فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از رنجی كه می‌بريم

کتاب از رنجی كه می‌بريم

نسخه الکترونیک کتاب از رنجی كه می‌بريم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب از رنجی كه می‌بريم

از رنجی که می‌بریم داستان آدم‌های مختلفی است که به‌نوعی درگیر مبارزه‌ی سیاسی شده‌اند؛ اما همه‌ی این آدم‌ها دارای درک درست و شعور اجتماعی یکسانی نیستند. بعضی از آن‌ها حتی سواد چندانی ندارند تا بتوانند مسایل سیاسی جامعه‌ی خود را تجزیه و تحلیل کنند؛ آنچه آن‌ها را گاه به‌طور ناخواسته درگیر مسایل سیاسی می‌کند و به اصطلاح، آن‌ها را تبدیل به یاغی حکومت کرده، وضعیت معیشتی خود یا مردمی است که با آن‌ها ارتباط داشته‌اند. داستان در هفت فصل مجزا روایت می‌شود و در هریک از این فصل‌ها، زندگی یک نفر روایت می‌شود که باعث شده تا هریک از این فصل‌ها به‌صورت مجزا به‌نظر برسد؛ اما درنهایت ارتباط آن‌ها در این هفت فصل بسیار مشهود است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب از رنجی كه می‌بريم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دره ی خزان زده

سه بعدازظهر، سوت تعطیل کار معدن، مثل همه روز در هوای سرد و مه آلود دره های زیراب پیچید، در همه جا نفوذ کرد؛ لابه لای شاخه های درخت هایی که برگ ریخته بودند و در زیر شیروانی های آهنی و یا تخته کوبی که در طول دره های معدن به چشم می آمدند و در زیر سقف تونل های دراز و تاریکی که حیات یک عده انسان را به صورت گرد تیره ی زغال درمی آوردند و دوباره به خورد خود آن ها می دادند.
همه دست از کار کشیدند و با قیافه هایی ناشناس و از گرد ذغال پوشیده که در میان آن ها فقط سفیدی چشم ها و اگر هم کسی حوصله داشت لبخندی بزند، زردی دندان ها، پیدا بود؛ چراغ های معدن خود را به دست گرفتند و با کولواره ای که داشتند، به سمت خانه های خود، از زیر درخت ها و از فراز چاله های پر از آب می گذشتند.
سکوت آن اطراف را، پرش یک کلاغ سرسخت و پرطاقت هم برهم نمی زد. همه آرام و بی صدا، همچون مشایعت کنندگانی که از گورستان برمی گردند، ساکت و بی صدا به طرف خانه های خود برمی گشتند.
در ایستگاه زیراب، از نوک بارانداز بزرگی که در پای آن واگن های باری، قطار را از ذغال چاه ها و کوره ها و تونل های دره های زیراب بار می کنند، سیم نقاله ای جداشده میان دره فرومی رود و از فراز جنگل ها می گذرد و در تاریکی مه آلود ته دره گم می شود. در پای سیم نقاله جاده ای به طرف تونل های معدن و خانه های کارگران می رود؛ جاده ای که در زیر درخت های جنگل مخفی می شود و باز بیرون می آید.
دره در انتهای خود تقسیم می شود و از چند سوی دیگر در سینه ی کوه فرومی رود. در روی دامنه ی این دره ها است که خانه های کارگران، متفرق یا پهلوی هم، جداجدا و یا دسته دسته از لای درخت ها پیداست و روی پیشانی تپه ای که مقابل دره ی اصلی قرار گرفته است، در یک محوطه ی وسیع و بی درخت، عمارت «نُه دستگاه»، ساختمان اصلی معدن زیراب، توجه را به خود جلب می کند.
سیم نقاله در امتداد همه ی این دره ها و از فراز درخت های سرکش آن، همچون ماری که به سوی طعمه ی خود خیز برداشته باشد، می دود و در ساعت های کار، صدای خراش دار واگون های کوچک پر از ذغال که همچون یک عنکبوت سمج خود را به این تارهای آهنین چسبانده اند و روی آن می لغزند و سرازیر می شوند، هوای دره را پر کرده است.
