فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ارمیا

کتاب ارمیا

نسخه الکترونیک کتاب ارمیا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ارمیا

جاده مثل ماری سیاه بدون هیچ حرکتی روی خاک‌های داغ لمیده بود. کوه‌های کوچک یا تپه‌های بزرگ آرام‌آرام بزرگ‌تر می‌شدند و از جلوِ شیشه‌ی ماشین می‌گذشتند. ارمیا دو سه ماه بود که کوه ندیده بود. کوه همواره برای ارمیا زیبا بود. در کودکی کوه را بزرگ‌تری باابهت می‌دید، چیزی فرای پدر و مادر و حالا کوه‌ها بزرگ‌تر شده بودند. کوه بسیار شبیه مصطفی بود. حتا نه، کوه شبیه پاهای قطع‌شده‌ی دکتر روان‌کاو بیمارستان اهواز بود. در کودکی گاه‌گاهی در بعضی از کوه‌ها خودش را پیدا می‌کرد. و با صدای بچه‌گانه می‌گفت: «آن کوه منم. آن مامان است. آن‌هم باباست.» اما آن روز بین خودش و کوه هیچ شباهتی نمی‌دید. ارمیا ارمیا بود و مصطفی کوه. اما کوه هم کم است، مصطفی مصطفی بود.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.23 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ارمیا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


