فیدیبو نماینده قانونی دانشگاه امام صادق (ع) و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاستگاه ثروت

کتاب خاستگاه ثروت
تکامل، پیچیدگی و بازسازی اساسی علم اقتصاد

نسخه الکترونیک کتاب خاستگاه ثروت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۸۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خاستگاه ثروت

ثروت چیست؟ برای مرد ماسایی، ثروت با گاو سنجیده می‌شود. برای بیشتر خوانندگان این کتاب، با دلار، پوند، یورو، ین، یا دیگر واحدهای پولی. بیش از دویست سال پیش، اقتصاددان بزرگ، آدام اسمیت به شیوه­های بسیار گوناگونی اشاره کرد که انسان­ها در طول تاریخ ثروت را با آن‌ها سنجیده‌اند: «در دوره­های [اولیه‌ی] جامعه، گفته می‌شود دام، ابزار مرسوم برای تجارت بوده، اگرچه آن‌ها باید نامناسب­ترینِ این ابزارها بوده باشند... نمک در اتیوپی، پوست برخی گونه‌ها در قسمت‌هایی از سواحل هند، ماهی خشک در نیوفانلند، تنباکو در ویرجینیا، شکر در برخی مستعمرات غرب هند و چرم خام یا لباس‌های چرمی در برخی دیگر از کشورها ابزار مرسوم برای تجارت یا مبادله بوده است. به من گفته شده امروزه نیز در روستایی در اسکاتلند، عجیب نیست که کارگران به جای پرداخت پول به نانوایی یا مشروب خانه، ستون­های این اماکن را نگه دارند». آیا ثروت، چیزی ملموس و واقعیست؟ آیا چیزی ذاتی در گاوها، ماهی­ها و ستون‌هاست که آن‌ها را ارزشمند می‌سازد؟ برای مرد ماسایی، ثروتِ نهفته در دام‌هایش برای همه قابل رؤیت است. دام‌ها برای او و خانواده‌اش شیر، گوشت، استخوان، پوست و شاخ فراهم می‌کنند. با این همه، اسمیت در کتاب ثروت مللش نشان داد که ثروت، مفهومی ایستا نیست: ارزش هر چیزی بسته به آن است که فرد می­خواهد چقدر برای آن، در زمان مشخصی، پرداخت کند. حتی برای یک ماسایی، ممکن است ارزش یک گاو امروز با ارزش گاو فردا یکسان نباشد. برای کسانی که ثروتشان را با اوراق بهادار مالی می‌سنجند، ثروت حتی مفهومی ناپایدارتر به حساب می‌آید. بیشتر انسان‌ها در کشورهای پیشرفته هیچ­گاه حجم ثروتشان را نمی‌بینند یا آن را لمس نمی­کنند. پس‌اندازِ به سختی به دست آمده­ی آن­ها تنها در شکل تصویری در رایانه بانک موجود است. اگرچه همان تصاویر شبح­وار، می­توانند با کشیدن کارت اعتباری یا کلیک یک موس به اموال محسوسی چون گاوها، ماهی، ستون­ها و هر چیز دیگری که شخص آرزو کند (و بتواند از پس خریدش برآید) تبدیل شوند. اما ثروت اولین بار از کجا آمد؟ چطور عرق­های جبین ما و دانش ذهنی ما به خلق ثروت منجر می‌شود؟ چرا جهان با گذشت زمان ثروتمندتر می­گردد؟ چطور ما از تجارت دام به تجارت میکروسکوپ­ها رسیدیم؟ و این بخش از سؤال، ما را احتمالاً به مهم‌ترین راز پیرامون ثروت رهنمون می­کند و آن اینکه: چطور می‌توانیم ثروت را افزایش دهیم؟ می­توانیم این سؤال را از روی یک منفعت شخصی تنگ­نظرانه بپرسیم، همان­طور که می­توان سؤال را در مقیاس بزرگ­تری مطرح کرد و پرسید چطور می­شود ثروت جامعه غنی شود؟ چطور مدیران می­توانند شرکت­هایشان را توسعه دهند تا شغل­ها و فرصت­های بیشتری برای مردم فراهم آورند؟ چطور دولت­ها می­توانند اقتصادشان را بهبود بخشند و مسائل فقر و نابرابری را مورد توجه قرار دهند؟ چطور جوامع پیرامون جهان منابع مورد نیاز برای آموزش بهتر، خدمات سلامت و دیگر ضروریات را تأمین می‌کنند؟ و چطور اقتصاد جهانی می­تواند به شیوه­ای که با محیط زیست سازگار باشد، رشد و توسعه پیدا کند؟ ثروت ممکن است نتواند شادی بخرد، اما فقر، بدبختی را برای میلیون‌ها نفر در گوشه گوشه‌ی جهان به ارمغان خواهد آورد.

ادامه...

