فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ادبيات و روانپزشكی

کتاب ادبيات و روانپزشكی
(ذهن‌‌خوانی‌‌ها)

نسخه الکترونیک کتاب ادبيات و روانپزشكی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۹۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ادبيات و روانپزشكی

این کتاب حاصل مجموعه‌ای از مقالات در حوزه‌ی ادبیات و روانپزشکی است که پیش از این در مجله پیشرفت‌های درمانی در روانپزشکی چاپ شده‌اند. در این گردآوری، روی هر موضوعی مجددا کار شده علاوه بر آن بعضی از مقالات صرفا برای این کتاب نگاشته شده است. فصل‌هایی از کتاب به این موضوعات می‌پردازد: چرا پزشکان باید داستان بخوانند؛ جایگاه ادبیات در آموزش پزشکی؛ نقشِ روایت‌های خودـ زیست‌نامه‌ای و داستانی؛ شعر؛ نامه‌ها؛ مرگ و مردن؛ اعتیاد؛ سالخوردگی و زوال عقل؛ کم‌توانی‌های ذهنی و در خودماندگی (اوتیسم). این فصول به توصیف و بازنمایی وضعیت افراد می‌پردازد؛ تجربه‌ی زیسته‌ی رنج، خصلتِ روانپزشکی به مثابه‌ی یک نظام و کار روانپزشکی همچون یک نهاد. چیزی که به این فصل‌های جداگانه وحدت می‌بخشد تکیه‌ی آنها بر زبان با همه وجوهِ ارتباطی‌اش خصوصا به صورت متنِ ادبی است که همچون منبع و ابزاری برای افزودن فهم ما از بیماران‌مان و وضعیت آنان عمل می‌کند.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ادبيات و روانپزشكی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل دوم: نقش ادبیات در آموزش پزشکی

مارتین اوانز
«می بینی مردِ جوان؟» هوفرات، مسئول فنّـیِ آسایشگاه مسلولین واقع در سراشیبی های کوهِ جادوی توماس مان (۱۹۲۷) از هانس کاستورپ، قهرمانِ جوانِ قصه می خواهد که از طریق نمایشگرِ ابتدایی فلوروسکوپی، به پسرعموی بیمارش یواخیم نگاه کند:

و با قلبی که تُند می تپید در میان لرزش های کفِ اتاقک و صدای ترک خوردن و قطع و وصلِ نیروهایی که جریان داشت، هانس کاستورپ با دقت از آن پنجره ی روشن به اسکلتِ پوک یواخیم زیمسن خیره شد. استخوانِ جناغ و مهره ها در ستون واحدِ تیره ای روی هم افتاده بودند. ساختار دنده های قُدامی روی دنده های کم رنگِ خلفی، متقاطع افتاده بود و کمی بالاتر استخوان های دو ترقوه از دو طرف مثل دو شاخه بودند در قابِ شانه ها و ابتدای استخوان بازوی یواخیم که باریک و تیز در جدار نرم و گوشتی فرو رفته بود.
... اما توجه هانس به چیزی شبیه یک کیسه جلب شده بود! شکلی حیوانی و عجیب که تا حدی تاریک بود و کنار ستون فقرات، خودنمایی می کرد که در سمتِ راست ــ از زاویه ای که هانس می دید، مدام منقبض و منبسط می شد. چیزی شبیه به یک عروس دریایی در حال شنا. هوفرات دست بزرگ اش را از روی زانو بلند کرد و با انگشتِ اشاره، سایه ی ضربان دار را به هانس نشان داد: «قلب اش را ببین!». خدای من! قلب اش بود. این قلبِ شریفِ یواخیم بود که هانس کاستورپ می دید [چاپ جدید، ۱۹۹۶ ص ۱۲۷].

داستان در سال های منتهی به جنگِ جهانیِ اول اتفاق می افتد و کمی بعد از آن دوران نوشته شده و شرح معاصرِ تاثیرگذاری از ظهور اولیه ی فناوری تصویربرداری ــ در این جا فلوروسکوپی ــ در تشخیص پزشکی و تاثیری است که اصولاً باید روی افراد غیر متخصصی گذاشته باشد که برای اولین بار با آن روبه رو می شوند. «آشپزخانه ی جادوگران» تعبیری است که توماس مان برای توضیح کل اتاقک تصویربرداری با توفان رعد و برق دست سازِ ناشی از جریان های الکتریکی و لوله های نورانی به کار می برد.
داستان شاید از نظر تاریخی جالب باشد اما به یقین تنها این نیست. راویِ قصه به آن زندگی می بخشد. بهت و هیجانِ یک کشف نه تنها در گذشته ای به سبک اچ. جی. ولز بلکه درست اینجا و اکنون. تلاش برای مرئی کردنِ یک چیز نامریی؛ ارائه ی یک تصویر آناتومیک از درونِ انسانی که هنوز زنده است! بدنی که درست مانند شما است، از هر نظر. گاهی تصویری به کار می رود که با دقت پرداخته شده است: خیره شدن به پنجره ی روشن و یا اسکلتِ پوک یواخیم زیمسن. گاهی بی پیرایه ترین نثر کفایت می کند: «خدای من قلبش بود!». خواننده ای که با هانس کاستورپ در طول سفر تا رسیدن به آسایشگاه همسفر بوده؛ خواننده ای که طیِّ وعده های غذایی بی پایان با او همراه شده و از تلاشِ صادقانه ی او برای این که به مکالمات بورژواییِ خفقان آور، استقلال و اصالتی توام با جوانی ببخشد مایوس شده است؛ خواننده ای که بارها به سرش زده او و نیمی از اهالی آسایشگاه را خفه کند و خلاصه خواننده ای که بعد از دویست صفحه به فصلی به نامِ روشنگری ناگهانی برخورده و احساس کرده که اتفاقا خیلی هم به این فصل احتیاج دارد، حالا لرزان به همراه کاستورپ از درهای قوسیِ نثر توماس مان وارد سردابه های گوتیک اتاق عکسبرداری می شود و بعد با سرگیجه قدم به درونِ خود دستگاه فلوروسکوپ می گذارد. انگار پیش گوییِ بهت آورِ فردا است و نه امر عادیِ پزشکی دیروز. اما باز هم موضوع فراتر از این ها است، بسیار فراتر:

چند دقیقه بعد [هانس کاستورپ] خودش در قاپوق، میان توفان الکتریکی، ایستاده بود. همزمان یواخیم، که بدن اش دوباره به هم وصل شده بود، داشت لباس هایش را تن می کرد. هوفرات دوباره به شیشه ی شیری رنگ نگاه کرد؛ این بار به درونِ خودِ هانس کاستورپ؛ از خلالِ عباراتِ شکسته ـ بسته و جملاتِ نیم بند و سرزنش های دکتر، مرد جوان دریافت که آن چه می دید با انتظارات اش همخوانی داشت. البته این لطف را در حق بیمار کرد و اجازه داد که او دست اش را از طریق صفحه ببیند. هانس کاستورپ آن چیزی را می دید که انتظارش را داشت، چیزی که کمتر انسانی اجازه پیدا می کند ببیند، چیزی که پیشتر فکر می کرد هرگز فرصت نخواهد یافت ببیند: او به درونِ قبر خود نظر می کرد. فرایندِ پوسیده شدن را به واسطه ی اشعه ی ایکس از پیش می دید، بدنی که با آن راه می رفت متلاشی شده بود، از بین رفته و در مِهی تهی، محو شده بود و درون اش اسکلت نحیفِ دست او قرار داشت همراه با انگشتری خاتمِ به ارث رسیده از پدربزرگ، که سیاه و سُست روی مفصلِ انگشتِ حلقه اش آویزان بود ــ جسم مادیِ سختی که انسان با آن، بدنی را که مقدر است درون اش ذوب شود، می آراید تا زمانی که آن را به جسمِ دیگری بسپارد که چند صباحی دست کند... [با] چشمانِ نافذِ آینده بین به این عضوِ آشنا از بدن اش خیره شد و برای اولین بار در زندگی اش دریافت که خواهد مُرد [صص ۲۱۹ـ ۲۱۸].