رییس معدن هم دست از کار کشید. لباس کار خود را درآورد؛ پالتو را به دوش افکند و به طرف خانه ی خود سرازیر شد. خانه ی او طرف مقابل دره، کمی بالاتر از نقطه ای که اتاق کارش قرار داشت، واقع شده بود و او تا خود را به آنجا برساند، درست نیم ساعت طول می کشید. به سینه کش مقابل دره که رسید، هنوز چند قدمی نرفته بود که صدای یک رگبار مسلسل در دره طنین انداخت و او متوحش شد و در میان اضطرابی که یکباره سراپای او را گرفت، ایستاد. اطراف خود را نگاه کرد؛ ولی از آن ته دره جایی پیدا نبود. سربالایی دره را به سرعت دوید و نفس نفس زنان خود را به تلفن اتاق خود رساند. بهداری معدن را که روی دامنه ی دیگر دره، مقابل عمارت نُه دستگاه قرار داشت، گرفت و باعجله و وحشت پرسید: «الو... الو... این چی بود؟... کی با خودش مسلسل تو معدن آورده؟... ها؟!...»
و از تعجب خشکش زد. گوشی از دستش رها شد و در فکر فرورفت. یک صدای ناشناس، خیلی کوتاه و مختصر به او جواب داده بود: «به تو چه!»
به سرعت دست و روی خود را شست. رگبار مسلسل هنوز به گوش می رسید. ماشین سواری معدن را با تلفن خواست. دکمه های پالتوی خود را داشت می بست که تلفن صدا کرد. گوشی تلفن را برداشت:
ــ... بله... من خودمم... رییس معدن... کارگر مسلح؟... کجا دیده شده؟... غیرممکنه... این رگبار مسلسل بود نه تک تیر... این چه وضع حرف زدنه؟... من رییس معدنم...
و گوشی را روی گیره اش انداخت و به شوفر گفت او را به بهداری برساند. شوفر هم وحشت زده بود و همان طور که می راند، خبرهای تازه ای می داد:
ــ وقتی که هنوز کار تموم نشده بود، هفت نفر ژاندارم از لای درختان پشت نُه دستگاه رد شدند و خودشون رو تو جنگل قایم کردند.
مهندس به وقایعی که از دیروز تابه حال اتفاق افتاده بود فکر می کرد. به کوچک ترین آن ها اهمیت می داد شاید بتواند درک کند که قضیه از چه قرار است؟ ناگهان به یادش افتاد که صبح همان روز «سرهنگ د...» را دیده بوده است که سرتاسر دره های معدن را پیاده می پیموده و به همه جا دقیق می شده است. ملاقات خود را با او و صحبت هایی را که میان شان ردوبدل شده بود، به خاطر می آورد. سرهنگ پس از اینکه او خود را معرفی کرده بود، پرسیده بود: «آقای مهندس... شما هر چی باشه مستخدم دولتید؛ دولت خرج تحصیل شما رو داده. شمارو تربیت کرده. همچین نیست؟ به گردن شما هم لابد حق داره. آخرش یک موقع سختی هم پیش می آد که امثال شما بایس حق شناسی خودتون را نشان بدید. البته خود شما بهتر می دونید. من چی بگم؟»
مهندس آن وقت چیزی درک نکرده بود و خیلی ساده جواب داده بود که: «البته... جناب سرهنگ. این وظیفه ی همه ی ما است. اینجا دو هزار و پانصد نفر کارگر زیردست من کار می کنند. چه خدمتی بهتر از این؟ بله؟ اینکه وظیفه ی رسمی بنده است. مهمتر اینکه در این دو ماه که من مسوولم، به محصول، صدی بیست اضافه شده... بله، اضافه شده...»
ــ شما از کجا به اینجا منتقل شده اید؟
ــ از بهشهر.
سرهنگ از شنیدن این اسم در قیافه ی مهندس دقیق تر شده بود و با نگاهی ظنین، دنباله ی صحبت خود را اینطور گرفته بود:
ــ تو بهشهر که خوب کار نمی کنند. نه، نمی کنند. این به من چه. من از افزایش محصول که چیزی سرم نمی شه. بله؟ مهم اینجا است. کارگرهای شما... من نمی دونم چیه؛ اما ازشون برای دولت خبرهایی می رسه. شاید هم راست نباشه؛ اما نمی شه همه ی این حرف ها رو نشنیده گرفت. تصمیم های دولت همیشه به نفع کارگرهاست؛ اون هم در این روزها. البته خود شما بهتر می دونید. شما که من حتم دارم به وظیفه ی خودتون عمل خواهید کرد و از همکاری با مامورین دولت مضایقه نخواهید فرمود...
سرهنگ اینطور حرف خود را تمام کرده بود و دوباره به گردش پیاده ی خود ادامه داده بود. و این «فرمود...» آخری را با چنان لحن مسخره ای ادا کرده بود که مهندس را خیال برداشته بود. مهندس اکنون که به این برخورد غیرمترقب خود با یک افسر ارشد در دره های زیراب می اندیشید، چیزهای دیگری را درک می کرد. هنوز نمی دانست چه خبرها بایست شده باشد؛ ولی هرچه بود، پیدا بود که وقایعی در پیش است. صدای خردشدن برگ های خزان زده در زیر چرخ های ماشین نیز در گوش مهندس چنین می خواندند که به زودی خبرهای تازه ای اتفاق خواهد افتاد.
