۷ - قرول و مرد عرب شصت ساله

از آن جا برفتیم به شهری رسیدیم که قرول نام آن بود.
جوانمردی ما را به خانه خود مهمان کرد. چون در خانه ی وی در آمدیم عربی بدوی در آمد نزدیک من آمد شصت ساله بوده باشد و گفت قران به من بیاموز. قل اعوذ برب الناس او را تلقین می کردم و او با من می خواند چون من گفتم من الجنه و الناس گفت ارایت الناس نیز بگویم من گفتم که آن سوره بیش از این نیست. پس گفت آن سوره نقاله الحطب کدام است و نمی دانست که اندر سوره تبت حماله الحلب گفته است نه نقاله الحطب و آن شب چندان که با وی بازگفتم سوره قل اعوذ برب یاد نتوانست گرفتن، مردی عرب شصت ساله.

بخش ۱۸ - سروج، فرات، منبج، حلب

شنبه دوم رجب ثمان و ثلثین و اربعمایه به سروج آمدیم و دوم از فرات بگذشتیم و به منبج رسیدیم.
و آن نخستین شهری است از شهرهای شام، اول بهمن ماه قدیم بود و هوای آن جا عظیم خوش بود. هیچ عمارت از بیرون شهر نبود و از آن جا به شهر حلب رفتم.
از میافارقین تا حلب صد فرسنگ باشد. حلب را شهر نیکو دیدم باره ای عظیم دارد ارتفاعش بیست و پنج ارش قیاس کردم و قلعه ای عظیم همه بر سنگ نهاده به قیاس چند بلخ باشد همه آبادان و بناها بر سر هم نهاده.
و آن شهر باجگاه است میان بلاد شام و روم و دیار بکر و مصر و عراق. و از این همه بلاد تجار و بازرگانان آن جا روند. چهار دروازه دارد باب الیهود، با ب الله، با ب الجنان، باب انطاکیه و سنگ بازار آن جا رطل ظاهری چهار صد و هشتاد درم باشد و از آن جا چون سوی جنوب روند بیست فرسنگ حما باشد و بعد از آن حمص و تا دمشق پنجاه فرسنگ باشد از حلب و از حلب تا انطاکیه دوازده فرسنگ باشد و به شهر طرابلس همین قدر و گویند تا قسطنطنیه دویست فرسنگ باشد.

بخش ۱۹ - جند قنسرین، سرمین، معمره النعمان و استوانهٔ سنگینش

یازدهم رجب از شهر حلب بیرون آمدیم به سه فرسنگ دیهی بود جند قنسرین می گفتند.
و دیگر روز چون شش فرسنگ شدیم به شهر سرمین رسیدیم بارو نداشت. شش فرسنگ دیگر شدیم معره النعمان بود باره ای سنگین داشت شهری آبادان و بر در شهر اسطوانه ای سنگین دیدم چیزی در آن نوشته بود به خطی دیگر از تازی. از یکی پرسیدم که این چه چیز است گفت طلسم کژدمی است که هرگز عقرب در این شهر نباشد و نیاید و اگر از بیرون آورند و رها کنند بگریزد و در شهر نیاید. بالای آن ستون ده ارش قیاس کردم، و بازارهای او بسیار معمور دیدم و مسجد آدینه شهر بر بلندی نهاده است در میان شهر که از هر جانب که خواهند به مسجد در شوند سیزده درجه بر بالا باید شد و کشاورزی ایشان همه گندم است و بسیار است و درخت انجیر و زیتون و پسته و بادام و انگور فراوان است.

بخش ۲۰ - ابوالعلاء معری

و آب شهر از باران و چاه باشد در آن مردی بود که ابوالعلاء معری می گفتند نابینا بود و رییس شهر او بود. نعمتی بسیار داشت و بندگان و کارگران فراوان و خود همه شهر او را چون بندگان بودند و خود طریق زهد پیش گرفته بود گلیمی پوشیده و در خانه نشسته بود. نیم من نان جوین را تبه کرده که جز آن هیچ نخورد و من این معنی شنیدم که در سرای باز نهاده استو نواب و ملازمان او کار شهر می سازند مگر به کلیات که رجوعی به او کنند و وی نعمت خویش از هیچ کس دریغ ندارد و خود صائم اللیل باشد و به هیچ شغل دنیا مشغول نشود، و این مرد در شعر وادب به درجه ای است که افاضل شام و مغرب و عراق مقرند که در این عصر کسی به پایهٔ او نبوده است و نیست، و کتابی ساخته است آن را الفصول و الغایات نام نهاده و سخن ها آورده است مرموز و مثل ها به الفاظ فصیح و عجیب که مردم بر آن واقف نمی شوند مگر بر بعضی اندک و آن کسی نیز که بر وی خواند، چنان او را تهمت کردند که تو این کتاب را به معارضهٔ قرآن کرده ای. و پیوسته زیادت از دویست کس از اطراف آمده باشند و پیش او ادب و شعر خوانند و شنیدم که او را زیادت ازصد هزار بیت شعر باشد، کسی از وی پرسید که ایزد تبارک و تعالی این همه مال ومنال تو را داده است چه سبب است که مردم را می دهی و خویشتن نمی خوری. جواب داد که مرا بیش از این نیست که می خورم و چون من آن جا رسیدم این مرد هنوز در حیات بود.

بخش ۲۱ - کویمات، حما، آب عاصی

پانزدهم رجب ثمان و ثلثین و اربعمایه از آن جا به کویمات شدیم. و از آن جا به شهر حما شدیم شهری خوش آبادان بر لب آب غاصی و این آب را از آن سبب عاصی گویند که به جانب روم می رود. یعنی چون از بلاد اسلام به بلاد کفر می رود عاصی است و بر آب دولاب های بسیار ساخته اند. پس از آن جا راه دو می شود یکی به جانب ساحل و آن غربی شام است و یکی جنوبی به دمشق می رود. ما به را ه ساحل رفتیم.
در کوه چشمه ای دیدم که گفتند هر سال چون نیمه شعبان بگذرد آب جاری شود از آن جا و سه روز روان باشد و بعد از سه روز یک قطره نیاید تا سال دیگر. مردم بسیار آن جا به زیارت روند و تقرب جویند و به خداوند سبحانه و تعالی و عمارت و حوض ها ساخته اند آن جا چون از آن جا گذشتیم به صحرایی رسیدیم که همه نرگس بود شکفته چنان که تمامت آن صحرا سپید می نمود از بسیاری نرگس ها.

بخش ۲۲ - عرقه، طرابلس و مردمان شیعه اش

از آن جا برفتیم به شهری رسیدیم که آن را عرقه می گفتند. چون از عرق دو فرسنگ بگذشتیم به لب دریا رسیدیم و برساحل دریا روی از سوی جنوب پنج فرسنگ برفتیم به شهر طرابلس رسیدیم و از حلب تا طرابلس چهل فرسنگ بود بدین را ه که ما نرفتیم.
روز شنبه پنجم شعبان آن جا رسیدیم. حوالی شهر همه کشاورزی و بساتین و اشجار بود و نیشکر بسیار بود، و درختان نارنج و ترنج و موز و لیمو و خرما و شیره نیشکر در آن وقت می گرفتند.
شهر طرابلس چنان ساخته اند که سه جانب او با آب دریاست که چون آب دریا موج زند مبلغی بر باروی شهر بر رود چنان که یک جانب که با خشک دارد کنده ای عظیم کرده اند و در آهنین محکم بر آن نهاده اند.
جانب شرقی بارو از سنگ تراشیده است و کنگره ها و مقاتلات همچنین. و عراده ها بر سر دیوار نهاده. خوف ایشان از طرف روم باشد که به کشتی ها قصد آن جا کنند. و مساحت شهر هزار ارش است در هزار ارش تیمه چهار و پنج طبقه و شش نیز هم هست و کوچه ها و بازهار ها نیکو پاکیزه که گویی هر یکی قصری است آراسته و هر طعام و میوه و ماکول که در عجم دیده بودم همه آن جا موجود بود بل به صد درجه بیش تر. و در میان شهر مسجدی آدینه عظیم پاکیزه و نیکو آراسته و حصین، و در ساحت مسجد قبه ای بزرگ ساخته و در زیر قبه حوضی است از رخام و در میانش فواره برنجین و در بازار مشرعه ای ساخته است که به پنج نایژه آب بسیار بیرون می آید که مردم برمی گیرند و فاضل بر زمین می گذرد و به دریا می رود، و گفتند که بیست هزار مرد در این شهر است، و سواد و روستاق های بسیار دارد، و آن جا کاغذ نیکو سازند مثل کاغذ نیکو سازند مثل کاغذ سمرقندی بل بهتر، و این شهر تعلق به سلطان مصر داشت، گفتند سبب آن که وقتی لشکری از کافر روم آمده بود و این مسلمانان به آن لشکر جنگ کردند و آن لشکر را قهر کردند سلطان مصر خراج از آن شهر برداشت و همیشه لشکری از آن سلطان آن جا نشسته باشد و سالاری بر سر آن لشکر تا شهر را از دشمن نگاه دارند، و باجگاهی است آن جا که کشتی های که از اطراف روم و فرنگ و اندلس و مغرب بیاید عشر به سلطان دهند، و ارزاق لشکر از آن باشد، و سلطان را آن جا کشتی ها باشد که به روم و سقیله و مغرب روند و تجارت کنند، و مردم این شهر همه شیعه باشند، و شیعه به هر بلاد مساجد نیکو ساخته اند. در آن جا خانه ها ساخته بر مثال رباط ها اما کسی در آن جا مقام نمی کند و آن را مشهد خوانند و از بیرون شهر طرابلس هیچ خانه نیست مگر مشهد دو سه چنان که ذکر رفت.

بخش ۲۳ - طرابرزن، جبیل و بیروت

پس از این شهر همچنان بر طرف دریا روی سوی جنوب. به یک فرسنگی حصاری دیدم که آن را قلمون می گفتند، چشمه ای آب اندرون آن بود. از آن جا برفتم به شهر طرابرزن و از طرابلس تا آن جا پنج فرسنگ بود. نو از آن جا به شهر جبیل رسیدیم و آن شهری است مثلث چنان که یک گوشه آن به دریاست، و گرد وی دیواری کشیده بسیار بلند و حصین، و همه گرد شهر درختان خرما و دیگر درخت های گرمسیری.
کودکی را دیدم گلی سرخ و یکی سپید تازه در دست داشت و آن روز پنجم اسفندارمذ ماه قدیم سال بر چهارصد و پانزده از تاریخ عجم.
و از آن جا به شهر بیروت رسیدیم. طاقی سنگین دیدم چنان که راه به میان آن طاق بیرون می رفت، بالای آن طاق پنجاه گز تقدیم کردم، و از جوانب او تخته سنگ های سفید برآورده چنان که هر سنگی از آن زیادت از هزار من بود، و این بنا را از خشت به مقداری بیست گز جهد در آغوش دو مرد گنجد، و بر سر این ستون ها طاق ها زده است به دو جانب همه از سنگ مهندم چنان که هیچ گچ و گل د راین میان نیست، و بعد از آن طاقی عظیم بر بالای آن طاق ها به میانه راست ساخته اند به بالای پنجاه ارش، و هر تخته سنگی را که در آن طاق بر نهاده است هر یکی را هشت ارش قیاس کردم در طول و در عرض چهار ارش که هر یک از آن تخمینا هفت هزار من باشد ف و اطن همه سنگ ها را کنده کاری و نقاشی خوب کرده چنان که در چوب بدان نیکویی کم کنند، و جز این طاقی بنای دیگر نمانده است بدای حوالی. پرسیدم که این چه جای است گفتند که شنیده ایم که این در باغ فرعون بوده است و بس قدیم است، و همه صحرای آن ناحیت ستون های رخام است و سرستون ها و تن ستون ها همه رخام منقوش مدور و مربع و مسدس و مثمن و سنگ عظیم صلب که آهن بر آن کار نمی کند وبدان حوالی هیچ جای کوهی نه که گمان افتد که از آن جا بریده اند و سنگی دیگر همچو معجونی می نمود آن چنان که سنگ های دیگر مسخر آهن بود. و اندر نواحی شام پانصد هزار ستون یا سر ستون و تن بیش افتاده است که هیچ آفریده نداند که آن چه بوده است یا از کجا آورده اند.

بخش ۲۴ - صیدا

پس از آن به شهر صیدا رسیدیم هم بر لب دریا. نیشکر بسیار کشته بودند. و باره ای سنگین محکم دارد و سه دروازه و مسجد آدینه خوب با روحی تمام. همه مسجد حصیرهای منقش انداخته و بازاری نیکو آراسته چنان که چون آن بدیدم گمان بردم که شهر را بیاراستند قدوم سلطان را یا بشارتی رسیده است. چون پرسیدم گفتند رسم این شهر همیشه چون باشد. و باغستان و اشجار آن چنان بود که گویی پادشاهی ساخته است به هوس، و کوشکی در آن برآورده و بیش تر درخت ها پربار بود.

بخش ۴۱ - قیروان، سلجماسه و اندلس

و آن دریا همچنان می کشد تا قیروان. و از مصر تا قیروان صد و پنجاه فرسنگ باشد.
قیروان ولایتی است شهر معظمش سلجماسه است که به چهار فرسنگی دریاست، شهر بزرگ بر صحرا نهاده و باروی محکم دارد و در پهلوی آن مهدیه است که مهدی از فرزندان امیرالمومنین حسین بن علی رضی الله تعالی عنهما ساخته است بعد از آن که مغرب واندلس گرفته بود وبدین تاریخ به دست سلطان مصر بود و آن جا برف بارد و لیکن پای نگیرد، و دریا از اندلس بر دست راست سوی شمال بازگردد و میان مصر و اندلس هزار فرسنگ است و همه مسلمانی است.
و اندلس ولایتی بزرگ است و کوهستان است برف بارد و یخ بندد و مردمانش سفید پوست و سرخ موی باشند و بیش تر گربه چشم باشند همچون صقلابیان.
و زیر دریای روم است چنان که دریا ایشان را مشرقی شاد. و چون اندلس از دست راست روند سوی شمال همچنان لب لب دریا به روم پیوندد. و از اندلس به غزوه به روم بسیار روند. اگر خواهند به کشتی و دریا به قسطنطنیه توان شدن و لیکن خلیج های بسیار بود هریک دویست وسیصد فرسنگ عرض که نتوان گذشتن الا به کشتی. مقرر از مردم ثقه شنیدم که دو را این دریا چهار هزار فرسنگ است.
شاخی از آن دریا به تاریکی درشده است چنان که گویند سر آن شاخ همیشه فسرده باشد از آن سبب که آفتاب آن جا نمی رسد و یکی از آن جزایر که در آن دریاست سقلطه است که از مصر کشتی به بیست روز آن جا رسد و دیگر جزایر بسیا ر است و گفتند سقلیه بر هشتاد فسنگ در هشتاد فرسنگاست و هم سلطان مصر راست، و هر سال کشتی آید و مال آن جا به مصر آورد و از آن جا کتان باریک آورند و تفصیل های با علم باشد که یکی از آن به مصر ده دینار مغربی ارزد.

بخش ۴۲ - دریای قلزم

و از مصر چون به جانب مشرق روند به دریای قلزم رسند و قلزم شهری است بر کنار دریا که از مصر تا آن جا سی فرسنگ است. و این دریا شاخی است از دریای محیط که از عدن شکافته سوی شمال رود و چون به قلزم رسد ملاقی شود و گستسته و گویند عرض این خلیج دویست فرسنگ است.
میان خلیج و مصر کوه و بطابان است که در آن هیچ آب و نبات نیست، و هر که از مصر به مکه خواهد شد سوی مشرق باید شدن. چون به قلزم رسد دو راه باشد یکی برخشکی و یکی بر آب آن چه به راه خشک می رود به پانزده روز به مکه رود و آن بیابانی است که سیصد فرسنگ باشد و بیش تر قافله مصر بدان راه رود و اگر به راه دریا روند بیست روز روند به جار و جار شهرکی است از زمین حجاز بر لب دریا که از جار تا مدینه رسول صلی الله علیه و سلم سه روز راه است و از مدینه به مکه صد فرسنگ است و اگر کسی از جار بگذرد و همچنان به دریا رود به ساحل یمن رود و از آن جا به سواحل عدن سوی جنوب رود که میل سوی مغرب شود به زنگبار و حبشه رود و شرح آن به جای خود گفته شود.

بخش ۴۳ - جنوب مصر

و اگر از مصر به جانب جنوب بروند و از ولایت نوبه بگذرند به ولایت مصامده رسند و آن زمین است علف خوار عظیم و چهار پای بسیار و مردم سیاه پوست درشت استخوان غلیظ باشند و قوی ترکیب و از آن جنس در مصر لشکریان بسیار باشند زشت و هیاکل عظیم ایشان را مصامده گویند پیاده جنگ کنند به شمشیر و نیزه و دیگر آلات کار نتوانند فرمود.

بخش ۴۴ - صفت شهر قاهره

صفت شهر قاهره. چون از جانب شام به مصر روند اول به شهر قاهره رسند چه مصر جنوبی است و این قاهره معزیه گویند.
و فسطاط لشکرگاه را گویند و این چنان بوده است کهیکی از از فرزندان امیرالمومنین حسین بن علی صلوات الله علیهم اجمعین که او را المعز لدین الله گفته اند ملک مغرب گرتفه است تا اندلس و از مغرب سوی مصر لشکر فرستاده است از آب نیل می بایست گذشتن و بر آب نیل گذر نمی توان کرد یکی آن که آبی بزرگ است. و دوم نهنگ بسیار در آن باشد که هر حیوانی که به آب افتد در حال فرو می برند و گویند به حوالی شهر مصر در راه طلسمی کرده اند که مردم را زحمت نرسانند و ستورر ا ف و به هیچ جای دیگرکسی را زهره نباشد در آب شدن به یک تیر پرتاب دور از شهر و گفتند المعزالدین الله لشکر خود را بفرستاد و بیامدند ان جا که امروز شهر قاهر ه است و فرمود که چون شما آن جا رسید سگی سیاه پیش از شما د رآب رود و بگذرد. شما بر اثصر آن سگ بروید و بگذرطد بی اندیشه و گفتند که سی هزار سوار وبد که بدان جا رسیدند همه نبدگان او بودند. آن سگ سیاه همچنان پیش از لشکر در رفت و ایشان بر اثر او رفتند و از آب بگذشتند که هیچ آفریده را خللی نرسید و هرگز کس نشان نداده بود که کسی سواره از رود نیل گذشته باشد، و این حال در تاریخ سنه ثلث و ستین و ثلثمایه بوده است. و سلطان خود به راه دریا به کشتی بیامده است و آن کشتی ها که سلطان در او به مصر آمده است چون نزدیک قاهره رسید تهی کردند و از آب آوردند و در خشکی رها کردند همچنان که چیزی آزاد کنند. وراوی آن قصه آن کشتی ها را دید هفت عدد کشتی است هریک به درازی صد و پنجاه ارش و در عرض هفتاد ارش و هشتاد سال بود تا آن جا نهاده بودند. و در تاریخ سنه احدی و اربعین و اربعمایه بود که راوی این تحکایت آن جا رسید. و در وقتی که المعز لدین الله بیامد در مصر سپاهسالاری از آن خلیفه بغداد بود پیش معز آمد به طاعت و معز با لشکر بدان موضع که امروز قاهره است فرود آمد و آن لشکرگاه را قاهره نام نهادند آنچه آن لشکر آن جا را قهر کرد و فرمان داد تا هیچ کس از لشکر وی به شهر در نرود و به خانه کسی فرو نیاید، و بر آن دشت مصری بنا فرمود و حاشیت خود را فرمود تا هرکس سرایی و بنایی بیناد افکند و آن شهری شد که نظیر آن کم باشد.
و تقدیر کردم که در این شهر قاهره از بیست هزار دکان کم نباشد همه ملک سلطان. و بسیار دکان هاست که هریک را د رماهی ده دینار مغربی اجره است و ازدو دینار کم نباشد و کاروانسرای و گرمابه و دیگر عقارات چندان است که آن راحد و قیاس نیست. تمامت ملک سلطان که هیچ آفریده را عقار و ملک نباشد مگر سراها و آن چه خود کرده باشد و شنیدم که در قاهره و مصر هشت هزار سر است از آن سلطان که آن را به اجارت دهندد و هرماه کرایه ستانند و همه به مراد مردم به ایشان دهند و از ایشان ستانند نه آن که بر کسی به نوعی به تکلیف کنند. و قصر سلطان میان شهر قاهره است و همه حوالی آن گشاده که هیچ عمارتت بدان نه پیوسته است، و مهندسان آن را مساحت کرده اند برابر شهرستان میارفارقین است. و گرد بر گرد آن گشوده است. هر شب هزار مرد پاسبان این قصر باشند پانصد سوار و پانصد پیاده که از نماز شام بوق و دهل و کاسه می زنند و گردش می گردند تا روز. و چون از بیرون شهر بنگرند قصر سلطان چون کوهی نماید از بسیاری عمارات و ارتفاع آن، اما از شهر هیچ نتوان دید که باروی آن عالی است، و گفتند که در این قصر دوازده هزار خادم اجری خواره است و زنان و کنیزکان خود که داند الا آن که گفتند سی هزار آدمی در آن قصری است و آن دوازده کوشک است. و این حرم را ده دروازه است بر روی زمین هر یک رانامی بدین تفصیل غیر از ان که در زیر زمین است: باب الذهب، باب البحر، باب السریج، باب الزهومه، باب السلام، باب الزبرجد، باب العبد، باب الفتوح، باب الزلاقه، باب السریه. و در زیرزمین دری است که سلطان سواره از آن جا بیرون رود، و از شهر بیرون قصری ستخته است که مخرج آن رهگذر در آن به قصر است و آن رهگذر را همه سقف محکم رزده اند از حرم تا به کوشک و دیوار کوشک از سنگ تراشیده ساخته اند که گویی از یک پاره سنگ تراشیده اند، و منظرها و ایوان های عالی برآورده و از اندرون دهلیز دکان ها بسته. و همه ارکان دولت و خادمان سیاهان بوند و رومیان. و وزیر شخصی باشد که به زهد و ورع و امانت و صدق و علم و عقل از همه مستثنی باشد و هرگز آن جا رسم شراب خوردن نبوده بود یعنی به روزگار آن حاکم و در آیام وی هیچ زن از خانه بیرون نیامده بود و هیچ کسی مویز نساختنی احتیاط را نباید که از آن سک کننند و هیچ کسی را زهره نبود که شراب خورد و فقاع هم نخوردندی که گفتند ی مست کننده است و مستحیل شده.
قاهره پنج دروازه دارد: باب النصر، باب الفتوح، باب القنطره، باب الزویله، باب الخلیج. و شهر بارو ندارد اما بناها مرتفع است که از بارو قوی تر و عالی تر است. و هر سرای و کوشکی حصاری است. و بیش تر عمارات پنج اشکوب و شش اشکوب باشد و آب خوردنی از نیل باشد سقایان با شتر نقل کنند. و آب چاه ها هرچه به رود نیل نزدیک تر باشد خودش باشد و هرچه دور از نیل باشد، شور باشد. و مصر و قاهره را گویند پنجاه هزار شتر راویه کش است که سقایان آب کشند و سقایان که آب بر پشت کشند خود جدا باشند به سبوهای برنجین و خیک ها در کوچه های تنگ که راه شتر نباشد. و اندر شهر در میان ساها باغچه ها و اشجار باشد و آب از چاه دهند و در حرم سلطان حرمستان هاست که از آن نیکوتر نباشد و دولاب ها ساخته اند که آن بساتین را آب دهد و بر سر بام ها هم درخت نشانده باشند و تفرجگاه ها ساخته و در آن تاریخ که من آن جا بودم خانه ای که زمین وی بیست گز در دروازه گز بود به پانزده دینار مغربی به اجارت داده بود در یک ماه چهار اشکوب بود سه از آن به کراء داده بودند و طبقه بالایین از خداوندیش می خواست که هر ماه پنج دینار مغربی بدهد و صاحب خانه به وی نداد گفت که مرا باید که گاهی د رآن جا باشم و مدت یک سال که ما آن جا بودیم همانان دو بار در آن خانه نشد. و آن سراها چنان بود از پاکیزگی و لطافت که گویی از جواهر ساخته اند نه از گچ و آجر و سنگ. و تمامت سرای های قاهره جدا جدا نهاده است چنان که درخت و عمارت هیچ آفریده بر دیوار غیری نباشد و هرکه خواهد هرگه که بایدش خانه خود باز تواند شکافت و عمارت کردکه هیچ مضرتی به دیگری نرسد. و چون از شهر قاهره سوی مغرب بیرون شوی جوی بزرگی است که آن را خلیج گویند و آن را خلیج را پدر سلطان کرده است و او را بر آن آب سیصد دیه خالصه است. و سر جوی از مصر برگرفته است وبه قاهره آورده و آن جا بگردانیده و پیش قیصر سلطان می گذرد. و دو کوشک بر سر آن خلیج کرده اند یکی را از آن لوءلوء خوانند ودیگری را جوهره. و قاهره راچهار جامع است که روز آدینه نماز کنند. یکی را از آن ازهر گویند و جامع نور و جامع حاکم و جامع معز و این جامع بیرون شهر است بر لب نیل. و از مصر چون روی به قبله کنند به مطلع حمل باید کرد. و از مصر به قاهره کم از یک مطل باشد. و مصر جنوبی است و قاهره شمالی. و نیل از مصر می گذرد و به قاهره رسد، و بساتین و عمارات هر دو شهر به هم پیوسته است. و تابستان همه دشت و صحرا چون دریایی باشد و بیرون از باغ سلطان که بر سربالایی است که آن پر نشود دیگر همه زیر آب است.

بخش ۴۵ - صفت فتح خلیج

صفت فتح خلیج. بدان وقت که رود نیل وفا کند یعنی از دهم شهریورماه تا بیستم آبان ماه قدیم که آب زاید باشد هژده گز ارفتاغ گیرد از آچه در زمستان بوده باشد. و سر این جوی ها و نهرها بسته باشد به همه ولایت. پس این نهر که خلیج می گویند و ابتدای آن پیش شهر مصر است و به قاهره برمی گذرد و آن خاص سلطان است. سلطان برنشیند و حاضر شود تا آن بگشایند. آن وقت دیگر خلیج ها و نهرها و جوی ها بگشایند در همه ولایت و آن روزها بزرگ تر عید ها باشد و آن را رکوب فتح الخلیج گویند، چون موسم آن نزدیک رسد بر سر آن جوی بارگاهی عظیم متکلف به جهت سلطان بزنند از دیبای رومی همه به زر دوخته و به جواهر مکلل کرده با همه الات که در آن جا باشد جنان که صد سوار در سایه آن بتوانند ایستا دف و در پیش این شراع خیمه ای بروقلمون خرگاه عظیم زده باشند، و پیش از رکوب در اصطبل سه روز طبل و بوق و کوس زنند تا اسپان با آن آووازها الفت گیرند تا چون سلطان برنشیند ده هزار مرکب به زین زین و طوق و سرافسار مرصع ایستاده باشند همه نمد زین های دیبای رومی و بوقلمون چنانچه قاصدا بافته باشند و نه بریده ونه دوخته و کتابه بر حواشی نوشته به نام سلطان مصر و بر هر اسبی زرهی یا جوشنی افکنده و خودی بر کوهه زین نهاده و هرگونه سلاحی دیگر و بسیار شتران با کجاوه های آراسته و استران با عماره های آراسته همه به زر و جواهر مرصع کرده و به مروارید حلیله های آن دوخته آورده باشند در این روز خلیج که اگر صفت آن کننند سخن به تطویل انجامد. و آن روز لشکر سلطان همه برنشینند گروه گروه و فوج فوج، و هر قومی را نامی و کنیتی باشد گروهی را کتامیان گویند ایشان از قیروان در خدمت المعز لدین الله بودن و گفتند بیست هزار سوارند، و گروهی را باطلیان گویند مردم مغرب بودن که پیش ازا آمدن سلطان به مصر آمده بودن دگفتند پانزده هزار سوارند. گروهی را مصامده می گفتند ایشان سیاهانند از زمین مصمودیان و گفتند بطست هزار مردهند، و گروهی را مشارقه می گفتند و ایشان ترکان بودن د و عجمیان سبب ن که اصل ایشان تازی نبده است اگر چه ایشان بیشتر همان جا در مصر زاده اند اما اسم ایشان از اصل مشتق بود. گفتند ایشان ده هزار مرد بودند عظیم هیکل. گروهی را عبید الشراء گویند ایشان بندگان درم خریده بودند، گفتند ایشان سی هزار مردند. گروهی را بدویان می گفتند مردمان حجاز بودند همه نیزه وران، گفتند پنجاه هزار سوارند. گروهی را استادان می گفتند هه خادمان بودند سفید و سیاه که به نام خدمت خریده بودند و اشان سی هزار سوارند. گروهی را سراییان می گفتند و پیادگان بودن داز هر ولایتی آمده بودند و ایشان را سپاهسلالاری باشد جداگانه که تیمار ایشان دارد و ایشان هر قومی به سلاح ولایت خویش کار کنند، ده هزار مرد بودند. گروهی را زنوج می گفتند ایشان همه به شمشیر جنگ کنند و پس گفتند ایشان سی هزار مردند. و این همه لشکر روزی خوار سلطان بودند و هریک را به قدر مرتبه مرسوم و مشاهره معین بود که هرگز براتی به یک دینار بر هیچ عامل و رعیت ننوشتندی الا آن که عمال آنچه مال ولایت بودی سال به سال تسلیم خزانه کردندی و ازخزانه به وقت معین ارزاق آن لشکر بدادندی چنان که هیچ علمدار و رعیت را از تقاضای لشکری رنجی نرسیدی. و گروهی ملک زادگان و پادشاه زادگان اطراف عالم بودند که آن جا رفته بودند وایشان را از حساب لشکری و سپاهی نشمردندی. از مغرب و یمن و روم و صقلاب ونوبه و حبشه و ابنای خسرو دهلی و دمارد ایشان به آن جا رفته بودند، و فرزندان شاهان گرجی و ملک زادگان دیلمیان و پسران خاقان ترکستان و دیگر طبقات اصناف مردم چون فضلا و ادبا و شعرا و فقها بسیار آن جا حاضر بودند و همه را ارزاق معین بود و هیچ بزرگ زاده را کم از پانصد دینار ارزاق نبود و ببود که دوهزار دینار مغربی بود و هیچ کار ایشان را نبودی الا آن که چون وزیر بر نشستی رفتندی سلام کردندی و باز به جای خود شدندی. اکنون با سر حدیث فتح خلیج رویم؛ آن روز که بامداد سلطان به فتح خلیج بیرون خواست شد ده هزار مرد به مزد گرفتندی که هریک از آن جنیبتان که ذکر کردیم یکی را به دست گرفته بودی و صد صد می کشیدندی، و در پیش بوق و دهل و سرنا نمی زدند ی، و فوجی از لشکر برعقب ایشان می شدی. از در حرم سلطان همچنین تا سرفتح خلیج بردندی و باز آوردندی، هر مزدوری که از آن جنیبتی کشیده بود سه درم بدادندی. و از پس اسپان شتران با مهدها و مرقدها بکشیدندی. و ازپس ایشان استران با عمرای ها. آن وقت سلطان از همه لشکرها و جنیبت ها دو ر می آمد. مردی جوان. تمام هیکل. پاک صورت، از فرزندان امیرالمومنین حسین بن علی بن ابی طالب صلوات الله علیهما و موی سر سترده بودی. بر استری نشسته بود زین و لگامی بی تکلف چنان که زر وس یم بر آن بنبود و خویشتن پیراهنی پوشیه سفید با فوطه ای فراخ بزرگ چنان که در بلاد عرب رسم است و به عجم دراعه می گویند و گفتند آن پیراهن را دیبقی می گویند و قیمت آن ده هزار دینار باشد و عمامه ای هم از آن رنگ بر سر بسته و همچنین تازیانه ای عظیم قیمتی در دست گرفته و درپیش او سیصد مرد دیلم می رفت همه پیاده و جامه های زربفت رومی پوشیده و میان بسته آستین های فراخ به رسم مردم مصر همه با زوپین ها و تیرها و پایتاب ها پیچیده و مظله داری با سلطان می رود بر اسپی نشسته و دستاری زرین و تیرها و پایتاب ها پیچیده و مظله داری با سلطان می رود بر اسپی نشسته و دستاری زرین مرصع بر سر او و دستی جامه پوشیده که قیمت آن ده هزار دینار زر مغربی باشد و آن چتر که به دست دارد به تکلفی عظیم همه مرصع و مکلل هیج سوار دیگر با سلطان نباشد، و در پیش او این دیلمیان بودند و بر دست راست و چپ او چندین مجمره دار می روند از خادمان و عنبر و عود می سوزند، و رسم ایشان آن بود که هر کجا سلطان به مردم رسیدی او را سجده کردندی و صلوات دادند ی، از پس او وزیر می آمدی با قاضی القضاه و فوجی انبوه از اهل علم و ارکان دولت. و سلطان برفتی تا آن جا که شراع زده بودند و برسربند خلیج یعنی فم النهر و سواره در زیر آن بایستادی ساعتی بعد از آن خشت زوپینی به دست سلطان دادندی تا بر این بند زدی و مردم به تعجیل به کلنگ و بیل و مخرفه آن بند را بر دریدندی. آب خود که بالا گرفته باشد قوت کند و به یکبار فرو رود و به خلیج اندر افتد. این روز همه خلق مصر و قاهره به نظاره آن فتح خلیج آمده باشند و انواع بازی های عجیب بیرون آورند، و اول کشتی که در خلیج افکنده باشد جماعتی اخراسان که به پارسی گنگ و لال می گویند در آن کشتی نشانده باشند مگر آن را به فال داشته بوده اند و آن روز سلطان ایشان را صدقات فرماید. و بیست و یک کشتی بود از آن سلطان که آبگیری نزدیک قصر سلطان ساخته بودند چندان که دو سه میدان و آن کشتی ها هر یک را مقدار پنجاه گز طول و بیست گز عرض بود همه به تکلف با زر و سیم و جواهر و دیباها آراسته که اگر صفت آن کنند اوراق بسیار نوشته شود و بیش تر اوقات آن کشتی ها را در آن آبگیر چنان که استر در استرخانه بسته بودندی. و باغی بود سلطان را به دو فرسنگی شهر که آن را عین الشمس می گفتند. و چشمه ای نیکو در آن جا، و باغ را خود به چشمه باز می خوانند و می گویند که آن باغ فرعون بوده است، وبه نزدیک آن عمارتی کهنه دیدم چهار پاره سنگ بزرگ هر یک چون مناره ای و سی گز قایم ایستاده و از سرهای آن قطرات آبچکان و هیچ کس نمی دانست که آن چیست و در باغ درخت بلسان بود می گفتند پدران آن سلطان از مغرب آن تخم بیاوردند و آن جا بکشتند و در همه آفاق جایی نیست و به مغرب نیز نشان نمی دهند و آن را هرچند تخم هست اما هر کجا می کارند نمی روید و اگر می روید روغن حاصل نمی شود و درخت آن چون درخت مورد است که چون بالغ می شود شاخه های آن را به تیغی خسته می کنند و شیشه ای بر هر موضعی می بندند تا این دهونه همچنان که صمغ از آن جا بیرون می آید. چون دهن تمام بیرون آید درخت خشک می شود و چوب آن را باغبانان به شهر آورند و بفروشند. پوستی سطبر باشد که چون از آن جا باز می کنند و می خورند طعم لوز دارد و از بیخ آن درخت سال دیگر شاخه ها برمی آید و همان عمل با آن می کنند. شهر قاهره را ده محلت است وایشان محلت را حاره می گویند و اسامی آن این است: اول حاره برجوان، جاره زویله، حاره الجودریه، حاره الامرا، حراه الدیالمه، حاره الروم، حاره الباطلیه، قصر الشوک، عبید الشری، حاره المصامده.