بخشی از کتاب خاستگاه ثروت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به پیش بینی پذیریِ جاذبه
والراس تنها اقتصاددان زمان خود نبود که در پی الهام سراغ کتاب های درسی فیزیک رفته بود. ویلیام استنلی جی ونز در ۱۸۳۵ در لیورپول به دنیا آمده بود و نهمین فرزند از یازده فرزندِ یک خانواده ی صنعتی مرفه به حساب می آمد.(۴۹) مانند والراس، او نیز دیر به شکوفایی رسید. جی ونز دانشگاه را بدون گرفتن مدرک رها کرد و دهه­ی بیست سالگی اش را در دوره ی پررونق طلای استرالیایی به عنوان عیارسنج در ضرابخانه ی سیدنی گذراند. با این وجود او ذهنی خستگی­ناپذیر داشت و مجذوب راه آهن­ها شد (راه­آهن، اینترنت آن زمان به حساب می آمد) و در اوقات آزادش تلاش می­کرد مدل های ریاضی برای اقتصاد راه­آهن بسازد. چنین تجربه­ای او را متقاعد ساخت که علم اقتصاد نیازمند آن است که به علم ریاضی تبدیل شود. او تصمیم گرفت به انگلستان بازگردد تا مدرک دانشگاهی­اش را با تحصیل در رشته اقتصاد بگیرد. مانند والراس، او نیز کسی بود با رسالتی برای «تعریف پایه های دانش انسانی­مان» و «بازسازی علم [اقتصاد] بر یک مبنای قابل پیش بینی».(۵۰)
در سال ۱۸۶۷، دو دانشمند برجسته­ی انگلیسی، سِر ویلیام تامسون (با نام متاخر لرد کلوین) و پیتر گوتره تایت کتابی درسی با نام رساله ای در فلسفه­ی طبیعی منتشر کردند که اکتشافات اخیر در فیزیک انرژی را تثبیت می کرد.(۵۱) یکی از خوانندگان پرشور این کتاب جی ونز بود. در کتاب تامسون و تایت، جی ونز نظریات جدیدی یافت که توسط مایکل فارادی و جیمز کلارک ماکسول توسعه داده شده بودند و جاذبه، مغناطیسم و الکتریسیته را به عنوان «میدان های نیرو» توصیف می کردند. برای مثال، حجمی چون خورشید میدان جاذبه ای دارد که اجسام را به سمت خود می کشد، هر چه حجم بزرگ تر باشد میدان جاذبه ی نیرو بیشتر است. جی ونز منفعت­جویی انسان را به مثابه نیرویی بسیار مشابه جاذبه می دید(۵۲): «مطلوبیت تنها زمانی وجود دارد که در یک سو میل فرد قرار داشته باشد و در سوی دیگر خواستن یک چیز... درست همان طورکه نیروی جاذبه ی یک جسم مادی تنها وابسته به حجم جسم نیست، بلکه به احجام و موقعیت های نسبی و فاصله با دیگر اجسام اطراف نیز بستگی دارد، مطلوبیت نیز جاذبه ای میان نفس خواستن و آن چه خواسته می شود، است».(۵۳)
جی ونز مفهوم سودمندیِ بنتام را به همراه نظریه ی گوسن در خصوص بازدهی های نزولی در مصرف اخذ کرد، و در کتابش با نام نظریه ی اقتصاد سیاسی که در ۱۸۷۱ منتشر شد از معادله هایی که از نظریه ی میدانی این رشته مشتق شده بود استفاده کرد تا ایده های اندیشمندان ذکر شده را از مفهومی فلسفی به مدلی ریاضیاتی تبدیل کند.(۵۴) به طور خلاصه، جی ونز می خواست رفتار انسانی را به پیش بینی پذیری قانون جاذبه درآورد. به منظور پیش بینی اینکه چه­طور یک شیء در یک میدان جاذبه حرکت خواهد کرد، فرد بایست دو نکته را می دانست: مسیری که جاذبه در آن عمل می کرد و شکل هر گونه محدودیتی که شی در حرکت خود با آن مواجه است. به مثال اولیه ی خود بازگردیم، اگر کسی توپی را توی کاسه ای بچرخاند جاذبه توپ را به سمت پایین می کشد و دیواره­های کاسه، مسیر حرکتی توپ را تعیین می کنند. ما می توانیم پیش بینی کنیم توپ در نهایت کجا آرام خواهد گرفت (یا نقطه ی تعادلی آن کجاست) اگر بدانیم «پایین» کجاست و بدانیم حالتِ شکل دهنده ی مسیر حرکتی در کاسه به چه گونه است. همین­طور ما می توانیم نقطه ی تعادلی یک پاندول را پیش بینی کنیم در صورتی که بدانیم جاذبه آن را به کدامین سمت مسیر می کشاند و نیز بدانیم طول ریسمانی که مسیر حرکتی را تعیین می کند چه قدر است. در نظریه ی جی ونز منافع شخصی، درست چون جاذبه، نیرویی به دست می دهد که ما را به سمت حداکثر رسانیدن خشنودی یا مطلوبیت سوق می دهد. اما ما نیز در جهانی از منابع پایان پذیر زندگی می کنیم و همین امر محدودیت هایی بر کنش ها اعمال می کند. با این حساب، راه چاره، یافتن ترکیبی از اموال و خدمات است که خشنودی ما را از میان محدودیت های منابع پایان پذیر، به حداکثر برساند و به مانند مدل والراس، ما برای دستیابی به این منظور، از معامله استفاده می کنیم.
بیایید اقتصادی را در نظر بگیریم که تنها دو کالا و برای مثال شیر و پنیر در آن وجود دارد. ممکن است من به طور کلی شیر را به پنیر ترجیح دهم اما نقطه ای، قانون کاهش مطلوبیت نهایی می گوید من تا به حال به اندازه ی کافی شیر داشته ام و ترجیح می دهم در عوض یک لیوان شیر، مقداری پنیر داشته باشم. شما، در طرف مقابل، ممکن است به طور کلی پنیر را ترجیح دهید اما شما نیز در نقطه ای خوشحال خواهید شد که در عوض مقداری پنیر، مقداری شیر به دست آورید. حالا بیایید تصور کنیم مقدار پایان­پذیری از شیر و پنیر در این اقتصاد وجود دارد و به هر کدام از ما به طور تصادفی مقداری از هر کدام تعلق گرفته است. درست مانند مدل والراس، این غیر محتمل می نماید که به ما درست به همان میزان که مطلوبیت ما ایجاب می کند از این کالاها داده شده باشد، پس ما تا آن زمان که میزانی از پنیر و شیر به دست آوریم که بیشترین رضایت ممکن را برای ما به دست آورد، به معامله می پردازیم.
نقش ماندگار جی ونز در خصوص به تصویر کشیدن مسئله ی انتخاب اقتصادی به مثابه تمرینی در بهره وری از منابع محدود است. به این معنا که با توجه به میزان موجود، یک مصرف کننده محاسبه خواهد کرد چه مقدار از کالاهای گوناگون او را به بیشترین درجه ی رضایتمندی خواهد رسانید. در دیدگاه جی ونز، تفاوت در مطلوبیت اشخاص، نوعی نیروی بالقوه برای معامله ایجاد می کند. او در کتاب اصول علم اقتصادش نوشت «مفهوم ارزش در علم ما، جایگاه انرژی در علم مکانیک را دارد»(۵۵) درست همان­طور که یک توپ در کاسه در پی کمترین حالت انرژی در محدوده ی دیواره های کاسه است، انسان ها نیز در پی بیشترین حالت رضایتمندی در محدوده ی منابع پایان پذیرشان هستند و به این منظور و برای رسیدن به این حالت دست به معامله می زنند.
اقتصاد خوش بین
آدام اسمیت مسلم دانسته بود که منفعت شخصی انسان، بازارها را به گونه ای از تعادل می رساند؛ به جایگاه ثابتی که قیمت ها در آن به ثبات می رسند، معاملات انجام می گیرند و بازار تسویه می شود. والراس اثبات کرد این موقعیت متعادل می تواند به مثابه نقطه ی تعادلی نگریسته شود که به لحاظ ریاضیاتی قابلیت محاسبه داشته باشد. جی ونز نشان داد اگر انسان ها برای به حداکثر رساندن خشنودی خود در دنیایی از مطلوبیت­های به شخصه متفاوت و منابع پایان پذیر، تلاش نمایند، الزاماً مسیرشان به نقطه ی تعادلی بازار می رسد. آدام اسمیت در ادعایش پا را از این هم فراتر گذاشت و بیان کرد نه تنها منفعت شخصی بازار را به تعادل می رساند، بلکه می تواند بهترین نفع ممکن را برای جامعه به مثابه یک کل به دست دهد.
ویلفردو پارتوی ایتالیایی، که از معاصرین اسمیت و جی ونز به حساب می آمد به عنوان یک مهندس، تعلیم دیده و رساله ی دکتری اش را درخصوص «تعادل ارتجاعیِ اجسام سخت» نگاشته بود. پارتو به مانند والراس و جی ونز و حتی بهتر از آن از فیزیک زمان خود آگاهی داشت. (۵۶) پارتو شخصیتی نامتعارف داشت و سال­های آخر عمر خود را در انزوا و در کلبه ای در کوهستان های سوئیس با بیست گربه ی پشمالو گذراند. با این همه، او در دنیای اقتصاد به ابدیت دست یافت و نام خود را با یکی از مهم ترین مفاهیم این رشته گره زد.
از زمانی که ثروت ملل اسمیت منتشر شد، اقتصاددانان خواستار این بودند که مشخص سازند آیا بازارهای رقابتی رفاه اجتماعی را به بیشترین حد می رسانند و اگر این­طور است در چه شرایطی. اگرچه جی ونز به طور چشمگیری تلقی نظری در خصوص مطلوبیت را پیش برد، با این همه هنوز نیز مطلوبیت غیرقابل اندازه گیری باقی مانده بود. کسی نمی توانست به راحتی درون ذهن انسان ها سرک بکشد، مطلوبیت آن ها را اندازه بگیرد و بر آن بیفزاید. با این حساب چطور کسی می توانست بگوید رفاه اجتماعی در واقع بالا رفته یا به حداکثر رسیده است؟
پارتو از طریق یک برهان هوشمندانه ی منطقی بر این مشکل فائق آمد. او استدلال کرد انسان ها می توانند چهار نوع معامله انجام دهند. نخست معاملات برد ـ برد است که در آن ها هر دو طرف سود می کنند. با این دست معاملات واضح است که رفاه ارتقا می یابد. دوم، معاملاتی هستند که در آن ها یک طرف سود می کند و طرف دیگر زیان می بیند. در این جا نیز رفاه آشکار ارتقا می یابد. سوم، معاملاتی که در آن هیچ کس سود نمی کند اما یکی از دوطرف زیان می بیند. با این دست معاملات، رفاه به طور مشخص نزول می کند. چهارم و آخرین نوع از معاملات، معاملاتی هستند که در آن برخی سود می کنند و برخی نیز زیان می ببیند اما بدون قابلیت اندازه گیری مستقیم مطلوبیت، غیرممکن است سود موثر را تعیین کرد. پارتو این گونه بحث کرد که زمانی که دو فرد رضایتمند در عین اینکه سفیه(کم­عقل) نیز نیستند دست به معامله می زنند، معاملات آن ها یا معاملات برد ـ برد است و یا معاملات برد ـ بدون باخت، که هر دو شکل این معاملات، رفاه کلی طرف های درگیر را افزایش می دهد. این معاملات بعدها با عنوان وضعیت بهینه پارتو شناخته شد. انگاره پارتو این بود که در بازارهای آزاد، انسان ها تا زمانی که تمامی وضعیت های بهینه پارتو را تهی نکرده باشند، دست از معامله نخواهند کشید. در این نقطه معاملات متوقف خواهد شد چرا که هر معامله پس از این ممکن است کسی را دچار زیان کند، و بازار به نقطه ای تعادلی دست یابد که اقتصاددانان بعدی آن را نقطه ی مطلوب پارتو نامیدند. نقطه ی مطلوب پارتو، نقطه ای بود که در آن هیچ معامله­ای دیگر نمی توانست بدون زیان­دهی یک طرف، صورت گیرد. نقطه ی مطلوب پارتو ضرورتاً نقطه ای نبود که در آن ارزش برای تمامی اعضای درگیر به حداکثر برسد، همان­طور که در برخی از معاملات ممکن بود سوددهی برای برخی، موجب زیان رساندن به برخی دیگر شود اما با این همه مجموع سودمندی برای افراد درگیر افزایش می یافت. بی آن که بتوان به طور دقیق سودمندی را اندازه گیری کرد و بدون حاکم مستبدی که در معاملات، سود یک طرف را به نفع طرف دیگر کاهش دهد، نقطه ی مطلوب پارتو بهترین شیوه ای­است که می توان در جامعه ای آزاد از آن استفاده کرد.(۵۷)
با این اوصاف، مطابق نظریه های والراس، جی ونز، پارتو و دیگر مارژینالیست­ها، در اقتصاد بازار، طرف های درگیر معامله با توجه به منابع موجود، خود را به موقعیتی می رسانند که تا حد امکان آنان را راضی سازد. در خلال این معاملات، اقتصاد به یک تعادل، به یک نقطه ی آرام طبیعی در می غلتد که عرضه با تقاضا برابر است، منابع در بهترین حالت استفاده شان به کار گرفته می شوند و رفاه جامعه، در نقطه ی مطلوب پارتو قرار دارد. همان­طور که شخصیت دکتر پنگلاسِ ولتر بیان می کند «در این بهترینِ جهان ها... تمامی چیزها برای بهترین هاست». (۵۸)
شاید قابل توجه­ترین نکته در خصوص دستاورد مارژینالیست­ها این بود که پس از آن ها، علم اقتصاد صاحب نظریه ای ریاضی شده بود که، تنها با اتکا به ابزارهای خود، نشان می داد چگونه یک اقتصاد بازار آزاد، درست مانند سرنوشت محتوم توپی که بر دیواره­های کاسه ای می گردد، به این موقعیت خوش­بینی خواهد رسید. والراس اذعان داشت «نظریه ی خالص اقتصادی اش، علمی­ست که از هر جهت با علوم فیزیکی ـ ریاضیاتی شبیه است». جی ونز باور داشت «محاسبه ای برای تاثیرات اخلاقی» ساخته است. و پارتو اعلام داشت«نظریه ی علم اقتصادی در نهایت دقت مکانیک منطقی را به دست می آورد».(۵۹) از دیدگاه آنان، مارژینالیست­ها در تحقق بخشیدن به رویایشان در خصوص تبدیل کردن علم اقتصاد به یک علم ریاضیاتی حقیقی موفق بوده اند.
استنتاج نئوکلاسیک
در قرن بیستم، گروهی از اقتصاددانان بزرگ بنیاد نظریات خود را بر پایه آن چه مارژینالیست­ها بنا نهاده بودند، ساختند و مستحکم کردند. با پایان یافتن قرن، اقتصاددان انگلیسی، آلفرد مارشال، مدل جی ونز از یک بازار آزاد در خلا (تعادل جزئی) را با مدل والراس از بازارهای به هم پیوسته (تعادل عمومی) به هم پیوند داد. مارشال همچنین مسبب رسم منحنی نمودارهای عرضه و تقاضای متقاطع است که تا زمان حاضر نیز دانشجویان اقتصاد مقدماتی را به دردسر انداخته است. در دهه ی ۱۹۳۰جان هیکس (کسی که به درستی استاد جی ونز در دانشگاه منچستر بود) در کتاب خود ارزش و سرمایه، آثار والراس، مارشال، و پارتو را با هم تلفیق کرد و نظریه واحدی به دست داد. همین که اروپا در میانه ی قرن بیستم درگیر جنگ شد، مرکز نوآوری به کرانه ی اقیانوس منتقل شد، جایی که یک نسل از امریکایی ها به مانند فراری هایی که از اروپای هیتلری آمده بودند، هسته ی مدرن نظریه اقتصادی را ایجاد کردند که به استنتاج نئوکلاسیک معروف شد. دوتا از برجسته ترین چهره های این دوره پائول ساموئلسن و کنث اَرو هستند.
ساموئلسن یک اعجوبه ی واقعی بود.(۶۰) کتاب بلند­­­پروازانه­ی او، بنیان های تحلیل اقتصادی در ۱۹۴۱ و وقتی او بیست و شش ساله بود کامل شد. ساموئلسن این کتاب را در زمانی که در دانشگاه هاروارد دانشجوی مقطع لیسانس بود به عنوان یک رساله نگاشت. در این کتاب او ماهیتاً نظریه ی تلفیقی هیکس را اخذ کرده و ابداعات خود را به آن افزوده بود و آن را به نظریه ی ریاضیاتی درخشانی تبدیل ساخته بود. نظریه ای که مدل معیار برای عملکردهای بازار شد.(۶۱) یکی از موفقیت های کلیدی ساموئلسن، حل کردن مسئله­ای بود که از زمان بنتام اقتصاددانان را آشفته کرده بود. مطلوبیت، به یک بخش اساسی برای نظریه اقتصادی تبدیل شده بود، با این حال هنوز کمیتی رازآلود، غیرمحسوس، و غیرقابل اندازه گیری بود. پارتو و هیکس بطلان این اندیشه را که «یوتیل» واحدی ثابت برای اندازه گیری باشد (مثل یک کیلوگرم یا یک وات) آشکار کرده بودند و مدافع این عقیده بودند که مطلوبیت تنها در یک اسلوب نسبی ست که معنا پیدا می کند، مانند اینکه گفته شود «میزان مطلوبیت من از این سیب دوبرابر میزان آن نسبت به یک پرتقال است». اما هنوز این سوال باقی­ست که چطور بایست این مطلوبیت نسبی را اندازه گیری کرد. پاسخ ساموئلسن این بود که کسی نمی تواند ذهن انسان ها را بخواند و به طور مستقیم مطلوبیت آن ها را اندازه گیری کند بلکه این خود انسان ها هستند که با انتخاب هایی که می کنند، مرجحات خود را آشکار می سازند. تمام کاری که باید انجام گیرد این است که انسان ها را در رفتارهایشان منطقی و هوشیار فرض کنیم. برای مثال، اگر شما به کسی میان یک سیب و یک پرتقال فرصت انتخاب بدهید و او سیب را برگزیند، شما می توانید پیش بینی کنید اگر به او فرصت انتخاب میان سیب، پرتقال و موز را بدهید، او پرتقال را بر نخواهد گزید (به لحاظ منطقی او باید کماکان سیب را بر پرتقال ترجیح دهد و میان سیب و موز یکی را انتخاب کند). اگرچه چنین مشاهداتی به کسی اجازه نمی دهد بگوید «یک سیب دوبرابر یک پرتقال مطلوبیت دارد»، اما می توان با قطعیت گفت در این مورد خاص، شخص مورد بحث، «سیب را به پرتقال ترجیح می دهد». ساموئلسن این گونه بحث کرد که این گزاره ی ساده به اندازه ی کافی شایسته ی آن بود که نظریه ای مربوط به تقاضا بر اساس آن ساخته شود و از این روی او نظریه ی مطلوبیت را با مجموعه ای از قوانین بنیادی و منطقی برای به نظم درآوردن رجحان های انسان ها جایگزین کرد. این قوانین بنیانِ نظریه ی رفتار مصرف کننده در اقتصاد سنتی را تشکیل دادند و این مفهوم را استحکام بخشیدند که انسان ها در انتخاب های اقتصادی، منطقی هستند. (۶۲)
کنث اَرو، هم عصرِ جوانترِ ساموئلسن، نیز از سنین کودکی مهارت های ریاضیاتی شگفت انگیزی از خود نشان داد. ارو آثار بنیادینی در این رشته خلق کرد، اما یکی از مشهورترین کارهای او نظریه ای بود که با همراه اقتصاددان فرانسوی جرارد دبرو در ۱۹۵۴ ارائه کرد. ارو و دبرو مفهوم تعادل عمومی والراس را با ایده ی مطلوبیتِ پارتو، به شیوه ای بسیار کلی پیوند داده و در نتیجه نظریه ای نئوکلاسیک از تعادل عمومی خلق کردند. نظریه ی آن ها اثبات می کرد تمامی بازارها در اقتصاد به طور خودکار بر پایه یک مجموعه از قیمت ها که همان نقطه ی مطلوب اقتصاد به طور کلی بود، هماهنگ می شوند و حتی وقتی بی ثباتی نیز در بازار باشد این اتفاق خواهد افتاد (والراس در مدل خود، ثبات در هر چیز را لازم دانسته بود.)(۶۳) این هماهنگی میان بازارها به این دلیل روی می دهد که بازارها به واسطه ی قابلیت برخی کالاها در جایگزین شدن برای دیگر کالاها، (برای مثال اگر قیمت قهوه افزایش یابد، مصرف کننده می تواند از چای استفاده کند) و نیز به واسطه ی استعداد برخی دیگر کالاها در مصرف شدن به عنوان مکمل کالاهای دیگر (مثلاً افزایش قیمت گازوئیل می تواند تقاضا برای خودروهای سنگین را کاهش دهد)، با هم پیوند می خورند. ارو و دبرو اثبات کردند قیمت ها درست مانند سیستمی عصبی عمل می کنند، سیگنال ها در خصوص عرضه و تقاضا را در اقتصاد می پراکنند و انسان های منفعت­جو به این سیگنال های قیمتی واکنش نشان می دهند و ضرورتاً نظام را به نقطه ی تعادلی مطلوب اجتماعی خود می رسانند. دست پنهان، حقیقتاً قدرتمند است.