۱

- الله اکبر. بسم الله الرحمن الرحیم.
چشمانِ مصطفا، ارمیا را بر خطوط کتاب ترجیح دادند اما چشم هایش مثل همیشه از نخستین درِ نماز ارمیا جلوتر نرفتند، یعنی نمی توانستند. چه گونه به آن چشمان نیم باز مشکی مشکی می توانستی چشم بدوزی، زمانی که تو را نگاه نمی کند و افق دیدش جایی ماورای تو و سنگر است؟ چه گونه چادر گل منگلی نگاهت را بر سجده ی ساده اش پهن می کردی، زمانی که شانه های ارمیا در سجده ی بی صدا می لرزید؟ مصطفا کتاب را بست، عینکش را درآورد و آن را با دست مالی که در میان لباس های خاکی اش به طرز عجیبی تمیز مانده بود، پاک کرد. یکی از شیشه های عینک لق شده بود. آرام گفت: «موجی شده.»
و بعد باز هم بی اختیار نگاهش ارمیا را و نمازش را به عینک ترجیح داد؛ یعنی همیشه همین طور بود. هنگامی که مصطفا در دوره ی آموزشی کنار ارمیا می نشست، گوش هایش صدای ارمیا را به صدای استادان ترجیح می داد. دستانش موقع دست دادن و لب هایش موقع بوسیدن با شرمی بی معنی ارمیا را ترجیح می دادند. بی اختیار نگاهش ارمیا را و نمازش را ترجیح داد.
- السلام علیک ایها النبی و رح‍‍مه الله و برکاته.
السلام علینا و علی عباد الله الصالحین.
باز هم مکثِ همیشه گی ارمیا. به این جای نماز که می رسید صورتش در هم می رفت. فکری به پیچیده گی و درهم ریخته گی موهایش به جای روی سر، توی سرش ریشه می دواند: «من چه ربطی به بنده گان صالح خدا دارم؟ شاید خدا خواسته مرا مسخره کند. من با...»
و بعد گناهان کوچک و بزرگش را به یاد می آورد. خجالت مثل برق گرفته گی می لرزاندش و بعد هم متوجه مکثِ زیادش می شد.
- السلام علیکم و رح‍م‍ه الله و برکاته.
نگاهی به راست؛ از کنار مهر تا تهِ سنگر که یک متر بیش تر نبود و فقط دو کیسه خواب خلوتِ گلیم و دیوارِ کیسه شنی را به هم می زد. نگاهی به چپ؛ دیوارِ کیسه شنی، دو کاسه ی مسی با دو قاشق که سرشان را نتوانسته بودند به طور کامل پشت کاسه ها پنهان کنند، دو قوطی کنسرو دربسته، ساعتی که دو عقربه اش هم دیگر را پنهان کرده بودند البته درست بود، ساعت فقط یک و پنج دقیقه بود و لبه ی کناری سجاده؛ و بعد هم چشم ها راه عادی خود را گرفتند؛ از دو کلاشینکف که عاشقانه یک دیگر را در آغوش گرفته بودند گذشتند، دستان مصطفا و عینکش را نیز رها کردند و روی لب خند مصطفا ایستادند.
- قبول باشد ارمیا.
- قربان تو، راستی مصطفا اصلاً تو چه کاره ای که قبول باشد یا نباشد؟
- فقط دعا کردم.
- خودش قبول است، تازه به حرف گربه سیاه...
هر دو خندیدند. هیچ وقت لازم نبود عبارتی را تمام کنند. همیشه با کم ترین لغات بیش ترین معنی را منتقل می کردند. کافی بود به این جمع دونفره کسی اضافه شود تا به دو آدم دیگر تبدیل شوند. در جمع بچه ها هم هروقت ارمیا حرف می زد، مصطفا زودتر از سایران می فهمید و هروقت مصطفا حرف می زد، ارمیا زودتر از بقیه متوجه می شد؛ یک جور تله پاتی. افکار هم دیگر را به ساده گی هضم می کردند و این در شش ماه آشنایی چیز عجیبی بود.
***
روز اول که هم دیگر را دیدند، آخر زمستان ۶۶ در مسجد بود. هر دو برای ثبت نام آمده بودند. ارمیا از مصطفا در مسجد، قامت بلندی دیده بود و مصطفا از ارمیای نوزده ساله سرخ شدن چهره را دیده بود؛ وقتی مسوولِ ثبت نام دفترچه بسیج را به ارمیا پس داد و گفت: «برادر، شما باید در محل خودت ثبت نام کنی. این جا جنوب شهر است. حداقل در یکی از محلات شمال شهر می توانستی ثبت نام کنی.»
و این دیدن اتفاقی به آشنایی تبدیل شد، هنگامی که در کلاس های آموزشی ارمیا را با مصطفا در یک گروه قرار دادند، بی هیچ تناسبی. ارمیا قد متوسطی داشت، حال آن که مصطفا بسیار بلندقد بود. ارمیا دانش جو بود و مصطفا کارگاه تعمیرات رادیو تله ویزیون پدر را اداره می کرد. ارمیا از شمال شهر تهران اعزام شده بود ولی مصطفا از جنوب شهر. ارمیا ریش پُرپشت بلندی داشت در حالی که مصطفا را فقط چند دانه موی صورتش با پسربچه ای بلندقد متمایز می ساخت و تازه باز هم پسرکی که صورتش مو درآورده برایش لقب مناسب تری بود تا مردی کوسه البته این