بخش ۴۶ - صفت شهر مصر، پوست پلنگی گاوها، مرغ خانگی بزرگ حبشیها، خرهای ابلق

صفت شهر مصر. بر بالایی نهاده و جانب مشرقی شهر کوه است اما نه بلند بلکه سنگ هاست و پشت های سنگین. و بر کناره شهر مسجد طولون است بر سربلندی و دو دیوار محکم کشیده که جز دیوار آمد و میار فاتین به از آ ن ندیدم. و آن را امیری از آن عباسیان کرده است که حاکم مصر بوده است وبه روزگار حاکم بامرالله که جد ای«سلطان بود فرزندان این طولون بیامده اند و این مسجد را به سی هزار دینار مغربی فروختند و بعد از مدتی دیگر مناره ای که در این مسجد است نفروخته به کندن گرفتند. حاکم فرستاده است که شما به من فروخته اید چگونه خراب می کنید. گفتند ما مناره را نفروخته ایم و پنج هزار دینار به ایشان داد و مناره را هم بخرید. و سلطان ماه رمضان آن جا نماز کردی و روزهای جمعه. و شهر مصر از بیم آب بر سربالایی نهاده است و وقتی سنگ های بلند بزرگ بوده است. همه را بشکستند و هموار کردند و اکنون آن چنان جای ها را عقبه گویند. و چون از دور شهر مصر را نگاه کنند پندارند کوهی است و خانه های هست که چهارده طبقه از بالای یکدیگر است و خانه های هفت طبقه، و از ثقات شنیدم که شخصی بر بام هفت طبقه باغچه ای کرده بود و گوساله ای آن جا برده و پرورده تا بزرگ شده بود و آن جا دولابی ساخته که این گاو می گردانید و آب از چاه برمی کشید و بر آن بام درخت های نارنج و ترنج و موز و غیره کشته و همه دربار آمده و گل و سپرغم ها همه نوع کشته، و از بازرگانی معتبر شنیدم که بسی سراهاست در مصر که در او حجره هاست به رسم مستغل یعنی به کرایه دادن که مساحت آن سی ارش در سی ارش باشد سیصد و پنجاه تن در آن باشند. وبازارها و کوچه ها در آن جاست که دائما قنادیل سوزد چون که هیچ روشنای در آن جا بر زمین نیفتد و رهگذر مردم باشد. و در شهر مصر غیر قاهره هفت جامع است چنان که به هم پیوسته و به ره دوشهر پانزده مسجد آدینه است کهروزهای جمعه هر جای خطبه و جماعت باشد ف در میان ازار مسجدی است که ان را باب الجوامع گویند و آن را عمرو عاص ساخته است به روزگاری که از دست معاویه امیر مصر بود، و آن مسجد به چهارصد عمود رخام قایم است و آن دیوار که محراب بر اوست سرتاسر تخته های رخام سپید است و جمیع قرآن بر آن تخته ها به خطی زیبا نوشته، و ازبیرون به چهار حد مسجد بازارهاست و درهای مسجد در آن گشاده، و مدام در آن مدرسان و مقربان نشسته و سیاحتگاه آن شهر بزرگ آن مسجد در آن گشاده، و مدام در آن مدرسان و مقریان نشسته و سیاحتگاه آن شهر بزرگ آن مسجد است و هرگز نباشد که در او کم تر از پنج هزار خلق باشد چه از طلاب علوم و چه غریبان و چه از کاتبان که چک و قباله نویسند و غر آن. و آن مسجد را حاکم از فرزندان عمر و عاص بخرید که نزدیک اورفته بودند و گفتند مامحتاجیم و درویش و مسجد پدر ما کرده است اگر سلطان اجازت دهد بکنیم و سنگ و خشت آن بفروشیم. پس حاکم صد هزار دطنار به ایشان داد و آن بخرید و همه اهل مصر را بر این گواه کرد و بعد از آن بسیار عمارات عجیب در آن جا بکرد و بفرمود و از جمله چراغدانی نقره گین ساختند شانزده پهلو چنان که بر پهلوی از او یک ارش و نیم باشد چنان که چراغدان بیست و چهار ارش باشد و هفتصد و اند چراغ در وی می افروزند در شب های عزیز، و گفتند وزن آن بیست و پنج قنطار نقره است هر قنطار صد رطل و هر رطل صد و چهل وچهار درهم نقره است و می گویند که چون این چراغدان ساخته شد به هیچ در در نمی گنجید از درهای جامع از بزرگی که بود تا دری فرو گرفتند و آن را در سمجد بردند و باز در را نشاندند. و همیشه در این مسجد ده تو حصیر رنگین نیکو بر بالای یکدیگر گسترده باشد. و هر شب زیاده از صد قندیل افروخته، و محکمه قاضی القضاه در این مسجد باشد. و بر جانب شمالی مسجد بازاری است که آن را سوق القنادیل خوانند. درهیچ بلاد چنان بازاری نشان نمی دهند. هر ظرایف که در عالم باشد آن جا یافت می شود. و آن جا آلت ها دیدم که از دهل ساخته بودند.
ون صندوقچه و شانه و دسته کارد و غیره و آن جا بلور سخت نیکو دیدم و استادان نغز آن را می تراشیدند و آن را از مغرب آورده بوند و می گفتند در این نزدیکی در دریای قلزم بلوری پدیا آمده است که لطیف تر و شفاف تر از بلور مغربی است و دندان فیل دیدم که از زنگبار آورده بودند از آن بسیار بود که زیادت از دویست من بود.
و یک عدد پوست گاو آورده بودند از حبشه که همچو پوست پلنگ بود و از آن نعلین می سازند. و از حبشه مرغ خانگی آورده اند که نیک بزرگ باشد و نقطه های سپید بر وی و بر سر کلاهی دارد بر مثال طاوس.
و در مصر عسل بسیار خیزد و شکر هم.
روز سیم دی ماه قدیم از سال چهارصد و شانزده عجم این میوه ها و سپرغم ها به یک روز دیدم که ذکر می رود وهی هذه. گل سرخ، نیلوفر، نرگس، ترنج، لیمو، مرکب، سیب، یاسمن، شاه سپرغم، به، انار، امرود، خربوزه، دستبونه، موز، بلیله تر، خرما ی تر، انگور، نیشکر، بادنجان، کدوی تر، ترب، شلغم، کرنب، باقلای تر، خیار، بادرنگ، پیاز تر، سیر تر، جزر، چغندر. هر که اندیشه کند کهاین انواع میوه و ریاحین که بعضی خریفی است و بعضی ربیعی و بعضی صیفی و بعضی شتوی چگونه جمع بوده باشد همانا قبول نکند فاما مرا در این غرضی نبوده و ننوشتم الا آن چه دیدم و بعضی که شنیدم و نوشتم عهده آن بر من نیست چه ولایت مصر وسعتی دارد عظیم همه نوع هواست از سردسیر و گرمسیر و از همه اطراف هرچه باشد به شهر آورند و بعضی در بازارها می فروشند. و به مصر سفالیه سازند از همه نوع چنان لطیف وشفاف که دست چون بیرون نهند از اندرون بتوان دید از کاسه و قدح و طبق و غیره و رنگ کنند آن را چنان که رنگ بوقلمون را ماند چنان که از هر جهتی که بداری رنگ دیر نماید، و آبگینه سازند که به صفا و پاکی به زبرجد ماند و آن را به وزن فروشند، و از بزازی ثقه شنیدم که یک درهم سنگ ریسمان به سه دینار مغربی بخرند که سه دینار و نیم نیشابوری باشد و به نیشابور پرسیدم که ریسمانی که از همه نیکوتر باشد چگونه خرند گفتند هر آنچه بی نظیر باشد یک درم به پنج درم بخرند.
شهر مصر بر کنار نیل نهاده است، به درازی، و بسیار کوشک ها و منظرها چنان است که اگر خواهند آب به ریسمان از نیل بردارند، اما آب شهر همه سقایان آورند از نیل، بعضی به شتر و بعضی به دوش و سبوها دیدم از برنج دمشقی که هریک سی من آب گرفتی و چنان بود که پنداشتی زرین است. یکی مرا حکایت کرد که زنی است که پنج هزار از آن سبو دارد که به مزد می دهد هر سبوی ماهی به یک درم و چون بازسپارند باید سبو درست باز سپارند. و در پیش مصر جزیره ای در میان نیل است که وقتی شهری کرده بودند و آن جزیره مغربی شهر است و در آن جا مسجد آدینه ای است و باغ هاست و آن پاره سنگ بوده است درمیان رود. و این دو شاخ از نیل هر یک به قدر جیحون تقدیر کردم اما بس نرم و آهسته می رود. و میان شهر و جزیره جسری بسته است به سی و شش پاره کشتی، و بعضی از شهر دیگر سوی آب نیل است و آن را جیزه خوانند و آن جا نیز مسجد آدینه ای است اما جسر نیست به زورق و معبر گذرند، و در مصر چندان کشتی و زورق باشد که به بغداد و بصره نباشد د. اهل بازار مصر هرچه فروشند راست گویند و اگر کسی به مشتری دروغ گوید او را بر شتری شنانده زنگی به دست او دهند تا در شهر می گردد و زنگ می جنباند و منادی می کند که من خلاف گفتم و ملامت می بینم و هرکه دروغ گوید سزای او ملامت باشد. در بازار آن جا از بقال عطار و پیله ور هر چه فروشند باردان آن از خود بدهند اگر زجاج باشد و اگر سفال و اگر کاغذ فی الجمله احتیاج نباشدکه خریدار باردان بردارد، و روغن و چراغ آن جا از تخم ترب و شلغم گیرند و آن را زیت حاز گویند، و آن جا کنجد اندک باشد و روغنش عزیز و روغن زیتون ارزان بود، پسته گران از بادام است و مغز بادام ده من از یک دینار نگذرد. و اهل بازار و دکانداران بر خران زینی نشینند که آیند و روند از خانه به بازار، و هر جا بر سر کوچه ها بسیار خران زینی آراسته داشته باشند که اگر کسی خواهد برنشیند و اندک کرایه می دهد، و گفتند پنجاه هزار بهیمه زینی باشد که هر وز زین کرده به کرایه دهند و بسیار خر ابلق دیدم همچو اسب بل لطیف تر. و اهل شهر عظیم توانگر بودند در آن وقت که آن جا بودم.

بخش ۴۷ - آسایش در مصر

و در سنه تسع و ثلثین و اربعمایه سلطان را پسری آمد فرمود که مردم خرمی کنند شهر و بازار بیاراستند چنان که اگر وصف آن کرده شود همانا که بعض مردم آن را باور نکنند و استوار ندارند که دکان های بزازان وصرافان و غیرهم چنان بود که از زر و جواهر و نقد و جنس و جام های زربفت و قصب جایی که کسی بنشیند و همه از سلطان ایمن اند که هیچ کس از عوانان و غمازان نمی ترسید و بر سلطان اعتماد داشتند که بر کسی ظلم نکند و به مال کسی هرگز طمع نکند، و آن جا مال ها دیدم از آن مردم که اگر گویم یا صفت کنم مردم عجم را آن قبول نیفتد و مال ایشان را حد و حصر نتوانستم کرد و آن آسایش که آن جا دیدم هیچ جا ندیدم، و آن جا شخصی ترسا دیدم که از متمولان مصر بود چنان که گفتند کشتی ها و مال و ملک او را قیاس نتوان کرد.
غرض آن که یک سال آب نیل وفا نکرد و غله گران شد. وزیر سلطان این ترسا را بخواند و گفت سال نیکو نیست و بر دل سلطان جهت رعایا بار است. تو چند غله توانی بدهی خواه به بها خواه به قرض. ترسا گفت به سعادت سلطان و وزیر من چندان غله مهیا دارم که شش سال نان مصر بدهم. د راین وقت لامحاله چندان خلق در مصر بود که آنچه در نیشابور بودند خمس ایشان به جهد بود و هر که مقادیر داند معلوم او باشد که کسی را چند مال باید تا غله او این مقدار باشد و چه ایمن رعیتی و عادل سلطانی بود که در ایام ایشان چنین حال ها باشد و چندین مال ها که نه سلطان بر کسی ظلم و جور کند و نه رعیت چیزی پنهان و پوشیده دارد. و آن جا کاروانسرایی دیدم که دارالوزیر می گفتند. در آن جا قصب فروشند و دیگر هیچ و در اشکوب زیر خیاطان نشینند و در بالای رفا آن. از قیم آن پرسیدم که اجره این تیم چند است. گفت هر سال بیست هزار دینار مغربی بود اما این ساعت گوشه ای از آن خراب شده عمارت می کنند هر ماه یک هزار دینار حاصل یعنی دوازده هزار دینار و گفتند که در این شهر بزرگ تر از این و به مقدار این دویست خان باشد.

بخش ۴۸ - صفت خوان سلطان و قیاس با بارگاه سلاطین عجم سلطان محمود و غزنوی و پسرش مسعود

صفت خوان سلطان. عادت ایشان چنین بود که سلطان در سالی به دو عید خوان نهد و بار دهد. خواص و عوام را آن خواص باشند در حضرت او باشند و آنچه عوام باشند دردیگر سراها و مواضع. و من اگر چه بسیار شنیده بودم هوس بود که به رای العین ببینم. با یکی از دبیران سلطان که مرا با او صحبتی اتفاق افتاده بود و دوستی پدید آمده گفتم من بارگاه ملوک و سلاطین عجم دیده ام چون سلطان محمود غزنوی و پسرش مسعود. ایشان پادشاهان بودند با نعمت و تجمل بسیار. اکنوئن می خواهم که مجلس امیرالمومنین را هم ببینم. او با پرده دار که صاحب الستر می گویند بگفت، سلخ رمضان سنه اربعین و اربعمایه که مجلس آراسته بودند تا دیگر روز که عید بود و سلطان از نماز به آن جا آید و به خوان بنشیند مرا آن جا برد. چون از در سرای به در شدم عمارت ها و صفه ها و ایوان دیدم که اگر وصف آن کنم کتاب به تطویل انجامد. دوازده قصر درهم ساخته همه مربعات که در هر یک که می رفتم از یکدیگر نیکوتر بود و هر یک به مقدار صد ارش درصد ارش و یکی از این جمله چیزی بود شصت اندر شصت و تختی بتمامت عرض خانه نهاده به علو چهار گز. از سه جهت آن تخت همه از زر بود شکارگاه و میدان و غیره بر آن تصویر کرده وکتابتی به خط پاکیزه بر آن جا نوشته وهمه فرش و طرح که در این حرم بود همه آن بودکه دیبای رومی وبوقلمون به اندازه هر موضوعی بافته بودند ودارافدینی مشبک از زر بر کناره ای نهاده که صفت آن نتوان کرد،وپس از تخت که با جانب دیوار است درجات نقره گین ساخته وآن تخت خود چنان بود که اگر این کتاب سر به سر صفت آن باشد سخن مستوفی وکافی نباشد. گفتند پنجاه هزار من شکر را تبه آن روز باشد که سلصان خوان نهد،آرایش خوان را درختی دیدم چون درخت ترنج و همه شاخ وبرگ و بار آن از شکر ساخته و اندر او هزار صورت و تمثال ساخته همه از شکر. ومطبخ سلطان بیرون از قصر است و پنجاه غلام همیشه در آن جا ملازم باشند واز کوشک راه به مطبخ است در زیر زمین وترتیب ایشان چنان مهیا بود که هر روز چهارده شتر وار برف به شراب خانه سلطان بردندی واز آن جا بیشر امرا وخواص را راتبه ها بودی واگر مردم شهر جهت رنجوران طلبیدندی هم بدادندی وهمچنین هر مشروب وادویه که کسی را در شهر بایستی از حرم بخواستندی بدادندی. و همچنین روغن های دیگر چون روغن بلسان و غیره چندان که این اشیای مذکور خواستندی بدادندی. و همچنین هر مشروب و ادویه که کسی را در شهر بایستی از حرم بخواستندی منعی و عذری نبودی.

بخش ۴۹ - سیر سلطان مصر

سیر سلطان مصر. امن و فراغت اهل مصر بدان حد بود که دکانهای بزازان و صرافان و جوهریان را در نبستندی الا دامی بر وی کشیدندی و کس نیارستی به چیزی دست بردن. مردی یهودی بود جوهری که سلطان را نزدیک بود او را مال بسیار بود و همه اعتماد جوهر خریدن بر او داشتند روزی لشکریان دست بر این یهودی برداشتند و او را بکشتند. چون این کار بکردند از قهر سلطان بترسیدند و بیست هزار سوار برنشستند و آن لشکر تا نیمه روز در میدان ایستاده بودند. خادمی از سرای بیرون آمد و بر در سرای ایستاد و گفت سلطان می فرماید که به طاعت هستید یا نه. ایشان به یکبار آواز دادند که بندگانیم و طاعت دار اما گناه کرده ایم. خادم گفت سلطان می فرماید که بازگردید. در حال بازگشتند و آن جهود مقتول را ابوسعید گفتندی پسری داشت و برادری.
گفتند مال او را خدای تعالی داند که چند است و گفتند بر بام سرای سیصد تغار نقره گین بنهاده است و در هر یک درختی کشته چنان است که باغی و همه درخت های مثمر و حامل. برادر او کاغذی نوشته به خدمت سلطان فرستاد که دویست هزار دینار مغربی خزانه را خدمت کنم در سر آن وقت از آن که می ترسید. سلطان آن کاغذ بیرون فرستاد تا بر سر جمع بدریدند و گفت که شما ایمن باشید و به خانه خود باز روید که نه کس را با شما کار است و نه ما به مال کسی محتاج و ایشان را استمالت کرد. از شام تا قیروان که من رسیدم در تمامی شهر و روستاها هر مسجد که بود همه را اخراجات بر وکیل سلطان بود از روغن چراغ و حصیر و بوریا و زیلو و مشاهرات و موجبات قیمان و فراشان و موذنان و غیر هم. و یک سال والی شام نوشته بود که زیت اندک است اگر فرمان باشد مسجد را زیت حار بدهیم و آن روغن ترب و شلغم باشد. در جواب گفتند تو فرمانبری نه وزیری. چیزی که به خانه خدا تعلق داشته باشد در آن جا تغییر و تبدیل جایز نیست. و قاضی القضاه را هر ماه دو هزار دینار مغربی مشاهره بود و هر قاضی به نسبت وی تا مال کس طمع نکنند و بر مردم حیف نرود. و عادت آن جا چنان بود که در اواسط رجب مثال سلطان در مساجد بخواندندی که یا معشر المسلمین موسم حج می رسد و سبیل سلطان به قرار معهود با لشکرطان و اسبان و شتر و زاد معد است و در رمضان همین منادی بکردندی و از اول ذی القعده آغاز خروج کردندی و به موضعی معین فرو آمدندی. نیمه ماه ذی القعده روانه شدندی و هر روز خرج و علوفه این لشکر یک هزار دینار مغربی بودی به غیر از بیست دینار که هر مردی را مواجب بودی که به بیست و پنج روز به مکه شدندی و ده روز آن جا مقام بودی به بیست و پنج روز تا به مقام رسیدندی. دو ماه شصت هزار دینار مغربی علوفه ایشان بودی غیر از تعهدات و صلات و مشاهرات و شتر که سقط شدی. پس در سنه تسع و ثلثین و اربعمایه سجل سلطان بر مردم خواندند که امیرالمومنین می فرماید که حجاج را امسال مصلحت نیست که سفر حجاز کند که امسال آن جا قحط و تنگی است و خلق بسیار مرده است این معنی به شفقت مسلمانی می گویم و حجاج در توقف ماندند، و سلطان جامه کعبه می فرستاد به رار معهود که هر سال دو نوبت جامه کعبه بفرستادی و این سال چون جامه به راه قلزم گسیل کردند من با ایشان برفتم.

بخش ۵۰ - بیرون شدن از مصر و صفت مدینه النبی

غره شهر ذی القعده از مصر بیرون شدم و بیستم ماه به قلزم رسیدیم و از آن جا کشتی براندیم به پانزده روز به شهری رسیدیم که آن را جار می گفتند و بیست و دوم ماه بود و از آن جا به چهار روز به مدینه رسول الله صلی الله علیه و سلم.
مدینه رسول الله علیه السلام شهری است بر کناره صحرایی نهاده و زمین نمناک و شوره دارد و آب روان است اما اندک و خرمایستان است و آن جا قبله سوی جنوب افتاده است و مسجد رسول الله علیه الصلوه و السلام چندان است که مسجد الحرام. و حظیره رسول الله علیه السلام در پهلوی منبر مسجد است چون رو به قبله نمایند جانب چپ چنان که چون خطیب از منبر ذکر پیغمبر علیه السلام کند و صلوات دهد روی به جانب راست کند و اشاره به مقبره کند و آن خانه ای مخمس است و دیوارها از میان ستون های مسجد برآورده است و پنج ستون درگرفته است و بر سر این خانه همچو حظیره کرده به دارافزین تا کسی بدان جا نرود و دام درگشادی آن کشیده تا مرغ بر آن جا نرود. و میآن مقبره و منبر هم حظیره ای است از سنگ های رخام کرده چون پستگاهی و آن را روضه گویند و گویند آن بستان از بستان های بهشت است چه رسول الله علیه السلام فرموده است بین قبری و منبری روضه من ریاض الجنه. و شیعه گوید آن جا قبر فاطمه زهراست علیهاالسلام. و مسجدی را دری است و از شهر بیرون سوی جنوب صحرایی است و گورستانی است و قبر امیرالمومنین حمزه بن عبدالمطلب رضی الله عنه آن جاست و آن موضع را قبور الشهدا گویند. پس ما دو روز به مدی«ه مقام کردیم و چون وقت تنگ بود، برفتیم. راه سوی مشرق بود به دو منزل از مدی«ه کوه بود و تنگنایی چون ده که آن را جحفه می گفتند و آن میقات مغرب و شام و مصر است، و میقات آن موضع باشد که حج را احرام گیرند، و گویند یک سال آن جا حجاج فرود آمده بود خلقی بسیار، ناگاه سیلی درآمده و ایشان را هلاک کرد و آن را بدین سبب جحفه نام کردند. و میآن مکه و مدینه صد فرسنگ باشد اما سنگ است و مابه هشت روز رفتیم.

بخش ۵۱ - مکه

یکشنبه ششم ذی الحجه به مکه رسیدیم. به باب الصفا فرو آمدیم این سال هب مکه قحطی بود. چهار من نان به یک دینار نیشابوری بود و مجاوران از مکه می رفتند و از هیچ طرف حاج نه آمده بود. روز چهارشنبه به یاری حق سبحانه و تعالی به عرفات حج بگذاردیم و دو رویز به مکه بودیم و خلق بسیار از گرسنگی و بی چارگی از حجاز روی بیرون نهادند هر طرف، و در این نوبت شرح حج و وصف مکه نمی گویم تا دیگر نوبت که بدین جا رسم که نوبت دیگر شش ماه مجاور بود م و آنچه دیدم به شرح بگویم.
ومن روی به مصر نهادم چنان که هفتاد و پنجم روز به مصر رسیدم. و در این سال سی و پنج هزار آدمی از حجاز به مصر آمدمند وسلطان همه را جامه پوشانید و اجری داد تاسال تمام که همه گرسنه وبرهنه بودند تا باز باران ها آمد و در زمین حجاز طعم فراخ شد و باز این همه خلق را درخورد هریک جامه پوشانید و صلات ها داد و سوی حجاز روانه کرد. و در ررجب سنه اربعین و اربعمایه دیگر بار مثال سلطان بر خلق خواندند که به حجاز قحطی است و رفتن حجاج مصلحت نیست. بر خویشتن ببخشایند و آنچه خدای تعالی فرموده است بکنند، اندر این سال نیز حاج نرفتند و وظیفه سلطان را که هر سال به حجاز فرستادی البته قصور و احتباس نبودی و آن جامه کعبه و از خدم و حاشیه و امرای مکه و مدینه و صله امیر مکه و مشاهره او هر ماه سه هزار دینار و اسب و خلعت بود به دو وقت فرستادی در این سال شخصی بود که او را قاضی عبدالله می گفتند وبه شام قاضی بوده. این وظیفه به دست و صحبت او روانه کردند و من با وی برفتم به راه قلزم و این نوبت کشتی به جار رسید پنجم ذی القعده و حج نزدیک تنگ درآمده اشتری به پنج دینار بود به تعجیل برفتم.
هشتم ذی الحجه به مکه رسیدم و به یاری سبحانه و تعالی حج بگذاردم، از مغرب قافله ای عظیم آمده بود. و آن سال به در مدینه شریفه عرب از ایشان خفارت خواست به گاه بازگشتن از حج و میان ایشان جنگ برخاست و از مغربیان زیادت از دو هزار آدمی کشته شد و بسی به مغرب نشدند. و به همین حج از مردم خراسان قومی به راه شام و مصر رفته بودند و به کشتی به مدینه رسیدند. ششم ذی الحجه ایشان را صد و چهار فرسنگ مانده بود تا به عرفات رسند. گفته بوند هرکه مارا در این سه روز که مانده است به مکه رساند چنان که حج دریابیم هر یک از ما چهل دینار بدهیم. اعراب بیامدند و چنان کردند که به دو روز و نیم ایشان را به عرفات رسانیدند و زر بستاندند و ایشان را یک یک بر شتران جمازه بستند و از مدینه برآمدند و به عرفات آوردند دو تن مرده که بر آن شتران بسته بودند و چهار تن زنده بودند اما نیم مرده.
نماز دیگر که ما آن جا بودیم برسیدند. چنان شده بودند که بر پای نمی توانستند ایستادن وسخن نیز نمی توانستند گفتن. حکایت کردند که در راه بسی خواهش بدین اعراب کردیم که زر که داده ایم شما را باشد ما را بگذارید که بی طاقت شدیم. از ما نشندیند و همچنان براندند. فی الجمله آن چهار تن حج کردند و به راه شام بازگشتند.

بخش ۵۲ - بازگشت به مصر

و من چون حج بکردم باز به جانب مصر برفتم که کتب داشتم آن جا و نیت باز آمدن نداشتم، و امیر مدینه آن سال به مصر آمد که او را بر سلطان رسمی بود هر سال به وی دادی از آن که خویشاوندی از فرزندان حسین علی صلوات الله علیها داشت. من با او درکشتی بودم تا به شهر قلزم و از آن جا همچنان تا به مصر شدیم.
درسنه احدی و اربعین که به مصر بودم خبر آمد که ملک حلب عاصی شد از سلطان و او چاکری از آن سلطان بود که پدران او ملوک حلب بوده بودند. سلطان را خادمی بود که او را عمده الدوله می گفتند و این خادم امیر مطالبان و عظیم توانگرو مالدار بود و مطالبی آنان را گویند که در گوهای مصر طلب گنج ها و دفینه ها کنند و از همه مغرب و دیار مصر و شام مردم آیند و هر کس در آن گوها و سنگسارهای مصر رنج ها برند و مال ها صرفه کنند و بسیار آن بوده باشد که دفاین و گنج ها یافته باشند و بسیار را اخراجات افتاده باشد و چیزی نیافته باشند، چه می گویند که د راین مواضع اموال فرعون مدفون بوده است و چون آن جا کسی چیزی یابد خمس به سلطان دهد و باقی او را باشد. غرض آن که سلطان این خادم را بدان ولایت فرستاد و او را عظیم بزرگ گردانید و هر اسباب که ملوک را باشد بداد از دهلیز و سراپرده و غیره و چوناو به حلب شد و جنگ کرد آن جا کشته شد. اموال او چندان بود که مدت دو ماه شد که به تدریج از خزانه او به خزانه سلطان نقل می کردند و از جمله سیصد کنیزک داشت اکثر ماهروی. بعضی از آن بوند که ایشان را در همبستری می داشت. سلطان فرمود تا ایشان را مخیر کردند. هر که شوهری می خواست به شوهری دادند و آنچه شوهر نمی خواست هر چه خاصه او بود هیچ تصرف ناکرده بدو می گذاشتند تا در خانه خود می باشند و بر هیچ یک از ایشان حکمی و جبری نفرمود. و چون او به حلب کشته شد آن ملک ترسیاک ه سلطان لشکرها فرستد، پسری هفت ساله را با زن خود و بسیار تحف و هدایا به حضرت سلطان فرستاد و بر گذشته عذرها خواست. چون ایشان بیامدند قریب دو ماه بیرون نشستند و ایشان را در شهر نمی گذاشتند و تحفه ایشان قبول نمی کردند تاائمه و قضاه شهر همه به شفاعت به درگاه سلطان شدند و خواهش کردند که ایشان را قبول کردند و با تشریف و خلعت بازگردانیدند. از جمله چیزها اگر کسی خواهد که به مصر باغی سازد در هر فصل که باشد بتواند ساخت، چه هر درخت که خواهد مدام حاصل تواند کرد و بنشاند خواه مثمر و مجمل خواه بی ثمر و کسان باشند که دلال آن باشند و از هرچه خواهی در حال حاصل کنند و آن چنان است که ایشان درخت ها در تغارها کشته باشند وبر پشت بام ها نهاده وبسیار بام های ایشان باغ باشد و از آن اکثر پربار باشد از نارنج و ترنج و نار وسیب و به و گل و ریاحین و سپرغم ها و اگر کسی خوهد حمالان بروند و آن تغارها بر چوب بندند همچنان با درخت و به هر جا که خواهند نقل کنند و چنان کهخ خواهی آن تغار را در زمین جای کنند و در آن زمین بنهند و هر وقت که خواهند تغارها بکنند و بارها بیرون آرند و درخت خود خبر دار نباشد واین وضع در همه آفاق جای دیگر ندیده ام و نشنیده و انصاف آن که بس لطیف است.

بخش ۵۳ - بازگشت به خانه، اسیوط، خشخاش و افیون

اکنون شرح بازگشتن خویش به جانب خانه به راه مکه حرسها الله تعالی من الافات از مصر بازگویم.
در قاهره نماز عید بکردم و سه شنبه چهاردهم ذی الحجه سنه احدی و اربعین و اربعمایه از مصر در کشتی نشستم و به راه صعید الاعلی روانه شدم و آن روی به جانب جنوب دارد. ولایتی است که آب نیل از آن جا به مصر می آید و هم از ولایت مصر است و فراخی مصر اغلب از آن جا و آن جا بر دو کناره نیل بسی شهر ها و روستاها بود که صفت آن کردن به تطویل انجامد، تا به شهری رسیدیم که آن را اسیوط می گفتند وافیون ازاین شهر خیزد و آن خشخاش است که تخم او سیاه باشد. چون بلند شود و پیله بندد او را بشکنند از آن مثل شیره بیرون آید. آن را جمع کنند و نگاه دارند افیون باشد و تخم این خشخاش خرد و چون زیره است و بدین اسیوط از صوف گوسفند دستارها بافند که مثل او در عالم نباشد و صوف های باریک که به ولایت عجم آورند و گوند مصری است همه از ای صعیدالاعلی باشد چه به مصر خود صوف نبافند و من بدین اسیوط فوطه ای دیدم از صوف گوسفند کرده که مثل آن نه به لهاور دیدم و نه به ملتان و به شکل پنداشتی حریر است. و از آن جابه شهری رسیدیم که آن را قوص می گفتند و آن جا بناهای عظیم دیدم از سنگ های که هر که آن ببیند تعجب کند؛ شارستانی کهنه و از سنگ باروی ساخته و اکثر عمارت های آن از سنگ های بزرگ کرده که یکی از آن مقدار بیست هزار من و سی هزار من باشد و عجب آن که به ده پانزده فرسنگی آن موضع نه کوهی است و نه سنگ تا آن ها را از کجا و چگونه نقل کرده باشند.

بخش ۵۴ - اخمیم، اسوان و نوبه

از آن جا به شهری رسیدم که آن را اخمیم می گفتند، شهری انبوه و آبادان و مردمی غلبه و حصاری حصین دارد و نخل و بساتین بسیار. بیست روز آن جا مقام افتاد.
و جهت آن که دو راه بود یکی بیابان بی آب و ذیگر دریا ما متردد بودیم تا به کدام راه برویم. عاقبت به راه آب برفتیم به شهری رسیدیم که آن را اسوان می گفتند و بر جانب جنوب این شهر کوهی بود که رود نیل از دهن این کوه بیرون می آمد و گفتند کشتی از این بالاتر نگذرد که آب از جاهای تنگ و سنگ های عظیم فرو می آید. و از این شهر به چهار فرسنگ راه ولایت نوبه بود و مردم آن زمین همه ترسا باشد و هروقت از پیش ملک آن ولایت نزدیک سلطان مصر هدیه ها فرستند و عهود و میثاق کنند که لشکر بدان ولایت نرود و زیان ایشان نکند و این شهر اسوان عظیم محکم است تا اگر وقتی از ولایت نوبه کسی قصدی کند نتواند و مدام آن جا لشکری باشد به محافظت شهر و ولایت، و مقابل شهر در میان رود نیل جزیره ای است چون باغی و اندر آن خرمایستان و زیتون و دیگر اشجار و زرع بسی|ار است و به دولاب آب دهند و جای با درخت است و آن جا بیست و یک روز بماندم که بیابانی عظیم در پیش بود و دویست فرسنگ تا لب دریا موسم آن بود که حجاج بازگشته بر اشتران به آن جا برسند و ما انتظار آن می داشتیم که جون آن استرها بازگردد به کرایه گیریم و برویم.
و چون به شهر اسوان بودم آشنایی افتاد با مردی که او را عبدالله محمدبن فلیج می گفتند مردی پارسا و با صلاح بود و از طریق منطق چیزی می دانست. او مرا معاونت کرد در کرایه گرفتن و همراه بازدید کردن وغیر آن و شتری به یک دینار و نیم کرایه گرفتم و ازاین شهر روانه شدم پنجم ربیع الاول سنه اثنی و اربعین و اربعمایه.

بخش ۵۵ - ضیقه

راه سوی مشرقی جنوبی بود. چون هشت فرسنگ برفتم منزلی بود که آن را ضیقه می گفتند و آن دره ای بود بر صحرا و بر دو جانب او چون دو دیوار از کوه و میانه او مقدار صد ارش گشادگی و در آن گشادگی چاهی کنده اند که آب بسیار برآمده است اما نه آب خوش، و چون از این منزل بگذرند پنج روز بادیه است که آب نباشد. هر مردی خیکی آب برداشت و برفتیم به منزلی که آن را حوضش می گفتند. کوهی بود سنگین و دو سوراخ در آن بود که آب بیرون می آید و همان جا در گودی می ایستد آبی خوش و چنان بود که مرد را در آن سوراخ می بایست شد تا از جهت شتر آب بیرون آورند، و هفتم روز بود که شتران آب نخورده بودند و نه علف از آن که هیچ نبود و در شبان روزی یک بار فرود آمدندی از آن گاه که آفتاب گرم شدی تا نماز دیگر و باقی می رفتند و این منزل جاها که فرود آیند همه معلوم باشد چه به هر جای فرو نتوانند آمد که چیزی نباشد که آتش برفروزند و بدان جاها پشکل شتر یابند که بسوزند و چیزی پزند، و آن شتران گویی می دانستند که اگر کاهلی کنند از تشنگی بمیرند و چنان می رفتند که هیچ به راندن کس محتاج نبود و خودروی در آن بیابان نهای می رفتند با آن که هیچ اثر راه و نشان پدید نبود. روی فرا مشرق کرده می رفتند و جایی بودی که به پانزده فرسنگ آب می بود اندک و شور و جایی بودی که به سی چهل فرسنگ هیچ آب نبودی.

بخش ۵۶ - عیذاب

هشتم ربیع الاول سنه اثنی و اربعین و اربعمایه به شهر عیذاب رسیدیم و از اسوان تا عیذاب که به پانزده روز آمدیم به قیاس دویست فرسنگ بود. این شهر عیذاب برکناره دریا نهاده است. مسجد آدینه دارد و مردی پانصد در آن باشد و تعلق به سلطان مصر داشت و باجگاهی است که از حبشه و زنگبار و یمن کشتی ها آن جا آید و از آن جا بر اشتران بارها بدین بیابان که ما گذشتیم برند تا اسوان و از آن جا در کشتی به آب نیل به مصر برند.
و بر دست راست این شهر چون روی به قبله کنند کوهی است و پس آن کوه بیبانی عظیم و علف خوار بسیار و خلقی بسیارند آن جا که ایشان را بجاهان گویند و ایشان مردمانی اند که هیچ دین و کیش ندارند و به هیچ پیغعمبر و پیشوا ایمان نیاورده اند از ان که از آبادانی دورندو بیابانی دارند که طول آن از هزار فرسنگ زیاده باشدو عرض سیصد فرسنگ و در این همه بعد دو شهرک خرد بیش نیست که یکی را از آن بحرالنعام گویند و یکی دیگر را عیذاب. طول این بیابان از مصر است تا حبشه و آن از شمال است تا جنوب و عرض از ولایت نوبه تا دریای قلزم از مغرب تا مشرق و این قوم بجاهان در آن بیابان باشند. مردم بد نباشند و دزدی و غارت نکنند. به چهارپای خود مشغول و مسلمانان و غیره کودکان ایشان را بدزدند و به شهرهای اسلام برند و بفروشند.
و این دریای قلزم خلیجی است که از محیط به ولایت عدن شکافته است و در جانب شمال تا آن جا که این شهرک قلزم است بیامده و این دریا را هر جا که شهری برکنارش است بدان شهر باز می خوانند مثلا جایی به قلزم باز می خوانند و جایی به عیذاب و جایی به بحر النعام. گفتند در این دریا زیادت از سیصد جزیره باشد و از آن جزایر کشتی ها می آیند و روغن و کشک می آورند. و گفند آن جا گاو و گوسپند بسیار دارند و مردم آن جا گویند مسلمانند بعضی تعلق به مصر دارند و بعضی به یمن. و در این شهرک عیذاب آب چاه و چشمه نباشد الا آب باران و اگر گاهی آب باران منقطع باشد آن جا بجاهان آب آرند و بفروشند و تا سه ماه که آن جا بودم یک خیک آب به یک درم خریدیم و به دو درم نیز از آن که کشتی روانه نمی شد. باد شمال بود و مارا باد جنوب می بایست.
مردم آن جا آن وقت که مرا دیدند گفتند مارا خطیبی می کن. با ایشان مضایقه نکردم و با ایشان در آن مدت خطابت می کردم تا آن گاه که موسم رسید و کشتی ها روی به شمال نهادند و بعد از آن به جده شدم.