شاید برجسته ترین موفقیت نظریه ی تعادل عمومی ارو ـ دبرو این بود که چنین استنتاج نیرومندی تنها بر پایه ی مجموعه ای از اصول مسلم جزئی بنا شده بود. برخی فروض به نحو مطلوبی بی­مناقشه بودند، برای مثال اینکه شما نمی توانید کار منفی یا مصرف منفی داشته باشید. با این همه، برخی دیگر از فروض بغرنج تر بودند. مثلاً نظریه این گونه انگاشته بود که هرکس حداقل مقداری کالای اساسی در اختیار دارد، یا اینکه بازارهای آینده برای تمامی محصولات و خدمات برقرار خواهند بود، یا اینکه تمامی افراد به شدت در تصمیم های محاسباتی خود منطقی و نسبت به احتمالات تمامی موقعیت های ممکن آتی جهان، آگاهی دارند. درست مانند مدل اصلی والراس، این فروض نیز ماهیت ساده انگارانه ای داشتند. در جای دیگری به جزئیات پرداخته می شود. نکته ی مهم این بود که فرد می توانست با مجموعه اصول بدیهی ساده آغاز کند و با دقت فراوان و با ساختار ریاضیاتی، به نتیجه ای بسیار کلی دست یابد: منفعت شخصیِ منطقی که در بازارهای رقابتی در جریان است می تواند اقتصاد را به نقطه ی تعادلی اش برساند. در سال ۱۹۵۴، زمانی که این نظریه منتشر شد، اقتصاددانان از آن دیده ی یک دستاورد بزرگ علمی استقبال کردند. در اوج جنگ سرد، این نظریه در نهایت در حیطه ی سیاسی (و البته به شکلی غلط) به عنوان دلیلی نهایی ریاضی بر تفوّق سرمایه داری و نظام بازار بر سوسیالیسم، تفسیر شد.(۶۴) به طور قطع، مدل ارو و دبرو، تصویر بسیار ساده شده ای از یک اقتصاد بود، که در آن عناصر دنیای حقیقی نادیده انگاشته شده بود. عناصری چون صنایع انحصاری، اتحادیه های کارگری، مقررات دولتی، مالیات ها، و چیزهایی از این دست، اما پیغام سیاسی آن واضح و روشن بود. هر چه به موقعیت ایدئال از رقابت تمام عیار بازار، بی هیچ پیچیدگی و ممانعتی، نزدیک شویم، به نقطه ی تعادلی مطلوب نزدیک تر خواهیم شد.
تا دهه ی ۱۹۶۰ نظریه ای بسیار بی نقص ارائه شد که با فروض بدیهی در خصوص فرد فرد مصرف کنندگان و تولیدکنندگان آغاز می شد و در پی این بود که تمامی استنتاج ها در خصوص بازارها و اقتصادها را در برگیرد. اقتصاددانان به این گونه نظریات پایین به بالا درباره ی افراد و بازارها، اقتصاد خرد می گویند.
در عین حال و در این دوره ی زمانی کارهای بسیاری در حیطه ی اقتصاد کلان در جریان بود، حیطه ای که اقتصاددانان از بالا به پایین به اقتصاد می نگریستند، و سوالاتی مطرح می کردند که چرا بیکاری وجود دارد، چه چیزی به چرخه های تجاری می انجامد و اینکه چطور نرخ بهره و تورم با هم پیوند خورده اند. این ها مسائلی اند که ما بعدتر به آن ها خواهیم پرداخت اما نکته ی اساسی در این جا این است که در دهه ی ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، اقتصاددانان شیکاگو (چون بیشترشان هیات علمی دانشگاه شیکاگو بودند به این نام خوانده می شدند) چون میلتون فریدمن و رابرت لوکاس تلاش کردند تکنیک های اقتصاد خرد نئوکلاسیک را در اقتصاد کلان سرایت به کار گیرند و مفاهیمی چون افزایش حداکثر سودمندی عقلانی مصرف کنندگان و تعادل های مطلوب نیز به بخش محوری در نظریه اقتصاد کلان سنتی تبدیل شدند.
از توزیع تا گسترش رشد
پیش تر در این فصل اشاره کردم که علم اقتصاد به لحاظ تاریخی با دو سوال اساسی درگیر بوده است: ثروت چگونه به وجود می آید و چگونه توزیع می شود. بین دوره کلاسیکِ آدام اسمیت و میانه ی قرن بیستمِ ساموئلسن و اَرو، سوال نخستین تا حد بسیاری پرسش دوم را تحت الشعاع خود قرار داد. مدل های والراس، جی ونز، و پارتو با این انگاره ها آغاز می شدند که گویی در بدو امر اقتصادی وجود دارد، تولیدکنندگان منابع را در اختیار دارند و مصرف کنندگان نیز اموال متنوع خود را دارا هستند. براین اساس این مدل ها مسئله را در این می بینند که چطور ثروت پایان­پذیر موجود در اقتصاد را به شیوه ای توزیع کنند که بیشترین منفعت را برای تمامی افراد تامین کند. یکی از دلایل مهم برای تمرکز بر توزیع منابع پایان­پذیر این بود که معادلات ریاضیاتی تعادل، که از فیزیک گرفته شده بود، برای حل کردن مسئله ی توزیع ایدئال بود اما بسیار سخت می شد آن ها را در خصوص مسئله ی رشد ثروت نیز به کار گرفت. سیستم­های تعادلی فی نفسه در یک حالت سکون قرار دارند در حالی که رشد، مستلزم تغییر و پویایی است.
چهره ای شاخص که تناقض میان تعادل و رشد را تشخیص داد، ژوزف شومپیتر (۱۹۵۰-۱۸۸۳) بود که اغلب از او به عنوان اقتصاددانی اتریشی یاد می شود، اگرچه او در سرزمینی به دنیا آمد که امروزه جزئی از خاک جمهوری چک به حساب می آید.(۶۵) شومپیتر شخصیتی سرزنده بود که در جلسات هیات علمی دانشگاه هاروارد چکمه های سواری می پوشید و لباس شام رسمی اش فراک را در هنگام خوردن شام در خانه به تن می کرد. شهرت او به این جهت بود که اعلام کرده بود در زندگی سه هدف دارد: اینکه بزرگ ترین عاشق در وین، بزرگ ترین اسب سوار در اروپا، و بزرگ ترین اقتصاددان در جهان شود. افسوس که او در رسیدن به هدف دوم شکست خورد. شومپیتر با اندیشه های تعادلی معاصران نئوکلاسیک­اش در مسئله ی توزیع ثروت موافق بود، اما باور نداشت چارچوب مناسبی برای پاسخ به مسئله ی رشد ثروت وجود داشته باشد. دیدگاه نئوکلاسیک­ در خصوص تولید، دیدگاهی به شدت ایستا بود. این گونه انگاشته شده بود که موسسات تجاری تکنولوژی ها و محصولات ثابتی دارند و تمام کاری که انجام می دادند این بود که کمیت تولیدی را محاسبه کنند که سود آن ها را به حداکثر می رساند. با این همه، مطابق مطالعات شومپیتر، رشد اقتصادی تنها به افزایش کمیت آن چه تولید می شود، مربوط نبود، بلکه باید برای نوآوری نیز جایگاهی قایل شد: «پشت سر هم و تاجایی که می توانید قطار تولید کنید، با این کار هیچ وقت صاحب راه آهن نخواهید شد».(۶۶) بر اساس آن چه در فصل یک توضیح داده شد، شومپیتر می خواست رشد SKU را نیز به همراه رشد کمّی تشریح کند.
نئوکلاسیک­ها تمایل داشتند به نوآوری به مثابه عاملی خارجی یا برون­زا بنگرند: یک متغیر تصادفی که اقتصاد را تحت تاثیر قرار می دهد ـ مانند آب و هوا ـ اما خارج از حیطه ی مطالعاتی اقتصادی بود. با این همه، شومپیتر باور داشت نوآوری بایست به دیده ی یک عامل داخلی یا درون­زا در اقتصاد و عنصری مرکزی برای فهم [پویایی] آن نگریسته شود. او تاکید داشت برای اینکه رشد صورت گیرد باید «منبعی از انرژی درون نظام اقتصادی باشد که او به خودی خود هر گونه تعادلی که ممکن است به دست بیاید را از درون بپاشاند».(۶۷) برای شومپیتر، این منبع انرژی، شخص سرمایه گذار بود، کسی که شومپیتر با عباراتی تقریباً مبالغه­آمیز از او یاد می کرد. بنا بر نظر شومپیتر، پیشرفت تکنولوژیکی در جریان تصادفیِ اکتشافات صورت می گیرد. با این حال، فرایند تجاری کردن تکنولوژی های جدید، با محدویت­های بی­شماری، از نیاز به سرمایه گذاری گرفته تا ناسازگاری با عادات و ذهنیت های قدیمی، روبه­رو بود. بر این اساس، مانند آب پشت سد، جریان تصادفی اکتشافات نیز با گذشت زمان است که توسعه پیدا می کند. در نظریه ی شومپیتر، سرمایه گذاران نقش سدشکنان را بازی می کنند، سیلی از نوآوری را به فروشگاه ها روانه می کنند. در این مسیر، رشد نه در جریانی ایستا، بلکه همان طورکه شومپیتر بیان می کند در «توفانی از تخریب خلّاق» در اقتصاد ظاهر می شود. بنا بر عقیده ی شومپیتر، منشا ثروت در تلاش های قهرمانانه ی افراد سرمایه گذار است. ایجاد ثروت شومپیتری زمانی روی داد که کسانی چون ریچارد آرکرایت، هنری فورد، توماس آلوا ادیسون، و استیو جابز برای تبدیل تکنولوژی زمان خود به یک اقدام تجاری موفق، با سرنوشت با سختی­ها مبارزه می کردند.
نظریه ی شومپیتر در ماهیت، یک نظریه ی تاریخی و انسانی بود و نقاط قوت و نقاط ضعف خود را داشت. در عین اینکه پرمایه­گی دستوریِ ایده های شومپیتر هنوز به قوت خود باقی ست، اما هرگز نتوانست نظریات خود را به زبان پیچیده ریاضی بیان کند. و این بدان معنی است که ایده های او هیچگاه نتواستند با چارچوب ریاضی نئوکلاسیک هم خوانی پیدا کند ـ نقصانی که درنهایت، اثرگذاری نظریات او را آشکار کرد.(۶۸) کمبود رویکرد ریاضیاتی هم­چنین، نظریه ی رشد را برای چهل سال آینده و تا ظهور رابرت سولو، به چیزی شبیه یک مرداب فکری بدل کرد.(۶۹)
سولو در بروکلین به دنیا آمد، در هاروارد آموزش دید و دوران کاری خود را درMIT گذراند.(۷۰) برخلاف شومپیتر، او از عدم تیزهوشی ریاضیاتی رنج نمی برد و در پی این بود که رشد اقتصادی را با پیش بینی پذیری توپ در کاسه ی نظریه ی نئوکلاسیک همساز کند. در سخنرانی جایزه ی نوبل­اش، در ۱۹۸۷ انگیزه اش را برای توسعه ی این نظریه تشریح کرد.(۷۱) کارهای اولیه در خصوص رشد اقتصادی تا حد زیادی ساده انگارانه بوده و تصور کرده اند بازدهی سرمایه، به معنی سودی که شخص از سرمایه گذاری در چیزهایی از قبیل ابزارآلات، ماشین ها و وسایل به دست می آورد، امری پایدار است. این انگاره به طور قطع غیر واقع­بینانه بود. تغییرات در تکنولوژی طی تاریخ به نحو چشمگیری بازدهی سرمایه را افزایش داده است ـ بازدهی یک تراکتور به مراتب بیشتر از بازدهی یک خیش گاوی(گاوآهن) ست. سولو می خواست برای ترسیم چنین تاثیر با اهمیتی، راهی بیابد. اما بر خلاف شومپیتر که نوآوری را به مثابه نیرویی نامتعادل و مخلّ می نگریست، سولو می خواست نوآوری را به شیوه ای تفسیر کند که با نظریه ی نئوکلاسیک و جریان اصلی تعادل در اقتصاد سازگار باشد.
به نظر نمی­رسد رشد و تعادل مفاهیم خیلی مغایری باشند. توپ در کاسه، سیستمی نیست که رشد کند. با این حال، سولو در مقاله ای برجسته در ۱۹۵۶ اقتصاد را به مانند موجودی با تعادلی پویا، یا آن طور که خود می گوید رشد متوازن، نگریست و از این ره­گذر میان دو عامل تعادل و رشد همسازی به وجود آورد.(۷۲) سیرکی را در نظر بگیرید که در آن دوچرخه سواری ماهر بالای یک سیم در حال حرکت است. برای حفظ تعادل و جلوگیری از سقوط، دوچرخه سوار میله ای بلند را به صورت افقی نگه می دارد. با وجود اینکه دوچرخه سوار در حال رکاب زدن و حرکت روی سیم است در هر نقطه از زمان، او در ثبات نوعی خود، متعادل است. سولو، به طور مشابه، اقتصاد را تعادل در ثبات می داند، حتی زمانی که اقتصاد در حال رشد است. او دو متغیر را در این مدل، برون­زا می داند: میزان رشد جمعیت و میزان تغییرات تکنولوژیکی. این دو متغیر، میزان رشد را هدایت می کنند (می توانید این دو را به مثابه نیرویی در نظر بگیرید که دوچرخه سوار بر فراز سیم به پدال ها وارد می آورد).(۷۳)
سولو سپس اثبات می کند دیگر عناصر در این اقتصاد، مانند میزان پس­انداز و مجموع سرمایه، در واکنش به تغییرات رشد جمعیت و تکنولوژی، متعادل می شوند، درست همان­طورکه هنرمند سیرک به جهت متعادل ماندن، میله ی در دستش را جابجا خواهد کرد. در مدل سولو، نقش دوچرخه سوار متعادل را، بازار برای کار و سرمایه بازی می کند، بازاری که در جریان است تا همه چیز را در نقطه ی تعادلی مطلوب پارتو نگه دارد، حتی زمانی که اقتصاد رشد می کند.
مدل سولو با این بینش آدام اسمیت همسازی داشت که اگرچه رشد جمعیت ممکن است افزایش ثروت یک ملت را به همراه داشته باشد اما تنها بهبود در بهره وری است که می تواند یک ملت را بر یک مبنای سرانه، ثروتمند سازد ـ این میزان سرمایه نیست که یک کشور را ثروتمند می سازد، مسئله این است که آن سرمایه چقدر بهره وری دارد و بنا بر نظر سولو، تکنولوژی کلید بهره وری ست. مدل سولو اشاره دارد؛ ایالات متحده و دیگر کشورهای غربی به این دلیل ثروتمند نشدند که از منابع طبیعی برخوردار بودند یا به این دلیل که سرمایه چون هدیه الهی از آسمان باریده است، بلکه آن ها از خلال یک چرخه ی موثر ثروتمند شدند که در آن پیشرفت های تکنولوژیکی به بهره­ورتر شدن سرمایه، و بهره وری بیشتر به پس انداز بیشتر و پس انداز بیشتر به سرمایه گذاری بیشتر منجر می شد. بدون رشد تکنولوژی، سرمایه تنها به تناسب جمعیت افزایش می یابد و ثروت سرانه تنها می تواند ثابت بماند. در ۱۹۵۶ و بسیار پیش از اینکه این عبارت رایج شود، رابرت سولو اقتصاد دانش بنیان را کشف کرده بود.(۷۴)
آثار سولو، جانی تازه در موضوع رشد اقتصادی دمید. جریانی از آثاری که در بردارنده ی طیف متنوعی بر پایه ی مدل او بود، خیلی زود رونق گرفت. با این همه، در میانه ی دهه ی ۱۹۸۰، گروهی از محققان که توسط پائول رومر، اقتصاددان استنفوردی رهبری می شد، به طور روزافزونی از اینکه محرک واقعی رشد در مدل سولو، یا همان تکنولوژی، عاملی برونزا بود ناراضی بودند. درست همان­طورکه پنجاه سال قبل، وقتی شومپیتر، در اقتصاد نوآوری را برون­زا در نظر گرفته بود، با ناکامی و شکست روبه­رو شده بود. رومر این گونه می اندیشید که «انرژی» برای رشد می باید در اقتصاد درون­زا انگاشته شود و در ۱۹۹۰ او مقاله ای منتشر کرد که سرآغاز ایجاد آن چیزی بود که با نام نظریه ی رشد درون­زا شناخته شد.(۷۵)
رومر منبع انرژی برای رشد را نه در تهوّر [و ریسک پذیری] سرمایه گذار، بلکه در ذات تکنولوژی می دید. او اشاره کرد تکنولوژی، کیفیتی تجمیع کننده و تسریع کننده برای رشد است. هر چه چیزهای بیشتری بدانیم، اساس دانش موجود بشر بزرگتر می شود و ماحصل به دست آمده از اکتشافات بعدی بیشتر خواهد شد. دانش آن چیزی ست که اقتصاددانان به آن به عنوان پدیده ای با بازدهی افزایشی به آن می نگرند. همان­طورکه قبل تر نیز بحث شد، در قرن هجدهم، تورگو اثبات کرد بیشتر فرایندهای تولید کیفیتی متضاد (یعنی بازدهی کاهشی) دارند. برای بیشتر انواع فرایندهای تولید، چه کشاورزی باشد، چه صنعت و چه خدمات، هرچه منابع بیشتری اختصاص داده شود بازده­های نهایی کمتر و کمتر می شود. رومر این گونه بحث می کند که این استدلال در خصوص تولیدِ تکنولوژی (به تحقیق و توسعه به عنوان فرایندی از تولید تکنولوژی نگاه کنید)، نقض می شود؛ طی زمان، هر چه بیشتر روی دانش سرمایه گذاری کنیم، نتایج بیشتری کسب می کنیم. یک ساعت تحقیق و توسعه ای که امروزه بر میکروچیپ ها و بیوتکنولوژی اختصاص داده شده، نتیجه ای برتر از یک ساعت تحقیق و توسعه ای دارد که روی لکوموتیوهای بخار و تلگراف ها در سال ۱۹۰۰ صرف شده است. رومر بازتاب مثبتی ایجاد کرد که به مدلش گره خورده بود؛ یک چرخه ی فضیلت موثر که در آن طی زمان هر چه بیشتر جامعه بر تکنولوژی سرمایه گذاری کند، ثروتمندتر خواهد شد و بازده های بیشتری برای سرمایه گذاری های بعدی در تکنولوژی به دست خواهد آورد. نتیجه، رشدی بی نهایت و تصاعدی خواهد بود. اگر دوباره تصویر دوچرخه­سواری روی یک سیم مرتفع را در ذهن مجسم کنیم، می توانیم این گونه تصور نماییم که این بازده های افزایشی در سرمایه گذاری تکنولوژی ست که پدال های رشد را با شدتی هر چه سریع تر، فشار می دهد.
میراث اقتصاد سنتی
تا پایان قرن بیستم، اقتصاد سنتی به طور کامل تحت سلطه ی پارادایم نئوکلاسیک با مفاهیم بنیادین آن درآمد. مفاهیمی چون تصمیم­گیری عقلانی و بهینه ی مصرف کنندگان و تولیدکنندگان در دنیایی از منابع پایان پذیر، و (به استثنای سرمایه گذاری ها در تکنولوژی) انتخاب هایی که با بازدهی های کاهشی گره خورده اند. این ترکیب منافع شخصی و محدودیت ها، اقتصاد را به سمت نقطه ی مطلوب تعادلی پارتو پیش برد. روش شناسی تحلیل اقتصادی نیز در سلطه ی استفاده از استدلال های ریاضی بود که با مجموعه ای از گمانه آغاز شده و به طور منطقی به مجموعه ای از استنتاج ها توسعه پیدا کرده بود. نظریه ی رشد نئوکلاسیک مطرح شده توسط سولو، ادعا داشت در پاسخ به مسئله ی بزرگ ایجاد ثروت ارائه شده است در عین حال که نظریه ی تعادل عمومی نئوکلاسیکِ ارو و دبرو به ظاهر به پرسش بزرگ توزیع ثروت جواب می داد. به طور قطع، این مدل های معیار، گونه های بسیاری داشتند، از جمله مدل هایی که بر عدم قطعیت، رقابت ناسالم، و اطلاعات ناقص تاکید داشتند. اما با همه این احوال، این مدل ها در واقع گونه هایی از یک ریشه بودند تا اینکه خود سمفونی های جدیدی باشند.
اقتصاددانان قرن بیستم به اشتیاق خود برای ایجاد مدل های ریاضی دقیق و روشن برای توصیف عملکردهای اقتصاد، پی­بردند. اگرچه رویای یک دست کردن دیدگاه­های خرد و کلان پارادیم نئوکلاسیک هنوز کاملاً تحقق نیافته بود اما کم و بیش می شد از دنیای جدا از تصمیم­گیرنده های فردی به پیچ و خم های اقتصادهای ملی با یک چارچوب منطقی ثابت و مجموعه ای از گزاره ها حرکت کرد. (۷۶)
بی شک، پارادایم سنتی تاثیر عمده ای بر حیطه­های سیاست عمومی، تجارت و دارایی داشته است. سیاست گذاران از بانکداران مرکزی گرفته تا مشاوران ریاست جمهوری و وزرای دارایی همه بر مفاهیم مدل های اقتصاد سنتی تکیه دارند. هم چنین مفاهیم برگرفته از نظریه ی اقتصاد سنتی به نحوی شایع برای شکل دادن به تصمیم های دنیای تجارت استفاده می شوند ـ تصمیم هایی چون استراتژی های رقابتی و یا انجام و عدم انجام یک ادغام یا یک تملک.(۷۷) همین طور مبالغه نخواهد بود که بگوییم میلیاردها دلاری که در هر روز در بازارهای تجاری جهانی مبادله می شوند، از برآوردهای به دست آمده از نظریات اقتصاد استفاده می کنند. ایده های اقتصاد سنتی سهم بسیار عظیمی در درک ما از اقتصاد و در مرحله ای کلی تر، از جامعه دارند.
با این همه، با وجود تاثیر بی شک چشمگیر اقتصاد سنتی، تشویش و تردیدی که ابتدای این فصل در این خصوص عنوان شد کماکان باقی­است. ورنر هیلدن برند ِ اقتصاددان، نظریه ی عمومی تعادل را با یک کلیسای جامع گوتیک مقایسه کرد، که در آن والراس و هم عصرانش معماران کلیسا بودند و اقتصاددانان بزرگ قرن بیستمی سازندگان آن محسوب می شدند.(۷۸) شوربختانه، همان طور که در فصل بعد خواهیم دید، این کلیسا از ابتدا بر زمین بسیار لرزانی ساخته شده بود.