چنین متنی یا بر شما اثر ندارد و یا قلب تان را از کار می اندازد. متاسفانه برای آنهایی که تحت تاثیر قرار نگرفته اند، شاید چیز جالب توجهی برای گفتن نداشته باشم (جز این که آن ها را به بخش دیگری از همین کتاب ارجاع دهم). اما اگر برای شما ــ همچون من ــ باورهای این متن به اندازه ی فرایند بازسازی تصویر قبرِ هانس تکان دهنده است و نیز اگر این نثر ــ حتا به انگلیسی منشیانه ی اولین ترجمه ی چاپ شده از متن آلمانی ــ نوعی اشراقِ روشنگر و در عین حال دهشتناک است، در این صورت سعی می کنم نشان دهم که چگونه (و چرا) این اشراق می تواند در آموزش پزشکی و تربیتِ پزشکان و از جمله روانپزشک ها قرار گیرد.
چهار فضیلت آموزش پزشکی و پشتوانه ی ادبی آن ها
بیایید فرض را بر این بگذاریم که آموزشِ طب باید فهم علمیِ دانشجویان پزشکی را در این موارد بهبود ببخشد که بدن آدمی در سطوح آناتومیک و فیزیولوژیک، چگونه کار می کند؛ یعنی چطور به بیماری مبتلا می شود، باعث آن می شود، در مقابل آن مقاومت و بر آن غلبه می کند و یا تسلیم می شود. من از دکترم انتظار دارم تمام این ها ــ و اگر لازم باشد، من را ــ کاملاً بشناسد. اما اجازه بدهید بگویم که این فهم چطور می تواند شکل بگیرد و تقویت یا دگرگون شود.
این روزها تقویتِ درمان (آگمنتاسیون) درواقع کاملاً پیش پا افتاده شده است: مهارت های بالینی و صلاحیت طبی به وسیله ی معاینه کردنِ من از لحاظ فیزیکی و شخصی شامل توانایی در فهمیدن این است که مشکل من چیست. منظورم از شخصی معاینه کردنِ من این است که پزشک من متوجه شود چه چیزی در «من» منحصر به خودِ من است و این که ضرورتِ توجه به فردیت من چه دخلی به درمانِ من دارد. از این توانایی ها به مهارت های ارتباطی، مهارت های روایی، مهارت های تفسیر، روابطِ بینِ فردی، آگاهی های اخلاقی و مانند آن تعبیر می شود؛ کاملاً معقول به نظر می رسد که فرض کنیم آشنایی با ادبیاتِ شایسته، ولو به صورتِ تجویزی، برای هر کسی که خواهان آن است، فرصتی برای غنی کردن توانمندی های از پیش موجود است.
در این بافتار، مک للان شاهد آن است که مهارت های تفسیرِ ادبی متون به پزشکان کمک می کند که «با کلیت زندگی بیماران شان روبه رو شوند؛ زندگی ای که آنان ممکن است به شکلی تکه تکه و محدود بشنوند» (مک للان؛ ۱۹۹۶ ص ۱۱۰). در جای دیگر، شارون به ما می گوید که مطالعه ی روش های ادبی به پزشکان کمک می کند که فهمی بافتاری از تجربیات تکینِ بشری به دست آورند و این گونه مطالعه، به رسمیت شناختنِ تفاسیرِ متضاد چندگانه را از وقایع پیچیده تایید می کند (شارون و همکاران؛ ۱۹۹۶ ص ۲۴). چنین توانایی هایی آشکارا به تقویتِ دانشِ زیست ـ پزشکی ای کمک می کند که از پزشکان انتظار می رود اما به نظر من، این مهارت ها گاهی هم می تواند همان دانش را دگرگون کند. این ممکن است اغراق آمیز به نظر برسد اما طب بخشی از تلاش بشری برای شفابخشی است و باید به همین شکل دیده شود. انسان ها ماشین نیستند و راه های بیمار شدن و همچنین چشم اندازهاشان برای بهبودی، عمیقا متاثر از پرسش های وجودی، چالش ها و رویدادهای زندگی آن ها است. پس معاینه ی شخصی من (متمایز از معاینه ی فیزیکی) صرفا یک روش کارآمد، سریع و مودبانه برای رسیدن به اطلاعات تقریبا محضِ علمیِ مورد نیاز پزشکان نیست. معاینه ی شخصیِ من یک روش لازم برای رسیدن به طیفِ کامل اطلاعات مربوط به تشخیص است و همه ی این اطلاعات توسط علم زیست ـ پزشکی به درستی کسب نمی شود.
معاینه ی شخصی من به معنایِ فهمیدن حقایقِ مهم و برجسته ی موردِ من است؛ مورد به آن معنا که به نظر من می آید ــ یعنی شخصی که زیستِ مورد نظر مرا زندگی می کند. چرا کاری را که می کنم انجام می دهم؟ انگیزه ها و آسیب پذیری های من، چرا این گونه اند؟ این انگیزه ها چگونه به تمایل من به بیمار شدن، استرس داشتن یا نداشتن، سُست بودن یا وابستگی به یک یا دو جام بیشتر، به طرزی که منحصر به من است، مربوط می شوند؟ آیا عزت نفسی که دارم، طبیعی و مناسب است؟ نگاهِ من به خودم، کارم و روابط ام چگونه است؟ آیا آنها الهام بخش من هستند یا باعث ضعف ام؟ و قس علی هذا. اینها حقیقت هایی از پیش تعیین شده و محدود نیستند؛ منظورم این است که آنها مثل یک تیک کنار گزینه یا ستونی در یک جدول نیستند. آنها دریافت هایی هستند که من دارم، یا دیگران در مورد من دارند و من نسبت به آن ها واکنش نشان می دهم. آنها بینِ فردی هستند و در حینِ گردآوری شان پزشک واردِ ارتباطی بین فردی با من می شود که ادراک او نیز بر آن تاثیرگذار است. از آن بدتر این که، آن ها متغیرهایی هستند که در برابر کنترل شدن به گونه ای تعجب آور مقاوم اند و از این رو در برابرِ فهمیده شدن و کنکاش در یک مدل زیست ـ پزشکی، آن گونه که عموما تصور می شود، ایستادگی می کنند و کمتر هم موردِ آزمون قرار می گیرند. البته این که باید اجازه داد مُدلِ معمول علم از تصدیقِ ابعادِ فردی و بین فردیِ و ساده ترین مشاهداتِ تجربی هم شانه خالی کند، بحث دیگری است (پولانی ۱۹۵۸ و تولمین ۱۹۹۳).
چنان که در جای دیگری هم گفته ام، زندگی ها، تجارب و فهم پزشک و بیمار می توانند همچون دو مسیر متفاوت در دنیایی دیده شود که نقشه ای برای آن طراحی نشده است. مشخص نیست که این مسیرهای متفاوت کجاها همدیگر را قطع می کنند و گذشته یا آینده ی متفاوتِ هر یک چگونه شیوه ی فهمِ دیگری را شکل می دهد. طبیعتا فهم متفاوت این دو مسیر، تصاویر و استعاره هایی را که به کار می برند، فراهم و تصحیح می کند. جالب این که مواجهه ی بالینی، برخوردِ دو تجربه ی مجسّمِ تکین است که هر یک باید دیگری را بفهمد و به آن پاسخ دهد (ایوانز ۲۰۰۲). نه تنها علم پزشکی، بلکه ادبیات و تاریخ و فلسفه و انسان شناسی و روانشناسی (و علوم دیگر) نیز وامدارِ فهم و تشریحِ این برخورد بالینی هستند.
پزشکی بالینی اگر به صورتی نظام مند مطالعه شود، چه از حیثِ کاربردی و چه (در ذهن من به عنوان شخص عامی) از لحاظِ نظری، از ملاحظاتی که در ادبیات، تاریخ، اصول اخلاق، فلسفه، روانشناسی و دیگر حوزه های علوم انسانی وجود دارد، قابل تفکیک نیست. طبِ بالینی ــ اگر به درستی فهم شود ــ نه تنها مداخله در جهانِ جسم که نوعی مداخله در جهانِ وجودی است (تولمین ۱۹۹۳). بسیاری از اوقات این فکر به سرم می زند که بعضی از مهمترین ویژگی های موقعیتِ انسانِ تجسّدیافته می تواند با تصدیقِ طبیعت جسمانی ــ این حقیقت که ما گوشت هستیم ــ فهم شود و متعاقبا (چنان که فلاسفه ی پدیدارشناس برای سال ها اصرار داشتند و ما را به پذیرش آن ترغیب می کردند) باید بپذیریم که طبیعت جسمانی ما پایه و صورتِ تجربه ی آگاهانه و فهم ما از خودمان است ــ این که ما یک گوشتِ متفکر هستیم (ایوانز ۲۰۰۲).
بخش بیشتری از آن چه تمایل داریم از طبیعت و موقعیت مان به یاد بیاوریم کاملاً جسمانی است. از این ترس دارم که این نکته را خیلی خشک ــ آن گونه که فلاسفه تمایل دارند ــ بیان کنم. امّا اگر بخواهم که تجربه ی یکی از کاراکترهای بزرگ ادبیات کلاسیک، کنستانتین لوین، نظر مرا بیان کند، این تبیین خیلی واقعی تر و البته با طراوتِ بیشتری ارائه خواهد شد. اینجا در این فراز درخشان از آنا کارنینا (۱۸۷۶) تولستوی حس ناخودآگاهِ لوین را از جسمانیت و تندرستی اش وصف می کند که برآمده از درو کردنِ یونجه ی رسیده در زمین های خود اوست؛ تجربه ای که تا به حال نداشته چرا که او پیش از این، به شیوه ی رعیت هایش درو نکرده است:

در گرمای روز چیدن علف ها کارِ شاقّی به نظر نمی رسید. عرق که تمام تن اش را گرفته بود، خنک اش می کرد و تابش خورشید سوزان بر پشت، سرش و بازوهای عریان تا آرنج، به او قدرت می داد. هرچه لحظات بی خبری از کار بیشتر می شد، داس گویی خودبه خود به کار می افتاد و آسان تر درو می کرد. این لحظه های سخت، خوشایند بود و هنوز لحظه های لذت بخش تر در راه. وقتی که آنها به رودخانه می رسیدند، به ردیف های آخر و پیرمرد داس اش را به گره نازک علف های مرطوب می زد؛ تیغه ی فولادی را در آب تازه ی نهر می شست، با ملاقه در حلبی آب می ریخت و به لوین تعارف می کرد.
«نظرت راجع به آبجوی خانگی من چی بود؟ ها؟ خوب بود؟ ها!» این را می گفت و چشمک می زد.
و به راستی هم لوین هیچ وقت هیچ نوشیدنی ای به گوارایی و خوشمزگی این آبِ گرم ــ که تکه های علف در آن شناور بود و طعم حلبی می داد ــ نخورده بود و بعد شادمانه و بی معطلی سراغ کرتِ بعدی می رفت. با چرخشی آرام، داس در دست همچنان که حاشیه ی رود را با زحمت پاک می کرد، مجال یافت تا شش هایش را پر از هوا کند و به ردیفِ دروگران بنگرد که چون ریسمانی در دشت کشیده شده بودند.
هرچه بیشتر یونجه می چید و درو می کرد، داس گویی در اختیار او نبود و خودبه خود حرکت می کرد. انگار نه داس بود و نه بازوی او. یک جسم پر از غریزه ی حیات بود و آگاهی ای از خویش و چنان اندیشه ای جادویی، کارِ درو منظم و با دقت انجام می گرفت [چاپ جدید، ۱۹۵۴، ص ۲۷۳].