به بهداری معدن رسیده بودند. ساعت چهار بود. جلوی عمارت بهداری ده نفر سرباز روی زمین دراز کشیده بودند و دست به روی ماشه، به طرف عمارت نُه دستگاه قراول رفته بودند. یک سرجوخه هم در ته صف، قنداق یک مسلسل سبک را به دوش خود تکیه داده بود و همه منتظر فرمان بودند.
مهندس خود را به عجله، به اتاق مدیر بهداری رساند. یک ستوان سوم پشت تلفن نشسته بود و هفت تیر خود را پاک می کرد. مهندس خود را معرفی کرد و پرسید: «حتما این دو دفعه شما پشت تلفن بودید؟»
ــ یک بار گفتم این به شما مربوط نیست.
ــ البته به این طریق مسوولیت هر...
افسر با خنده ی خشک و بریده ی خود کلام او را قطع کرد:
ــ جناب آقای مهندس! کار از این کارها گذشته،... نیست؟ خواهش می کنم بفرمایید...
و دوباره به پاک کردن سلاح خود پرداخت.
مهندس هاج و واج مانده بود. ناچار از این مقوله درگذشت و گفت:
«خوب. این تیراندازی سربازهاتون برای چی بود؟»
ــ اختیار دارید جناب آقای مهندس... این کارگرهای شما بودند که تیراندازی می کردند. توی نُه دستگاه سنگر گرفته اند، نیست؟...
دیگر مهندس همه چیز را درک کرده بود. کمی به قیافه ی این افسر تازه کار که نمی دانست چگونه کار خود را شروع کند، خیره شد. خونسردی خود را بازیافت و گفت: «صحیح...!»
و ساکت در گوشه ای نشست.
افسر آدمی بود کوتاه قد، باریک، با رنگی پریده و چشم هایی پف کرده. موهای روغن زده ی خود را که در نور چراغ مات اتاق برق می زد، از میان سر، باز کرده بود و یک مسلسل دستی، روی میز، پهلوی دست او بود.
مهندس به یاد ملاقات دیشب خود با کارگری که تازه از شاهی می رسید، افتاد. گویا او خبرهایی داه بود و گفته بود که مواظب باشد.
از تهران که برای او هیچ گونه خبری نمی فرستادند. اداره ی معدن هم کاملاً ساکت بود. حتی پاسخ گزارش اخیر او را درباره ی افزایش محصول بی جواب گذاشته بودند.
ــ خوب؛ جناب آقای مهندس! گزارش میدن که کارگرهای معدن شما مسلحند؛ نیست؟ چرا اینقدر گرفته اید؟ به هرجهت دولت دستور داده که با همکاری شما همشونو خلع سلاح کنیم. اینطوره. البته خود شما هم می دونید که موقعیت خیلی باریکه. البته من تقصیری ندارم. امروز هم موقع تعطیل کار، یک کارگر مسلح دیده شده. راستی حالا هم که کارگرهای شما تیراندازی کردند. لابد شمام شنیدید؟
مهندس با خونسردی گفت: «من از همه ی این حرف ها بی اطلاعم.»
ــ برای من فرق نمی کنه. من قادرم که صحت دلایل همه ی این خبرها رو از خود شما بشنوم.
مهندس از میان خنده ی تمسخرآمیزی که بر لب داشت گفت: «فکر نمی کنم.»
افسر بلند شد. هفت تیر خود را روی کمربندش جابه جا کرد. دست ها را به پشت گذاشت و شروع به قدم زدن کرد.
ــ به هرجهت من ماموریت دارم که تمام معدن رو بازرسی کنم. چه بایس کرد؟ خونه های کارگرهارم باید بگردیم و همه ی اسلحه ای رو که از شاهی و بهشهر به زیراب آوردند، جمع آوری کنیم. شما خودتون می دونید.
ــ اگه من در اینجا مسوولم؛ بله سرکار ستوان اجازه نمی دهم کسی با سلاح وارد تونل ها بشه. چه می فرمایید؟ وگرنه بازرسی ساده ی شما و یا هرکس دیگر که اشکالی نداره، البته ماموریت رسمی هم باید داشت.
افسر فرمانده مثل ترقه از جا پرید:
ــ جناب آقای مهندس! وقتی کارگرهای شما مسلحند و به سربازهای من شلیک می کنند و با همان سلاح ها تمام سوراخ سمبه های معدن رو دراختیار دارند، چطور شما اجازه نمی دید کسی با سلاح وارد معدن بشه... واقعا چه مسخره ای؟...