یکی به مسوولان دوره آموزشی ربطی نداشت. ارمیا و مصطفا باز هم با هم اعزام شدند، چرا که ارمیا از شش ماهه ی دانش جویی استفاده نکرد، بل که بدون مرخصی از دانش گاه غیبت کرد و به عنوان نیروی ساده در بسیج عضو شد. حتا اولین مرخصی را با هم به تهران آمدند. ارمیا رویش نشد مصطفا را به خانه اش دعوت کند ولی دعوت مصطفا را پذیرفت. یک روز بهاری ناهار به خانه مصطفا رفت. ماشینش را از خجالتی عمیق و شاید بی دلیل دو کوچه آن طرف تر پارک کرد. از کوچه های باریک گذشت. کوچه هایی که از وسط هرکدام یک جوی کوچک می گذشت. مقابل یک در چوبی ایستاد. همه چیز در خاطرش روشن بود: کاشی آبی که "یاعلا" رویش نوشته بودند، حتا شک خودش بین زنگ زدن و استفاده از کلون را به خاطر داشت. دستش را بالا برد.
***
دستش را بالا برد تا مثل همیشه دعای بعد از نماز را هم بخواند.
- ما را هم دعا...
صدای انفجار خم پاره ی ۱۱۰ و صدای مصطفا در هم آمیخت. ارمیا به ته سنگر پرت شد. کمرش به دیوار کیسه ای خورد. دردی عجیب در کمر و حتا گیجی شدید ارمیا مانع توجه به شیئ شیشه ای که به دستش خورد، نشد. در اولین حرکت دست، ارمیا احساس کرد او را با میخ هایی کلفت به دیوار کوبیده اند. به هر زحمتی که بود، کورمال کورمال شیئ شیشه ای را پیدا کرد. مایعی داغ روی شیشه را خیس کرده بود. دستان ارمیا محیط شیشه را پیمود.
- مصطفا!
فریاد ارمیا سنگر را لرزاند. درد کمر را فراموش کرد. با دو خیز خودش را به مصطفا رساند. چشم هایش به تاریکی عادت کرده بود. مردمک چشم ارمیا، از ترس بود یا از شوک آنی، در کاسه ی چشمش جا نمی شد. سر مصطفا را با دست بالا آورد. احساس کرد الان است که سر جدا شود. اگر نور به اندازه ی کافی بود، دستی را که با آن کمر مصطفا را گرفته بود، از روی سینه و از داخل گشاده گی راهِ عبورِ ترکش می دید. لب خندی غریب روی چهره ی مصطفا نشسته بود. از نوعی که ارمیا را بی اختیار هر چند جز بر شمایلِ آویزان از دیوارِ کلیسای سرِ خیابانِ ویلا ندیده بود به یاد لب خند عیسای مسیحیان روی صلیب می انداخت. لب های مصطفا بدون به هم زدن زیبایی لب خند، لخته های خونِ روی صورت را جابه جا کردند و صدایی هر چند از دور، اما به زیبایی خاصی که ارمیا می توانست آن را هم خوانی مصطفا با چند تایی از فرشتگان فرض کند، آرام نجوا کرد:
- ارمیا!
انگار تمامی رازهای عالم در یک کلمه با ارمیا تقسیم شده بود.
***
پوتین های خاک آلود با دهان هایی از تعجب باز، دوتا دوتا و به سرعت به سنگر نزدیک می شدند. صاحبان شان فرصت نکرده بودند بند پوتین ها را ببندند. دستان خون آلود ارمیا راه ورودی سنگر را بسته بود. انگار می خواست سنگر را برای همیشه مومیایی کند و یا دلش برای لب خند مصطفا تنگ می شد. نگاه ها با زبانِ چشم به ارمیا تسلیت می گفتند. در چنین اوضاعی چشم ها حرف یک دیگر را به تر می فهمیدند. پوتین ها رژه ی خون آلودشان را به سمت سنگر آغاز کردند. تلاقی حرکت آن ها با صدایی که روی خاک اطراف سنگر می پراکندند، از هر مارش عزایی رساتر بود. پوتین ها آرام به در سنگر رسیدند. ارمیا کنار رفت. چشم ها لب خند مصطفا را دیدند. پاره گی سینه را تا عمیق ترین جایش کاویدند. پس آن گاه با حزنی وصف ناشدنی نگاه از سنگر چیدند. پرده ای از اشک چشم ها را پوشانید. صورت اولین نفر به سمت آسمان رفت. معلوم نبود که می خواست اشکش جاری نشود و یا این که مصطفا را به خدا تحویل دهد. هرچه بود اشک ها آمدند. ابتدا گریه ی خفیف و بعد ضجّه و نعره و فریاد و قطراتی که پوتین ها فقط از طعم شورشان آن ها را از باران تمیز دادند.
هنوز زبان لال تر از شرکت در سوگ واری بود. اولین حرکت در سوگ واری دستی بود که به خاک افتاد. خاک را مشت کرد. خاک های جنوب بعضی وقت ها شبیه آب می شوند. مثل این جا یا مثل جایی که گناهان شهیدی را می شویند. دست بالا رفت و بر سر مرد فرود آمد. ارمیا نیز درنگ نکرد. دستش را بالا برد.