خلق طراحی مناسب
کدام نوع از یک الگوریتم، تکاملی است؟ کار آن چیست؟ فیلسوف تکاملی دنیل دنت تکامل را یک الگوریتم همه منظوره برای خلق «طراحی بدون طراح» می­خواند.(۳۰) برای مثال لامبریکوس ترستریس، کرم خاکی معمولی را به مثابه یک خلقت مبتکرانه به منظور حفظ بقا و بازتولید محیط آلوده­ی جنگل­ها، مراتع، و باغچه­های خانگی در آمریکای شمالی و اروپا در نظر بگیرید. این کرم در واقع لوله­ای است که روی زمین حرکت می­کند، یکی یکی آلودگی ها را می بلعد و در این میان بسیاری از جانوران میکروسکوپی را جذب می نماید و از آن ها کالری کافی برای پیدا کردن غذای بیشتر و تولید مثل به دست می­آورد. این طراحی زیست­شناختی خاص، به طور کامل به حسگرهای لمسی و لرزشی ای مجهز است که این موجود را قادر می سازد شکارچیان را از خود دور کند و سیستم های پشتیبانی ای که در بیشتر نقاط بدنش وجود دارند به او امکان می دهند که حتی اگر بدنش به دو تکه تقسیم شود، خود را دوباره بازسازی کند. این کرم همچنین می تواند به تعداد قابل توجهی تولید مثل کند که میزان چشمگیری از بچه­های او زنده می مانند و نسل خود را زیاد می­کنند. طراحی شاهکارِ لامبریکوس ترستریس به دست الگوریتم تکامل بدون دخالت طراحی هوشمند شکل گرفته است (در این کتاب من رویکرد علمیِ بی­طرفانه­ای در خصوص تکامل خواهم داشت و به مناقشات دینی در مورد آفرینش یا به اصطلاح «طراحی خردمندانه» نخواهم پرداخت).(۳۱)
تکامل، طراحی را به وجود می آورد یا به طور دقیق تر، طراحی ها را در فرایندی از آزمون و خطا کشف می­کند. طیفی از طراحی های داوطلب به وجود می آیند و در محیط آزموده می شوند، طراحی هایی که موفق باشند حفظ می شوند، تکرار می شوند و الگو قرار می گیرند، در حالی که داوطلبان غیر موفق از دور خارج می گردند. در جریان تکرار، این فرایند طراحی هایی را به وجود می آورد که برای اهدافی خاص و برای محیط مناسب­اند. اگر شرایط مناسب باشد، طی زمان، رقابت میان طراحی­ها بر سر منابع محدود به ظهور ساختاری عظیم تر و پیچیده تر منجر خواهد شد، به گونه­ای که تکامل بر پایه­ی موفقیت­های گذشته برای ایجاد طراحی­های برجسته در آینده به پیش می رود(۳۲) و به این صورت، همین که جهان تغییر می کند، طراحی هایی که تکامل ایجاد کرده است نیز تغییر می­کنند، و این تغییر اغلب به گونه­ای برجسته و گاهی حتی به شیوه هایی شگفت­آور صورت می گیرد. تکامل شیوه ای برای جستجوی فضاهای بی شمار و اغلب بی­پایانی از طراحی­های بالقوه برای اجزای کوچکِ عمدتاً غیرقابل تجزیه­ی طراحی هایی است که با توجه به کارکردهای خاص و نیز با عنایت به محیط، برای آن ها «مناسب» اند. همان طورکه دنت بیان می کند، تکامل، یک الگوریتم جستجو بوده که «طراحی مناسب را مثل سوزن در انبار کاهِ احتمالات پیدا می کند».(۳۳)
احتمالاً برای توضیح تکامل زیست­شناختی به عبارت «طراحی بدون طراح» نیاز پیدا خواهیم کرد، اما چرا برای توضیح فرایند ایجاد ثروت در اقتصاد آن هم زمانی که طراحان انسانی بسیاری در اطراف مشاهده می­کنیم، به عبارت «طراحی بدون طراح» نیاز داریم؟ آیا ما خود خدایان خلقت اقتصاد نیستیم؟ عادت ما این است که به خردمندی و خلاقیت انسانی به مثابه نیروی محرکه­ی اصلی در پس ایجاد ثروت بنگریم. ثروت، قبل از هر چیزی، به دست انسان­های باهوش و مبتکری ایجاد شده است که ایده­های جدیدی برای محصولات و خدمات ارائه کرده و تلاش طاقت­فرسای بسیاری برای ساخت و فروش آن ها به کار بسته اند. به این موضوع خواهم پرداخت که خردمندی و خلاقیت نقشی پررنگ در ایجاد ثروت بازی می­کنند اما نه آن نقشی که ما معمولاً برای آن­ها قائلیم. خردمندی و خلاقیت، کارکردهای الگوریتم تکاملی در اقتصاد را شکل می دهند و آن ها را پشتیبانی می کنند اما جانشین آن نمی شوند.
پیراهن، بلوز یا هر نوع لباس دیگری را تصور کنید. طراحی آن از کجا آمده است؟ (۳۴) ممکن است پاسخ دهید: روشن است، یک طراح لباس آن­ها را طراحی کرده است. اما داستان فراتر از این است. آنچه واقعاً روی داده است کم و بیش چیزیست که در ادامه خواهد آمد. تعدادی از طراحان لباس ایده های از پیش موجود را در خصوص اینکه یک پیراهن باید چه شکلی باشد را گرفته­اند و از خردمندی و خلاقیت خود استفاده کرده اند تا تمامی اشکال گوناگون «پیراهن ها» را طراحی کنند. سپس این طراحان لباس، به طرح های متنوع خود نگاه کرده اند و مجموعه ای از آن ها را که فکر می کردند مورد علاقه ی مشتریان باشد، انتخاب کرده و تعداد محدودی از آن ها تولید نموده اند. طراحان، نمونه­های تولید شده را به مدیران شرکت های تولید لباس عرضه کرده و آن­ها مجموعه­ای که از نظرشان مورد استقبال مشتریان قرار خواهد گرفت را انتخاب و در فهرست تولید قرار داده­اند. شرکت­های تولید لباس پس از آن کالاهای خود را به خرده­فروشان گوناگونی عرضه و آن ها نیز مجموعه ای از طراحی هایی که از نظرشان مورد علاقه­ی مشتریان است انتخاب کرده اند. شرکت های تولید لباس پس از آن با در دست داشتن سفارشات، تولید خود را افزایش داده و پیراهن­ها را برای خرده فروشان تامین نموده اند. سپس شما به یک فروشگاه می­روید، طیف وسیعی از پیراهن­ها را بررسی می­کنید و یکی که مورد علاقه تان است انتخاب کرده و می خرید. تفاوت در طراحی ها، گزینش بر اساس برخی معیارهای شایسته بودن و گسترش یا افزایش طراحی های موفق برای مرحله ی آتی این فرایند، مراحلی هستند که هم شرکت های تولید لباس و هم مراکز تجاری مد آن­ها را پشت سر می گذارند. پیراهن شما طراحی نشده است؛ به تدریج شکل گرفته است.
اما چرا صنعت مد در مسیر این فرایند تکرار شونده و از بسیاری جهات بی­فایده حرکت می کند؟ دلیل اینکه پیراهن شما به تدریج شکل گرفته است تا اینکه طراحی شده باشد، این است که هیچ­کس نمی تواند پیش بینی کند که دقیقاً ممکن است شما چه پیراهنی را از میان فضای تقریباً بی­نهایت طراحی­های احتمالی پیراهن، بپسندید. اتحاد جماهیر شوری سابق، این گونه از پیش بینی عقلانی را در برنامه های پنج ساله ی غیر معروف خود آزمود و نتایج، هم شامل مصیبت­های اقتصادی بود و هم خطاهایی فاحش در صنعت مد. همان طور که خواهیم دید با وجود تمامی توانایی­ها و مزیت­های خردمندی انسانی، پیش بینی در سیستمی به پیچیدگی اقتصاد، به بیانی بسیار ساده، تقریباً غیرممکن است. ما از قوه تفکر خود به بهترین شکل در تصمیم­سازی های اقتصادی استفاده می­کنیم اما بعد تجربه می اندوزیم و مسیر خود را به آینده­ای غیرقابل پیش بینی گره می زنیم، آنچه به­درد می خورد را حفظ می کنیم و اساس کار قرار می دهیم و باقی را کنار می گذاریم. قصدمندی، خردمندی و خلاقیتِ ما به مثابه نیرویی محرک در اقتصاد، نقشی مهم ایفاء می کنند اما آن­ها تنها به عنوان بخشی از یک فرایند تکاملی بزرگ اهمیت دارند.
تکامل اقتصادی یک فرایند تک بعدی نیست، بلکه بیشتر نتیجه­ی سه فرایند به­هم پیوسته است. نخستین آن­ها تکامل تکنولوژیست؛ عنصری حیاتی در رشد اقتصادی در خلال تاریخ. نکته­ی قابل توجه اینکه افزایش شاخص رشد اقتصادی در حدود ۱۷۵۰ با جهش عظیم تکنولوژیکیِ انقلاب صنعتی همزمان شده بود. ریچارد نیلسون، اقتصاددان تکاملی دانشگاه کلمبیا به این نکته اشاره کرده است که در واقع دو گونه از تکنولوژی است که نقش عمده را در رشد اقتصادی ایفاء می کنند.(۳۵) نخستین آن ها فناوری های فیزیکی است. چیزی که ما عادت کرده­ایم تکنولوژی را با آن بشناسیم. فنون ساخت برنز، موتورهای بخار و میکروسکوپ ها از جمله این دسته اند. در طرف دیگر نیز فناوری های اجتماعی وجود دارند که شیوه هایی برای سامان دادن انسان ها برای انجام کارها هستند. مثال این دسته از فناوری­ها شامل کشاورزی ثابتیک جانشینی، نقش قانون، پول، شرکت های تضامنی مشترک و سرمایه گذاری مخاطره آمیز است. نیلسون این گونه بیان کرده است که مادامی که فناوری های فیزیکی آشکارا تاثیری سترگ بر جامعه دارند، مشارکت فناوری­های اجتماعی نیز به همان میزان مهم هستند و در واقع، این دو با هم گره خورده اند.(۳۶) برای مثال، در دوره انقلاب صنعتی، اختراع دستگاه ریسندگی توسط ریچارد آرکرایت (یک تکنولوژی فیزیکی) در قرن هجدهم، استفاده از آن را برای تولید لباس در کارخانه­های بزرگ به­صرفه کرد (یک فناوری اجتماعی)، که به نوبه خود محرکی برای نوآوری های بی­شماری در تولید ابزارهای مربوط به انرژی آب، بخار، الکتریسیته شد (که در واقع به فناوری فیزیکی مربوط است).(۳۷) داستان انقلاب های کشاورزی، صنعتی و اطلاعاتی همه به طور کلی داستان حرکتی دوسویه میان فناوری های فیزیکی و اجتماعی است.
با این همه تکامل هم­زمانِ تکنولوژی فیزیکی و اجتماعی تنها دو سوم از تصویر را تشکیل می دهند. تکنولوژی ها به تنهایی چیزی بیش از ایده ها و طراحی ها نیستند. تکنولوژی فیزیکی برای دستگاه ریسندگی لباس به شخصه خودِ دستگاه ریسندگی لباس نیست که فردی آن را ایجاد کرده باشد. در عین حال، فناوری اجتماعی برای یک کارخانه نیز در واقع خودِ یک کارخانه نیست که کسی آن را سامان داده باشد. به منظور اینکه فناوری­ها بتوانند تاثیری بر جهان داشته باشند، بایستی افراد یا گروه­هایی، فناوری های فیزیکی و اجتماعی را از مرحله ی انتزاعی به مرحله واقعیت درآورند. در حیطه­ی اقتصادی، این تجارت و مبادله است که چنین نقشی ایفاء می­کند. تجارت­ها، فناوری های فیزیکی و اجتماعی را با هم می آمیزد و آن ها را در قالب محصولات و خدمات به منصه ی ظهور می رسانند.
تجارت ها خود گونه­ای از طراحی هستند. طراحی یک تجارت مواردی چون استراتژی آن تجارت، ساختار تشکیلاتی آن، فرایند مدیریت، فرهنگ و یک فضایی برای دیگر عناصر را در بر دارد. طراحی­های تجارت طی زمان و از خلال فرایندی از تمایز، انتخاب، گسترش و به همراه فروشگاه به عنوان داور نهایی شایستگی، شکل می گیرند. یکی از موضوعات عمده ی این کتاب این است که این تکاملِ سه جانبه ی فناوری فیزیکی، فناوری اجتماعی و طراحی های تجاری است که موجب تحولات و گسترش های محسوس در اقتصاد می شوند.
اقتصاد پیچیدگی
این مفهوم که اقتصاد یک نظام تکاملی است، خود مفهومی افراطی به حساب می آید، خاصه اینکه تناقضاتی مستقیم با نظریه­ی مرسومی که طی صد سال گذشته در علم اقتصاد شکل گرفته، دارد. با این همه، چنین عقیده­ای به هیچ وجه عقیده­ای جدید نیست. نظریه تکاملی و علم اقتصاد تاریخی طولانی و به­هم آمیخته دارند.(۳۸) در واقع این یک اقتصاددان بود که به شکل­گیری یکی از مهم ترین بینش­های چارلز داروین کمک کرد. در سال ۱۷۹۸ اقتصاددان انگلیسی، توماس رابرت مالتوس کتابی با عنوان رساله­ای در باب قواعد جمعیت، به مثابه آنچه بر توسعه­ی جامعه در آینده تاثیرگذار است، منتشر کرد و در آن اقتصاد را به عنوان یک نبرد و رقابتی برای بقا و چالشی سخت میان رشد جمعیت و توانایی انسانی برای توسعه­ی تولید، ترسیم کرده بود. آن گونه که مالتوس پیش­بینی کرده بود، این نبردی بود که در آن نوع بشر شکست می خورد. داروین اثر مالتوس را مطالعه کرد و واکنش خود را در زندگی نامه­ی خود نوشته­اش این طور بیان کرد:
در اکتبر ۱۸۳۸، در حالی که پانزده ماه از آغاز مطالعات نظام­مند من می گذشت به طور اتفاقی و برای سرگرمی «اثر مالتوس در باب جمعیت» را خواندم و به خوبی برای درک مفهوم تنازع برای بقا، که با مطالعه و حفظ طولانی بر خصوصیات حیوانی و گیاهی، در هر گوشه از جهان وجود آن در جریان است، آماده شدم، به ناگاه دریافتم که تحت چنین شرایطی است که انواعِ شایسته، حفظ خواهند شد و انواعِ ناشایست به یکباره از میان خواهند رفت. نتیجه­ی این چرخه، شکل­گیری انواع جدید خواهند بود. از اینجا بود که من در انتها نظریه ای مطرح کردم که مبنای کارم باشد.(۳۹)
با این حساب بینش سترگ داروین در خصوص نقش انتخاب طبیعی در تکامل، از علم اقتصاد الهام گرفته شده بود.(۴۰) چیزی از انتشار کتاب منشا انواع داروین نگذشته بود که جریان­های فکری شروع به تغییر مسیر خود از سمت نظریه­پردازان تکاملی به اقتصاددان ها کردند. در سال ۱۸۹۸، تورستین وبلنِ اقتصاددان مقاله ای نوشت که امروزه نیز به شایستگی مورد توجه است و در آن از این بحث کرد که اقتصاد یک نظام تکاملی است.(۴۱) کمی بعد، آلفرد مارشال، یکی از پایه­گذاران نظریه اقتصادی مدرن در مقدمه ی کتاب مشهورش، اصول علم اقتصاد نوشت، «قبله­ی اقتصاددان، در بیولوژی اقتصادی قرار دارد».(۴۲) طی دهه های بعد، تعدادی از اقتصاددانان برجسته از جمله ژوزف شومپیتر و فردریش هایک به تعمق در خصوص رابطه­ی میان علم اقتصاد و نظریه تکامل پرداختند.(۴۳) در ۱۹۸۲، ریچارد نیلسون و سیدنی وینتر کتابی برجسته با عنوان نظریه­ای تکاملی در تغییرات اقتصادی منتشر کردند. این کتاب نخستین تلاش سترگ در جهت پیوندِ نظریه تکاملی، علم اقتصاد و در نهایت ابزار تازه به وجود آمده­ی شبیه سازی رایانه ای بود.(۴۴)
به رغم این تلاش ها که توسط ذهن های برتر در علم اقتصاد صورت گرفته بود، تفکر تکاملی به صورت آشکارا تاثیر ناچیزی بر روند کلی نظریه تکاملی داشت. تقریباً هم­زمان با انتشار «منشا انواع» داروین، علم اقتصاد مسیر کاملاً متفاوتی در پیش گرفت. از اواخر قرن نوزدهم، پارادایم سامان­یافته­ی اقتصادی این بوده است که اقتصاد یک نظام تعادلی و اساساً سیستمی در سکون است. همان طور که خواهیم دید، نکته اساسی در افتراق اقتصاددانانِ اواخر قرن نوزدهم تا اواسط قرن بیستم نه بیولوژی که فیزیک بوده است و آن هم به طور خاص فیزیک حرکتی و انرژی. نظریه­ی سنتی اقتصادی، اقتصاد را به مثابه یک توپ لاستیکی می­دید که در قسمت زیرین یک کاسه­ی بزرگ در حال چرخش بود. در نهایت این توپ کف کاسه، در نقطه ی سکون یا تعادلش آرام می گرفت. توپ همان جا خواهد ماند تا وقتی که نیرویی خارجی کاسه را بلرزاند، کج کند یا به نوعی آن ضربه بزند و توپ را به نقطه­ی تعادل جدیدی بفرستد. پارادایم اصلی علم اقتصاد در صد سال گذشته، اقتصاد را به مثابه سیستمی تصویر می­کرد که با گذشت زمان، از نقطه­ی تعادلی به نقطه­ی تعادل دیگری در حرکت بود و به وسیله­ی ضرباتی از جانب تکنولوژی، سیاست، تغییر ذائقه­ی مشتریان و دیگر عوامل خارجی، پیش رانده می شد.
در خلال نیمه دوم قرن بیستم و در حالی که اقتصاددانان در حال پی­گرفتن دیدگاه خود در خصوص اقتصاد به عنوان یک سیستم تعادلی بودند، فیزیک دانان، شیمی دانان و زیست شناسان به طور فزاینده ای به سیستم­هایی علاقه مند شده بودند که از تعادل فاصله داشت و پویا و پیچیده بود و هرگز در یک نقطه­ی سکون، آرام نداشت. با آغاز دهه­ی ۱۹۷۰، دانشمندان آرام آرام از این گونه نظام­ها با عنوان سیستم­های پیچیده یاد کردند. این عبارتی است که بعدتر به طور مفصل با آن روبرو خواهیم بود، اما به طور خلاصه باید گفت یک نظام پیچیده، سیستمی از انبوه بخش ها و یا خرده هایی است که به طور فعالانه بر هم اثر می گذارند. در چنین سیستم­هایی برهم­کنش های بسیار جزئیِ بخش ها یا خرده­ها به پیدایش الگوها یا رفتارهای قابل توجه منجر می­شود. برای مثال، یک مولکول مجرد آب که در خلا قرار دارد به نسبت ساکن است اما اگر چند میلیارد مولکول آب با هم یک جا قرار داده شوند و به شیوه ای درست مقداری انرژی به آن ها وارد آید، می­توان به الگویی کلی و پیچیده از یک گرداب دست یافت.(۴۵) الگوی گرداب، نتیجه­ی برهم­کنشی فعال میان تک تک مولکول­های آب است. کسی نمی­تواند با یک مولکول تنهای آب، یک گرداب داشته باشد. گرداب ویژگی­ای اشتراکی یا «تکوینی» از خود نظام است.
طی دهه ی ۱۹۷۰، همین که دانشمندان اطلاعات بیشتری در خصوص رفتارهای سیستم­های پیچیده به­دست می آوردند، به طور روزافزون نسبت به سیستم­هایی علاقه مند می شدند که در آن ها خرده ها، عناصری بسیط با رفتارهای ثابت، مانند مولکول های آب، نبودند؛ بلکه در عوض عناصری با مقداری هوشمندی و استعداد پذیرش محیطشان بودند. مولکول های آب نمی­توانستند رفتارشان را سازگار کنند اما برای مثال، مورچه ها می توانستند. یک مورچه اگرچه ممکن است به معیارهای انسانی، خیلی هوشمند نباشد اما می­تواند اطلاعات به­دست آمده از دیگر مورچه­ها و نیز از محیط اطرافش را پردازش کند و رفتار خود را بر اساس این اطلاعات سامان دهد. یک مورچه­ی واحد، مثل یک مولکول آب، به خودی خود خیلی هیجان انگیز نیست. با این همه اگر چند هزار مورچه با هم یک جا باشند، با یکدیگر برهم­کنش خواهند داشت، از سیگنال های شیمیایی برای ارتباط با هم استفاده خواهند کرد و می توانند برای فعالیت هایی چون ساختن مورتپه­های ظرافت مندانه و سامان دادنِ دفاع های پیچیده علیه مهاجمان، با هم هماهنگ شوند. دانشمندان از بخش ها و خرده هایی که توانایی پردازش اطلاعات را دارند و رفتارشان را منطبق می سازند، با عنوان ارگان ها یاد می کنند و سیستم­هایی که در آن ها ارگان ها برهم­کنش دارند را سیستم­های پیچیده تطبیقی می خوانند.(۴۶) نمونه­های دیگر برای سیستم­های پیچیده تطبیقی شامل سلول های دستگاه ایمنی بدن، ارگانیسم­های فعال در یک اکوسیستم و کاربران اینترنت می شود. با بهره گیری از رایانه های ارزان و قدرتمند در دهه ۱۹۸۰، دانشمندان به پیشرفت های مکرری در فهم سیستم­های پیچیده تطبیقی در دنیای طبیعت شدند و چنین سیستم­هایی را به لحاظ شکلی، طبقه ای جهانی با رفتارهای مشترک فراوان می دیدند. در واقع بسیاری از زیست­شناسان به این نتیجه رسیدند که سیستم­های تکاملی تنها یک نوع خاص یا زیر نوع از سیستم­های پیچیده تطبیقی­ اند.
دانشمندان علوم اجتماعی به تبع این دستاورد، به طور فزاینده­ای نسبت به اینکه آیا علم اقتصاد می تواند گونه ای از یک نظام پیچیده تطبیقی باشد، احساس شگفتی کردند. بارزترین مشخصه اقتصادها این است که آن­ها مجموعه­ای هستند شامل برهم­کنش انسان­ها با یکدیگر به شیوه­های پیچیده، پردازش اطلاعات و سازگاری رفتارهای آن ها. در دهه­ی ۱۹۸۰ و در اوایل دهه­ی ۱۹۹۰، محققان دست به تجربه و آزمودن مدل هایی از پدیده ی اقتصاد زدند که اساساً با مدل های سنتی تفاوت داشتند.(۴۷) این مدل­های جدید، بیش از آنکه اقتصاد را به مثابه یک نظام تعادلی ایستا تصویر کنند، آن را ملغمه ای پرسروصدا از فعالیتی پویا، بی­هیچ بینش تعادلی نشان می­دادند. درست شبیه الگوی یک گرداب که از برهم­کنش مولکول های آب شکل می گیرد، این مدل ها هم الگوهای پیچیده­ای از جهش و رکود اقتصادی و امواج چیزهای تازه­ای که از برهم­کنش میان ارگان های به­هم تافته شکل می گیرد، ارائه می کنند. درست شبیه آنچه در اقتصاد واقعی به نمایش می گذارند. علاقه به فهم اقتصاد به مثابه یک نظام پیچیده تطبیقی و تحقیق در خصوص این موضوع، به طور روزافزونی طی دهه­ی گذشته افزایش یافت و در خلال این کتاب، ما نگاهی به این آثار خواهیم داشت.
من از این مجموعه آثار با عنوان اقتصاد پیچیدگی یاد می کنم (افتخار یا سرافکندگی برای ابداع این اصطلاح مربوط می ­شود به برایان ارتور، اقتصاددان قدیمی دانشگاه استنفورد و موسسه سانتافه).(۴۸) اگرچه نباید از این عنوان این گونه تصور شود که تنها یک نظریه ی ساختگی در خصوص اقتصاد پیچیدگی وجود دارد. کاربردی که من از این اصطلاح در نظر داشته­ام، بیشتر به جهت پوشش دادنِ طیف وسیعی از نظریات، فرضیه ها، ابزارها، تکنیک ها و باریک بینی هایی است که در این کتاب آن ها را بررسی خواهیم کرد. اقتصاد پیچیدگی در این مرحله از تکاملش، چیزی در حال شدن است، چنانکه فیلسوفان علم از آن با عنوان یک «برنامه» یاد می­کنند تا یک نظریه­ی یکپارچه شده.(۴۹)
نقشه مسیر در پیش رو
اگر اقتصاد در واقع یک نظام پیچیده تطبیقی باشد، پس باید چهار دلالت ضمنی مهم از آن منتج دانست. نخست اینکه طی قرن گذشته، اقتصاددانان اساساً اقتصاد را اشتباه دسته­بندی کرده بودند و جریان اصلی نظریه اقتصاد که در کتاب­های درسی، تفکر مدیریتی و سیاست های حکومتی بازتاب داشته، اشتباه بوده و در بهترین حالت، تنها بارقه­ای از درستی را در خود داشته است. این موضوعی است که ما در باقی مانده ی بخش اول به کنکاش در آن خواهیم پرداخت.
دوم اینکه، نگاه به اقتصاد به مثابه یک نظام پیچیده تطبیقی، مجموعه ای از ابزارها، تکنیک­ها، و نظریات جدید برای توضیح پدیده اقتصاد را در اختیار ما می­گذارد. ما این رویکرد جدید را در بخش دوم مورد بررسی قرار خواهیم داد.
سوم اینکه، با این حساب ثروت بایستی محصولی از فرایندهای تکاملی بوده باشد. درست همان طورکه تکاملی زیست­شناختی، ارگانیسم های پیچیده و اکوسیستم ها را از دل بحران دوره­ی آغازین بیرون کشید و گرد هم آورد، تکامل اقتصادی نیز بشر را از مرحله­ی طبیعی به اقتصاد مدرن جهانی رسانیده است و در این مسیر جهان را مملو از نظم، پیچیدگی و تنوع کرده است. در بخش سوم، از تفسیری تکاملی بر ایجاد ثروت اقتصادی بحث خواهیم کرد.
چهارم و در نهایت اینکه، تاریخ نشان می دهد در هر دوره ای یک تغییر پارادایم عمده در خصوص نظریه اقتصادی وجود داشته است و تکانه­های آن بسیار فراتر از دنیای آکادمیک احساس شده است. اندیشه­های آدام اسمیت تاثیری سترگ بر رشد تجارت آزاد در قرن نوزدهم داشت، دیدگاه کارل مارکس الهام­بخش انقلاب­ها و ظهور سوسیالیزم در میانه­ی قرن بیستم بود و نفوذ عقلانی اقتصاد نئوکلاسیکِ آنگلو-آمریکایی با استیلای سرمایه­داری در دهه­ی آخر قرن بیستم، هم­زمان شده بود. احتمالاً چندین دهه قبل بوده است که دلالت های کامل اجتماعی ـ سیاسیِ اقتصاد پیچیدگی، روشن شده است. با این وجود پی آمدهای اقتصاد پیچیدگی به طور مناسبی شکل گرفته است، به طوری که در بخش چهارم به بررسی دقیق تر در دلالت های آن برای تجارت و جامعه خواهیم پرداخت.
در نهایت کار این کتاب با پیامی خوش­بینانه به پایان خواهد رسید: اگر بتوانیم فرایندهای ایجاد ثروت را بهتر بشناسیم، در این صورت خواهیم توانست از دانش برای توسعه­ی رویکردهای جدید ایجاد رشد اقتصادی و خلق فرصت برای انسان­ها استفاده کرد. اگرچه اقتصاد پیچیدگی نمی­تواند مرهمی باشد بر تمامی چالش­های مدیریتی یا آشفتگی های جامعه، اما همان طورکه یک شناخت علمی تر از پدیده­های طبیعی تاثیری قابل توجه در بهتر شدن موقعیت انسانی دارد، شناختی علمی­تر از پدیده های اقتصادی نیز، استعداد یاری رساندن به بهبودِ زندگی انسان­ها در اکناف جهان را داراست.