و درحالی که به طرف در می رفت، اضافه کرد: «خواهش می کنم بفرمایید تا مدرک هم به شما نشان بدم.»
مهندس به دنبال او بیرون رفت و در یک لحظه که کسی متوجه نبود به شوفرش حالی کرد که کارگران را با تلفن از ماوقع آگاه سازد.
سرجوخه حیدر باباخانلو طبق دستور افسر فرمانده، جلو آمد و گزارش داد که در ساعت سه وپنج دقیقه، از طرف عمارت نُه دستگاه سه رگبار شلیک شده و آن ها هم ناچار جواب داده اند و اکنون هم منتظر دستور هستند.
خیال مهندس از طرف کارگران راحت بود؛ ولی نمی دانست بعد چه خواهد شد؟ هیچ گونه کوششی مفید نبود. خود را و ماشین خود را مجبور بود دراختیار افسر فرمانده بگذارد. با هم به ایستگاه آمدند. افسر فرمانده با تلفن برای افسر ارشد خود گزارش داد و مهندس تنها کاری که توانست بکند، این بود که پس از او گوشی را بردارد و آنچه را گزارش داده شده بود، تکذیب کند.
مه کم کم غلیظ تر می شد و اکنون حتی هیکل بارانداز هم که در صدقدمی محوطه ی ایستگاه بود، از لای مه به سختی تشخیص داده می شد. چند سرباز در محوطه ی ایستگاه پاس می دادند. قطار مسافری هنوز نرسیده بود. افسر فرمانده دایما ساعت خود را نگاه می کرد.
ــ آقای مهندس از این ساعت حق ندارید از من جدا شید. البته خواهید بخشید. گزارش وقایع رم داده ام صورت جلسه کنند. البته امضاء خواهید فرمود.
مهندس جوابی نداشت که بدهد. بیرون ایوان، روی نیمکت چوبی ایستگاه نشسته بود و از میان دود سیگار خود دنبال شبح وقایعی می گشت که درانتظار زیراب و کارگران آن بود.
ساعت نزدیک پنج بود. قطار پنج ونیم می رسید. مهندس را در یکی از اتاق های دورافتاده ی ایستگاه توقیف کردند و یک قراول دم در گذاشتند. نیم ساعت بعد قطار مسافری هم در میان سکوت بدرقه کننده ی آن اطراف حرکت کرد و پس از چند دقیقه دره های زیراب را پشت سر گذاشت و از وقایعی که در آن می بایست اتفاق بیفتد گریخت.
مقدمات کار فراهم شده بود. اضطراب مهندس به حداعلی می رسید. چه خوب بود اگر می توانست از تهران خبری داشته باشد و یا یک دم پای رادیو بنشیند؛ ولی نه کسی جز این دامن به کمرزده ها و سرنیزه به دست ها، از تهران می آمد و نه رادیویی در دسترس بود. قطار که رفت، او را آزاد گذاشتند که در محوطه ی ایستگاه زیرنظر سربازها قدم بزند. به قدری مضطرب بود که حتی فراموش کرده بود که سوزن بان ها و کارگران ایستگاه او را می شناسند. موقعیت خود را از یاد برده بود. فقط به وقایعی می اندیشید که همچون شیاطین لجوج روی سیم نقاله ی دره های زیراب و روی بام خانه های کارگران به رقص درآمده بودند و بی تابی می کردند.
گزارش تهیه شده بود. آوردند که مهندس امضاء کند. او فقط خندید. حتی یک کلمه حرف هم نزد. افسر فرمانده با لحنی دلسوز گفت: «البته خیلی به نفع شما بود اگه امضاء می کردید، نیست؟»
و وقتی امتناع جدی او را دید، کمی با تشدد افزود: «به درک. لابد خیال می کردید بدون امضای شما صورت مجلس های مارو قلابی می دونستن؟ بله؟...»
این را گفت و به طرف سواری مهندس رفت و با هم به آبادی زیراب رفتند. در آنجا یک گروهان سرباز از آن ها استقبال کرد. مهندس پیاده شده بود و در گوشه ای فقط تماشا می کرد. پنج قبضه مسلسل سنگین و مقدار زیادی تفنگ در گوشه ای، ردیف به کنار دیوار تکیه داده شده بود. افسر فرمانده از مهندس خواست که با ماشین خود سلاح ها را تا بهداری معدن ــ مقابل عمارت نُه دستگاه ــ برساند؛ ولی او حاضر نشد. سلاح ها را هرچه بود روی صندلی عقب ماشین ریختند و به انتظار ایستادند. یک کامیون باری، تازه از راه می رسید. یخه ی شوفرش را گرفتند و کاری را که داشتند به او حالی کردند. مردک چرب و وحشت زده، با کمال احتیاط و از ترس اینکه مبادا لباس افسر فرمانده را کثیف کند، پشت رل نشست.