بخش ۵۷ - جده

گفتند شتر نجیب هیچ جای چنان نباشد که در آن بیابان و از آن جا به مصر و حجاز برند و در این شهر عیذاب مردی مرا حکایت کرد که بر قول او اعتماد داشتم، گفت وقتی کشتی از این شهر سوی حجاز می رفت و شتر می بردند. به سوی امطر مکه و من در آن کشتی بودم شتری از آن بمرد. مردم آن را به دریا انداختند، ماهی در حال آن را قو برد چنان که یک پای شتر قدری بیرون از دهانش بود ماهی دیگر آمد و آن ماهی را که شتر فرو برده بود فرو برد که هیچ اثر از آن برو پدید نبود و گفت آن ماهی را قرش می گفتند. هم بدین شهر پوست ماهی دیدم که به خراسان آن راشفق می گویند و گمان می بردیم به خاسان که ان نوعی از سوسمار است تا آن جا بدیدم که ماهی بود و همه پرها کهماهی را باشد داشت.
در وقتی که من به شهر اسوان بودم دوستی داشتم که نام او ذکر کرده ام در مقدمه او را ابوعبدالله محمدبن فلیج در مقدمه او را ابوعبدالله محمدبن فلیج می گفتند چون از آن جا به عیذاب می آمدم نامه نوشته بود به دوستی با وکیلی که او را به شهر عیذاب بود که آنچه ناصر خواهد به وی دهد و خطی بستاند تا وی را محسوب باشد. من چون سه ماه در این شهر عیذاب بماندم و آنچه داشتم خرج کرده شد از ضرورت آن کاغذ را بدان شخص دادم. او مردی کرد و گفت والله او را پیش من چیز بسیار است چه میخواهی تابه تو دهم تو به من خط ده.
من غجب کردم از نیک مردی آن محمد فلیج که بی سابقه با من آن همه نیکویی کرد و اگر مردی بی باک بودمی و روا داشتمی مبلغی مال از آن شخص به واسطه آن کاغذ بستیدمی. غرض من ازآن مرد صد من آرد بستدم و آن مقدار را آن جا عزتی تمام است و خطی بدان مقدار به وی دادم و او آن کاغذ که من نوشته بودم به اسوان فرستاد و پیش از آن که من از شهر عیذاب بروم جواب آن محمد فلیج باز رسید که آن چه مقدار باشد هر چند که او خواهد و از آن من موجود باشد بدو ده و اگر از آن خویش بدهی عوض با تو دهم که امیرالمومنین علی بن ابی طالب صلوات الله علیه فرموده است المومن لایکون محتشما و لا مغتنما.
و این فصل بدان نوشتم تا خوانندگان بدانند که مردم را بر مردم اعتماد است و کرم هر جای باشد و جوانمردان همیشه بوده اند و باشند.
جده شهری بزرگ است و باره ای حصین دارد بر لب دریا و در او پنج هزار مرد باشد، برشمال دریا نهاده است وبازارها نیک دارد و قبله مسجد آدینه سوی مشرق است و بیرون از شهر هیچ عمارت نیست الا مسجدی که معروف است به مسجد رسول الله علیه الصلوه و السلام و دو دروازه است شهر را یکی سوی مشرق که رو با مکه دارد و دیگر سوی مغرب که رو با دریا دارد و اگر از جده بر لب دریا سوی جنوب بروند به یمن رسند به شهر صعده و تا آن جا پنجاه فرسنگ است و اگر سوی شمال روند به شهر جار رسند که از حجاز است و بدین شهر جده نه درخت است و زرع، هرچه به کار آید از رستا آرند و از آن جا تا مکه دوازده فرسنگ است و اگر سوی شمال روند به شهر جار رسند که از حجاز است و بدین شهر جده نه درخت است و زرع، هر چه به کار آید از رستا آرند و از آن جا تا مکه دوازده فرسنگ است و امیر جده بنده امیر جده شدم و با من کرامت کرد و آن قدر باجی که به من می رسید از من معاف داشت و نخواست، چنان که از دروازه مسلم گذر کردم خبری به مکه نوشت که این مردی دانشمند است از وی چیزی نشاید ستیدن.
روز آدینه نماز دیگر از جده برفتم یکشنبه سلخ جمادی الاخر به در شهر مکه رسیدیم و از نواحی حجاز و یمن خلق بسیار عمره را در مکه حاضر باشد اول رجب و آن موسمی عظیم باشد و عید رمضان همچنین و به وقت حج بیایند و چون راه ایشان نزدیک و سهل است هر سال سه بار بیایند.

بخش ۵۸ - صفت شهر مکه شرفها الله تعالی

صفت شهر مکه شرفها الله تعالی: شهر مکه اندر میان کوه ها نهاده است بلند و هر جانب که به شهر روند تا به مکه برسند نتوان دید و بلندترین کوهی که به مکه نزدیک است کوه ابوقیس است و آن چون گنبدی گرد است چنان که اگر از پای آن تیری بیاندازند بر سر رسد و در مشرقی شهر افتاده است چنان که چون در مسجد حرام باشند به دی ماه آفتاب از سر آن بر آید و بر سر آن میلی است از سنگ برآورده گویند ابراهیم علیه السلام برآورده است. وا ین عرصه که در میان کوه است شهر است دو تیر پرتاب در دو بیش نیست، و مسجد حرام به میانه این فراخنای اندر است و گرد بر گرد مسجد حرام شهر است و کوچه ها و بازارها، و هرکجا رخنه ای به میان کوه در است دیوار باره ساخته اند و دروازه برنهاده، و اندر شهر هیچ درخت نیست مگر بر در مسجد حرام که سوی مغرب است که آن راباب ابراهیم خوانند. بر سر جاهی درختی چند بلند است وبزرگ شده، و از مسجد حرام بر جانب مشرق بازاری بزرگ کشیده است از جنوبسوی شمال و برسر بازار جنوب کوه ابوقبیس است و دامن کوه ابوقبیس صفاست و آن چنان است که دامن را همچون درجات بزرگ کرده اند و سنگ ها به ترتیب رانده کهبر آن آستان ها روند خلق و دعا کونند و آنچه می گویند صفا و مروه کنند آن است. و به آخر بازار از جانب شمال کوه مروه است و ان اندک بالای است و بر او خانه ای بسیار ساخته اند و د رمیآن شهخر است. و در این بازار بدوند از این سر تابدانسزر، و چون کسی عمره خواهد کرد از جای دور آید به نیم فرسنگی مکه هر جا میل ها کرده اند و مسجد ها ساخته اند که عمره خواهد کرد از جای دور آید به نیم فرسنگی مکه هر جا مطل ها کرده اند و مسجدها ساخته که عمره را از آن جا احرام گیرند، و احرام گرفتن آن باشد که جامه دوخته از تن بیرون کنند و ازاری بر میان بندند و ازاری دیگر یا جادری برخویشتن در پیچند و به آوازی بلند می گویند که لبی: اللهم لبیک و سوی مکه می آیند. و اگر کسی به مکه باشد و خواهد کهعمره کند تابدان میل بوردن و از آن جا اغحرام گیرد و لبیک می زند و همکه درآید به نیت عمره و چونبه شهر آید به مسجد حرام درآید و نزدیک خانه بود و بر دست راست بگردد چنان که خانه بر دست چپ او باشد و بدان رکن شود که حجرالاسود در اوست و حجر را بوسه دهد و از حجر بگذرد و بر همان ولا بگردد و باز به حجر رسد و بوسه دهد یک طوف باشد و براین ولا هفت طوف کند سه بار به تعجیل بدوود و چهار بار آهسته برود و چون طواف تمام شد به مقام ابراهیم علیه السلام رود که برابر خانه است و از پس مقام بایستد چنان که مقام مابین او و خانه باشد و آن جا دو رکعت نماز بکند آن را نماز طواف گویند. پس از آن در خانه زمزم شود و از آب بخورد یا به روی بمالد و از مسجد حرام به باب الصفا بیرون شود و آن دری است از درهای مسجد که چون از آن جا بیرون شوند کوه صفاست، بر آن آستانه های کوه صفا شود، و روی به خانه کند و دعا کند و دعا که معلوم است، چون خوانده باشد فرود آید و د رایمن بازار سوی مروه برود و آن چنان باشد که از جنوب سوی شمال رود. و در این بازا رکه می رود بر درهای مسجد حرام می گردد، و اندر این بازار آن جا که رسول علیه الصلوه و السلام سعی کرده است و شتافته و دیگران را شتاب فرموده گامی پنجاه باشد، بر دو طرف این موضع چهار مناره است از دو جانب که مردم مکه از کوه صفا به میان آن دو مناره رسند از آن جا بشتابند تا میان دو مناره دیگر که از آن طرف بازار باشد و بعد از آن دو مناره رسند از آن جا بشتابند تا میان دو مناره دیگ رکه از آن طرف بازار باشد و بعد از آن آهسته روند تا به کوه مروه و چون به آستانه ها رسند بران جا روند و آن دعا که معلوم است بخوانند و بازگردند ود یگربار در همین روز درآیند چنان که چهار بار از صفا به مروه شوند و سه بار از مروه به صفا چنان که هفت بار از آن بازار گذشته باشند. چون از کوه مروه فرود آیند همان جا بازاری است بیست دکان روبروی باشند همه حجام نشسته موی سر تراشند، چون عمره تمام شد و از حرم بیرون آیند. در این بازار بزرگ که سوی مشرق است و آن را سوق العطارین گویند بناهای نیکوست و همه داروفروشان باشند، و در مکه دو گرمابه است فرش آن سنگ سبز که فسان می سازند، و چنان تقدیر کردم که در مکه دو هزار مرد شهری بیش نباشد باقی قریب پانصد مرد غربا و مجاوران باشنئد. در آن وقت خود قحط بود و شانزده من گندم به یک دینار مغربی بود، و مبلغی از آن جا رفته بودند.
و اندر شهر مکه اهل هر شهری را زا بلاد خراسان و ماوراءالنهر و عراق و غیره سراها بوده اما اکثر آن خراب بود و ویران، و خلفای بغداد عمارت های بسیار وبناهای نیکو کرده اند آن جا و در آن وقت که ما رسیدیم بعضی از آن خراب شده بود و بعضی ملک ساخته بودند. آب چاه های مکه همه شور و تلخ باشد چنان که نتوان خورد اما حوض ها و مصانع بزرگ بسیار کرده اند که هر یک از آن به مقدار ده هزار دینار برآمده باشد و آن وقت به آب باران که از دره ها فرو می آید پر می کرده اند و در آن تاریخ که ما آن جا بودیم تهی بودند، و یکی که امیر عدن بود و او را پسر شاد دل می گفتند آبی در زیر زمین به مکه آورده بود و اموال بسیار بر آن صرف کرده و در عرفات بر آن کشت وزرع کرده بودند و آن آب را بر آن جا بسته بودند و پالیزها ساخته و الا اندکی به مکه می آمد و به شهر نمی رسید و حوضی ساخته اند که آن آب در آن جا جمع می شود و سقایان آن را برگیرند و به شهر آورند و فروشند، و به راه رفته به نیم فرسنگی چاهی است که آن را بیرالزاهد گویند و آن جا مسجدی نیکوست آب آن چاه خوش است و سقایان از آن جا نیز بیاورند و به شهر بفروشند.
هوای مکه عظیم گرم باشد و آخر بهمن ماه قدیم خیار و بادرنگ و بادنجان تازه دیدم آن جا، و این نوبت چهارم که به مکه رسیدم غره رجب سنه اثنی و اربعین و اربعمایه تا بیستم ذی الحجه به مکه مجاور بودم. پانزدهم فروردین قدیم انگور رسیده بود و از رستا به شهر آورده بودند و در بازار می فروختند و اول اردیبهشت خربزه فراوان رسیده بود و خود همه میوه ها به زمستان آن جا یافت شود و هرگز خالی نباشد.

بخش ۵۹ - صفت زمین عرب و یمن

صفت زمین عرب و یمن: چون از مکه به جانب جنوب روند به یک نزل به ولایت یمن رسند و تالب دریا همه ولایت یمن است و زمین یمن و حجاز به هم پیوسته است.
هر دو ولایت تازی زبانند و در اصطلاح زمین یمن را حمیر گویند و زمین حجاز را عرب، وسه جانب این هر دو زمین دریاست، و این زمین چون جزیره ای است اول جانب شرقی آن دریای بصره است و غربی دریای قلزم که ذکر آن در مقدمه رفت که خلیجی است و جانب جنوبی دریای محیط است، و طول این جزیره که یمن و حجاز است از کوفه باشد تا عدن مقدار پانصد فرسنگ از شمال به جنوب و عرض آن که از مشرق به مغرب است از عمان است تا به جار مقدار چهار صد فرسنگ باشد و زمین عرب از کوفه تا مکه است و زمین حمیر از مکه تا عدن، و در زمین عرب آبادانی اندک است و مردمانش بیابانی و صحرا نشینند و خداوند ستور چهارپا و خیمه. و زمین حمیر سه قسم است یک قسم را از آن تهامه گویند و این ساحل دریای قلزم است بر جانب مغرب و شهرها و آبادانی بسیار است چون صعده و زیبد و صنعا و غیره. و این شهرها بر صحراست و پادشاه آن بنده حبشی بود از آن پسر شاددل، و دیگر قسم از حمیر کوهی است که آن را نجد گویند و اندر او دیولاخ ها و سردسیر ها باشد و جاهای تنگ و حصارهی محکم. وسیوم قسم از سوی مشرق است و اندر آن شهر های بسیار است چون نجران و عثر وبیشه و غیر آن و اندر این قسم نواحی بسیار است و هر ناحیتی ملکی و رییسی دارد و آن جا سلطانی و حاکمی مطلق نیست. قومی مردم باشند به خود سر و بیش تر دزد و خونی و حرامی، و این قسم مقدار دویست فرسنگ در صد و پنجاه برآید و خلقی بسیار باشد و همه نوع، و قصر غمدان به یمن است به شهری که آن را صنعا گویند و از آن قصر اکنون بر مثال تلی مانده است در میان شهر و آن جا گویند که خداوند این قصر پادشاه همه جهان بوده است. و گویند که در آن تل گنج ها و دفینه ها بسیار است و هیچ کس دست بر آن نیارد بردن نه سلطان و نه رعیت. و عقیق بدین شهر صنعا کنند و آن سنگی است که از کوه ببرند و در میان ریگ بر تابه به آتش بریان کنند و در میان ریگ به آفتابش پرورند و به چرخ به پیارند، و من به مصر دیدم که شمشیری به سوی سلطان آورده بودند از یمن که دسته و برچک او از یک پاره عقیق سرخ بود مانند یاقوت.

بخش ۶۰ - صفت مسجد الحرام و بیت کعبه

صفت مسجد الحرام و بیت کعبه:گفته ایم که خانه کعبه در میان مسجد حرام و در میان شهر مکه در طول آن است از مشرق به مغرب. و عرض آن شمال به جنوب. اما دیوار مسجد قائمه نیست و رکن ها در مالیده است تا به مدوری مایل است زیرا که چون در مسجد نماز کنند از همه جوانب روی به خانه باید کرد، و آن جا که مسجد طولانی تر است از باب الندوه که سوی شمال است تا به باب بنی هاشم چهارصد و بیست و چهار ارش است، و عرضش از باب اندوه که سوی شمال است تا به باب الصفا که سوی جنوب است و فراخ تر جایش سیصد و چهار ارش است وسبب مدوری جای تنگ تر نماید جای فراخ تر، و همه گرد. برگرد مسجد سه رواق است به پوشش به عمودهای رخام برداشته اند و میان سرای را چهار سو کرده و درازی پوشش که به سوی ساحت مسجد است به چهل و پنج طاق است پهنایش به بیست و سه طاق و عمودهای رخام تمامت صد و هشتاد و چهار است و گفتند این همه عمودها را خلفای بغداد فرمودند از جانب شام به راه دریا بردن و گفتند چون این عمودها به مکه رسانیدند آن ریسمان ها که در کشتی ها و گردونه ها بسته بودند و پاره شده بود چون بفروختند از قیمت آن شصت هزار دینار مغربی حاصل شد و از جمله آن عمودها یکی در آن جاست که باب الندوه گویند ستونی سرخ رخامی است. گفتند این ستون را همسنگ دینار خریده اند و به قیاس آن یک ستون سه هزار من بود. مسجد حرام را هیجده در است همه به طاق ها ساخته اند بر سر ستون های رخام و بر هیچ کدام دری نشانده اند که فراز توان کرد، برجانب مشرق چهار در است، از گوشه شمالی باب النبی و آن به سه طاق است بسته، و هم بر این دیوار گوشه جنوبی دری دیگر است که آن را هم باب النبی گویند و میان آن دو درصد ارش بیش است و این در به دو طاق است، و چون از این در بیرون شوی بازار عطاران است که خانه رسول علیه السلام در آن کوی بوده است و بدان در به نماز اندر مسجد شدی. و چون از این در بگذری هم بر این دیوار مشرقی باب علی علیه السلام است و این آن در است امیرالمومنین علی علیه السلام در مسجد رفتی به نماز و این در به سه طاق است. و چون از این در بگذری بر گوشه مسجد مناره ای دیگر است بر سر سعی از آن مناره که به باب بنی هاشم است تا بدین جا بیاید شتافتن و این مناره هم از آن چهارگانه مذکور است. و بر دیوار جنوبی که آن طول مسجد است هفت در است. نخستین بر رکن که نیمگرد کرده اند باب الدقانین است و آن به دو طاق است. و چون اندکی به جانب غربی بر وی دری دیگر است به دو طاق و آن را باب الفسانین گویند، و همچنان قدری دیگر بروند باب الصفا گویند. و این در را پنج طاق است و از همه این طاق میانین بزرگ تر است و جانب او دو طاق کوچک. و رسول الله علیه السلام از این در بیرون آمده است که به صفا شود و دعا کند و عتبه این طاق میانین سنگی سپید است عظیم و سنگی سیاه بوده است که رسول علیه السلام گرفتند و الصلوه پای مبارک خود بر آن جا نهاده است و آن سنگ نقش قدم متبرک او علیه السلام گرفته و آن نشان قدم را از آن سنگ سیاه ببریده اند و در آن سنگ سپید ترکیب کرده چنان که سرانگشت های پا اندرون مسجد دارد و حجاج بعضی روی بر آن نشان قدم نهند و بعضی پای تبرک را و من روی بر آن نشان نهادن واجب تر دانستم. و ازباب الصفا سوی مغرب مقداری دیگر بروند باب السطوی است به دو طاق.
و برابر این سرای ابوجهل است که اکنون مستراح است. بر دیوار مغربی که آن عرض مسجد است سه در است. نخست آن گوشه ای که با جنوب دارد باب عروه به دو طاق است. به میانه این ضلع باب ابراهیم علیه السلام است به سه گوشه طاق و بر دیوار شمالی که آن طول مسجد است چهار در است بر گوشه مغربی باب الوسیط است به یک طاق. چون از آن بگذری سوی مشرق باب العجله است به یک طاق. و چون از آن بگذری به میانه ضلع شمالی باب الندوه به دو طاق. و چون از آن بگذری باب المشاوره است به یک طاق. و چون به گوشه مسجد رسی شمالی مشرقی دری است باب بنی شیبه گویند، و خانه کعبه به میان ساحت مسجد است مربع طولانی که طولش از شمال به جنوب است و عرضش از مشرق به مغرب و طولش سی ارش است و عرض شانزده و در خانه سوی مشرق است. و چون در خانه روند رکن عراق بر دست راست باشد و رکن حجرالاسود بر دست چپ، و رکن مغربی جنوبی را رکن یمانی گویند و رکن شمالی مغربی را رکن شامی گویند، و حجرالاسود در گوشه دیوار به سنگی بزرگ اندر ترکیب کرده اند و در آن جا نشانده چنان که حجرالاسود در گوشه دیوار به سنگی بزرگ اندر ترکیب کرده اند و در آن جا نشانده چنان که چون مردی تمام قامت بایستد با سینه او مقابل باشد. و حجرالاسود به درازی یک دستی و چهارانگشت باشد و به عرض هشت انگشت باشد و شکلش مدور است، و از حجرالاسود تا در خانه چهار ارش است و آن جا را که میان حجرالاسود و در خانه است ملتزم گویند. و در خانه از زمین به چهار ارش برتر است چنان که مردی تمام قامت بر زمین ایستاده بر عتبه رسد و نردبان ساخته اند از چوب چنان که به وقت حاجت در پیش نهند تا مردم بر آن برروند و در خانه روند و آن چنان است که به فراخی ده مرد بر پهلوی هم به آن جا برتوانند رفت و فرود آیند، و زمین خانه بلند است بدین مقدار که گفته شد.

بخش ۶۱ - صفت کعبه

صفت کعبه:دری است از چوب ساج به دو مصراع و بالای در شش ارش و نیم است و پهنای هر مصراعی یک گز و سه چهار یک چنان که هر دو مصراع سه گز و نیم باشد، و روی در و در فراز هم نبشته و بر آن نقره کاری دایره ها و کتابت ها نقاشی منبت کرده اند و کتابت های به زر کرده و سیم سوخته در رانده و این آیت را تا آخر بر آن جا نوشته:ان اول بیت وضع للناس للذی ببکه الایه و دو حلقله نقره گین بزرگ که از غزنین فرستاده اند بر دو مصراع در زده چنان که دست هر کس که خواهد بدان نرسد و دو حلقه دیگر نقره گین خردتر از آن هم بر دو مصراع در زده چنان که دست هر کس که خواهد بدان رسد و قفل بزرگ از نقره بر این دو حلقه زیرین بگذرانیده که بستن در به آن باشد و تا آن قفل برنگیرند در گشوده نشود.

بخش ۶۲ - صفت اندرون کعبه

صفت اندرون کعبه:عرض دیوار یعنی ثخانتش شش شبر است و زمین خانه را فرش از رخام است همه سپید و در خانه سه خلوت کوچک است بر مثال دکان ها یکی مقابل در و دو بر جانب شمال، و ستون ها که در خانه است و در زیر سقف زده اند همه چوبین است چهارسو تراشیده از چوب ساج الا یک ستون مدور است. و از جانب شمال تخته سنگی رخام سرخ است طولانی که فرش زمین است و می گویند که رسول علیه الصلوه و السلام بر آن جا نماز کرده است و هر که آن را شناسد جهد کند که نماز بر آن جا کند، و دیوار خانه همه تخت های رخام پوشیده است از الوان. و برجانب غربی شش محراب است از نقره ساخته و به میخ بر دیوار دوخته هر یکی بالای مردی به تکلف بسیار از زرکاری و سواد سیم سوخته و چنان است که این محراب ها از زمین بلند تر است، و مقدار چهار ارش دیوار خانه از زمین برتر ساده است و بالاتر از آن همه دیوار از رخام است تا سقف به نقارت و نقاشی کرده و اغلب به زر پوشیده هر چهار دیوار. و در آن خلوت که صفت کرده شد که یکی در رکن عراقی است. و یکی در رکن شامی و یکی در رکن یمانی و در هر بیغوله دو تخته پنج گز و یک گز عرض دارد، و در آن خلوت که قفای حجرالاسود است دیبای سرخ درکشیده اند. و چون از در خانه در روند بر دست راست زاویه خانه چهارسو کرده مقدار سه گز در سه گز و در آن جا درجه ای است که آن راه بام خانه است و دری نقره گین به یک طبقه بر آن جا نهاده و آن را باب الرحمه خوانند و قفل نقره گین بر او نهاده باشد، و چون بر بام شدی دری دیگر است افکنده همچون در بامی هر دو روی آن در نقره گرفته. و بام خانه به چوب پوشیده است و همه پوشش را به دیبا در گرفته چنان که چوب هیچ پیدا نیست و بر دیوار پیش خانه از بالای چوب ها کتابه ای است زرین بر دیوار آن دوخته و نام سلطان مصر بر آن نوشته که مکه گرفته و از دست خلفای بنی عباس بیرون برده و آن العزیز لدین الله بوده است. و چهار تخته نقره گین بزرگ دیگری است برابر یکدیگر هم بر دیوار خانه دوخته به مسمارهای نقره گین و برهر یک نام سلطانی از سلاطین مصر نوشته که هر یک از ایشان به روزگار خود آن تخت ها فرستاده اند. و اندر میان ستون ها سه قندیل نقره آویخته است و پشت خانه به رخام یمانی پوشیده است که همچون بلور است، و خانه را چهار روزن است به چهار گوشه و بر هر روزنی از آن تخته ای آبگینه نهاده که خانه بدان روشن است و باران فرو نیاید، و ناودان خانه از جانب شمال است بر میانه. جای و طول ناودان سه گز است و سرتاسر به زر نوشته است. و جامه ای که خانه بدان پوشیده بود سپیده بود و به دو موضع طرازی را یک گز عرض و میان هر دو طراز ده گز به تقریب و زیر و بالا به همین قیاس چنان که به واسطه دو طراز علو خانه به سه قسمت بود هر یک به قیاس ده گز. و بر چهار جانب جامه محراب های رنگین بافته اند و نقش کرده به زر رشته و پرداخته بر هر دیواری سه محراب یکی بزرگ در میان و دو کوچک بر دو طبرف چنان که بر چ=هار دیوار دوزاده محراب است. بر آن خانه برجانب شمال بیرون خانه دیواری ساخته اند مقدار یک گز و نیم و هر دو سر دیوار تا نزدیک ارکان خانه برده چنان که این دیوار مقوس است چون نصف دایره ای. و میان جای این دیوار از دیوار خانه برده چنان که این دیوار مقوس است چون نصف دایره ای، و میان جای این دیوار ا ز دیوار خانه مقدار پانزده گز دور است و دیوار و زمین این موضع مرخم کرده اند به رخام ملون و منقش و این موضع را حجر گویند و آن ناودان بام خانه در این حجر ریزد و در زیر ناودان تخته سنگی سبز نهاده است بر شکل محرابی که آب ناودان بر آن افتد و آن سنگ چندان است که مردی بر آن نماز تواند کردن، و مقام ابراهیم علیه السلام بر آن جاست و آن را در سنگی نهاده است و غلاف چهارسو کرده که بالای مردی باشد از چوب به عمل هرچه نیکوتر و طبل های نقره برآورده و آن غلاف را دو جانب به زنجیرها در سنگ های عظیم بسته و دو قفل بر آن زده تا کسی دست بدان نکند و میان مقام و خانه سی ارش است. بیر زمزم از خانه کعبه هم سوی مشرق است و برگوشه حجرالاسود است و میان بیر زمزم و خانه چهل و شش ارش است و بر فراخی چاه سه گز و نیم در سه گز و نیم است و آبش شوری دارد لیکن بتوان خورد، و سر چاه را حظیره کرده اند از تخته های رخام سپید بالای آن دو ارش، و چهار سوی خانه زمزم آخرها کرده اند که آب در آن ریزند و مردم وضو سازند و زمین خانه زمزم را مشبک چوبی کرده اند تا آب که می ریزند فرو می رود. و در این خانه سوی مشرق است و برابر خانه زمزم هم از جانب مشرق خانه ای دیگر است مربع و گنبدی بر آن نهاده و آن را سقایه الحاج گویند. اندر آن جا خم هانهاده باشند که حاجیان از آن جا آب خورند. و از این سقایه الحاج سوی مشرق خانه ای دیگر است طولانی و سه گنبد بر سر آن نهاده است و آن را خزانهالزیت گویند. اندر او شمع و روغن و قنادیل باشد. و گرد بر گرد خانه کعبه ستون ها فرو برده اند و بر سر هر دو ستون چوب ها افکنده و بر آن تکلفات کرده از نقارت و نقش و بر آن حلقه ها و قلاب ها آویخته تا به شب شمع ها و چراغ ها بر آن جا نهند و از آن آویزند و آن را مشاغل گویند. میان دیوار خانه کعبه و این مشاعل که ذکر کرده شد صد و پنجاه گز باشد و آن طوافگاه است و جمله خانه ها که در ساحت مسجدالحرام است به جز کعبه معظمه شرفها الله تعالی سه خانه است یکی خانه زمزم و دیگر خزانه الزیت. و اندر پوشش که برگرد مسجد است پهلوی دیوار صندوق هاست از آن هر شهری از بلاد مغرب و مصر و شام و روم و عراقین و خراسان و ماوراءالنهر و غیره. و به چهارفرسنگی از مکه ناحیتی است از جانب شمال که آن را برقه گویند امیر مکه آن جا می نشیند با لشکری که او را باشد و آن جا آب روان و درختان است و آن ناحیتی است در مقدار دو فرسنگ طول و همین مقدار عرض. و من در این سال از اول رجب به مکه مجاور بودم و رسم ایشان است که مدام در ماه رجب هر روز در کعبه بگشایند بدان وقت که آفتاب برآید.

بخش ۶۳ - صفت گشودن در کعبه شرفهاالله تعالی

صفت گشودن در کعبه شرفهاالله تعالی. کلید خانه کعبه گروهی از عرب دارند که ایشان را بنی شیبه گویند و خدمت خانه را ایشان کنند و از سلطان مصر ایشان را مشاهره و خلعت بودی. و ایشان را رئیسی است که کلید به دست او باشد و تچون او بیاید پنج شش کس دیگر با او باشند چون بدان جا رسند از حاجیان مردی ده بروند و آن نردبان که صفت کرده ایم برگیرند. و بیارند و در پیش نهند و آن پیر بر آن جا رود و بر آستانه بایستد و دو تن دیگر بر آن جا روند و جامه و دیبای زرد را باز کنند یک سر از آن یکی از این دو مرد بگیرند و سری مردی دیگر همچون پرده که آن پیر بپوشند که در گشاید و او قفل بگشاید و از آن حلقه ها بیرون کند و خلقی از حاجیان پیش در خانه ایستاده باشند و چون در باز کنند ایشان دست به دعا برآرند و دعا کنند و هرکه در مکه باشد چون آواز حاچیان بشنود داند که در حرم گشودند همه خلق به یک بار به آوازی بلند دعا کنند چنان که غلغله ای عظیم در مکه افتد پس آن پیر در اندرون شود و آن دو شخص همچنان آن جامه می دارند و دو رکعت نماز کند و بیاید و هر دو مصراع در باز کند و بر آستانه بایستد و خطبه برخواند به آوازی بلند و بررسول الله علیه الصلوه و السلام صلوات فرستد و بر اهل بیت او آن وقت آن پیر و یاران او بر دو طرف در خانه بایستند و حاج در رفتن گیرند و به خانه در می روند و هر یک دو رکعت نماز می کنند و بیرون می آیند تا آن وقت که نیمروز نزدیک آید، و در خانه که نماز کنند روبه در کنند و به دیگر جوانب نیز رواست، وقتی که خانه پر مردم شده بود که دیگر جای نبود که در روند مردم را شمردم هفتصد و بیست مرد بودند. مردم یمن که به حج آیند عامه آن چون هندوان هر یک لنگی بربسته و موی ها فرو گذاشته و ریش ها بافته و هریک کتاره قطیفی چنان که هندوانه در میان زده و گویند اصل هندوان از یمن بوده است و کتاره قتاله بوده است معرب کرده اند. و در میان شعبان و رمضان و شوال روزهای دوشنبه و پنجشنبه و آدینه در کعبه بگشایند و چون ماه ذی القعده درآید دیگر در کعبه باز نکنند.

بخش ۶۴ - عمره جعرانه

عمره جعرانه. به چهارفرسنگی مکه از جانب شمال جایی است آن را جعرانه گویند مصطفی صلی الله علیه و سلم آن جا بوده است با لشکری. شانزدهم ذی القعده از آن جا احرام گرفته است و به مکه آمده و عمره کرده. و آن جا دو چاه است یکی را بیر الرسول گویند و یکی را بیر علی بی ابی طالب صلوات الله علیهما و هر دو چاه را آب تمام خوش باشد و میان هردو چاه ده گز باشد و آن سنت برجا دارند و بدان موسم آن عمره بکنند. و نزدیک آن چاه ها کوه پاره ای است که بدان موضع گودها در سنگ افتاده است همچو کاسه ها. گویند پیغمبر علیه الصلوه و السلام به دست خود در آن گود آرد سرشته است. خلق که آن جا روند در آن گودها آرد سرشند با آب آن چاه ها، و همان جا درختان بسیاری است هیزم بکنند و نان پزند و به تبرک به ولایت ها برند، و همان جا کوه پاره ای بلند است که گویند بلال حبشی بر آن جا بانگ نماز گفته است. مردم بر آن جا روند و بانگ نماز گویند و در آن وقت که من آن جا رفتم غلبه ای بود که زیادت از هزار شتر عماری در آن جا بود تا به دیگر چه رسد و از مصر تا مکه بدین راه که این نوبت آمدم سیصد فرسنگ بود و از مکه تا یمن دوازده سنگ است در دو فرسنگ، در آن دشت مسجدی بوده است که ابراهیم علیه السلام کرده است و این ساعت منبری خواب از خشت مانده است و چون وقت نماز پیشین شود خطیب بر آن جا رود و خطبه جاری کند پس بانگ نماز بگویند و دو رکعت نماز به جماعت به رسم مسافران بکنند و همه در آن وقت قامتی نماز بگویند و دو رکعت دیگر نماز به جماعت بکنند. پس خطیب بر شتر نشیند و سوی مشرق بروند به یک فرسنگی آن جا کوهی خرد سنگین است که آن را جبل الرحمه گویند بر آن جا بایستند و دعا کنند تا آن وقت که آفتاب فرو رود. و پسر شاددل که امیر عدن بود آب آورده بود از جای دور و مال بسیار بر آن خرج کرده و آب را از آن کوه آورده و به دشت عرفات برده و آن جا حوض ها ساخته که در ایام حج پر آب کنند تا حاج را آب باشد. و هم این شاددل بر سر جمیل الرحمه چهارطاقی ساخته عظیم که روز و شب عرفات بر گنبد آن خانه چراغ ها و شمع های بسیار نهند که از دو فرسنگ بتوان دید، چنین گفتند که امیر مکه از او هزار دینار بستید که اجازت داد تا آن خانه بساخت.

بخش ۶۵ - پس از حج چهارم

نهم ذی الحجه سنه اثنی و اربعمایه حج چهارم به یاری خدای سبحانه و تعالی بگذاردم، و چون آفتاب غروب کرد حاج و خطیب از عرفات بازگشتند و یک فرسنگ بیامدند تا به مشعرالحرام و آن جا را مزدلفه گویند بنایی ساخته اند خوب همچون مقصوره که مردم آن جا نماز کنند و سنگ رجم را که به منی اندازند از آن جا برگیرند، و رسم چنان است که آن شب یعنی شب عید آن جا باشند و بامداد نماز کنند و چون آفتاب طلوع کند به منی روند و حاج آن جا قربان کنند. و مسجدی بزرگ است آن جا که آن مسجد را خیف گویند. و آن روز خطبه و نماز عید کردن به منی رسم نیست و مصطفی صلی الله علیه و سلم نفرموده است. روز دهم به منی باشند و سنگ بیندازند و شرح آن در مناسک حج گفته اند. دوازدهم ماه هرکس که عزم بازگشتن داشته باشد هم از آن جا بازگردد و هر که به مکه خواهد بود به مکه رود.

بخش ۶۶ - لحسا و طائف

پس از آن از اعرابی شتر کرایه گرفتم تا لحسا و گفتند از مکه تا آن جا به سیزده روز بروند. وداع خانه خدای تعالی کردم روز آدینه نوزدهم ذی الحجه سنه اثنی و اربعین و اربعمایه که اول خردادماه قدیم بود هفت فرسنگ از مکه برفتم مرغزاری بود از آن جا کوهی پدید آمد چون به راه کوه شدیم صحرایی بود و دیه ها بود و چاهی بود که آن را بیرالحسین بن سلامه می گفتند و هوای سرد بود و راه سوی مشرق می شد. و دوشنبه بیست و دوم ذی الحجه به طایف رسیدیم که از مکه تا آن جا دوازده فرسنگ باشد.
طائف ناحیتی است بر سر کوهی. به ماه خرداد چنان سرد بود که در آفتاب می بایست نشست و به مکه خربزه فراخ بود و آنچه قصبه طایف است شهرکی است و حصاری محکم دارد، بازارکی کوچک و جامعی مختصر دارد و آب روان و درختان نار و انجیر بسیار داشت. قبر عبدالله عباس رضی الله عنه آن جاست به نزدیک آن قصبه و خلفای بغداد آن جا مسجدی عظیم ساخته اند و آن قبر را در گوشه آن مسجد بردست راست محراب و منبر. و مردم آن جا خانه ها ساخته اند و مقام گرفته.

بخش ۶۷ - پس از طائف

از طائف برفتیم و کوه و شکستگی بود که می رفتیم و هر جا حصارکها و دیهک ها بود ودرمیان شکستها حصارکی خراب به من نمودند اعراب گفتند این خانه ی لیلی بوده است وقصه ی ایشان عجیب است. واز انجا به حصاری رسیدیم که ان را مطارمی گفتند و از طائف تا آن جا دوازده فرسنگ بود. و از آن جا به ناحیی رسیدیم که آن را ثریا می گفتند آن جا خرمایستان بسیار بود و زراعت می کردند با آب چاه و دولاب و در آن ناحیه می گفتند که هیچ حاکم و سلطان نباشد و هر جا رئیسی و مهتری باشد به سر خود و مردم دزد و خونی همه روز بایکدیگر جنگ و خصومت کنند. و از طایف تا آن جا بیست و پنج فرسنگ می داشتند. از آن جا بگذشتم حصاری بود که آن را جزع می گفتند. و در مقدار نیم فرسنگ زمین چهار حصار بود. آنچه بزرگ تر بود که ما آن جا فرود آمدیم آن را حصین بنی نسیر می گفتند و درخت های خرما بود اندک و خانه آن شخص که شتر از او گرفته بودیم در این جزع بود، پانزده روز آن جا بماندم. خفیر نبود که مارا بگذراند و عرب آن موضع هر قومی را حدی باشد که علف خوار ایشان بود و کسی بیگانه در آن جا نتواند شدن که هر که را که بی خفیر بدرقه باشد و قلاوز نیز گویند. اتفاقا سرور آن اعراب که در راه ما بودند که ایشان را بنی سواد می گفتند به جزع آمد و ما او را خفیر گرفتیم و او را ابوغانم عبس بن العبیر می گفتند با او برفتیم. قومی روی به ما نهادند پنداشتند صیدی یافتند چه ایشان هر بیگانه را که بینند صید خوانند چون رئیس ایشان با ما بود چیزی نگفتند وگرنه آن مردی بود ما را هلاک کردندی. فی الجمله در میان ایشان یک چندی بماندیم که خفیر نبود که ما را بگذراند و از آن جا خفیری دو بگرفتیم هر یک به ده دینار تا ما را به میان قومی دیگر برد.