احساس ما از خودمان، ظاهرمان، ظرفیت های مان، حرکت های آنی مان، مکان مان و رابطه مان نسبت به یکدیگر، آرامش و راحتی ما در یک شرایط خاص، آگاهی ما نسبت اطراف مان، انتظارات ما از این که چند لحظه ی بعد چه اتفاقی برای ما یا اطرافیان مان می افتد، اشتیاق های قلبی مان و ترس ها و ناامیدی مان همگی پایه و اساس فیزیکی غیر قابل انکاری دارند؛ آن چنان که اغلب برای ما راحت است که این مبنای فیزیکی را سرکوب یا فراموش کنیم. اما من فکر می کنم که ما از لحاظ فلسفی و روانشناسی ــ و حتا بالینی ــ در این فراموشی و سرکوب، به خطا می رویم. عجیب به نظر می رسد ــ شاید به این دلیل که در جهانِ کاغذی و در دنیایِ کلمات کمتر مانند گوستیالوین دستخوشِ تجربه ی فیزیکی از خود و اطرافمان می شویم ــ که ما معمولاً طبیعت فیزیکیِ خود را زمانی که بیمار هستیم بهتر به یاد داریم تا زمانی که سالم ایم. بنابراین پزشکی بالینی عمیقا به واسطه ی تجربیاتِ ما در حین بیماری یا ناتوانی و یا تحمل زجر، تاثیر می پذیرد و تعدیل می شود. هدف پزشکیِ بالینی مداخله در طبیعت ما برای تسکین دادنِ این تجربه ها است؛ یعنی همان قدر مداخله در تفکر که دستکاریِ همان گوشت. پزشکی بالینی به شکلی اجتناب ناپذیر دارای ابعادِ تاریخی، فلسفی، جامعه شناختی، روانشناسی و البته قویا ادبی است؛ من فکر می کنم که این شیوه های نگرش به آدم هایی که به شکل بیماران ظاهر می شوند، ناگزیر جزء لاینفک برخورد بالینی است چه پزشکان رسما آماده ی آن باشند و تایید یا تصدیق کنند و چه آماده نباشند و تایید نکنند.
البته مخالفت های عملی و به نوعی اخلاقی در برابر این تصویر بزرگ شده از برخورد بالینی وجود دارد. بطور خیلی مختصر این مخالفت ها پنج گونه اند. بعضی از بیماران ممکن است از جنبه های فردی و بین فردیِ این مواجهه بیش از دیگر جنبه ها بترسند یا آشفته شوند؛ ما مجاز نیستیم فکر کنیم هر بیماری که خواهان معاینه ی فیزیکی است، مایل به معاینه ی شخصی هم هست.
حتی با گرفتنِ این اجازه هم ما نمی توانیم از پیش بدانیم چه چیزی برملا خواهد شد یا نتیجه چه خواهد بود. شاید مواجهه ی بالینی بهترین جایگاه برای تصدیقِ سرشت مخرب و پر آشوب زندگیِ بعضی از بیماران نباشد، اگرچه شاید روانپزشکی برای این امر آماده تر از دیگر تخصص ها است. برای خلاصی از این وضعیتِ دشوار، پزشک عمومی به یک پارادایمِ محدودِ فیزیولوژیک عقب نشینی می کند که در پناهِ آن می تواند منصفانه تر از بیمار بپرسد: دقیقا از من چه می خواهید؟ و خیلی منطقی از ارائه ی هر نوع تضمینِ وجودی درباره ی زندگی و انتظارات بیمار از طریقِ طبّ متعارف، سر باز بزند. آماده شدن برای بُعدِ فردیِ پزشکی، کار پُر دردسری است ــ به نظر می رسد که افزایش جزیی نگری در پزشکی، موانعی را که دانشجوی بی نوا باید از آن ها بگذرد بیشتر می کند. علاوه بر این، ابعاد فردیِ رویارویی بالینی برای پزشک ها نیز صادق است که همانندِ دیگر تجربه های جسمی و عینیِ پزشکان مثل خستگی، ناامیدی و افسردگی ــ البته به معنای عام ــ گاه گریبانگیر آنان نیز می شود.
هدفِ من این نیست که به این مخالفت ها مستقیما بپردازم فقط می خواهم قدرتِ این مخالفت ها را یادآوری و در عین حال تاکید کنم که این ها نشان می دهند که بُعدِ ناگزیرِ فردیِ پزشکی بالینی، چالشِ دشوار و البته ثمربخشی است که آموزش پزشکی در جهتِ آماده سازیِ پزشکان فردا باید بیشتر به آن بپردازد. نقطه ی آغازین بحث من این است که سوالِ اساسی تر مبنی بر این که «دانش پزشکی واقعا چیست؟» در نهایت باید در ارتباط با این جنبه های علوم انسانی مطرح شود به همان اندازه که با جنبه های متعارف تر علمی به آن پرداخته می شود (تولمین ۱۹۹۳). در نتیجه، در مورد این سوالِ کاملاً مرتبط که چنین دانشی چطور کسب می شود، اوضاع به همین صورت است. این پرسش ما را ترغیب می کند که محدوده ی وسیع تر فضایل آموزش پزشکی را گسترده تر از درک صرفا زیست ـ علمیِ عملکردِ فیزیولوژیک بدن به حساب بیاوریم.
اما این فضایلِ دیگر کدام اند؟ به من اجازه دهید که چهار فضیلتِ مشخص را بیان کنم که سه مورد نخست آن به شکل ضمنی یا صریح، توسط انجمن طب عمومی و در قالبِ «پزشکان فردا» نیز ذکر شده است (انجمن پزشکان عمومی ۱۹۹۳).
آموزش، نه تدریس
نخست بر روی آموزش و تمایز آن نسبت به تدریس تاکید می کنم؛ آموزشْ پایه و بنیانِ جهانی مناسب دوره تحصیلات پزشکی است. این شاید کمی به تفصیل نیاز داشته باشد. مطمئنا این «فضیلت» منحصر به طب نیست: کاملاً برعکس، چنان که پزشکان فردا تلویحا می گوید. دانشکده های پزشکی پیوسته فارغ التحصیلان ممتاز دبیرستان ها را جذب کرده سپس آنها را تحتِ آموزشی دشوار و گاه طاقت فرسا قرار می دهند. اما طرح درسی ای که شاملِ به کارگیریِ حجم انبوهی از اطلاعات است نمی تواند ــ و تاکنون هم نتوانسته است ــ چالشی ثمربخش برای اذهانِ خلاق باشد. آموزش در کنار دیگر چیزها، دعوت به گذشتن از درهایی برای گام نهادن به «اتاق های» بزرگتر است؛ اتاق هایِ خیالی از فرهنگ، هوش و (اگرچه کمی خطرناک به نظر می رسد) معنویت ـ دعوتی برای آن که به آن اتاق ها وارد شوند؛ در آن ها بگردند و مهم تر از این ها، آن چه را در اتاق ها می یابند، ارزیابی کنند. این باید بخشی از تجربه ی آموزشیِ هر حرفه ای کاربلدی باشد که درگیرِ یک شغل پیچیده ی بینِ فردی خواهد شد. این نوع آموزش باید سنگِ بنای ایجادِ منابع فردیِ بالینی حرفه ای، در مواجهه با ابهامات و حتا آشفتگی های الزاماتِ زندگی بالینی و همچنین نگرش ها، رفتارها، نیازها و اهداف بیماران باشد. من امیدوارم که در این آموزش، نقش مطالعه ی ادبیات به وضوح دیده شود. آموزش عبارت است از بسطِ یک نگرش و مهارت های تفسیرِ ادبی که به این نگرشِ بسط یافته، چنان که مک للان (۱۹۹۶) و شارون و دیگران (۱۹۹۶) ذکر کرده اند، کمک می کند.
اخلاق و مهارت های ارتباطی
دومین فضیلتِ آموزشی که شاید در وضعیت بالینی بیشتر «کاربردی» است و نسبت به ابزار نخست، به آموزش پزشکی ارتباط مستقیم تری دارد، ایجاد مهارت های ارتباطی دانشجویان پزشکی است که به وضوح شاملِ درک همراه با حساسیت آنان نسبت به ابعاد اخلاقیِ حرفه ی آن ها است. فضیلتِ دوم نیازی به توضیحات بیشتر ندارد چرا که خود فی نفسه یک فضیلت آشکار است. همچنین به نظر می رسد به سادگی می توان فرض کرد که تفسیر ساخت یافته و مطالعه شده ی متن های ادبی آن را تایید می کند؛ خصوصا چنان که در مطالعات شارون و همکارانش نیز مورد تایید قرار گرفته است (شارون ۱۹۹۶).
مخالفت دیگری که گه گاه در این زمینه مطرح می شود این است که «استفاده» از ادبیات (یا در این موردِ خاص، هر کدام از هنرهای خلاقه یا اکسپرسیو) به عنوانِ یک راهِ ابزاری فاقدِ اعتبار است ــ هنر باید به خاطر خودش دنبال شود نه به دلیل آن چه که برای ما انجام می دهد (پیکرینگ ۱۹۹۸). من با این مخالفتِ سخت گیرانه و وسواس گونه تا حدی همدلم: این را شاید بتوان این گونه بیان کرد که درست مثلِ تواضع، ظرفیتِ تفسیرِ حساسیت آمیز، چیزی نیست که با قصد قبلی و بی تفاوت بتوان رفت و گرفت، هرچند می تواند نتیجه ی طبیعیِ امر دیگری باشد که همانا رویکرد به متون ادبی با کنجکاوی و جدیت تمام است و علاوه بر آن چنین کاری باید به خاطر خود ادبیات انجام شود. جالب این جا است که این مخالفت ظاهرا متوجه دیگر رشته های علوم انسانی (از قبیل روانشناسی و فلسفه یا تاریخ) نیست و فکر می کنم صمیمیتِ خاصی را می رساند که ما با آن ادبیات را به کار می گیریم و نشانه ی جایگاهِ حساسی است که به ادبیاتی می دهیم که دوست اش داریم.
پاسخ به این دیدگاه مخالف به نظر من در نحوه ی انتخاب متن ها، ارائه و واکاوی خودِ این متن ها است: کوه جادوی توماس مان و مسخ اثر کافکا (۱۹۱۵) مثال های خوبی از متونِ ترسناک هستند که ممکن است با اضطراب و اکراه و به صورتِ ابزاری به آن ها روی بیاوریم ولی بعد آن ها را با اشتیاق بپذیریم و نسبت به آن ها حس خوشایندی داشته باشیم: آن ها را به خاطرِ خودشان دوست بداریم، شاید حتا بدون این که متوجه شویم ــ تا وقتی که زمان مناسب آن فرا برسد ــ آگاهی ما در موردِ پیچیدگی و حساسیتِ اخلاقیِ موقعیت ها و زمینه ها، عمیق تر از آن شده است که قبلاً بود.
بسطِ ارزش های شخصی
فضیلتِ سوم، دانشجوها را به شناخت، کشف، توسعه و حفظِ ارزش های فردی خودشان تشویق می کند. حتا در سال های میانیِ عمرِ حرفه ای و یا زندگی مان همیشه راحت نیست که بگوییم دقیقا ما به چه اعتقاد داریم یا ارزش های ما چیست؟ چه تعداد از ما در این موقعیت ارزش هایی را به یاد می آوریم که فکر می کنیم به عنوانِ جوانی آرمانگرا در ابتدای شروع حرفه مان یا دوره ی تحصیلی دانشگاه داشته ایم؟ آیا ما با مجموعه ای از ارزش های شخصی مان فارغ التحصیل شدیم که به درستی شکل گرفته بودند؟ یا این که این ارزش ها تصادفا، بدون برنامه ریزی و به اقتضای بخشی از واکنش های ما به بحران های (شخصی و یا تخصصی) که بر سر راهمان ایجاد شد، شکل گرفت؟ برنامه درسی پزشکیِ مرسوم شاید بعضی از ارزش های حرفه ای سنتی را فرض داشته باشند، اما عادت های وفاداری و احساس تعلقِ خاطر به همکاران، هرگز مجموعه کاملی از اخلاقیات حرفه ای را تشکیل نمی دهند؛ این مهارت های اخلاقی به طور طبیعی و واقعی نیز برای بالینگران در مواجهه با تضاد منافعِ بیمار و شخص حرفه ای یا بیمار و موسسه به دست نمی آیند. شاید هرگز نتوانیم برای چنین موقعیت هایی آماده باشیم؛ گمان می کنم زندگی اخلاقی واقعی هیچ گاه با آمادگی کامل همراه نیست بلکه همواره باید جایی برای عکس العمل های آنی در مورد ظرایفِ موقعیت های مختلف باقی گذاشت. با این وجود بهتر است در موردِ آن چه که به آن باور دارید قبل از به آزمون گذاردنِ باورهایتان فکر کرده باشید و به نظر می رسد که این یکی از رویکردها و امکاناتی است که باید تلاش کنیم در دسترسِ دانش آموختگانِ همه ی رشته ها باشد. پس چرا این امکان را به دانشجویان پزشکی ندهیم که بنا است پزشکان فردا باشند؟ و کجا بهتر از امنیتِ نسبیِ آثار ادبی برای این که باورها و نگرش هایتان را به آزمون بگذارید و بسط دهید؟ در دستنامه ی تخصص های بالینیِ آکسفورد (کولیر و همکاران، ۱۹۹۵ ص ۴۱۳) می خوانیم:

وقتی به تنهایی و تفنّنی مطالعه می کنیم، مکانیسم های دفاعی ما غیر فعال اند و ما هیچ چیزی را از کاراکترهای مشهورِ داستانی پنهان نمی کنیم. در اتاق های مشاوره، در بخش های بالینی، اغلب تلاش می کنیم که همه چیز را زیر روپوشِ سفید یا رفتار پدرمآبانه بر بالینِ بیمار پنهان کنیم. بنابراین تنها چیزی که بعد از آن همه سال سازش با عادات، سفسطه ها و تنش های زندگیِ غم انگیز بیمارانمان برای ما می ماند، یک گسستِ حرفه ای است. درست در نقطه ای که هنر و طب با هم برخورد دارند، پزشکان می توانند دوباره به نوع بشر بپیوندند و دوباره احساساتی را تجربه کنند که بیماران را می ترساند یا به آن ها انگیزه می دهد... هر برخوردی با بیماران، بُعدی هنری و اخلاقی در کنارِ بعد فنی دارد.
حسِ حیرت
فضیلتِ آموزشی چهارم و آخر که من پیشنهاد می کنم، حتا به طور ضمنی هم در «پزشکان فردا» مورد اشاره قرار نگرفته است، اما باور دارم که اهمیت اش به طور ضمنی در مواجهه ی بالینی نهفته است. گفتن این مطلب ابدا آسان نیست: من آن را به صورت تحریک و تشویق حس حیرتی مناسب و دیرپا در مواجهه با طبیعتِ مجسّمِ انسانی خلاصه می کنم. تلاش می کنم که بگویم این «حس حیرت» چیست؟ یا شامل چه چیزهایی می شود؟ و سپس بگویم چرا مهم است؟ تصورِ کلی از «حس حیرت» کاملاً به کنجکاوی ای نزدیک است که درواقع، شاید پایه ی بعضی از کنجکاوی های بسیار مهم ما در رفتن به سوی پژوهش های اولیه جهان طبیعت و با خوشبینی، پژوهش فردی بسیاری از افراد در دانش های امروزی است. البته «حس حیرت» بیشتر از کنجکاویِ صرف است، این حس به معنای نوعی پذیرشِ اهمیتِ ویژه یا حتا شکوه یک پدیده است، طوری که این پذیرش، گاهی به احساس ابهت یا احترام می انجامد. به همین ترتیب، حسِ حیرت، ملاحظاتی فکری در مورد جایگاهِ نوع بشر در جهان طبیعت را برمی انگیزد و سوال هایی در مورد اینکه آیا «طبیعت» معادل تمامِ جهان است؟ سوال هایی در مورد این که چه چیزی یا چه کسی آن جهان را کنترل می کند؟ و بالاخره پرسش از سرنوشت فردی ما در این جهان. بی شک «حس حیرت» در واکنش های هنری خلاقانه به جهان اطراف ما، نقش مهمی بازی کرده است. رویکردِ همراه با حیرت به پدیده، تا حدی کنار گذاشتنِ خویشتن است به این قصد که پدیده ی مشاهده شده را نسبت به خودِ مشاهده گر بزرگنمایی کنیم. اهمیت روانشناختی این موضوع زمانی احساس می شود که به عنوان یک والد، به فرزندمان عمیقا فکر می کنیم؛ همچنین زمانی که این موضوع به ذهن تان می رسد که چطور تجربیاتی که در خود تشخیص می دهید، به دیگران نیز تعلق دارد، دیگرانی که به آنها جوری واکنش نشان می دهند که شما دوست داشتید نشان دهید؛ یعنی با خلاقیت، جسورانه، با آرامش و با بینش؛ در عینِ حال که می ترسید شما نتوانید آن گونه واکنش نشان دهید. به این ترتیب، حسِ حیرت نوعی نگرش مهمِ اخلاقی است که به ما یادآوری می کند افراد، اشیاء و علایقِ فراتر از ما، به ما مرتبط اند و مهم تر از آن نسبت به ما بسیار بیشتر از امور روزمره ای که در یک روز کاری برای ما پیش می آیند دارای حق هستند. ادبیات به طرزی بی همتا چشم های ما را به شگفتی باز می کند. من فکر می کنم فراز تکان دهنده ای از «کوه جادو» که فصل را با آن شروع کردم، حیرت را، هم به معنای واقعی و هم به معنای استعاری اش در برابرِ جسمیتِ مان با استفاده از کلماتِ شبح گونه ی جدی و شگفت آور، پیش چشمانمان قرار می دهد (خدای من! قلب اش بود!... او به قبر خود نظر می کرد... گوشتی که در آن فضای مه آلودِ صفحه ی فلوروسکوپی در حال ناپدید شدن بود... و به تدریج محو می شد).
اما چرا این احساس شگفتی از لحاظ بالینی مهم است؟ آن جنبه های اخلاقی که به آن ها اشاره شد شاید آشکارتر از بقیه باشند و به صورتِ مستقیم با فهرستِ اهدافِ نگرشی که در پزشکان فردا به آنها اشاره شده است ربط دارند. همچنین احساسِ حیرت در برابر صبر و بردباری بیماران، در کنار چیزهای دیگر، احترام گذاشتن به این بیماران است. حس حیرت ما را دعوت می کند که ملاطفت، ملاحظه، شان و احترام را در کنجکاوی علمی ای که ناگزیر در رویارویی با پدیده ی گیج کننده ی ارگانیسم مجسدشده ی تجربه گر ــ بیمار ــ می بینیم، دخیل کنیم. یک حس حیرتِ قوام یافته و شاداب، ظرفیتِ ما را برای احساس تعهد حرفه ای در مقابلِ هر کدام از افراد و هر مورد منحصر به فردی که در غیر این صورت تنها جزیی از طبقه بندی عمومی بیماری ها بود، بالا می برد. علاوه بر آن هشیاریِ آگاهانه ای را نسبت به اهمیتِ تشخیصی و درمانیِ تنوعِ زمینه و تظاهراتی را که می تواند به آسانی نادیده گرفته شود، برمی انگیزد. مهم تر از همه حس حیرت ــ حیرت در برابر این برخورد و تقاطعِ گوشت و دیدگاه ــ سنگ بنایِ درک امتیازِ پزشکی برای مداخله در جسم و تجربه ی انسان شکننده است. آگاه بودن از این امتیاز می تواند تاریک ترین روزهایِ بالینی را در خلال حرفه ای طاقت فرسا روشن کند.

