فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به دنبال حسن صباح

کتاب به دنبال حسن صباح

نسخه الکترونیک کتاب به دنبال حسن صباح به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۱۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب به دنبال حسن صباح

بچه‌های زیادی در حیاط خاکی مکتبخانه بازی می‌کردند. امیره ضراب از یکی از آن‌ها پرسید: «امام موفق را در کجا می‌توان یافت؟» کودک خندید و گفت: «امام این‌جا موفق، امام آن‌جا موفق.» و وقتی دید که مرد غریبه دست نوجوانی را گرفته و نگران به همه جای مکتبخانه نگاه می‌کند، با انگشت اتاقی را نشان داد که گوشه حیاط بود: «اندرونی امام آن‌جاست.» می‌گفتند چون امام موفق با سلجوقیان کنار آمده، بسیار مورد اعتماد آن‌هاست. امیره به حسن گفت: «این‌جا بمان تا برگردم.» بعد به طرف اندرونی رفت. بچه‌ها به حسن نگاه کردند. کسی جلو نمی‌رفت. یکی خندید و گفت: «او نیز به مکتب آمده است تا بزرگ شود.» صدای خنده بچه‌ها بلند شد. یکی که داشت چوب الک دولک را بلند می‌کرد، حسن را صدا کرد: «از کدام شهر آمده‌ای؟» «از ری.» «با کاروانی که تازه به شهر آمده است؟» «آری.» چوب را به حسن داد. حسن چوب کوچک را روی دو سنگ روی زمین کاشت و با یک ضربه، چوب را از روی سنگ‌ها بلند کرد و محکم پروازش داد. چوب چرخید و چرخید و رفت جلوی اندرونی امام موفق پایین آمد. صدایی از کسی درنمی‌آمد. چوب افتاده بود پیش پای امام که همان لحظه به دنبال امیره، بیرون آمده بود. امیره ضراب سرش را پایین انداخت و گفت: «خودش است.» امام خندید و گفت: «میانه‌اش با بازی نیز بد نیست!» ضراب سعی کرد خرابکاری حسن را درست کند، گفت: «به فلک که بسته شود، دستش از بازی می‌ایستد.» «چرا فلک؟ مگر گوش ندارد؟» بعد رو به حسن گفت: «از مکتب ری فراری بوده‌ای و این‌جا را برای بازی انتخاب کرده‌ای؟» حسن جلو رفت. کمی مکث کرد و بعد جواب داد: «می‌گویند هر کس به دنبال بزرگی باشد به مکتب شما می‌آید.» امام موفق لبخند زد، سر تکان داد و به امیره ضراب که تا بناگوش سرخ شده بود، گفت: «جدا از بازیگوشی، حاضرجواب هم هست!» امیره مانده بود چه بگوید. بچه‌ها هر کدام گوشه‌ای ایستاده بودند و در سکوت تماشا می‌کردند. امام پرسید: «این‌ها تمام وجود توست؟» حسن فورا جواب داد: «این‌ها ظاهری است بر باطن وجود من.»

ادامه...