بخش ۶۸ - اعراب بدوی و خوراک ایشان

قومی به عرب بودند که پیران هفتاد ساله مرا حکایت کردند که در عمر خویش به جز شیر شتر چیزی نخورده بودند چه در این بادیه ها چیزی نیست الا علفی شور که شتر می خورد. ایشان خود گمان می بردند که همه عالم چنان باشد، من از قومی به قومی نقل و تحویل می کردم و همه جا مخاطره و بیم بود الا آن که خدای تبارک و تعالی خواسته بود که ما به سلامت از آن جا بیرون آییم، به جایی رسیدیم در میان شکستگی که آن را سربا می گفتند، کوه ها بود هریک چون گنبدی که من در هیچ ولایتی مثل آن ندیدم. بلندی چندان نی که تیر به آن جا نرسد و چون همراهان ما سوسماری می دیدند می کشتند و می خوردند و هرکجا عرب بود شیر شتر می دوشیدند من نه سوسمار توانستم خورد نه شیر شتر و در راه هر جا درختی بود که باری داشت مقداری که دانه ماشی باشد از آن چند دانه حاصل می کردم و بدان قناعت می نمودم، و بعد از مشقت بسیار و چیزها که دیدیم و رنج ها که کشیدیم به فلج رسیدیم بیست و سیوم صفر.

بخش ۶۹ - فلج و مردم فقیر جنگ طلبش

از مکه تا آن جا صد و هشتاد فرسنگ بود. این فلج در میان باده است ناحیتی بزرگ بوده است و لیکن به تعصب خراب شده است. آنچه در آن وقت که ما آن جا رسیدیم آبادان بود مقدار نیم فرسنگ در یک میل عرض بود و در این مقدار چهارده حصار بود و مردمکانی دزد و مفسد و جاهل و این چهارده حصن بدو کرده بودند که مدام میان ایشان خصومت و عداوت بود و ایشان گفتند ما از اصحاب الرسیم که در قرآن ذکر کرده است تعالی و تقدس، و آن جا چهار کاریز بود و آب آن همه برنخلستان می افتاد و زرع ایشان بر زمین بلند تر بود و بیش تر آب از چاه می کشیدند که زرع را آب دهند و زرع به شتر می کردند نه به گاو آن جا ندیدم و ایشان را اندک زراعتی و هر مردی خود را روزی به ده سیر غله اجری کرده باشد که آن مقدار به نان پزند و ازاین نماز شام تا دیگر نماز شام همچو رمضان چیز کمی خورند اما به روز خرما خورند و آن جا خرمای بس نیکو دیدم به از آن که در بصره و غیره، و این مردم عظیم درویش و بدبخت باشند با همه درویشی همه روزه جنگ و عداوت و خون کنند، و آن جا خرمایی بود که میدون می گفتند هر یکی ده درم و هسته که در میانش بود دانگ و نیم بیش نبود و گفتند اگر بیست سال بنهند تباه نشود، و معامله نباشد وهیچ چیز از دنیاوی با من نبود الا دو سله کتاب و ایشان مردمی گرسنه و برهنه و جاهل بودند هر که به نماز می آمد البته با سپر و شمشیر بود و کتاب نمی خریدند.

بخش ۷۰ - نقاشی و حیرت اعراب بدوی

مسجدی بود که ما در آن جا بودیم اندک رنگ و شنجرف و لاجورد با من بود بر دیوار آن مسجد بیتی نوشتم و برگ شاخ و برگی در میان آن بردم ایشان بدیدند عجب داشتند و همه اهل حصار جمع شدند و به تفرج آن آمدند و مرا گفتند که اگر محراب این مسجد را نقش کنی صد من خرما به تو دهیم و صد من خرما نزدیک ایشان ملکی بود، چه تا من آن جا بودم از عرب لشکری به آن جا آمد و از ایشان پانصد من خرما خواست قبول نکردند و جنگ کردند. ده تن از اهل حصار کشته شد و هزار نخل بریدند و ایشان ده من خرما ندادند، چون با من شرط کردند من آن محراب نقش کردم و آن صد من خرما فریاد رس ما بود که غذا نمی یافتیم و از جان ناامید شده بودیم که تصور نمی توانستیم کرد که از آن بادیه هرگز بیرون توانیم افتاد چه به هر طرف که آبادانی داشت دویست فرسنگ بیابان می بایست برید مخوف و مهلک و در آن چهار ماه هرگز پنج من گندم به یک جا ندیدم، تا عاقبت قافله ای از یمامه که ادیم گیرد و به لحسا برد که ادیم از یمن به این فلج آرند و به تجار فروشند. عربی گفت من تو را به بصره برم و با من هیچ نبود که به کرا بدهم و از آن جا تا بصره دویست فرسنگ و کرای شتر یک دینار بود از آن که شتری نیکو به دو سه دینار می فروختند مرا چون نقد نبود و به نسیه می بردند گفت سی دینار در بصره بدهی تو را بریم. به ضرورت قبول کردم و هرگز بصره ندیده بودم.

بخش ۷۱ - به سوی بصره

پس آن عریان کتاب های من بر شتر نهادند و برادرم را به شتر نشاندند و من پیاده برفتم روی به مطلع بنات النعش، زمینی هموار بود بی کوه و پشته. هر کجا زمین سخت تر بود آب باران در او ایستاده بود و شب و روز می رفتند که هیچ جا اثر راه پدید نبود الا بر سمع می رفتند و عجب آن که بی هیچ نشانی ناگاه به سرچاهی رسیدندی که آب بود. القصه به چهار شبانه روز به یمامه آمدیم.

بخش ۷۲ - یمامه و مردمان زیدی مذهبش

به یمامه حصاری بود بزرگ و کهنه. از بیرون حصار شهری است و بازاری و از هرگونه صناع در آن بودند و جامعی نیک و امیران آن جا از قدیم بازار علویان بوده اند و کسی آن ناحیت از دست آن ها نگرفته بود از آن که آن جا خود سلطان و ملکی قاهر نزدیک نبود و آن علویان نیز شوکتی داشند که از آن جا سیصد چهارصد سوار برنشستی و زیدی مذهب بودند و در قامت گویند محمد و علی خیرالبشر و حی علی خیر العمل و گفتند مردم آن شهر شریفیه باشند، و بدین ناحیت آب های روان است از کارطز و نخلستان و گفتند چون خرما فراخ شود یک هزار من به یک دینار باشد و از یمامه به لحسا چهل فرسنگ می داشتند و به زمستان توان رفت که آب باران جاها باشد که بخورند و به تابستان نباشد.

بخش ۷۳ - لحسا

لحسا شهری است بر صحرای نهاده که از هرجانب که بدان جا خواهی رفت بادیه عظیم بباید برید و نزدیک تر شهری از مسلمانی که آن را سلطانی است به لحسا بصره است و از لحسا تا بصره صد و پنجاه فرسنگ است و هرگز به بصره سلطانی نبوده است که قصد لحسا کند.
صفت لحسا. شهری است که همه سواد و روستای او حصاری است و چهارباروی قوی از پس یکدیگر در گرد او کشیده است از گل محکم هر دو دیوار قرب یک فرسنگ باشد و چشمه های آب عظیم است در آن شهر که هریک پنج آسیا گرد باشد و همه این آب در ولایت برکار گیرند که از دیوار بیرون نشود و شهری جلیل در میان این حصار نهاده است با همه آلتی که در شهرهای بزرگ باشد.

بخش ۷۴ - بوسعیدیان شهر لحسا

در شهر بیش از بیست هزار مرد سپاهی باشد و گفتند سلطان آن مردی شریف بود و آن مردم را از مسلمانی بازداشته بود و گفته نماز و روزه از شما برگرفتم و دعوت کرده بود آن مردم را که مرجع شما جز با من نیست و نام او ابوسعید بوده است و چون از اهل آن شهر پرسند که چه مذهب داری گوید که ما بوسعیدی ایم.
نماز نکنند و روزه ندارند و لیکن بر محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم و پیغامبری او مقرند.
ابوسعید ایشان را گفته است که من باز پیش شما آیم یعنی بعد از وفات و گور او به شهر لحسا اندر است و مشهدی نیکو جهت ساخته اند و وصیت کرده است فرزندان خود را که مدام شش تن از فرزندان من این پادشاهی نگاه دارند و محافظت کنند رعیت را به عدل و داد و مخالفت یکدیگر نکنند تا من باز آیم.
اکنون ایشان را قصری عظیم است که دارالملک ایشان است و تختی که شش وزیر دارند پس این شش ملک بر یک تخت بنشینند و شش وزیر بر تختی دیگر و هرکار که باشد به کنکاج یکدیگر می سازند و ایشان را در آن وقت سی هزار بنده درم خریده زنگی و حبشی بود و کشاورزی و باغبانی می کردند و از رعیت عشر چیزی نخواستند و اگر کسی درویش شدی یا صاحب قرض، او را تعهد کردندی تا کارش نیکو شدی و اگر زری کسی را بر دیگری بودی بیش ازماهیه او طلب نکردندی، و هر غریب که بدان شهر افتد و صنعتی داند چندان که کفاف او باشد مایه بدادندی تا او اسباب و آلتی که در صنعت او به کار آید بخریدی و به مراد خود زر ایشان که همان قدر که ستده بودی باز دادی و اگر کسی از خداوندان ملک و اسباب را ملکی خراب شدی و قوت آبادان کردن نداشتی ایشان غلامان خود را نامزد کردندی که بشدندی و آن ملک و اسباب آبادان کردندی و از صاحب ملک هیچ نخواستندی، و آسیاها باشد در لحسا که ملک باشد به سوی رعیت غله آرد کنند که هیچ نستانند و عمارت آسیا و مزد آسیابان از مال سلطان دهند، و آن سلاطین را سادات می گفتند و وزرای ایشان را شائره، و در شهر لحسا مسجد آدینه نبود و خطبه و نماز نمی کردند الا آن که مردی عجمی آن جا مسجدی ساخته بود نام آن مرد علی بن احمد مردی مسلمان حاجی بود و متمول و حاجیان که بدان شهر رسیدندی او تعهد کردی، و در آن شهر خرید و فروخت و داد و ستد به سرب می کردند و سرب در زنبیل ها بود در هر زنبیلی شش هزار درم سنگ. چون معامله کردندی زنبیل شمردندی و همچنان برگرفتندی و آن نقد کسثی از آن برون نبردی و آن جا فوطه های نیکو بافند و به بصره برند و به دیگر بلاد.
اگر کسی نماز کند او را باز ندارند و لیکن خود نکنند.

بخش ۲۵ - صور

چون از آن جا پنج فرسنگ بشدیم به شهر صور رسیدیم. شهری بود درکنار دریا سنجی بوده بود و آن جا آن شهر ساخته بود و چنان بود که باره شهرستان صد گز بیش بر زمین خشک نبود باقی اندر آب دریا بود و باره ای سنگین تراشیده و درزهای آن را به قیر گرفته تا آب در نیاید، و مساحت شهر هزار در هزار قیاس کردم و نیمه پنج شش طبقه بر سر یک دیگر و فواره بسیار ساخته و بازارهای نیکو و نعمت فراوان.
و این شهر صور معروف است به مال و توانگری درمیان شهر های ساحل شام، و مردمانش بیش تر شیعه اند. و قاضی بود آن جا مردی سنی مذهب پسر ابوعقیل می گفتند مردی نیک و توانگر. و بر در شهر مشهدی راست کرده اند و آن جا بسیار فرش و طرح و قنادیل و چراغدان های زرین و نقره گین نهاده، و شهر بر بلندی است و آب شهر از کوه می آید، و بر در شهر طاق های سنگین ساخته اند و آب بر پشت آن طاق ها به شهر اندر آورده و در آن کوه دره ای است مقابل شهر که چون روی به مشرق بروند به هجده فرسنگ به شهر دمشق رسند.

بخش ۲۶ - عکه، عین البقر

و چون ما از آن جا هفت فرسنگ برفتیم به شهرستان عکه رسیدیم و آن جا مدینه عکا نویسند. شهر بر بلندی نهاده زمینی کج و باقی هموار و در همه ساحل که بلندی نباشد شهر نسازند از بیم غلبه آب دریا و خوف امواج که بر کرانه می زند. و مسجد آدینه در میان شهر است و از همه شهر بلندتر است و اسطوانه ها همه رخام است. در دست راست قبله از بیرون قبر صالح پیغمبر علیه السلام. و ساحت مسجد بعضی فرش سنگ انداخته اند و بعضی دیگر سبزی کشته، و گنبد که آدم علیه السلام آن جا زراعت کرده بود و شهر را مساحت کردم درازی دو هزار ارش بود و پهنا پانصد ارش، باره به غایت محکم و جانب غربی و جنوبی آن با دریاست و بر جانب جنوب مینا است، و بیش تر شهر های ساحل را میناست و آن چیزی است که جهت محافظت کشتی ها ساخته اند مانند اسطبل که پشت بر شهرستان دارد. و دیوارها بر لب آب دریا در آمده و درگاهی پنجاه گز بگذاشته بی دیوار الا آن که زنجیرها سست کنند تا به زیر آب فرو روند و کشتی بر سر آن زنجیر از آب بگذرد و باز زنجیرها بکشند تاکسی بیگانه قصد این کشتی ها نتواند کرد. و به دروازه شرقی بر دست چپ چشمه ای است که بیست وشش پایه فرو باید شد تا به آب رسند و آن را عین البقر گویند و می گویند که آن چشمه را آدم علیه السلام پیدا کرده است و گاو خود را از آن جا آب داده و از آن سبب آن چشمه را عین البقر می گویند.
و چون ازاین شهرستان عکه سوی مشرق روند کوهی است که اندر آن مشاهد انبیاست علیهم السلام و این موضع از راه برکنار است کسی را که به رمله رود. مرا قصد افتادکه آن مزارهای متبرک را ببینم و برکات از حضرت ایزد تبارک و تعالی بجویم.
مردمان عکه گفتند آن جا قومی مفسد در راه باشند که هر که را غریب بینند تعرض رسانند و اگر چیزی داشته باشد بستانند. من نفقه که داشتم در مسجد عکه نهادم و از شهر بیرون شدم از دروازه شرقی روز بیست و سیوم شعبان سنه ثمان و ثلثین و اربعمایه اول روز زیارت قبر عک کردم که بای شهرستان او بوده است و او یکی از صالحان وبزرگان بوده و چون با من دلیلی نبود که آن راه داند متحیر می بودم ناگاه از فضل باری تبارک و تعالی همان روز مردی با من پیوست که او از آذربایجان بود و یک بار دیگر آن مزارت متبرکه را دریافته بود دوم کرت بدان عزیمت روی بدان جانب آورده بود. بدان موهبت شکر باری را تبارک و تعالی دو رکعت نماز بگذاردم و سجده شکر کردم که مرا توفیق می داد تا برعزمی که کرده بودم وفا می کردم.

بخش ۲۷ - زیارت قبور انبیای بنی اسرائیل

به دیهی رسیدم که آن را پروه می گفتند، آن جا قبر عیش و شمعون علیها السلام را زیارت کردم و از آن جا به مغاک رسیدم که آن را دامون می گفتند، آن جا نیز زیارت کردم که گفتند قبر ذوالکفل است علیه السلام و از آن جا به دیهی دیگر رسیدم که آن را اعبلین می گفتند و قبر هود علیه السلام آن جا بود زیارت آن دریافتم. اندرحظیره او درختی خرتوت بود و قبر عزیز النبی علیه السلام آن جا بود زیارت آن کردم و روی سوی جنوب برفتم به دیهی دیگر رسیدم که آن را حظیره می گفتند و بر جانب مغربی این دیه دره ای بود و در آن دره چشمه آب بود پاکیزه که از سنگ ساخته و سقف سنگین در زده و دری کوچک بر آن جا نهاده چنان که مرد به دشواری در تواند رفتن و دو قبر نزدیک یکدیگر آن جا نهاده یکی از آن شعیب علیه السلام و دیگری از آن دخترش که زن موسی علیه السلام بود. مردم آن دیه آن مسجد و مزار را تعهد نیکو کنند از پاک داشتن و چراغ نهادن و غیره. و آن جا به دیهی شدم که آن را اربل می گفتند و بر جانب قبله آن دیه کوهی بود و اندر میان آن کوه حظیره ای و اندر آن حظیره چهار گور نهاده بود از آن فرزندان یعقوب علیه السلام که برادران یوسف علیه السلام بودند، و از آن جا برفتم تلی دیدم زیر آن تل غاری بود که قبر مادر موسی علیه السلام در آن غار بود. زیارت آن جا دریافتم و از آن جا برفتم دره ای پیدا آمد به آخر آن دره دریایی به دید (پدید) آمد کوچک و شهر طبریه بر کنار آن دریاست.

بخش ۲۸ - شهر طبریه

طول آن دریا به قیاس شش فرسنگ و عرض آن سه فرسنگ باشد و آب آن دریا خوش بامزه وشهر بر غربی دریاست و همه آب های گرمابه های شهر و فضله آب ها بدان دریا می رود و مردم آن شهر و ولایت که برکنار آن دریاست همه آب از این دریا خورند، و شنیدم که وقتی امیری بدین شهر آمده بود، فرمود که راه آن پلیدی ها و راه آب های چرکین که در آن جا بود بگشودند باز آب دریا خوش شد، و این شهر را دیوار ندارد و بناهای بسیار در میان آب است و زمین دریا سنگ است و منظرها ساخته اند بر سر اسطان های رخام که اسطوان ها در آب است، و در آن دریا ماهی بسیار است، و درمیان شهر مسجد آدینه است و بر در مسجد چشمه ای است و بر سر آن چشمه گرمابه ای ساخته اند و آب چنان گرم است که تا به آب سرد نیامیزند بر خود نتوان ریخت و گویند آن گرمابه سلیمان بن داوود علیه السلام ساخته است و من در آن گرمابه رسیدم، و اندر این شهر طبریه مسجدی است که آن را مسجد یاسمن گویند با جانب غربی مسجدی پاکیزه در میان مسجد دکانی بزرگ است و بر وی محراب ها ساخته و گرد بر گرد آن دکان درخت یاسمن نشانده که مسجد را به آن بازخوانند و رواقی است بر جانب مشرق قبر یوشع بن نون در آن جاست و در زیر آن دکان قبر هفتاد پیغمبر است علیهم السلام که بنی اسراییل که بنی اسراییل ایشان را کشته اند، و سوی جنوب شهر دریای لوط است و آن آب تلخ دارد یعنی دریای لوط بر کنار آن دریای لوط است اما هیچ اثری نمانده است. از شخصی شنیدم که گفت در دریای تلخ که دریای لوط است چیزی می باشد مانند گاوی از کف دریا فراهم آمده سیاه که صورت گو دارد و به سنگ می ماند اما سخت نیست و مردم آن را برگیرند و پاره کنند و به شهرها و ولایت ها برند. هر پاره که از آن در زیر درختی کنند. هرگز کرم در زیر آن درخت نیفتد و در آن موضع بیخ درخت را زیان نرساند و بستان از کرم و حشرات زیر زمین غمی نباشد و العهده علی الراوی و گفت عطاران نیز بخرند و می گویند کرمی در داروها افتد و آن را نقره گویند دفع آن کند، و در شهر طبریه حصیر سازند که مصلی نمازی از آن است همان جا به پنج دینار مغربی بخرند، و آن جا در جانب غربی کوهی است و بر آن کوهی است و بر آن کوه پاره ای سنگ خاره است به خط عبری بر آن جا نوشته اند که به وقت آن کتابت ثریا به سر حمل بود، و کور ابی هریره آن جاست بیرون شهر در جانب قبله اما کسی آن جا به زیارت نتواند رفتن که مرمان آن جا شیعه باشند و چون کسی آن جا به زیارت رود کودکان غوغا و غلبه به سر آن کس برند و زحمت دهند و سنگ اندازند.
از این سبب من نتوانستم زیارت آن کردن، چون از زیارت آن موضع بازگشتم به دیهی رسیدم که آن را کفر کنه می گفتند و جانب جنوب این دیه پشته ای است و بر سر آن پشته صومعه ساخته اند نیکو و دری استوار بر آن جا نهاده و گور یونس النبی علیه السلام در آن جاست و بر در صومعه چاهی است و آبی خوش دارد، چون آن زیارت دریافتم از آن جا با عکه آمدم و از آن جا تا عکه چهار فرسنگ بود و یک روز در عکه بودیم.

بخش ۲۹ - حیفا

بعد از آن از آن جا برفتیم و به دیهی رسیدیم که آن را حیفا می گفتند و تا رسیدن بدین دیه در راه ریگ فراوان بود از آن که زرگران در عجم به کار دارند و ریگ مکی گویند، و این دیه حیفا بر لب دریاست و آن جا نخلستان و اشجار بسیار دارند. آن جا کشتی سازان بودند و آن کشتی های دریای را آن جا جودی می گفتند. از آنجا جا به دیهی دیگر رفتیم به یک فرسنگی که آن را کنیسه می گفتند از آن جا راه از دریا بگردید و به کوه در شد سوی مشرق و صحراها و سنگستان ها بود که وادی تماسیح می گفتند. چون فرنسگی دو برفتیم دیگر بار راه به کناردریا افتاد و آن جا استخوان حیوانات بحری بسیار دیدیم که در میان خاک و گل معجون شده بود و همچو سنگ شده از بس موج که بر آن کوفته بود.

بخش ۳۰ - قیساریه، کفرسایا، کفرسلام

و از آن جا به شهری رسیدیم و آن را قیساریه خوانند و از عکه تا آن جا هفت فرسنگ بود شهری نیکو با آب روان و نخلستان و درختان نارنج و باروی حصین و دری آهنین و چشمه های آب روان در شهر مسجد آدینه ای نیکو چنان که چون در ساحت مسجد نشسته باشند تماشا و تفرج دریا کنند، و خمی رخامین آن جا بود که همچو سفال چینی آن را تنک کرده بودند چنان که صد من آب در آن گنجد، روز شنبه سلخ شعبان از آن جا برفتیم همه بر سر ریگ مکی برفتیم مقدار یک فرسنگ و دیگر باره درختان انجیر و زیتون بسیار دیدیم همه راه از کوه و صحرا، چون چند فرسنگ برفتیم به شهری رسیدیم که آن شهر را کفرسایا و کفر سلام می گفتند از این شهر تا رمله سه فرسنگ بود و همه راه درختان بود چنان که ذکر کرده شد.

بخش ۳۱ - رمله (فلسطین)

روز یکشنبه غره رمضان به رمله رسیدیم واز قیساریه تا رمله هشت فرسنگ بود و آن شهرستانی بزرگ است و باروی حصین از سنگ و گچ دارد بلند و قوی و دروازهای آهنین برنهاده، و از شهر تا لب دریا سه فرسنگ است، و آب ایشان از باران باشد و اندر هر سرای حوض های بزرگ است که چون پر آب باشد هرکه خواهد گیرد و نیز دور مسجد آن جا را سیصد گام اندر دویست گام مساحت است، بر پیش صفه نوشته بودند که پانزدهم محرم سنه خمس و عشرین و اربعمایه اینجا زلزله ای بود قوی و بسیار عمارات خراب کرد ام کس را از مردم خللی نرسید.
در این شهر رخام بسیار است و بیش تر سراها و خان های مردم مرخم است به تکلف و نقش ترکیب کرده و رخام را به اره می برند که دندان ندارد و ریگ مکی در آن جا می کنند و اره می کشند بر طول عمودها نه برعرض چنانکه چوب از سنگلاخ الواح می سازند و انواع و الوان رخام ها آن جا دیدم از ملمع و سبز و سرخ و سیاه و سفید و همه لونی، و آن جا نوعی زنجیر است که به از آن هیچ جا نباشد و از آن جا به همه اطراف بلاد می برند، و این شهر رمله را به ولایت شام و مغرب فلسطین می گویند.
سیوم رمضان از رمله برفتیم به دیهی رسیدیم که خاتون می گفتند، و از آن جا به دیهی دیگر رفتیم که آن را قریه العنب می گفتند، در راه سداب فراوان دیدیم که خودروی بر کوه و صحرا رسته بود. در این دیه چشمه آب نیکو خوش دیدیم که از سنگ بیرون می آمد و آن جا آخرها ساخته بودند و عمارت کرده. و از آن جا برفتیم روی بر بالا کرده تصور بود که بر کوهی می رویم که چون بردیگر جانب فرو رویم شهر باشد. چون مقداری بالا رفتیم صحرای عظیم در پیش آمد، بعضی سنگلاخ و بعضی خاکناک. بر سر کوه شهر بیت المقدس نهاده است و از طرابلس که ساحل است تا بیت المقدس پنجاه و شش فرسنگ واز بلخ بیت المقدس هشتصد و هفتاد وشش فرسنگ است.

بخش ۳۲ - بیت المقدس

خامس رمضان سنه ثمان و ثلثین و اربعمائه در بیت المقدس شدیم. یک سال شمسی بود که از خانه بیرون آمده بودم و مادام در سفر بوده که به هیچ جای مقامی و آسایشی تمام نیافته بودیم. بیت المقدس را اهل شام و آن طرف ها قدس گویند، و از اهل آن ولایات کسی که به حج نتواند رفتن در همان موسم به قدس حاضر شود و به موقف بایستد و قربان عید کند چنان که عادت است و سال باشد که زیادت از بیست هزار خلق در اوایل ماه ذی الحجه آن جا حاضر شوند و فرزندان برند و سنت کنند و از دیار روم و دیگر بقاع همه ترسایان و جهودان بسیار آن جا روند به زیارت کلیسا و کنشت که آن جاست و کلیسای بزرگ آن جا صفت کرده شود به جای خود.
سواد و رستاق بیت المقدس همه کوهستان همه کشاورزی و درخت زیتون و انجیر و غیره تمامت بی آب است و نعمت های فراوان و ارزان باشد و کدخدایان باشند که هریک پنجاه هزارمن روغن زیتون در چاه ها و حوض ها پر کنند و از آن جا به اطراف عالم برند و گویند به زمین شام قحط نبوده است و از ثقات شنیدم که پیغمبر را علیه السلام و الصلوه به خواب دید یکی از بزرگان که گفتی یا پیغمبر خدا ما را در معیشت یاری کن. پیغمبر علیه السلام در جواب گفتی نان و زیت شام بر من.
اکنون صفت شهر بیت المقدس کنم. شهری است بر سر کوهی نهاده و آب نیست مگر از باران و به رستاق ها چشمه های آب است اما به شهر نیست چه شهر بر سنگ نهاده است و شهری است بزرگ که آن وقت که دیدیم بیست هزار مرد در وی بودند و بازارهای نیکو و بناهای عالی و همه زمین شهر به تخته سنگ های فرش انداخته و هرکجا کوه بوده است و بلندی بریده اند و همواره کرده چنان که چون باران بارد همه زمین پاکیزه شسته، در آن شهر صناع بسیارند هر گروهی را رسته ای جدا باشد، و جامع مشرقی است و باروی مشرقی شهر باروی جامع است چون از جامع بگذری صحرایی بزرگ است عظیم هموار و آن را ساهره گویند و گویند که دشت قیامت خواهد بود و حشر مردم آن جا خواهند کرد بدین سبب خلق بسیار از اطراف عالم بدانجا آمده اند و مقام ساخته تا در آن شهر وفات یابند و چون وعده حق سبحانه و تعالی در رسد به میعادگاه حاضر باشند. خدایا در آن روز پناه بندگان تو باش و عفو تو آمین یا رب العالمین.
برکناره آن دشت مقبره ای است بزرگ وبسیار مواضع بزرگوار که مردم آن جا نماز کنند و دست به حاجات بردارند و ایزد سبحانه تعالی حاجات ایشان روا گرداند اللهم تقبل حاجاتنا و اغفر ذنوبنا سیئاتنا وارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین.
میان جامع و این دشت ساهره وادی ای است عظیم ژرف و در آن وادی که همچون خندق است بناهای بزرگ است بر نسق پیشینیان و گنبدی سنگین دیدم تراشیده و بر سر خانه ای نهاده که از آن عجب تر نباشد تا خود آن را چگونه از جای برداشته باشند و در افواه بود که آن خانه فرعون است و آن وادی جهنم. پرسیدم که این لقب که بر این موضع نهاده است، گفتند به روزگار خلافت عمر خطاب رضی الله عنه بر آن دشت ساهره لشکرگاه بزد و چون بدان وادی نگریست گفت این وادی جهنم است و مردم عوام چنین گویند هر کس که به سر آن وادی شود آواز دوزخیان شنود که صدا از آن جا برمی آید. من آن جا شدم اما چیزی نشنیدم.
و چون از شهر به سوی جنوب نیم فرسنگی بروند و به نشیبی فرو روند چشمه آب از سنگ بیرون می آید آن را عین سلوان گویند. عمارات بسیار بر سر آن چشمه کرده اند و آب آن به دیهی می رود و آن جا عمارات بسیار کرده اند و بستان ها ساخته و گویند. هر که بدان آب سر و تن بشوید رنج ها وبیماری های مزمن از و زائل شود و بر آن چشمه وقف ها بسیار کرده اند، و بیت المقدس را بیمارستان نیک است و وقف بسیار دارد و خلق بسیار را دارو و شربت دهند و طبیبان باشند که از وقف مرسوم ستانند وو آن بیمارستان و مسجد آدینه برکنار وادی جهنم است، و چون از سوی بیرون مسجد آن دیوار که با وادی است بنگرند صد ارش باشد به سنگ های عظیم آورده چنان که گل و گچ در میان نیست و از اندرون مسجد همه سردیوارها راست است. و از برای سنگ صخره که آن جا بوده است مسجد هم آن جا بنا نهاده اند و این سنگ صخره آن است که خدای عزوجل موسی علیه السلام را فرمود تا آن را قبله سازد و چون این حکم بیامد و موسی آن را قبله کرد بسی نزیست و هم در آن زودی وفات کرد تا به روزگار سلیمان علیه السلام که چون قبله صخره بود مسجد گرد صخره بساختند چنان که صخره در میان مسجد بود و محراب خلق و تا عهد پیغمبر ما محمد مصطفی علیه الصلوه و السلام هم آن قبله می دانستند و نماز را روی بدان جانب کردند تا آن گاه که ایزد تبارک و تعالی فرمود که قبله خانه کعبه باشد و صفت آن به جای خود بیاید.
می خواستم تا مساحت این مسجد بکنم. گفتم اول هیات و وضع آن نیکو بدانم و ببینم بعد از آن مساحت کنم. مدت ها د رآن مسجد می گشتم و نظاره می کردم پس در جانب شمالی که نزدیک قبه یعقوب علیه السلام است بر طاقی نوشته دیدم در سنگ که طول این مسجد هفتصد و چهار ارش است. و عرض صد و پنجاه و پنج ارش به گز ملک و گز ملک آن است که به خراسان آن گز را شایگان گویند و آن یک ارش و نیم باشد چیزکی کم تر. زمین مسجد فرش سنگ است و درزها به ارزیر گرفته و مسجد شرقی شهر و بازار است که چون از بازار به مسجد روند روی به مشرق باشد درگاهی عظیم نیکو مقدا ر سی گز ارتفاع در بیست گز عرض اندام داده برآورده اند و دو جناح باز بریده درگاه و روی جناح و ایوان درگاه منقش کرده همه به میناهای ملون که در گچ نشانده بر نقشی که خواسته اند چنان که چشم از دیدن آن خیره ماند و کتابتی همچنین به نقش مینا بر آن درگاه ساخته اند و لقب سلطان مصر بر آن جا نوشته که چون آفتاب بر آن جا افتد شعاع آن چنان باشد که عقل در آن متحیر شود و گنبدی بس بزرگ بر سر این درگاه ساخته از سنگ منهدم و دو در تکلف ساخته روی درها به برنج دمشقی که گویی زر طلاست.
زر کوفته و نقش های بسیار در آن کرده هر یک پانزده گز بالا و هشت گز پهنا و این در را باب علیه السلام گویند. چون از این در در روند بر دست راست دو رواق است بزرگ هر یک بیست و نه ستون رخام دارد با سرستون ها ونعل های مرخم ملون، درزها به ارزیر گرفته. بر سر ستون ها طارق ها از سنگ زده بی گل و گچ بر سر هم نهاده چنان که هر طاقی چهار پنج سنگ بیش نباشد و این رواق ها کشیده است تا نزدیک مقصوره، و چون از در در روند بر دست چپ که آن شمال است رواقی دراز کشیده است شصت و چهارطاق همه بر سر ستون های رخام، و دری دیگر است هم بر این دیوار که آن را باب السقر گویند، و درازی مسجد از شمال به جنوب است تا چون مقصوره از آن باز بریده است ساحت مربع آمده که قبله در جنوب افتاده است، و از جانب شمال دو در دیگر است در پهلوی یکدیگر هر یک هفت گز عرض در دوازده گز ارتفاع و این در را باب الاسباط گویند، و چون ازین در بگذری هم بر پهنای مسجد که سوی مشرق می رود باز در گاهی عظیم بزرگ است و سه در پهلوی هم بر آن جاست همان مقدار که باب الاسباط است و همه را به آهن و برنج تکلفات کرده چنان که از آن نیکوتر کم باشد و این در را باب الابواب گویند از آن سبب که مواضع دیگر درها جفت جفت است مگر این سه در است و میان آن دو درگاه که بر جانب شمال است. در این رواق که طاق های آن بر پیلپای هاست قبه ای است و این را به ستون های مرتفع برداشته و آن را به قندیل و مسرج ها بیاراسته و آن را قبه یعقوب علیه السلام گویند و آن جای نماز او بوده است و بر پهنای مسجد رواقی است و بر آن دیوار دری است بیرون آن در دو دریوزه صوفیان است و آن جا جاهای نماز و محراب های نیکو ساخته و خلق از متصوفه همیشه آن جا مجاور باشند و نماز همان جا کنند الا روز آدینه به مسجد درآیند که آواز تکبیر به ایشان برسد.
و بر رکن شمالی مسجد رواقی نیکوست و قبه ای بزرگ نیکو و بر قبه نوشته است که هذا محراب زکریا النبی علیه السلام و گویند او این جا نماز کردی پیوسته، و بر دیوار شرقی در میان جای مسجد درگاهی عظیم است به تکلف ساخته اند از سنگ منهدم که گویی از سنگ یکپاره تراشیده اند به بالای پنجاه گز و پهنای سی گز و نقاشی و نقاری کرده و ده در نیکو بر آن درگاه نهاده چنان که میان هر دو در به یک پایه بیش نیست و بر درها تکلف بسیار کرده از آهن و برنج دمشق و حلقه ها و میخ ها بر آن زده و گویند این درگاه را سلیمان بن داود علیه السلام ساخته است از بهر پدرش و چون به درگاه در روند روی سوی مشرق از آن دو در آنچه بر دست راست باب الرحمه گویند و دیگر را باب التوبه و گویند این در است که ایزد سبحانه و تعالی توبه داود علیه السلام آن جا نپذیرفت و بر این درگاه مسجدی است نغز وقتی چنان بوده که دهلیزی و دهلیز را مسجد ساخته اند و آن را به انواع فرش ها بیاراسته و خدام آن جداگانه باشد و مردم بسیار آن جا روند و نماز کنند و تقرب جویند به خدای تبارک و تعالی بدان که آن جا توبه داود علیه السلام قبول افتاده همه خلق امید دارند و از معصیت بازگردند و گویند داود علیه السلام پای از عتبه در اندرون نهاده بود که وحی آمد به بشارت که ایزد سبحانه و تعالی توبه او پذیرفت او همان جا مقام کرد و به طاعت مشغول شد و من که ناصرم در آن مقام نماز کردم و از خدای سبحانه و تعالی توفیق طاعت و تبرا از معصیت طلبیدم خدای سبحانه و تعالی همه بندگان را توفیق آنچه رضای او در آن است روزی کناد و از معصیت توبه دهاد به حق محمد و آله طاهرین.
وبر دیوار شرقی چون به گوشه رسد که جنوبی است و قبله بر ضلع جنوبی است و پیش دیوار شمالی مسجدی است سرداب که به درجه های بسیار فرو باید شدن و آن بیست گز در پانزده باشد و سقف سنگین بر ستون های رخام. و مهد عیسی آن جا نهاده است و آن مهد سنگین است و بزرگ چنان که مردم در آن جا نماز کنند و من در آن جا نماز کردم و آن را در زمین سخت کرده اند چنان که نجنبید و آن مهدی است که عیسی به طفولیت در آن جا بود و با مردم سخن می گفت و مهد در این مسجد به جای محراب نهاده اند و محراب مریم علیها السلام در این مسجد است بر جانب مشرق و محرابی دیگر از آن زکریا علیه السلام در این جاست و آیات قرآن که در حق زکریا و مریم آمده است نیز بر آن محراب ها نوشته اند و گویند مولد عیسی علیه السلام در این مسجد بوده. سنگی از این ستون ها نشان دو انگشت دارد که گویی کسی به دو انگشت آن را گرفته است. گویند به وقت وضع حمل مریم آن دو ستون را به دو انگشت گرفته بود و این مسجد معروف است به مهد عیسی علیه السلام و قندیل های بسیار برنجین و نقره گین آویخته چنان که همه شب ها سوزد. و چون از در این مسجد بگذری هم بر دیوار شرقی چون به گوشه مسجد بزرگ رسند مسجدی دیگر است عظیم نیکو دوباره بزرگ تر از مسجد مهد عیسی و آن را مسجد الاقصی گویند. و آن است که خدای عزوجل مصطفی را صلی الله علیه و سلم شب معراج از مکه آن جا آورد و از آن جا به آسمان شد چنان که در قرآن آن را یاد کرده است سبحان الذی اسری بعبده لیلا من المسجدالحرام الی المسجدالاقصی الآیه و آن جا را عمارتی به تکلف کرده اند و فرش های پاکیزه افکنده و خادمان جداگانه ایستاده همیشه خدمت آن را کنند.
و چون به دیوار جنوبی بازگردی از آن گوشه مقدار دویست گز پوشش نیست و ساحت است و پوشش مسجد بزرگ که مقصوره د راوست بر دیوار جنوبی است و غربی. این پوشش را چهارصد و بیست ارش طول است در صدو پنجاه ارش عرض ودویست و هشتاد ستون رخامی است وبر سر اسطوانه ها طاقی از سنگ درزده و همه میآن دو ستون شش گز است همه فرش رخام ملون انداخته و درزها را به ارزیر گرفته و مقصوره بر وسط دیوار جنوبی است بسیار بزرگ چنان که شانزده ستون در آن جاست. و قبه ای نیز عظیم بزرگ منقش به مینا چنان که صفت کرده آمد و در آن جا حصیرهایی مغربی انداخته و قندیل ها و مسرج ها جداجدا به سلسله ها آویخته است. و محرابی بزرگ ساخته اند همه منقش به مینا و دو جانب محراب دو عمود رخام است به رنگ عقیق سرخ، و تمامت ازاره مقصوره رخام های ملون و بر دست راست محراب معاویه است، و بر دست چپ محراب عمر است رضی الله عنه، و سقف این مسجد به چوب پوشیده است منقش و متکلف و بر دیوار مقصوره که با جانب ساحت است پانزده درگاه است، د رهای به تکلف بر آن جا نهاده هر یک ده گز علو در شش گز عرض، ده از آن جمله بر آن دیوار که چهارصد و بیست گز است، و پنج بر آنکه صد و پنجاه گز است، و از جمله آن درها یکی برنجی بیش از حدبه تکلف و نیکویی ساخته اند چنان که گویی زرین است به سیم سوخته نقش کرده و نام مامون خلیفه بر آن جاست، گویند مامون از بغداد فرستاده است و چون همه درها باز کنند اندرون مسجد چنان روشن شود که گویی ساحت بی سقف است اما وقتی که باد و باران باشد و درها باز نکنند روشنی از روزن ها باشد.
و بر چهار جانب این پوشش از آن شهری از شهرهای شام و عراق صندوق هاست و مجاوران نشسته چنان که اندر مسجد حرام است به مکه شرفهاالله تعالی. و ازبیرون پوشش بر دیوار بزرگ که ذکر رفت رواقی است به چهل و دو طاق و همه ستون هاش از رخام ملون. و این رواق با رواق مغربی پیوسته و در اندرون پوشش حوضی در زمین است که چون سر نهاده باشد زمین مستوری باشد جهت آب تا چون باران آید در آن جا رود، و بر دیوار چنوبی دری است و آن جا متوضاست و آب که اگر کسی مجتاج وضو شود در آن جا رود وتجدید وضو کند چه اگر از مسجد بیرون شود به نماز نرسد و نماز فوت شود از بزرگی مسجد. و همه پشت بام ها به ارزیر اندوده باشد، و در زمین مسجد حوض ها و آبگیرها بسیار است در زمین بریده چه مسجد به یک بار بر سر سنگ است چنان که هر چند باران ببارد هیچ آب بدان فرود آید، و و حوض های سنگین د رزیر ناودان ها نهاده سوراخی در زیر آن که آب از آن سوراخ به مجری رود و به حوض رسد ملوث ناشده و آسیب به وی نرسیده. و در سه فرسنگی شهر آبگیری دیدم عظیم که آب ها که از کوه فرود آید در آن جا جمع شود و آن را راه ساختند که به جامع شهر رود، و در همه شهر فراخی آب در جامع باشد، اما در همه سراها حوض های آب باشد از آب باران که آن جا جز باران نیست و هرکس آب بام خود گیرد. و گرمابه هاو هر چه باشد همه آب باران باشد، و این حوض ها که در جامع است هرگز محتاج عمارت نباشد که سنگ خاره است، و اگر شقی یا سوراخی بوده باشد چنان محکم کرده اند که هرگز خراب نشود، و چنین گفته اند که این را سلیمان علیه السلام کرده است، و سر حوض ها چنان است که چون تنوری و سرچاهی سنگین است بر س هر حوضی تا هیچ چیز در آن نیفتد، و آب می دود چنان که هوا صافی شود و اثر نماند هنوز قطرات باران همی چکد.