***
دستش را بالا برد. به رغم میل شدیدش به استفاده از کلون، زنگ زد. در با صدای ناله ای که از درهای چوبی قدیمی می آید، باز شد. جلوِ در قامت بلند مصطفا، با لب خندی روی چهره جا گرفته بود. هر دو می خواستند زودتر سلام کنند. اما چشم ها اجازه نمی دادند. دو آوای سلام به هم پیچیدند و یکی شدند. هر دو خندیدند. ارمیا گفت: «اگر می گذاشتی یکی زودتر سلام کند هفتاد حسنه برده بودیم.»
- ۳۵، ۳۵ مساوی. قبوله؟
- بزن قدش.
دست ها هم دیگر را در آغوش گرفتند. اندکی بعد دست های بزرگ مصطفا شانه های عریض ارمیا را به خود فشردند. انگشت های مصطفا راهی میان موهای پیچیده و شانه نخورده و مشکی ارمیا گشودند و تا انتهای ریش بلندش کش آمدند و بعد هر دو با شرمی نامعلوم هم دیگر را بوسیدند. انگار که سال هاست هم دیگر را ندیده اند. دو روز بیش تر نبود که از جبهه آمده بودند. از حیاط کوچک خانه گذشتند. ده قدم بیش تر طول نکشید. به خاطر خانه های اطراف و دیوارهای آجری قهوه ای که به نظر می آمد روی شان را گِل پاشیده اند، حیاط کم نور بود. گلدان های زیادی اطراف حیاط را پوشانده بودند. سبز بودند، اما روی برگ هاشان خاک نشسته بود. سبز خاکی. به خاطر دیوارهای آجری قهوه ای، به خاطر حیاط کم نور یا به خاطر هرچه که بود، گلدان ها حالتی ناشاداب داشتند. حتا اگر قطره آبی، شب نمی روی برگ گل ها می افتاد به نظر می آمد که گل عرق کرده است. از حیاط چند پله بالاتر ایوان کوچکی بود که به سه اتاق منتهی می شد: اتاق اولی با پرده پوشیده شده بود. ارمیا حدس زد اتاق مادر مصطفا باشد. به هم ریخته گی اتاق دومی داد می زد که اتاق مصطفا است. مشکل اتاق سوم هم با "بفرمای" مصطفا حل شد. اتاقی کوچک با ترک هایی بزرگ در دیوار، فرشی تاخورده که حکایت از جوانی زیبایی داشت، کاسه ای که از نظافت مادر دور مانده بود و احتمالاً در روزهای بارانی چکه های باران را جمع می کرد؛ ترک سقف هم با خنده ای تایید کرد. اتاق بوی رطوبت، بوی خانه های قدیمی که بوی خاصی دارند و بوی خیلی چیزهای دیگر داشت، اما بوی بی پدری را در جای جای خانه می شد حس کرد. از عکس مردی پدر مصطفا که مصطفا بود فقط با موهای سفید، از باغ چه ی لخت، از پله های لب شکسته و حتا از ترک های دیوار.
- مصطفا، تعمیرگاه تله ویزیون را چه کار کردید؟
- دادمش اجاره. کسی که نیست اداره اش کند. منتها خوب اجاره هم سخت است دیگر. یارو هر کاری بخواهد می کند. دیروز رفتم می بینم قیمت ها را از زمان بابای خدابیامرزم دو برابر بیش تر کرده. لامپ تصویر چهار هزار تومن. به ش می گویم خوش انصاف...
صدای مادر مصطفا کلاف حرف های مصطفا را پاره کرد.
- مصطفا.
مصطفا بلند شد.
- اول نماز یا ناهار؟
- من که نمی خواهم از مادرت کتک بخورم.
سفره در خنده ارمیا و مصطفا پهن شد. سلام و علیک مادر مصطفا و ارمیا آن چنان به راحتی برگزار شد که انگار سال هاست هم دیگر را می شناسند. مادر مصطفا چند بار نزدیک بود ارمیا را ببوسد، نوعی احساس مادرانه ی محسوس. در آن خانه ی قدیمی تنها چیز ناهم گون، سفره ی غذا بود که معلوم بود در آن تمامِ توانِ اهل خانه به کار گرفته شده است.
- هرچه به مادر گفتم یک جور غذا درست کنید، قبول نکردند.
- باید می گفتی ما اهل کنسرو لوبیاییم.
- تازه آن هم سرد.
- ولی خیلی می چسبید مصطفا.
غذا در خاطرات جبهه تمام شد. ارمیا به مصطفا کمک کرد تا سفره را جمع کند و بعد هم نماز. دو نفری نماز جماعت خواندند.
دعوای نماز به سود مصطفا تمام شد و ارمیا امام ایستاد. نماز راحت و ساده تمام شد و بعد ارمیا برای مصطفا دعا کرد.
فکرِ ارمیا بی اختیار نگاهش را متوجهِ مصطفا کرد. مصطفا گوشه ای از اتاق دراز کشیده بود. خودش را به خواب زده بود. چشمانش بسته بود، اما مطمئناً نخوابیده بود. لب خندی چهره ی مصطفا را پوشانده بود...
***
خودش را به خواب زده بود. چشمانش بسته بود، اما مطمئناً نخوابیده بود. لب خندی چهره ی مصطفا را پوشانده بود.
این تفسیرِ آخرین نگاهِ بهت آلود ارمیا بود. چند لحظه بعد هیچ نبود جز اندکی خاک جنوب. خاک جنوب مثل آب بود، مثل آب دریا، وقتی نقش های ماسه ای کودکی را بی رحمانه در خود فرو می کشد. دیگر آمبولانس حمل شهید در خاک جنوب گم شده بود.