بخشی از کتاب به دنبال حسن صباح

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مکتب امام موفق نیشابوری



بچه های زیادی در حیاط خاکی مکتبخانه بازی می کردند. امیره ضراب از یکی از آن ها پرسید: «امام موفق را در کجا می توان یافت؟»
کودک خندید و گفت: «امام این جا موفق، امام آن جا موفق.»
و وقتی دید که مرد غریبه دست نوجوانی را گرفته و نگران به همه جای مکتبخانه نگاه می کند، با انگشت اتاقی را نشان داد که گوشه حیاط بود:
«اندرونی امام آن جاست.»
می گفتند چون امام موفق با سلجوقیان کنار آمده، بسیار مورد اعتماد آن هاست. امیره به حسن گفت: «این جا بمان تا برگردم.»
بعد به طرف اندرونی رفت. بچه ها به حسن نگاه کردند. کسی جلو نمی رفت. یکی خندید و گفت:
«او نیز به مکتب آمده است تا بزرگ شود.»
صدای خنده بچه ها بلند شد. یکی که داشت چوب الک دولک را بلند می کرد، حسن را صدا کرد:
«از کدام شهر آمده ای؟»
«از ری.»
«با کاروانی که تازه به شهر آمده است؟»
«آری.»
چوب را به حسن داد. حسن چوب کوچک را روی دو سنگ روی زمین کاشت و با یک ضربه، چوب را از روی سنگ ها بلند کرد و محکم پروازش داد. چوب چرخید و چرخید و رفت جلوی اندرونی امام موفق پایین آمد. صدایی از کسی درنمی آمد. چوب افتاده بود پیش پای امام که همان لحظه به دنبال امیره، بیرون آمده بود. امیره ضراب سرش را پایین انداخت و گفت: «خودش است.»
امام خندید و گفت: «میانه اش با بازی نیز بد نیست!»
ضراب سعی کرد خرابکاری حسن را درست کند، گفت: «به فلک که بسته شود، دستش از بازی می ایستد.»
«چرا فلک؟ مگر گوش ندارد؟» بعد رو به حسن گفت:
«از مکتب ری فراری بوده ای و این جا را برای بازی انتخاب کرده ای؟»
حسن جلو رفت. کمی مکث کرد و بعد جواب داد:
«می گویند هر کس به دنبال بزرگی باشد به مکتب شما می آید.»
امام موفق لبخند زد، سر تکان داد و به امیره ضراب که تا بناگوش سرخ شده بود، گفت: «جدا از بازیگوشی، حاضرجواب هم هست!»
امیره مانده بود چه بگوید. بچه ها هر کدام گوشه ای ایستاده بودند و در سکوت تماشا می کردند. امام پرسید: «این ها تمام وجود توست؟»
حسن فورا جواب داد: «این ها ظاهری است بر باطن وجود من.»
امام شگفت زده به امیره نگاه کرد. امیره سرش را بالا نیاورد. امام خطاب به کودکان گفت: «او درس نیاموخته، عالم شده است!»
بچه ها آرام و آهسته خندیدند.
«علم همه آن نیست که در مکتب می آموزند. کودکان در الک دولک بازی و چوگان نیز باید عالم باشند تا بتوانند چوب یا گوی را به خوبی به پرواز درآورند.»
امام ساکت مانده بود تا حرف حسن تمام شود، بعد گفت:
«اما گاه چوب الک دولک به دست استاد، چوب فلک می شود برای تربیت کودکانِ بدآموز.»
***
گوی: کره، توپ.
فلک: وسیله ای چوبی که تسمه ای در وسط آن قرار می دادند و پای مجرمان را به آن می بستند و چوب می زدند.
***
حسن دست از حاضرجوابی برنداشت، گفت:
«اگر برای آموختن الک دولک باشد، جور استاد به از مهر پدر.»
امام بلند خندید و به امیره ضراب گفت: «شما با اولین کاروان بازگردید و به اباحسن بگویید من از او الک دولک بازی کارکشته خواهم ساخت.»
امیره با خوشحالی به امام نگاه کرد و رفت حسن را در بغل گرفت و سرش را بوسید. امام دست حسن را از امیره گرفت و در دست خادم مکتبخانه گذاشت:
«او را با آن دو هم حجره کن که خیالات بزرگ دارند.»
امیره از جلو دروازه مکتب دید امام به طرف اندرونی اش رفت و حسن با غرور و در حالی که به بچه های ساکت توی حیاط نگاه می کرد، همراه خادم به طرف ردیف حجره های حیاط رفت.
دیگر بین بچه ها چو افتاده بود که حسن نامی از اهالی ری به مکتب امام آمده تا الک دولک بازی کارکشته شود.
خادم گفت: «این جا حجره توست برای زمان استراحت و خواب. تا زمان استراحت تمام شد باید راهی مکتب شوی که استاد منتظر شاگردانش نمی ماند.»
حسن وسایلش را گذاشت و به حیاط برگشت. در ساعت درس، بچه ها برخلاف زمان استراحت ساکت بودند و با دقت به گفته های امام موفق گوش می دادند. حسن هم بین آن ها نشسته بود و از امام چشم برنمی داشت. امام گفت: «تو که رفتارت بسیار به عالمان می ماند!»



