فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آوازهای غمگین اردوگاه

کتاب آوازهای غمگین اردوگاه

نسخه الکترونیک کتاب آوازهای غمگین اردوگاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آوازهای غمگین اردوگاه

در یکصدویازده سالی که از زمان خلقت اردوگاه سرخ‌پوستان اسپوکن در سال ۱۸۸۱ می‌گذره حتی یک نفر، چه سرخ‌پوست چه غیر سرخ‌پوست، اتفاقی سروکله‌ش این‌جا پیدا نشده و از اون‌جایی که روی اغلب نقشه‌ها هیچ اثری از ول‌پینیت، تنها شهر اردوگاه، نیست، این شد که وقتی غریبه‌ی سیاه‌پوست کت‌وشلواربه‌تن با یه گیتار روی دوشش سروکله‌ش پیدا شد، همه‌ی قبیله انگشت حیرت به دهن گرفتن. سیمون که دنده‌عقب به شهر برمی‌گشت اولین کسی بود که اونو کنار تابلو رنگ‌ورورفته‌ی به ول‌پینیت خوش آمدید، جمعیت: متغیر دیده بود. لِستر قراضه زیر همون تابلو خوابیده بود و غریبه رو، قبل از این‌که کسی فرصت کنه، به خواب دیده بود. غریبه از کنار انجمن کلیسای خدا، کلیسای کاتولیک‌ها و قبرستونش و کلیسای پرسبیتری و قبرستونش رد شده بود و چرخی حوالی زمین سافت‌بال کنار چهارراه، که زیرش قبرستونه، زده بود. مرد سیاه‌پوست گیتارش رو به تابلو ایست تکیه داده بود، اما خودش شق‌ورق ایستاده بود و منتظر. تمام قبیله، پنج دقیقه بعد از این‌که سروکله‌ی مرد سیاه‌پوست سر چهارراه پیدا شد، از وجودش باخبر بودن. اسپوکن‌ها همه منتظر یه بهونه بودن که از خونه یا محل کار بزنن بیرون و خودشونو به محل برسونن و سر از کار غریبه دربیارن. مردی قدکوتاه با پوست سیاهِ‌سیاه و دست‌های پت‌وپهن؛ کت‌وشلواری قهوه‌ای پوشیده بود که از دور خوب به‌نظر می‌رسید، اما از نزدیک کهنه بود و اگه دقت می‌کردی، سرآستین‌هاش نخ‌نما شده بود. هر سرخ‌پوستی که رد می‌شد مرد سیاه‌پوست براش دست تکون می‌داد، اما هیچ‌کس جرئت نگه‌داشتن نداشت، تا این‌که توماس آتیش‌به‌پاکن با ون آبی قراضه‌ش از راه رسید. توماس با صدای بلند گفت: «سلام.» مرد سیاه‌پوست گفت: «سلام.» ـ گم شدی؟

ادامه...

بخشی از کتاب آوازهای غمگین اردوگاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



با تشکر از دانا بروک، دیوید جیمز دانکن و دیک لوری به خاطر کمک های شان در اصلاح کار و همچنین از نانسی استافر به خاطر دوستی و حمایت مستدامش. تشکری ویژه از جیم بوید، همکار ترانه نویسم از قبیله ی کالویل. سپاسگذارِ کریستیان بِرد و کتابش، عشاق بلوز و جَزِ آمریکا؛ کارل پی. اسکلیک و کتابش جنرال جورج رایت: پاسدار ساحلِ آرام؛ بنجامین منینگ و کتابش: پیروزی کور دو اَلن، اسپوکن و پالوسس؛ رابرت اچ. رابی و جان ای. بران و کتاب شان: سرخ پوستان اسپوکن: فرزندان آفتاب و سپاس از ماری ساندوز و کتابش، اسب سرکش: مرد ناشناس اوگلالاها؛ برای مطالب تاریخی ارزشمندشان. همچنین سپاسی ویژه از شرکت فیلم سازی کلمبیا برای فیلم چهارراه (Crossroads) نوشته ی جان فاسکو، به کارگردانی والتر هیل که در سال ۱۹۸۵ با گیشه ی بسیار آرام اکران شد. افزون برهمه، گرامی می داریم نام و خاطره ی رابرت جانسون واقعی را که بدون موسیقی او هیچ کدام از موسیقی های این کتاب قدم به عرصه ی وجود نمی گذاشتند.

رفتم سر چاررا
زانو زدم
رفتم سر چاررا
زانو زدم

رابرت جانسون

۱. آوازهای غمگین اردوگاه

تنهایی رقصیدنا حس خوبی توش نیست
خیلی وقته دیگه انگار کسی حالیش نیست
اشکمو درمی آره هرچی چشمم می بینه
شام شب هیچی نداشتیم، سر گذاشتیم کپیدیم

منِ تنها، منِ خیلی تنها
قلب من خالیه و شکمم خالی تر
سیرمونیِ دل من دسته توئه، پس جونِ من
یه چیزی به مون بده ما بشیم آروم تر

هم سرایان:

دست وبال مون خالی، گوش مون کر شد و نشنید یه بار خوش خبری
واسه اینه جیبامو پُر می کنم از همین آوازای خسته ی اردوگاهی
از همون آوازای قدیمی و خسته ی اردوگاهی
واسه این جور موقع ها که نداری چاره ای
این یه کارم نکنی، پس می خوای چی کار کنی؟

وقتی راهی نداری
دیگه باختی نداری.