بخش ۳۳ - مسجد قدس و جوانب آن

گفتم که شهر بیت المقدس بر سر کوهی است و زمین هموار نیست اما مسجد را زمین هموار و مستوی است، و از بیرون مسجد به نسبت مواضع هر کجا نشیب است دیوار مسجد بلند تر است از آن که پی بر زمین نشیب نهاده اند و هرکجا فراز است دیوار کوتاه تر است، پس بدان موضع که شهر و محل ها د رنشیب است مسجد را درهاست که همچنان که نقب باشد بریده اند و به ساحت مسجد بیرون آورده و از آن درها یکی را باب النبی علیه الصلوه و السلام گویند و این در از جانب قبله یعنی جنوب است، و این را چنان ساخته اند که ده گز پهنا دارد و ارتفاع به نسبت درجات جایی پنج گز علو دارد یعنی سقف این ممر در جاها بیست گز علو است، و بر پشت آن پوشش مسجد است و آن ممر چنان محکم است که بنایی بدان عظمی بر پشت آن ساخته اند و در او هیچ اثر نکرده، و در آن جا سنگ ها به کار برده اند که عقل قبول نکند که قوت بشری بدان رسد که آن سنگ را نقل و تحویل کند، و می گویند آن عمارت سلیمان بن داود علیه السلام کرده است، و پیغمبر ما علیه الصلوات و السلام در شب معراج از آن رهگذر در مسجد آمد، و این باب بر جانب راه مکه است. و به نزدیک در بر دیوار به اندازه سپری بزرگ بر سنگ نقشی است، گویند که حمزه بن عبدالمطلب عم رسول علیه السلام آن جا نشسته است سپری بر دوش بسته پشت بر آن دیوار نهاده و آن نقش سپر اوست. و بر این در مسجد که این ممر ساخته اند دری به د و مصراع بر آن جا نشانده، دیوار مسجد از بیرون قریب پنجاه گز ارتفاع دارد و غرض از ساختن این در آن بوده است تا مردم از آن محله را که این ضلع مسجد با آن جاست به محله دیگر نباید شد چون درخواهند رفت. و بر در مسجد ازدست راست سنگی در دیوار است بالای آن پانزده ارش و چهار ارش عرض همچنین دراین مسجد از این بزرگ تر هیچ سنگی نیست اما سنگ های چهار گز و پنج گز بسیار است که بر دیوار نهاده اند از زمین به سی و چهل گز بلندی. و د ر پهنای مسجد دری است مشرقی که آن را باب العین گویند که چون از این در بیرون روند و به نشیبی فرو روند آن جا چشمه سلوان است. و دری دیگر است همچنین در زمین برده که آن را باب الحطه گویند، و چنین گویند که این در آن است که خدای عزوجل بنی اسراییل را بدین در فرمود در رفتن به مسجد قوله تعالی ادخلوالباب سجدا و قولوا حطه نغفرلکم خطایاکم و سنزید المحسنین و دری دیگر است و آن را باب السکینه گویند. و در دهلیز آن مسجدی است با محراب های بسیار و در اولش بسته است که کسی در نتوان شد، گویند تابوت سکینه که ایزد تبارک و تعالی در قرآن یاد کرده است آن جا نهاده است که فرشتگان برگرفتندی. و جمله درهای بیت المقدس زیر و بالای نه در است که صفت کرده ام.
صفت دکان که میان ساحت جامع است و سنگ صخره که پیش از ظهور اسلام آن قبله بوده است. بر میان آن دکانی نهاده است و آن دکان از بهر آن کرده اند که صخره بلند بوده است و نتوانسته که آن را به پوشش درآورند. این دکان اساس نهاده اند سیصد و سی ارش در سیصد ارش ارتفاع آن دوازده گز، صحن آن هموار نیکو به سنگ رخام و دیوار هاش همچنین. درزهای آن به ارزیر گرفته و چهارسوی آن به تخته سنگ های رخام همچون حظیره کرده و این دکان چنان است که جز بدان راه ها که به جهت آن ساخته اند به هیچ جای دیگر بر آن جا نتوان شد. و چون بر دکان روند بر بام مسجد مشرف باشند. و حوضی در میان این دکان در زیر زمین ساخته اند که همه باران ها که بر آن جا به مجراها در این حوض رود و آب این حوض از همه آب ها که در این مسجد است پاکیزه تر است. و چهار قبه در این دکان است از همه بزرگ تر قبه صخره است که آن قبله بوده است.
صفت قبه صخره: بنای مسجد چنان نهاده است که دکان به میان ساحت آمده، و قبه صخره به میان دکان و صخره به میان قبه. و این خانه ای است مثمن راست چنان که هر ضلعی از این هشتگانه سی و سه ارش است و چهار بر چهار جانب آن نهاده یعنی مشرقی و مغربی و شمالی و جنوبی و میان هر دو در ضلعی است، و همه دیوار به سنگ تراشیده کرده اند مقدار بیست ارش، و صخره را به مقدار صد گز دور باشد و نه شکلی راست دارد یعنی مربع یا مدور بل سنگی نامناسب اندام است چنان که سنگ های کگوهی، و به چهار جانب صخهر چهار ستون بنا کرده اند مربع به بالای دیوار خانه مذکور، و میا ن هر دوستون از چهارگانه جفتی اسطوانه رخام قایم کرده همه به بالای آن ستون ها، و بر سر آن دوازده ستون اسطوانه بنیاد گنبدی است که صخره در زیر آن است و دور صد وبیست ارش باشد و میان دیوار خانه و این ستون ها و اسطوانه ها. یعنی آنچه مربع است و بنا کرده اند ستون می گویم و آنچه تراشیده و از یک پاره سنگ ساخته مدور آن را اسطوانه می گویم اکنون میان این ستون ها و دیوار خانه شش ستون دیگر بنا کرده است از سنگ های مهندم و میان هر دو ستون سه عمود رخام ملون به قسمت راست نهاده چنان که در صف اول میان دو ستون دو عمود بود این جا میان دو ستون سه عمود است، و سر ستون ها را به چهار شاخ کرده که هر شاخی پایه طاقی است. و بر سر عمودی دو شاخ چنان که بر سر عمودی پایه دو طاق و بر سر ستونی پایه چار طاق افتاده است، آن وقت این گنبد عظیم بر سر این دوازده ستون که به صخره نزدیک است چنان است که از فرسنگی بنگری آن قبه چون سرکوهی پیدا باشد، زیرا که از بن گنبد تا سر گنبد سی ارش باشد، وبر سر بیست گز دیوار و ستون نهاده است که آن دیوار خانه است و خانه برکان نهاده استکه آن دوازده گز ارتفاع دارد، پس از زمین ساحت مسجد تا سر گنبد شصت و دو گز باشد. و بام و سقف این خانه به نجارت پوشیده سات، و بر سر ستون ها و عمود ها و دیوار به صنعتی که مثل آن کم افتد. و صخره مقدار بالای مردی از زمین برتر است، و حظیره ای از رخام برگرد او کرده اند تا دست به وی نرسد، صخره سنگی کبود رنگ است و هرگز کسی پای بر آن ننهاده است. و از آن سو که قبله است یک جای نشیبی دارد و چنان است که گویی بر آن جا کسی رفته است و پایش بدان سنگ فرو رفته است چنان که گویی گل نرم بوده که نشان انگشتان پای در آن چا بمانده است و هفت پی چنین برش است، و چنان شنیدم که ابراهیم علیه السلام آن جا بوده است و اسحق علیه السلام کودک بوده است بر آن جا رفته و آن نشان پای اوست. و در آن خانه صخره همیشه مردم باشند از مجاوران و عابدان. و خانه به فرش های نیکو بیاراستند از ابریشم و غیره. و از میان خانه بر سر صخره قندیلی نقره بر آویخته است به سلسله قندیل ها سلطان مصر ساخته است چنانچه حساب گرفتم یک هزار من نقره آلات در آن جا بود، شمعی دیدم همان جا بس بزرگ چنان که هفت ارش درازی او بود سطبری سه شبر چون کافور زباجی و به عنبر سرشته بود و گفتند هر سال سلطان مصر بسیار شمع بدان جا فرستد و یکی از آن ها این بزرگ باشد و نام سلطان به زر بر آن نوشته، و آن جایی است که سوم خانه خدای سبحانه و تعالی است چه میان علمای دین معروف است که هر نمازی که در بیت المقدس گذارند به بیست و پنج هزار نماز قبول افتد و آنچه به مدینه رسول علیه الصلوه و السلام کنند هر نمازی به پنجاه هزار نماز شمارند و آنچه به مکه معظمه شرفهاالله تعالی گذارند به صد هزار نماز قبول افتد، خدای عزوجل همه بندگان خود را توفیق دریافت آن روزی کناد.
گفتم که بام ها و پشت گنبد به ارزیر اندوده اند و به چهار جانب خانه درهای بزرگ برنهاده است، د و مصراع از چوب ساج، و آن درها پیوسته باشد. و بعد از این خانه قبه ای است که آن را قبه سلسله گویند، و آن آن است که داود علیه السلام آن جا آویخته است که غیر از خداوند حق را دست بدان نرسیدی و ظالم و غاصب را دست بدان نرسیدی و این معنی نزدیک علما مشهور است، و آن قبه بر سر هشت عمود رخام است و شش ستون سنگین، و همه جوانب قبه گشاده است الا جانب قبله که تا سربسته است و محرابی نیکو در آن جا ساخته. و هم بر این دکان قبه ای دیگر است بر چهار عمود رخام و آن را نیز جانب قبله بسته است، محرابی نیکو بر آن ساخته آن را قبه جبرییل گویند، و فرش در این گنبد نیست بلکه زمینش خود سنگ است که هموار کرده اند، گویند شب معراج براق را آن جا آورده اند تا پیغمبر علیه الصلوه و السلام گویند، میان این قبه و قبه جبرییل بیست ارش باشد. این قبه نیز بر چهار ستون رخام است و گویند شب معراج رسول علیه السلام و الصلوه اول به قبه صخره نماز کرد و دست بر صخره نهاد تا باز به جای خود شد و قرار گرفت و هنوز آن نیمه معلق است. و رسول صلی الله علیه و سلم از آن جا به آن قبه آمد که بدو منسوب است و بر براق نشست و تعظیم این قبه از آن است. و در زیر صخره غاری است بزرگ چنان که همشه شمع در آن جا افروخته باشد. و گویند چون صخره حرکت برخاستن کرد زیرش خالی شد و چون قرار گرفت همچنان بماند.
صفت درجات راه دکان که بر ساحت جامع است: به شش موضع راه بر دکان است و هریکی را نامی است. از جانب قبله دو راهی است که به آن درجه ها بر روند که چون بر میان جایی ضلع دکان بایستند یکی از آن درجاب بر دست راست باشد و دیگر بر دست چپ. آن را که بر دست راست بود مقام النبی علیه السلام گویند وآن را که بر دست چپ بود مقام غوری. و مقام النبی از آن گویند که شب معراج پیغمبر علیه الصلوه و السلام بر آن درجات بر دکان رفته است و از آن جا در قبه صخره رفته. و را ه حجاز نیز بر آن جانب است. اکنون این درجات راپهنای بیست ارش باشد، همه درجه ها از سنگ تراشیده منهدم چنان که هر درجه به یک پاره یا دوپاره سنگ است مربع بریده و چنان ترتیب ساخته که اگر خواهند با ستور به آن جا بر توانند شد، و بر سر درجات چهار ستون است از سنگ رخام سبز که به زمرد شبیه است الا بر آن که بر این رخام ها نقطه بسیار است از هر رنگ. و بالای هر عمودی از این ده ارش باشد و سطبری چندان که در آغوش دو مرد گنجد. و بر سر این چهار عمود سه طاق زده است چنان که یکی مقابل در و دو بر دو جانب. و پشت طاق ها راست کرده و این شرفه و کنگره برنهاده چنان که مربعی می نماید. و این عمودها و طاق ها را همه به زر و مینا منقش کرده اند چنان که از آن خوب تر نباشد. و دارافزین دکان همه سنگ رخام سبز منقط است و چنان است که گویی بر مرغزار گل ها شکفته است. و مقام غوری چنان است که بر یک موضع سه درجه بسته است یکی محاذی دکان و دو بر جنب دکان چنان که از سه جای مردم بر روند و از این جا نیز بر سه درجه همچنان عمودها نهاده است و طاق بر سر آن زده و شرفه نهاده و درجات هم بدان ترتیب که آن جا گفتم از سنگ تراشیده، هر درجه دو یا سه پاره سنگ طولانی و بر پیش ایوان نوشته به زر و کتابه لطیف که امر به الامیر لیث الدوله نوشتکین غوری. و گفتند این لیث الدوله بنده سلطان مصر بوده و این راه ها و درجات وی ساخته است. و جانب مغربی دکان هم دو جایگاه درجه ها بسته است و راه کرده همچنان به تکلف که شرح دیگر ها را گفتم. و بر جانب مشرقی هم راهی است همچنان به تکلف ساخته و عمودها زده و طاق ساخته و کنگره برنهاده آن را مقام شرقیی گویند. و از جانب شمالی راهی است از همه عالی تر و بزرگ تر و همچنان عمودها و طاق ها ساخته و آن را مقامی شامی گویند. و تقدیر کردم که بدین شش راه که ساخته اند صدهزار دینار خرج شده باشد، و بر ساحت مسجد نه بر دکان جایی است چندان که مسجدی کوچک بر جانب شمالی که آن را چون حظیره ساخته اند از سنگ تراشیده و دیوار او به بالای مردی بیش باشد و آن را محراب داود گویند، و نزدیک حظیره سنگی است به بالای مردی که سر وی چنان است که زیلوی کوچک تر از آن موضع افتد سنگ ناهموار، و گویند این کرسی سلیمان بوده است، و گفتند که سلیمان علیه السلام بر آن جا نشستی بدان وقت که عمارت مسجد همی کردند، این معنی در جامع بیت المقدس دیده بودم و تصویر کرده و همان جا بر روزنامه که داشتم تعلیق زده، از نوادر به مسجد بیت المقدس درخت حور دیدم.

بخش ۳۴ - بیت اللحم

پس از بیت المقدس زیارت ابراهیم خلیل الرحمن علیه الصلوه و السلام عزم کردم. چهارشنبه غره ذی القعده سنه ثمان و ثلثین و اربعمائه. و از بیت المقدس تا آن جا که آن مشهد است شش فرسنگ است و راه سوی جنوب می رود. و بر راه دیه های بسیار است و زرع و قاغ بسیار است و درختان بی آب از انگور و انجیر و زیتون و سماق خودروی نهایت ندارد. به دو فرسنگی شهر چهار دیه است و آن جا چشمه ای است و باغ و بساتین بسیار و آن را فرادیس گویند خوشی و موضع را. و به یک فرسنگی شهر بیت المقدس ترسایان را جایی است که آن را عظیم بزرگ می دارند و همیشه قومی آن جا مجاور باشند و زایران بسیار رسند و آن را بیت اللحم گویند. و ترسایا ن آن جا قربان کنند و از روم آن جا بسیار آیند، و من آنروز که از شهر بیامدم شب آن جا بودم.
صفت خلیل صلوات الله علیه. اهل شام و بیت المقدس این مشهد را خلیل گویند و نام دیه نگویند، نام آن دیه مطلون است و بر این مشهد وقف است با بسیار دیه های دیگر. و دبین دیه چشمه ای است که از سنگ بیرون می آید آبکی اندک، و راهی دور جوی بریده و آن را نزدیک دیه بیرون آورده، و از بیرون دیه حوضی ساخته اند سرپوشیده. آن آب را در آن حوض همی گیرند تا تلف نشود تا مردم دیه و زایران را کفاف باشد. مشهد بر کنار دیه است از سوی جنوب و آن جا جنوب مشرقی باشد. مشهد چهار دیواری است از سنگ تراشیده ساخته و بالای آن هشتاد ارش در پهنای چهل ارش، ارتفاع دیوار بیست ارش، سر دیوار دو ارش ثخانت دارد و محراب و مقصوره کرده است از پهنای این عمارت و در مقصوره محراب های نیکو ساخته اند، و دو گور در مقصوره نهاده است چنان که سرهای ایشان از سوی قبله است و هر دو گور به سنگ های تراشیده به بالای مردی برآورده اند آن که دست راست است قبر اسحق بن ابراهیم است و دیگر از آن زن اوست علیه السلام، میان هر دو گور مقدار ده ارش باشد، و در این مشهد زمین و دیوار را به فرش های قیمتی و حصیرهای مغربی آراسته چنان که از دیبا نیکوتر بود و مصلی نمازی حصیر دیدم آن جا که گفتند امیر الجیوش که بنده سلطان مصر است فرستاده است، گفند آن مصلی در مصر به سی دینار زر مغربی خریده اند که اگر آن مقدار دیبای رومی بودی بدان بها نیرزیدی و مثل آن هیچ جایی ندیدم.
چون از مقصوره بیرون روند به میان ساحت مضد دو خانه است هر دو مقابل قبله، آنچه بر دست راست است اندر آن قبر ابراهیم خلیل صلوات الله علیه است و آن خانه ای بزرگ است، و در اندرون آن خانه ای دیگر است که گرد او برنتواند گشت، و چهار دریچه دارد که زایران گرد خانه می نگرند و از هر دریچه قبر را می بینند. و خانه را زمین و دیوار در فرش های دیبا گرفته است و گوری از سنگ برآورده به مقدار سه گز و قندیل ها و چراغدان ها نقره گین بسیار آویخته، و آن خانه دیگر که بر دست چپ قبله است اندر آن گور ساره است که زن ابراهیم علیه السلام بود و میان هر دو خانه رهگذری که در هر دو خانه در آن رهگذر است چون دهلیزی و آن جا نیز قنادیل و مسرجه های بسیار آویخته و چون از این هر دو خانه بگذرند دو گورخانه دیگر است نزدیک هم، بر دست راست قبر یعقوب پیغمبر علیه السلام است و از دست چپ گورخانه زن یعقوب است. و بعد از آن خانه هاست که ضیافت خانه های ابراهیم صلوات الله علیه بوده است، و دراین مشهد شش گور است. و از این چار دیوار بیرون نشیبی است و از آن جا گور یوسف بن یعقوب علیه السلام است، گنبدی نیکو ساخته اند و گوری سنگین کرده و بر آن جانب که صحراست میان گنبد یوسف علیه السلام و این مشهد مقبره ای عظیم کرده اند و از بسیاری جاها مرده را بدان جا آورده اند و دفن کرده اند.
و بربام مقصوره که در مشهد است حجره ها ساخته اند مهمانان را که آن جا رسند و آن را اوقاف بسیار باشد از دیه ها و مستغلات در بیت المقدس و آن جا اغلب جو باشد و گندم اندک باشد و زیتون بسیار باشد، مهمانان و مسافران و زایران را نان و زیتون دهند، آن جا مدارها بسیار است که به استر و گاو همه روز آرد کنند، و کنیزکان باشند که همه روز نان پزند و نان های ایشان هر یکی یک من باشد، هر که آن جا رسد او را هر روز یک گرده نان و کاسه ای عدس به زیت پخته دهند و مویز نیز دهند و این عادت از روزگار خلیل الرحمن علیه السلام تا این ساعت برقاعده مانده و روزی باشدکه پانصد کس آن جا برسند و همه را آن ضیافت مهیا باشد.
گویند اول این مشهد را در نساخته بودند و هیچ کس در نتوانستی رفتی الا از ایوان از بیرون زیارت کردندی. چون مهدی به ملک مصر بنشست فرمود تا آن را در بگشادند و آلت های بسیار بنهادند و فرش و طرح و عمارت بسیار کردند، و در مشهد بر میان دیوار شمالی است چنان که از زمین به چهار گز بالاست و از هر دو جانب درجات سنگین ساخته اند که به یک جانب بر روند و به دیگر جانب فرو روند و دری آهنین کوچک بر آن جا نشانده است.

بخش ۳۵ - سفر به حجاز

پس من از آن جا به بیت المقدس آمد م و از بیت المقدس پیاده با جمعی که عزم سفر حجاز داشتند برفتم. دلیل مردی جلد و پیاده رو نیکو بود او را ابوبکر همدانی می گفتند. به نیمه ذی القعده سنه ثمان و ثلثین و اربعمائه از بیت المقدس برفتم سه روز را به جای رسیدیم که آن را ارعز می گفتند و آن جا نیز آب روان و اشجار بود. به منزلی دیگر رسیدیم که آن را وادی القری می گفتند، به منزل دیگر رسیدیم که از آن جا به ده روز به مکه رسیدم و آن سال قافله از هیچ طرف نیامد و طعام نمی یافت. پس که به سکه العطارین فرود آمدم برابر باب النبی علیه السلام روز دوشنبه به عرفات بودیم مردم پرخطر بودند از عرب. چون از عرفات بازگشتم دو روز به مکه بایستادم و به راه شام بازگشتم سوی بیت المقدس.

بخش ۳۶ - بازگشت به بیت المقدس

پنجم محرم سنه تسعه و ثلثین و اربعمایه هلالیه به قدس رسیدیم. شرح مکه و حج این جا ذکر نکردم تا به حج آخرین به شرح بگویم.
ترسایان را به بیت المقدس کلیسایی است که آن را بیعه القمامه گویند و آن راعظیم بزرگ دارند. و هر سال از روم خلق بسیار آن جا آیند به زیارت و ملک الروم نیز نهانی بیامد چنان که کس نداند. و به روزگاری که عزیز مصرالحاکم بامرالله بود قیصر روم آن جا آمده بود. حاکم از آن خبر داشت رکابداری از آن خود نزدیک او فرستاد و نشان دادکه بدان حیلت و صورت مردی در جامع بیت المقدس نشسته است نزدیک وی رو بگو که حاکم مرا نزدیک تو فرستاده است و می گوید تا ظن نبری که من از تو خبر ندارم اما ایمن باش که به تو هیچ قصد نخواهم کرد. و هم حاکم فرمود تا آن کلیسیا را غارت کردند و بکندند و خراب کردند ومدتی خراب بود. بعد از آن قیصر رسولان فرستاد و هدایا وخدمت های بسیار کرد، و صلح طلبید و شفاعت کرد تا اجازت عمارت کلیسیا دادند و باز عمارت کردند، و این کلیسیا جایی وسیع است چنان که هشت هزار آدمی را در آن جا باشد. همه به تکلف بسیار ساخته از رخام رنگین و نقاشی و تصویر. و کلیسیا را از اندرون به دیباهای رومی پیراسته و مصور کرده و بسیار زر طلا بر آن جا به کار برده و صورت عیسی علیه السلام چند جا ساخته که بر خری نشسته و صورت دیگر انبیا چون ابراهیم و اسماعیل و اسحق و یعقوب و فرزندان او علیهم السلام بر آن جا کرده و به روغن سندروس به دهن کرده و به اندازه هر صورتی آبگینه ای رفیق ساخته و بر روی صورت ها نهاده عظیم شفاف چنان که هیچ حجاب صورت نشده است و آن را جهت گرد و غبار کرده اند تا بر صورت ننشیند و هر روز آن آبگینه ها را خادمان پاک کنند. و جز این چند موضع دیگر است همه به تکلف چنان که اگر شرح آن نوشته شود به تطویل انجامد. در این کلیسیا موضعی است به دو قسم که بر صفت بهشت و دوزخ ساخته اند یک نیمه از آن وصف بهشتیان و بهشت است و یک نیمه از آن صورت دوزخیان و دوزخ و آنچه بدان ماند و آن جایی است که همانا در جهان چنان جای دیگر نباشد. و در این کلیسا بسا قسیسان و راهبان نشسته باشند و انجیل خوانند و نماز بکنند و شب و روز به عبادت مشغول باشند.

بخش ۳۷ - رمله، عسقلان، طینه، تنیس

پس از بیت المقدس عزم کردم که در دریا نشینم و به مصر روم و باز از آن جا به مکه روم. باد معکوس بود به دریا متعذر بود رفتن. به راه خشک برفتم و به رمله بگذشتم. به شهری رسیدیم که آن را عسقلان می گفتند و بازار و جامع نیکو، و طاقی دیدم که آن جا بود کهنه، گفتند مسجدی بوده است، طاقی سنگین عظیم بزرگ چنان که اگر کسی خواستی خراب کند فراوان مالی خرج بایا کرد تا آن خراب شود. و از آن جا برفتم در راه بسیار بادیه ها و شهرها دیدم که شرح آن مطول می شود تخفیف کردم. به جایی رسیدم که آن را طینه می گفتند و آن بندر بود کشتی ها را. و از آن جا به تنیس می رفتند.
در کشتی نشستم تا تنیس و آن تنیس جزیره ای است و شهر ینیکو و از خشکی دو ر است چنان که از بام های شهر ساحل نتوان دید، شهری انبوه و بازارهای نیکو و دو جامع در آن جاست. به قیاس ده هزار دکان در آن جا باشد و صد دکان عطاری باشد. و ان جا در تابستان در بازرها کشگاب فروشند کهشهری گرمسطر است و رنجوری بسیا باشد. و آن جا قصب رنگین بافند از عمامه ها و قوایه ها و آنچه زنان پوشند. از این قصب های رنگین هیچ جا مثل آن نبافند که در تنیس، و آن چه سپید باشد به دمیاط بافتند، و آن چه در کارخانه سلطانی بافند به کسی نفروشند و ندهند.
شنیدم که ملک فارس بیست هزار دینار به تنیس فرستاده بود تا به جهت او یک دست جامه خاص بخرند و چند سال آن جا بودند و نتوانستند خریدن. و آن جا بافندگان معروفند که جامه خاص بافند، شنیدم که کسی آن جا دستار سلطان مصر بافته بود آن را پانصد دینار زر مغربی فرمود و من آن دستار دیدم. گفتند چهار هزار دینار مغربی ارزد، و بدین شهر تنیس بوقلمون بافند که در همه عالم جای دیگر نباشد. آن جامه ای زرین است که به هروقتی از روز به لونی دیگر نماید و به مغرب و مشرق آن جامه از تنیس برند و شنیدم که سلطان روم کسی فرستاده بود و از سلطان مصر درخواسته بود که صد شهر از ملک وی بستاند و تنیس را به وی دهد. سلطان قبول نکرد و او را از آن شهر مقصود قصب و بوقلمون بود. چون آب نیل زیادت شود، آن وقت بدین جزطره و شهر حوض های عظیم ساخته اند به زیر زمین فرود رود و آن را استوار کرده و ایشان آن را مصانع خوانند، و چون راه آب بگشایند آب دریا در حوض ها و مصانع و رود و آب این شهر از این مصنع هاست که به وقت زیاده شدن نیل پرکده باشند و تاسال دیگر از آن آب برمی دارند و استعمال می کنند و هرکمه را بیش باشد به دیگران می فروشند. و مصانع وقف نیز بسیار باشد که به غربا دهند. دو در این شهر تنیس پنجاه هزار مرد باشد و مدام هزار کشتی در حوالی شهر بسته باشد از آن بازرگانان و نیز از آن سلطان بسیار باشد چه هرچه به کار آید همه بدین شهر باید آورد که آن جا هیچ چیز نباشد و چون جزیره ای است تمامت معاملات به کشتی باشد. و آن لشکری تمام با سلاح مقیم باشد احتیاط را تا از فرنگ و روم کس قصد آن نتوان کرد.
و از ثقات شنودم که هر روز هزار دینار مغربی از آن جا به خزینه سلطان مصر برسد چنان که آن مقدار به روزی معین باشد. و محصل آن مال یک تن باشد که اهل شهر دو تسلیم کنند در یک روز معین و وی به خزانه رساند که هیچ از آن منکسر نشود و از هیچ کس به عنف چیزی نستاند. و قصب و بوقلمون که جهت سلطان بافند همه را بهای تمام دهند چنان که مردم به رغبت کار سلطان کنند نه چنان که در دیگر ولایت ها که از جانب دیوان و سلطان بر صناع سخت پردازند. و جامه عماری شترا و نمدزین اسپان بوقلمون بافند به جهت خاص سلطان. و میوه و خواربار شهر از رستاق مصر برند. و آن جا آلات آهن سازندچون مقراض و کارد و غیره و مقراضی دیدم که از آن جا به مصر آورده بودند پنج دینار مغربی می خواستند چنان بد که چون مسمارش برمی کشیدند گشوده می شد و چون مسمار فرو می کرند در کار بود.
و آن جا زنان را علتی می افتد به اوقات که چون مصروعی دو سه بار بانگ کنند وباز به هوش آیندو در خراسان شنیده بودم که جزیره ای است که زنان آن جا چون گربگان به فریاد می آیند و آن بر این گونه است که ذکر رفت.

بخش ۳۸ - قاهره

و ازتنیس به قسطنطنیه کشتی به بیست روز رود. و ما به جانب مصر روانه شدیم و چون به نزدیک دریا می رسد شاخ ها می شود و پراکنده در دریا می ریزد. و آن شاخ آب را که ما در آن می رفتیم رومش می گفتند و همچنین کشتی از روی آب می آمد تا به شهری رسیدیم که آن را صالحیه می گفتند و این روستای پرنعمت و خواربار است و کشتی بسیار می سازند و هر ژک را دویست خروار بار می کنند و به مصر می برند تا در دکان بقال می رود که اگر نه چنین بودی آزوقه آن شهر به پشت ستور نشایستی داشتن با آن مشغعله که آن جاست. و ما بدین صالحیه از کشتی بیرون آمدیم و آن شب نزدیک شهر رفتیم. روز یکشنبه هفتم صفر سنه تسع وثلثین و اربعمائه که روز اورمزد بود از شهریورماه قدیم در قاهره بودیم.

بخش ۳۹ - صفت شهر مصر و ولایتش

صفت شهر مصر و ولایتش: آب نیل ازمیان جنوب و مغرب می آید و به مصر می گذرد و به دریای روم می رود. آب نیل چون زیادت می شود دو بار چندان می شود که جیحون به ترمذ. و این آب از ولایت نوبه می گذرد و به مصر می آید و ولایت نوبه کوهستان است و چون به صحرا رسد ولایت مصر است و سرحدش که اول آن جا رسد اسوان می گویند. تا آن جا سیصد فرسنگ باشد. و بر لب آب همه شهر ها و ولایت هاست. و آن ولایت را صعید الاعلی می گویند. و چون کشتی به شهر اسوان رسد از آن جا برنگذرد چه آب از درهای تنگ بیرون می آید و تیز می رود. و از آن بالاتر سوی جنوب ولایت نوبه است و پادشاه آن زمین دیگراست و مردم آن جا سیاه پوست باشندو دین ایشان ترسای باشد. بازرگانان آن جا روند و مهره و شانه و پسد برند و از آن جا برده آورند. و به مصر بده یا نوبی باشد یا رومی. دیدم که از نوبه گندم و ارزن آنرده بودند هر دوسیاه وبد. و گویند نتوانسته اند که منبع آب نیل را به حقیقت بدانند و شنیدم که سلطان مصر کس فرستاد تا یک ساله راه برکنار نیل رفته و تفحص کردند هیچ کس حقیقت آن ندانست الا آن که گفتند که از جنوب از کوهی می آید که آن را جبل القمر گویند. و چون آفتاب به سر سرطان رود آب نیل زیادت شدن گیرد از آن جا که به زمستان که قرار دارد بیست ارش بالا گیرد چنان که به تدریج روز به روز می افزاید.
به شهر مصر مقیاس ها و نشان ها ساخته اند و عملی باشد به هزار دینار معیشت که حافظ آن باشد مکه چند می افزاید و از آن روز که زیادت شدن گیرد منادیان به شهر اندر فرستدکه ایزد سبحانه و تعالی امروز در نیل چندین زیادت گردانید و هر روز چندین اسبع زیادت شدو چون یک گز تمام یم شود آن وقت بشارت می زنند و شادی می کنند تا هجده ارش برآید و ان هجده ارش معهود است یعنی هر وقت که از این کم تر بود نقصان گویند وصدقات دهند ونذرها کنندو اندوه و غم خورند چون این مقدار بیش شود شادی ها کنند و خرمی ها نمایند و تاهجده گز بالا نرود خراج سلطان بر رعیت ننهند. و از نیل جوی ها بسیار بریده اند و به اطراف رانده و از آن جا جوی ها ی کوچک برگرفته اند یعنی از آن انها ر. بر آن دیه ها و ولایت هاست. و دولاب ها ساخته اند چندان که حصر و قیاس آن دشوار باشد همه دیه های ولایت مصر بر سربلندی ها و تل ها باشد و به وقت زیادت نیل همه آن ولایت در زیر آب باشد دیه ها از این سبب بر بلندی ها ساخته اند اغرق نشود، و از هر دیهی به دیهی دیگر به زورقی روند. و از سر ولایت تا آخرش سکری ساخته اند از خاک که مردم از سر آن سکر روند یعنی از جنب نیل. و هر سال ده هزار دینار مغربی از خزانه سلطان به دست عاملی معتمد بفرستد تا آن عمارت تازه کنند. و مردم آن ولایت همه اشغال ضروری خود را ترتیب کرده باشند آن چهار ماه که زمین ایشان در زیر آب باشد. و در سواد آن جا و روستاهاش هر کس چندان نان پزد که چهار ماه کفاف وی باشد و خشک کنند تازیان نشود. و قاعده آب چنان است که از روز ابتدا چهل روز می افزاید تا هجده ارش بالا گیرد و بعد از آن چهل روز دیگر برقرار بماند هیچ زیاد و کم نشود و بعد از آن به تدریج روی به نقصان نهد به چهل روز دیگر تا آن مقام رسد که زمستان بوده باشد. و چون آب کم آمدن گیرد مردم بر پی آن می روند و آنچه خشک می شود زراعتی که خواهند می کنند. و همه زرع ایشان صیفی و شتوی بر آن کیش باشد و هیچ آب دیگر نخواهد. شهر مصر میان نیل و دریاست. و نیل از جنوب می آید و روی به شمال می رود و در دریا می ریزد.