بخش اول: یک تغییر پارادایم

این امکان وجود دارد که تاریخ جهان، تاریخِ مُشتی استعارات باشد.
خورخه لوئیس بورخس، هزارتوی

فصل اول:مسئله ی چگونگی به­وجود آمدن ثروت

روی سکویی نشسته و به دیواره­ای کثیف تکیه داده بودم، در مرکز یک اتاق پر از دود و در آلونکی کاهگلی متعلق به پیرمردی از قبیله­ی ماسای. آلونک در روستایی دورافتاده در جنوب غربی کنیا بود. پیرمرد ماسایی به همراه همسرش، با صورتی زمخت و چشمانی تیز، مودبانه سوالاتی درباره خانواده­ام و اینکه از کجا آمده­ام، پرسیده بودند و حالا پیرمرد می­خواست مرا ارزیابی کند. او از میان شعله آتش پخت غذا، مستقیم به من نگاه کرد و پرسید: «چند تا گاو داری؟» برای لحظه­ای مکث کردم و بعد بلافاصله جواب دادم: «هیچی». معلم بومی ماسایی که مرا همراهی می­کرد و راهنمای من بود، جواب من را ترجمه کرد. پچ­پچی در اتاق کوچک و در میان اعضای مختلف روستا درگرفت. کنجکاوی در مورد غریبه، جواب من و در واقع این بخش از اطلاعات را در محاق برد. بعد از چند دقیقه تانی، پیرمرد گفت، «خیلی برای شما متاسفم». اما حس ترحم موجود در صدا و صورت پیرمرد با این حس سرگشتگی و تعجب ادغام شده بود که چطور کسی به این فقیری می­تواند مسافرتی چنین طولانی انجام دهد و صاحب یک دوربین نیز باشد. همین که صحبت به موضوع خانواده­ام برگشت، توضیح دادم که من عمویی دارم که زمانی گله گاو بسیار بزرگی در مزرعه­اش در مریلند داشت. بعد از این بود که سر تکان دادن های سریع به نشانه­ی فهمیدن، در میان جمع شروع شد و انگار معما حل گشته بود. مسافر به طور قطع، برادرزاده­ی بیعارِ عموی پولداری بود که با ثروت حاصل از دامداری عمویش سفر می کرد و روزگار می گذراند.
اسرار ثروت
ثروت چیست؟ برای مرد ماسایی، ثروت با گاو سنجیده می شود. برای بیشتر خوانندگان این کتاب، با دلار، پوند، یورو، ین، یا دیگر واحدهای پولی. بیش از دویست سال پیش، اقتصاددان بزرگ، آدام اسمیت به شیوه­های بسیار گوناگونی اشاره کرد که انسان­ها در طول تاریخ ثروت را با آن ها سنجیده اند: «در دوره­های [اولیه ی] جامعه، گفته می شود دام، ابزار مرسوم برای تجارت بوده، اگرچه آن ها باید نامناسب­ترینِ این ابزارها بوده باشند... نمک در اتیوپی، پوست برخی گونه ها در قسمت هایی از سواحل هند، ماهی خشک در نیوفانلند، تنباکو در ویرجینیا، شکر در برخی مستعمرات غرب هند و چرم خام یا لباس های چرمی در برخی دیگر از کشورها ابزار مرسوم برای تجارت یا مبادله بوده است. به من گفته شده امروزه نیز در روستایی در اسکاتلند، عجیب نیست که کارگران به جای پرداخت پول به نانوایی یا مشروب خانه، ستون­های این اماکن را نگه دارند».(۱)
آیا ثروت، چیزی ملموس و واقعیست؟ آیا چیزی ذاتی در گاوها، ماهی­ها و ستون هاست که آن ها را ارزشمند می سازد؟ برای مرد ماسایی، ثروتِ نهفته در دام هایش برای همه قابل رویت است. دام ها برای او و خانواده اش شیر، گوشت، استخوان، پوست و شاخ فراهم می کنند. با این همه، اسمیت در کتاب ثروت مللش نشان داد که ثروت، مفهومی ایستا نیست: ارزش هر چیزی بسته به آن است که فرد می­خواهد چقدر برای آن، در زمان مشخصی، پرداخت کند. حتی برای یک ماسایی، ممکن است ارزش یک گاو امروز با ارزش گاو فردا یکسان نباشد. برای کسانی که ثروتشان را با اوراق بهادار مالی می سنجند، ثروت حتی مفهومی ناپایدارتر به حساب می آید. بیشتر انسان ها در کشورهای پیشرفته هیچ­گاه حجم ثروتشان را نمی بینند یا آن را لمس نمی­کنند. پس اندازِ به سختی به دست آمده­ی آن­ها تنها در شکل تصویری در رایانه بانک موجود است. اگرچه همان تصاویر شبح­وار، می­توانند با کشیدن کارت اعتباری یا کلیک یک موس به اموال محسوسی چون گاوها، ماهی، ستون­ها و هر چیز دیگری که شخص آرزو کند (و بتواند از پس خریدش برآید) تبدیل شوند.
اما ثروت اولین بار از کجا آمد؟ چطور عرق­های جبین ما و دانش ذهنی ما به خلق ثروت منجر می شود؟ چرا جهان با گذشت زمان ثروتمندتر می­گردد؟ چطور ما از تجارت دام به تجارت میکروسکوپ­ها رسیدیم؟ و این بخش از سوال، ما را احتمالاً به مهم ترین راز پیرامون ثروت رهنمون می­کند و آن اینکه: چطور می توانیم ثروت را افزایش دهیم؟ می­توانیم این سوال را از روی یک منفعت شخصی تنگ­نظرانه بپرسیم، همان­طور که می­توان سوال را در مقیاس بزرگ­تری مطرح کرد و پرسید چطور می­شود ثروت جامعه غنی شود؟ چطور مدیران می­توانند شرکت­هایشان را توسعه دهند تا شغل­ها و فرصت­های بیشتری برای مردم فراهم آورند؟ چطور دولت­ها می­توانند اقتصادشان را بهبود بخشند و مسائل فقر و نابرابری را مورد توجه قرار دهند؟ چطور جوامع پیرامون جهان منابع مورد نیاز برای آموزش بهتر، خدمات سلامت و دیگر ضروریات را تامین می کنند؟ و چطور اقتصاد جهانی می­تواند به شیوه­ای که با محیط زیست سازگار باشد، رشد و توسعه پیدا کند؟ ثروت ممکن است نتواند شادی بخرد، اما فقر، بدبختی را برای میلیون ها نفر در گوشه گوشه ی جهان به ارمغان خواهد آورد.(۲)
پرسش هایی که این کتاب به بررسی آن­ها خواهد پرداخت ـ اینکه ثروت چیست؟ چطور ایجاد می شود؟ چگونه افزایش می یابد؟ ـ از زمره مهم ترین پرسش های جامعه و از شمار قدیمی­ترین پرسش­های علم اقتصاد هستند. با این همه، این­ها سوالاتی بوده­اند که علم اقتصاد تلاش می­کند به لحاظ تاریخی برای آن­ها پاسخی به­دست آورد. فرضیه ی این کتاب این است که جواب­های تازه به این سوالات بنیادین، از پی کارهایی که تنها چند دهه پیش صورت گرفت، شروع شد. در شکل­گیری این جواب های تازه نه فقط اقتصاددانان، بلکه زیست­شناسان، فیزیک­دانان، نظریه­پردازان تکاملی، دانشمندان رایانه، انسان شناسان، روان شناسان و دانشمندان شناختی، دخیل بوده اند. خواهیم دید که علم مدرن و به طور خاص نظریه تکامل و نظریه سیستم­های پیچیده تطبیقی، منظره­ی اساساً جدیدی در خصوص این پرسش های قدیمی اقتصادی به روی ما می گشایند.
در این فصل، من دورنمایی از موضوعات عمده­ی کتاب ارائه می­کنم و پیش گزارش کوتاهی از ایده هایی که به آن ها خواهیم پرداخت، مطرح می سازم. اما پیش از آنکه به بسط و توسعه­ی دیدگاه جدید در خصوص پرسش­ها بپردازیم، لازم است دیدگاه مان را نسبت به پرسش ها تغییر دهیم. اقتصاد چیزیست که بیشتر مردم آن را در زندگی روزمره ی خود مسلم انگاشته اند و عموماً به آن فکر هم نمی کنند. وقتی به اقتصاد می اندیشیم، اکثر اوقات در قالب آن چیزیست که پائول کروگمن، اقتصاد دان پرینستونی، آن را «علم اقتصاد بالا و پایین» می­خواند. بالا و پایین اقتصاد مثل اینکه «بازار بورس، بالاست» و «بی­کاری، پایین است».(۳)
با این همه، چیزی که ما نیاز داریم این است که یک گام به عقب برگردیم و کمی پیش از بررسی نمودار نوسانات کوتاه مدت اقتصادی؛ به اقتصاد به مثابه یک کل، به مثابه یک سیستم نگاه کنیم.
پیچیده ترین خلقتِ انسان
نگاهی به اطراف خانه تان بیندازید. به چیزی که می پوشید. به پنجره تان. مهم نیست کجا هستید، از بزرگ ترین شهر صنعتی، تا کوچک ترین منطقه ی روستایی، شما با فعالیت های اقتصادی و نتایج آن محصور شده اید. بیست و چهار ساعت در روز، هفت روز در هفته، سیاره­ی زمین پر است از پروژه ها، سازمان­ها، ساخت و سازها، خدمات، حمل و نقل ها، ارتباطات، خریدها و فروش های انسان ها.(۴)
پیچیدگی تمامی این فعالیت ها چیزی بیش از آن حدی است که تصور می کنیم. یک شهر روستایی کوچک را در ذهن مجسم کنید، یک منطقه ی آرام، درست همان جایی که شما ممکن است برای فرار از آشوب زندگی مدرن، به آنجا پناه ببرید. حالا تصور کنید مردمان این شهر شما را به منصب حاکم دیکتاتور خیرخواه خود انتخاب می کنند اما در عوضِ این قدرت شگفت­انگیز، وظیفه­ی شما این است که روزانه از تامین غذا، لباس و سرپناه اهالی شهر مطمئن باشید. هیچ­کس چیزی جز آنچه شما می گویید انجام نمی­دهد. از این روی هر صبح، شما باید فهرستی از کارهای لازم برای سامان­دادن فعالیت های اقتصادی شهر تهیه کنید.(۵) باید تمامی کارهایی که ضروری است انجام شود، تمام چیزهایی که لازم است هماهنگ شود، و زمان­بندی و مرحله بندی تمام کارها را بنویسید. هیچ کدام از جزئیات بی­اهمیت نیستند، حتی مطمئن شدن از اینکه گل­های رز به مغازه گُل فروشی خانم ودرسپون رسیده است یا درخواست حق بیمه­ی آقای نوتلی برای کمردردش به نتیجه رسیده است یا نه. اما حتی برای یک شهر کوچک نیز، این فهرست، فهرستی طولانی و پیچیده خواهد بود. حالا فکر کنید چنین فهرستی برای اداره­ی اقتصاد جهانی به مثابه یک کل، چگونه ممکن است باشد. به میلیارد­ها تصمیم هماهنگ­کننده ی پیچیده فکر کنید که در هر دقیقه از روز بایست در گوشه و کنار دنیا اتخاذ شود تا اقتصاد جهانی را سرپا نگاه دارد. با این همه، هیچ کس مسئول فهرست کردن کارهای لازمِ اقتصاد جهانی نیست. هیچ دیکتاتور خیرخواهی در کار نیست که بخواهد مطمئن شود ماهی از ماهیگیر در موزامبیک گرفته می­شود و به رستورانی در کره می رود تا نهار کارگران شرکت رایانه­ای شود که بخش های قطعات رایانه­ای را می سازند که یک طراح مد در میلان برای طراحی کت و شلوار یک خرید و فروش کننده­ی ارز در بازار آتی از آن استفاده می­کند. با این حال، این دست چیزها هر روز از اول تا آخر به طور فوق­العاده­ای و به گونه ای خود سامان انجام می شود.
تکان دهنده­ترین واقعیت عینی در علم اقتصاد این است که یک اقتصاد بیشتر وجود ندارد. دومین واقعیت عینی تکان دهنده این است که این اقتصاد هر روزه، برای بیشتر اوقات به کار می آید. این اقتصاد برای بیشتر (و متاسفانه نه همه) ۶.۴ میلیارد نفر کار، غذا، سرپناه، پوشاک و محصولاتی از کیف­های زنانه­ی هلوکیتی گرفته تا لیزرهای پزشکی فراهم می­کند. اگر کسی به دیگر سیستم­های فوق­العاده پیچیده­ی ساخته­ی بشر، چون ایستگاه فضایی بین­المللی، دولت چین، یا اینترنت نگاه کند، به وضوح می بیند اقتصاد جهانی در مقیاسی بسیار بزرگ­تر و پیچیده­تر از دیگر ساختارهای فیزیکی و اجتماعی است که تا به حال توسط انسان ساخته شده است.(۶)
اقتصاد نمونه کامل پیچیدگیست. در عین حال هیچ­کس آن را برنامه­ریزی نمی کند و هیچ­کس آن را نمی چرخاند. البته که مدیران ارشد، مسئولان دولتی، سازمان های بین المللی، مبتکران، و دیگرانی هستند که تلاش می­کنند قسمت های مربوط به خودشان را در اقتصاد مدیریت کنند، اما اگر کسی یک قدم به عقب برگردد و به اقتصاد ۳۶.۵۶ میلیارد تریلیون دلاری جهان نگاه کند، برایش آشکار خواهد بود که واقعاً هیچ کس اقتصاد را اداره نمی کند.(۷)
با این همه، اقتصاد چطور به اینجا رسیده است؟ علم می­گوید تاریخ ما از مرحله­ی طبیعی آغاز شد، جایی که به معنای دقیق کلمه، «هیچ لباسی بر تن نداشتیم». اجداد بی واسطه­ی ما، انسان گونه­های نخستینی بودند که مغزهای بزرگ و دستانی چابک داشتند و در دشت­های آفریقایی، در حوالی همین­جایی که من با مردمان قبیله ماسای نشسته­ام، پرسه می زدند. چطور نوع بشر از مرحله ی طبیعی به پیچیدگی خارق العاده ی خودسامان اقتصاد مدرن جهانی رسید؟
۵ /۲ میلیون سال تاریخ اقتصادی در یک نگاه
به طور عینی، بسیاری از مردم تصور می­کنند حرکت رو به جلو بشر در تجربه­ی اقتصادی، حرکتی آرام و پیوسته بوده است؛ یک پیشرفت خطی از ابزارهای سنگی به دی­وی­دی پلیرها. اما داستان حقیقی، که تکه­های آن به دست باستان­شناسان، انسان شناسان، تاریخ­دانان و اقتصاددانان کنار هم قرار داده شده است، به هیچ روی شبیه این نیست. حقیقت بسیار دراماتیک تر است.(۸)
این داستان از آنجا شروع شد که انسان نخستین در حدود ۷ میلیون سال پیش روی زمین ظاهر شد و اخلاف او، استرلوپیتکوس آفریکانس، حدود ۴ میلیون سال پیش به طور قائم شروع به راه رفتن کردند.(۹) از حدود ۲.۵ میلیون سال پیش انسان ماهر شروع به استفاده از مغز نسبتاً بزرگش برای ساختن ابزارهای سنگی زمخت کرد. می توانیم این ابزارهای سنگی را نخستین محصولات [=کالاهای مصنوع] به­شمار آوریم؛ و می توانیم تصور کنیم دو تا از اجداد نخستین ما، در یک زمان و احتمالاً از یک گروه خویشاوندی نزدیک، در خاک دشت ها نشسته اند و ابزارها را تراشیده اند. ما این تاریخ بسیار تقریبیِ ۲.۵ میلیون سال پیش را به عنوان نشانه­ی آغاز «اقتصاد» انسانی قلمداد خواهیم کرد. بعد از آن حدود یک میلیون سال دیگر طول کشید تا انسان راست­قامت آتش را کشف کند و دست به ساختن طیف گسترده­ای از ابزارهای سنگی، چوبی و استخوانی بزند. به لحاظ زیست­شناختی، انسان­های مدرن حدود ۱۳۰۰۰۰ سال پیش به وجود آمدند و به طور فزاینده­ای ابزارهای متنوع و پیچیده­ای را ایجاد کردند. در مرحله­ای ـ که مناقشات بسیاری در مورد تاریخ دقیق آن وجود دارد ـ انسان­های مدرن مهارت حساس زبان را خلق کردند. فعالیت اقتصادی [اولیه] این انسان­های مدرن نخستین به طور عمده منحصر بود در تلاش برای یافتن علوفه در قالب گروه­های سرگردان از خویشاوندان نزدیک و ساخت ابزارهای ساده.
تنها از ۳۵۰۰۰ سال پیش است که می­توانیم نخستین نشانه­هایی از یک سبک زندگی یکجانشین را مشاهده کنیم. نشانه هایی چون مکان های تدفین، نقاشی­های غار و اشیاء تزئینی. در خلال این دوره، باستان­شناسان همچنین میان گروه های انسان های نخستین نشانه هایی از مبادله یافته اند؛ این شواهد شامل این موارد هستند: ابزارهای مکان­های تدفین که از مواد غیربومی ساخته شده بودند، جواهرات صدفی که در قبایل غیرساحلی یافت شدند و نقشه­های حرکتی ای که به راه­های مبادله­ای [و تجاری] اشاره دارند.(۱۰) یکی از بزرگ­ترین منفعت­های داد و ستد این است که مسئله تخصص (ویژه کاری) را ممکن می سازد و طی این دوره، یافته ها از افزایش رویایی در تنوع ابزارها و مصنوعات حکایت دارند. همان­طور که پائول سیابرایت از دانشگاه تولسوی اشاره می کند، داد و ستد مشارکتی میان غیر خویشاوندان، یک عمل صرفاً انسانی است.(۱۱) هیچ­کدام دیگر از انواع [انسان­های پیشین]، ترکیبی از داد و ستد میان غریبه­ها و تقسیم کاری که مشخصه­ی اقتصاد انسانی است را به وجود نیاورده­اند. به واقع، ریچارد هورن از دانشگاه دولتی میشیگان و همکارش این­گونه استدلال می­کنند که این توانایی انسان­های مدرن در داد و ستد بوده است که به آن­ها مزیتی مهم در تقابلشان با انواع دیگر گونه­های انسان چون ناندرتال­ها اعطا کرد و در حالی که دیگر انسان گونه­ها منقرض شدند، اجداد ما را قادر ساخت تا زنده بمانند.­(۱۲)
با داشتن سکونت­گاه­های دائمی، طیف متنوعی از ابزارها، و ایجاد شبکه­های داد و ستد، اجداد ما به مرحله­ای از ظرافت فرهنگی و اقتصادی دست یافتند که انسان­شناسان از آن به عنوان سبک زندگی شکارچی ـ گردآور یاد می کنند. به واسطه­ی یافته های باستان­شناختی، ما اطلاعاتی از اینکه اجداد شکارچی ـ گردآورمان چگونه زندگی می کردند و اقتصادشان به چه شکل بوده است، به دست آورده­ایم، اما غیر از آن، منبع غنی دیگری نیز درباره این شیوه از زندگی در اختیار ما قرار داد. هنوز اندک مکان های دورافتاده ای در زمین هستند که قبایل شکارچی ـ گردآور در آن ها به زندگی ادامه می دهند و ارتباط بسیار ناچیزی با دنیای مدرن برقرار کرده اند و به معنی واقعی، از ده ها هزار سال پیش بی­تغییر باقی مانده­اند. انسان­شناسان این قبایل را به دیده­ی کپسول­های محفظه­هایی از زمان زنده، از یک دوره ی اولیه می نگرند.
داستان دو قبیله
دو قبیله را در نظر بگیرید. نخست، یانومامو، قبیله­ی شکارچی ـ گردآورانی که ابزار سنگی می سازند و در کرانه­ی رود اورینوکو در مرز دورافتاده برزیل و ونزوئلا زندگی می کنند.(۱۳) دوم، اهالی نیویورک، قبیله ای با تلفن همراه، حرف زنندگانِ کافه لاته خوری که در کرانه رود هادسن و در مرز نیویورک و نیوجرسی زندگی می­کنند. هر دو قبیله در سی و دو هزار ژن یا بیش از سی و دو هزار ژنی که تمامی انسان­ها دارند مشترک­اند و از این روی، به لحاظ زیست­شناختی و هوش طبیعی، ضرورتاً با هم یکسان­اند. با این همه، سبک زندگی نیویورکی­ها تا حد زیادی با سبک زندگی شکارچی ـ گردآوران یانومامو که به خوبی خود را تاکنون حفظ کرده اند، تفاوت دارد. یانوماموهایی که هنوز مانده تا چرخ را اختراع کنند، خط و نوشتن ندارند و نظام شمارششان چیزی فراتر از یک، دو، بیشتر نیست.
اگر از فاصله­ای نزدیک تر به اقتصاد این دو قبیله نگاه کنیم، می بینیم کار یانومامویی عبارت است از جمع­آوری غذا در جنگل، شکار جانوران کوچک، پرورش میوه­ها و سبزی های محدود و محافظت از سر پناه خود. یانوماموها همچنین وسایلی چون سبد، نَنو، ابزارهای سنگی و سلاح درست می­کنند. آن­ها در روستاهای چهل تا پنجاه نفری زندگی می کنند و به تبادل کالاها و خدمات میان یکدیگر می پردازند. روندی که در بیش از ۲۵۰ روستای منطقه در جریان است. درآمد متوسط یک فرد یانومامو به طور تقریبی ۹۰ دلار در سال است (این عدد طبیعتاً یک عدد تخمینی است چرا که آن­ها از پول استفاده نمی­کنند و آمار نمی­گیرند)، در حالی که درآمد متوسط یک نیویورکی در سال ۲۰۰۱ حدود ۳۶۰۰۰ دلار، یا ۴۰۰ برابر درآمد یک یانومامویی بوده است.(۱۴)
بدون هیچ­گونه قضاوتی در این باره که کدام یک از این دو گروه خوشحال­تر، به لحاظ اخلاقی برتر و یا هماهنگ­تر با محیط اطراف خود هستند، آشکارا شکافی وسیع میان این دو قبیله در ثروت مادی وجود دارد. یانومامویی ها تجربه­ی زندگی کوتاه­تری به نسبت نیویورکی ها دارند و در خلال زندگی شان، می بایست بی ثباتی ها، بیماری ها، خشونت­ها، تهدیدهای زیست محیطی و دیگر مشقت­هایی را تحمل کنند که حتی فقیرترین نیویورکی نیز با آن­ها روبه­رو نمی­شود. در دوره یک سال معین، کسی که در روستایی یانومامویی زندگی کند، به نسبت زندگی در یک دهکده­ی نیویورکی، هشت برابر احتمال بیشتری دارد که بمیرد.(۱۵)
اما این تنها میزان درآمد نیست که نیویورکی­ها را تا این حد ثروتمند می­کند، بلکه به تنوع توصیف ناشدنی چیزهایی که آن ها با ثروتشان می توانند بخرند نیز بستگی دارد. تصور کنید شما درآمد یک نیویورکی را داشتید اما تنها می توانستید آن را در اقتصاد یانومامو خرج کنید.(۱۶) اگر شما ۳۶۰۰۰ دلار را خرج تعمیر و گِل مالی آلونک­تان کنید و بهترین ظرف های سفالی روستا را بخرید و عالی ترین خوراک یانومامو را بخورید، به لحاظ معیارهای یانومامو، فوق العاده ثروتمند هستید؛ اما با این همه، در قیاس با یک نیویورکی معمولی با کفش های اسپرت نایک، تلویزیونش و تعطیلاتش در فلوریدا، به شدت احساس فقیر بودن می­کنید. تعداد انتخاب­های اقتصادی که متوسط نیویورکی­ها دارند، در نوسان است.(۱۷) وال مارت، در حوالی فرودگاه جی اف کندی بیش از ۱۰۰.۰۰۰ جنس دست دوم دارد، بیش از ۲۰۰ کانال در تلویزیون کابلی عرضه می­شود، لیست های بارنس اند نوبل بیش از ۸ میلیون عنوان دارد، سوپرمارکت های محلی ۲۷۵ مدل غله گیاهی برای صبحانه دارند، مرکز خریدهای معمولی ۱۵۰ نوع رژلب عرضه می کنند و بیش از ۵۰.۰۰۰ رستوران به تنهایی در شهر نیویورک وجود دارد.
خرده فروشان واحد اندازه­گیری­ای دارند که به واحد اجناس نگه­داری شده معروف است و برای شمارش تعداد انواع محصولاتی استفاده می شود که توسط این فروشگاه ها به فروش می رسد. برای مثال، پنج گونه از جین های آبی، پنج sku است. اگر کسی تمامی انواع محصولات و خدماتِ موجود در اقتصاد یانومامو را فهرست بردارد، فهرستی که شامل مدل­های مختلف تبرهای سنگی، انواع گوناگون غذاها و دیگر چیزها می شود، در خواهد یافت که مجموع sku ها در اقتصاد یانومامو تقریباً می تواند به چند صد و حداکثر به هزار عدد برسد.(۱۸) تعداد sku ها در اقتصاد نیویورک به طور دقیق مشخص نیست اما با استفاده از طیف گسترده­ای از منابع، به طور بسیار تقریبی، تخمین می زنم تعداد آن­ها به ده به توان ده (یا به تعبیر دیگر ده­ها میلیارد) برسد.(۱۹) به جهت اینکه این عدد سترگ را در جایگاه حقیقی خود درک کنید، باید بدانید مجموع انواع روی زمین چیزی میان ده به توان شش تا ده به توان هشت تخمین زده می شود. بنابراین، چشمگیرترین تفاوت میان اقتصاد نیویورکی و یانومامویی در «ثروتی» نیست که با دلار اندازه­گیری می شود، که صرفاً یک تمایز ۴۰۰ برابری باشد، بلکه یک تمایز صد میلیون برابری یا به تعبیر دیگر یک تمایز هشت مرتبه بزرگی در پیچیدگی و تنوع اقتصاد نیویورکی و اقتصاد یانومامویی وجود دارد.
سبک زندگی یانومامویی­ها تا حد زیادی شبیه سبک زندگی اجداد ما در حدود ۱۵.۰۰۰ سال پیش است.(۲۰) این زمان، به نظر بسیار طولانی می­رسد اما با معیار تاریخ کلی اقتصادِ گونه های انسانی، دنیای یانومامو گذشته ی بسیار بسیار نزدیک محسوب می شود. اگر ما پیدایش نخستین ابزارها را به مثابه نقطه ی آغازین حساب کنیم، ۲.۴۸۵.۰۰۰ سال یا ۴/ ۹۹ درصد از تاریخ اقتصادمان، در فاصله­ی میان اولین ابزارها تا اقتصاد دوره ی شکار-گردآوری و ظرافت های اقتصادی اجتماعیِ به وجود آمده به دست یانومامویی­ها، گذشته است (تصویر ۱-۱)؛ و تنها ۶/ ۰ درصد از تاریخ انسانی صرف شد تا از ۹۰ دلار سرانه ی ده به توان دو sku در اقتصاد یانومامو، به ۳۶.۰۰۰ دلار سرانه­ی ده به توان ده sku در اقتصاد نیویورکی­ها برسیم. تمرکز و نگاهی موشکافانه تر بر تاریخ ۱۵.۰۰۰ سال گذشته، چیزی شگفت­انگیزتر را نیز آشکار می­سازد. گذار اقتصادی از دنیای شکارچی-گردآوران تا دنیای مدرن در بیشتر این دوره­ی ۱۵.۰۰۰ ساله، گذاری بطئی بوده و پیشرفت تنها در ۲۵۰ سال گذشته به سرعتی انفجارگونه رسیده است. بنابر تاریخچه ای که توسط جی. برادفورد دی لانگ جمع­آوری شده است، ۱۲.۰۰۰ سال طول کشید تا ۹۰ دلار نفر اقتصاد شکارچی-گردآور، به تقریباً ۱۵۰ دلار نفرِ اقتصاد یونانیان باستان در سال ۱۰۰۰ قبل از میلاد برسد(۲۱) و تنها در ۱۷۵۰ پس از میلاد بود که سرانه­ی تولید ناخالص داخلی (GDP) جهان به حدود ۱۸۰ دلار و به میزان دو برابر زمان شکارچی-گردآوران در ۱۵.۰۰۰ سال پیش رسید. بعد در میانه­ی قرن هجدهم، اتفاق خارق­العاده ای روی داد (GDP) سرانه جهان طی دویست و پنجاه سال، ۳۷ برابر افزایش یافت و به میزان کنونی اش یعنی ۶۶۰۰ دلار رسید. این مبلغ در ثروتمندترین جوامع، چون جامعه نیویورکی­ها، از این میزان نیز بالاتر رفت.(۲۲) ثروت جهانی در جهت یک منحنی تقریباً عمودی، که ما امروزه در حال حرکت بر روی آن هستیم، بالا می رود.



