فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سفر

کتاب سفر

نسخه الکترونیک کتاب سفر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سفر

این داستان بلند که بطور مستقل به چاپ رسیده، جزو کارنامه سپنج محمود دولت آبادی است؛ مجموعه ای از داستان های او که در فاصله 15 سال (از دهه 40 تا نیمه دهه 50 ) نوشته شده است. دولت آبادی از جمله نویسندگانی بود که در دهه های 40 و 50 خونی تازه در رگ های ادبیات و فرهنگ ایران جاری کردند و امروز خوانش داستان ها و نمایشنامه هایشان، ما را با یکی از مهم ترین و تاثیرگذارترین دوره های ادبیات نو ایران آشنا می کند. دولت آبادی چندی پیش در مصاحبه ای درباره همین مجموعه گفته بود: «این داستان‌ها در دوره‌ای از زندگی من نوشته شده‌اند که جا و مکانی برای نوشتن‌شان نداشتم و تقریبا همه‌شان را در قهوه‌خانه‌های تهران و عمدتا در قهوه‌خانه وطن - کنار ورودی سینما سعدی - می‌نوشتم از صبح تا نهار بازار، که قهوه‌خانه شلوغ می‌شد. وقتی پول دیزی نداشتم پا می‌شدم می‌رفتم بیرون، نصف نان. و با خلوت‌شدن قهوه‌خانه برمی‌گشتم آنجا و می‌نشستم پشت همان میز کوچک ته آن باریکه. زمستان‌ها هم پشت به دیوار گرم مطبخ می‌دادم تا بدنم جان بگیرد.»

ادامه...

بخشی از کتاب سفر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


۱

غروب سنگینی فضای دکان استادصفی را پر کرده بود. نه روز بود و نه شب. هوا کدر بود. مثل غباری که با دود درآمیخته باشد. در رنگ غلیظ هوا، سیاهیها و لک و پیس دیوار از نظر گم بودند. کوره کوچک آهنگری خاموش بود، و مختار ایستاده و در فکر بود. خودش شاید ملتفت حال خود نبود، اما جوری بی صدا و مبهوت بالای سر کوره خشکش زده بود که گویی چیزی را میان خاکسترهای خاموش جستجو می کرد.
استاد صفی، میانه مرد تکیده که پای چپش کمی لنگ می زد، بیرون در، بیخ جرز دیوار روی چارپایه کوتاهی نشسته بود، در خیال خودش سیر می کرد و سیگار می کشید. انگار پیش از این حرفی میان مختار و استاد صفی گذشته بود که حالا آنها، هر دو داشتند به آن فکر می کردند. استاد صفی منتظر بود تا مختار حرفی بزند، اما مختار همچنان خاموش و در خود بود. بالاخره استاد صفی از روی چارپایه نیمخیز شد، سر و شانه اش را به درون هوای تیره دکان فرو برد و گفت:
ــ از تو به خیر و از ما به سلامت. من هم درش را تخته می کنم و واگذارش می کنم به شهرداری. خودم هم میرم، تو فکر اینم که یه سمساری باز کنم. شایدم تو سمساری داداشم یه سهم شریک شدم. دیگه با این تراکتورها و خرمن کوبها کی میاد از من و تو خیش و پرّه بخره! این چارتا گاری درشگه هم که ته شهر دارند قِل می خورند چار روز دیگه از بین میرن. زوالشون اومده.
مختار به خود آمد. سرش را بلند کرد، به طرف دیوار رفت و نیمتنه اش را از سر میخ برداشت و رو به استاد صفی، به درِ دکان آمد و میان چارچوب در ماند. استاد صفی از جای خود برخاست و گفت:
ــ مارم حلال کن. بد و خوبی ای اگر دیدی.