با مهندس کار دیگری نداشتند. فرمانده دستور داد او را به ایستگاه برگردانند و در همان اتاق توقیف کنند. سربازها نیز می بایست از بیراهه خود را به پشت نُه دستگاه برسانند و با گردان دیگری که دیروز مستقیما از شاهی راه افتاده و از وسط جنگل ها خواهد رسید، رابطه بگیرند.
سواری در میان مه گم شد. مهندس را دوباره به همان اتاق بردند. شش بعدازظهر بود که از نو رگبار مسلسل ها گوش را کر می کرد و در میان تاریکی کمرنگ اول شب، طنین می انداخت.
مهندس در تنهایی بازداشتگاه خود قدم می زد و به حوادثی که همچون یک دیو مهیب پاشنه ی سنگین و عظیم خود را به روی دره های زیراب می گذاشت و زندگی انسان ها را می فشرد، می اندیشید و صدای رگبار مسلسل دم به دم افکار او را از جایی می برد و به جای دیگر می دوخت.

تاریکی و وحشت، کم کم همه جا را پر می کرد. اندوه غروب مه آلود آن روز، همه چیز را در خود می فشرد و از سر و روی همه بالا می رفت؛ از نوک شاخه های بی برگ و نوای درختان عریان جنگل گرفته، تا ته دره ای که سنگ ریزه هایش مدت ها بود نوازش آب یک جوی ملایم و مهربان را روی سر خود حس نکرده بود.
عده ی سربازان اکنون از پنجاه نفر می گذشت. سه تا از مسلسل ها را همان جا، جلوی عمارت بهداری کار گذاردند و سی نفر در اطراف آن سنگر بستند. هوا تاریک می شد. سربازان دیگر، با دو مسلسل سنگین و بقیه ی تفنگ ها می بایست خود را به پیچ دره برسانند و از سمت راست، عمارت نُه دستگاه و تمام خانه ها را زیر نظر بگیرند. آن گردان دیگر که از شاهی می رسید نیز ورود خود را با چند رگبار مسلسل اعلام کرده بود. سرجوخه حیدرباباخانلو خیلی دوندگی می کرد. همه را سرجاهایشان مستقر ساخت و دستورهای لازم را داد و ساعت شش بعدازظهر بود که در اتاق مدیر بهداری گزارش خود را به افسر فرمانده داد:
ــ سرکار ستوان! همه به جای خود منتظر فرمانند...
افسر فرمانده پوزخندی زد. هفت تیر خود را روی کمربندش جابه جا کرد و با قدم هایی محکم، خود را به بیرون رساند و فرمان آتش صادر کرد.
هوا تاریک شده بود. جایی دیده نمی شد؛ ولی مسلسل ها را قبلاً رو به عمارت نُه دستگاه و رو به خانه ها قراول رفته بودند؛ فقط می بایست انگشت به روی ماشه ها بگذارند. تا نیمه های شب همه ی مسلسل ها کار می کرد. تفنگ ها نیز از کار نیفتاده بود. در تاریکی آن شب، مه سنگین و آرام کوهستان های شمال را، حرکت وحشیانه و سریع گلوله ها مضطرب می ساخت و اهالی زیراب هیچ کدام به خواب نرفتند و در کوری شب، همه جا را به مسلسل بستند و وقتی همه خسته شدند و اطمینان حاصل کردند که خطری نخواهد بود، با یک فرمان افسر فرمانده ی خود به خانه های کارگران هجوم آوردند و تا صبح خانه ای نمانده بود که در و پنجره اش را نشکسته باشند و آدم زنده ای پیدا نمی شد که به ردیف طناب های سفید و نویی که با مسلسل ها از تهران فرستاده شده بود، نبسته باشند و صبح همه ی پانصد و بیست و چند نفری را که گرفته بودند، در انبار کالای ایستگاه زیراب زندانی ساختند.
از سه نفری که در محکمه ی صحرایی زیراب، هفتاد و دو ساعت پس از ورود سربازان، محکوم به اعدم شدند، دو نفر محلی بودند که توانستند وکیلی بگیرند و کار خود را به عقب بیندازند و تنها «وصالی» بود که خیلی به عجله اردش را خواندند و ساعت ده صبح فردای محاکمه، در یک روز مه آلود آذر، در یک دره ی گمنام زیراب اعدامش کردند.