بخش ۴۰ - اسکندریه و منارهٔ آن

و از مصر تا اسکندریه سی فرسنگ گیرند. و اسکندریه بر لب دریای روم و کنار نیل است، و از آن جا میوه بسیار به مصر آورند به کشتی و ان جا مناره است که من دیدم آبادان وبد به اسکندریه.
و آن جا طعنی بر آن مناره آیینه ای حراقه ساخته بودند که ره کشتی رومیان که از استانبول می آمدی چون به مقابل آن رسیدی آتشی از آن آینه افتادی و بسوختی. و رومیان بسیار جد و جهد کردند و حیله ها نمودند و کس فرستادند و آن آیینه بشکستند، به روزگار حاکم سلطان مصر مردی نزدیک او آمده بود قبول کرده که آن آیینه را نیکوب از کند چنان که به اول بود. حاکم گفته بود حاجت نیست که این ساعت خود رومیان هر سال زر و مال می فرسندو راضی اند که لشکر ما نزدیک ایشانبرود و سر به سر پسنده است.
و اسکندریه را آب خوردنی از باران باشد. و ردهمه صحرای اسکندیه از آْن عمودهای سنگین که صفت آن مقدم کرده ایم افتاده باشد.

بخش ۷۵ - تا کسی دعوی بوسعیدی نکند

و چون سلطان برنشیند هر که باوی سخن گوید او را جواب خوش دهد و تواضع کند و هرگز شراب نخورند، و پیوسته اسبی تنگ بسته با طوق و سر افسار به در گورخانه ابوسعید به نوبت بداشته باشند روز و شب یعنی چون ابوسعید برخیزد بر آن اسب نشیند، و گویند ابوسعید گفته است فرزندان خویش را که چون من بیایم و شما مرا بازنشناسید نشان آن باشد که مرا با شمشیر من بر گردن بزنید اگر من باشم در حال زنده شوم و آن قاعده بدان سبب نهاده است تا کسی دعوی بوسعیدی نکند.

بخش ۷۶ - حجرالاسود مغناطیس مردمان است!

و یکی از آن سلطانان در ایام خلفای بغداد با لشکر به مکه شده است و شهر مکه ستده و خلقی مردم را در طواف در گرد خانه کعبه بکشته و حجرالاسود از رکن بیرون کرده به لحسا بردند و گفته بودند که این سنگ مقناطیس مردم است که مردم را از اطراف جهان به خویشتن می کشد و ندانسته اند که شرف و جلالت محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم بدان جا می کشد که حجر از بسیار سال ها باز آن جا بود و هیچ کس به آن جا نمی شد، و آخر حجرالاسود از ایشان باز خریدند و به جای خود بردند.

بخش ۷۷ - خوراک مردمان لحسا

در شهر لحسا گوشت همه حیوانات فروشند چون گربه وسگ و خر و گاو و گوسپند وغیره و هرچه فروشند سر و پوست آن حیوان نزدیک گوشتش نهاده باشد تا خریدار داند که چه می خرد و آن جا سگ را فربه کنند همچون گوسپند معلوف تا از فربهی چنان شود که نتواند رفتن. بعد از آن می کشند و می خورند.

بخش ۷۸ - حدود لحسا

و چون از لحسا به جانب مشرق روند هفت فرسنگی دریاست. اگر در دریا بروند بحرین باشد و آن جزیره ای است پانزده فرسنگ طول آن و شهری بزرگ است و نخلستان بسیار دارد و مروارید از آن دریا برآورند و هرچه غواصان برآوردندی یک نیمه سلاطین لحسا را بودی، و اگر از لحسا سوی جنوب بروند به عمان رسند و عمان بر زمین عرب است و لیکن سه جانب او بیابان و بر است که هیچ کسی آن را نتواند بریدن و ولایت عمان هشتاد فرسنگ در هشتاد فرسنگ است و گرمسیر باشد و آن جا جوز هندی که نارگیل گویند روید، و اگر از عمان به دریا روی فرا مشرق روند به بارگاه کیش و مکران رسند و اگر سوی جنوب روند به عدن رسند، و اگر جانب دیگر به فارس رسند.

بخش ۷۹ - نزدیک من بدویان با اهل لحسا نزدیک باشند به بی دینی

و به لحسا چندان خرما باشد که ستوران را به خرما فربه کنند که وقت باشد که زیادت از هزار من به یک دینار بدهند، و چون از لحسا سوی شمال روند به هفت فرسنگی ناحیتی است که آن را قطیف می گویند و آن نیز شهری بزرگ است و نخیل بسیار دارد، وامیری عرب به در لحسا رفته بود و یک سال آن جا نشسته و از آن چهار باره که دارد یکی ستده و خیلی غارت کرد و چیزی به دست نداشته بود با ایشان و چون مرا بدید از روی نجوم پرسید که آیا من می خواهم که لحسا بگیرم توانم یا نه که ایشان بی دینند. من هرچه مصلحت بود می گفتم و نزدیک من هم بدویان با اهل لحسا نزدیک باشند به بی دینی که آن جا کس باشد که به یک سال آب بر دست نزند و این معنی که تقریر کردم از سر بصیرت گفتم نه چیزی از اراجیف که من نه ماه در میان ایشان بودم به یک دفعه نه به تفاریق و شیر که نمی توانستم خورد و از هرکجا آب خواستمی که بخوردم شیر بر من عرض کردندی و چون نستدمی و آب خواستمی گفتندی هرکجا آب بینی آب طلب کنی که آن کس را باشد که آب باشد وایشان همه عمر هرگز گرمابه ندیده بودند و نه آب روان.

بخش ۸۰ - بصره

اکنون با سرحکایت رویم. از یمامه چون به جانب بصره روانه شدیم به هر منزل که رسیدیم جای آب بودی جای نبودی تا بیستم شعبان سنه ثلث و اربعین واربعمایه به شهر بصره رسیدیم دیوار عظیم داشت الا آن جانب که با آب بود دیوار نبود و آن شط است و دجله و فرات که به سرحد اعمال بصره هم می رسند و چون آب حویزه نیز به ایشان می رسد آن را شط العرب می گویند. و از این شط العرب دو جوی عظیم برگرفته اند که میان فم هر دو جوی یک فرسنگ باشد و هر دو را بر صوب قبله برانده مقدار چهار فرسنگ و بعد از آن سرهر دو جوی با هم رسانیده و مقدار یک فرسنگ دیگر یک جوی را هم به جانب جنوب برانده و از این نهرها جوی های بی حد برگرفته اند و به اطراف به در برده و بر آن نخلستان و باغات ساخته، و این دو جوی یکی بالاتر است و آن مشرقی شمال باشد نهر معقل گویند و آن که مغربی و جنوبی است نهر ابله، و از این دو جوی جزیره ای بزرگ حاصل شده است که مربع طولانی است و بصره بر کناره ضلع اقصر از این مربع نهاده است و برجانب جنوبی مغربی بصره بریه است چنان که هیچ آبادانی و آب و اشجار نیست، و در آن وقت که آن جا رسیدیم شهر اغلب خراب بود و آبادانی ها عظیم پراکنده که از محله ای تا محله ای مقدار نیم فرسنگ خرابی بود اما در و دیوار محکم و معمور بود و خلق انبوه و سلطان را دخل بسیار حاصل شدی.

بخش ۸۱ - امیران پارسی بصره

و در آن وقت امیر بصره پسر اباکالنجار دیلمی بود که ملک پارس بود. وزیرش مردی پارسی بود و او را ابومنصور شهمردان می گفتند، و هر روز در بصره به سه جای بازار بودی اول روز در یک جا داد و ستد کردندی که آن را سوق الخراعه گفتندی و میانه روز به جایی که آن را سوق عثمان گفتندی و آخر روز جایی که آن را سوق القداحین گفتندی، و حال بازار آن جا چنان بود که آن کس را چیزی بودی به صراف دادی و از صراف خط بستدی و هرچه بایستی بخریدی وبهای آن برصراف حواله کردی و چندان که در آن شهر بودی بیرون از خط صراف چیزی ندادی.

بخش ۸۲ - گرمابه بان ما را به گرمابه راه نداد

و چون به آن جا رسیدیم از برهنگی و عاجزی به دیوانگان ماننده بودیم و سه ماه بود که موی سر بازنکرده بودیم و خواستم که در گرمابه روم باشد که گرم شوم که هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم هریک به لنگی کهنه پوشیده بودیم وپلاس پاره ای در پشت بسته از سرما، گفتم اکنون ما را که در حمام گذارد. خرجینکی بود که کتاب در آن می نهادم و بفروختم و از بهای آن درمکی چند سیاه در کاغذی کردم که به گرمابه بان دهم تا باشد که ما را دمکی زیادت تر در گرمابه بگذارد که شوخ از خود باز کنم. چون آن درمک ها پیش او نهادم در ما نگرست پنداشت که ما دیوانه ایم. گفت بروید که هم اکنون مردم از گرمابه بیرون آیند و نگذاشت که ما به گرمابه در رویم. از آن جا با خجالت بیرون آمدیم و به شتاب برفتیم. کودکان به بازی می کردند پنداشتند که ما دیوانگانیم در پی ما افتادند و سنگ می انداختند و بانگ می کردند. ما به گوشه ای باز شدیم و به تعجب در کار دنیا می نگریستیم و مکاری از ما سی دینار مغربی می خواست و هیچ چاره ندانستیم جز آن که وزیر ملک اهواز که او را ابوالفتح علی بن احمد می گفتند مردی اهل بود و فضل داشت از شعر و ادب و هم کرمی تمام به بصره آمده با ابناء و حاشیه و آن جا مقام کرده اما در شغلی نبود. پس مرا در آن حال با مردی پارسی که هم از اهل فضل بود آشنایی افتاده بود و او را با وزیر صحبتی بودی و هر وقت نزد او تردد کردی و این پارسی هم دست تنگ بود و وسعتی نداشت که حال مرا مرمتی کند، احوال مرا نزد وزیر باز گفت. چون وزیر بشنید مردی را با اسبی نزدیک من فرستاد که چنان که هستی برنشین و نزدیک من آی. من از بدحالی و برهنگی شرم داشتم و رفتن مناسب ندیدم. رقعه ای نوشتم و عذری خواستم و گفتم که بعد از این به خدمت رسم و غرض من دو چیز بود یکی بینوایی دوم گفتم همانا او را تصور شود که مرا د رفضل مرتبه ای است زیادت تا چون بر رقعه من اطلاع یابد قیاس کند که مرا اهلیت چیست تا چون به خدمت او حاضر شوم خجالت نبرم. در حال سی دینار فرستاد که این را به بهای تن جامه بدهید. از آن دو دست جامه نیکو ساختم و روز سیوم به ممجلس وزیر شدیم. مردی اهل و ادیب و فاضل و نیکو منظر و متواضع دیدیم و متدین و خوش سخن و چهار پسر داشت مهترین جوانی فصیح و ادیب و عاقل و او را رئیس ابوعبدالله احمد بن علی بن احمد گفتندی مردی شاعر و دبیر بود و خردمند و پرهیزکار، ما را نزدیک خویش بازگرفت و از اول شعبان تا نیمه رمضان آن جا بودیم و آن چه آن اعرابی کرای شتر بر ما داشت به سی دینار هم این وزیر بفرمود تا بدو دادند و مرا از آن رنج آزاد کردند، خدای تبارک و تعالی ما را به انعام و اکرام به راه دریا گسیل کرد چنان که در کرامت و فراغ به پارس رسیدیم از برکات آن آزاد مرد که خدای عز وجل از آزادمردان خشنود باد.

بخش ۸۳ - مشاهد امیرالمومنین علی(ع) در بصره

در بصره به نام امیرالمومنین علی بن ابی طالبت صلوات الله علیه سیزده مشهد است یکی از آن مشهد بنی مازن گویند و آن آن است که در ربیع الاول سنه خمس و ثلثین از هجرت نبی علیه الصلوه و السلام امیرالمومنین علی صلوات الله علیه به بصره آمده است و عایشه رضی الله عنها به حرب آمده بود و امیرالمومنین علیه السلام دختر مسعود نهشلی را لیلی به زنی کرده بود و این مشهد سرای آن زن است و امیرالمومنین علیه السلام هفتاد و دو روز در آن خانه مقام کرد و بعد از آن به جانب کوفه بازگشت. و دیگر مشهدی است در پهلوی مسجد جامع که آن را مشهد باب الطیب گویند، و در جامع بصره چوبی دیدم که درازی آن سی ارش بود و غلیظی آن پنج شبر و چهار انگشت بود و یک سر آن غلیظ تر بود و از چوب های هندوستان بود. گفتند که امیرالمومنین علیه السلام آن چوب را برگرفته است و آن جا آورده است، و باقی این یازده مشهد دیگر هر یک به موضعی دیگر بود و همه را زیارت کردم.

بخش ۸۴ - ادامهٔ حکایت گرمابه و گرمابه بان

و بعد از آن که حال دنیاوی ما نیک شده بود هر یک لباسی پوشیدیم روزی به در آن گرمابه شدیم که ما را در آن جا نگذاشتند. چون از در دررفتیم گرمابه بان و هرکه آن جا بودند همه برپای خاستند و بایستادند چندان که ما در حمام شدیم و دلاک و قیم درآمدند و خدمت کردند و به وقتی که بیرون آمدیم هر که در مسلخ گرمابه بود همه برپای خاسته بودند و نمی نشستند تا ما جامه پوشیدیم و بیرون آمدیم و در آن میانه حمامی به یاری از آن خود می گوید این جوانانند که فلان روز ما ایشان را در حمام نگذاشتیم و گمان بردند که ما زبان ایشان ندانیم من به زبان تازی گفتم که راست می گویی ما آنیم که پلاس پاره ها در پشت بسته بودیم آن مرد خجل شد و عذرها خواست وا ین هردو حال در مدت بیست روز بود و این فصل بدان آوردم تا مردم بدانند که به شدتی که از روزگار پیش آید نباید نالید و از فضل و رحمت آفریدگار جل جلاله و عم نواله ناامید نباید شد که او تعالی رحیم است.

بخش ۸۵ - صفت مد و جزر بصره و جوی های آن

صفت مد و جزر بصره و جوی های آن: دریای عمان را عادت است که در شبان روزی دو باره مد برآورد چنان که مقدار ده گز آب ارتفاع گیرد و چون تمام ارتفاع گیرد به تدریج جزر کند و فرو نشستن گیرد تا ده دوازده و آن ده گز که ذکر می رود به بصره بر عمودی با دید آید که آن را قایم کرده باشند یا به دیواری و الا اگر زمین هامون بود و نه بلندی عظیم دور برود چنان است که دجله و فرات که نرم می روند چنان که بعضی مواضع محسوس نیست که به کدام طرف می روند چون دریا مد کند قرب چهل فرسنگ آب ایشان مد کند و چنان شوند که پندارند بازگشته است و به بالا بر می رود اما به مواضع دیگر از کنارهای دریا به نسبت بلندی و هامونی زمین باشد، هر کجا هامون باشد بسیار آب بگیرد و هرجا بلند باشد کم تر گیرد، و این مد و جزر گویند تعلق به قمر دارد که به هر وقت قمر بر سمت راس و رجل باشد و آن عاشر و رابع است آب در غایت مد باشد و چون قمر بر دو افق یعنی مشرق و مغرب باشد غایت جزر باشد، دیگر آن که چون قمر در اجتماع و استقبال شمس باشد آب در زیادت باشد یعنی مد در این اوقات بیش تر باشد و ارتفاع بیش گیرد و چون در تربیعات باشد آب در نقصان باشد یعنی به وقت مد علوش چندان نباشد و ارتفاع نگیرد که به وقت اجتماع و استقبال بود و جزرش از آن فروتر نشیند که به وقت اجتماع و استقبال می نشست، پس بدین دلایل گویند که تعلق این مد و جزر از قمر است و الله تعالی اعلم.

بخش ۸۶ - شهر ابله

و شهر ابله که برکنار نهر است و نهر بدان موسوم است شهری آبادان دیدم با قصرها وبازارها و مساجد و اربطه که آن را حد و وصف نتوان کرد و اصل شهر برجانب شمال نهر بود و از جانب جنوب نیز محلت ها و مساجد و اربطه و بازارها بود و بناهای عظیم بود چنان که از آن نزه تر در عالم نباشد و آن را شق عثمان می گفتند و شط بزرگ که آن فرات و دجله است و آن را شط العرب گویند بر مشرقی ابله است و نهر بر جنوبی و نهر ابله و نهر معقل به بصره به رسیده اند و شرح آن در مقدمه گفته آمده است، و بصره را بیست ناحیت است که در هر ناحیت مبالغی دیه ها و مزارع بود.

بخش ۸۷ -صفت اعمال بصره

صفت اعمال بصره: حشان شربه بلاس عقر میسان المقیم الحرب شط العرب سعد سام جعفریه المشان الصمد الجونه جزیره العظمی مروت الشریر جزیره العرش الحمیده جوبره المفردات. و گویند که آن جا که فم نهر ابله است وقتی چنان بودی که کشتی ها از آن جا نتوانستی گذشتن. غرقابی عظیم بود. زنی از مالداران بصره فرمود تا چهارصد کشتی بساختند و همه پر استخوان خرما کردند و سرکشتی ها محکم کردند و بدان جا غرق کردند تا آن چنان شد که کشتی ها می گذرند.

بخش ۸۸ - پس از بصره

فی الجمله منتصف شوال سنه ثلث و اربعین و اربعمایه از بصره بیرون آمدیم و در زورق نشستیم از شهر ابله تا چهار فرسنگ که می آمدیم از هر دو طرف نهر باغ و بستان و کوشک و منظر بود که هیچ بریده نشد و شاخه ها از این نهر به هر جانب باز می شد که هر یک مقداری رودی بود. چون به شق عثمان رسیدیم فرود آمدیم برابر شهر ابله و آن جا مقام کردیم، هفدهم در کشتی بزرگ که آن را بوصی می گفتند نشستیم و خلق بسیار از جوانب که آن کشتی را می دیدند دعا می کردند که یا بوصی سلکک الله تعالی.

بخش ۸۹ - آبادان

و به عبادان رسیدیم و مردم از کشتی بیرون شدند و عبادان بر کنار دریا نهاده است چون جزیره ای که شط آن جا دو شاخ شده است چنان که از هیچ جانب به عبادان نتوان شد الا به آب گذر کنند. و جانب جنوبی عبادان خود دریای محیط است که چون مد باشد تا دیوار عبادان آب بگیرد و چون جزر شود کم تر از دو فرسنگ دور شود. و گروهی از عبادان حصیر خریدند و گروهی چیزی خوردنی خریدند.

بخش ۹۰ - پس از آبادان

دیگر روز صبحگاهی کشتی در دریا راندند و بر جانب شمال روانه شدیم و تا ده فرسنگ بشدند هنوز آب دریا می خوردند و خوش بود و آن آب شط بود که چون زبانه ای در میان دریا به دید آمد. چندان که نزدیک تر شدیم بزرگ تر می نمود و چون به مقابل او رسیدیم چنان که بر دست چپ تا یک فرسنگ بماند باد مخالف شد و لنگر کشتی فرو گذاشتند و بادبان فروگرفتند. پرسیدم که آن چه چیز است گفتند خشاب، صفت او: چهارچوب است عظیم از ساج چون هیئت منجنیق نهاده اند مربع که قاعده آن فراخ باشد وسر آن تنگ و علو آن از روی آب چهل گز باشد و بر سر آن سفال ها و سنگ ها نهاده بعد از آن که آن را با چوب به هم بسته و بر مثال سقفی کرده و بر سر آن چهار طاقی ساخته که دیدبان بر آن جا شود، و این خشاب بعضی می گویند که بازرگانی بزرگ ساخته است بعضی گفتند که پادشاهی ساخته است و غرض از آن دو چیز بوده است یکی آن که در آن حدود که آن است خاکی گردنده است و دریا تنک چنان کمه اگر کشتی بزرگ به آن جا رسد بر زمین نشیند و شب آن جا چراغ سوزند در آبگینه چنان که باد در آن نتوان زد و مردم از دور بینند و احتیاط کنند که کس نتواند خلاص کردن، دوم آن که جهت عالم بدانند و اگر دزدی باشد ببینند و احتیاط کنند و کشتی از آن جا بگردانند.

بخش ۹۱ - مهروبان

و چون از خشاب بگذشتیم چنان که نابه دید ناپدید شد دیگری بر شکل آن به دید آمد اما بر سر این خانه گنبدی نبود همانا تمام نتوانسته اند کردن ف و از آن جا به شهر مهروبان رسیدیم. شهری بزرگ است بر لب دریا نهاده بر جانب شرقی و بازاری بزرگ دارد و جامعی نیکو اما آب ایشان از باران بود و غیر از آب باران چاه و کاریز نبود که آب شیرین دهد. ایشان را حوض ها و آبگیرها باشد که هرگز تنگی آب نبود، و در آن جا سه کاروانسرای بزرگ ساخته اند هر یک از آن چون حصاری است محکم و عالی، و در مسجد آدینه آن جا بر منبر نام یعقوب لیث دیدم نوشته. پرسیدم از یکی که حال چگونه بوده است گفت که یعقوب لیث تا این شهر گرفته بود ولیکن دیگر هیچ امیر خراسان را آن قوت نبوده است. و در این تاریخ که من آن جا رسیدم این شهر به دست پسران اباکالنجار بود که ملک پارس بود. و خواربار یعنی ماکول این شهر از شهر ها و ولایت ها برند که آن جا به جز ماهی چیزی نباشد، و این شهر باجگاهی است و کشتی بندان، و چون از آن جا به جانب جنوب بر کنار دریا بروند ناحیت توه و کازرون باشد و من در این شهر مهروبان بماندم به سبب آن که گفتند راه ها ناایمن است از آن که پسران اباکالنجار را با هم جنگ و خصومت بود و هر یک سری می کشیدند و ملک مشوش کشته بود.

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰

در این مقام اگر می مقام باید کرد
بکار خویش نکوتر قیام باید کرد

به هرچه خوشترت آید زنامها، تن را
به فعل خویش بدان نام نام باید کرد

که نام نیکو مرغ است و فعل نیکش دام
زفعل خویش بر این مرغ دام باید کرد

زخوی نیک و خرد در ره مروت و فضل
مر اسپ تن را زین و لگام باید کرد

بدین لگام و بدین زینت نفس بدخو را
در این مقام همی نرم و رام باید کرد

اگر دلت بشکسته است سنگ معصیتش
دل شکسته به طاعت لجام باید کرد

اگر سلامت خواهی ز جهل بر در عقل
سلام باید کرد و مقام باید کرد

اگر خرد نبود، از دو بد نداند کس
به ذات خویش که او را کدام باید کرد

وگر کریم شود آرزوت نام و لقب
کریم وار فعال کرام باید کرد

جفا و جور و حسد را به طبع در دل خویش
نفور و زشت و بد و سرد و خام باید کرد

چو بر تو دهر به آفات خود زحام کند
تو را ز صبر به دل بر زحام باید کرد

وگر به غدر جهان بر تو قصد چاشت کند
تو را به صبر برو قصد شام باید کرد

به فعل نیک و به گفتار خوب پشت عدو
چو عاقلان جهان زیر بام باید کرد

سفیه را به سفاهت جواب باز مده
ز بی وفا به وفا انتقام باید کرد

و گر زمانه به گرگی دهد عنانش را
برو ز بهر سلامت سلام باید کرد

و گر چه خاص بوی، خویشتن ز بهر صلاح
میان عام چو ایشانت عام باید کرد

به قصد و عمد چو چیزی حلال دارد دهر
به سوی خویش مر آن را حرام باید کرد

جهان به مردم دانا تمام خواهد شد
پس این مرا و تو را می تمام باید کرد

به باغ دین حق اندر ز بهر بار خرد
زبانت را به بیان چون غمام باید کرد

رخ از نبید مسائل به زیر گلبن علم
به قال و قیل تو را لعل فام باید کرد

به حرب اهل ضلالت ز بهر کشتن جهل
سخنت را چو برنده حسام باید کرد

کمانت خاطر و حجت سپرت باید ساخت
ز نکته های نوادر سهام باید کرد

چو ناصبی معربد دلام خواهد ساخت
تو را جزای دلامش دلام باید کرد

مسافرند همه خلق و نیستند آگاه
که می نوای شراب و طعام باید کرد

ز بهر کردن بیدار جمع مستان را
یکی منادی برطرف بام باید کرد

که «چند خسپید ای بیهشان چو وقت آمد
که تیغ جهل همی در نیام باید کرد»

بکام و ناکام از بهر زاد راه دراز
زمین به زیر کیت زیر گام باید کرد

به زیر آتش اندیشه زاد باید پخت
زعلم حق زبان را زمام باید کرد

چو بی نظامی دین را نظام خواهی داد
نظام دینی دون بی نظام باید کرد

زبانت اسپ کنی چونت راه باید رفت
بگاه تشنه کف دست جام باید کرد

چرا چو سوی تو نامه پیام بفرستد
تو را به هر کس نامه پیام باید کرد؟

اگر کسی را اسپ است یا غلام تو را
روانت بندهٔ اسپ و غلام باید کرد؟

گر آب روی همی بایدت، قناعت را
چو من به نیک و بد اندر امام باید کرد

وگرنه همچو فلان و فلان به بی شرمی
به پیش خلق رخان چون رخام باید کرد

محال باشد اگر مر کریم را به طمع
ثنای بی خردان و لام باید کرد

جهان پر از خس و پرخار و پر ورام شده است
تو را کلام همی بی ورام باید کرد

وگر نصیحت را روی نیست، خاموشی
ز نیک و بدت به برهان لثام باید کرد

به زاد این سفرت سخت کوش باید بود
که این همی سوی دارالسلام باید کرد

بجوی امام همامی از اهل بیت رسول
که خویشتنت چنو می همام باید کرد

تو را اگر نبود ناصحی امام امروز
بسی که فردا «ای وای مام» باید کرد

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۱

چند گوئی که؟ چو ایام بهار آید
گل بیاراید و بادام به بار آید

روی بستان را چون چهرهٔ دلبندان
از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید

روی گلنار چو بزداید قطر شب
بلبل از گل به سلام گلنار آید

زاروار است کنون بلبل و تا یک چند
زاغ زار آید، او زی گلزار آید

گل سوار آید بر مرکب و، یاقوتین
لاله در پیشش چون غاشیه دار آید

باغ را از دی کافور نثار آمد
چون بهار آید لولوش نثار آید

گل تبار و آل دارد همه مه رویان
هر گهی کاید با آل و تبار آید

بید با باد به صلح آید در بستان
لاله با نرگس در بوس و کنار آید

باغ مانندهٔ گردون شود ایدون که ش
زهره از چرخ سحرگه به نظار آید

این چنین بیهده ای نیز مگو با من
که مرا از سخن بیهده عار آید

شست بار آمد نوروز مرا مهمان
جز همان نیست اگر ششصد بار آید

هر که را شست ستمگر فلک آرایش
باغ آراسته او را به چه کار آید؟

سوی من خواب و خیال است جمال او
گر به چشم توهمی نقش و نگار آید

نعمت و شدت او از پس یکدیگر
حنظلش با شکر، با گل خار آید

روز رخشنده کزو شاد شود مردم
از پس انده و رنج شب تار آید

تا نراند دی دیوانه ت خوی بد
نه بهار آید و نه دشت به بار آید

فلک گردان شیری است رباینده
که همی هر شب زی ما به شکار آید

هر که پیش آیدش از خلق بیوبارد
گر صغار آید و یا نیز کبار آید

نشود مانده و نه سیر شود هرگز
گر شکاریش یکی یا دو هزار آید

گر عزیز است جهان و خوش زی نادان
سوی من، باری، می ناخوش و خوار آید

هر کسی را ز جهان بهرهٔ او پیداست
گر چه هر چیزی زین طبع چهار آید

می بکار آید هر چیز به جای خویش
تری از آب و شخودن ز شخار آید

نرم و تر گردد و خوش خوار و گوارنده
خار بی طعم چو در کام حمار آید

سازگاری کن با دهر جفاپیشه
که بدو نیک زمانه به قطار آید

کر بدآمدت گهی، اکنون نیک آید
کز یکی چوب همی منبر و دار آید

گه نیازت به حصار آید و بندو دز
گاه عیبت ز دزو بند و حصار آید

گه سپاه آرد بر تو فلک داهی
گه تو را مشفق و یاری ده و یار آید

نبود هرگز عیبی چو هنر، هرچند
هنر زید سوی عمر و عوار آید

مر مرا گوئی برخیز که بد دینی
صبر کن اکنون تا روز شمار آید

گیسوی من به سوی من ندو ریحان است
گر به چشم تو همی تافته مار آید

شاخ پربارم زی چشم بنی زهرا
پیش چشم تو همی بید و چنار آید

ور همی گوئی من نیز مسلمانم
مر تو را با من در دین چه فخار آید؟

من تولا به علی دارم کز تیغش
بر منافق شب و بر شیعه نهار آید

فضل بر دود ندانی که بسی دارد
نور اگر چند همی هردو ز نار آید؟

چون برادر نبود هرگز همسایه
گرچه با مرد به کهسار و به غار آید

سنگ چون زر نباشد به بها هرچند
سنگ با زر همی زیر عیار آید

دین سرائی است برآوردهٔ پیغمبر
تا همه خلق بدو در به قرار آید

به سرا اندر دانی که خداوندش
نه چنان آید چون غله گزار آید

علی و عترت اوی است مر آن را در
خنک آن کس که در این ساخته دار آید

خنک آن را که به علم و به عمل هر شب
به سرا اندر با فرش و ازار آید

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۲

در درج سخن بگشای بر پند
غزل را در به دست زهد در بند

به آب پند باید شست دل را
چو سالت بر گذشت از شست و ز اند

چو بردل مرد را از دیو گمره
همی بینی فگنده بند بر بند

بده پندش که بگشاید سرانجام
زبنده بند ملعون دیو را پند

حرارت های جهلی را حکیمان
زعلم و پند گفته ستند ریوند

چو صبرت تلخ باشد پند لیکن
به صبرت پند چون صبرت شود قند

نخستین پند خود گیر از تن خویش
و گرنه نیست پندت جز که ترفند

بر آن سقا که خود خشک است کامش
گهی بگری و گه بافسوس برخند

چه باید پند؟ چون گردون گردان
همه پند است، بل زند است و پازند

چه داری چشم ازو چون این و آن را
به پیش تو بدین خاک اندر افگند؟

بسنده است ار نباشد نیز پندی
پدر پند تو و تو پند فرزند

منه دل بر جهان کز بیخ برکند
جهان جم را که او افگند پیکند

نگر چه پراگنی زان خورد بایدت
که جو خورده است آنکو جو پراگند

ز بیدادی سمر گشته است ضحاک
که گویند اوست در بند دماوند

ستم مپسند از من وز تن خویش
ستم بر خویش و بر من نیز مپسند

دلت را زنگ بد کردن بخورده است
به رندهٔ تو به زنگ از دل فرورند

به قرط اندر تو را زین بدکنش تن
یکی دیو عظیم است ای خردمند

چو در قرطه تو را خود جای غزو است
نباید شد به ترسا و روبهند

کرا در آستین مردار باشد
کجا یابد رهایش مغزش از گند؟

ستم مپسند و نه جهل از تن خویش
که عقل از بهر این دادت خداوند

به دل بایدت کردن بد به نیکی
چو خر بر جو نباید بود خرسند

تو را جای قرار، ای خواجه، این نیست
دل از دنیا همی بر بایدت کند

نگه کن تا چه کرده ستی زنیکی
چه گوئی گر ز کردارت بپرسند؟

ز فعل خویش باید ساخت امروز
تو را از بهر فردا خویش و پیوند

بترس از خجلت روزی که آن روز
ستیهیدن ندارد سود و سوگند

نماند نور روز از خلق پنهان
اگر تو درکشی سر در قزاگند

بکن زاد سفر، زین یاوه گشتن
در این جای سپنجی تا کی و چند؟

کز این زندان همی بیرونت خواند
همان کس کاندر این زندانت افگند

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۳

آزردن ما زمانه خو دارد
مازار ازو گرت بیازارد

وز عقل یکی سپر کن ارخواهی
که ت دهر به تیغ خویش نگذارد

تعویذ وفا برون کن از گردن
ور نی به جفا گلوت بفشارد

آن است کریم طبع کو احسان
با اهل وفا و فضل خو دارد

وز سفله حذر کند که ناکس را
دانا چو سگ اهل خوار انگارد

شوره است سفیه و سفله، در شوره
هشیار هگرز تخم کی کارد؟

بر شوره مریز آب خوش زیرا
نایدت به کار چون بیاغارد

خاری است درشت صحبت جاهل
کو چشم وفا و مردمی خارد

مسپار به دهر سفله دل زیرا
آزاده دلش به سفله نسپارد

ایمن مشو از زمانه زیراک او
ماری است که خشک و تر بیوبارد

گر بگذرد از تو یک بدش فردا
ناچاره ازان بترت باز آرد

کم بیند مردم از جهان رحمت
هرچند که پیش گرید و زارد

این شوی کش پلید هر روزی
بنگر که چگونه روی بنگارد

وز شوی نهان به غدر و مکاری
در جام شراب زهر بگسارد

وان فتنه شده، ز دست این دشمن
بستاند زهر و نوش پندارد

آن را که چنین زنیش بفریبد
شاید که خرد بمرد نشمارد

آن است خرد که حق این جادو
مرد از ره دین و زهد بگزارد

وز ابر زبان سرشک حکمت را
بر کشت هش و خرد فرو بارد

ور سر بکشد سرش زهشیاری
بر پشتش بار دین برانبارد

دیو است جهان که زهر قاتل را
در نوش به مکر می بیاچارد

چون روز ببیند این معادی را
هر کس که برو خردش بگمارد

آن را که به سرش در خرد باشد
با دیو نشست و خفت چون یارد؟

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۴

خردمند را می چه گوید خرد؟
چه گویدش؟ گوید «حذر کن ز بد»