مختار بی نگاه و بی حرف خود را از میان چارچوب بدر کشید و توی پیاده رو براه افتاد. قدمهایش را حس نمی کرد. پاها بنا به عادتی که داشتند، او را با خود می بردند. غمگین نبود، خشمگین هم نبود. بیزار بود. یک جور رخوت دردمندانه. مثل اینکه به هیچ جا بند نبود، و مثل اینکه تا امروز هیچ گذشته ای را دنبالِ سرِ خود نداشت. انگار ول بود. از هوا افتاده بود! پس این عمر چی شده بود؟ گم شده بود؟ مگر می شود آدمیزاد به همین آسانی عمرش را ببازد و تازه بفهمد که باخته است؟ عوضش چی؟ مختار بی اختیار به دستهای خودش نگاه کرد. خالی، خشن و کبره بسته بودند. بال نیمتنه اش را که از روی شانه اش پس افتاده بود گرفت و آن را روی شانه اش انداخت و براه ادامه داد. جلو دکان نانوایی پا سُست کرد، نان را گرفت و دوباره براه افتاد. این کار هر شبه اش بود. تا سر بالا کرد به بیرون شهر رسیده بود و تیرگی دود گرفته ای همه جا را پوشانده بود. از کنار چند گاری و درشگه اسقاط، بشگه از هم گسیخته و تیر چراغ برق گذشت و به سوی بُزرو کنار خط آهن کمانه کرد. کمی توی باریکه پای خط راه رفت و بعد دلش خواست روی تخته های میان ریل حرکت کند، خودش را از شیب بالا کشاند و روی تخته های زمخت میان ریل شروع به قدم زدن کرد.
ــ استا مختار، استا مختار.
مختار سر به سوی صدا گرداند، درشگه ای کنار خط ایستاده بود و بی بی سرش را از بغلگاهیِ درشگه بیرون آورده بود و او را صدا می کرد:
ــ بیا، بیا سوار شو با هم بریم.
مختار از شیب ریل فرو دوید و به طرف درشگه رفت و پا در رکاب گذاشت و درشگه براه افتاد. بی بی مثل همیشه بقچه ای به همراه داشت و مختار که بالا آمد آن را برداشت و روی زانوهایش گذاشت تا جا را برای او باز کند. مختار که جابه جا شد حال بی بی را پرسید، و بی بی در جواب گفت:
ــ از رو خط چرا میری؟
مختار به او گفت:
ــ نون می خوری؟
بی بی پرسید:
ــ خاتون چطوره؟ بچه ات؟
مختار گفت:
ــ خوبند، بد نیستند. چه دیر وقت؟
بی بی گفت:
ــ خانم دیشب تا دیروقت مهمون داشت. امروز تا همین حالا داشتم ظرف و ظروف می شستم. تازه پیش پریشب هم خود آقام از خارجه اومد.
مختار نفهمید با چه لحنی، گفت: «خارجه؟!»
درشگه به زیر پل پیچید، و آن طرف خط راهش را ادامه داد. روبه رو، در فاصله ای دور، نور کمرنگ دریچه اتاق مختار، دیده می شد. درشگه پای دیوار ایستاد، بی بی و مختار از آن پیاده شدند، بی بی کرایه درشگه را داد، و مختار بقچه را برداشت و به پشت در رفت و با پوزه کفشش به در زد. خاتون در را به روی مردش باز کرد، و او پا به میان دالان گذاشت، بقچه را به دست زنش داد و خودش به اتاق رفت، نان را لب تاقچه گذاشت، نشست و پشت به رختخواب داد. خاور، دخترش از دم پرده پستو به طرف مختار آمد و روی زانوهایش نشست و موشی را که مادرش با دستمال برای او درست کرده بود، چندبار به پوز و دماغ پدرش مالید و بعد که او را سرد دید به طرف در رفت و خودش را به پاهای بی بی چسباند. بی بی هم او را با زحمت بلند کرد و بغل گرفت و آورد یک گوشه نشاند و بقچه اش را جلو نوه اش باز کرد تا میوه ـ چینه و کهنه پاره هایی را که برایش آورده بود به او بدهد.
