فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پوینده و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اجازه می‌فرمائید گاهی خواب شما را ببینم

کتاب اجازه می‌فرمائید گاهی خواب شما را ببینم

نسخه الکترونیک کتاب اجازه می‌فرمائید گاهی خواب شما را ببینم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اجازه می‌فرمائید گاهی خواب شما را ببینم

کتاب «اجازه می‌فرمایید،‌ خواب شما را ببینم»‌ نوشته محمد صالح‌علاء( -۱۳۳۱)، ‌نویسنده،‌ برنامه‌ساز تلویزیونی،‌ شاعر و ترانه‌سرا است. این کتاب با حال و هوای خاصی در قالب دو روایت و پنج داستان نوشته شده است. روایتهای این کتاب زبانی نغز و شاعرانه دارند و اندکی طنز در زیرمتن‌شان وجود دارد. نویسنده سعی دارد تا با خلق قالبی نو با مخاطبانش ارتباط برقرار کند. تک تک جملات و ترکیب‌های استفاده شده در این کتاب نشان از خلق و خوی شاعرانه صالح اعلا دارد. جملاتی که تا مدتها فراموش نخواهند شد. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «پنج شنبه ۱۴ اسفند، ساعت ۱۱ صبح من عاشق شدم. هوا ابری بود و همه باران‎های عالم سر من می‎ریخت. گفتن از آن روزی که عاشق شدم چه خوب است. مثل اینکه روی زخمی را بخارانی، نه بیشتر. عشق مثل دامنی گر گرفته است، به هر طرف که می‎دوی شعله‎ورتر می‎گردی. چیزی به ظهر نمانده بود، تا ده شمردم و عاشق شدم، عا‎لم توفانی شد... پنجره را باز کردم و ناگهان عاشق شدم. پدر و مادرم هم بیدار بودند، چنان که گفتگوی ایشان را می‎شنیدم، گفتگوی والدینم مناجات بود. پدرم می‎فرمودند: «خانم! پسرمان به سلامتی عاشق شده است» و مادرم آهسته آهسته به نجوا می‎گفتند: «اسپند دود می‎کنم، عشق در خانه ما شگون دارد.» بعد سر می‎چرخانیدند رو به آسمان و می‎گفتند: «خدایا! بار الها! همه بچه‎های این سرزمین عاشق باشند. صدقه سر آنها، بچه‎های من هم عاشق باشند».

ادامه...

بخشی از کتاب اجازه می‌فرمائید گاهی خواب شما را ببینم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

روزی که من عاشق شدم

پنجشنبه ۱۴ اسفند، ساعت ۱۱ صبح من عاشق شدم. هوا ابری بود و همه ی باران های عالم سر من می ریخت. گفتن از آن روزی که عاشق شدم چه خوب است. مثل این است که روی زخمی را بخارانی، نه بیشتر. عشق مثل دامنی گر گرفته است، به هر طرف که می دوی شعله ورتر می گردی. چیزی به ظهر نمانده بود، تا سه شمردم و پنجره را باز کردم و ناگهان عاشق شدم. روزی که من عاشق شدم، عالم توفانی شد. پنجره ها و درها باز و بسته می شدند و شرق و شورق به هم می خوردند. شیشه ها می ریختند و آینه ترک برداشت. قیامت بود. روزی که من عاشق شدم، دریای مازندران با جنگل و بیشتر درختان اش عازم من بودند. کوه ها کج و معوج می شدند. غوغایی بود. آن روز اگر به اصفهان می رفتم، شیراز به استقبالم می آمد. من تا سه شمردم و پنجره را باز کردم. از همه جا صدای اذان می آمد، من هم از روی سپاسگزاری دولا شدم و دست خودم را بوسیدم. همان دستی که پنجره را باز کرده بود. من با وضو عاشق شدم. چون خودم پیش پیش خبر داشتم. می دانستم، چون حافظ برایم پیغام داده بود. دانشجو بودم، دانشجوی کارگردانی.
روزی حوالی دانشگاه تهران می رفتم تا کتابی از مارتین اسلین درباره ی کرگدن اوژن یونسکو پیدا کنم. ابتدای فرصت پیاده شدم. آن طرف خیابان پیرمردی را دیدم که گریه می کرد. پرسیدم «اِ پس چرا گریه می کنی؟» در میان بغضی گفت: «پولمو نداد و رفت....» گفتم: «کی؟»
گفت: «فال ازم خرید. پاکت را پاره کرد، فال اشو دید، پول نداده گذاشت و رفت.» گفتم: «عیبی نداره. بده به من. من خودم عاشق فال خونده شده، کاسه ی لب پر، اشک ریخته ام.»
فال را گرفتم.