در یکصدویازده سالی که از زمان خلقت اردوگاه سرخ پوستان اسپوکن در سال ۱۸۸۱ می گذره حتی یک نفر، چه سرخ پوست چه غیر سرخ پوست، اتفاقی سروکله ش این جا پیدا نشده و از اون جایی که روی اغلب نقشه ها هیچ اثری از ول پینیت، تنها شهر اردوگاه، نیست، این شد که وقتی غریبه ی سیاه پوست کت وشلواربه تن با یه گیتار روی دوشش سروکله ش پیدا شد، همه ی قبیله انگشت حیرت به دهن گرفتن. سیمون که دنده عقب به شهر برمی گشت اولین کسی بود که اونو کنار تابلو رنگ ورورفته ی به ول پینیت خوش آمدید، جمعیت: متغیر دیده بود. لِستر قراضه زیر همون تابلو خوابیده بود و غریبه رو، قبل از این که کسی فرصت کنه، به خواب دیده بود. غریبه از کنار انجمن کلیسای خدا، کلیسای کاتولیک ها و قبرستونش و کلیسای پرسبیتری و قبرستونش رد شده بود و چرخی حوالی زمین سافت بال کنار چهارراه، که زیرش قبرستونه، زده بود. مرد سیاه پوست گیتارش رو به تابلو ایست تکیه داده بود، اما خودش شق ورق ایستاده بود و منتظر.
تمام قبیله، پنج دقیقه بعد از این که سروکله ی مرد سیاه پوست سر چهارراه پیدا شد، از وجودش باخبر بودن. اسپوکن ها همه منتظر یه بهونه بودن که از خونه یا محل کار بزنن بیرون و خودشونو به محل برسونن و سر از کار غریبه دربیارن. مردی قدکوتاه با پوست سیاهِ سیاه و دست های پت وپهن؛ کت وشلواری قهوه ای پوشیده بود که از دور خوب به نظر می رسید، اما از نزدیک کهنه بود و اگه دقت می کردی، سرآستین هاش نخ نما شده بود. هر سرخ پوستی که رد می شد مرد سیاه پوست براش دست تکون می داد، اما هیچ کس جرئت نگه داشتن نداشت، تا این که توماس آتیش به پاکن با ون آبی قراضه ش از راه رسید.
توماس با صدای بلند گفت: «سلام.»
مرد سیاه پوست گفت: «سلام.»
ـ گم شدی؟
ـ گمونم
ـ می دونی کجایی؟
مرد سیاه پوست گفت: «سر چهارراه.»
اما صداش مثل سنگ های تو دهنش و زغال سنگ های تو شکمش بود.
توماس گفت: «این جا اردوگاه سرخ پوستای اسپوکنه.»
ـ سرخ پوست؟ سرخ پوست خیلی کم دیدم.
توماس ونش رو زد کنار و پرید بیرون. با این که اکثر سرخ پوست های اسپوکن پوست روشنی دارن، توماس پوستش آن قدر آفتاب سوخته بود که تقریباً هم رنگ مرد سیاه پوست به نظر می اومد. با موهای بافته شده ی بلند و سیاهش شبیه شکارچی های ماهی آزاد اون قدیما بود: قدکوتاه، پاهای عضلانی برای مرکز ثقل بخش تحتانی، بالاتنه و دست های بلند و کشیده برای انتقال نیرو موقع پرتاب نیزه. همین چند روز پیش سی ودو سالش شده بود. کمی شکم داشت که از هشت سالگی باهاشه و تا هشتادسالگی هم خواهد بود. زشت نبود، با این حال نافشو با تنهایی زده بودن. انگار حرف اول تنهایی رو با قرمز روی پیشونیش خالکوبی کرده بودن. زن های سرخ پوست هیچ وقت بهش توجهی نمی کردن، چون اون هیچ وقت تظاهر نمی کرد یه جنگجوی قرن بیستمیه؛ بین یه جور عصبانیت کور و تظاهر به چیزهایی که دوست نداشت در نوسان بود. نه تند بود نه پرخاشگر، نه خونسرد بود نه آروم. رفت طرف مرد سیاه پوست و دستشو دراز کرد، اما غریبه دستاشو دو طرفش، دور از دید و پنهان، نگه داشت.
مرد سیاه پوست گفت: «باید خیلی مراقب دستام باشم، اگه ازشون استفاده کنم ممکنه صدامو بشنوه.»
ـ کی ممکنه بشنوه؟
ـ آقا.
توماس خیلی دلش می خواست بیشتر راجع به آقا بدونه، اما آدم باادب و سنتی ای بود و هیچ دلش نمی خواست همین اول کار و در شروع رابطه شون با سوالات شخصی به مرد سیاه پوست بی احترامی کنه. اسپوکن های سنتی به اصول رفتاری ای معتقدند که تو هیچ کتابی جمع آوری نشده و بیشتر اعضای قبیله اونا رو فراموش کردن.
اسپوکن ها هزاران سال بود که جشن گرفتن، رقصیدن، طرز حرف زدن و رفتارکردن به وجود آورده بودن و به طرق مشخصی به هم عشق ورزیدن. خیلی از سرخ پوست ها دیگه از این قوانین پیروی نمی کنن، اما توماس برای احیای اونا اقدام کرده بود.
بعد از سکوتی طولانی، مرد سیاه پوست پرسید: «راستی اسم شما چیه؟»
ـ توماس آتیش به پا کن.
ـ به نظرتون اسم خوبیه؟
ـ نمی دونم، شاید.
مرد سیاه پوست گفت: «اسم من جانسونه، رابرت جانسون.»
ـ از آشنایی تون خوشحالم آقای جانسون. شما تنها سفر می کنین؟
جانسون گیتارش رو برداشت، نگهش داشت نزدیک خودش و گفت: «بهترین دوستمه، اما اسمشو به هیچ وجه بهتون نمی گم! ممکنه آقا بشنوه و سَربرسه. سیم ها خبرش می کنن، می شنوی؟»
توماس دید رابرت جانسون خسته و وحشت زده ست و به یه حمام و یه خواب شب راحت احتیاج داره و چندتا داستان که دلی از عزا دربیاره!
یه عده از بچه سرخ پوست ها جمع شده بودن، چرا؟ چون همیشه یه عده از بچه سرخ پوست ها برای تماشای توماس آتیش به پا کن، بدترین قصه گوی قبیله ی اسپوکن، یه جا جمع می شن و اون جا جایی نیست جز همین جایی که مرد سیاه پوست با گیتارش ایستاده. کل این ماجرا ساخت یک بنای یادبود تاریخی رو می طلبید. سال ها قبل کل اردوگاه رو پر کرده بودن با این بناها و با بودجه ای که دولت اختصاصاً برای این کار بهشون داده، شورای قبیله هنوز که هنوزه دنبال ساخت این بناهای یادبوده.