حسن نگاه کرد. امام موفق به او اشاره می کرد:
«بله! با تو هستم. بگو ببینم اگر آدمی در راه رسیدن به حقیقت دچار نقصان شد، چه عملی باید از او سر زند؟»
حسن آب دهانش را قورت داد و گفت: «بدان بستگی دارد که حقیقت را چه بدانیم؟»
«حقیقت حقیقت است.»
«حقیقت برای هر کس معنایی دارد. زمانی امری مرا حقیقت است و از دید شما نیست. زمانی نیز حقیقت شما را من حقیقت نمی دانم. باید در تعریف این کلمه در آغاز به تفاهم دست یابیم تا پس از آن به راه خود ادامه بدهیم و کوشش کنیم تا بدان برسیم.»
***
نقصان: کمبود.
تفاهم: اشتراک در اندیشه و سلیقه.
***
«حقیقت من چیست که با حقیقت شما یکسان نیست؟»
«حقیقت شما را من نمی دانم اما حقیقت خودم را می دانم که جستجوی حقیقت است.»
امام سکوت کرد. پسرکی زیرک بود. با او باید چطور رفتار می کرد؟ سرش را برگرداند، به بچه ها نگاه کرد و رو به یکی از آن ها گفت: «تو عمر! تو حقیقت را چه می دانی؟»
«من بر این باورم که آنچه ما می بینیم واقعیتی است که ممکن است حقیقت نداشته باشد. زمانی که پرده برافتد خواهیم دانست حقیقت چیست.»
یکی از بچه ها دستش را بلند کرد. امام موفق گفت:
«گویا حسن طوسی سخنی دارد در این باره.»
«آری استاد. از نگاه من حقیقت چیزی است که می بینیم: پسرکی آمده این جا و می خواهد ادای بزرگان را درآورد و نمی داند کودکی بیش نیست.»
حسن صباح به حسن طوسی نگاه کرد و چیزی نگفت. امام گفت:
«برای امروز کافی است.»
حسن یکراست از میان نگاه های خیره بچه ها راهی حجره اش شد. قبل از او عمر به حجره رسیده بود.
«سلام!»
عمر خندید. هنوز ننشسته بودند که حسن طوسی وارد شد.
«گویا ما هم حجره ای هستیم؟»
حسن صباح باز چیزی نگفت. عمر گفت:
«او مردی زیرک است. می داند چه کسانی را هم حجره سازد.»
حسن طوسی به بالای حجره رفت و نشست.
حسن صباح گفت: «تعریف این جا را در راه بسیار شنیده بودم.»
حسن طوسی خندید و گفت: «کم سن و سالی، اما رفتارت بزرگانه است؟!»
«بزرگی اگر به سن باشد گویا در واقعیت شما بزرگ تر باشید.»
عمر ظرف اناری را جلو کشید و گفت:
«تا زمان نماز فرا رسد، اناری دانه کنیم که حقیقتِ اکنون ما این باشد.»
حسن طوسی خندید و ظرف انار را به سمت خودش کشید و گفت:
«واقعیت این است که شما هر دو به دیده تردید و شک به این انارها نگاه می کنید. پس بهتر است که هدر نشوند.»
عمر اناری برداشت.
«آن ها که گفتیم در باب مقولات بود. خوردن انار که ربطی به این مقولات ندارد. انار را باید خورد. دانه دانه کرد و چشید. مزه انار هم به ترشی آن است.»