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت؟ گر بت نمی پرستی

حالا من تا سه شمردم و عاشق شدم، خدای نکرده اگر تا هفت می شمردم چه می شدم! زمین غمگین بود. روزی که من عاشق شدم، زمین متبسم شد و سراسیمه دور خورشید می چرخید، جوری که عالم فقط دو فصل می شد؛ برای عاشق یا بهار است یا پاییز.
روزی که من عاشق شدم، به سختی شب شد؛ آن هم چه شبی، بی پایان!
شبی که ماه گم شده بود. با وجود این نمی دانم از کجا لایه ی نازکی از مهتاب روی همه چیز کشیده بودند و من یکسره بیدار بودم که شب اول هیچ عاشقی نخوابیده. نمی خوابد، چون تا سحر میخانه ی دلدار باز است. با آن دو چشم آهویی خیال بازی ها می کردم. پدر و مادرم هم بیدار بودند چنان که گفت وگوی ایشان را می شنیدم. گفت وگوی والدینم مناجات بود. پدرم می فرمودند: خانم! پسرمان به سلامتی عاشق شده است و مادرم آهسته آهسته به نجوا می گفتند: «اسپند دود می کنم؛ عشق در خانه ما شگون دارد.»
بعد سر می چرخانیدند رو به آسمان و می گفتند:
«خدایا! بارالها! همه ی بچه های این سرزمین عاشق باشند. صدقه سر آن ها، بچه های من هم عاشق باشند.»
من گر گرفته، می لرزیدم و شب تکان نمی خورد. هر چه هل اش دادیم، آن شب میلی به صبح نمی داشت. پدر و مادرم بیدار بودند و حرف زدن از عشق برایم بی عفتی بود. بنابراین زبان بسته و بی واژه با خودم گفت وگو می کردم. از خودم می پرسیدم چرا عاشق شدم در حالی که هنوز نمی دانستم امر ذاتی قابل تعلیل نیست. یعنی نمی توانی بپرسی گل چرا گل شده؟ یا ماه چرا ماه شده است؟ یا از خودم می پرسیدم پدر و مادرم از کجا فهمیدند؟ باید چشم هایم را پنهان می کردم؛ البته تنها چشم هایم نبودند، دست هایم هم عاشق شده بودند. نوک انگشت هایم گل داده بودند ولی بیشتر از بقیه ی جاها چشم هایم مرا لو می دادند. ابن قیم تحت تاثیر ابن حزم نوشته: «یکی از نشانه های عاشقی، نگاه کردن و چشم دوختن به معشوق است، آن گونه که معشوق هر جا می رود عاشق هم با چشم هایش او را دنبال می کند.»
بامزه این که آن روزی که من عاشق شدم، موبایل اختراع نشده بود. و تنها وسیله ی زلف گره بستن با معشوق، کاغذ بود و من همان شب را بارها پاکنویس کردم. می خواستم برایشان نامه ای بنویسم، مقدور نبود. البته در منزل ما همیشه ی خدا کاغذ بود، قلم هم بود، ولی من خودم از فرط هیجان دست هایم را گم کرده بودم که برای نوشتن غیر از کاغذ و قلم باید دستی هم باشد که بنویسد: «بسم الله الرحمن رحیم، من عاشق شما شده ام. مرا ببخشید، گستاخی کردم و عاشق شما شده ام. می خواهم به وسیله ی این کاغذ از شما اجازه بگیرم. اجازه می فرمایید من گاهی خوابتان را ببینم؟ ببخشید دست خودم نیست، آن چشم های محترمتان قلب ما را می لرزاند.»
ابن قیم می گوید: «نشانه ی دیگر آن است که وقتی معشوق به عاشق می نگرد، عاشق چشم هایش را ببندد یا به زمین چشم بدوزد زیرا از عشق می هراسد و شرم دارد.»
با کاغذ تا شده تا حوالی ایشان رفتم بی آنکه زهرماری خورده باشم. ملنگ بودم. نزدیکی منزل شان درخت انجیری بود. ایستادم و دست در گردن درخت انجیرشان انداختم. تازه خدا را شکر، این طرف من جمعه بود و همه ی عاشق ها خودشان می دانند که جمعه تکیه گاهی برای این احوال است. جمعه لنگری است برای عاشق ملنگ. و من عاشقی ملنگ بودم.
ابن قیم می فرماید: «نشانه های دیگر عشق، میل دیدار هر روزه ی عاشق از معشوق است؛ که با این دیدارها اندوهش برطرف شود و با جدایی بلافاصله اندوهش بر می گردد.»
اما من یکسره قل قل می زدم از عشق؛ پا به ماه شده بودم؛ ویار داشتم و دلم مهتاب می خواست. دلم ماه می خواست، اما آه که چه دلی رفت به باد.
من پیش از آن پنجشنبه که سلام بر آن پنجشنبه باد، یک بار در راه تخت جمشید عاشق شیر نری شده بودم و همه ی رویاهای من، شیر نر شده بود. پس از آن روزی که عاشق شدم، رفتم آن خیابانی که به چهارراه سیدعلی می خورد. خانه ای قدیمی بود و شیر سنگی می فروختند. به چه سختی وانت کرایه کردم. چند نفری آن را سوار کردیم و من آن را به خانه بردم. شیر سنگی را در اتاق گذاشتم. روبه روی خودم، کنار کتاب های درسی ام گذشتم و بنا کردم با شیر سنگی به درددل کردن که دیدم شیر نر چشم هایش پر اشک شد. دلم سوخت که پیش از آن به کوه ها حسرت می بردم. می گفتم خوشا به حال کوه ها که دل شان از سنگ است. پای عشق که در میان می آید اما چنین نیست که:
«داراب دست را بالا کرد تا او را بزند، کوه اما بگریخت (طرسوسی)»
از آن روز فهمیدم، عشق به من آموزاند که همه ی کائنات عاشق می شوند؛ که عشق یعنی مسئولیت؛ که عاشق مسئول است و حالا عشق مرا اندازه کرده بود. عشق به من یاد داد کسی که خویشتن را در محاصره ی تنهایی می بیند، عشق اش اصیل نیست. عشق اش پلاستیکی یا چینی است.
از طرفی، عشق از جمله پدیده هایی است که معدود نمی شود. عشق اول و دوم و سوم و... ندارد. یعنی عشق یکی است و آدمی تنها یک بار عاشق می شود، چنان که آن روز پنجشنبه، ۱۴ اسفند من عاشق شدم؛ چنان که عصاره ی آن عشق سی و چند ساله است و یک پسر دارد.