جانسون گفت: «دنبال یه زن می گردم. مدام خوابشو می بینم.»
ـ چه جور زنی؟
ـ یه زن پیر که رو یه تپه زندگی می کنه. گمونم اون می تونه درد منو درمون کنه.
توماس پرسید: «دردت چیه؟»
ـ سال ها پیش یه معامله ی بد کردم. یه مریضی گرفتم که نمی تونم از شرش خلاص بشم.
توماس مریضی رو خوب می شناخت. تو شکم مامانش مرضی گرفته بود که وادارش می کرد قصه بگه. بار این قصه ها کمرشو خم کرده بود و پاهاشم پرانتزی. رابرت جانسون به نظر خمیده و کوژ می اومد و با هر کلمه شکننده تر به نظر می رسید.
بچه سرخ پوست ها آماده بودن تا با سوال ها و خواسته هاشون بریزن سر مرد سیاه پوست و مطمئناً بزرگ ترها هم از بچه ها عقب نمی موندن.
توماس گفت: «گوش کن، باید از شر این آفتاب خلاص بشیم. من می برمت خونه ی خودم.»
جانسون انتخاب هاش رو سبک وسنگین کرد؛ پیر و خسته از این چهارراه به اون چهارراه دنبالِ پیرزن توی خواب هاش که می تونست نجاتش بده، یه زن بزرگ که سوار بر اسبی از سایه ها به خوابش اومده بود، با آهنگ هایی که دوست داشت بخونه، اما نمی تونست، چون ممکن بود آقا صداشو بشنوه.
آقا تمام استعدادها رو در روح رابرت جانسون حبس کرده بود و ده ها سال بود که تعقیبش می کرد. از سال ۱۹۳۸ که وانمود کرد مسموم شده و مرده، فرار بزرگش رو شروع کرده بود. جانسون از دست آقا، که در هر توقف با فاصله ی کمی گمش می کرد، درحال فرار بود.
توماس گفت: «بپر بالا. می تونی خونه ی من ولو شی. دلت خواست یه چیزی هم برامون بزن.»
جانسون گفت: «من هیچی نمی تونم بزنم. هرگز.»
رابرت جانسون دستش رو بالا آورد و کف دستش رو به توماس نشون داد. دستاش سوخته و زخمی بود. توماس ترسید. جانسون گفت: «این بلائیه که سرم می آد. بعضی وقتا این جوری می شه، بله قضیه جدیه.»
توماس می خواست جانسون رو برای آزمایش و تشخیص مریضیش به درمانگاه سرخ پوست ها ببره، اما می دونست فایده ای نداره. درمانگاه سرخ پوست ها فقط نخ دندون و وسایل پیشگیری می داد و توماس تمام عمرش رو صرف فهمیدن ارتباط بین این دوتا کرده بود. اون بیشتر از هرچیز برای التیام زخم هاش به داستان احتیاج داشت، اما توماس می دونست که داستان هاش هیچ وقت هیچ دردی رو دوا نمی کنه. توماس گفت: «یه نفر رو می شناسم که شاید بتونه کمکت کنه.»
ـ کی؟
ـ بزرگ مادر. بالای کوه ول پینیت زندگی می کنه.
توماس به بالا و میون ابرا اشاره کرد. رابرت جانسون به کوه ول پینیت، جایی که بزرگ مادر زندگی می کرد، نگاه کرد. درختای کاج شبیه رواندازی کوه و باقی اردوگاه رو پوشونده بود و در فضای باز کوچکی در پایین کوه، شهر ول پینیت قرار داشت. گاهی از وسط شهر شیرهای کوهی قدم زنان رد می شن، حتی یک بار خرسی که زودتر از معمول از خواب زمستانی بیدار شده بود از پشت بام کلیسای کاتولیک بالا رفته بود و همون جا طاق باز خوابش برده بود. چندتایی سرخ پوست پیر هستند که هنوز وسط جنگل تو تی پی(۱) و کلبه زندگی می کنن و فقط برای مراسم تدفین و رقص پووو خطر می کنن و پا به شهر می ذارن. پیرها داستان هایی تعریف می کردن راجع به پاگنده ی رام و سرخ پوست های چوبی که نسل ها قبل از قبیله طرد و به ارواح شروری تبدیل شدن که در جنگل ها سرگردان اند.
جانسون گفت: «جای قشنگیه این جا.»
توماس گفت: «هنوز خیلی چیزها رو ندیدی.»
ـ مثل چی؟
توماس به رویاهایی که اون جا به قتل رسیده بودن فکر کرد، به استخوان هایی که درست چند سانتی متر پایین تر از سطح خاک دفن شده بودن و منتظر تا تموم خونه های اداره ی مسکن و توسعه ی شهری رو از پی بشکافن. توماس توی یکی از همین خونه ها بزرگ شده بود و هنوزم همون جا زندگی می کرد. براساس استانداردهای اردوگاه، خونه ی بزرگی بود؛ دوخوابه، آشپزخونه، حمام، نشیمن با دوتا اتاق اضافه و یه حمام تو زیرزمین. البته خونه هیچ وقت تکمیل نشد و نیمه کاره باقی موند، چون اداره ی امور سرخ پوست ها بودجه ی ساخت وساز رو وسط کار قطع کرد. هر سال زمستون لوله های آب یخ می زنن و پنجره هاش تو گرمای تابستون تاب برمی دارن. توماس بچگی هاشو تو زیرزمین نیمه کاره می خوابید، با یه پتو که به جای تخت زیرش پهن می کرد و دو تا پتو که به جای دیوار آویزون کرده بود.
توماس گفت: «هنوز یه دنیا چیز هست که ندیدی، یه چیزایی که شاید دلت نخواد ببینی. بزرگ مادر همه چی رو راجع بهش بهت می گه. اون یه عمره این جا زندگی می کنه.»
رابرت جانسون گفت: «منو ببر پیش بزرگ مادر، شاید اون همون زنیه که من خوابش رو می بینم.»
توماس گفت: «برای دیدنش کسی نمی ره بالای کوه. منتظر می شیم تا خودش بیاد پایین. فقط ملاقات کننده های ویژه این شانس رو دارن که برن بالای کوه، که البته کسی تا حالا چشمش به جمال این ملاقات کننده های ویژه روشن نشده. فقط آخرشب ها صداشون رو می شنویم که دزدکی از میون شهر رد می شن. هیچ وقت شانس دیدن شون رو نداشتیم.»