شکل ۱-۱. رشد انفجاری در ثروت انسان ها

برای جمع­بندی ۲.۵ میلیون سال از تاریخ اقتصاد به طور خلاصه باید گفت: برای دوره­ای بسیار بسیار بسیار طولانی هیچ اتفاقی روی نداد، بعد به طور کاملاً ناگهانی، غوغایی به­پا شد. ۹۹.۴ درصد از تاریخ اقتصاد صرف شد تا ثروت به مراحل یانومامو برسد، ۵۹/ ۰ درصد از تاریخ گذشت تا در سال ۱۷۵۰، میزان قبلی ثروت دوبرابر شود و بعد تنها ۰۱ /۰ درصد از تاریخ صرف شد تا ثروت جهانی به مرحله دنیای مدرن جهش کند. به بیان دیگر می­توان این­گونه بیان کرد که بیش از ۹۷ درصد از ثروت انسانی تنها در ۰۱/ ۰ درصد از تاریخ انسان به وجود آمده است.­(۲۳) دیوید لندز، به عنوان یک تاریخ­دان اقتصادی این­گونه بیان می­کند که «انسان انگلیسی در سال ۱۷۵۰ در اشیاء مادی، به سربازان قیصر نزدیک تر بود تا به نبیره­های خود».(۲۴)
با این توصیفات درک عمیق تری از پدیده­ای که با آن درگیر هستیم به دست آورده ایم و می توانیم سوالات دیگری نیز به این بررسی خود اضافه کنیم:
  • چطور چیزی مثل اقتصاد با آن پیچیدگی و ساختار مستحکم می­تواند به شیوه ی خودسامان و از پایین به بالا ایجاد شود و ادامه­ی حیات دهد؟
  • چرا پیچیدگی و تنوع اقتصاد طی زمان رشد کرده است؟ و چرا این طور به نظر می­رسد که میان پیچیدگی یک اقتصاد و ثروت آن اقتصاد وابستگی وجود دارد؟
  • چرا رشد و ترقی در ثروت و پیچیدگی، دفعی و انفجاری بوده است تا آرام و یکنواخت؟
هر نظریه­ای که به دنبال توضیح چیستیِ ثروت و چگونگی به وجود آمدن آن باشد، می بایست به این سوالات پاسخ دهد. اگرچه ما می دانیم روایت تاریخی در خصوص آنچه در تاریخ اقتصاد اتفاق افتاده چه می­گوید؛ به عنوان مثال ظهور کشاورزی یکجانشین، انقلاب صنعتی و چیزهای دیگر، اما با این حال هنوز هم به نظریه­ای نیاز داریم که بگوید این رویدادها چطور اتفاق افتادند و چرا، به نظریه­ای نیاز داریم که ما را با خود از اولین مراحل زندگی انسان در مرحله­ی طبیعی، تا سبک زندگی شکار-گردآوری در یانومامو، و از یانومامو تا نیویورک و فراتر از آن همراهی کند.
تکامل اقتصاد
علم مدرن درست چنین نظریه­ای ارائه می دهد. در این کتاب بحث خواهد شد که به وجود آمدن ثروت محصول یک فرمول ساده و در عین حال عمیقاً قدرتمند و سه مرحله­ای تکاملی ـ شامل تمایز، انتخاب و پیشرفت ـ است. درست همان پروسه­ای که نظم و پیچیدگی زیست سپهر را به پیش هدایت می­کند، نظم و پیچیدگی «اقتصاد سپهر» را هم حرکت می دهد(۲۵) و درست همان پروسه ای که به انفجار تنوع انواع در دوره­ی کمبرین منجر شد، به انفجار در تنوع sku در خلال انقلاب صنعتی انجامید.
عادت ما این است که تکامل را در حیطه­ی زیست­شناختی تصور کنیم، اما نظریه تکاملی مدرن، تکامل را به دیده­ی مسئله ای کلی تر نگاه می کند. تکامل یک الگوریتم است؛ یک فرمول همه منظوره برای نوآوری، فرمولی که با وجود بدنامی­های خاصش در آزمون و خطا، مدل های جدیدی به وجود آورد و معضلات غامضی را برطرف کرد. تکامل می تواند ترفندهای خود را نه فقط در «لایه» های DNA، بلکه در هر سیستمی که دارای پردازش اطلاعات درست و شاخصه­های انباشت اطلاعات باشد، به­کار گیرد.(۲۶) به طور خلاصه، دستورالعمل ساده­ی تکامل شامل «تمایز، انتخاب و پیشرفت» به نوعی خود یک برنامه­ی رایانه­ای است، برنامه­ای برای خلق تازگی، دانش و ارتقاء. از آنجا که تکامل، گونه ای از پردازش اطلاعات است، می توان کارهای نظم آفرین خود را در حیطه هایی از نرم­افزار رایانه ای گرفته تا ذهن و از فرهنگ انسان تا اقتصاد به­کار گیرد.
نظریه­های اقتصادی و تکاملی گذشته­ای طولانی با یکدیگر دارند (موضوعی که ما بعداً به آن خواهیم پرداخت). یکی از انتقاداتی که به این تاریخ وارد است این است که تشبیهات سست پایه­ی بیش از حدی در خصوص اینکه چطور اقتصاد ممکن است شبیه یک نظام تکاملی شود، وجود دارد. برای مثال، ممکن است گفته شود صنعت رایانه شبیه یک موقعیت بوم­شناختی­ای است، با «انواع» گوناگونِ عواملی چون طراحان ریزتراشه­ها، سازندگان هارد درایوها، تولیدکنندگان نرم­افزار و دیگرانی که در تنازع «بقای شایسته­ترین»، برای ماندن تلاش می­کنند. پائول کروگمن این تشبیهات استعاری میان سیستم­های اقتصادی و زیست­شناختی را «یاوه­های زیست­شناختی» می خواند. (۲۷) بیشتر محققانی که در این کتاب از آن ها سخن به میان آمده است با کروگمن موافق خواهند بود که این «یاوه­های زیست­شناختی» نه یک علم به حساب می­آیند و نه خیلی روشنگر چیزی هستند. تلاش مدرن برای فهم اقتصاد به مثابه­ی یک نظام تکاملی چنین تشبیهاتی را بر نمی­تابد و در عوض بر دانستن این نکته تمرکز دارد که چگونه الگوریتم جهان شمول تکامل، به معنای دقیق کلمه و به طور ویژه در پردازش اطلاعات لایه­های فعالیت اقتصادی انسان، اجرا شده است. در عین اینکه هر دوی سیستم­های زیست شناختی و اقتصادی در هسته­ی الگوریتم تکاملی خود با هم مشترک­اند و از این روی شباهت هایی با هم دارند، اما درک آن ها از تکامل در واقع بسیار متفاوت است و بایستی هر کدام در بافت مربوط به خود فهمیده شود.
از منظر علمی، تمایز میان شناخت استعاری در برابر شناخت واقعی از اقتصاد جهانی به مثابه یک نظام تکاملی، ضروری به نظر می رسد. این گزاره که سیستم­های اقتصادی مانند نظام­های زیست­شناختی هستند، به لحاظ علمی اطلاعات خیلی مفیدی به ما نداده است در حالی که این گزاره که هم سیستم­های اقتصادی و هم سیستم­های زیست­شناختی زیرمجموعه­ای از یک طبقه­ی کلی­تر و جهانی­تر از سیستم­های تکاملی هستند، از لحاظ علمی حرف­های بسیار برای ما دارد؛ و دلیل آن هم این است که محققان عقیده دارند قوانینی کلی در خصوص سیستم­های تکاملی وجود دارد.(۲۸) دانشمندان خصوصیت­های معینی از طبیعت جهانی را مورد توجه قرار می­دهند. برای مثال، قانون جاذبه در دست­نیافتنی ترین نقطه­ی زمین نیز درست مثل هر نقطه­ی دیگر از زمین عمل می کند و نیز جاذبه در خصوص اتم ها، سیب ها، و کهکشان ها به یک شکل تاثیر می­گذارد. نظریه پردازان تکاملی مدرن معتقدند تکامل، مانند جاذبه، پدیده­ای جهان شمول است و این یعنی مهم نیست که این الگوریتم در لایه­های زیست­شناختی DNA در جریان است یا در یک برنامه­ی رایانه­ای، یا در اقتصاد یا در لایه­های یک زیست شناسی بیگانه در خصوص یک سیاره ی دوردست؛ تکامل از قوانین معینی در سلوک خود پیروی می کند.
اگر اقتصاد حقیقتاً یک نظام تکاملی باشد و قوانین کلی سیستم­های تکاملی در آن جریان داشته باشد، بالطبع قوانین کلی در علم اقتصاد نیز وجود دارد؛ چیزی که برای بسیاری مفهومی بحث برانگیز بوده است. اینکه قوانینی برای علم اقتصاد وجود دارد به این معنا نیست که ما همیشه خواهیم توانست پیش­بینی­های بی­نقصی در مورد اقتصاد داشته باشیم، اما به این نکته اشعار دارد که روزی درک بسیار عمیق­تری از پدیده­ی اقتصاد نسبت به درک امروزی­مان از این پدیده خواهیم داشت. همین طور به این معنا نیز اشاره دارد که علم اقتصاد در آینده ممکن است بتواند به واسطه ی مرجعیت علمی که در گذشته فاقد آن بوده است، توصیه هایی تجویزی در خصوص تجارت و سیاست عمومی صادر کند.
برخی ممکن است دورنمایی علمی تر برای علم اقتصاد در ذهن داشته باشند، دورنمایی بسیار مهیج تر برای علمی که منافع بالقوه ی بسیاری به جهان عرضه می کند. برخی دیگر ممکن است علم اقتصاد را تلاش گمراه­کننده­ی دیگری ببینند که می­خواهد علم را در زمره­ی معضلات جامعه­ی انسانی درآورد. چنین منتقدانی ما را یاد دیدگاه افراد مشمئزکننده ای می اندازند که از دل جنبش داروین گراهای اجتماعی، در فاصله ی اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بیرون آمده بودند، در دوره­ای که فیلسوفانی چون هربرت اسپنسر تلاش می­کردند نظریات داروین را به شیوه­ای زمخت و استعاری به حیطه­های اقتصادی و اجتماعی وارد کنند.(۲۹) داروین گراهای اجتماعی قانون «بقای شایسته­ترین» (عبارتی که اغلب به اشتباه به داروین نسبت داده می­شود در حالی که از اسپنسر است) را به مثابه توجیهی برای نابرابری های طبقه ای، نژادپرستی، استعمار و دیگر بی­عدالتی های اجتماعی می دیدند. دیدگاه­های جدید در خصوص تکامل اقتصادی که ما در این کتاب از آن­ها بحث خواهیم کرد، هیچ شباهتی با دیدگاه­های قدیمیِ داروین­گرایی اجتماعی ندارد. در واقع، دیدگاه­های جدید درست در نقطه­ی مقابل دیدگاه­های قدیمی قرار دارند و بیان می­کنند همکاری، به عنوان عنصری تشکیل دهنده در توسعه­ی اقتصادی، درست به اندازه­ی «بقای شایسته­ترین» در فردگرایی، ضروری است. به علاوه، منتقدان ممکن است به فجایع بی­شماری در مهندسی اجتماعی اشاره کنند که به واسطه­ی نظریات «علمی» مارکسیسم به وجود آمده­اند. به احتیاط­ها و پیش بینی­ها در خصوص مهندسی اجتماعی به میزان کافی اشاره شده است و نظریه­های جدیدی که درباره­ی آن­ها بحث خواهیم کرد به روشن شدن این موضوع کمک خواهند کرد که چرا پدیده­های اقتصادی تا این حد غیرقابل پیش­بینی هستند و چرا عمده­ی تلاش ها در مهندسی اجتماعیِ با وسعت زیاد، به لحاظ تاریخی شکست خورده اند.