سه یار دبستانی



«افسوس که نامه جوانی طی شد / وان تازه بهار زندگانی دی شد / آن مرغ طرب که نام او بود شباب/ فریاد ندانم که کی آمد کی شد.»
عُمر اناری را گرفته بود دستش و به روزی فکر می کرد که برای اولین بار با هم آشنا شده بودند. آن روز هم با انار شروع کرده بودند. با این میوه زیبا که در آیین های ایرانی حضور چشمگیری دارد. گفت: «حسن!»
هر دو سر برگرداندند به طرفش. انار را به سمتشان گرفت و به شدت فشار داد. حسن طوسی صورتش را کنار کشید و گفت:
«شما شاعران زندگی را به بازی گرفته اید؟»
حسن صباح جلوتر آمد. قطره های سرخرنگ آب انار را با دست از صورتش پاک کرد و به مجمعه خوراکی ها نگاه کرد و چیزی نگفت. خیام گفت:
«سالی یک شب چنین آیینی است و همه باید قدردانش باشیم.»
***
طی شد: گذشت.
وان: و آن.
دی شد: در این جا زمستانی شد؛ به پایان رسید.
شباب: جوانی.
کی شد: چه وقت رفت.
مجمعه: سینی بزرگ.
***
حسن صباح گفت: «قدردان شب یلدا یا این شب جدایی؟»
«هر دو. اول این که پایان شبِ یلدا، بلند است.»
حسن طوسی خندید و گفت:
«عمر بن ابراهیم! عزیز جانم! آن که می گویی چیز دیگر بوده است که چنین بیجا خرج می کنی.»
«چه بوده است؟»
«این که پایان شب سیه سپید است.»
«باشد این هم که باشد، باز خوب است.»
ساکت شد و بعد دوباره گفت:
«تو به موظفی می روی به مرو. بی تردید به زودی از بزرگان خواهی شد.»
***
موظفی: وظیفه داری. وظیفه و ماموریت گرفتن از طرف فرمانروا.
***
خوشحالی در صورت حسن طوسی به وضوح دیده می شد. عمر زیرکانه دنبال کلمه ای می گشت تا هم خوشحالی حسن طوسی را از بین نبرد و هم تفریح کند، گفت:
«این جا غریبه ای نیست، راست بگو حسن بن علی بن اسحاق طوسی! در آینده اگر به مقامی دست پیدا کردی، آیا ما را از آن نصیبی خواهد بود؟»
حالا حسن طوسی بود که دنبال کلمه می گشت، نمی دانست چه بگوید. به ذهنش آمد که او نیز موضوع را به شوخی برگزار کند، جواب داد:
«حالا که نه به دار است و نه بار!»
«دیگر داری نمی خواهد، داری بر پا شده و باری چنین آورده است.»
حسن طوسی می دانست حسن صباح به این راحتی مجیز کسی را نمی گوید، برایش جالب بود که یک بار هم شده، او طوری حرف می زد که قابل تحمل بود. همیشه هر حرف حسن صباح کنایه ای بود نیشدار بر جانش. در تمام این مدت که هم حجره بودند، همیشه با هم از در نیش و کنایه درمی آمدند. عمر سکوت را شکست و گفت:
«ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز / از روی حقیقتی نه از روی مجاز / یک چند در این بساط بازی کردیم / رفتیم به صندوق عدم یک یک باز.»
***
مجیز: تملق. خوشامدگویی.
لعبتک: عروسک کوچک.
فلک: چرخ گردون؛ آسمان.
لعبت باز: عروسک باز.
مجاز: غیر حقیقی.
عدم: نیستی.
***
حسن صباح این بار پس از شعر خواندن عُمر، با عصبانیت گفت:
«تو هم میان دعوا نرخ تعیین می کنی؟ یعنی چه که ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز؟ یعنی بگذاریم به این آسودگی ها حسن به مقامات عالی برسد و ما را بی نصیب بگذارد؟»
عمر گفت:
«نه عزیز جانم! حسن بن علی بن... تا الی آخر که برسیم به صباح! قصد من این نبوده و حالا هم نیست. از اتفاق، من هم مثل تو فکر می کنم که همین حالا باید تا حسن طوسی نرفته و حاجی حاجی مکه، حسابمان را با او تصفیه کنیم.»
حسن صباح گفت:
«پس این گوی و این میدان!»
عمر گفت:
«اول از همه این که باید دستخط بدهد.»