جانسون گفت: «باید خودش باشه، آره خودشه. چرا نمی فهمی؟ من یکی از همون ملاقات کننده های ویژه م. من اجازه ی دیدنش رو دارم. فقط یه کم زود اومدم.»
رابرت جانسون رفت و روی صندلی راننده ی ون آبی نشست. توماس از روی صندلی راننده هلش داد کنار و در ماشین رو بست. سی چهل نفر از اهالی قبیله ی اسپوکن سر چهارراه جمع شده بودن. بعضی هاشون از ترس می لرزیدن، اما بیشترشون می خندیدن. فقط توماس آتیش به پاکن بود که می تونست بذاره یه غریبه تا این حد وارد ون و زندگیش بشه. جانسون گفت: «منو ببر اون جا، منو ببر پیش بزرگ مادر.»
توماس گفت: «اول همه چی رو بهم بگو. بعد منم می برمت.»
ـ ببینید جناب آقای آتیش به پاکن بنده روحم رو به آقا فروختم. برای همین می تونم بهتر از هر کسی که تا حالا گیتار دست گرفته گیتار بزنم. امیدوارم بزرگ مادر بتونه پَسِش بگیره.
توماس گذاشت تو دنده و راه افتاد تا رابرت جانسون رو تا پایین کوه ول پینیت ببره. دلش می خواست جانسون رو تا دم در خونه ی بزرگ مادر ببره، اما ون وسط جاده چندتا دَکّه زد و خفه کرد.
توماس گفت: «آخرشه، از این جا به بعد رو باید پیاده بری.»
جانسون از ون پیاده شد و نگاهی به نوک کوه انداخت. جانسون پرسید: «خیلی راهه، مگه نه؟»
توماس به جانسون که به طرف کوه می رفت نگاه کرد تا از نظر ناپدید شد و به قصه ها پیوست.
چندلحظه بعد توماس چشمش به گیتار افتاد. گیتار رابرت جانسون بود که جلو صندلی ون افتاده بود. توماس گیتار رو برداشت، دستی روی سیماش کشید. درد خفیفی کف دستش احساس کرد و نخستین آوا از آوازهای غمگین اردوگاه رو شنید.
صدوسی وچهار سال پیش از ورود رابرت جانسون به اردوگاه اسپوکن، اسب های سرخ پوست ها شیهه کشیده بودن. بزرگ مادر اول فکر کرده بود اسب ها دارن یه آواز آشنا می خونن. چندین نسل قبل به همه ی اسب ها یاد داده بود آواز بخونن، اما خیلی زود فهمید که این جزء اون آهنگ هایی که خودش یادشون داده نیست... آواز چنان لبریز درد و رنج بود که بزرگ مادر هرگز تا پیش از اومدن سفیدپوستا به مخیله ش هم نمی گنجید و تا بعدها حتی تا آستانه ی قرن بیست ویکم هم نفهمید. به دقت به آواز اسب ها گوش کرد تا این که به خاطر سپردش و هارمونیش رو درآورد. دفعه ی بعد که اسب ها رو دید سوال های زیادی راجع به آهنگ جدید داشت. سرانجام اسب ها دست از شیهه کشیدن آوازشون برداشتن و بزرگ مادر به سکوتی که در دنبال آمد گوش داد و بعد برگشت سر کار پوست و تسبیح و سی اِن اِنش. سکوت اسب ها دقیقه ها و شاید قرن ها ادامه پیدا کرد و همین باعث کنجکاویش می شد. می دونست سکوت موسیقی خودش رو داره، اما فکرشو نمی کرد که دیگه اسب ها تااین حد ساکت بمونن. بعد از مدتی بلند شد و به قصد زمین های مسطح، جایی که اسب ها اون جا جمع می شدن، شروع به پایین اومدن از کوه خودش کرد. واضح بود که می خواست ازشون راجع به سکوتِ بعد از آواز جدیدشون سوالایی بکنه.
همین که پاش رو از در خونه بیرون گذاشت، صدای اولین شلیک رو شنید، صدایی که لابه لای رشته های دی اِن اِیِش پیچید. دامنش رو بالا گرفت و به سمت زمین های مسطح دوید. با فرود اومدن هر قدم، صدای شلیکی می شنید. صدای شلیک تنها صدایی بود که می شنید. اول صدای تیک تیرها و بعد صدای رگبار بی امان و دیگه صدای تیرها قابل شمردن نبود. بزرگ مادر دوید طرف تپه ی بالای زمین های مسطح، جایی که اسب ها جمع می شدند. اون جا بود که آینده و گذشته و سربازای سفید با یونیفورم های آبی و تفنگ های سیاه رو دید. اسب های سرخ پوست رو دید که گلوله می خوردن و مثل کاغذپاره به زمین می افتادن. بزرگ مادر روی تپه ایستاد و افتادن اسب ها رو نگاه کرد تا این که فقط یکی شون موند. بزرگ مادر به کره اسب سرخ پوستی که سربازها دوره ش کرده بودن نگاه کرد. کره اسب دنبال راه فرار این طرف و اون طرف می زد. یه سرباز، که درجه دار بود، از اسبش پیاده شد و رفت طرف کره اسب، صورتش رو آروم نوازش کرد و چیزی دم گوشش زمزمه کرد. کره اسب به خودش می لرزید. افسر اسلحه ش رو گذاشت بین چشماش و ماشه رو چکوند. کره اسب بر علف های دشت افتاد، بر پیاده روی کافه ی اردوگاه، بیهوش، روی میز سرد و سفت پزشک قانونی بیمارستان وتِرنز(۲) در اردوگاه.
بزرگ مادر گریه کرد، درحالی که سربازها سوار بر اسب های رنگ پریده شان می رفتند و صدای شیپورشان تا مدت ها بعد شنیده می شد. او پایین آمد و بر زمین دشت، جایی که اسب ها افتاده بودند و بر سر جنازه ها به دنبال نشانه ای از حیات می رفت. بعد از این که مرده ها را شمرد، به مدت چهل شبانه روز بر آن ها مرثیه خوانی کرد، اشک هایش را پاک کرد و اجسادشان را به خاک سپرد. اما استخوان های یکی از زیباترین اسب ها را نگه داشت و از یکی از استخوان های دنده اش فلوتی ساخت. بزرگ مادر هر روز صبح با فلوت جدید آهنگی می زد تا به همه یادآوری کند که این موسیقی ای ست که روزانه جهان را می آفریند و باز از نو می آفریند.