وصالی هیکل بزرگی داشت، هروقت به شاهی و یا ساری می رفت زورخانه اش ترک نمی شد. اسد با او هم اتاق بود. در زیراب کسی را نداشت و فقط مادر اسد بود که هردوی آن ها را جمع وجور می کرد. اسد می دانست که وصالی نامزد خود را در خلخال به انتظار نشانده و سرش به کار دیگری است. اسد خیلی دلش می خواست بتواند مثل او به خود برسد و روزها ورزش کند. حتی در اوایل بهار چند روزی هم با هم قرار گذاشتند و صبح های زود توی آب سرد بروند؛ ولی اسد که زیاد قوی نبود نتوانسته بود طاقت بیاورد و پس از چهار روز مریض شده بود.
همه ی کسانی که از دیدن وصالی وجد و شعفی در خود حس می کردند، شاید هم او را نمی شناختند و یا اصلاً دوستش نمی داشتند؛ ولی این قدرت او بود که دوست داشتنی اش می ساخت. در محوطه ای که او کار می کرد، وقار و عزت نفس از در و دیوار می بارید. کسانی که با او راه می رفتند، خود را بزرگ و قوی می یافتند. شاید در محافل رفقای خود، زیاد زیرکی نشان نمی داد و شاید بیشتر از رفقای خود، چشمش باز نبود؛ ولی همه به او احترام می گذاردند. دادرس های نظامی نیز شاید به همین دلایل او را برای اعدام شدن انتخاب کرده بودند. هرکس هیکل ورزیده ی او را می دید، نمی توانست بپذیرد که او سردسته ی کارگران معدن نیست. هدف چشم هر کسی بود. در آن روزها که متهم کردن و یا گناهکار شناخته شدن کار بسیار آسانی بود و یک سرباز ساده می توانست روی هریک از اسرا که می خواست دست بگذارد و او را سردسته قلمداد کند، او که به دیگران همیشه از بالا نگاه می کرد و گردنی افراشته داشت، خیلی زودتر توجه دادرس ها را به خود جلب می کرد.
او را همان شب اول در خانه اش با اسد گرفته بودند و تا فردا عصر که او را از دسته ی دیگری شناختند، اسد با او خیلی حرف ها زده بود. نه اسد و نه خود او هیچ فکر نمی کردند. گاهی می خندیدند و در نومیدی و یاس تاریکی که رفقایشان را به فکر فرو برده بود، گاهی هم متلک می گفتند.
همان فردا صبح، در میان کارگران پیچیده بود که دیشب نزدیک های ساعت دوازده، وقتی سرجوخه حیدر باباخانلو از تیراندازی خسته شده بود و مسلسل خود را به کناری گذاشته بود و سیگاری آتش زده بود و دود می کرد، افسر فرمانده که در اتاق بهداری در فکر مدال های افتخار خود فرو رفته بود و وظیفه ی آن شب خود را از یاد برده بود، به عجله بیرون دویده بود و فرمان آتش از نو داده بود.
سرجوخه حیدر باباخانلو خبردار کرده بود و عرض کرده بود: «قربان! برای کی تیراندازی کنیم؟ آخه خیلی تیر حروم کرده ایم...»
و افسر فرمانده با قیافه ای عصبانی حرف او را اینطور بریده بود: «پدرسوخته به تو می گم آتش کن! دشمن داره نزدیک می شه!»
و سرجوخه حیدر باباخانلو وقتی سه رگبار مسلسل آتش کرده بود، دوباره سیخ شده بود و درحال خبردار، گزارش داده بود: «قربان دشمن عقب نشست!»
اسد و وصالی این داستان را برای رفقای خود نقل می کردند و قاه قاه می خندیدند.
هیچ کس نمی دانست چه خواهد شد؟ آنها که عاقل تر بودند، فقط خود را سرگرم نگه داشتند و از فکرکردن می گریختند. کسانی هم بودند که گمان می کردند اینها همه یک خیمه شب بازی است و خود را دل خوش نگه می داشتند. نزدیک ظهر هو پیچید که تا عصر تکلیف همه را معین خواهند کرد. بعدازظهر بود که نه نفر اول را بردند و در دنبال آنها محیطی پر از وحشت و بی تکلیفی باقی گذاشتند و عصر، بقیه را در محوطه ی ایستگاه ردیف کردند و سربازها و چند خان محلی را اجازه دادند که از میان آنان، هرکه را می شناختند و یا می خواستند، انتخاب کنند. از بیست وپنج نفری که به این طریق به اصطلاح افسر فرمانده، دست چین شدند و جزو دسته ی دوم قلمداد شدند، مهندس رییس معدن نیز بود و وقتی با قطار ساعت پنج ونیم، افسر فرمانده ی جدید وارد شد و کارها را تحویل گرفت، همه می دانستند که آنچه در چالوس و شاهی و آن طرف تر اتفاق افتاده است، زیاد بهتر از داستان زیراب نبوده است.