حسن صباح گفت:
«دستخط به چه کار می آید. ما باید کاری کنیم که در تمامی اعصار ناممان زنده ماند.»
عمر با تعجب نگاهش کرد: «چگونه؟»
«می توان.»
عمر سر تکان داد و گفت: «چیزها می گویی که به کاری نمی آید جز c. حسن طوسی به موظفی می رود به آن سوی ایران. پدر تو درگذشته و تو ناچاری امروز و فردا از این جا بروی و برگردی به ری. من نیز مدتی در مکتب امام موفق باقی می مانم و از آن جا که به هیچ ترتیبی به سیاستمداری علاقه ندارم، در جایی عزلت خواهم کرد. با این حساب چگونه می توانیم به مقامات عالی برسیم و ناممان در تاریخ ماندگار شود؟»
***
خطابه: سخنرانی
***
حسن طوسی جانب حسن صباح را گرفت:
«این عمر را نمی دانم از چه روی چنین لقبی عطا فرموده اند، تو ابوالفتح نیستی در واقع ابوالشک هستی. این ریب تو نیز سرآغاز شکست است و در نهایت من اگر بودم تو را ابوالشکست لقب می دادم.»
***
عزلت: گوشه نشینی. گوشه گیری.
عطا: بخشش. دهش.
ریب: شک. بدگمانی.
***
«باشد من ابوالریبم، شما که ابن الیقین هستید بگویید ببینم، همین حالا اگر حرف از آینده بیاوریم، نه، اصلاً تصور کنیم در آینده زندگی می کنیم، یکی از شما هم صاحب درجات عالیه شده است، آیا یادی از من خواهید کرد؟»
«حالا چرا این طور خود را دست پایین می گیری عمر بن ابراهیم خیامی!؟ از کجا معلوم که تو به جایی نرسیدی و ما سراغت نیامدیم؟»
«راست می گوید حسن طوسی. ما باید قراری بگذاریم و عهدی ببندیم تا در زمانی نه چندان دور اگر یکی از ما کاره ای شد، دیگران را نیز سهیم گرداند.»
عمر انار فشرده را گذاشت توی مجمعه و دست برد میان پیاله کشمش و قیسی خشک و گردو. مشتش را بالا آورد و دست چپش را وسط برد. گفت:
«کف دستتان را بیاورید تا پیش از این که قراری بگذاریم قوت بگیرید. آن وقت می توانم از شما خون بگیرم.»
«حالا نیازی هم هست که چون گذشتگان خون بنوشیم؟»
«اگر نیازی نبود که پیشینیان ما چنین نمی کرده اند؟»
«البته بی عهدی ها و کم عهدی های زیادی در گذشته اتفاق افتاده که ما فقط خوش عهدی ها را شنیده ایم.»
عمر فورا رو برگرداند به طرف حسن طوسی که داشت حرف می زد:
«نکند از حالا داری ما را با بی عهدی خود آشنا می کنی؟»
«منظور من این نبود و فقط برای روشن شدن موضوع این طور گفتم.»
«پس درنگ جایز نیست. از کدامتان شروع کنم؟»
هر دو به عمر نگاه کردند. عمر نیشتر را در انگشت سبابه خود فرو کرد. قطره ای خون از روی نوک انگشت او روی زمین چکید. حسن صباح هم انگشتش را جلو برد. حسن طوسی نگذاشت عقب بماند و او هم انگشتش را جلو برد. عُمر پیاله ای خالی پیدا کرد و زیر قطره های خون گرفت و خواند:
«ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم / وین یک دم عمر را غنیمت شمریم / فردا که از این دیر کهن درگذریم / با هفت هزار سالگان سر به سریم.»





نظرات کاربران درباره کتاب به دنبال حسن صباح