فصل دوم: اقتصاد سنتی جهانی در تعادل

در سال ۱۹۸۴ بود که جان رید به مشکلی برخورد.(۱) در سن چهل و پنج سالگی، او تازه به سمت ریاست هیات مدیره و مدیر عامل یکی از بزرگ ترین شرکت های جهان، سیتی کورپ، دست یافته بود. اما رید شرکتی را تحویل گرفته بود که به تازگی بحرانی بزرگ را پشت سر گذاشته بود. در خلال دهه ۱۹۷۰، سیتی کورپ به همراه دیگر بانک های بزرگ آمریکایی، به طور متهورانه ای به دولت های در حال توسعه، خاصه کشورهای در حال توسعه­ی آمریکای لاتین، وام پرداخت کرده بودند. والتر ریستون، که رید جانشین او شد، ادعا کرده بود چنین وام­دهی­هایی، «بانکداری مطمئن» به حساب می آید چرا که دولت های مستقل در پرداخت بدهی های خود قصور نمی ورزند. ریستون به سختی و در حالی به اشتباه خود پی­برد که در آگوست ۱۹۸۲ دولت مکزیک نتوانست بدهی سنگین خود را بازپس دهد. این رویداد منجر به زنجیره ای از اتفاقات شد که ریشه در بحران مالی جهانی داشت. طی چند سال بعد، جهان شاهد شیوع عدم پرداخت بدهی­ها، کاهش نرخ پول و ویرانی اقتصادی در چندین کشور بود. وقتی غبار این رویدادها بر زمین نشست، میلیون ها انسان فقیر، خود را حتی فقیرتر از قبل دیدند و بانک ها فهمیدند ۳۰۰ میلیارد دلار از ترازنامه های مالیشان از بین رفته است. سیتی کورپ به تنهایی یک میلیارد دلار در یک سال از دست داد و هنوز منتظر بود ۱۳ میلیارد دلار دیگری را که وام داده است، پس گیرد.
رید می­خواست بداند این بحران چرا شکل گرفت، چطور شکل گرفت و از همه مهم تر، چطور می توان از رویداد دوباره ی آن جلوگیری کرد. چطور بهترین نخبه ها در سیتی بانک و تمامی بانک های بزرگ دیگر، تا این حد افتضاح، ریسک های موجود را اشتباه برآورد کردند؟ چرا هیچ کس نتوانسته بود مشکلاتی که این وام ها ایجاد کردند را پیش­بینی کند؟ چطور مجموعه­ای از رویدادهای محلی در مکزیک به بحرانی جهانی انجامید؟ و چرا واکنش های دولت ها در گوشه­ گوشه جهان، تا این حد بیهوده بود؟
رید با متخصصان گوناگون، از جمله اقتصاددانان برجسته­ی دانشگاهی، وال استریت و دولتی مشورت کرد. خود رید از دوران دانشجویی­اش در دانشگاه اِم آی تی، فردی کارآزموده در اقتصاد به حساب می آمد. اگر پاسخ به این سوالات از عهده ی فردی یا افرادی بر می آمد، آنان باید اقتصاددانان باشند. با این همه، اقتصاددانان نیز چیزهای جدید و یا مفید بسیار کمی برای گفتن در خصوص این بحران داشتند. به واقع، رید باور داشت توصیه­های آنان در جریان بحران از اساس اشتباه بوده است. همان طور که میچل والدراپ، نویسنده ی متون علمی می گوید: «وقتی سخن از ارزش های جهانی مالی پیش می آمد، رید معتقد بود اقتصاددانان حرفه ای کاملاً از مرحله پرت هستند... رید باور داشت رویکردی کاملاً جدید برای اقتصاد ضروری به نظر می رسد».(۲)
نیاز به رویکردی جدید
رید در زیر سوال بردن جایگاه علم اقتصاد، تنها نبود. طی دهه­ی گذشته موجی انتقادی نسبت به نظریه­ی اقتصادی به راه افتاده بود.(۳) برای مثال، در سال ۱۹۹۶ جان کسیدی مقاله ای بحث برانگیز و بسیار پرخواننده با عنوان «افول علم اقتصاد» در نیویورکر نوشت.(۴) کسیدی اقتصاد را متهم کرد که در یک دنیای انتزاعی از نظریه­ای فوق­العاده آرمانی پنهان شده است، داده های آزموده نشده و گمانه های غیرواقعی آن را فرا گرفته اند. ادعا کرد علم اقتصاد به «بازی آکادمیک غول پیکری» تبدیل شده است که در آن اقتصاددانان برای همدیگر مقاله می نویسند، استعداد ریاضی خود را به رخ می کشند اما کمترین علاقه ای به ربط دادن نظریه هایشان به دنیای واقعی ندارند. کسیدی این گونه استدلال کرد که بیشتر کسب وکار ها از علم اقتصاد ناامید شده اند و اشاره نمود کمپانی هایی چون IMB (ای ام بی) و GE (جی ای) دپارتمان های اقتصادی خود را تعطیل کرده اند.
اما این تنها تجارت­کنندگان پیشگان و روزنامه­نگاران نیستند که به جایگاه فعلی علم اقتصاد انتقاداتی وارد می­دانند، اقتصاددانان نیز از جانب خود انتقادات شدیدی دارند.(۵) کسیدی در مقاله­ی نیویورکرش، از ژوزف استیگلیتز، رئیس سابق شورای مشاوران اقتصادی ریاست جمهوری آمریکا، رئیس اقتصادی بانک جهانی و برنده­ی جایزه نوبل، جمله ای نقل کرد با این مضمون که «هر کس به این مدل ها نگاه کند اذعان خواهد داشت که این ها نمی توانند توصیف مناسبی از جهان مدرن ارائه دهند»(۶) در مقاله ای مشابه، گریگوری منکیو از هاروارد و نیز یکی از روسای سابق شورای مشاوران اقتصادی اشاره کرد که بر اساس خروجی کم کاربرد اقتصاددانان، بودجه­ی کمی باید به تحقیقات آنان اختصاص داده شود. منکیو، اقتصاددانان را با گاودارانی مقایسه کرد که بیش از اندازه کمک مالی دریافت کرده اند. حتی الن گرین اسپَن، رئیس سابق فدرال رزرو آمریکا و یکی از ستایش برانگیزترین چهره ها در سیاستگذاری اقتصادی، زمانی به یکی از همکارانش در فدرال رزرو گفت بود «ما واقعاً نمی دانیم [اقتصاد] چطور کار می کند... مدل های قدیمی که دیگر جواب نمی دهند». و در اظهارنظرهایی پیش از این عنوان کرده بود «مسئله ی شگفت آور این است که تعدادی از اقتصاددانان قادر نیستند میان مدل های اقتصادی که ما ساخته ایم و دنیای واقعی تمایز قائل شوند».(۷)
اگرچه نارضایتی از موقعیت نظریه اقتصادی افزایش یافته است، اما دیدگاه­های انتقادی اندکی معتقدند که این رشته به طور کامل بی­فایده یا بی­تاثیر است. بلکه برعکس، بیشتر رهبران کسب وکار، سیاستگذاران، و حتی اقتصاددانان منتقد خود اذعان دارند که علم اقتصاد اندیشه های بسیار موثر و قدرتمندی، از بهره وری فروشگاه ها گرفته تا منافع تجارت آزاد و اهمیت انتخاب فردی، شکل داده است.
بخشی از موفقیت نظریه اقتصادی را می توان در اقتصاد غنیِ کشورهای G7 (بریتانیا، کانادا، فرانسه، آلمان، ایتالیا، ژاپن و ایالات متحده) مشاهده کرد، جایی که این اندیشه ها در مقیاسی وسیع تر نسبت به دیگر نقاط جهان، به­کار گرفته شدند. آنچه بیشتر مردمان کشورهای G7 امروزه بدیهی می دانند ـ از قبیل استفاده از نرخ بهره برای مهار تورم، سیاست های پولی و مالیاتی برای تعدیل کردن چرخه­ی مالی، ترغیب فعالانه به رقابت، [ایجاد] شبکه­ای اجتماعی و ایمن برای از بین بردن حاشیه­های خشن از نظام مالی و استانداردهای ایمنی و زیست محیطی محصول و نیز قوانین کار برای حفاظت از انسان ها در برابر نقص های بازار ـ هیچ کدام صد سال پیش، پنجاه سال پیش، یا حتی بیست سال پیش مفاهیمی مرسوم نبودند. تمامی این ها، ایده هایی بودند که طی صد سال اخیر، با کار طاقت فرسای اقتصاددانان دانشگاهی به وجود آمده اند.
مسئله­ی کنونی، مفهومی رو به رشد در مجامع آکادمیک، تجاری و سیاسی است مبنی بر اینکه علم اقتصاد از پتانسیل حقیقی خود به عنوان یک علم استفاده نمی­کند. (۸) بسیاری از «ایده­های بزرگ» این رشته که هم اکنون بیش از صد سال قدمت دارند و بسیاری از نظریه­های رسمی این رشته و مدل­های ریاضی آن یا به خاطر فرضیه­های غیرواقعی، ناکارآمد شده اند و یا به طور مستقیم با داده­های دنیای واقعی در تضاد قرار دارند. موضوع بر سر بدنام کردن فعالیت­های گذشته نیست بلکه برای گفتن این است که «اقتصاد می تواند بهتر باشد» و زمان آن رسیده که به جلو حرکت کند.
در این فصل و در فصل بعد، چرایی نیاز به رویکردی اساساً جدید را بررسی خواهیم کرد. از توضیح شناختِ رایج در این رشته یا آنچه من آن را علم اقتصاد سنتی می­خوانم، آغاز خواهیم کرد. پس از آن گذری سریع به تاریخ و مفاهیم کلیدی نظریه علم اقتصاد سنتی خواهیم داشت و بعد در فصل ۳، استنتاج مورد نظر منتقدان را بررسی خواهیم کرد. از روی ضرورت، به اجمال، ظاهری از ایده­های اقتصادی دویست سال گذشته را بررسی خواهیم کرد و بسیاری از آثار مهم را رها خواهیم کرد. اما مقصود از این دو فصل، تالیف کتاب درسیِ دانشگاهی در خصوص علم اقتصاد سنتی یا یک بررسی فراگیر از جریانات انتقادی نیست (نوشته­های بسیار کامل­تر در این خصوص در پاورقی ها و کتاب­نامه، فهرست شده اند.)(۹) بلکه هدف آن است که مجموعه ای از ایده هایی که نقش محوری در توسعه ی علم اقتصاد مدرن داشته اند، برجسته شده، نقاط قوت و ضعف آن­ها بررسی شده و زمینه­ای برای مباحث اقتصاد پیچیدگی در بخش دوم به­دست آید. همان طورکه خواهیم دید، به منظور درک کامل این موضوع که علم اقتصاد در آینده به کجا خواهد رفت، مهم است نخست، گذشته ی آن را بشناسیم.
تعریف علم اقتصاد سنتی
من از عبارت علم اقتصاد سنتی برای ارجاع به مجموعه ایده هایی استفاده می کنم که نظریه اقتصادی را طی قرن گذشته تحت غلبه­ی خود داشتند. از این روی، شایسته است که منظور خود را از این عبارت شرح دهم. به طور کلی، علم اقتصاد سنتی، اقتصادی است که در کتاب های درسی دانشگاهی یافت می شود، در اخبار رسانه ها از آن سخن به میان می آید و در تالارهای تجاری و دولتی به آن ارجاع داده می شود، علم اقتصاد سنتی دیدگاه رایج از اقتصادِ آکادمیک است.(۱۰) به جهت آن که عبارت را واضح­تر ساخته باشم، از دو منتقد برجسته ی نظریه ی سنتی، ریچارد نیلسون از دانشگاه کلمبیا و سیدنی وینتر از دانشگاه پنسیلوانیا پیروی کرده و خود ادبیات علم اقتصاد را به مثابه اساسی برای تعریفم به­کار می گیرم:(۱۱)
علم اقتصاد سنتی مجموعه­ای از مفاهیم و نظریات است که در کتاب­های درسی مقاطع اولیه و میانه­ی دانشگاهی گرد هم آمده است. علم اقتصاد سنتی همچنین شامل مفاهیم و نظریاتی است که بررسی های به دقت داوری آزموده شده، آن ها را ادعا می کنند و یا فرض می گیرند و رشته نیز به طور کلی با آن ها موافق است.(۱۲)
کتاب های دانشگاهی دیدگاهی اجماعی در خصوص این حرفه ارائه می کنند که شامل ایده های اصلی است که هر آنکه با این رشته آشنا می شود به دانستن آن ها نیاز دارد.(۱۳) اما کتاب های درسی از روی ضرورت از موضوعات پیشرفته تر حرفی به میان نمی آورند. از این روی بررسی کتاب ها و مقالات را از آنجا که آن ها جایگاه این رشته را در نقطه­ی معینی از زمان خلاصه­بندی کرده اند، به تعریفم افزوده ام. به طور قطع، محدودیت کتاب های درسی و گزارش­ها این است که آن­ها به طور معمول بر مباحث مرسوم و نه موضوعات پیشرفته تمرکز دارند.(۱۴)
اما این ـ منظورم تمرکز علم اقتصاد سنتی بر هسته ی تاریخی علم اقتصاد است ـ محدودیتی تعمدی است. موضوعاتی که جایزه­های نوبل در واقع برای همان­ها به­دست می آیند.(۱۵) ایده هایی که آن ها را تحت عنوان «سنتی» جمع خواهم کرد به طور کلی به چیزی بازمی گردد که اقتصاددانان آن را علم اقتصاد نئوکلاسیک می خوانند، عبارتی که بعدتر در این فصل تعریف خواهد شد.(۱۶)
ضرورتاً، آنچه تحت عنوان سنتی جمع می شود و آنچه جمع نمی شود، تا حدی غیر عینی خواهد بود و نیز منطقه­ی مبهمی وجود خواهد داشت که نیمی از اندیشه­ها در آن داخل هستند و نیمی دیگر خارج از آن. با این وجود این عنوان برای مباحث آتی ما و در جایی که ما میان پارادایم تاریخی و ایده های جدید اقتصاد پیچیدگی که چالش برانگیز نیز هستند تمایزی قائل می­شویم، مفید خواهد بود. با در نظر گرفتن چنین توضیحاتی، حالا که برچسب اقتصاد سنتی را روی جعبه چسباندیم، بیایید نگاهی به درون آن بیاندازیم.
ساخت سنجاق و دست های نامرئی
ما کار خود را با آدام اسمیت، شاید مشهورترین اقتصاددان کل تاریخ شروع خواهیم کرد. اسمیت نخستین اقتصاددان نبود (که افتخار اولین اقتصاددان بودن احتمالاً مربوط است به فیلسوف یونان باستان، گزنفون، که واژه ی اقتصاد نیز از عنوان یکی از آثارش به نام اویکونومیکوس مشتق شده است)، اما تاثیر اسمیت به حدی است که خود را برای مباحث ما، نقطه­ی آغاز شایسته­ای سازد.(۱۷) اسمیت در کیرکلدی، شهری کوچک در حوالی ادینبورگ در اسکاتلند به دنیا آمد و در خلال سال­های ۱۷۲۳ تا ۱۷۹۰ زندگی کرد، سال هایی که تاریخ­دانان آن را دوره ی کلاسیکِ نظریه اقتصادی می دانند (تقریباً از ۱۶۸۰ تا ۱۸۳۰).(۱۸) اسمیت در آکسفورد تحصیل کرد اما بیشتر اشتغالش در دانشگاه گلاسگو گذشت. نخستین اثر برجسته او نه در حوزه­ی اقتصاد که در حوزه­ی فلسفه­ی اخلاق بود. نظریه­ی احساسات اخلاقی در ۱۷۵۹ به چاپ رسید و او را در سنین جوانی اش به چهره ای کلیدی در روشنگری اسکاتلندی مبدل ساخت. حین مدتی که در گلاسگو بود مورد توجه یک دوک اسکاتلندی جوان و ثروتمند قرار گرفت که او را به عنوان معلم خصوصی خود با حقوقی مناسب استخدام کرد. اسمیت به همراه دوک به فرانسه سفر کرد، جایی که معلم جوان در معرض اندیشه­های اقتصادی قرار گرفت که در آن زمان در اروپا، و خصوصاً توسط فیزیوکرات­ها مورد بحث و مناقشه قرار گرفته بود. فیزیوکرات­ها گروهی از اندیشمندانِ معتقد به این باور افراطی بودند که دولت ها بایست دخالت خود را در اقتصاد محدود کرده و اجازه دهند بازارها کار خود را انجام دهند. اسمیت، به پشتوانه­ی مالی مطمئنی که از درآمدش به عنوان معلم خصوصی دوک در خود می­دید، به کیرکلدی بازگشت و در یک انزوای نسبی به مدت شش سال با مادرش در آنجا زندگی کرد و بر نوشتن کتابش ثروت ملل متمرکز شد. این کتاب در سال ۱۷۶۶ منتشر و بلافاصله به عنوان اثری سترگ شناخته شد.
دو سوال اساسی وجود دارد که اقتصاددانان می بایست طی فعالیت خود در این رشته با آن ها دست به گریبان باشند: ثروت چگونه به وجود آمده است و ثروت چگونه انباشته می شود.(۱۹) اسمیت به هر دوی این سوالات در ثروت ملل پرداخت.(۲۰) پاسخ او به سوال نخست ساده اما قدرتمند بود: ارزش اقتصادی وقتی به وجود آمد که انسان­ها مواد خام را از محیط اطرافشان استخراج کرده و بعد با کار کردن، این مواد را به چیزهایی که انسان­ها بدان­ها نیاز داشتند، تبدیل نمودند. برای مثال، یک سفالگر، می تواند خاک رس را از زمین بردارد و از آن برای ساختن یک کاسه استفاده کند. بینش برجسته ی اسمیت این بود که راز ایجاد ثروت را در بالابردن بهره وری کار می دانست. سفالگر هر چه کاسه ی بیشتری در یک ساعت می ساخت، ثروتمندتر می شد. در مقابل، راز بهره وریِ بیشتر، در تقسیم نیروی کار و تخصص­گرایی تا جایی که ممکن است، بود.(۲۱) اسمیت به گونه مشهوری، یک کارخانه­ی تولید سنجاق را مثال زد، جایی که او ده مرد را به هنگام کار دیده بود، هر کدام از آن­ها در یک یا دو مرحله از فرایند تولید سنجاق تخصص داشتند.(۲۲) اسمیت اشاره کرد این تخصصی کردن کار و مشارکت همکاری، گروه را قادر می ساخت در هر روز ۴۸۰۰۰ سنجاق و یا به تعبیر دیگر، نفری ۴۸۰۰ سنجاق تولید کند. برآورد اسمیت این بود که بدون چنین تقسیم کاری، کارخانه تنها قادر بود در هر روز و سرانه، تنها بیست سنجاق تولید کند، و اگر کارگران مهارت دیده نبودند که عملاً هیچ سنجاقی تولید نمی شد.
با رشد جمعیت و رشد نیروی کار در دسترس، مجموع ثروت یک جامعه نیز افزایش می یابد. اما افزایش ثروت بر یک مبنای فردی (و به تبع افزایش استانداردهای فردیِ زندگی) نیازمند افزایش بهره وری، و افزایش بهره وری نیازمند افزایش تخصصی کاری است. چنین منطقی اسمیت را به دومین سوال بزرگ علم اقتصاد رهنمون ساخت: چه چیزی تعیین می کند ثروت و منابع چطور در یک جامعه تقسیم شوند؟ اگر ایجاد ثروت نیازمند تخصصی کاری باشد، و تخصصی کاری نیازمند داد و ستد است، هر چه باشد، تولیدکنندگان سنجاق نمی توانستند سنجاق های خود را به عنوان غذا مصرف کنند، آن ها بایست سنجاق ها را با دیگر کالاهایی که به آن ها نیاز داشتند مبادله می کردند. اما اگر تولیدکنندگان سنجاق، کشاورزان، ماهیگیران، درودگران، و دیگر تولیدکنندگان، همه در حال مبادله­ی اجناس خود در یک اقتصاد هستند، آن چیست که شیوه­ی تقسیم اجناس و کالاها را تعیین می­کند؟ چند سنجاق برابر یک کیلو گندم است؟ چند ماهی برابر یک صندلی نجار است؟ کدام ثروتمندتر خواهد بود، تولیدکننده­ی سنجاق یا ماهیگیر؟ برای اسمیت، به عنوان یک فیلسوف اخلاقی، لازمه­ی طبیعی این موضوع این سوال نبود که منابع چطور تقسیم می­شوند، بلکه مسئله بر سر این بود که آن­ها چطور باید تقسیم شوند، [الگوی] تقسیم عادلانه و صحیحِ منابع هم برای افراد و هم برای جامعه به مثابه یک کل چیست؟
دیدگاه اسمیت این بود که عادلانه­ترین سازوکار برای تقسیم منابع برای فردفرد انسان ها، سازوکاری است که آن ها را قادر سازد علاقه مندی های فردی خود را پی بگیرند و انتخاب­های خود را داشته باشند. بیش از هر چیز، انسان­ها خود، معمولاً بهترین کسی هستند که می­توانند رضایت­مندی خود را بشناسند. در عین حال، بهترین [الگوی] تقسیم منابع برای جامعه به طور کلی به عنوان یک کل، این بود که منابع را در بهترین حالت استفاده­ی آن­ها به­کار گیرند و بر همین اساس مجموع ثروت جامعه نیز به حداکثر می­رسید. هدر دادن منابع به لحاظ اخلاقی عملی ناپسند بود (خصوصاً برای اسکاتلندی های صرفه­جو) چرا که مجموع ثروت در دسترس جامعه را کاهش می داد. اسمیت قاعده­ی کلی خود را از استادش در گلاسگو، فرانسیس هاچیسن اخذ کرده بود، کسی که از اصل «بیشترین رضایتمندی برای بیشترین تعداد» دفاع می­کرد.­(۲۳) دیدگاه اسمیت در خصوص اینکه چطور باید به چنین هدفی دست یافت ـ اینکه بازارهای رقابتی به لحاظ اخلاقی، بهترین سازوکار برای تقسیم منابع یک جامعه است ـ روشی افراطی بود (و هنوز هم برای برخی این گونه است). او استدلال می کرد اگر انسان ها در تجارت، آزاد باشند، نفع شخصی آن ها را به تهیه کالاها و خدماتی که دیگران به آن نیاز دارند، خواهد کشاند: «ما به­دست آوردن غذای خود را نه از خیرخواهی قصاب، نانوا و...بلکه از توجه آن ها به نفع شخصی شان، انتظار داریم».(۲۴) علاوه بر این، ترکیب انگیزه به­دست آوردن سود و رقابت، می­تواند انسان­ها را تا حد ممکن به تولید کالاها و خدمات سوق دهد: «هر فرد به طور مداوم تلاش خود را به­کار می گیرد تا سرمایه خود را در پر سودترین شیوه به­کار گیرد».(۲۵)
اسمیت استدلال می کند که این پیگیری نفع شخصی در مقابل می تواند جامعه را در کل منتفع سازد «[تاجر] تنها منفعت خود را لحاظ می کند و او در این خصوص، مانند موارد بسیار دیگر، با یک دست ناپیدا، بی آنکه بخواهد، نقطه ی نهایی را بالاتر می برد... با دنبال کردن علاقه ی شخصی اش، او به طور متناوب، کارآمدی جامعه را بیشتر ارتقاء می بخشد تا زمانی که واقعاً قصد می کرد آن را ارتقاء بخشد، بالا می­برد». (۲۶)
«دست نامرئی» که جامعه را به سمت نتایج خوب و خوشِ تقسیم کارآمد منابع سوق می­داد، سازوکار بازار رقابتی بود. اسمیت توضیح داد چگونه ارزش پولی، مکانیسمی بنیادین را شکل می دهد که طی آن تولیدکنندگان و مشتریان با هم در فروشگاه­ها برخورد دارند.(۲۷) اگر برای تقاضای موجود، عرضه بسیار کمی وجود داشته باشد، قیمت افزایش خواهد یافت، تولیدکنندگان تولید را افزایش، و مشتریان مصرف را کاهش می دهند. اگر برای تقاضای موجود، عرضه بیش از حدی وجود داشته باشد، در این صورت قیمت ها افول می کنند، تولیدکنندگان تولید را کاهش و مشتریان مصرف را افزایش می دهند. در نقطه ای بازار به قیمتی می رسد که با آن، دو نیروی متضاد به تعادل دست پیدا می کنند: عرضه مساوی تقاضا شده و بازار تسویه می شود. اسمیت این گونه بحث می کند که با آزاد گذاشتن انسان ها و ترکیب نفع شخصی با بازارهای رقابتی، به طور طبیعی اقتصاد به این مرحله از تعادل خواهد رسید. نقطه نظر اسمیت می­تواند در بیانی مدرن آن­گونه که شخصیت گوردون گیکو در فیلم وال استریت در دهه­ی ۱۹۸۰ می گفت، بازگویی شود: «حریص بودن خوب است» ـ استنتاجی به نسبت شگفت­آور، به­دست آمده از اسمیتِ فیلسوف اخلاق!
یک تعادل سالم
این مفهوم که اقتصاد نقطه­ی تعادلی دارد که آن را به طور طبیعی ارتقاء می بخشد، موضوعی است که به خوبی می توان ریشه­های آن را به دوران قبل از اسمیت و به روزهای نخستین شکل­گیری این رشته بازگرداند، در عین حال که امروزه نیز مفهومی محوری در علم اقتصاد سنتی به حساب می آید. رقابت بر سر منابع پایان­پذیر ضرورتاً به این معناست که نیروها یا فشارهای متضاد در اقتصاد وجود دارند. برای سرمایه­دار ایرلندی قرن هفدهمی، ریچارد کانتییون، تنش اصلی در اقتصاد، میان جمعیت و استعداد زمین در پرورش غذا، بود. کانتییون باور داشت مکانیسم بی­رحمانه­ی اضافه جمعیت و گرسنگی، موجب خواهد شد دستمزدها و ارزش­ها در اقتصاد به طور خودکار هماهنگ شوند و در نهایت به نقطه­ی تعادل برسند.(۲۸) برای اندیشمند فرانسوی قرن هجدهمی، فرانسوا کنه (رهبر فیزیوکرات­ها و کسی که اسمیت مدتی را در فرانسه با او گذراند)، تنش اصلی میان کشاورزی، صنعت و اشراف­سالاری صاحبان زمین بود. وی در جدول اقتصادی معروفش (که در واقع یک فلوچارت اقتصادی بود) ادعا کرد که قادر است قیمت ها و مراحلی که طی آن ها تولید، اقتصاد را به تعادل می رساند، محاسبه کند.­(۲۹) برای کنه که قبل از ورود به علم اقتصاد یک پزشک بود، یک اقتصاد متعادل، یک اقتصاد سالم بود، درست همان­طور که در علم پزشکی قرن هجدهم، بدن در صورتی سالم به حساب می آمد که «طبع» های آن متعادل بود. برای اسمیت، تنش اصلی در اقتصاد میان مشتریان و تولیدکنندگان بود و تعادل می­بایست میان عرضه و تقاضا به دست می آمد (باید اشاره کنیم که دیدگاه اسمیت در خصوص عرضه و تقاضا، به طور کامل همان نظریه ای نیست که امروزه در کتاب های درسی در این باره ارائه می شود و نسخه نهایی آن بعدتر توسط جان استوارت میل و آلفرد مارشال ایجاد شد.)