اخلاق
گفته می شود رویکردِ اخلاقی به ادبیات، پزشکان را وادار می کند که به پیامدهای اخلاقی حرفه ی خود بیاندیشند. مثلاً داستانِ ماهِ کامل اثر برایان مک کیب (چاپ ۲۰۰۳، مجموعه قصه ها) به احساسات یک درمانگر می پردازد هنگامی که او را بیمار می پندارند. درمانگر احتمالاً فکر می کند که در مورد مبتلایان به اختلالات روانی، دارای یک دیدگاهِ آزاداندیشانه و دموکراتیک است تا این که در جلسه ی هنردرمانی، از سویِ یک روانشناسِ مدعو، با بیمار اشتباه گرفته می شود. عکس العمل اولیه ی او حاکی از نوعی وحشت زدگی است؛ او می خواهد بگوید که یکی از اعضای تیم درمان و دارای مدارج فلسفی است و برای خواننده روشن می شود که عواطف آزاداندیشانه تا چه حد می تواند سطحی باشد. ما می توانیم با هیاهویی همدلانه مدعیِ شکستن مرزهای بینِ «ما» و «آن ها» شویم تا وقتی که خودمان، با امنیتِ کامل، در سمتِ «ما» ایستاده ایم.
ادبیات می تواند سردرگمی های اخلاقی و چگونگیِ رسیدن به تصمیم های بالینی را مورد تعمّق قرار دهد. قصه ی کوتاهِ «توسل به زور» از ویلیام کارلوس ویلیامز، این پرسش را مطرح می کند که آیا دخالت های پزشکی علیرغمِ خواستِ بیمار، قابل توجیه است؟ ویلیامز جز یک پزشک عمومی و بعدتر یک متخصص طبِ کودکان، نویسنده هم بود. در این قصه ی کوتاه او با به تصویر کشیدنِ ملاقات یک پزشک خانواده با کودکی خردسال، تجربیات پزشکی اش را به کار می گیرد. وقتی که پزشک به منزل خانواده می رسد، والدینِ نگران را می بیند که در کنارِ دختر کوچک شان، منتظر او هستند. او متوجه می شود که کودک بسیار ناخوش است و ممکن است به بیماریِ دیفتری مبتلا شده باشد چرا که او اخیرا چند مورد دیفتری را در مدرسه ی کودک دیده است. مشکل از آن جا شروع می شود که برای تایید تشخیص باید گلوی دخترک را معاینه کند چون وضعیتِ ظاهری کودک هیچ کدام از علایم را نشان نمی دهد.
در ابتدا دکتر تلاش می کند که با صدا کردن دخترک با نام کوچک و لبخند زدن، به کمک بهترین ژستِ حرفه ایش، اعتماد کودک را جلب کند. اما این تمهید نتیجه نمی دهد و ما شاهد این هستیم که وضعیت چطور پیش می رود. والدین تلاش می کنند که به او کمک کنند اما بی فایده است. در یک مرحله آن ها به دخترشان می گویند که «آقای دکتر اذیت ات نمی کند». پزشک از به کار بردن کلمه ی اذیت ناراحت می شود چرا که حس می کند این کلمه فقط بچه را بیشتر می ترساند. خشم دکتر به طور فزاینده ای بیشتر می شود و موقعیت کم کم تبدیل به نبردی می شود که او باید آن را ببَرد.
ما شاهدیم که اگرچه شرایط طبی یک دوراهی اخلاقیِ آشکار را پیش می کشد ــ آیا برای معاینه ی حلقِ کودک باید به زور متوسل شد؟ ــ پزشک در یک فضای کاملاً احساسی تصمیم می گیرد. پزشک عصبی است و والدین، شرمسار از یکدندگیِ دخترشان، او را به ادامه ی کار ترغیب می کنند.
پس از این که کودک آبسلا نگ را با دندان هایش خورد می کند، دکتر آخرین تلاش ها را برای معاینه ی تهِ حلق او با یک قاشق انجام می دهد؛ او در این مرحله دیگر منطق اش را از دست داده است:

به مادر گفتم: یک قاشق دسته صاف به من بدهید، هرطور هست باید این کار را بکنیم. دهان کودک خونریزی می کرد. زبان اش بریده شده بود و با حالتی هیستریک جیغ می کشید. شاید باید دست از کار می کشیدم و یک ساعت بعد برمی گشتم. بدون شک این بهتر بود. اما من حداقل دو کودک را دیده بودم که به دلیل چنین غفلت هایی در تختِ خود مرده بودند؛ و با این احساس که یا باید الآن به تشخیص برسم یا هرگز، دوباره دست به کار شدم. از همه چیز بدتر این بود که من هم دیگر منطقی رفتار نمی کردم. می توانستم در همان حالِ خشم، کودک را تکه تکه کنم و کیف کنم. حمله کردن به او لذت داشت. صورتم از این احساس می سوخت [ویلیامز، چاپ مجدد ۱۹۸۴ ص ۵۹].

ویلیامز احساساتِ دکتر را در حین معاینه ی کودک شرح می دهد:

در این جور مواقع آدم به خودش می گوید باید از این تخمِ جنِ کوچولو، در برابرِ حماقت اش محافظت کنم. باید از دیگران محافظت کنم. این یک ضرورت اجتماعی است. و همه ی این چیزها درست است اما یک خشم کور، احساس شرمی بالغانه ناشی از اشتیاق برای رها شدن از یک تنشِ عضلانی در کار است. دست برنمی داری [صص ۶۰ ـ ۵۹].

در این جا دستِ کم یک بهانه ی اخلاقیِ موجه برای معاینه ی دخترک هست: اگر کسی کاری نمی کرد، ممکن بود بمیرد. روانپزشکان اغلب از این استدلال استفاده می کنند که وقتی در حال درمان بیماری علی رغم میل او هستند، در حقیقت از او در برابر خودش محافظت می کنند؛ این توجیه اغلب قانع کننده است. در حالی که ویلیامز بر آن است که نشان دهد احساسات شخصی این پزشک می توانند در تصمیمات او دخیل باشند. تصمیمات اخلاقی در شرایط آشفته و گاه در فضای ملتهبِ میان بیماران، تیم درمان و همراهان گرفته می شوند. این داستانِ کوتاه، موضوع را خیلی بهتر از یک کتابِ درسی درباره ی اخلاق تشریح می کند: دوراهه های دشواری که همه روزه در فرآیند تشخیص و درمان پیش پای پزشکان قرار می گیرد و این که چطور شخصیتِ افرادِ درگیر در این فرآیندها، بر نتیجه ی کار تاثیر می گذارد.
مثال های ادبیِ پُرشماری از دوراهی های اخلاقی وجود دارد. در داستانِ پناهگاه نوشته ی دکتر اِی. جِی. کرونین، شخصیتِ اصلی ــ پزشکی به نام اندرو مانسون ــ مریضی را معاینه می کند که به زعم طبیب، خود را به مریضی زده است. آیا او باید گواهی کند که مراجعه کننده اش، به بیماری مبتلا است؟ یا در برابر او بایستد؟ گزینه ی نخست کمتر با مقاومت روبه رو است و گزینه ی دوم آشکارا زننده است. دکتر مانسون تصمیم می گیرد در برابر با بیماری که با تهدید، قصد سوء استفاده دارد، بایستد. این بار هم شاهد هستیم که تصمیماتِ اخلاقی در موقعیتی بالینی گرفته می شود که هم برای بیمار و هم طبیب دارای پیامدهایی است.
این نکته شایان توجه است: هرچند انتظار می رود که خواننده برای رفتار حرفه ای و قهرمانانه ی پزشک دست بزند؛ متنِ کرونین، ناخواسته زیرآبِ چنین انتظاری را می زند. توصیفِ او از بیمار به شدت همراه با قضاوت است: او «توده ای است غوطه ور در چربی که بوی تُندِ آبجو می دهد و چنان می نماید که در تمام زندگی اش هرگز یک روز کامل کار نکرده است» (چاپ مجدد، ۱۹۷۳، ص ۱۰۸). زبان به کاررفته توسطِ نویسنده یادآور این نکته است: اتخاذِ روش هایی که شرافتمندانه به نظر می آیند، ممکن است ریشه در بی حُرمتی داشته باشد.
رویکردهای افزوده و یکپارچه به ادبیات
درباره ی تفاوت های دو رویکردِ افزوده و یکپارچه به مطالعه یِ ادبیات، بحث های زیادی میان مفسّران درگرفته است (ایوانز و گریوز ۱۹۹۹). رویکردِ نخست به «هنر» همچون چیزی افزوده شده به اساس دانشِ زیست ـ پزشکیِ موجود می نگرد؛ مثلاً ما می توانیم از دسته بندیِ سُنّتی بیماری های روانی آغاز کنیم و به جستجوی گزارش های ادبی ای بپردازیم که این شرایط را به تصویر می کشند.
رویکرد یکپارچه بر آن است که کلِّ دانشِ پزشکی را به درک این موضوع سوق دهد که معنیِ کاملاً انسان بودن چیست. ریچارد اسمیت (۱۹۹۹) می گوید: دیدگاهِ افزوده یعنی این که دانشِ پزشکی می تواند با قرار دادنِ پزشکان در معرض علوم انسانی تلطیف شود؛ رویکرد یکپارچه، بلندپروازانه تر است و صورت دادن به سرشت، اهداف و خودِ دانش پایه را هدف قرار می دهد.
یکی از اولین رمان هایی که نقشِ دانش پزشکی را به پرسش گرفت «فرانکنشتاین یا پرومته ی مدرن» اثر مری شلّی بود که نخستین بار در سال ۱۸۱۷ منتشر شد. البته فرانکنشتاین امروزه واردِ فرهنگ عامه شده است و مردم، به احتمال زیاد، با آن بیشتر از طریق دیدن فیلم آشنا می شوند تا خواندنِ کتاب. مری شلّی در نوشتنِ فرانکنشتاین یک هدف جدی داشت: بررسیِ تبعات اخلاقی پیشرفت علمی. ویکتور فرانکنشتاین، یک دانشجوی فلسفه ی طبیعی، شیمی و آناتومی، به دنبال این کشف است که چگونه می تواند حیات بیافریند. او موفق می شود؛ امّا موجودی که خلق می کند از کنترل خارج شده همه چیز را به هم می ریزد. ویکتور فرانکنشتاین به گناهِ نخوت متهم است، به این که مدّعی خدایی است. در این رمان به خوانندگان نشان داده می شود که پیشرفت در دانش پزشکی ممکن است پیامدهای ناخواسته ای دربر داشته باشد و این که همیشه بُعدی اخلاقی هم وجود دارد. میخاییل بولگاکوف (۱۹۲۵) با نگاهی طنزآمیز به داستان فرانکنشتاین، در رمانِ «قلب سگ» پروفسوری را توصیف می کند که بیضه ها و غده ی هیپوفیز یک انسان را به بدن یک سگِ ولگرد پیوند می زند. این عمل باز هم به تبعاتِ ناخوشایندِ ناخواسته ای می انجامد زیرا این موجودِ بازآفریده شده، در خانه ی پروفسور هرج و مرج ایجاد می کند. گئورگ بوخنر در نمایشنامه ی «ویتزِک» (نوشته شده در سال ۱۸۳۶ و چاپ پس از مرگِ نویسنده در سال ۱۸۷۹) پزشکی را توصیف می کند که با بی توجهیِ مرگبار به تبعاتِ اخلاقی پژوهش اش، روی یک بیمار دست به آزمایش می زند و نتیجه این که بیمار مرتکب قتل می شود.
فئودور داستایفسکی نویسنده ی روسی قرن نوزدهم در دورانی زندگی می کرد که بسیاری از مردم چنین می پنداشتند که علم سرانجام همه پرسش های مربوط به بشریت را پاسخ خواهد داد. در زمانه ی ما نیز بعضی از متخصصین علم اعصاب (نوروساینس) مدعی هستند که تمام مسائل مربوط به بشر، روزی بر اساس عملکرد مغز قابل توضیح خواهند بود. داستایفسکی شدیدا مخالف رویکردِ تقلیل گرایانه ی زیستی نسبت به نوع بشر بود. رمان معروف او یادداشت های زیرزمینی (۱۸۶۴) انتقادی بر این باورها است. شخصیتِ محوریِ داستان او به طعنه می گوید:

دانش، خود به بشر خواهد آموخت... که او در حقیقت نه مختار است و نه صاحب فکر و هرگز هم نبوده است؛ او فی نفسه چیزی بیش از یک کلید پیانو یا یک دکمه اُرگ نیست... هر کاری که می کند، ابدا دلبخواه او نیست بلکه بر اساس قوانین طبیعت است. در نتیجه انسان فقط باید قوانین طبیعت را کاوش کند و بنابراین، انسان، پاسخگوی اعمال اش نخواهد بود... البته تمام اعمالِ بشر به این ترتیب مانند یک جدول لگاریتمی با قواعد سنجیده خواهد شد... [نقل شده از: تامپسون، ۲۰۰۲، ص ۱۹۶].

داستایفسکی احساس می کرد که این نظریه ها، انسان را از اختیار محروم می کند؛ او روانشناسیِ مادّه گرایانه و بیولوژیک را رد می کرد [و بر این باور بود[ که تصمیم های اخلاقی بر انتخاب آزاد مبتنی است پس اگر چنان که علم ادعا می کند، بشر فاقد اراده و آزادی انتخاب است، هیچ اخلاقیاتی وجود ندارد. در برادرانِ کارامازوف (۱۸۸۰) ایوان کارامازوف این جمله مشهور را به زبان می آورد که اگر این دیدگاه درست باشد پس «هر چیزی مجاز است». داستایفسکی به این ترتیب روانپزشکانی را به چالش می کشد که رویکردِ زیستیِ تنگ نظرانه ای نسبت به بیماریِ روانی دارند. او چنین نتیجه می گیرد که دیدنِ نوع بشر همچون مجموعه ای از سازوکارها، نه تنها گمراه کننده که واجد تبعات اخلاقی است.
ناگفته نماند که مساله ی به کارگیریِ علوم طبیعی درباره ی نوع بشر مدت ها منشاء بحث و جدل بوده است؛ مناقشاتِ روش شناسیک اواخر قرنِ نوزدهم موسوم به متودنشترایت، مثال بارز این مساله است. متفکرانِ پوزیتیویست، از قبیلِ جان استوارت میل، آگوست کنت و امیل دورکهایم مدعی بودند که مدلِ طبیعت گرا مناسب است زیرا انسان ذاتا تفاوتی با بقیه ی جهان مادی ندارد. در مقابل ویلهلم دیلِتای و ماکس وِبِر استدلال می کردند که انسان، به دلیل داشتن اختیار، خودآگاهی و نیاز به معنا، از دیگر موجودات متمایز است. نتیجه آن که به یک رویکرد دیگر نیاز بود؛ آنان استدلال می کردند که علوم انسانی از قبیل ادبیات و تاریخ می تواند به فهم ما از مردم کمک شایانی بکند.
امروزه نیز شاهدیم که این مناقشه همچنان ادامه دارد و عده ای معتقدند که علوم انسانی چیزی برای عرضه به پزشکان ندارد. برای نمونه واسِرسوگ (۱۹۸۷) گفته است: پیشرفت پزشکی واقعی نه به واسطه ی متفکرینِ علوم انسانی، که به دست پزشکانِ مجهز به میکروسکوپ، تیغِ جراحی، رنگ آمیزی، ابزارهای درون بین، اشعه ی ایکس، لوله های آزمایشگاهی و محیط های کشت میکروبی صورت گرفته است. به همین منوال افرادی هستند که معتقدند روانپزشکی باید به عنوان یک دانشِ صرفا طبیعی در نظر گرفته شود. نوع بشر لزوما تفاوتی با دیگر اجزاء دنیای فیزیکی ندارد و هر آن چه ما نیاز داریم درباره ی او بدانیم، با علم اعصاب (نوروساینس) آشکار خواهد شد.
نویسنده ی دیگری که با کاربردِ علم برای حل مسائل بشر مشکل داشت، آلدوکس هاکسلی است. او در رمان اش، دنیای قشنگِ نو (۱۹۳۲) آینده ای را توصیف می کند که به کمک فنّاوری پزشکی، سازماندهی و کنترل می شود. در «کارخانه ی تولید و شرطی سازیِ مرکز لندن» انسان ها، به کمک مهندسی ژنتیک تولید و با فنون رفتاری تربیت و برنامه ریزی می شوند. جامعه ای با طبقات خدشه ناپذیر، تولید و شهروندان اش به کمک دارویی به نام سوما کنترل می شوند. بهای سنگینی که صرفِ این جامعه ی دارویی و ژنتیک ـ ساخته می شود، آزادی است. هیچ کسی دارای اراده ی آزاد نیست.
البته هاکسلی چندان هم علم ستیز نبود؛ فقط نگران سوءاستفاده و کاربرد نابه جایِ احتمالیِ آن بود. او در پیشگفتارِ رمان اش مدعی شده بود که انسان ها به جای پناه بردن به تکنولوژیِ بیرونی، برای حل مشکلات شان باید به عواملِ روحانیِ درونِ خود چشم بدوزند. صدایِ گزارشِ هاکسلی در موردِ سوما، عاملی که شهروندانِ جهان خیالیِ آینده را شاد نگه می دارد، در دورانِ ما نیز طنین انداز است. یکی از شخصیت های داستان، برنارد مارکس، که خود را در جامعه ی آرمانی وصله ای ناجور می بیند، این دارو را نمی پذیرد و می گوید: من ترجیح می دهم خودم باشم. خودم باشم و زننده! نه دیگری و هر چقدر هم سرخوش. یارش ــ لنینا ــ از او می پرسد: با این عقاید وحشتناکی که در موردِ خودت داری چرا سوما نمی خوری؟ همه ی این ها را از یاد می بری! به جای احساس بدبختی، سرخوش می شوی. خیلی سرخوش (هاکسلی، چاپ مجدد ۱۹۷۷، صص ۷۶ـ ۷۵).
هاکسلی دوران ما را پیشگویی می کند که در آن شادی به منزله ی یک حقّ است. تجویز داروهای ضد افسردگی، افزایش چشمگیری داشته (هِیلی، ۱۹۹۷) و اسامی داروهای موثر بر روان، مثلاً توسط الیزابت ورتزل که رمان اش را «ملتِ پروزاکی» نام گذاشت، وارد فرهنگ عامه شده است. رشد قارچ گونه ی جزوه های خودیاری در کتاب ویل فرگوسن که عنوانی طعنه آمیز دارد، به سخره گرفته شده است: کارخانه ی شادکامی (۲۰۰۳). هاکسلی وادارمان می کند که از خود بپرسیم: آیا ایده ی شادکامیِ جهانی ــ اگر به فرض میسّر باشد ــ ایده ی جالبی است؟ آیا این را نادیده نمی گیرد که انسان چیست؟ او همچنین ما را به پرسش در موردِ نقش داروسازی در جامعه وامی دارد. آیا داروها شخصیتِ ما را تحریف یا حتا نابود می کنند؟
هاکسلی مساله ی همنوایی (کانفورمیتی) با جامعه را برجسته می کند که برای روانپزشکان هم بسیار مهم است. دریافتِ رایجِ روانپزشکان این است که پلیسِ اجتماع اند و جامعه را برای کشفِ هر نوع مدرک انحراف از هنجار کاوش می کنند. البته روانپزشکان باید بتوانند تعیین کنند که رفتارِ به ظاهر غریب، چه معنایی دارد؛ این که یک رفتار نشانه ی اختلال روانی است یا فرد صرفا خلافِ عُرف رفتار کرده است. هاکسلی خاطرنشان می کند که جامعه ای که در آن همه ی افراد هم نوا هستند، بی اندازه کسالت آور است. نویسنده ی دیگری که به مساله ی همنوایی با جامعه پرداخته است، اوژن یونسکو در نمایشنامه ی کرگدن (۱۹۵۰) است. در این نمایشنامه ی اَبسورد (معناباخته) بازیگران یکی پس از دیگری به کرگدن تبدیل می شوند. فقط یک مرد، برانژه، سعی می کند خود را از این ورطه خلاص کند اما می بینیم که در انزوایی عذاب آور قرار می گیرد. برای او ساده تر این است که همرنگ جماعت شود.
چند ایراد بر سودمندیِ مطالعه ی ادبیات
همه موافق نیستند که مطالعه ی ادبیات پزشکان بهتری می سازد. برخی به این فرضیه معتقدند که نویسندگانِ خیالپرداز، ناشیانه و به شکلی نابه سامان همان کاری را می کنند که روانشناسانِ امروزی با مهارت و دقت انجام می دهند. داونی و چارلتون (۱۹۹۲) بر این باورند که پوچیِ این فرضیه به محض بیان شدن آشکار می شود هرچند عده ای آن را درست می دانند. دیوید لاج در کتابی به نام فکرها (۲۰۰۱) نزاع ادبیات و روانشناسی را نمایش می دهد؛ در این رمان، موضوعِ بحث بینِ یک دانشمند علومِ شناختی و یک رمان نویس آن است که علم صلاحیتِ قفل گشایی از رموزِ ذهن را دارد یا ادبیات تخیلی؟ دانشمندِ شناخت گرا ادعا می کند که ادبیاتِ تخیلی چیزی جز روانشناسیِ زرد نیست.
این که مفاهیم و اصطلاحاتِ روانشناختی، گزارشی عمیق و روشنگر از نوع بشر به دست می دهند به هیچ وجه ثابت نشده است. اثری که به محدودیت های زبانِ فنّی می پردازد نمایشنامه ی «گزارش اداری» اثر نویسنده ی چک، واتسلاو هاول (۱۹۶۵) است. منطوقِ این نمایشنامه مشابه تلاش های روانپزشکی و روانشناسی برای خلقِ زبانی علمی یا فنّی است که بتواند رنجِ هیجانی یا روانی را تشریح کند. چنین زبانی، می تواند به رویکردی انسان زدایی شده نسبت به رنج دیدگان منجر شود. قریب به پنجاه سال پیش آر. دی لانگ نیز همین نکته را در اثری به نام خودِ منقسم (۱۹۶۰) بیان کرد هنگامی که شاهدِ تلاش روانپزشکان در ساختنِ یک واژه نامه ی عینی، برای گزارش های خودـ اظهارشده ی بیماران بود.
هاول در «گزارش اداری» نگاهی پوچ گرایانه به تلاش های نظامِ اداری برای معرفی یک زبان علمی تر دارد. اربابانِ قدرت امیدوارند که زبانِ جدید «مکاتبات اداری را دقیق تر» کند. زبانِ جدید تایدِپ نامیده شده است که به گفته ی یکی از طرفداران اش:

... زبانی مصنوع است با پایه ای کاملاً علمی. ساختارِ دستوری اش در نهایتِ خردورزی و دامنه ی واژگان اش به طرزی غیرعادی گسترده است. این زبان کاملاً دقیق و قابلیت های بیانی اش نسبت به هر زبان طبیعیِ رایج، دارای بالاترین توانش ها و جزیی ترین کلمات است. همان طور که می دانیم زبانِ طبیعی خودبه خود و به شکلی کنترل ناپذیر ــ و به عبارتی غیر علمی ــ بنا نهاده شده بنابراین ساختار آن تا حدی تفننی است [هاول، چاپ ۱۹۹۳ صص ۶۶ ـ ۶۵].

هاول ابلهانه بودنِ چنین اقدامی را نشان می دهد. تایدِپ زبانی متکلّف و غیر قابل استفاده است. تلاش برای ساختنِ قواعدی سفت و سخت به منظورِ کنترلِ خودجوشیِ گفتارِ انسان، محکوم به شکست است. شخصیتی به نام ژوزف گراس به زبان جدید اعتراض می کند:

هر یک از اعضای گروه یک انسان است... اگر زبان انسانی را از او بگیریم؛ زبانی که حاصل قرن ها سُنّتِ فرهنگِ ملّی است؛ او را از کاملاً انسان بودن بازداشته و به کامِ ازخودبیگانگی کشانده ایم [ص ۱۸].

بررسی هاول درباره ی استفاده یا سوءاستفاده از زبان، با روانپزشکی ارتباط دارد. تلاش برای خلقِ اصطلاحاتِ فنی به منظور توصیف تجاربِ روانی و هیجانی شخص، این خطر را دارد که بیمار را به یک شی ء بدل کند. لازم نیست کسی به توهمِ توطئه بر علیه روانپزشکی معتقد باشد تا به این نتیجه برسد: زبانی که روانپزشکان به کار می گیرند، شیوه ی نگرش به بیماران و متعاقب آن نحوه ی درمان آن ها را شکل می دهد. اگر روانپزشکان درباره ی بیماران خود به مثابه ی اشیاء حرف بزنند، قادر نخواهند بود آنان را افرادی خودگردان و دارای دیدگاه های منحصربه فرد ببینند.
منتقدِ ادبی برجسته هارولد بلوم (۲۰۰۰) می گوید مطالعه از ما آدم های بهتر و دلسوزتری نمی سازد. مطالعه فعالیتی خودخواهانه است. این فعالیت می تواند افق فکری افراد را گسترش دهد اما در آنان احساس نوع دوستی یا حساسیتِ بیشتر نسبت به دیگران ایجاد نمی کند. فیزیکدانی به نام ریموند تالیس در کتاب اش، خوابِ نیوتون (۱۹۹۵) به عناوین مختلف استدلال می کند که آشنایی با هنر، نه تنها انسان ها را نسبت به هم دلسوزتر نمی کند بلکه ممکن است این حس را کاهش هم بدهد. او قصه ای از تولستوی را نقل می کند که در آن زنی اشرافی در حالی حینِ تماشای یک تراژدیِ تخیلی اشک می ریزد که تراژدی واقعی بیرون از سالن در جریان است؛ جایی که درشکه چیِ باوفای او از سرما دارد یخ می زند. در این جا هنر در خدمتِ فریفتنِ زن است تا او را حسّاس جلوه دهد حال آن که فاقد عاطفه است. به شکلی عام تر، جورج اشتاینر (۱۹۷۱) با مثال زدنِ آلمان نازی، که در آن اردوگاه های کار اجباری و فعالیت های فرهنگی ــ همزمان ــ در جریان بودند، کرارا این باور را زیرِ سوال می برد که: قرار گرفتن در معرضِ هنر به رفتاری متمدنانه تر منجر می شود. چنان که مک مانوس (۱۹۹۵) می گوید خویشاوندیِ معنایی بین انسانیت و علوم انسانی، رابطه ی علّی میان این دو را به ذهن متبادر می کند در حالی که لزوما چنین نیست.
مطالعه جانشینِ تجربه نیست. مارسل پروست که خود غرقِ ادبیات بود این را نیک دریافته بود. چنان که او نوشته است: تبدیل مطالعه به یک قاعده مانند دادنِ نقشی زیادی به چیزی است که هیجانی بیش نیست. مطالعه، آستانه ی زندگیِ معنوی است و می تواند ما را به آن هدایت کند امّا بخشی از آن نیست [پروست، به نقل از دوباتن ۱۹۹۷ ص ۱۹۷].
یک زندگیِ صرفا کتابی می تواند منجر به بیگانگی از دیگر انسان ها شود. روی پورتر (۱۹۹۹) در یک تحقیق تاریخیِ جالب تحت عنوانِ مطالعه: یک هشدار سلامتی، از قولِ بسیاری ــ و از جمله پزشکان و روانپزشکان ــ نقل می کند که مطالعه ی زیاد می تواند منجر به زوال جسمی و روانی شود. از دیدگاه هنری، مفسران بسیاری نسبت به کلِّ جریانِ رویکرد به اثر ادبی اعتراض دارند که با قصد قبلی تلاش می کند چیزی بیرون بکشد که بالقوه از حیثِ بالینی مفید است (بمفورث ۲۰۰۱). نوشتارِ تخیلی باید واکنش های غیر قابل پیش بینی و متنوعی در خوانندگان اش به وجود آورد. زیر و رو کردنِ ادبیات به منظور پیدا کردنِ اشاراتی به پزشکان و بیماری ها، کار شایسته ای نیست چرا که زیبایی شناسیِ بالقوه ی اثر را در دیدِ خواننده زایل می کند. اسکاروایلد با قول مشهورش که «هنر کاملاً بی مصرف است» در برابر هر پیشنهادی مبنی بر این که هنر از حیثِ اخلاقی و آموزشی تعالی بخش است، مقاومت می کرد. روانپزشکانی که ادبیات را مطالعه می کنند، آشکارا ارزشی در آن می بینند و کسانی که چنین ارزشی را نمی بینند با استدلال به نفعِ آن، نظرشان عوض نمی شود. کسانی که بر علیه فوایدِ مطالعه استدلال می کنند، مطمئنا حق دارند درباره ی این مساله تردید کنند که آیا برخورد با ادبیات می تواند به خودیِ خود در خوانندگان باعثِ همدلی و حساسیت بیشتر شود. در هر حال پذیرشِ ارزشِ علوم انسانی در آموزش پزشکی رو به فزونی است؛ شاید این بخشی از روندِ گسترده تری باشد که محدودیت روش های صرفا زیستی ـ فنّی را در مراقبت از بیماران آشکار می کند. ویلیامز و گارنر (۲۰۰۲) در نقدی بر پزشکیِ مبتنی بر شواهد، نتیجه می گیرند که نیاز به فهم و واکنشِ همدلانه به بیماری و همچنین تصور تجربیِ بیمار، باید در این رویکرد، نهادینه شده و توجه به علوم انسانی به عنوان بخشی از پیشرفت حرفه ای مورد تاکید قرار گیرد.
اگر بپذیریم که مطالعه برای روانپزشکان دارای فوایدی است، آیا باید خود را به متونی مشخص و حِکمی محدود کنیم؟ چنین پیشنهادهایی وجود دارد (هورویتز، ۱۹۹۸ و بمفورث، ۲۰۰۳). البته این خطر وجود دارد که به آن ها همچون متونی پندآموز نگاه شود و مطالعه ی آن ها تبدیل به کاری عادی و روزمره شود. علاوه بر این اگر کسبِ مهارت های تفسیری هدف باشد، می شود گفت که مهم نیست چه کتاب هایی بخوانیم و لزومی هم ندارد کتاب ها حتما درباره ی بیماری های روانی، روانپزشکی یا طب باشد.
در هر حال یکی از ادعاهای طرفداران مطالعه ی ادبیات این است که خواندن کتاب هایی درباره ی رنج و بیماری در فهم تجربه ی درونیِ بیماران، به پزشکان کمک می کند و در نتیجه به همدلی بیشتری ختم می شود. این جا است که ارائه ی فهرستی از کتاب ها برای مطالعه می تواند مفید واقع شود. مهم این است که این کتاب ها به عنوان متن های پیشنهادی معرفی شوند و نه دروسِ اجباری. این که چنین متونی ارزش تعمق دارند یا خیر، باید به خود روانپزشکان واگذار شود. اگر فرهنگِ پزشکی نسبت به این رویکرد نگرش مثبتی داشته باشد، بهترین مشوّق برای این تعمق خواهد بود.