وصالی از دسته ی نه تایی اول، آخرین نفری بود که محاکمه شد. کار او خیلی زودتر از دیگران تمام شد. به قدری زود محکومش کردند که حتی خودشان نیز به وحشت افتادند. برای اجرای حکم اعدامش از تهران کسب تکلیف کردند و تهران نیز به سرعت عمل خیلی علاقه داشت.
فقط اسم و فامیل او را پرسیده بودند و اعلام جرمی را که برایش نوشته بودند، جلوش گذاشته بودند و او امضاء کرده بود. دیگران را اگر اعتراف نمی کردند در همان جلسه ی دادگاه که زیر یک ایوان ایستگاه تشکیل می شد می خواباندند و در زیر شلاق های سمج سرجوخه حیدر باباخانلو وادار به اعتراف می کردند؛ ولی او به این کار راضی نشده بود.
فردا صبح، به او اطلاع داده بودند که باید اعدام شود و وقتی آخوند آمده بود وصایای او را بشنود و برایش طلب مغفرت کند، او نمی دانست به او چه باید بگوید. مدتی یکدیگر را بربر نگاه کرده بودند. بعد آخوند چند کلمه دعا خوانده بود و از او خواسته بود وصیت کند. وصالی کمی فکر کرده بود و بعد پرسیده بود: «تو اسدو می شناسی؟»
ــ نه!
ــ پس من وصیتی ندارم... فقط یک حرف واسش داشتم شاید بتوانی پیدایش کنی؛ ها؟...
بعد دوباره به فکر فرو رفته بود. پیش خود چیزی زمزمه کرده بود و اینطور حرف خود را پس گرفته بود: «... نه... نه! نمی خواد پیدایش کنی. من دیگه با هیشکی حرفی ندارم. حتی با تو.»
و آخوند هرچه اصرار کرده بود، نتوانسته بود از او چیزی دربیاورد و آخرسر هم وصالی او را به زور از اتاق بیرون کرده بود.
ساعت ده صبح پی او آمدند و از انبار ذغال ایستگاه که در آن زندانی بود، بیرونش آوردند. آنقدر به عجله راه افتاده بودند که حتی دست بند هم با خود نداشتند. دست های او را با یک تکه از همان طناب های سفید و نویی که با تفنگ ها از تهران فرستاده شده بود، بستند. در یکی از دره های خزان زده ی زیراب نزدیک بهداری معدن، رو به سراشیب تپه ای که در پای آن یک جوی باریک یخ زده بود، سرپا نگاهش داشتند.
مه سنگینی که دره های زیراب را با همه ی آن اطراف در خود فرو برده بود، طنین هشت ضربه ی تفنگ را بلعید و دوباره آواری از اندوه و سرما، بر سر همه ی آن اطراف فروریخت.

مقدمه

از رنجی که می بریم داستان آدم های مختلفی است که به نوعی درگیر مبارزه ی سیاسی شده اند؛ اما همه ی این آدم ها دارای درک درست و شعور اجتماعی یکسانی نیستند. بعضی از آن ها حتی سواد چندانی ندارند تا بتوانند مسایل سیاسی جامعه ی خود را تجزیه و تحلیل کنند؛ آنچه آن ها را گاه به طور ناخواسته درگیر مسایل سیاسی می کند و به اصطلاح، آن ها را تبدیل به یاغی حکومت کرده، وضعیت معیشتی خود یا مردمی است که با آن ها ارتباط داشته اند.
داستان در هفت فصل مجزا روایت می شود و در هریک از این فصل ها، زندگی یک نفر روایت می شود که باعث شده تا هریک از این فصل ها به صورت مجزا به نظر برسد؛ اما درنهایت ارتباط آن ها در این هفت فصل بسیار مشهود است.