در عین اینکه اسمیت نقش بازارها را در دستیابی به تعادل میان عرضه و تقاضا توصیف می کرد، اما به تفصیل به تشریح فرایندهای تصمیم­گیری نپرداخت، فرایندهایی که در جریان آن­ها تولیدکنندگان خودانگیخته تصمیم می­گرفتند برای عرضه چقدر تولید کنند، یا مشتریان خودانگیخته تعیین می کردند چقدر تقاضا نمایند. ایده های محوری در این خصوص می­توانند به دو تن از متفکران هم عصر اسمیت، ژاک تورگو و جرمی بنتام، بازگردانده شوند.
ژاک تورگو از وزرای حکومت لوئیس پانزدهم و یکی از طرفداران مشهور عدم دخالت، با این فلسفه بود که دولت­ها باید دخالت خود را در امور بازارها به حداقل برسانند.(۳۰) برخلاف دیدگاه­های تورگو، دولت فرانسه در آن زمان تا حد زیادی در پیشبرد اقتصاد درگیر بود (آنچه بیشتر تغییر می کند، بیشتر دست نخورده باقی می ماند) و یکی از کارهای تورگو به عنوان وزیر، برطرف کردن کمبودهای غذایی بود.(۳۱) در سال ۱۷۶۷ او مشاهده کرد که اگر یک کشاورز بذرها را تنها روی زمین بپاشد، محصول بسیار کمی برداشت خواهد کرد. اگر پیش از بذرپاشی، یک بار در آن زمین کشت کرده باشد، محصول بسیار بیشتری به دست خواهد آورد. اگر دوبار در آن زمین کشت کرده باشد، ممکن است محصولش به دو برابر و سه برابر افزایش یابد. هر چه کشاورز بیشتر و بیشتر در زمینش کار کند، محصولش افزایش خواهد داشت. اما مرحله ای می رسد که خاک دیگر تحلیل می رود و هر چه کشاورز تلاش بیشتری در به دست آوردن محصول مبذول می کند به نتایج کمتر و کمتری دست می یابد. بر پایه این مشاهدات بود که تورگو آنچه بعدها تحت عنوان قانون بازدهی نزولی بود را گردآوری کرد. در بیشتر فرایندهای تولید، چه در کشاورزی، چه در صنعت و چه در یک تجارت خدماتی، در نقطه ای از این فرایند، هر چه شخص بیشتر و بیشتر عامل مشخصی را وارد کند (برای مثال نیروی کار، ماده ی خام و یا ماشین آلات) به طور روزافزونی، نتیجه یا منفعت کمتری از سرمایه خود به دست می آورد. قانون بازدهی نزولی، نیرویی حیاتی برای یاری کردن اقتصاد در به تعادل رسیدن است. با توجه به قیمت در بازار، تولید کننده سرمایه بیشتری وارد می­کند و منافع خود را توسعه می دهد تا زمانی که دیگر بازدهی برای او نداشته باشد یعنی تا زمانی که هزینه­های افزایشی تولید یک واحد بعدی، بیشتر از بازدهی افزایشی باشد که شخص از آن تولید نهایی به­دست می آورد. از این روست که یک کشاورز، درست به همان میزانی که بازار تقاضا دارد روی زمینش کار می کند، نه بیشتر و نه کمتر. اگر قیمت محصولش افزایش یابد، او با شدت بیشتر روی زمینش کار خواهد کرد (یا زمین های بیشتری زیر کشت خواهد برد.) از سوی مقابل، اگر قیمت­ها پایین بیاید، او کمتر کشت خواهد کرد. اگر بازده تولید در نقطه ای رو به کاهش نگذارد، در این صورت کشاورز تا بی­نهایت سود به­دست خواهد آورد ـ یک نتیجه­ی مضحک.­(۳۲) قانون تورگو مفهومی تعیین کننده به­دست می­دهد که هزینه­های تولید کننده را در دوگان عرضه و تقاضا، به بخش عرضه پیوند می دهد.(۳۳)
تقریباً در همین دوران، فیلسوفی انگلیسی، به نام جرمی بنتام، مقاله ای به همین اندازه مهم، در باب تقاضا، از دوگان عرضه ـ تقاضا نوشت. بنتام در ۱۷۴۸ در لندن به دنیا آمد. او نبوغ خود را از کودکی آشکار کرد و در سن چهارسالگی زبان لاتین را فرا گرفت و در دوازده سالگی به آکسفورد رفت.(۳۴) بنتام نیز مانند آدام اسمیت، خود را یک فیلسوف اخلاقی سیاسی می دانست. اسمیت نفع شخصی را به عنوان نیرویی برانگیزاننده می دانست که اقتصاد را به حرکت وا می داشت اما چیز زیادی در خصوص اینکه چطور نفع شخصی به تصمیم­های اقتصادی خاص می­انجامد، برای گفتن نداشت. بنتام این­گونه معتقد بود که پیگیری منفعت شخصی، یک فعالیت عقلانی مبنی بر منطق لذت و درد است. بنتام از کمّیتی سخن به میان آورد که آن را فایده مندی یا مطلوبیت نامید و از آن برای اندازه گیری لذت و درد شخصی استفاده نمود.(۳۵) او این­گونه استدلال می کرد که انتخاب های اقتصادی نتیجه­ی محاسباتی شخصی در این خصوص است که چه کارهایی حداکثر مطلوبیت را برای شخص در پی خواهد داشت. (۳۶) اگر شما از سیب خوشتان بیاید و موز دوست نداشته باشید، وقتی در موقعیت انتخاب میان یک سیب یا یک موز قرار بگیرید، این طور محاسبه خواهید کرد که مصرف سیب مطلوبیت بیشتری نصیب شما خواهد کرد و از این روی سیب را انتخاب می کنید. برای فرد دیگری، ممکن است مطلوبیت موز بیشتر باشد. ایده های بنتام در اواخر قرن هجدهم طرفداران سرسختی در مجامع روشنفکری و سیاسی به­دست آورد و از آن پس به مطلوبیت گرایی شهرت یافت. اصل مطلوبیت گراها این بود که جامعه بایستی به گونه ای سامان یابد که حداکثر سودمندی جمعی، یا شادکامی را به­دست آورد.
حدود پنجاه سال بعد، اقتصاددان آلمانی هرمان هنریش گوسن با تکیه بر اندیشه های بنتام، قانون نزولی مطلوبیت نهایی را ارائه کرد.(۳۷) به واقع این قانون روی دیگر قانون تورگو بود. درست همان طورکه تورگو اثبات کرده بود که با افزایش تولید سود کاهش می یابد، گوسن نیز نشان داد با افزایش مصرف نیز مطلوبیت کاهش می­یابد. برای مثال، اگر کسی خیلی گرسنه باشد و یک دونات بخرد، مصرف این دونات برای او ممکن است تا حد زیادی لذت بخش، یا سودمند باشد. اگر شخص هنوز گرسنه باشد و دونات دیگری نیز بخرد، ممکن است مصرف دومی نیز لذت­بخش باشد اما بنابر قانون نزولی مطلوبیت نهایی، ممکن است مصرف بار دوم در قیاس با اولی به طور فزآینده­ای، لذت کمتری به همراه داشته باشد. زمانی که شخص دونات پنجم یا ششم را مصرف کند، لذت افزایشی او به میزان بسیار کمی می­رسد (یا حتی ممکن است وقتی شخص دچار دل درد شود، این میزان به درجه ی منفی نیز کاهش پیدا کند). در نقطه ای شخص خواهد گفت «سیر شده­ام و دونات بعدی ارزش خریدن ندارد». درست همان طورکه یک کشاورز در صورتی که قیمت محصول بالا رود، تولید را افزایش خواهد داد و اگر قیمت پایین بیاید او نیز تولید را کم می­کند، نقطه­ای هم وجود دارد که یک مصرف کننده خواهد گفت «ارزشش را ندارد» و بسته به بالا یا پایین بودن قیمت، مصرف در این نقطه متوقف خواهد شد. بنابراین، با افزایش قیمت، تقاضا پایین می­آید و برعکس. همچنین درست همان طورکه بازدهی نهایی نزولی، کشاورز را از کشت بی نهایت محصول، باز می دارد، مطلوبیت نهایی نزولی نیز مصرف کننده را از مصرف بی­نهایت دونات­ها نگاه می دارد.
ترکیب بازدهی نهایی نزولی در تولید و مطلوبیت نهایی نزولی در مصرف به این معناست که بازارها یک مکانیسم تعادلی طبیعی دارند و آن هم قیمت است. قیمت تکه اطلاعات کلیدی است که تولید کننده و مصرف کننده آن را ارائه می کنند. یک افزایش قیمت به طور همزمان نقطه ی مصرفِ مصرف کنندگان را کاهش می دهد و نقطه ی تولیدِ تولیدکنندگان را بالا می­برد، در حالی که یک کاهش قیمت به جریانی معکوس آنچه ذکر شد، منجر خواهد شد.
اینجا بود که دوره­ی کلاسیک از علم اقتصاد با بدنه­ای مستحکم برای توضیح اینکه چطور بازار، نیازهای مصرف کننده را با اقتصاد تولید متعادل می سازد، و به گونه ای طبیعی تولید کننده و مصرف کننده را به نقطه ای از رضایت سوق می دهد، پایان یافت. اما سوالی مهم بی­جواب ماند: برای یک کالای مصرفی معین، یک مجموعه فایده معین و یک فرایند تولید معین، دقیقاً چه میزان بهایی منظور می شود؟ آیا می توانیم آن را محاسبه کنیم؟ می توانیم آن را پیش بینی کنیم؟
رویاهای یک علم جدید
آثار اقتصاددانان کلاسیک، در دوره­ی مارژینالیستی (حدود ۱۸۳۰ تا ۱۹۳۰) پی گرفته شد. چهره­ی اصلی در این دوره لئون والراس بود. والراس در ۱۸۳۴ در اورو فرانسه به دنیا آمد. والراس جوان شروع بسیار متزلزلی در حرفه اش داشت و نشانه های بسیار کمی بر شهرت آینده اش دیده می شد. در دوران دانش آموزی او به دلیل ضعف در مهارت های ریاضی، دو بار از پلی تکنیک پاریس اخراج شد. در عوض به دانشکده ملی معدن پاریس رفت اما آنجا نیز به عنوان یک مهندس مردود شد. پس از آن بخت خود را به عنوان رمان نویس آزمود اما در این حیطه نیز ناموفق بود. شبی در سال ۱۸۵۸، والراس افسرده به همراه پدرِ معلم و نویسنده اش قدم می زدند و درباره اینکه او باید با زندگی اش چه کند، بحث می کردند.(۳۸) والراسِ پدر، که سخت دلبسته­ی علم بود، گفت دو چالش بزرگ در قرن نوزدهم باقی مانده است: یکی ارائه­ی یک نظریه کامل از تاریخ و خلق یک نظریه­ی علمی از علم اقتصاد. او معتقد بود حساب دیفرانسیل می تواند در علم اقتصاد به کار گرفته شود و یک «علم عوامل نیروهای اقتصادی، همانند علم عوامل نیروهای نجومی» ارائه دهد.(۳۹) والراس جوان تحت تاثیر بینش علمی پدر در خصوص یک اقتصاد علمی قرار گرفت و مصمم شد زندگی کاری خود را صرف دستیابی به این رویا سازد. پس از آن والراس چند سالی را به عنوان یک روزنامه­نگار و کارمند بانک سپری کرد، در عین اینکه در زمان های آزادش مقالات و رساله هایی در حیطه­ی اقتصاد می نوشت. در سال ۱۸۷۰، بعد از تردیدهای بسیار از سوی دیگر استادان، در نهایت به عضویت هیات علمی آکادمی لوزان درآمد و در سال ۱۸۷۲ شاهکارش، عناصر یک علم اقتصاد ناب را کامل نمود.(۴۰)
پیش از کتاب والراس، علم اقتصادی رشته­ای ریاضیاتی محسوب نمی شد. بسیاری از اقتصاددانان پیشین، چون اسمیت و بنتام، خود را بیشتر فیلسوف می دانستند تا دانشمند و ریاضی در دوره­ی کلاسیک اقتصاد به طور کلی محدود بود به تعداد اندکی مثال های عدد و مقداری جبر، بدون هیچ پیچیدگی بیش از این.(۴۱) والراس و مارژینالیست­های پیرو او از اساس این رویه را دگرگون کردند. آن ها در دوره ای از پیشرفت های سترگ علمی می زیستند. در پی اکتشافات شگفت آور نیوتن در قرن هفدهم، مجموعه­ای از دانشمندان و ریاضی­دانان از قبیل لایبنیتس، لاگرانژ، اویلر و همیلتون، با استفاده معادله­های دیفرانسیل، زبانی جدید از ریاضی به وجود آوردند که برای تفسیر طیف بسیار گسترده ای از پدیده های طبیعی به­کار می آمد. مسائلی که انسان ها را از زمان یونانیان سردرگم ساخته بود، از حرکت سیاره ها گرفته تا لرزش سیم های ساز ویلون، به یکباره حل شدند. موفقیت این نظریه ها، به دانشمندان یک خوشبینی بی­حد و مرز بخشید مبنی بر اینکه آن ها می توانند با معادله هایشان، تمامی جوانب طبیعت را تفسیر کنند.(۴۲) والراس و همکارانش این­گونه باور داشتند که اگر معادله­های حساب دیفرانسیل توانست حرکت سیاره و اتم ها را جهان ضبط کند، پس همین تکنیک های ریاضی خواهد توانست حرکت ذهن انسان ها در اقتصاد را نیز ضبط نماید.
به طور خاص، والراس میان مفهوم نقاط تعادل در سیستم­های اقتصادی و نقاط تعادل در طبیعت تطابق می دید.(۴۳) بسیاری از نظام ها در طبیعت دارای نقاط تعادل، یا به زبان فیزیک، نقاط موازنه هستند. همان طورکه در فصل گذشته توضیح داده شد، تصور کنید یک کاسه ی شیشه ای بزرگ با کفی گرد و صاف دارید و یک توپ لاستیکی کوچک و سخت. توپ را لبه ی کاسه می گذارید و اجازه می دهید حرکت کند. توپ مدتی دوره کاسه می چرخد، جلو و عقب می رود اما سرانجام کف کاسه آرام می گیرد. توپ هم اکنون در حالت تعادل است. تعادل زمانی به­دست می­آید که تمامی نیروهای کنش­گر در یک دستگاه، یک دیگر را خنثی کنند و دستگاه در تعادل قرار گیرد. در این مورد خاص، نیروی جاذبه که توپ را به سمت پایین می­کشد به طور مستقیم با نیرویی که از پایین کاسه فشار وارد می­کند مواجه می­شود. توپ درست در این نقطه، در کف ظرف، برای همیشه ثابت خواهد ماند، مگر اینکه نیروی جدید آن را به حرکت وادارد. نکته قابل توجه در این مثال این است که در اینجا فقط یک نقطه­ی تعادل وجود دارد که آن هم پایین­ترین سطح کاسه است. مهم نیست چند بار ما توپ را داخل کاسه بیندازیم، توپ همیشه در همین نقطه آرام می گیرد.
سیستم­های فیزیکی تنوعی گسترده در انواعِ تعادل­ها دارند. برای مثال، مدادی را تصور کنید که درست روی نوک خود متعادل ایستاده است. اگر مداد را بردارید و بتوانید آن را طوری بگذارید که بایستد، مداد در تعادل خواهد بود. با این همه و برخلاف توپِ درون کاسه، این موقعیت برای مداد، به شدت تعادلی بی ثبات به حساب می آید. با کوچک ترین نسیمی، مداد خواهد افتاد. در مقابل موقعیت های تعادلی پویا نیز وجود دارد. وقتی سیاره­ای در مدار یک ستاره قرار دارد، نیروی جاذبه­ی ستاره که سیاره را به سمت خود می­کشد دقیقاً با نیروی گریز از مرکزِ حرکت سیاره که آن را به بیروی می راند، متعادل می شود. این تعادل ادامه خواهد داشت و سیاره در مسیر ثابتی گردش خواهد کرد تا زمانی که نیرویی خارجی این روند را بر هم بزند. در نهایت، می توانیم توپی را در سطحی ناهموار تصور کنیم که برای آن نقاط تعادلی متعددی فراهم می کند.
یکی از اهداف والراس از وارد کردن ریاضیات به علم اقتصاد این بود که سیستم های اقتصادی را قابل پیش بینی سازد. شوربختانه، تعادل های بی ثبات ذاتاً به دشواری قابل پیش­بینی­اند، به نوعی که تغییرات کوچک می­تواند نظام را به این سو و آن سو هدایت کند. علاوه بر این، در عصر والراس، تعیین اینکه آیا یک نظام پویا در ثبات تعادلی قرار دارد یا نه با چنان مشقتی همراه بود که شاه اسکار دوم، پادشاه سوئد، برای کسی که بتواند پاسخ این مسئله را بیابد، جایزه­ای ۲۵۰۰ کرونی تعیین کرد.­(۴۴) در نهایت، اگر سیستمی نقاط تعادلی متعدد داشته باشد، پیش­بینی اینکه استقرار کدام یک از آنان حداقل دشواری را به همراه دارد، در بسیاری از موارد خود یک مسئله لاینحل است. والراس در پی مقوله پیش­بینی پذیری بود، این بدین معناست که او به یک نقطه­ی تعادلی واحد و ثابت نیاز داشت. به بیان دقیق­تر، والراس تعادل عرضه و تقاضا در بازار را به لحاظ استعاری شبیه تعادل نیروها در یک نظام تعادلی فیزیکی می­دید. گمان او این بود که برای هر کالایی که در بازار معامله می شود، تنها یک قیمت و یک نقطه­ی تعادلی وجود دارد که در آن دو طرف معامله راضی خواهند بود و بازار تهی خواهد شد. قیمت ها در بازار به گونه ای پیش بینی پذیر در یک مرحله ی تعادلی واحد، قرار خواهند گرفت، درست مانند توپ که به طرز پیش بینی پذیری در انتهای صاف یک کاسه آرام خواهد داشت.
والراس به جهت آن که گمانه های خود را در قالب معادله در آورد، سراغ کتاب های درسی فیزیک زمان خود رفت. یکی از این دسته کتاب ها، عناصر استاتیک، نوشته­ی ریاضی­دان فرانسوی لوئیس پوین سوت بود که در ۱۸۰۳ منتشر شده بود. این کتاب به طور خاص والراس را تحت تاثیر قرار داد (حتی به میزانی که والراس عنوان این کتاب را در عنوان کتاب خود عناصر یک علم اقتصاد ناب بازتاب داد).(۴۵) همان طورکه زندگی­نامه­نویس والراس، ویلیام یافه اشاره کرده است، به طور خاص از فصل دو کتاب، با عنوان «در باب شرایط تعادل که بوسیله معادلات بیان می­شود» بود که والراس مفهوم تعادل را از فیزیک به علم اقتصاد وارد کرد و پایه­های ریاضیاتی برای علم اقتصاد سنتی که امروزه در کتاب­های درسی و مجلات دیده می­شود را بنا نهاد.(۴۶) جزئیات تاریخی قابل توجه­اند چراکه، همان­گونه که در فصل بعد خواهیم دید، برخی منتقدان از این بحث می­کنند که وام­گیری تعادل از فیزیک یک اشتباه سخت علمی بود که عواقب ماندگاری برای این رشته داشته است.
در ساختن این مدل تعادلی، والراس در یک طرف نیمه­ی تولید اقتصاد را قرار داد و بر داد و ستد میان مصرف کنندگان تمرکز کرد. او در مدلش این گونه مفروض گرفت که اجناس متنوعی در حال حاضر در اقتصاد وجود دارند و مشکل این است که چطور باید قیمت ها را تعیین کرد و چطور باید اموال میان افراد حاضر توزیع شود. برای فهم چگونگی کارکرد مدل والراس، اتاق بزرگی پر از افراد را تصور کنید. هر فرد از یک نمونه­ی تصادفی از اجناسی که در این اقتصاد وجود دارد برخوردار است. برای مثال، ممکن است من پنج موز، یک ماشین شستشو، دو جفت کفش، پنج تایر ماشین و چیزهای دیگر داشته باشم، در حالی که یک جفت جین آبی، دو چتر، یک تلفن، سه آواکادو و اجناس دیگری نصیب شما شده باشد. ممکن است شما از موز خوشتان بیاید و من از آواکادو، اما هر دو تلفن را دوست داشته باشیم. با توجه به اینکه توزیع نخستینِ اموال به صورت تصادفی بوده است، بسیار غیر محتمل است تمامی افراد از آنچه به آن ها داده شده است، راضی باشند و از اینجاست که آن ها می خواهند اجناس را با هم مبادله کنند. والراس این میل به مبادله را به مثابه نشانه ای بر غیرمتعادل بودن نظام می­انگارد. در واقع باور والراس این بود که تقسیمی دگرگون از اموال است که می توانست این گروه را راضی کند. اما مشکل بعدی پیدا کردن آن تقسیم اموالی بود که می­توانست همه­ی افراد را تا آنجا که ممکن است راضی کند و یافتن قیمت هایی برای داد و ستد که به واسطه ی آن افراد بتوانند خود را از موقعیت اولیه به موقعیت رضایتمندی برسانند. این موقعیت جدید، موقعیتی در تعادل خواهد بود چرا که وقتی افراد تا حد امکان راضی شده و اموال و بهای آن را مبادله کرده باشند، دیگر کسی نمی خواهد آن ها را مبادله کند.(۴۷)
به این منظور که داد و ستد سامان­­یافته­تر (و به لحاظ ریاضی ساده­تر) شود، والراس این گونه تصور کرد که این گروه یک متصدی حراج داشته باشد و نیز یکی از اجناسِ این اقتصاد بتواند به عنوان گونه­ای پول استفاده شود (برای مثال، قطعه­های طلا، مهره های شیشه­ای، صدف­ها) و بعد متصدی حراج قیمت هر کدام از اجناس را تعیین خواهد کرد (مثلاً یک آواکادو ممکن است ده مهره­ی شیشه­ای ارزش داشته باشد). متصدی حراج می تواند قیمت هر کدام از اجناس را اعلام کند و پیشنهادها را ثبت کند. اگر تقاضا نسبت به عرضه بیشتر بود او قیمت را بالا می برد و اگر عرضه نسبت به تقاضا بالاتر بود قیمت را پایین می آورد. او تمامی این کارها را برای تمامی اجناس موجود در این اقتصاد انجام می دهد تا به نقطه ای برسد که در آن عرضه و تقاضا در همه جا متعادل شود. وقتی قیمت ها ثابت شوند در آن زمان و تنها در آن زمان است که همه افراد می توانند معامله کنند و در نهایت این اطمینان به دست می آید که تمامی افراد حداکثر بها را از معاملات خود دریافت کرده­اند. معامله در این صورت گروه را از وضعیت تصادفی ابتدایی خود، که وضعیتی نامتعادل به وضعیت متعادل و راضی کننده­تر سوق خواهد داد. والراس این وضعیت را نقطه ی تعادلی اصلی نامید. او از فرایند مزایده با عنوان tâtonnement، واژه­ای فرانسوی معادل «آزمودن و سبک ـ سنگین کردن» نام برد. چرا که متصدی حراج با امتحان کردن قیمت­های مختلف برای اجناس متفاوت، در پی دست­یابی به نقطه ی تعادلی اصلی بود.
اگرچه ایده های والراس بدیع بودند، اما بخش اساسی کارش، استفاده ی باظرافت از ریاضیات بود که از علم فیزیک به عاریت گرفته شده بود. اگر فردی فرضیه­های والراس را در خصوص اینکه انسان ها مطلوبیت­های متفاوتی داشتند و آن ها برای به حداکثر رسانیدن این مطلوبیت­ها، خردمندانه و منفعت­جویانه عمل می­کنند، می­پذیرفت، در این صورت می توانست با دقت ریاضی چگونگی معامله ی انسان ها و قیمت نسبی که در این اقتصاد ثابت می شد را پیش بینی کند. جزئیات اندک و بسیار کمی وجود دارد، مانند وجود متصدی خداگونه حراج او یا پرسش هایی از اینکه چطور کسی می تواند میزان مطلوبیت افراد را تحت نظر قرار دهد، اما این­ها موضوعاتی بودند که در آینده می­شد به آن ها پرداخت، هزینه­ای اندک که برای به­دست آوردن توانایی پیش بینی هایی علمی و به لحاظ ریاضی دقیق برای اولین بار در خصوص چیزهایی مثل قیمت ها در اقتصاد پرداخت می شد. میل والراس به ایجاد تعادل در واقعیت به منظور پیش بینی پذیری ریاضی، به استقرار الگویی می انجامید که در قرن بعدی توسط اقتصاددانان پی گرفته می شد.(۴۸)

نظرات کاربران درباره کتاب خاستگاه ثروت