بدان وقت گوید همیش این سخن
که ش از بد کنش جان و دل می رمد

خرد بد نفرمایدت کرد ازانک
سرانجام بر بد کنش بد رسد

بر این قولت ای خواجه این بس گوا
که جو کار جز جو همی ندرود

نبینی که گر خار کارد کسی
نخست آن نهالش مرو را خلد؟

اگر بد کنی چون دد و دام تو
جدا نیستی پس تو از دام و دد

بدی دام آهرمن ناکس است
به دامش درون چون شوی باخرد؟

بدی مار گرزه است ازو دور باش
که بد بتر از مار گرزه گزد

اگر هیربد بد بود بد مکن
که گر بد کنی خود توی هیربد

چو لعنت کند بر بدان بد کنش
همی لعنت او برتن خود کند

چو هر دو تهی می برآیند از آب
چه عیب آورد مر سبد را سبد؟

هنر پیشه آن است کز فعل نیک
سر خویش را تاج خود بر نهد

چو نیکی کند با تو بر خویشتن
همی خواند از تو ثناهای خود

کرا پیشه نیکی نشاندن بود
همیشه روانش ستایش چند

به دو جهان بی آزار ماند هر آنک
ز نیکی به تن بر ستایش تند

ز نیکی به نیکی رسد مرد ازان
که هر کس که او گل کند گل خورد

خرد جز که نیکی نزاید هگرز
نه نیکی به جز شیر مدحت مکد

خرد ز آتش طبع آتش تر است
که مر مردم خام را او پزد

برون آرد از دل بدی را خرد
چو از شیر مر تیرگی را نمد

کرا دیو دنیا گرفته است اسیر
مرو را کسی جز خرد کی خرد؟

خرد پر جان است اگر بشکنیش
بدو جانت از این ژرف چون بر پرد؟

بدین پر پر تا نگیردت جهل
وگر نی بکوبدت زیر لگد

خرد عاجزاست از تو زیرا که جهل
از این سو وز آن سو تو را می کشد

مکش خویشتن را بکش دست ازو
که او زین عمل بیش کشته است صد

خر بدگیاهی که نگواردش
همی با خری روز کمتر چرد

تو را آرزوها چنین چون همی
چو کوران به جر و به جوی افگند

بدین کوری اندر نترسی که جانت
به ناگاه ازین بند بیرون جهد؟

چو ماهی به شست اندرون جان تو
چنان می ز بهر رهایش تپد

از این بند و زندان به ناچار و چار
همان کش در آورد بیرون برد

به خوشه اندر از بهر بیرون شدن
چنان جمله شد ماش و ملک و نخود

تو را تنت خوشه است و پیری خزان
خزان تو بر خوشهٔ تنت زد

دگرگون شدی و دگرگون شود
چو بر خوشه باد خزان بر وزد

نگارنده آن نقش های بدیع
از این نقش نامه همی بسترد

گلی کان همی تازه شد روز روز
کنون هر زمانی فرو پژمرد

همان سرو کز بس گشی می نوید
کنون باز چون نی ز سستی نود

نوان از نود شد کزو بر گذشت
ز درد گذشته نود می نود

منو برگذشته نود بیش ازین
که اکنونت زیر قدم بسپرد

به فردا مکن طمع و، دی شدی، بگیر
مر امروز را کو همی بگذرد

پشیمانی از دی نداردت سود
چو حشمت مر امروز می بنگرد

درخت پشیمانی از دینه روز
در امروز باید که مان بردهد

گر امروز چون دی تغافل کنی
به فردات امروز تو دی شود

بر طاعت از شاخ عمرت بچن
که اکنونش گردون زبن بر کند

به بازی مده عمر باقی به باد
که مانده شود هر که خیره دود

نباید که چون لهو فردا ز تو
نشانی بماند چو از یار بد

چمیدن به نیکیت باید، که مرد
ز نیکی چرد چون به نیکی چمد

نصیحت ز حجت شنو کو همی
تو را زان چشاند که خود می چشد

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۶

خوب یکی نکته یادم است زاستاد
گفت «نگشت آفریده چیز به از داد

جان تو با این چهار دشمن بدخو
نگرفت آرام جز به داد و به استاد

جانت نمانده است جز به داد در این بند
داد خداوند را مدار به بیداد

بند نهادند بر تو تا بکشی رنج
تا نکشد رنج بنده کی شود آزاد؟

نیزهٔ کژ در میان کالبد تنگ
جز ز پی راستی نماند و نیفتاد

پند همی نشنوی و بند نبینی
دلت پر آتش که کرد و ست پر از باد؟

پند که دادت؟ همان که بند نهادت
بند که بنهاد؟ پند نیز هم او داد

بسته شنودی که جز به وقت گشادش
جان و روان عدو ازو نشود شاد؟

کار خدائی چنانکه بستهٔ بند است
بسته بود گفته هاش ز اصل و ز بنیاد

بند خداوند را گشاد حرام است
کشتن قاتل بر این سخنت نشان باد

بد کرد آنکو گشاد بستهٔ فعلش
بد کرد آن کس که بند گفته ش بگشاد

جز که به دستوری خدای و رسولش
دانا بند خدای را مگشایاد

چون نتواند گشاد بستهٔ یزدان
دست ضمیرت، چرا نپرسی از استاد؟

امت را کی بود محل نبوت؟
جز که ز مردم هگرز مردم کی زاد؟

جمله مقرند این خران که خداوند
از پس احمد پیمبری نفرستاد

وانگه اگر تو به بوحنیفه نگروی
بر فلک مه برند لعنت و فریاد

دست نگیرد ز بوحنیفه رسولت
طرفه تر است این سخن ز طرفهٔ بغداد

سوی خدای جهان یکی است پیمبر
وینها بگرفته اند بیش ز هفتاد

مادرشان زاده برضلال و جهالت
مادر هرگز چنین نزاد و مزایاد

رسته ز دلشان خلاف آل محمد
همچو درخت ز قوم رسته ز پولاد

پند مدهشان که پند ضایع گردد
خار نپوشد کسی به زیر خزولاد

بیرون کنشان ز خاندان پیمبر
نیست سزاوار جغد خانهٔ آباد

بر سر آتش نهادت ای تبع دیو
آنکه بر این راه کژت از بنه بنهاد

جز که علی را پس از رسول که را بود
آنکه خلافت بدو رسید ز بنیاد

همچو یکی یار زی رسول که را بود
آنکه برادرش بود و بن عم و داماد؟

یاد ازیرا کنم مر آل نبی را
تا به قیامت کند خدای مرا یاد

شعر دریغ آیدم ز دشمن ایشان
نیست سزاوار گاو نرگس و شمشاد

سود نداردت این نفاق، چه داری
بر لب باد دی و به دل تف مرداد؟

دوستی دشمنان دینت زبان داشت
بام برین کژ شود به کژی بنلاد

نیز نبینم روا اگر بنکوهمت
بر مگسی نیست خوب ضربت فرهاد

رو سپس جاهلی که در خور اوئی
مطرب شاید نشسته بر در نباذ

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۷

جان و خرد رونده بر این چرخ اخضرند
یا هردوان نهفته در این گوی اغبرند؟

عالم چرا که نیست سخن گوی و جانور
گرجان و عقل هر دو بر این عالم اندرند؟

ور در جهان نیند علی حال غایبند
ور غایبند بر تن ما چونکه حاضرند؟

گرچه نه غایبند به اشخاص غایبند
ورچه نه ایدرند به افعال ایدرند

وانگه کز این مزاج مهیا جدا شوند
چیزند یا نه چیز عرض وار بگذرند

گرچیز نیستند برون از مزاج تن
امروز نیز لاشی و مجهول و ابترند

ور لاشی اند فعل نیاید ز چیز نه
وین هر دو در تن تو به افعال ظاهرند

آنکو جدا کند به خرد جوهر از عرض
داند که این دو چیز لطیفند و جوهرند

زیرا بدین دوجسم طبیعی تمام شد
کز باد و آب و خاک و ز افلاک برترند

اهل تمیز و عقل از این دام گاه صعب
غافل نه اند اگرچه بدین دامگه درند

گیتی چو چشم و صورت ایشان درو بصر
عالم درخت برور و ایشان برو برند

درهای رحمتند حکیمان روزگار
وینها که چون خرند همه از پس درند

اینها که چون ستور نگونند نیست شان
زور و توان آنکه بر این چرخ بنگرند

این آفروشه ای است دو زاغ است خوالگرش
هر دو قرین یکدگر و نیک درخورند

وین خیمهٔ کبود نبینند وین دو مرغ
کایشان درو یک از پس دیگر همی پرند

دانند عاقلان جهان کاین کبوتران
آب و خورش همی همه از عمر ما خورند

چندین هزار خلق که خوردند این دو مرغ
پس چونکه هر دو گرسنگانند و لاغرند؟

تا کی گه آن سیاه کبوتر گه آن سپید
چون بگذرند پر به ما بر بگسترند؟

تا چند بنگرند و بگردند گرد ما
این شهره شمع ها که بر این سبز منظرند؟

این هفتگانه شمع بر این منظر، ای پسر،
از کردگار ما به سوی ما پیامبرند

گویندمان به صورت خویش این همه همی
کایشان همه خدای جهان را مسخرند

زیرا که ظاهر است مرا کاین ستارگان
نز ذات خویش زرد و سپید و معصفرند

گوید همی قیاس که درهای روزی اند
اینها و دست های جهان دار اکبرند

تا خاک را خدای بدین دست های خویش
ایدون کند که خلق درو رغبت آورند

سحری است این حلال که ایشان همی کنند
زیرا به خاک مرده همی زنده پرورند

روزی و عمر خلق به تقدیر ایزدی
این دست ها همی بنبیسند و بسترند

تقدیرگر شدند چو تقدیر یافتند
زین سو مقدرند و از آن سو مقدرند

چون نیست حالهاشان یکسان و یکنهاد
بل گه به سوی مغرب و گاهی به خاورند

لازم شده است کون بر ایشان و هم فساد
گرچه به بودش اندر آغاز دفترند

آنها که نشنوند همی زین پیمبران
نزدیک اهل حکمت و توحید کافرند

بر خواب و خورد فتنه شده ستند خرس وار
تا چند گه چو خر بخورند و فرومرند

مرصبح را ز بهر صبوحی طلب کنند
زیرا ندیم رود و می لعل و ساغرند

اینها نیند سوی خرد بهتر از ستور
هرچند بر ستور خداوند و مهترند

زینها به جمله دست بکش همچو من ازانک
بر صورت من و تو و بر سیرت خرند

گر سر ز مرد معدن عقل است و آن مغز
اینها همه به سوی خردمند بی سرند

هنگام خیر سست چو نال خزانیند
هنگام شر سخت چو سد سکندرند

اندر رکوع خم ندهد پای و پشتشان
لیکن به پیش میر به کردار چنبرند

گر رسم و خوی دیو گرفتند لاجرم
همواره پیش دیو بداندیش چاکرند

ور گاو و خر شدند، پلنگان روزگار
همواره شان به دین و به دنیا همی درند

ور گاو گشت امت اسلام لاجرم
گرگ و پلنگ وشیر خداوند منبرند

گرگ و پلنگ گرسنه گاو و بره برند
وینها ضیاع و ملک یتیمان همی برند

اینها که دست خویش چو نشپیل کرده اند
اندر میان خلق مزکی و داورند

بی رشوه تلخ و بی مزه چون زهر و حنظلند
با رشوه چرب و شیرین چون مغز و شکرند

ای هوشیار مرد، چه گوئی که این گروه
هرگز سزای جنت و فردوس و کوثرند؟

از راه این نفایه رمهٔ کور و کر بتاب
زیرا که این رمه همه هم کور و هم کرند

این راه با ستور رها کن که عاقلان
اندر جهان دینی بر راه دیگرند

آن عاقلان که اهل خرد را به باغ دین
بار درخت احمد مختار و حیدرند

آن عاقلان که زیر قدم روز عز و فخر
جز فرق مشتری و سر ماه نسپرند

آن عاقلان که مر سر دین را به علم خویش
بر تختگاه عقل و بصر تاج و افسرند

آن عاقلان کز آفت دیوان به فضلشان
زین بی کناره و یله گوباره بگذرند

گیتی همه بیابان و ایشان رونده رود
مردم همه مغیلان و ایشان صنوبرند

آفات دیو را به فضایل عزایمند
و اعراض علم را به معانی جواهرند

بر موج بحر فتنه و طوفان رود جهل
باد خوش بزنده و کشتی و لنگرند

ای حجت زمین خراسان بسی نماند
تا اهل جهل روز و شب خویش بشمرند

همچون تو نیستند اگر چند این خزان
زیر درخت دین همه با تو برابرند

تو مغز و میوهٔ خوش و شیرین همی خوری
و ایشان سفال بی مزه و برگ می خورند

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰

ای هفت مدبر که بر این پرده سرائید
تا چند چو رفتید دگر باره برآئید؟

خوب است به دیدار شما عالم ازیرا
حوران نکو طلعت پیروزه قبائید

سوی حکما قدر شما سخت بزرگ است
زیرا که به حکمت سبب بودش مائید

از ما به شما شادتر از خلق که باشد؟
چون بودش ما را سبب و مایه شمائید

پر نور و صور شد ز شما خاک ازیرا
مایهٔ صور و زایشی و کان ضیائید

مر صورت پر حکمت ما را که پدید است
بر چرخ قلم های حکیم الحکمائید

عیب است یکی آنکه نگردیم همی ما
باقی چو شما، گرچه شما اصل بقائید

پاینده کجا گردد چیزی که نپاید؟
این حکم شناسید شما گر عقلائید

آینده ز ما هرگز پاینده نگردد
هرگه که شما می چو برآئید نپائید

گه مان بفزائید و گهی باز بکاهید
بر خویشتن خویش همی کار فزائید

آید به دل من که شما هیچ همانا
زان می نفزائید که تا هیچ نسائید

زیرا که نزاده است شما را کس و هموار
بر خاک همی زادهٔ زاینده بزائید

آن را که نزادند مرو را و نزاید
زی مرد خردمند شما راست گوائید

ای شعرفروشان خراسان بشناسید
این ژرف سخن های مرا گر شعرائید

بر حکمت میری زچه یابید چو از حرص
فتنهٔ غزل و عاشق مدح امرائید؟

یکتا نشود حکمت مرطبع شما را
تا از طمع مال شما پشت دوتائید

آب ار بشودتان به طمع باک ندارید
مانند ستوران سپس آب و گیائید

دل تان خوش گردد به دروغی که بگوئید
ای بیهده گویان که شما از فضلائید

گر راست بخواهید چو امروز فقیهان
تزویر گرانند شما اهل ریائید

ای امت بدبخت بر این زرق فروشان
جز کز خری و جهل چنین فتنه چرائید؟

خواهم که بدانم که مر این بی خردان را
طاعت به چه معنی و ز بهر چه نمائید

زین بیش شما را سوی من نیست خطائی
هرچند شما بی خطران اهل خطائید

چون حکم فقیهان نبود جز که به رشوت
بی رشوت هریک ز شما خود فقهائید

این ظلم به دستوری از بهر چه باید
چون مال ز یکدیگر بس خود بربائید؟

از حکم الهی به چنین فعل بد ایشان
اندر خور حدند و شما اهل قفائید

ای حیلت سازان جهلای علما نام
کز حیله مر ابلیس لعین را وزرائید

چون خصم سر کیسهٔ رشوت بگشاید
در وقت شما بند شریعت بگشائید

هرگز نکنید و ندهید از حسد و مکر
نه آنچه بگوئید و نه هرچ آن بنمائید

اندر طلب حکم و قضا بر در سلطان
مانند عصا مانده شب و روز به پائید

ایزد چو قضای بد بر خلق ببارد
آنگاه شما یکسره درخورد قضائید

با جهل شما در خور نعلید به سر بر
نه درخور نعلی که بپوشید و بیائید

فوج علما فرقت اولاد رسولند
و امروز شما دشمن و ضد علمائید

میراث رسول است به فرزندش ازو علم
زین قول که او گفت شما جمله کجائید؟

فرزند رسول است خداوند حکیمان
امروز شما بی خردان و ضعفائید

میمون چو همای است بر افلاک و شما باز
چون جغد به ویرانه در اعدای همائید

پر نور و دل افروز عطائی است ولیکن
ما را، نه شما را، که نه در خورد عطائید

زیرا که روا نیست اگر گویم کایزد
آن داد شما را که مر آن را نه سزائید

گر روی بتابم ز شما شاید زیراک
بی روی ستمگاره و با روی و ریائید

فقه است مر آن بیهده را سوی شما نام
کان را همی از جهل شب و روز بخائید

گوئید که بدها همه برخواست خدای است
جز کفر نگوئید چو اعدای خدائید

ابلیس رها یابد از اغلال گر ایدونک
در حشر شما ز آتش سوزنده رهائید

از بهر چه بر من همه همواره به کینید
گر جمله بلائید چرا جمله مرائید؟

گوئید که تو حجت فرزند رسولی
زین درد همه ساله به رنجید و بلائید

فردا به پیمبر به چه شائید که امروز
اینجا به یکی بندهٔ فرزند نشائید

آن را که ببایدش ستودن بنکوهید
وان را که نکوهیدن شاید بستائید

چون حرب شما را به سخن سخت کنم تنگ
هر چند که بسیار ببائید روائید

چون حجت گویم به ترازوی من اندر
گر پنج هزارید پشیزی نگرائید

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۱

ای خواجه جهان حیل بسی داند
وز غدر همی به جادوی ماند

گر تو به مثل به ابر بر باشی
زانجات به حیله ها فرو خواند

تا هر چه بداد مر تو را، خوش خوش
از تو به دروغ و مکر بستاند

خوبی و جوانی و توانائی
زین شهره درخت تو بیوشاند

تا از همه زیب و قوت و خوبی
یک روز چو من تهیت بنشاند

وان را که همی ازو بخندیدی
فردا ز تو بی گمان بخنداند

بنشین و مرو اگر تو را گیتی
خواهد که به چوب این خران راند

هرگز به دروغ این فرومایه
جز جاهل و غمر گربه کی شاند؟

داناست کسی که رو از این جادو
در پردهٔ دین حق بپوشاند

وز عمر به دست طاعت یزدان
خوش خوش ببرد هر آنچه بتواند

وز دام جهان جهان جهان باشد
چون عادت شوم او همی داند

کین سفله جهان به گرد آن گردد
کو روی ز روی او بگرداند

از حجت اگر تو پند بپذیری
از قهر تو این جهان فرو ماند

جز موذن حق به وقت قد قامت
از جای جنوه بر نجنداند

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۲

هوشیاران ز خواب بیدارند
گر چه مستان خفته بسیارند

با خران گر به آب خور نشوند
با دل پر خرد سزاوارند

هستشان آگهی که نه ز گزاف
زیر این خیمه در گرفتارند

یار مستان بی هش اند از بیم
گرچه باعقل و فضل وهش یارند

کی پسندند هرگز این مستان
کار این عاقلان که هشیارند؟

مردمان، ای برادر، از عامه
نه به فعلند بل به دیدارند

دشمن عاقلان بی گنه اند
زانکه خود جاهل و گنه کارند

همه دیدار و هیچ فایده نه
راست چون سایهٔ سپیدارند

منبر عالمان گرفته ستند
این گروهی که از در دارند

روز بازار ساخته است ابلیس
وین سفیهانش روی بازارند

کی شود هیچ دردمند درست
زین طبیبان که زار و بیمارند؟

بر دروغ و زنا و می خوردن
روز و شب همچو زاغ ناهارند

ور ودیعت نهند مال یتیم
نزد ایشان، غنیمت انگارند

گر درست است قول معتزله
این فقهیان بجمله کفارند

فخر دانا به دین بود وینها
عیب دین اند و علم را عارند

در کشاورز دین پیغمبر
این فرومایگان خس و خارند

مر مرا در میان خویش همی
از بسی عیب خویش نگذارند

گر همی این به عقل و هوش کنند
هوشیارند و جلد و عیارند

زانکه خفته به دل خجل باشد
از گروهی که مانده بیدارند

مر مرا همچو خویشتن نشگفت
گر نگونسار و غمر پندارند

که نگونسار مرد پندارد
که همه راستان نگونسارند

ای پسر، هیچ دل شکسته مباش
کاندر این خانه نیز احرارند

دل بدیشان ده و چنان انگار
کاین همه نقش های دیوارند

مرغزاری است این جهان که درو
عامه ددگان مردم آزارند

بد دل و دزد و جمله بی حمیت
روبه و شیر و گرگ و کفتارند

بی بر و میوه دار هست درخت
خاصه پربار و عامه بی بارند

بر فرودی بسی است در مردم
گر چه از راه نام هموارند

مردم بی تمیز با هشیار
به مثل چون پشیز و دینارند

بنگر این خلق را گروه گروه
کز چه سانند و بر چه کردارند

همچو ماهی یکی گروه از حرص
یکدگر را همی بیوبارند

چون سپیدار سر ز بی هنری
از ره مردمی فرو نارند

موش و مارند لاجرم در خلق
بلکه بتر ز موش وز مارند

یک گروه از کریم طبعی خویش
مردمی را به جان خریدارند

ور چه از مردمان به آزارند
مردمان را به خیره نازارند

لاجرم نسپرند راه خطا
لاجرم دل به دیو نسپارند

لاجرم همچو مردم از حیوان
از همه خلق جمله مختارند

هوشمندان به باغ دین اندر،
ای برادر، گزیده اشجارند

اینت پر بوی و بر درختانی
که هنر برگ و علم بر دارند

به دل از مکر و ز حسد دورند
حاصل دهر و چرخ دوارند

گنج علم اند و فضل اگرچه ز بیم
در فراز و دهان به مسمارند

اهل سر خدای مردانند
این ستوران نه اهل اسرارند

گر به خروار بشنوند سخن
به گه کارکرد خروارند

در طمع روز و شب میان بسته
بر در شاه و میر بندارند

تا میان بسته اند پیش امیر
در تگ و پوی کار و کاچارند

گر میان پیش میر بگشایند
حق ایشان به کاج بگزارند

با جهودان چنین کنند به بلخ
وین خسان جمله اهل زنارند

وانکه زنار بر نمی بندند
همچو من روز و شب به تیمارند

حرمت امروز مر جهودان راست
اهل اسلام و دین حق خوارند

خاصه تر این گروه کز دل پاک
شیعت مرتضای کرارند

من به یمگان به بیم و خوار و به جرم،
ایمن اند آنکه دزد و می خوارند

من نگیرم ز حق بیزاری
اگر ایشان ز حق بیزارند

یمگیان لشکر فریشته اند
گر چه دیوان پلید و غدارند

دیو با لشکر فریشتگان
ایستادن به حرب کی یارند؟

زینهارم نهاد امام زمان
نزد ایشان که اهل زنهارند

اهل غار پیمبرند همه
هر که با حجت اندر این غارند

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۵

هر که جان خفته را از خواب جهل آوا کند
خویشتن را گرچه دون است، ای پسر، والا کند

هر کسی که ش خار نادانی به دل در خست نیش
گر بکوشد زود خار خویش را خرما کند

علم چون گرماست نادانی چو سرما از قیاس
هر که از سرما گریزد قصد زی گرما کند

مرد را سودای دانش در دل و در سر شود
چونش ننگ و عار نادانی به دل صفرا کند

خون رسوائی است نادانی، برون بایدش کرد
از رگ دل پیش از انک او مر تو را رسوا کند

غدر و مکر و جهل هرسه منکر اعدای تو اند
زود باید مرد را کو قصد این اعدا کند

تو به قهر دشمنان بهتر که خود مبدا کنی
پیش از آن کان بدنیت بر قهر تو مبدا کند

جز بدی نارد درخت جهل چیزی برگ و بار
برکنش زود از دلت زان پیش کو بالا کند

هر که بچهٔ مار بد را روز روزان خور دهد
زود بر جان عزیز خویش اژدرها کند

هر که جان بدکنش را سیرت نیکی دهد
زشت را نیکو کند بل دیو را حورا کند

نام نیکو را بگستر شو به فعل خویش نیک
تات گوید «ای نکو فعل »آنکه ت او آوا کند

مایهٔ هر نیکی و اصل نکوئی راستی است
راستی هرجا که باشد نیکوی پیدا کند

چون به نقطهٔ اعتدالی راست گردد روز و شب
روزگار این عالم فرتوت را برنا کند

نرگس و گل را که نابینا شوند از جور دی
عدل پرور دین نگر تا چون همی بینا کند

ابر بارنده ز بر چون دیدهٔ عروه شود
چون به زیرش گل رخان چون عارض عفرا کند

راستی کن تا به دل چون چشم سر بینا شوی
راستی در دل تو را چشمی دگر انشا کند

گرمی و سردی تو را هر دو مثال است ز ستم
زان همی هر یک جهان را زین دو نازیبا کند

مر ستم گر را نبینی کایزد عادل همی
گاه وعده آتش سوزان و گه سرما کند

جانت را باتن به پروردن قرین راست دار
نیست عادل هر که رغبت زی تن تنها کند

علم نان جان توست و نان تو را علم تن است
علم مر جان را چو تن را جان همی دروا کند

نان اگر مر تنت را با سرو بن هم ساز کرد
علم جانت را همی سر برتر از جوزا کند

عدل کن با خویشتن تا سبزپوشی در بهشت
عدل ازیرا خاک را می سبز چون مینا کند

آنچه ایزد کرد خواهد باتو آنجا روز عدل
با جهان گردون به وقت اعتدال اینجا کند

دشت دیباپوش کرده است اعتدال روزگار
زان همی بر عدلت ایزد وعدهٔ دیبا کند

این نشانی ها تو را بر وعدهٔ ایزد گواست
چرخ گردان این نشانی ها ز بهر ما کند

کار دنیا را همی همتای کار آن جهان
پیش ما اینجا چنین یزدان بی همتا کند

گر تو اندر چرخ گردان بنگری فعلش تو را،
گرچه جویا نیستی مر علم را، جویا کند

هر که مر دانائی دنیی بیابد گر به عقل
بنگرد، دنیا به فعل او را به دین دانا کند

نه سخن گفتن نباشد هرچه کان را نشنوی
این چنین در دل تصور مردم شیدا کند

عقل می گوید تو را بی بانگ و بی کام و زبان
کانچه دنیا می کند می داور دنیا کند

عقل گرد آن نگردد کو به جهل اندر جهان
فعل را نسبت به سوی گنبد خضرا کند

خاک و آب و باد و آتش کان ندارد رنگ و بوی
نرگس و گل را چگونه رنگن و بویا کند

هر یکی از هر گل و میوه همی گوید تو را
که ش بدان صورت کسی دانا همی عمدا کند

سیم را گر به سر شد بر یک دگر آتش همی
چون هم آتش مر سرشته سنگ را ریزا کند

آب گاه اجزای خاکی را همی کلی کند
باز گه مر کل خاکی را همی اجزا کند

چون زکلش جزو سازد ریگ نرم آید ز سنگ
چون زجزوش کل سازد خاک را خارا کند

قول مشک و آب و آتش را کجا دانا شود
جز کسی کو علم دین را جان و دل یکتا کند؟

ای پسر، بنگر به چشم دل در این زرین سپر
کو ز جابلقا سحرگه قصد جابلسا کند

روی صحرا را بپوشد حلقهٔ زربفت زرد
چون زشب گوئی که تیره روی زی صحرا کند

آب دریا را به صحرا بر پراگنده کند
از جلالت چون به دی مه قصد زی دریا کند

از که مشرق چو طاووسی برآید بامداد
در که مغرب شبانگه خویشتن عنقا کند

بی هنر گه مر یکی را ملکت دارا دهد
بی گنه خود باز قصد جان آن دارا کند

ای پسر، دانی که هیچ آغاز بی انجام نیست؟
نیک بنگر گرچه نادان برتو می غوغا کند

ای پسر، امروز را فرداست، پس غافل مباش
مر مرا از کار تو، پورا، همی سودا کند

از غم فردا هم امروز، ای پسر، بی غم شود
هر که در امروز روز اندیشه از فردا کند

آنچه حجت می به دل بیند نبیند چشم تو
با درازای مر سخن را زین همی پهنا کند

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۶

کسی کز راز این دولاب پیروزه خبر دارد
به خواب و خور چو خر عمر عزیز خویش نگذارد

جز آن نادان که ننگ جهل زیر پی سپر کردش
کسی خود را به کام اژدهای مست نسپارد

خردمندا، چه مشغولی بدین انبار بی حاصل؟
که این انبارت از کشکین چو از حلوا بینبارد

توی بر خواب و خور فتنه همانا خود نه ای آگه
که مر پهلوت را گیتی به خواب و خور همی خارد

نه ای ای خاک خوار آگه که هرکه ش خاک خور باشد
سرانجام ارچه دیر است این قوی خاکش بیوبارد

فلک مر خاک را، ای خاک خور، در میوه و دانه
ز بهر تو به شور و چرب و شیرین می بیاچارد

نمی بینی کز آن آچار اگر خاکی تهی ماند
تو را، ای خاک خوار، آن خاک بی آچار نگوارد؟

تو را زهر است خاک و دشمنی داری به معده در
که گر خاکش دهی ور نی همی کارت به جان آرد

اگر فرمان او کردی و خوردی خاک شد خامش
و گر نه همچنان دایم به معده در همی ژارد

به دانهٔ گندم اندر چیست کو مر خاک و سرگین را
چنان کرده است کورا کس همی زین دو نپندارد؟

چگونه بی سر و دندان و حلق و معده آن دانه
همی خاکی خورد همواره کآب او را بیاغارد

کسی کاین پر عجایب صنع و قدرت را نمی بیند
سزد گر مرد بینا جز که نابیناش نشمارد

به دانه تخمها در پیشکارانند مردم را
که هر یک زان یکی کار و یکی پیشهٔ دگر دارد

چو در هر دانه ای دانا یکی صانع همی بیند
خدای خویش اینها را نه پندارد نه انگارد

ور اندر یافتن مر پیشکاران را چو درماند
بر آن کو برتر از عقل است خیره وهم بگمارد

کسی شکر خداوندی که او را بنده ای بخشد
که او از خاک خرما کرد داند خود بچه گزارد؟

تو را در دانهٔ خرماست، ای بینا دل، این بنده
که او بر سرت هر سالی همی خرما فرو بارد

کسی کز کردگار خویش از این سان قیمتی باید
سزد گر در دو دیدهٔ خویش تخم شکر او کارد

از آن پس که ت نکوئی ها فراوان داد بی طاعت
گر او را تو بیازاری تو را بی شک بیازارد

خردمندی که نعمت خورد شکر آنش باید کرد
ازیرا کز سبوی سر که جز سرکه نیاغارد

نشانهٔ بندگی شکر است، هرگز مردم دانا
به نسپاسی ز حد بندگی اندر نیاجارد

میندیش و مینگار، ای پسر، جز خیر و پند ایرا
که دل جز خیر نندیشد قلم جز پند ننگارد

ز دانا جوی پند ایرا که آب پند خوش یابی
چو دانا خوشهٔ دل را به دست عقل بفشارد

اگرت اندوه دین است، ای برادر، شعر حجت خوان
که شعر زهد او از جانت این اندوه بگسارد

تو ای کشتهٔ جهالت سوی او شو تا شوی زنده
که از جهل تو حجت سوی تو آمد نمی یارد

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۷

چون همی بوده ها بفرساید
بودنی از چه می پدید آید؟

زانکه او بوده نیست و سرمدی است
کانچه بوده شود نمی پاید

وانچه نابوده نافزوده بود
نافزوده چگونه فرساید؟

پس جهان تا ابد بفرساید
گر نفرساید ایچ نفزاید

گرهی را که دست یزدان بست
کی تواند کسی که بگشاید؟

ننگری کاین چهار زن هموار
همی از هفت شوی چون زاید؟

هر کسی جز خدای در عالم
گر به جای زنان بود شاید

وین کهن گشته گند پیر گران
دل ما می چگونه برباید!

ای خردمند، پس گمان تو چیست
کاین دوان آسیا کی آساید؟

آنگهی کانچه نیست بوده شود
یا چو این بوده ها فرو ساید؟

دل به بیهوده ای مکن مشغول
که فلان ژاژ خای می خاید

در طعامی چرا کنی رغبت
که اگر زان خوری تو بگزاید؟

گر بماند جهان چه سود تو را؟
ور نماند تو را چه می باید؟

هر که رغبت کند در این معنی
دل بباید که پاک بزداید

زانکه چون دست پاک باشد سخت
همی از انگبین نیالاید

گرد این کار جز که دانا را
گشتن او خرد نفرماید

وانکه با زشت روی دیبه و خز
گر چه خوب است خود بننماید

هر که مر نفس را به آتش عقل
از وبال و بزه بپالاید

شاید آنگه کز این جوال به کیل
اندک اندک برو بپیماید

و گرش نیست مایه، بر خیره
آسمان را به گل نینداید

نرسد برچنین معانی آنک
حب دنیا رخانش بمخاید

ای گراینده سوی این تلبیس
شعر من سوی تو چه کار آید؟

تو که بر خویشتن نبخشائی
جز تو بر تو چگونه بخشاید؟

گر دل تو چنانکه من خواهم
مر چنین کار را بیاراید

تبر پند من به جهد و به رفق
شاخ جهل تو را بپیراید

منگر سوی آن کسی که زبانش
جز خرافات و فریه ندارید

بخلد پند چشم جهل چنانک
روی بدبخت دیبه بشخاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۸