تا سال ۱۹۹۲ بزرگ مادر هنوز چشم انتظار بازگشت اسب های سلاخی شده بود و به آوازشان گوش می داد. با گذشت هر نسل، اسب ها به شکل ها و با آوازهای مختلفی از راه می رسیدند و هر کدام اسمی روی خودش گذاشته بود، اسم هایی مثل جنیس جاپلین(۳)، جیمی هندریکس(۴)، ماروین گی(۵) و خیلی اسم های دیگه. اسب ها، از هرجا که برمی خاستند، برای نجات به بزرگ مادر رومی آوردند، ولی تمام شان باز بر زمین می افتادند و به خاک بازمی گشتند. برای هفت نسل، بزرگ مادر اسب ها را می پذیرفت و در آغوش خود نگه می داشت و امروز، در روزی از روزهای آفتابی تابستان، او مردی سیاه پوست را دید که قدم به اردوگاه سرخ پوستان اسپوکن گذاشت. او حرف های مرد سیاه را با توماس آتیش به پاکن شنید. توماس را دید که مرد سیاه را تا پای کوهش رساند. بزرگ مادر روی صندلی راحتی اش نشسته و منتظر است تا به واپسین ملاقات کننده اش خوشامد بگوید.
سرخ پوست پیر دیوانه ای جلو مرکز تجاری قبیله ی اسپوکن فریاد زد: «دنیا داره به آخر می رسه.»
پیرمرد اسپوکن نبود و هیچ کس نمی دونست مال کدوم قبیله ست. بعضی ها می گفتن مال قبیله ی لاکوتاـ سوست و دلیل شون هم استخوان های پهن گونه ش بود که اون قدر بزرگ بود که وقتی سرشو می چرخوند، هر کی رو دوروبرش بود زمین می زد. پیرمرد قدبلند بود و با این که کهولت سن کمی قدش رو آب کرده بود، باز هم از همه ی اسپوکنی ها قدبلندتر بود. اهالی حساب کرده بودن که زمان جوانی قدش هفت فوت(۶) بوده. سی سال پیش برای بازی در مسابقات بسکتبال سرخ پوست ها به ول پینیت اومده بود و دیگه برنگشته بود. هیچ کدوم از اسپوکن ها اهمیتی به حرفش ندادند، چون می دونستند آخر دنیا یه جایی همین گوشه کناراست یا یه چندمایلی سمت غرب یا دوروبَر دریاچه ی لاک پشت.
توماس تنها اسپوکنی بود که با پیرمردی که احتمالاً لاکوتایی بود زیاد حرف می زد. به همین خاطر بیشتر اسپوکن ها فکر می کردن توماس آدم ساده ایه، مخصوصاً بعد از این که رابرت جانسون رو تا پیش بزرگ مادر برده بود. توماس از اون به بعد هرجا می رفت گیتار رابرت جانسون رو هم با خودش می برد. توماس خیلی با گیتار احساس نزدیکی می کرد، جوری که روش یه پارچه کشیده بود و در بهترین جای اتاق پذیرایی گذاشته بودش. وقتی برای قدم زدن روزانه ش بیرون می رفت، بی توجه به صدای خنده های پشت سرش، گیتار رو مثل یه بچه تو بغلش می گرفت. اما پیرمردی که احتمالاً لاکوتایی بود به توماس نمی خندید.
توماس داد زد: «سلام.»
پیرمردی که احتمالاً لاکوتایی بود گفت: «سلام توماس. دنیا داره به آخر می رسه!»
توماس گفت: «آره می دونم» و چندتا سکه انداخت تو کلاه پیرمرد که از قبل توش یه کم پول خُرد و یه چک از پدر آرنولد، کشیش کلیسای کاتولیک، بود.
درسته که اسپوکن ها به پیرمردی که احتمالاً لاکوتایی بود محل نمی دادن، اما نمی خواستن بذارن گشنگی بکشه. خب البته پدر آرنولد هم که همیشه درحال جذب این آدم های سرگردون بود.
پیرمردی که احتمالاً لاکوتایی بود گفت: «گیتار خوش بَروروئیه! شنیدم از اون سیاه پوسته گرفتی!»
توماس گفت: «درست شنیدی.»
ـ حواست به این موسیقی هست که، آره؟ موسیقی چیز خطرناکیه!
توماس لبخندی زد و رفت تو مرکز خرید که یکی از معدود مشاغل سودآور اردوگاه بود. قفسه هاش پر بود از اقلام ضروری اردوگاه: پپسی رژیمی، کنسرو گوشت و تا دلت بخواد، انواع مختلف کربوهیدرات ها که البته هیچ کدوم غنی شده نبودن. یک طرف مرکز خرید اختصاص داده شده بود به وسایل بخت آزمایی که جزء لاینفک تمام اردوگاه ها بود.
قبیله همون روز چندتا دستگاه جدید گذاشته بود و اسپوکن ها همه در رویای بردن جایزه ی بزرگ صف کشیده بودن. بعضی سرخ پوست ها شب چندصد دلاری می بردن، اما صبح دوباره آس وپاس بودن. توماس پولش رو خرج این چیزها نمی کرد. بازی اون موقع گرم کردن پیراشکیش تو مایکروفر بود.
پپسی و پیراشکیش رو خرید و با گیتارش و غذاش اومد بیرون تا غذاش رو بخوره. گرسنه نشست رو جدول جلو مرکز خرید و آماده ی خوردن بود که ویکتور جوزف و جونیور پولتیکن از راه رسیدن.
ویکتور جان تراولتای اردوگاه بود، چون هنوز مثل اون موقع ها لباس می پوشید. خیلی وقت پیش ها، سال ۱۹۷۹، موقعی که تازه دبیرستانش رو تموم کرده بود، تو رنو یه چندهزاردلاری برده بود و همه ی پولش رو داده بود یه دنیا پیرهن ابریشمی و شلوار پلی استری خریده بود و از اون موقع تا الان پولی برای خرید لباس نو نداشت. با این که سیزده سال به وزنش اضافه نشده بود، لباس هاش همه پوسیده بودن و به بدبختی رو تنش می موندن. کمد لباس هاش از اون یه مرد عصبانی ساخته بود.
ویکتور گفت: «سلام خانه خراب کن.»
توماس گفت: «سلام.»
جونیور پولتکین پرسید: «گیتارته؟»
ویکتور گفت: «نه بابا، زنشه.»
جونیور پولتکین نوچه ی ویکتور بود و از اون جایی که به نظر آدم عاقلی می اومد، همه از این کارش در عجب بودن. یه مرد قدبلند و خوش قیافه با موهای پرکلاغی و لَخت مثل سرخ پوست های توی فیلم ها. جونیور رئیس جمهور کلوپ پوست وموی بومی های آمریکا بود. اگه، مثل بانک خون و اسپرم، بانک مو هم داشتیم، جونیور می تونست با یه اهدای چندین متری از موهاش پول و پله ای به هم بزنه.