خاتون که احوالپرسی ها را با مادرش، توی دالان تمام کرده بود، پای سماور نشست و یک استکان چای برای مادرش ریخت و یکی هم آورد جلو مردش گذاشت. مختار خوش و ناخوش چای را خورد، استکان را توی نعلبکی گذاشت، از جا برخاست و نیمتنه اش را روی رختخواب انداخت و مشغول بالا زدن آستینهایش شد و از در بیرون رفت. خاتون هم دنبال سر مختار بیرون رفت و آفتابه را برایش آب کرد. مختار با آستینهای بالازده لب گودال نشست و خاتون آفتابه را روی دستهای او گرفت و مشغول شد به ریختن آب. مختار دست و پنجه های کلفت و زمختش را درهم چلاند و قبضه ای آب روی آرنج ریخت و زیر لب آیه هایی را پچ پچ کرد.
خاتون پرسید:
ــ با کسی مرافعه ت شده؟
مختار گفت:
ــ من کجا اهل مرافعه م؟
ــ پس چی؟
ــ هیچی؟
ــ هیچی؟ همین جور بی خودی اخمهات را توهم کردی؟
مختار شستن دستها را تمام کرد، برخاست سرپا و مسح کشید و گفت:
ــ استاد صفی میخواد سمساری واز کنه!
خاتون گفت:
ــ پس تو چی؟
جای جواب مختار را سوت پُرکشش قطار پر کرد. مختار به طرف دالان براه افتاد، قدم به اتاق گذاشت و با پرده مشغول خشک کردن دست و صورتش شد. سماور لق لق می جوشید. خاتون رفت که آب سرش بریزد. خاور با پرتقالی که بی بی برایش آورده بود، داشت بازی می کرد؛ و بی بی مشغول پوشاندن یک جوراب لنگ و والنگ به پای نوه اش بود. مختار جانماز را از تاقچه برداشت، پهن کرد و به نماز ایستاد. خاتون ملتفت مردش نبود. پشت به او، گرفته و در خشم، پای سماور نشست و همچنان که سر سماور را برمی داشت و صورتش را از بخار تند آب جوش به یک سو می کشاند، گفت:
ــ پس آهنگری اش چی میشه؟ پس تو چی میشی؟
مختار اقامه بسته بود.
ــ اللّه و اکبر؟
بعد از نماز، شام بود. سر شام هم مختار جوابی به حرفهای خاتون و بی بی نمی داد و خاموش بود. بعد از شام، بی بی و خاور زود به پستو رفتند، جایشان را انداختند و خوابیدند. نه که بخوابند، همین طور دراز کشیدند. مخصوصاً بی بی که با چشمهای باز و نگران، پشت پرده گوش خوابانده بود تا مگر حرف و گپی از دهن مختار بیرون بیاید و او زود بشنود.
توی اتاق، مختار و خاتون کنار هم دراز کشیده بودند. فتیله لامپا پایین بود و نور کمرنگی صورت زن و مرد را روشن می کرد. هر دو چشم گشوده و در اندیشه بودند. خاتون یک پهلو دراز کشیده، دستش را زیر سر گذاشته بود و روبه مردش داشت. مختار، طاقباز خوابیده بود، ساعدش را روی پیشانی گذاشته بود و نگاهش در تیرگی سقف متمرکز شده بود. خاموش و سنگین بود.
مختار گفت:
ــ خیال می کنم برم کویت.
خاتون گفت:
ــ کویت؟ کویت کجاست؟
مختار گفت:
ــ اون جام یه جاییه.
ــ اون جا، آهنگری زیاده؟
ــ آهنگری نه، اما کارای دیگه هست. میگن مزد خوبی به آدم میدن.
ــ تو از کجا می دونی؟
ــ همه میگن.
ــ مملکت غریب؟
ــ اون جا ایرانی زیادن.
ــ ما چی؟
ــ براتون پول می فرستم.
خاتون گفت:
ــ مادرم که گفت به آقاش میگه برات یه کاری بکنه.
مختار گفت:
ــ دماغ نوکری کردن و این حرفهارا ندارم. پنج سال دیگه پیر میشم. تاآخرعمرم که نمی تونم عمله دیگرون باشم. میرم بلکی یه مشت پول بیارم و برا خودم یه دکه واکنم.
خاتون گفت:
ــ همین جا این همه کارخونه هست!
مختار گفت:
ــ من آهنگر قدیمم. حالا دیگه سی و پنج، چهل سالمه! تو این کارخونه ها، آدم یا باید جوون باشه، یا خبره کار. وگرنه مزد چندونی نمیدن. تازه قبول شدنش هم برای خودش مشکل یه.