۲

دکتر حیدری دستی به ریش بزی اش کشید، نه خیلی بلند، نه خیلی کوتاه، مقبول مقبول؛ درست مثل خودش. نه خیلی بلند، نه خیلی کوتاه، مقبول مقبول. می دانست در وارسی خودش و خانمش در حدود یک چهارم از موها و طبعاً ریش هایش سفید شده بود، اما نمی خواست باور کند یا به یقین برسد. دکتر همیشه همین طور بود. هر چیز را که لازم داشت، باور می کرد. دکتر می دانست همان طور که بالای بالا بودن یا پایین پایین بودن خیلی سخت است، وسط وسط بودن هم خیلی سخت است، اما نمی خواست باور کند. از پشت میز بزرگش بلند شد. اتاق انتظار را با مریض های ریز و درشتش طی کرد. آرام به منشی گفت: «وقت به هیچ کس نده. به این ها بگو دکتر احضار شده... باید برود جبهه!
قیافه ی منشی در هم رفت. دهانش باز شد و شگفتی را به ساده ترین حالت فریاد کرد، اما هیچ چیزی نگفت. مثل همیشه. سکوتِ دکتر مسری بود.
طبقه ی بالای مطب همه چیز در هم ریخته بود. ساناز پشت در قفل شده ی اتاق گریه می کرد. خانم حیدری در را قفل کرده بود که مبادا بچه ناراحت شود و بعد بلافاصله دو قرص با یک استکان آب برای دکتر آورده بود و تلفن ها شروع شده بود. چند نفر از دوستان دکتر را، البته دکتر فقط همین چند تا دوست را داشت، برای بعد از شام دعوت کردند. زمان برای خانم به سختی می گذشت. شام نخورد و ساناز را که حالا اندکی از ماجرا بو برده بود خواباند. مهمانان یکی یکی وارد شدند. همه با لباس های شب و قیافه هایی غم گین.
- حیدری، من برایت هر کاری که از دستم بر بیاید انجام می دهم. مگر من می گذارم مفتی بکشندت.
- حالا کی حیدری را کشته؟!
- بعله، برای شما که شوهرِهم شیره تان تو سپاه است که اتفاقی نمی افتد!
- آقا بحث را قاطی نکن. ما آمده ایم کار حیدری را درست کنیم. قبلاً هم باهات...
- چرا بحث را قاطی نکنم. فکر می کنی من و بقیه نمی دانیم تو یک ماهه ات را تو مطب خودت پاس کردی؟
- توانستم، کردم. به شما ربطی ندارد. می توانی بکن. بر حسود لعنت. راستی قیمت سرنگ رفته بالا؟ نه؟
- خفه شو! من دیگر تحمل ندارم.

نظرات کاربران درباره کتاب ارمیا

فقط دارم گریه میکنم .بهترین کتابی بود که در زمینه جنگ خواندم
در 2 سال پیش توسط tab...992
کتاب خیلی خوبیه واقعا ارزش خرید داره
در 2 سال پیش توسط has...994
یکی از بهترین کتابهایی که تا کنون خوندم و واقعا از سطر سطرش لذت بردم
در 3 سال پیش توسط s shary
کتاب بیوتن که در واقع ادامه ی کتاب ارمیا هست رو بذارید لطفاااااا
در 2 سال پیش توسط فاطمه جعفری
دارم فکر میکنم اگه از روی این کتاب فیلمی ساخته بشه چندتا جایزه میبره تمام داستان کنجکاوی داره که بعد این چی میشه؟ یه جاهایی یه چیزایی میخونید که میگید به کجای داستان ربط داره که بعد چند صفحه متوجه میشید داستان بعد هر صفحه داره کامل و کامل تر میشه و روون تر شاید یه مقدار طول بکشه به رسم الخط کتاب عادت کنید که فکر میکنم نظر خود نویسنده بوده که رسم الخط حفظ بشه کتاب بیوتن که اینجوری بود نقل قول ها گفته نشده و باید رفتار شخصیت ها رو بفهمید تا پی ببرید کدوم حرف برای کدوم شخصیته در کل عالی بود حتما پیشنهاد میکنم
در 1 سال پیش توسط امیرحسین طباطبائی
به نظر من نسبت به کارهای بعدی جناب امیرخانی، ته صف کیفیت قرار داره و حتا تا اندازه ای ابتدایی است هر چند پایه ی کتاب بی وتن قرار می گیره که اون کتاب هم هرگز به پرفروشی دیگر نوشته هایش نشد
در 3 سال پیش توسط فردید فتاحی
روایت حال خاص جوانهای مومنی که در چهارچوب روزمرگی (هرچنداز نوع مدرنش) نمیگنجن. عالیه.
در 3 سال پیش توسط mdo...oei
واقعا عالی.. یک حس ناب
در 2 سال پیش توسط ؛
هرکس نخونه یک رمان عالی رو از دست داده
در 3 سال پیش توسط jor...yan
کتاب فوق العاده‌ای است واسه یک بار ارزش داره بخونی درضمن ارمیا اسم پسرانه واسم یکی از پیغمبر ها بوده ولی گاهی به غلط واسه دختر ها هم استفاده میشه در ضمن واسه ذهن آلوده اون کاربر هم که گفت هم جنس گرایی توی این کتاب هست واقعا متاسفم اینقدر که منحرفی
در 3 سال پیش توسط meh...idi