جونیور کارش روندن کامیون حمل آب برای اداره ی امور سرخ پوست ها بود و حتی یکی دو ترمی هم کالج رفته بود. یه شایعاتی هم بود که تو دوران مدرسه پدر یکی دو تا بچه ی سفیدپوست هم بوده.
توی اردوگاه به دست آوردن شغل کار سختی بود و از اون سخت تر نگه داشتنش بود. همه فهمیده بودن که ویکتور از جونیور سوء استفاده می کنه و از بغلش خرجش رو درمی آره، اما هیشکی هیچ وقت نفهمید جونیور چی تو ویکتور دیده بود. با همه ی این حرف ها، جونیور هم می تونست تبدیل به آدم مفت خوری بشه، چون بیماری ویکتور به شدت مسری بود.
توماس گفت: «مال من نیست، اما می خوام باهاش دنیا رو عوض کنم.»
ویکتور و جونیور نشستن کنار توماس، یکی این ورش و یکی اون وَرش. سه تا سرخ پوست اسپوکن کنار هم روی جدول جلو مرکز خرید نشسته بودن.
همه دوست دارن جایی برای فکرکردن، تمرکزکردن و نشستن و یه لقمه پیراشکی خوردن داشته باشن و اون جای بخصوص از اون پیاده رو متعلق به توماس بود. توماس معمولاً تنها اون جا می نشست، اما امروز اون جا رو با ویکتور و جونیور، دو تا از گردن کلفت های تکامل یافته ی تاریخ معاصر بومیان آمریکا، شریک شده بود.
چند سال قبل، بعد از ساخته شدن محوطه ی پارکینگ مرکز خرید، پیمانکار اداره ی امور سرخ پوست ها یه کم سیمان اضافه آورد. برای همین، به جای این که سیمان ها رو برگردونن به انبار و با کاغذبازی های انباردار کار خودشون رو سخت کنن، تصمیم گرفتن یه پیاده رو بسازن. توماس، بی خبر از این که ویکتور و جونیور دارن یواشکی می آن طرفش، مشغول تماشای کارگرهای اداره ی امور سرخ پوست ها بود که داشتن سیمان خالی می کردن.
ویکتور و جونیور پریدن روی توماس و صورتش رو فشار دادن رو سیمان خیس و یه اثر جاودانه روی پیاده رو به جا گذاشتن. دکترهای بیمارستان قلب مقدس اسپوکن سیمان رو از روی پوستش برداشتن، اما جای زخم هاش روی صورتش موند و به خاطر دردی که توماس کشیده بود پیاده رو شد مال اون.
جونیور پرسید: «براش اسم هم گذاشتی؟»
توماس گفت: «اسمش جزء اسراره، عمراً اگه به کسی بگم.»
ویکتور گردن توماس رو بین بازوهاش گرفت و برای چندثانیه نفس بندش کرد و گفت: «می گی یا نه؟»
جونیور گفت: «ول کن بابا، بی خیال.»
ویکتور گفت: «تا نگی ولت نمی کنم.»
وحشی بازی های ویکتور برای توماس تازگی نداشت. این جنگ وجدال های کوچیک نشونه ی صمیمیت و عمق رابطه برای کسایی بود که تو بچگی رویای صید ماهی آزاد داشتن، اما به جاش تو بزرگی، از خواب که بیدار شدن، خودشون رو درحال خرید از مرکز تجاری و تو صف ارزاقِ وزارت کشاورزی آمریکا دیده بودن. اونا وحشیانه و همیشه در قوطی های گوشت فاسدشده رو باز می کنن و درحالی که اشک شون دراومده، خودشون رو وادار می کنن تا چیزی رو بخورن که سگ های ولگرد هم بهش پوز نمی زنن. سرخ پوست هایی مثل ویکتور این ور و اون ور ول می چرخن، آتیش به پا می کنن، شیشه ی پنجره پایین می آرن و به اعضای ضعیف قبیله گیر می دن.
توماس، با قدوقواره ای کوتاه و مچ هایی پهن تر از بازوهاش و یه کله که رو سرش لق می زد و یه عینک بی ریخت دفترچه ای، ضعیف ترین پسر سرخ پوست تو کل اردوگاه بود. وقتی بزرگ تر و قوی تر شد، تبدیل به یه مرد سرخ پوست شد؛ اون کوتاه ترین سرخ پوست تو تمام اردوگاه بود.
ویکتور گفت: «اسم گیتار لعنتیت رو می گی یا خفه ت کنم؟» و گردنش رو بیشتر فشار داد.
توماس نه کلمه ای به زبون آورد و نه تقلایی کرد، فقط به این فکر می کرد که برای مردن روز خوبیه.
جونیور گفت: «بی خیال ویکتور، ولش کن. این یک کلمه هم به من و تو چیزی نمی گه.»
ویکتور گفت: «تا نگه ولش نمی کنم.»
اما ناگهان فکر بکری به سرش زد و گفت: «تا برامون یه چیزی نزنه، ولش نمی کنم.»
جونیور گفت: «ول کن بابا، من که نمی خوام بشنوم.»
توماس گفت: «یه معامله می کنیم با هم. اگه برات آهنگ موردعلاقه ت از پتسی کلاین رو بزنم، دست از سرم برمی داری؟»
ویکتور پرسید: «و اگه نتونی بزنی، اون وقت چی؟»
ـ خب اون وقت می تونی یه کم دیگه هم حالم رو بگیری.
ویکتور گفت: «ما که همین جوریشَم حالتو می گیریم. اگه نتونستی گیتارت رو می گیریم.»
جونیور گفت: «معامله ی خوبیه، درسته؟»
ویکتور گفت: «آره، هرچی باشه بهتر از شنیدن یکی از اون داستان های کوفتیشه!»
توماس همیشه داستان های تکراری تعریف می کرد. بقیه ی سرخ پوست ها هم اِن قدر داستان هاش رو شنیده بودن که کلماتش به خواب شب شون هم راه پیدا کرده بود. گاهی پیش می اومد که یه سرخ پوست خوابش رو برای یه سرخ پوست دیگه تعریف می کرد و وسطش می فهمیدن یکی از داستان های رخنه گر توماسه. حتی سفیدپوستای اردوگاه هم از داستان های توماس خسته شده بودن، اما فرق اونا این بود که موقع فرارکردن کمی مودب تر بودن.