خاتون گفت:
ــ پس خونه را چی کارش کنیم؟
مختار گفت:
ــ فردا شکاف دیوارش را بالا می برم.
فردا خاتون و مختار دست به دست هم داده بودند و داشتند دیوار خرابه خانه را تعمیر می کردند. بی بی و خاور هم کنج حیاط، توی آفتاب نشسته بودند و بی بی داشت با دستمال گلی رنگ خودش یک موش دیگر برای خاور درست می کرد. مختار گِل لای انگشتهایش را روی کار تیجاند و به زنش گفت:
ــ بده من خشت را.
خاتون خشت را میان دستهای مردش گذاشت، مختار خشت را به کار زد و مثل اینکه حرف شب را داشت دنبال می کرد گفت:
ــ همه اش تقصیر ننه تو بود، وگرنه من این پره بیابون خونه می خواستم چی کار؟ اگه اون سه شاهی صنار تو دستم بود، حالا می تونستم به هزار دردم بزنم.
خاتون گفت:
ــ حالا بفروشش.
مختار گفت:
ــ کی از رو دستم ورش میداره؟ بده من گل را.
خاتون لگن گل را به دست مختار داد و گفت:
ــ گروش بذار.
مختار گل را روی کار خالی کرد، آن را صاف مالاند و گفت:
ــ اینجا که جزو شهر نیست. حومه ست. بده من خشت.
خاتون خشتی از زمین برداشت تا به دست مختار بدهد، اما هنوز کمر خود را راست نکرده بود که چشمش به چشمهای نیلی رنگ گشتی افتاد.
ژاندارم آن سوی دیوار ایستاده بود و ملایم لبخند می زد.
ــ خدا قوت استاد مختار.
مختار سر بلند کرد و ژاندارم را دید و گفت:
ــ خدا نگهدار سرکار پی جو. سلام علیکم.
گشتی گفت:
ــ بالاخره داری این خرابه را بالا می بری و خیال ما را راحت می کنی!
مختار گفت:
ــ چه کنیم! تا حالا فرصت نکرده بودم.
گشتی گفت:
ــ خو بعله، اینم هست، کار زیاده و...
گشتی حرفش را روی چشمهای خاتون تمام کرد و خاتون نگاهش را از او دزدید. مختار که همچنان سرگرم کارش بود، گفت:
ــ بفرما تو، یه چایی ای...
گشتی گفت:
ــ نه دیگه، ان شاءِاللّه یه وقت دیگه. حالا دارم میرم پاسگاه.
مختار سری کج کرد و گشتی از کنار دیوار گذشت و رفت. مختار به زنش و بعد به رفتن گشتی نگاه کرد و آخرین خشتها را روی دیوار نشاند و کمی پس پس رفت تا حاصل کار خود را برانداز کند، و دیوار را که صاف دید همان جا، لب گودال نشست و دستهایش را درهم قلاب کرد و سرش را پایین انداخت، و گفت:
ــ بیار اون آفتابه را.
روز چرخید، فردا رسید. مختار و خانواده اش جلو ایستگاه کوچک، بالا سر بقچه شان ایستاده بودند. فقط بی بی نشسته بود و چپق می کشید. همه، گرفته و توی فکر بودند و آفتاب رنگ مرده ای بر آنها افتاده بود. خاتون کنار مختار ایستاده بود و خاور دستش توی دست پدرش بود. هیچکس حرف نمی زد. مثل اینکه هیچ حرفی نبود که بزنند. همه لب فرو بسته و خاموش بودند. از خانه که بیرون آمده بودند، نه، پیش از آن لحظه ای که تعیین کرده بودند مختار خواهد رفت، همین طور بودند. انگار راه گلوی همه شان را چیزی مثل پنبه گرفته بود. اما خاتون، بالاخره نتوانست طاقت بیاورد. روبه مختار کرد و گفت:
ــ ما هم می تونیم از اینجا برات کاغذ بفرستیم؟
مختار گفت:
ــ چرا نمی تونین! اون جام برای خودش یه مملکت یه. منم به آدرس پاسگاه براتون کاغذ می نویسم.