آمد بهار و نوبت صحرا شد
وین سال خورده گیتی برنا شد

آب چو نیل برکه ش میگون شد
صحرای سیمگونش خضرا شد

وان باد چون درفش دی و بهمن
خوش چون بخار عود مطرا شد

بیچاره مشک بید شده عریان
با گوشوار و قرطهٔ دیبا شد

رخسار دشت ها همه تازه شد
چشم شکوفه ها همه بینا شد

بینا و زنده گشت زمین زیرا
باد صبا فسون مسیحا شد

بستان ز نو شکوفه چوگردون شد
تا نسترن به سان ثریا شد

گر نیست ابر معجزهٔ یوسف
صحرا چرا چو روی زلیخا شد

بشکفت لاله چون رخ معشوقان
نرگس به سان دیدهٔ شیدا شد

از برف نو بنفشه گر ایمن گشت
ایدون چرا چو جامهٔ ترسا شد

تیره شد آب و گشت هوا روشن
شد گنگ زاغ و بلبل گویا شد

بستان بهشت وار شد و لاله
رخشان به سان عارض حورا شد

چون هندوان به پیش گل و بلبل
زاغ سیاه بنده و مولا شد

وان گلبن چو گنبد سیمینش
آراسته چو قبهٔ مینا شد

چون عمروعاص پیش علی دی مه
پیش بهار عاجر و رسوا شد

معزول گشت زاغ چنین زیرا
چون دشمن نبیرهٔ زهرا شد

کفر و نفاق از وی چو عباسی
بر جامهٔ سیاهش پیدا شد

خورشید فاطمی شد و باقوت
برگشت و از نشیب به بالا شد

تا نور او چو خنجر حیدر شد
گلبن قوی چو دلدل شهبا شد

خورشید چون به معدن عدل آمد
با فصل زمهریر معادا شد

افزون گرفت روز چو دین و شب
ناقص چو کفر و تیره چو سودا شد

اهل نفاق گشت شب تیره
رخشنده روز از اهل تولا شد

گیتی به سان خاطر بی غفلت
پرنور و نفع و خیر ازیرا شد

چون بود تیره همچو دل جاهل
واکنون چرا چوخاطر دانا شد؟

زیرا که سید همه سیاره
اندر حمل به عدل توانا شد

عدل است اصل خیر که نوشروان
اندر جهان به عدل مسما شد

بنگر کز اعتدال چو سر برزد
با خور چه چند چیز هویدا شد

بنگر که این غریژن پوسیده
یاقوت سرخ و عنبر سارا شد

علم است و عدل نیکی و رسته گشت
آنکو بدین دو معنی گویا شد

داد خرد بده که جهان ایدون
از بهر عقل و عدل مهیا شد

زیبا به علم شو که نه زیباست
آن کس که او به دنیا زیبا شد

او را مجوی و علم طلب زیرا
بس کس که او فریفته به آوا شد

غره مشو بدان که کسی گوید
بهمان فقیه بلخ و بخارا شد

زیرا که علم دینی پنهان شد
چون کار دین و علم به غوغا شد

مپذیر قول جاهل تقلیدی
گرچه به نام شهرهٔ دنیا شد

چون و چرا بجوی که بر جاهل
گیتی چو حلقه تنگ از اینجا شد

با خصم گوی علم که بی خصمی
علمی نه پاک شد نه مصفا شد

زیرا که سرخ روی برون آمد
هر کو به پیش حاکم تنها شد

خوی مهان بگیر و تواضع کن
آن را که او به دانش والا شد

کز قعر چاه تا به کران رایش
ایدون به چرخ بر به مدارا شد

خاک سیه به طاعت خرمابن
بنگر چگونه خوش خوش خرما شد

دانش گزین و صبر طلب زیرا
دارا به صبر و دانش دارا شد

خوی کرام گیر که حری را
خوی کریم مقطع و مبدا شد

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۱

جز که هشیار حکیمان خبر از کار ندارند
که فلک باز شکار است و همه خلق شکارند

نه عجب گر نبودشان خبر از چرخ و ز کارش
کز حریصی و جهالت همه در خواب و خمارند

برزگاران جهانند و همه روز و همه شب
بجز از معصیت و جور نه ورزند و نه کارند

چون درختان ببارند به دیدار ولیکن
چون به کردار رسد یکسره بیدند و چنارند

غدر و مکر است بسی بر سر این خلق فلک را
که به جز اهل خرد طاقت آن مکر ندارند

ای خردمند گمان بر که جهان خوب درختی است
که برو اهل خرد خوش مزه و بوی ثمارند

بل کشاورز خدای است و درو کشت حکیمان
واندرو این جهلاشان به مثل چون خس و خارند

جز که آزار و خیانت نشناسند ازیرا
به بدی ی فعل چو موشان و چو ماران قفارند

گر بیابند ز تقلید حصاری به جهالت
از تن خویش و سر این حکما گرد برآرند

مثل است این که چو موشان همه بیکار بمانند
دنه شان گیرد و آیند و سر گربه بخارند

دیوشان سوی بیابان بنموده است طریقی
زین سبب را به سوی شهر همی رفت نیارند

ببریدند ز پیغمبر و از آل و تبارش
زانکه مر دیو لعین را همه آلند و تبارند

بر ره دین به مثل میل نبینند و مناره
وز پس دنیا ذره به هوا در بشمارند

ای برادر به حذرباش زغرقه به میان شان
زانکه این قوم یکی بحر بی آرام و قرارند

سوی آل نبی آی از سپه دیو که ایشان
مومنان را زجفای سپه دیو حصارند

سزد از پشت به خر سوی غضنفر بنشیند
مرد هشیار چو دانست که خصمانش حمارند

باد و ابرند ولیکن حکما و عقلا را
بجز از عدل نیارند و به جز علم نبارند

انبیااند بدان گاه که پیران و کهولند
حکمااند از آن وقت که اطفال و صغارند

چون ره قبله شود گم به حکم قبلهٔ خلقند
چون شب فتنه شود تیره پر از نور نهارند

به سخا و به هدی و به بها و به تقی خوش
از خداوند سوی خلق جهان جمله مشارند

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۲

نندیشم از کسی که به نادانی
با من رسن ز کینه کشان دارد

ابر سیاه را به هوا اندر
از غلغل سگان چه زیان دارد؟

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۳

مردم سفله به سان گرسنه گربه
گاه بنالد به زار و گاه بخرد

تاش همی خوار داری و ندهی چیز
از تو چو فرزند مهربانت نبرد

راست چو چیزی به دست کرد و قوی گشت
گر تو بدو بنگری چو شیر بغرد

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۴

این دهر باشگونه چو بستیزد
شیر ژیان به دام درآویزد

مرد دژ آگه آن بود و دانا
کز مکر او به وقت بپرهیزد

با آنک ازو جدا شود او فردا
امروز خود به طبع نیامیزد

زین زال دور باش که او دایم
چون گربه شوی جوید و برخیزد

از بهر چه دوی سپس جفتی
کو روز و شب همی ز تو بگریزد؟

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۵

چو تنها بوی گربه ات مونس آید
به ویران درون جغد مسعود باشد

به از ترب پخته بود مرغ لاغر
به از کاه دود،ار چه بد، عود باشد

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۶

ز بند آز به جز عاقلان نرسته ستند
دگر به تیغ طمع حلق خویش خسته ستند

طمع ببر تو ز بیشی که جمله بی طمعان
ز دست بند ستمگاره دهر جسته ستند

گوزن و گور که استام زر نمی جویند
زقید و بند و غل و برنشست رسته ستند

و گر بر اسپ ستام است، لاجرم گردنش
چو بندگان ذلیل و حقیر بسته ستند

پراپرند زطمع بازو، جغدکان بی رنج
نشسته اند ازیشان طمع گسسته ستند

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۷

از بهر چه این خر رمه بی بند و فسارند؟
یک ذره نسنجند اگر بیست هزارند

گفتن نتوانند، چو گوئی ننیوشند
کز خمر جهالت همه سر پر ز خمارند

ارز سخن خوب خردمندان دانند
کز خاطر خود ریگ بیابان بشمارند

مشک است سخن نافهٔ او خاطر دانا
معنی بود آن مشک که از نافه برآرند

مر جاهل را نبود اندازهٔ عالم
صد مرغ یله قیمت یک باز ندارند

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۸

وعدهٔ این چرخ همه باد بود
وعده رطب کرد و فرستاد تود

باد شمر کار جهان را که نیست
تار جهان را به جز از باد پود

دانا داند که ندارد به طبع
آتش او جز که ز بیداد دود

زود بیفگن ز دلت بند آز
تا شوی از بندگی آزاد زود

جان تو مایه است و تنت سود کرد
سود به مایه همی آباد بود

مایه نگه دار به دین و مخور
انده این سود مپرساد سود

بس که نوشتی و نویساد از آنچ
نیز چنین کس منویساد سود

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۴

برکن زخواب غفلت پورا سر
واندر جهان به چشم خرد بنگر

کار خر است خواب و خور ای نادان
با خر به خواب و خور چه شدی در خور؟

ایزد خرد ز بهر چه داده ستت؟
تا خوش بخسپی و بخوری چون خر؟

بر نه به سر کلاه خرد وانگه
بر کن به شب یکی سوی گردون سر

گوئی که سبز دریا موجی زد
وز قعر برفگند به سر گوهر

تیره شب و ستاره درو، گوئی
در ظلمت است لشکر اسکندر

پروین چو هفت خواهر چون دایم
بنشسته اند پهلوی یک دیگر؟

چون است زهره چون رخ ترسنده
مریخ همچو دیدهٔ شیر نر؟

شعری چو سیم خود شد، یا خود شد
عیوق چون عقیق چنان احمر؟

بر مبرم کبود چنین هر شب
چندین هزار چون شکفد عبهر؟

گوئی که در زدند هزاران جای
آتش به گرد خرمن نیلوفر

گر آتش است چون که در این خرمن
هرگز فزون نگشت و نشد کمتر؟

بی روغن و فتیله و بی هیزم
هرگز نداد نورو فروغ آذر

گر آتش آن بود که خورش خواهد
آتش نباشد آنکه نخواهد خور

بنگر که از بلور برون آید
آتش همی به نور و شعاع خور

خورشید صانع است مر آتش را
بشناس از آتش ای پسر آتش گر

ور لشکری است این که همی بینی
سالار و میر کیست بر این لشکر؟

سقراط هفت میر نهاد این را
تدبیر ساز و کارکن و رهبر

سبز است ماه و گفت کزو روید
در خاک ملح و، سیم به سنگ اندر

مریخ زاید آهن بد خو را
وز آفتاب گفت که زاید زر

برجیس گفت مادر ارزیز است
مس را همیشه زهره بود مادر

سیماب دختر است عطارد را
کیوان چو مادر است و سرب دختر

این هفت گوهران گدازان را
سقراط باز بست به هفت اختر

گر قول این حکیم درست آید
با او مرا بس است خرد داور

زیرا که جمله پیشه وران باشند
اینها به کار خویش درون مضطر

سالار کیست پس چو از این هفتان
هر یک موکل است به کاری بر؟

سالار پیشه ور نبود هرگز
بل پیشه ور رهی بود و چاکر

آن است پادشا که پدید آورد
این اختران و این فلک اخضر

واندر هوا به امر وی استاده است
بی دار و بند پایهٔ بحر و بر

وایدون به امر او شد و تقدیرش
با خاک خشک ساخته آب تر

چندین همی به قدرت او گردد
این آسیای تیز رو بی در

وین خاک خشک زشت بدو گیرد
چندین هزار زینت و زیب و فر

وین هر چهار خواهر زاینده
با بچگان بی عدد و بی مر

تسبیح می کنندش پیوسته
در زیر این کبود و تنک چادر

تسبیح هفت چرخ شنوده ستی
گر نیست گشته گوش ضمیرت کر

دست خدای اگر نگرفته ستی
حسرت خوری بسی و بری کیفر

چشمیت می بباید و گوشی نو
از بهر دیدن ملک اکبر

آنجا به پیش خود ندهد بارت
گر چشم و گوش تو نبری زایدر

ایزد بر آسمانت همی خواند
تو خویشتن چرا فگنی در جر؟

از بهر بر شدن سوی علیین
از علم پای ساز و، ز طاعت پر

ای کوفته مفازهٔ بی باکی
فربه شده به جسم و، به جان لاغر

در گردن جهان فریبنده
کرده دو دست و بازوی خود چنبر

ایدون گمان بری که گرفته ستی
دربر به مهر، خوب یکی دلبر

واگاه نیستی که یکی افعی
داری گرفته تنگ و خوش اندر بر

گر خویشتن کشی ز جهان، ورنی
بر تو به کینه او بکشد خنجر

زین بی وفا، وفا چه طمع داری؟
چون در دمی به بیخته خاکستر؟

چون تو بسی به بحر درافگنده است
این صعب دیو جاهل بدمحضر

وز خلق چون تو غرقه بسی کرده است
این بحر بی کرانهٔ بی معبر

گریست این جهان به مثل، زیرا
بس ناخوش است و، خوش بخارد گر

با طبع ساز باشد، پنداری
شیری است تازه، پخته و پر شکر

لیکن چو کرد قصد جفا، پیشش
خاقان خطر ندارد و نه قیصر

گاهی عروس وارت پیش آید
با گوشوار و یاره و با افسر

باصد کرشمه بسترد از رویت
با شرم گرد باستی و معجر

گاهی هزبروار برون آید
با خشم عمرو و با شغب عنتر

دیوانه وار راست کند ناگه
خنجر به سوی سینه ت و، زی حنجر

در حرب این زمانهٔ دیوانه
از صبر ساز تیغ و، ز دین مغفر

وز شاخ دین شکوفهٔ دانش چن
وز دشت علم سنبل طاعت چر

کاین نیست مستقر خردمندان
بلک این گذرگهی است، برو بگذر

شاخی که بار او نبود ما را
آن شاخ پس چه بی برو چه برور

دنیا خطر ندارد یک ذره
سوی خدای داور بی یاور

نزدیک او اگر خطرش هستی
یک شربت آب کی خوردی کافر

الفنج گاه توست جهان، زینجا
برگیر زود زاد ره محشر

بل دفتری است این که همی بینی
خط خدای خویش بر این دفتر

منکر مشو اشارت حجت را
زیرا هگرز حق نبود منکر

خط خدای زود بیاموزی
گر در شوی به خانهٔ پیغمبر

گر درشوی به خانه ش، بر خاکت
شمشاد و لاله روید و سیسنبر

ندهد خدای عرش در این خانه
راهت مگر به راهبری حیدر

حیدر، که زو رسید و ز فخر او
از قیروان به چین خبر خیبر

شیران ز بیم خنجر او حیران
دریا به پیش خاطر او فرغر

قولش مقر و مایهٔ نور دل
تیغش مکان و معدن شور و شر

ایزد عطاش داد محمد را
نامش علی شناس و لقب کوثر

گرت آرزوست صورت او دیدن
وان منظر مبارک و آن مخبر

بشتاب سوی حضرت مستنصر
ره را ز فخر جز به مژه مسپر

آنجاست دین و دنیا را قبله
وانجاست عز و دولت را مشعر

خورشید پیش طلعت او تیره
گردون بجای حضرت او کردر

ای یافته به تیغ و بیان تو
زیب و جمال معرکه و منبر

بی صورت مبارک تو، دنیا
مجهول بود و بی سلب و زیور

معروف شد به علم تو دین، زیرا
دین عود بود و خاطر تو مجمر

ای حجت زمین خراسان، زه!
مدح رسول و آل چنین گستر

ای گشته نوک کلک سخن گویت
در دیدهٔ مخالف دین نشتر

دیبا همی بدیع برون آری
اندر ضمیر توست مگر ششتر

بر شعر زهد گفتن و بر طاعت
این روزگار مانده ت را بشمر

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۶

ای گشته جهان و خوانده دفتر
بندیش ز کار خویش بهتر

این چرخ بلند را همی بین
پر خاک و هوا و آب و آذر

یک گوهر تر و نام او بحر
یک گوهر خشک و نام او بر

وین ابر به جهد خشک ها را
زان جوهر تر همی کند تر

بیچاره نبات را نیبنی
همواره جوان از این دو گوهر؟

وین جانوران روان گرفته
بیچاره نبات را مسخر؟

برطبع و نبات و جانور پاک
ای پیر تو را که کرد مهتر؟

زین پیش چه نیکی آمد از تو
وز گاو گنه چه بود و از خر؟

تو بی هنری چرا عزیزی؟
او بی گنهی چراست مضطر؟

دانی که چنین نه عدل باشد
پس چون مقری به عدل داور؟

وان کس که چنین عزیز کردت
از بهر تو کرد گوهر و زر

زیرا که نکرد هیچ حیوان
از گوهر و زر تاج و افسر

بر گور و گوزن اگر امیر است
از قوت خویش و دل غضنفر

چون نیست خرد میان ایشان
درویش نه این، نه آن توانگر

این میر و عزیز نیست برگاه
وان خوار و ذلیل نیست بر در

شادی و توانگری خرد راست
هر دو عرضند و عقل جوهر

شاخی است خرد سخن برو برگ
تخمی است خرد سخن ازو بر

زیر سخن است عقل پنهان
عقل است عروس و قول چادر

دانای سخن نکو کند باز
از روی عروس عقل معجر

تو روی عروس خویش بنمای
ای گشته جهان و خوانده دفتر

فتنه چه شدی چنین بر این خاک؟
یک ره برکن سوی فلک سر

از گوهر و از نبات و حیوان
برخاک ببین سه خط مسطر

هفت است قلم مر این سه خط را
در خط و قلم به عقل بنگر

بندیش نکو که این سه خط را
پیوسته که کرد یک به دیگر

گشتنت ستوروار تا کی
با رود و می و سرود و ساغر؟

خرسند شدی به خور ز گیتی
زیرا تو خری جهان چرا خور

بررس ز چرا و چون، چرائی
شادان به چرا چو گاو لاغر؟

بندیش که کردگار گیتی
از بهر چه آوریدت ایدر

بنگر به چه محکمی ببسته است
مرجان تو را بدین تن اندر

او راست به پای بی ستونی
این گنبد گردگرد اخضر

چون کار به بند کرد، بی شک
پر بند بود سخنش یکسر

چون چنبر بی سر است فرقان
خیره چه دوی به گرد چنبر؟

با بند مچخ که سخت گردد
چون باز بتابی از رسن سر

گاورسه چو کرد می ندانی
بایدت سپرد زر به زرگر

پیدا چو تن تو است تنزیل
تاویل درو چو جان مستر

گویند که پیش، ازین گهر کوفت
در ظلمت، زیر پی سکندر

امروز به زیر پای دین است
اندر ظلمات غفلت و شر

هزمان بزند بعاد ما را
از مغرب حق باد صرصر

سوراخ شده است سد یاجوج
یک چند حذر کن ای برادر

بر منبر حق شده است دجال
خامش بنشین تو زیر منبر

اشتر چو هلاک گشت خواهد
آید به سر چه و لب جر

آنک او به مراد عام نادان
بر رفت به منبر پیمبر

گفتا که منم امام و، میراث
بستد ز نبیرگان و دختر

روی وی اگر سپید باشد
روی که بود سیه به محشر؟

صعبی تو و منکری گر این کار
نزدیک تو صعب نیست و منکر

ور می بروی تو با امامی
کاین فعل شده است ازو مشهر

من با تو نیم که شرم دارم
از فاطمه و شبیر و شبر

جای حذر است از تو ما را
گر تو نکنی حذر ز حیدر

ای گمره و خیره چون گرفتی
گمراه ترین دلیل و رهبر؟

من با تو سخن نگویم ایراک
کری تو و رهبر از تو کرتر

من میوهٔ دین همی چرم شو
چون گاو توخار وخس همی چر

شو پنبهٔ جهل بر کن از گوش
بشنو سخنی به طعم شکر

رخشنده تر از سهیل و خورشید
بوینده تر از عبیر و عنبر

آن است به نزد مرد عاقل
مغز سخن خدای اکبر

او را بردم به سنگ تا زود
پیشت بدمد ز سنگ عبهر

آنگاه نجوئی آب چاهی
هر گه که چشیدی آب کوثر

پرخاش مکن سخن بیاموز
از من چه رمی چو خر ز نشتر؟

پر خرد است علم تاویل
پرید هگرز مرغ بی پر؟

از مذهب خصم خویش بررس
تا حق بدانی از مزور

حجت نبود تو را که گوئی
من مومنم و جهود کافر

گوئی که صنوبرم، ولیکن
زی خصم، تو خاری او صنوبر

هش دار و مدار خوار کس را
مرغان همه را حبیره مشمر

غره چه شدی به خنجر خویش
مر خصم تو را ده است خنجر

از بیم شدن ز دست او روم
مانده است چنان به روم قیصر

با خصم مگوی آنچه زی تو
معلوم نباشد و مقرر

منداز بخیره نازموده
زی باز چو کودکان کبوتر

پرهیز کن اختیار و حکمت
تا نیک بود به حشرت اختر

اندر سفری بساز توشه
یاران تو رفته اند بی مر

بی زاد مشو برون و مفلس
زین خیمهٔ بی در مدور

بهتر سخنان و پند حجت
صد بار تو را ز شیر مادر

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۸

ای چنبر گردنده بدین گوی مدور
چون سرو سهی قد مرا کرد چو چنبر

وز موی و رخم تیرگی و نور برون تاخت
تا زنده شب تیره پس روز منور

هر وعده و هر قول که کرد این فلک و گفت
آن وعده خلاف آمد و آن قول مزور

من قول جهان را به ره چشم شنودم
نشگفت که بسیار بود قول مبصر

قولی به قلم گوید گویا به کتابت
قولی به زفان گوید مشروح و مفسر

مر قول زبان را به ره گوش تو بشنو
مر قول قلم را ز ره چشم تو بنگر

گر قول مزور سخنی باشد کان را
گوینده دگرگونه کند ساعت دیگر

پس هر دو، شب و روز، دو گفتار دروغند
کاین دهر همی گوید هموار و مستر

وز حق جز از حق نزاده است و نزاید
وین قاعده زی عقل درست است و مقرر

پس هرچه همی زیر شب و روز بزایند
فرزند دروغند و مزور همه یکسر

زین است تراکیب نبات و حیوان پاک
بی حاصل همچون پدر خویش و چو مادر

ترکیب تو سفلی و کثیف است ولیکن
صورت گر علوی و لطیف است بدو در

صورت گر جوهر هم جوهر بود ایراک
صورت نپذیرد ز عرض هرگز جوهر

یک جوهر ترکیب دهنده است و مصور
یک جوهر ترکیب پذیر است و مصور

زنده نشد این سفلی الا که به صورت
پس صورت جان است در این جسم محضر

ور عاریتی بود بر این سفلی صورت
ذاتی بود آن گوهر عالی را پیکر

وان گوهر کو زنده به ذات است نمیرد
پس جان تو هرگز نمرد، جان برادر

ور جسم تو از نفس بدن صنعت محکم
مانندهٔ قصری شده پرنور و معنبر

بی بهره چرا مانده است این جان تو زین تن
بی دانش و تمییز همانند یکی خر؟

دانی که چو فر تن تو صورت جسمی است
جز صورت علمی نبود جان تو را فر

بنگر که خداوند ز بهر تو چه آورد
از نعمت بی مر در این حصن مدور

وانگاه در این حصن تو را حجر گکی داد
آراسته و ساخته به اندازه و در خور

بگشاده در این حجره تورا پنج در خوب
بنشسته تو چون شاه درو بر سر منظر

هر گه که تو را باید در حجر گک خویش
یک نعمت از این حصن درون خوان ز یکی در

فرمان بر و بنده است تو را حجر گک تو
خواهی سوی بحرش برو خواهی به سوی بر

این پنج در حجره، سه تن راست، دو جان را
تا هردو گهر داد بیابند ز داور

چندان که سوی تن تو سه در باز گشادی
بگشای سوی جانت دو در منظر و مخبر

بشنو سخن ایزد بنگر سوی خطش
امروز که در حجره مقیمی و مجاور

بنگر که کجا می روی، ای رفته چهل سال
زین کوی بدان دشت وزین جوی بدان جر

عمر تو نبینی که یکی راه دراز است
دنیات بدین سر بر و عقبیت بدان سر؟

آنی تو که یک میل همی رفت نیاری
بی توشه و بی رهبری از شهر به کردر

کوتوشه و کورهبرت، ای رفته چهل سال
چون آب سوی جوی ز بالا سوی محشر؟

بنگر که همی بری راهی که درو نیست
آسایش را روی نه در خواب و نه در خور

بنگر که همی سخت شتابی سوی جائی
کان یابی آنجای که برگیری از ایدر

هر چیز که بایدت در این راه بیابی
هر چند روان است درو لشکر بی مر

زنهار که طرار در این راه فراخ است
چون دنبه به گفتار و، به کردار چو نشتر

پرهیز که صیادی ناگاه نگیردت
کو دام نهد محبر بر ملوح و دفتر

این گوید «بر راه منم از پس من رو»
وان گوید «طباخ منم توشه ز من خر»

شاید که بگریند بر آن دین که بدو در
فرند نبی را بکشد از قبل زر

شاید که بگریند بر آن دین که فقیهانش
آنند که دارند کتاب حیل از بر

گر فقه بود حیلت و، محتال فقیه است
جالوت سزد حاکم و هاروت پیمبر

ور یار رسول است کشندهٔ پسر او
پس هیچ مرو را نه عدو بود و نه کافر

بندیش از این امت بدبخت که یکسر
گشتند همه کور ز شومی ی گنه و، کر

جز کر نشود پیش سخن گوی غنوده
جز کور کند پیش خر و، شیر موخر؟

بودند همه گنگ و علی گنج سخن بود
بودند همه چون خر و او بود غضنفر

آن کس که مرو را به یکی جاهل بفروخت
بخرید و ندانست مغیلان زصنوبر

دیوانه بود آنکه کله دارد در پای
وز بیهشی خویش نهد موزه به سر بر

بودند همه موزه و نعلین، علی بود
بر تارک سادات جهان یکسره افسر

میمون شجری بود پر از شاخ شجاعت
بیخش به زمین شاخش بر گنبد اخضر

برگش همه خیرات و ثمارش همه حکمت
زان برگ همی بوی و از آن یار همی خور

او بود درختی که همی بیعت کردند
زیرش گه پیغمبر با خالق اکبر

و امروز ازو شاخی پربار به جای است
با حکمت لقمانی و با ملکت قیصر

بل فخر کند قیصر اگر چاکر او را
فرمان بر و دربان بود و چاکر چاکر

زیر قلم حجت او حکمت ادریس
خاک قدم استر او تاج سکندر

در حضرت از آن خوی خوش و طلعت پر نور
افلاک منور شد و آفاق معطر

از لشکر زنگیس رخ روز مقیر
وز لشکر رومیش شب تیره مقمر

میراث رسیده است بدو عالم و مردم
از جد شریف و پدرش احمد و حیدر

شمشیر و سخن معجز اویند جهان را
وین بود مر اسلامش را معجز و مفخر

بندهٔ سخن اویند احرار خود امروز
فرداش ببند آیند اوباش به خنجر

او را طلب و بر ره او رو که نشسته است
جد و پدرش بر سر حوض و لب کوثر

وز حجت او جوی به رفق، ای متحیر،
داروی دل گمره و افسون محیر

وز من بشنو نیک که من همچو تو بودم
اندر ره دین عاجز و بی توشه و رهبر

بسیار گشادند به پیشم در دعوی
دعوی ها چون کوه و معانیش کم از ذر

بی برهان دعوی به سوی مرد خردمند
مانندهٔ مرغی است که او را نبود پر

با بانگ یکی باشد بی معنی گفتار
بی بوی یکی باشد خاکستر و عنبر

تقلید نپذرفتم و بر «اخبرنا » هیچ
نگشاد دلم گوش و نه دستم سر محبر

رفتم به در آنکه بدیل است جهان را
از احمد و از حیدر و شبیر و ز شبر

آن کس که زمینی به جز از درگه عالیش
امروز به جمع حکما نیست مشجر

قبلهٔ علما یکسر مستنصر بالله
فخر بشر و حاصل این چرخ مدور

وز جهل بنالیدم در مجلس علمش
عدلش برهانیدم از این دیو ستمگر

بگشاد مرا بسته و بر هرچه بگفتم
بنمود یکی حجت معروف و مشهر

وانگاه مرا بنمود این خط الهی
مسطور بر این جوهر و مجموع و مکسر

تا راه بدید این دل گمراه و به جودش
بر گنبد کیوان شد از این چاه مقعر

بنمود مرا راه علوم قدما پاک
وانگاه از آن برتر بنمودم و بهتر

بر خاطرم امروز همی گشت نیارد
گر فکرت سقراط بود پر کبوتر

اقوال مرا گر نبود باورت، این قول
اندر کتبم یک یک بنگر تو و بشمر

تا هیچ کسی دیدی کایات قران را
جز من به خط ایزد بنمود مسطر

در نفس من این علم عطائی است الهی
معروف چو روز است، نه مجهول و نه منکر

آزاد شد از بندگی آز مرا جان
آزاد شو از آز و بزی شاد و توانگر

بندیش که مردم همه بنده به چه روی است
تا مولا بشناسی و آزاد و مدبر

دین گیر که از بی دینی بنده شده ستند
پیش تو زاطراف جهان اسود و احمر

گر دین حقیقت بپذیری شوی آزاد
زان پس نبوی نیز سیه روی و بداختر

مولای خداوند جهان باشی و چون من
زان پس نشوی نیز بدین در نه بدان در

ورنی سپس دیو همی گرد و همی باش
بندهٔ می و طنبور و ندیم لب ساغر

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۳

ای زده تکیه بر بلند سریر
بر سرت خز و زیر پای حریر

شاعر اندر مدیح گفته تو را
که «امیرا هزار سال ممیر»

ملک را استوار کرده ستی
به وزیری دبیر و با تدبیر

خلل از ملک چون شود زایل
جز به رای وزیر و تیغ امیر؟

پادشا را دبیر چیست؟ زبان
که سخن هاش را کند تحریر

نیست بر عقل میر هیچ دلیل
راهبرتر ز نامه های دبیر

مهتر خویش را حقیر کند
سوی دانا دبیر با تقصیر

سخن با خطر تواند کرد
خطری مرد را جدا ز حقیر

جز به راه سخن چه دانم من
که حقیری تو یا بزرگ و خطیر؟

ای پسر، پیش جهل اسیری تو
تا نگردد سخن به پیشت اسیر

چون نیاموختی چه دانی گفت؟
که به تعلیم شد جلیل جریر

تو زخوشه عصیر چون یابی
تا نگیرد ز تاک خوشه عصیر؟

ای پسر، همچو میر میری تو
او کبیر است و تو امیر صغیر

کار خود ساخته است امیر بزرگ
تو سر کار خویش نیز بگیر

جان تو پادشای این تن توست
خاطر تو دبیر و عقل وزیر

خاطر تو نبشت شعر و ادب
بر صحیفهٔ دلت به دست ضمیر

تا به شعر و ادب عزیزت داشت
خویش و بیگانه و صغیر و کبیر

خاطر و دست تو دبیرانند
اینت کاری بزرگ وار و هژیر!

سرت چون قیر بود و قد چون تیر
با تو اکنون نه قیر ماند و نه تیر

به کمان چرخ تیر تو بفروخت
قیر تو عرض دهر به شیر

زان جمال و بها که بود تو را
نیست با تو کنون قلیل و کثیر

شاد بودی به بانگ زیر و کنون
زرد و نالان شدی و زار چو زیر

مگرت وقت رفتن است چنانک
پیش ازین گفتت آن بشیر نذیر

مگر آن وعده که ت محمد کرد
راست خواهد شدن کنون، ای پیر

با سر همچو شیر نیز مخوان
غزل زلفک سیاه چو قیر

چشم دل باز کن ببین ره خویش
تا نیفتی به چاه چون نخچیر

نامه ای کن به خط طاعت خویش
علم عنوانش و نقطه ها تکبیر

نامه ت از علم باید و زعمل
ای خردمند زی علیم خبیر

از دبیری مباش غافل هیچ
پند پیرانه از پدر بپذیر

از دبیری رساندت به نعیم
وین دبیری رهاندت ز سعیر

که نماید چنان که گفته ستند
«باز دارد تو را ز شعر شعیر»

چون همه کارهات بنویسد
آن نویسندهٔ خدای قدیر

پس مکن آنچه گر بباید خواند
طیره مانی ازان و با تشویر

این جهان را فریب بسیار است
بفروشد به نرخ سوسن سیر

حیلتش را شناخت نتواند
جز کسی تیزهوش روشن ویر

مخور از خوان او نه پخته نه خام
مخر از دست او خمیر و فطیر

نیست گفتار او مگر تلبیس
نیست کردار او مگر تزویر

چرخ حیلت گر است حیلت او
نخرد مرد هوشیار و بصیر

بی قرار است همچو آب سراب
دود تیره است همچو ابر مطیر

زر مغشوش کم بهاست به رنج
زعفران مزور است زریر

تو مزور گری مکن چو جهان
خاک بر من مدم به نرخ عبیر

که چو موشان نخورد خواهم من
زهره داروی تو به بوی پنیر

راست باش و خدای را بشناس
که جز این نیست دین بی تغییر

بنشین با وزیر خویش، خرد،
رفتنت را نکو بکن تقدیر

با خرد باش یک دل و همبر
چون نبی با علی به روز غدیر

خیر زاد تو است در طلبش
خیره خیره چرا کنی تاخیر؟

خوی نیک است و خیر مایهٔ دین
کس نکرده است جز به مایه خمیر

مر بقا را در این سرای مجوی
که بقا نیست زیر چرخ اثیر

پند گیر، ای پسر، زمن کاین یافت
از پدر شبرو گزیده شبیر

در شکم سنگ خاره به زان دل
که درو نیست پند را تاثیر

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۷

ای حجت بسیار سخن، دفتر پیش آر
وز نوک قلم در سخنهات فروبار

هر چند که بسیار و دراز است سخنهات
چون خوب و خوش است آن نه دراز است نه بسیار

شاهی که عطاهاش گران است ستوده است
هر چند شوی زیر عطاهاش گران بار

نو کن سخنی را که کهن شد به معانی
چون خاک کهن را به بهار ابر گهربار

شد خوب به نیکو سخنت دفتر ناخوب
دفتر به سخن خوب شود جامه به آهار

از خاطر پر علم سخن ناید جز خوب
از پاک سبو پاک برون آید آغار

آچار سخن چیست معانی و عبارت
نو نو سخن آری چو فراز آمدت آچار

در شعر ز تکرار سخن باک نباشد
زیرا که خوش آید سخن نغز به تکرار

آچار خدای است مزه و بوی خوش و رنگ
با سیب و ترنج آمد و گوز و بهی و نار

از تاک زر انگور نو امسال خوش آیدت
هر چند کزو پار همین آمد و پیرار

زی اهل خرد تخم سخن حکمت و علم است
در خاک دل ای مرد خرد تخم سخن کار

مختار شوی کز تو بماند سخن خوب
زیرا که همین ماند ز پیغمبر مختار

دینش به سخن گشت مشهر به زمین بر
وز راه سخن رفت بر این گنبد دوار

مقهور به حکمت شود این خلق جهان پاک
زیرا که حکیم است جهان داور قهار

از راه تن خویش سوی جانت نگه کن
بنگر که نهان چیست در این شخص پدیدار

آن چیست که چون شخص گران تو بخسپد
بینا و سخن گوی همی ماند و بیدار؟

آن گوهر زنده است و پدیرای علوم است
زو زنده و گوینده شده است این تن مردار

شرم و سخن و مدح و نکوهش همه او راست
تن را چو شد او، هیچ نه قدر است و نه مقدار

سالار تن توست، چرا تنت گرامی است
نزدیک تو و مهتر و سالار تنت خوار؟

زیرا که چو معروف شد این بنده سوی تو
مجهول بمانده است ز بس جهل تو سالار

بشناس هم این را و هم آن را به حقیقت
حکمت همه این است سوی مردم هشیار

چون تو ز بهین نیمهٔ خود غافلی، ای پیر،
گر مرد خرد مرد نخواندت میازار

یارند تن و جانت به علم و عمل اندر
تو غافلی از کار بهین یار و مهین یار

دار تن پیدای تو این عالم پیداست
جان را که نهان است نهان است چنو دار

جان تو غریب است و تنت شهری، ازین است
از محنت شهریت غریب تو به آزار

ناداشته و خوار بماند از تو غریبت
بد داشت غریبان نبود سیرت احرار

چون داری نیکوش چو خود می نشناسیش؟
بشناس نخستینش پس آنگاه نکودار

خوار است خور شهریت از تن سوی مهمانت
شهریت علف خوار است مهمانت سخن خوار

حق تن شهری به علف چند گزاری
گه گه به سخن نیز حق مهمان بگزار

زشت است که صد سال دو تن پیش تو باشد
هموار یکی سیر و یکی گرسنهٔ زار

جان تو برهنه است و تنت زیر خز و بز
عار است ازین، چونکه نپرهیزی از این عار؟

جان جامه نپوشد مگر از بافته حکمت
مر حکمت را معنی پودست و سخن تار

نه هر سخنی حکمت باشد بر نام چو مردم
دینار بود هر که بود نامش دینار؟

گر کار به نامستی از دوستی عمر
فرزند تو را نام عمر بودی و عمار

مر حکمت را خوب حصاری است که او را
داناست همه بام و زمین و در و دیوار

پیغمبر بد شهر همه علم و بر آن شهر
شایسته دری بود و قوی حیدر کرار

این قول رسول است و در اخبار نبشته است
تا محشر از آن رو ز نویسندهٔ اخبار

از پند و ز علم آنچه برون نامد از این در
از علم مگو آن را وز پند مپندار

فرق است میان دو سخن صعب، فزون زانک
فرق است میان گل و گل خار دو صد بار

گر حکمت نزدیک تو خوار است عجب نیست
خوار است گل تو سوی اشتر که خورد خار

دادمت نشانی به سوی خانهٔ حکمت
سر است، نهان دارش از مرد سبکسار

گر سوی در آئی و بدین خانه در آئی
بیرون شوی از قافلهٔ دیو ستمگار

واگاه شوی کاین فلک از بهر چه کردند
واخر چه پدید آید از این گشتن هموار

اینجات درون جز که بدین کار نیاورد
سازندهٔ گنبد، تو چه بگریزی از این کار؟

فربی بکن و سیر بدین حکمت جان را
تا ناید از این بند برون لاغر و ناهار

چیزی که بجوئیش نه از جایگه خویش
بر مردم دشوار شود کار نه دشوار

بپذیر نصیحت، به طلب حکمت دین را
ای غدر پذیرفته از این گنبد غدار

خامش منشین زیر فلک و ایمن، ازیراک
دریاست فلک، بنگر دریای نگونسار

ابلیس لعین دست گشاده است به غارت
ایزدت بدین سختی ازین بست در این غار

تو قیمت این روز ندانی مگر آنگاه
کائی به یکی بتر از این روز گرفتار

بازار تو است این، به طلب هر چه ببایدت
بی توشه مرو باز تهی خانه ز بازار

زیرا که به بازار نیابی ره ازین پس
آنگاه که بیمار بمانی و به تیمار

بر گفتهٔ من کار کن، ای خواجه، ازیراک
کردار ببایدت براندازهٔ گفتار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۸

ای خردمند و هنر پیشه و بیدار و بصیر
کیست از خلق به نزدیک تو هشیار، و خطیر

گر خطیر آن بودی که ش دل و بازوی قوی است
شیر بایستی بر خلق جهان جمله امیر

ور به مال اندر بودی هنر و فضل و خطر
کوه شغنان ملکی بودی بیدار و بصیر

ور به خوبی در بودی خطر و بخت بلند
سرو سالار جهان بودی خورشید منیر

نه بزرگ است که از مال فزون دارد بهر
آن بزرگ است که از علم فزون دارد تیر

ای شده مغفر چون قیر تو بردست طمع
شسته بر درگه بهمان و فلان میر چو شیر

مال در گنج شهان یابی و، در خاطر من
هر چه یک مال خطیر است دگر مال حقیر

شیر بر مغفر چون قیر تو، ای غافل مرد
روز چون شیر همی ریزد و شب های چو قیر

آن نه مال است که چو دادیش از تو بشود
زو ستاننده غنی گردد و بخشنده فقیر

آن بود مال که گر زو بدهی کم نشود
به ترازوی خرد سخته و بر دست ضمیر

مال من گر تو اسیر افتی آزاد کندت
مال شاهانت گرفت از پس آزادی اسیر

نیست چون مال من اموال شهان جز که به نام
چون به تخم است چو نرگس نه به بوی خوش سیر

نشود غره خردمند بدان ک «ز پس من
چون پس میر نیاید نه تگین و نه بشیر»

قیمت و عزت کافور شکسته نشده است
گر ز کافور به آمد به سوی موش پنیر

خطر خیر بود بر قدر منفعتش
گر خطیر است خطیر است ازو نفع پذیر

همچنان چون نرسد بر شرف مردم خر
نرسد بر خطر گندم پر مایه شعیر

زانکه خیرات تو از فرد قدیر است همه
بر تو اقرار فریضه است بدان فرد قدیر

خطری را خطری داند مقدار و خطر
نیست آگاه زمقدار شهان گاه و سریر

کور کی داند از روز شب تار هگرز؟
کر بنشناسد آوای خر از نالهٔ زیر

نه هر آن چیز که او زرد بود زر بود
نشود زر اگر چند شود زرد زریر

کرم بسیار، ولیکنت یکی کرم کند
حاصل از برگ شجر مایهٔ دیبا و حریر

مردمان آهن بسیار بسودند ولیک
جز به داوود نگشت آهن و پولاد خمیر

دود مانندهٔ ابر است ز دیدار ولیک
نبود دود لطیف و خنک و تر و مطیر

شرف خویش نیاورد ونیاردت پدید
تا نبوئیش اگر چند ببینیش عبیر

شرف خیر به هنگام پدید آید ازو
چون پدید آمد تشریف علی روز غدیر

بر سر خلق مرو را چو وصی کرد نبی
این به اندوه در افتاد ازو وان به زحیر

حسد آمد همگان را زچنان کار و ازو
برمیدند و رمیده شود از شیر حمیر

او سزا بد که وصی بود نبی را در خلق
که برادرش بدو بن عم و داماد و وزیر

پشت احکام قران بود به شمشیر خدای
بهتر از تیغ سخن را نبود هیچ ظهیر

کی شناسی به جز او را پدر نسل رسول؟
کی شناسی به جز او قاسم جنات وسعیر؟

بی نظیر و ملی آن بود در امت که نبود
مر نبی را به جز او روز مواخات نظیر

بی نظیر و ملی آن بود که گشتند به قهر
عمرو و عنتر به سر تیغش خاسی و حسیر

ذوالفقار ایزد سوی که فرستاد به بدر؟
زن و فرزند که را بود چو زهرا و شبیر؟

بر سر لشکر کفار به هنگام نبرد
چشم تقدیر به شمشیر علی بود قریر

روز صفین و به خندق به سوی ثغر جحیم
عاصی و طاغی را تیغ علی بود مشیر

نه به مردی زد گر یاران او بود فزون؟
شرف نسبت و جود و شرف علم مگیر

ای که بر خیره همی دعوی بیهوده کنی
که «فلان بوده است از یاران دیرینه و پیر»

شرف مرد به علم است شرف نیست به سال
چه درائی سخن یافه همی خیره بخیر؟

چونکه پیری نفرستاد خداوند رسول؟
یا از این حال نبود ایزد دادار خبیر؟

جز که پیر تو نبودی به سوی خلق رسول
گر به سوی تو فگنده ستی یزدان تدبیر

یافت احمد به چهل سال مکانی که نیافت
به نود سال براهیم ازان عشر عشیر

علی آن یافت ز تشریف که زو روز غدیر
شد چو خورشید درفشنده در آفاق شهیر

گر به نزد تو به پیری است بزرگی، سوی من
جز علی نیست بنایت نه حکیم و نه کبیر

با علی یاران بودند، بلی، پیر ولیک
به میان دو سخن گستر فرق است کثیر

به یکی لفظ رسانید، بلی، جمله کتاب
از خداوند پیمبر به کبیر و به صغیر

لیکن از نامه همه مغز به خواننده رسد
ور چه هر دو بپساورش دبیر و نه دبیر

جز که حیدر همگان از خط مسطور خدا
با بصرهای پر از نور بماندند ضریر

از سخن چیز نیابد به جز آواز ستور
مردم است آنکه بدانست سرود از تکبیر

معنی از قول علی دارد و آواز جز او
مرد باید که ز تقصیر بداند توفیر

تو به آواز چرا می رمی از شیر خدا
چون پی شیر نگیری و نباشی نخچیر؟

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۲

نگه کن زده صف دو انبوه لشکر
یکی را یکی ایستاده برابر

نه آن جای این را نه این جای آن را