داستان های توماس آتیش به پاکن مثل دونه ی شن می رفت تو لباست و خارشی به جونت می نداخت که خلاصی نداشتی. اگه حتی یه جمله از داستان هاش رو به زبون می آوردی، دیگه اون زبون زبون بشو نبود. داستان هاش مثل دود به جسم لباس بود و با هیچ پودر لباسشویی و شامپو و صابونی هم از بین نمی رفت. ویکتور و جونیور سعی می کردن داستان های توماس رو سرکوب کنن. دست وپاهاش رو می بستن و آروم تو دهنش می زدن. تظاهر به دوستی می کردن و سعی می کردن با زبون خوش توماس رو، موقتاً هم که شده، با وعده ی پپسی رژیمی و این جور چیزها ساکتش کنن. اما هیچ کدوم روی توماس که همه ش حرف می زد و حرف می زد اثری نداشت.
ویکتور اضافه کرد: «یه فکر بهتر. اگه نتونستی بزنی، باید از تعریف کردن داستان های مزخرفت دست برداری.»
توماس گفت: «باشه، اما اول باید ولم کنی.»
ویکتور توماس رو ول کرد، گیتار رو برداشت و محکم کوبیدش بغل جدول. بعد داد به دست جونیور، جونیور شونه بالا انداخت و دادش به توماس. سرخ پوست های دوروبر مرکز خرید یا ایستاده بودن و با خونسردی نگاه می کردن یا بی اعتنا رد می شدن.
ویکتور گفت: «بفرما، حالا می تونی بزنی.»
جونیور گفت: «آره، راست می گه، بزن.»
توماس نگاهی به اطراف شهر کوچیکی انداخت که می خواست نجاتش بده، به اردوگاه که گوشه ی دنیا پنهان شده بود. می دونست ویکتور و جونیور، به رغم ظاهر جنگجوشون، مثل تخم مرغ شکننده ن. توماس گیتار ترک خورده رو با ملاطفت به دست گرفت و اولین آکورد از آهنگ پتسی کلاین رو که در مورد شکستن بود نواخت.
ویکتور یه نگاه به توماس انداخت، یه نگاه به جونیور و دوباره نشست رو جدول. توماس سعی می کرد آهنگ رو خوب بزنه، اما ویکتور منتظر سکوت بود. به هرحال باید حال توماس رو می گرفت. ویکتور، سرحال از سی ودو سال ناهار مرغ سوخاری، دست هاش رو رو پیرهن چرب و ابریشمی کشید و سعی کرد تا فکر کنه.
جونیور گفت: «عالی بود توماس. خوندن رو کجا یاد گرفتی؟»
ویکتور گفت: «ببند دهنت رو. دارم فکر می کنم.»
پیرمردی که احتمالاً لاکوتایی بود نا خواسته در جریان ماجرا قرار گرفته بود. اومد سمت مثلث اسپوکنی توی پیاده رو و گفت: «دنیا داره به آخر می رسه.»
جونیور پرسید: «کی اون وقت ؟ آخه می خوام ساعت کوک کنم.»
پیرمردی که احتمالاً لاکوتایی بود گفت: «مسخره نکن منو. دنیا داره به آخر می رسه.»
ویکتور گفت: «چرا همه تون خفه نمی شین، ها؟»
جونیور وانمود کرد به دلش اومده و این جوری تونست بره. باید کامیون آب رو می برد وِست اِند اردوگاه و دلش نمی خواست ویکتور بفهمه چه قدر به کارش اهمیت می ده. وِست اِند هر سال تابستون آب نداشت. اون جا سرخ پوستا و درختای کاج سر آب با هم مسابقه می دادن و خب معمولاً درختا برنده می شدن.
ویکتور از جونیور پرسید: «کجا داری می ری؟»
ـ می رم وِست اِند.
ـ صبر کن منم باهات می آم.
اینو گفت و دنبال جونیور رفت.
توماس مورد آمرزش قرار گرفته بود و این به خاطر زمان کوتاه عنایت و توجه ویکتور بود. با این حال، این رو هم باید گفت که ویکتور هیچ وقت آسیب جدی ای بهش نمی زد. پدر واقعی ویکتور، بنا به دلایلی، به توماس علاقه داشت. ویکتور این رو به خاطر داشت و آخرین لحظه عقب می کشید و به چندتا زخم و کبودی بسنده می کرد و دیگه کار رو به استخوون شکستن نمی کشوند. بعد از مرگ پدر ویکتور، توماس و ویکتور برای آوردن خاکسترش با هواپیما رفتن فونیکس. بعضیا می گفتن توماس تا پول بلیط هواپیمای ویکتور رو هم داده. توماس کارش همین بی عقلی ها بود.
ویکتور، درحالی که داشت سوار کامیون حمل آب می شد، داد زد: «بازم می آم سراغت.»
پیرمردی که احتمالاً لاکوتایی بود گفت: «دنیا داره به آخر می رسه.»
کامیون راه افتاده بود، ویکتور سرش رو از پنجره بیرون آورد و داد زد: «دهن تو هم داره به ماتحت من می رسه.»
پیرمردی که احتمالاً لاکوتایی بود کمک کرد تا توماس بلند شه. توماس شروع کرد به گریه کردن. این بدترین کاری بود که یه مرد سرخ پوست می تونست موقع هشیاری انجام بده؛ اما موقع مستی اشکالی نداشت، حتی می تونستی آواز بخونی و بقیه ی سرخ پوست های مست هم باهات می خوندن.
پیرمردی که احتمالاً لاکوتایی بود، درحالی که دست انداخته بود روی شونه ی توماس، گفت : «گوش کن، برو خونه، گیتار رو چسب بزن. شاید فردا صبح همه چی بهتر شد.»
توماس پرسید: «تو این جوری فکر می کنی؟»
ـ آره، اما به کسی نگو من این حرف رو زدم. می دونی به حسن شهرتم لطمه می زنه.
ـ باشه، فردا می بینمت.
توماس سوار ون آبیش شد. به این فکر می کرد که می تونه گیتار رو درست کنه یا نه، که متوجه شد نوک انگشتاش بریده، انگار نوک انگشتاش با تیغ پوسته پوسته بریده شده بود. همان طور که توماس دور می شد، پیرمردی که احتمالاً لاکوتایی بود با دست ضرب گرفته بود و می گفت: «دنیا به آخر می رسه! داره به آخر می رسه! داره به آخر می رسه! آخر دنیا می رسه!»
جونیور راننده ی خوبی بود. فرمون کامیون حمل آب رو محکم چسبیده بود و درحالی که به سمت وست اِند می رفت، راجع به چاله چوله ها و حیوونای خونگی وسط خیابونای اردوگاه حرف می زد. کار روندن کامیون رو چند روز بعد از برگشتنش از کالج شروع کرده بود. ویکتور همیشه موقع رانندگی باهاش بود؛ همین که سرشو تکیه می داد به صندلی وینیلی ماشین، خوابش می برد. در اون روز بخصوص، درحالی که پیرمردی که احتمالاً لاکوتایی بود مشغول دلداری دادن توماس بود، ویکتور، به محض خروج از محدوده ی شهری، خوابش بردـ دست کم چشمای بستش این جوری نشون می دادـ که کابوسی به سراغش اومد. درحالی که جونیور کامیون حمل آب رو می روند، ویکتور مشغول جنگیدن با کابوسش بود و روی صندلی ناله می کرد و به خودش می پیچید.
جونیور که همیشه توجه خاصی به خواب ها داشت تو این فکر بود که ویکتور الان دقیقاً داره چه خوابی می بینه. در مدت کوتاه تحصیلش تو کالج متخصص روان شناسی شده بود و چیزهای زیادی راجع به خواب و رویا یاد گرفته بود. در روان شناسی عمومی از فروید و یونگ یاد گرفته بود که رویاها درمورد همه چیز تصمیم می گیرن. فهمیده بود که فروید و یونگ هم سرخ پوست اردوگاهیَن، چون برای سرخ پوست ها هم رویاها تصمیم می گیرن.
جونیور تمام تصمیماتش رو براساس خواب ها و رویاهاش می گرفت و همین براش دردسرهای زیادی درست می کرد. تو بیداری هیچ وقت ساندویچ کره ی بادام زمینی و ساندویچ پیاز، که تو خواب خیلی خوشمزه بود، از گلوش پایین نمی رفت. اما جونیور همیشه توقع داشت رویاهاش درست از آب دربیان. یه سرخ پوست باید رویا داشته باشه و توی خواب پیغام دریافت کنه. تمام سرخ پوستایی که تو تلویزیون نشون می ده رویاهاشون می گه که دقیقاً باید چی کار کنن.