قطار از دور پیدا شد. بی بی از جایش برخاست. مختار دخترش را بغل کرد، بعد روی زنش را بوسید، آن وقت بقچه اش را برداشت و به بی بی نگاه کرد و گفت:
ــ اول خدا، بعدش تو بی بی. خونواده ام را به تو می سپرم.
بی بی نتوانست حرف بزند، اشکهایش را با بال چارقدش پاک کرد و خاکستر چپقش را تکاند. قطار رسید، جلوشان دیوار کشید و آنها را پوشاند، سرعتش کمتر شد و لحظه ای آرام گرفت، بعد جنبید، راه افتاد و تند شد و از ایستگاه گذشت، حالا مختار را به شکم خود کشیده بود و خانواده او کنار خط مانده بودند. و به ته قطار که دور می شد نگاه می کردند. خاموشی سردی روی سرشان بال انداخته بود. هر کدام سر جای خود خشک شده بودند. مثل اینکه جرات نمی کردند یکدیگر را نگاه کنند. لحظه ای همان جا ایستاده بودند و جایی را نگاه می کردند. خاتون، بالاخره لایه یخ را شکاند و گفت:
ــ حالا چی کار کنیم؟
بی بی دست خاور را گرفت، از کنار ریل براه افتاد؛ و خاتون هم دنبال سر آنها را گرفت و رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب سفر

این دومین کتابی بود که از دولت آبادی خوندم. نوشته های دولت آبادی چیزی ورای زندگی ما نیست. داستان هاش از دل همین زندگی و همین آدما میاد با قلمی بیسار رسا و دلنشین. اون قدر توصیفاتش به جاست که به دل آدم می شینه. نه اون قدر زیاد که حوصله ی آدمو سر ببره و نه اون قدر که آدم تصور فضا و آدمای داستان واسش سخت باشه و نتونه ارتباط برقرار کنه. سفر قصه مردی است که تمام عظمتِ شب رو شونه هاشه ...
در 5 سال پیش توسط Lei...lux
داستانی بسیار تلخ از تباهی تدریجی
در 2 سال پیش توسط lac...zad
همیشه درد و رنج مردم طوری روایت شده که میتونی درکش کنی و تا چندروز ذهنتو درگیر میکنه..عالیه
در 3 سال پیش توسط mar..._fb
داستانی تلخ.شیرین
در 3 ماه پیش توسط اسداله کرمی
شگفت انگیز نبود. بد هم نبود.
در 4 سال پیش توسط Saf...ura
محور اصلی این رمان تقابل میان آوارگی و خانه است. رمان سفر در سال 1351 به چاپ رسید، و در چاپ دوم به سال 1352 نویسنده با تجدیدنظر آنرا منتشر کرد
در 6 سال پیش توسط Ahm...ani
ای کاش عشق فقط علاقه های زود گذر نبود ...
در 10 سال پیش توسط Fat...neh
فوق العاده است.
در 12 سال پیش توسط Ali...
داستان (سفر) هشتمین داستان (محمود دولت‌آبادی) است که در سال هزار و سیصد و چهل و پنج به چاپ رساند. اخیراً فیلمی نیز از این داستان ساخته شده است با نام (زمستان است) و هنوز فیلم را ندیده‌امداستان (سفر) با جملاتی که در پی می‌آید، شروع می‌شود: غروب سنگینی فضای دکان استاد صفی را پر کرده بود. نه روز بود و نه شب. هوا کدر بود. مثل غباری که با دود درآمیخته باشد. در رنگ غلیظ هوا، سیاهی‌ها و لک و پیس دیوار از نظر گم بودند. کوره‌ی کوچک آهنگری خاموش بود، و مختار ایستاده بود و در فکر بود. خودش شاید ملتفت حال خود نبود، اما جوری بی‌صدا و مبهوت بالای سر کوره خشکش زده بود که گویی چیزی را میان خاکسترهای خاموش جستجو می‌کرد
در 9 سال پیش توسط Sam...shi
جالب بود
در 3 سال پیش توسط yas...i86