هر کدام از این آدم ها بنا به اتفاقاتی که برایشان افتاده، دچار رنج ها و مصایبی هستند که موضوع و تم این کتاب را رقم می زنند. کارگران معدن زغال سنگ که در آن قهرمانش درنهایت، بی آنکه خودش بداند، به عنوان سردسته و رهبر شورش مسلحانه ی کارگران معدن به جوخه ی اعدام سپرده می شود و همدست او که به عنوان متهم ردیف دوم به کرمان تبعید می شود، دو فصل از کتاب را به خود اختصاص داده اند. قصه ی مردی که تمام زندگی اش را از چنگش درآورده اند و اکنون زندگی اش را در دربه دری و دور از خانواده می گذراند، فصل سوم این کتاب را رقم زده و در فصل چهارم مصایب یک زندانی را روایت می کند که نسبت به وضعیت موجود زندان اعتراض دارد و این اعتراض درنهایت مرگی دردناک را برایش رقم می زند. فصل پنجم، شکنجه های یک زندانی را بازگو می کند که تا سرحد مرگ تمام شکنجه ها را تحمل می کند؛ اما از اعتراف سرباز می زند و فصل ششم این کتاب، داستان زندگی یک کاسب است که به طرفداری از عده ای دهقان بدبخت حرف هایی زده که به تاوانش باید خود را مخفی کند و از این پنهان شدن احساس ننگ می کند و سرانجام فصل هفتم این کتاب به روایت زندگی یک عکاس روزنامه می پردازد که به دلیل عکس هایی که برای روزنامه گرفته چنان تحت تعقیب حکومت است که بهتر می داند خود و زنش را با سم بکشد؛ اما موفق نشده و اکنون با دوربینش آواره ی شهرهای توریستی شده تا با این کار، زندگی پر از رنجش را بگذراند.
تمامی هفت فصل کتاب حاضر روایت رنج های این آدم ها است که جلال مسبب همه ی آن ها را حکومت می داند.
این کتاب جامعه ای را به تصویر می کشد که وضعیت رقت بار معیشتی مردم بیچاره ی جامعه ی آن روز باعث بلندشدن صدای اعتراض آن ها می شود. صدایی که ناخواسته و از روی ناچاری از گلویشان درمی آید و پیامدهای آن به شکل رنج ها و مصایبی است که در این کتاب نمایان می شود و جلال تنها گناهکار همه ی آن ها را حکومت می داند.

نظرات کاربران درباره کتاب از رنجی كه می‌بريم

این کتاب رو بهم هدیه بدین به مناسبت روز عاشقان کتاب ???? ????
در 3 سال پیش توسط ord...123
و چه دردناک که هنوز هم مردم ما این رنج ها را می برند ...
در 5 ماه پیش توسط پویا میرزازاده
داستان های جلال همه زیبا هستند
در 3 سال پیش توسط fre...800
یک نکته درباره کتاب و یک نکته درباب پدیدارشناسی کتاب کتاب به نظرم در شرح و توصیف پیامدهای انواع و اقسام حرکات سیاسی برای مبارزین و روزهای سیاه آنان موفق بود، گرچه بعضی وقتها توصیفات از حوصله مخاطب امروزی شاید خارج میشد. اما این سبکی است که جلال را به ما می شناساند و حتما اثرش را بر دیگران هم گذاشته. گاهی هم انگار جلال مانیفست خودش را در قالب ساده ترین شیوه روایی به خواننده عرضه میکند تا حرفی سیاسی بزند اما مهم تر از خود داستان، مواجهه تازه ای بود که با شیوه داستان خوانی به سبک صوتی داشتم و نکته ای جالب به ذهنم رسید. اینکه پدیدارشناسی یک داستان چقدر میتواند بر تجربه اش اثرگذار باشد. یعنی این کتاب از آن دست کتبی است که شاید هیچگاه حوصله خواندن کتاب کاغذی یا الکترونیکی اش را نداشتم. اما شنیدن نسخه صوتی دقیقا همان چیزی بود که با تجربه و عادات کتابخوانی من همخوان بود. توجهم را به این جلب کرد که شاید برای کتابهای گوناگون باید بیش از پیش روش مطالعه اش را هم بررسی کنم تا اثربخش ترین شکل را بیابم
در 4 ماه پیش توسط امین آشنا
کتاب های آل احمد را نخونده بودم.فکر میکردم معرکه است ولی خیلی معمولی بود.انگار بچه مدرسه ای داستان نوشته.تعجب کردم.در ضمن متن غلط املایی هم دا ه.
در 4 روز پیش توسط محمد ابراهیمی
ایندکتاب چند داستان از ظلم استبداد حاکم در جامعه به چند شخصیت که هیچ کدام سواد سیاسی خاصی ندارند را به تصویر میکشد. در این داستان ها شخصیت اصلی دیگر طاقت تحمل شرایط را ندارد و دست به کاری میزند تا بتواند تغییری حاصل کند
در 3 ماه پیش توسط حمید کریمی
این کتاب و چن کتاب دیگه رو خواستم با طرح مترو بخونم هیچکدوم متن کتاب رو نشون نمیداد مسخره کردین مارو؟؟؟
در 9 ماه پیش توسط عباس صابری
عالی
در 9 ماه پیش توسط ham...005