جونیور می دونست صبح چه جوری باید از خواب بیدار شه، صبحونه بخوره و بره سر کار. می دونست چه جوری باید کامیون حمل آب رو برونه، اما نه بیشتر و راجع به چیزهایی که دلش می خواست بیشتر بدونه هیچی نمی دونست. یه خونه ی بزرگ تر می خواست، دلش کفش و لباس می خواست و چیزی که بیشتر از همه می خواست بدونه این بود که ویکتور چی دلش می خواد، البته به جز پول. ویکتور اون قدر دلش پول می خواست که همیشه پول هاش رو جوری تو یه چشم به هم زدن تموم می کرد که انگار اگه چند دلار تو کیفش باشه دیگه بهش پول نمی دن. پول؛ تنها چیزی بود که ویکتور همیشه راجع بهش حرف می زد. جونیور نمی دونست ویکتور چه چیزی رو بیشتر از پول دوست داره، فقط می دونست که ویکتور الان داره خواب می بینه.
ویکتور توی خواب این شونه به اون شونه می شد، خودش رو به در فشار می داد و به داشبورد لگد می زد. گاهی زیر لب چند کلمه ای حرف می زد که جونیور نمی فهمید چی می گه. جونیور نگاهی به بهترین دوستش انداخت، دستی روی زانوش کشید؛ ویکتور کمی آروم تر شد.
ویکتور تا خونه ی سیمون تو وِست اِند خوابید.
سیمون جلو ماشین رو خونه ش ایستاده بود. ونش رو، که فقط دنده عقب می رفت، روی باقی مونده ی چمن ها پارک کرده بود. جونیور، همون طور که از کامیونش پیاده می شد، داد زد: «سلام سیمون.»
سیمون گفت: «آب آوردی برام؟»
ـ آره.
ـ عالیه، هم من هم این علف ها آب لازم داریم.
جونیور نگاهی به زمین خشک و چند تار علف باقی مونده ش انداخت.
سیمون گفت: «بدجوری آب لازم داشتیم.»
جونیور سرش رو تکون داد.
ویکتور از تو کامیون پرسید: «کجاییم؟»
ـ خونه ی سیمون.
ویکتور گفت: «همون پیرمردِ خُل دنده عقب رو؟ این جا چی کار داریم؟»
جونیور گفت: «آب رسونی. می آی کمک؟»
ویکتور از کامیون پیاده شد و به جونیور کمک کرد تا لوله ی آب رو تو چاه سیمون بندازن. چند دقیقه ای آب پمپ کردن و بعد لوله رو جمع کردن که برن. سیمون گفت: «صبر کنین. تشنه تون نیست؟ نوشیدنی نمی خواین؟»
سیمون میزبان خوبی بود.
ویکتور گفت: «چرا که نه، چی داری؟»
جونیور گفت: «اهل این چیزا نیست.»
سیمون گفت: «اون مدلیش رو نه.»
جونیور گفت: «منظورش پپسی و قهوه ست.»
سیمون گفت: «منظورم پپسی و قهوه بود.»
ویکتور گفت: «مرگ من؟»
ـ آره، جون شما.
ویکتور گفت: «هوس آبجو زد به سرم، هستی جونیور؟ پاشو زود کلک اینا رو بکنیم بریم کافه.»
جونیور محلش نداد.
ویکتور گفت: «دِ بجنب دیگه. چرا معطلی؟!»
جونیور گفت: «من هنوز کار دارم. باید تمومش کنم. کارمه، نمی تونم ول کنم برم.»
جونیور سوار کامیون حمل آب شد. ویکتور هم آهی از ته دل کشید و سوار شد. سال ها بود که عین این حرف ها رو هر روز به هم می زدن. سیمون از تو ماشین رو جلویی دست تکون داد و دوئید طرف کامیون. بالای رکاب ایستاد و از پنجره خم شد تو و گفت: «شما هم دیروز اون یارو سیاه پوسته رو دیدین؟»
جونیور سر تکون داد.
ـ خب، چی فکر می کنی؟
ویکتور گفت: «به هیچ مرگی فکر نمی کنم.»
سیمون از جونیور پرسید: «تو چی فکر می کنی؟» و جونیور فقط شونه بالا انداخت و گلوش رو صاف کرد. سیمون هم شونه بالا انداخت و گلوش رو صاف کرد و گفت: «آره، همین طوره. منم به همین فکر می کنم. همین طوریه دیگه، مگه نه؟»
ـ آره همینه. می دونی، همه ی اردوگاه راجع بهش حرف می زنن. همه می گن توماس خیلی ساده ست.
ویکتور گفت: «آره ساده ست، حالا بپر پایین، ما کار داریم باید بریم.»
سیمون از رکاب پایین اومد.
جونیور گفت: «می بینمت.»
سیمون دوباره دست تکون داد.
ویکتور گفت: «راستی، تو که دنده عقب رانندگی می کنی چرا دنده عقب هم راه نمی ری؟»
ـ چون می خورم به جایی.
ویکتور گفت: «آها، روشنم کردی مرد، در تماس باش. یه برنامه ی ناهار بذاریم.»
سیمون گفت: «نمی تونم، دارم می رم خارج شهر. می رم سمت ساحل فامیلام رو ببینم. یه مدت نیستم.»
جونیور به حرفای سیمون که بزرگراه ۹۰ رو دنده عقب تخته گاز می رفت و صدتا ماشین رو رد می کرد و تو محوطه ی استراحت یه پارک تمیز می کرد خندید.
ویکتور گفت: «برامون کارت پستال بفرستی.»
جونیور گفت: «مواظب خودت باش.»
درحالی که کامیون راه افتاده بود، ویکتور گفت: «این بابا پاک خُله.»
ـ هیچم خُل نیست.
ـ اصلاً هرچی تو بگی. تو تشنه ت نیست؟
جونیور به بهترین دوستش نگاه کرد.
ـ پنج تا خونه ی دیگه مونده. تموم شد بعد می ریم.
ـ خوبه، مهمون تو دیگه؟
ـ آره، مهمون من.
درست همون موقع که ویکتور و جونیور تو کافه مست کرده بودن و توماس هم خواب بود، گیتار رابرت جانسون خودش خودش رو تعمیر کرد. توماس گیتار رو گذاشته بود بیرون کنار دودی خونه تا بعداً ازش به جای هیزم استفاده کنه. آهنگ پتسی کلاین رو دوام آورده بود، اما وقتی رسید خونه از هم پاشیده بود. قصد داشت کمی ماهی آزاد دودی کنه و با خودش فکر کرده بود دودی که از این گیتار بلند شه حتماً به ماهی های آزاد طعم بلوز(۷) می ده. اما گیتار تمام شب خودش رو جفت وجور کرده بود و منتظر توماس بود که ماهی آزاد به دست اومد بیرون.
گیتار گفت: «توماس.»
صدا شبیه صدای رابرت جانسون بود که مرتعش و بم شده باشه، مثل یه آهنگ. توماس از این که صدای گیتار شبیه صدای رابرت جانسون بود تعجب نکرد. توماس گفت: «صبح به خیر. امروز حالت چه طوره؟»
ـ یه کم کوفته م.
ـ می فهمم چی می گی، می فهمم.
توماس سعی کرد ماهی های آزاد رو پشتش قایم کنه، اما گیتار ماهی ها رو دید. گیتار پرسید: «قصد سوزوندنمو داشتی؟»
توماس گفت: «آره.»
نمی تونست دروغ بگه.
گیتار خندید و گفت: «اشکالی نداره. تو ماهیت رو بخور، منم یه کم بلوز می زنم.»
گیتار شروع کرد به زدن و توماس هم ماهی هاش رو دود می داد. سوزان، مادر توماس، وقتی زنده بود ماهی ها رو لای پارچه می ذاشت و به دار می بست و بعد دار رو می ذاشت رو آتیش و این جوری ماهی ها رو دود می داد. توماس جرئتش رو نداشت این جوری ماهی دود بده؛ برای همین ماهی ها رو تو دودی خونه ی قدیمی ای که پدرش ساموئل سال ها پیش ساخته بود دود می داد. توماس ده سالش بود که مادرش سوزان از سرطان مرد. ساموئل پدرش از روز بعد از مراسم خاک سپاری زنش مست بود.
گیتار گفت: «بلوز همیشه آدم رو یاد قدیما می ندازه.»
توماس گفت: «آره، حق با توئه.»
ـ تو رو یاد چی می ندازه؟

نظرات کاربران درباره کتاب آوازهای غمگین اردوگاه

اسم نویسنده شرمن الکسی هست. اشتباه نوشته شده اینجا فیدیبو جان....
در 2 سال پیش توسط Nastaran Heydari