نظرات کاربران درباره کتاب اجازه می‌فرمائید گاهی خواب شما را ببینم

واقعا خوبه ، خوووووب....
در 2 سال پیش توسط جناب علی راستگو
بی نظیره مخصوصا قصه اول کتاب. استاد صاح اعلا واقعا قلم جادویی و روح نوازی دارن که به شدت خواننده را سر ذوق میاره. خدا حفظشون کنه. خواندن این کتاب رو از دست ندین...
در 1 سال پیش توسط محمد
عالیه
در 2 سال پیش توسط gma...h29
عاشق متن های آقای صالح علام
در 2 سال پیش توسط ebr...hsa
ممنون آقای صالح اعلا ، لذت بردم از کتابتون ، زیبا بود، نثری روان داشت، از خواندش احساس خستگی نکردم...
در 2 سال پیش توسط سید علی اکبر پاکزاد
روح نواز،خیلی،خیلی
در 2 سال پیش توسط سارا رفیعی
کتاب فوق‌العاده ای بود و پر از احساس خوب
در 1 سال پیش توسط elh...ali
کتاب خیلی خوبی بود. قلم متفاوت و منحصر بفرد آقای صالح علاء خوندن این کتاب رو دلنشین تر کرده. به همه ی کتاب دوستان توصیه ش میکنم
در 1 سال پیش توسط حدیث
بینظیر
در 1 سال پیش توسط aza...990
دوسه تا از داستاناش بدجور به دلم نشست. خوب بود
در 9 ماه پیش توسط رامین کرمی