فصل اول: فواید مطالعه ی ادبیات

آلن بِوِریج
آیا ادبیات چیزی برای ارائه به بالینگران دارد؟ تا همین چند دهه پیش، پاسخ این پرسش بدیهی به نظر می رسید: منظور از مطالعه ی علوم انسانی عمق بخشیدن به فهمِ آدمی از «رنج» و خردمندانه کردن کارِ بالینی بود. در حقیقت تعاملِ پُر ثمر میان ادبیات و طب، دارای سابقه ای دیرپا است. بالینگرانِ بسیاری جُستار، رمان و شعر نوشته اند و نویسندگانِ بسیاری نیز درونمایه های طبی را برای آثار خود برگزیده اند. در قرن هژدهم «توبیاس اسمالِت» که یک پزشک اسکاتلندی بود، با نوشتنِ کتاب هایی چون ماجراهای رادرِیک رَندوم (۱۷۴۸) و سفرهای همفری کلینکر (۱۷۷۱) به عنوان یک رمان نویس به شهرت رسید. «جان کیتس» شاعر رمانتیک بزرگِ انگلیسی، پزشکی توانمند بود و «لارنس استرن» در کتابِ مشهورش ــ زندگی و عقاید آقای تریسترام شَندی ــ ارجاعات متعددی به پزشکی، سلامت و بیماری دارد (۶۹ ـ ۱۷۵۹).
در قرن نوزده و اوایل قرن بیستم، شاهد ظهورِ طبیبان نویسنده ای چون گئورگ بوخنر، آنتوان چخوف، سِر آرتور کنان دویل، میخاییل بولگاکوف، آرتور شنیتسلر و ویلیام کارلوس ویلیامز بوده ایم. حتا «امیل کرپلین» که برخی از مورخانِ روانپزشکی او را به عنوانِ یک بدن شناسِ انکارناپذیر می دانند، شاعری بود که شعرهایش منتشر می شد. ژان ماری شارکو، عصب شناسی که او را «ناپلئونِ دنیای روان» لقب داده بودند، شب نشینی هایی برپا می کرد که در آن ها نویسندگان، هنرمندان و پزشکانِ نامدار پاریس گرد هم می آمدند. مارسل پروست، نویسنده ی بزرگِ مدرنیست، تحت تاثیر پزشکان و روانشناسان بسیاری از جمله بینه، شارکو و ژانه بود. پدرِ پروست، استاد بهداشت عمومی بود و در نگارش کتابی در زمینه ی روان نژندی همکاری کرده بود. در شاهکارِ بزرگِ پروست، در جستجوی زمان از دست رفته (۲۷ـ۱۹۱۳) شاهد موضوعاتِ پزشکی و روانپزشکی متعددی از جمله خودـ بیمارانگاری، هیستری [ اختلال تبدیلی]، سوگ و فروپاشی روانی هستیم (میکال، ۲۰۰۷).
زیگموند فروید فرهنگ اروپایی و نیز فرهنگِ کلاسیک را به خوبی می شناخت و گزارش های موردی اش از شرح حال بیماران، به همان اندازه که از حیث علمی، از نظر ارزشِ ادبی نیز تحسین می شد. در نیمه ی دوم قرن بیستم روانپزشک اسکاتلندی آر. دی. لانگ برای صورت بندیِ مدلِ وجودی اش از جنون، مطالبی در مورد نویسندگانی چون ویلیام بلیک، داستایفسکی، کافکا، بکت و ژان پل سارتر نوشت و در اواخر دوران حرفه ای اش شروع به نوشتن شعر کرد.
با این همه به نظر می رسد رابطه ی بین علوم انسانی و طب از جایی گسسته می شود. سی. پی. اسنو که یک فیزیکدان و نویسنده است، در یک سخنرانیِ اثرگذار اعلام کرد که جامعه به دو فرهنگ تقسیم شده است: دانش و هنر. او اشاره کرد که این شکاف مخرّب است و هشدار داد که «پل زدن و از میان بردنِ این شکاف چه به شکل انتزاعی ترین مفاهیم روشنفکرانه یا عملی ترین جنبه های آن یک ضرورت است» (اسنو، ۱۹۵۹). منشاءِ گسست میانِ هنر و دانش را اغلب به عصر روشنگری برمی گردانند؛ زمانی که بنا بر عقیده ی غالب، عقل، حلاّلِ تمام مشکلات بشری پنداشته می شد. جنبش رمانتیک را نیز با تکیه بر خودانگیختگی و بداهه، معنویت و حسِ حیرت، به عنوان شتاب دهنده ی گسستِ میان هنر و علم می بینند.
در هر حال، چنین تاریخ نگاری ای به تازگی توسط مورخی به نام مارک میکال (۲۰۰۷) به چالش کشیده شده است؛ وی استدلال می کند که ارتباط میان علوم انسانی و طب برای برخوردار شدن از یک رابطه ی متقابل و ارزشمند، دست کم تا اوایل قرن بیستم ادامه داشته است. او می گوید که این ارتباط تنها پس از جنگ جهانی اول و از زمانی رو به زوال نهاد که پزشکان، دیگر در معرض آموزش های لیبرالِ علوم انسانی قرار نگرفتند. روسو (۱۹۸۶) نیز چنین گفته است که در دورانِ مدرن، ارزشِ علوم انسانی در نظر پزشکان زمانی رو به افول نهاد که آنان به شکلی فزاینده خود را دانشمند و بیوتکنیسین فرض کردند. با این همه نیوِه (۱۹۹۳) ادعا می کند که به رغمِ فرهنگِ فناورانه ی رایج، بسیاری از پزشکان همچنان علاقه ی خود را به هنر حفظ کرده اند.
در سال های اخیر شاهد بازگشتِ دوباره ی علاقه به ارتباط بینِ پزشکی و هنر بوده ایم. انتشار مجله ی علوم انسانیِ پزشکی، رشد پزشکیِ مبتنی بر روایت گری و تاکیدِ آن بر این که مطالعه ی ادبیات می تواند به پزشکان در فهمِ بهتر روایت های بیماران شان کمک کند و تاسیسِ مرکز هنر و علوم انسانی در پزشکی و سلامت در دانشگاهِ دورهام جملگی بر این بازگشت صحه می گذارند. امروزه دانشکده های پزشکی مانند گلاسکو و بیرمنگام، واحدهای درسی در حوزه ی علوم انسانی ارائه می دهند. این دستاوردها برخاسته از باور به این اصل است که هنر برای پزشکان مفید بوده، تا حدی از آنان پزشکان بهتری می سازد. این فصل فواید مطالعه ی ادبیات را برای پزشکان بررسی می کند.
فواید مطالعه ی ادبیات
جنبه های وجودی و همدلی
مدلِ علمیِ منحصرا زیستی، دیدگاهی محدود از نوعِ بشر به دست می دهد. پزشکان باید درک عمیق تری از بیماران خود داشته باشند که سویه های وجودی و هیجانی آنان را نیز دربر بگیرد. چنین چشم اندازی را ادبیات ارائه می دهد (دواین ۱۹۹۴). تغییرات اعمال شده در آموزش پزشکی که در کتابِ پزشکانِ فردا خلاصه شده است، توصیه می کند که پزشکان باید همان قدر که به مطالعه ی علومِ زیستی می پردازند، در معرض آموزش علوم انسانی نیز قرار گیرند (مجمع عمومی پزشکی ۱۹۹۵). شواهدی وجود دارد که نشان می دهد دانشجویان پزشکی که دارای پیشینه ی مطالعات در علوم انسانی و علوم تجربی اند، نسبت به دانشجویانی که تنها در زمینه ی علوم تجربی مطالعه کرده اند، کارایی بهتری در حوزه های مهم کار بالینی دارند (رالف و همکاران، ۱۹۹۵). در پیوند با روانپزشکی، کالی (۱۹۹۳) ادعا می کند که دانشِ پزشکی به تنهایی تصویر کاملی از انسان ارائه نمی کند و خواستار مطالعه ی تکمیلی علوم انسانی است.
تی. اس. الیوت می گفت: «ما کتاب های زیادی می خوانیم زیرا نمی توانیم انسان های زیادی را بشناسیم» (۱۹۴۸، ص ۸۶). ما می توانیم زندگی و دنیای درونی طیف گسترده ای از افراد را به مددِ تخیل و درگیر شدن با دنیای آنان در رمان، موردِ کندوکاو قرار دهیم. با مطالعه ی رمان، یک شخص می تواند دنیا را از دیدِ شخصی دیگر ببیند. این موضوع به ویژه در گزارش های ادبی پیرامونِ رنج و بیماری کاربرد دارد. برای مثال رمانِ «میان بیشه زار» اثر ایان کرایتون اسمیت (۱۹۸۷) فروپاشیِ روانیِ خود او را به تصویر می کشد؛ «شاهکارِ گیلبرت پنیفولد» نوشته ی اولین وُو (۱۹۵۷) توهّم زدگی در اثر سوءمصرف مواد را شرح می دهد؛ «نُتِ تزیین» اثرِ برنارد مک لاورتی (۱۹۹۷) درباره ی افسردگی پس از زایمان است؛ رمانِ «عشقِ دیرپا» نوشته ی یان مک ایوان (۱۹۹۷) در مورد سندرم کلرامبو (هذیان حسادت یا بیماری اتللو) است و تقریبا تمام نوشته های داستایفسکی، شخصیت هایی با اختلالات روانی را توصیف می کنند. چنین کتاب هایی همدلیِ ما را با مبتلایانِ به اختلالات روانی بیشتر می کنند.
اختلالِ روانی در انزوا اتفاق نمی افتد بلکه بستگان فردِ مبتلا و حتا جامعه را تحت تاثیر قرار می دهد. ژاکلین ویلسون نویسنده ی کتاب های کودک که جوایزی را هم از آن خود کرده، آثار عظیمِ این مساله را در کتاب اش مامانِ مصور (۱۹۹۹) نشان داده است. این کتاب درباره زنی به نام ماری گُلد است، مادرِ دو دختر که مبتلا به اختلال خُلقیِ دوقطبی است. داستان از زبانِ دلفین، دختر ۱۰ ساله ی خانم ماری گلد روایت می شود و تاثیرات بیماری را بر یک خانواده نشان می دهد. در طول داستان ما نگرانی دلفین را وقتی که مادرش روبه راه نیست، می بینیم و شاهدِ تلاش های او برای ادامه دادن و مقابله با رفتارهای غیر قابل کنترل و رو به وخامت ماری گلد هستیم. همچنین ما شاهد تنش های دلفین و خواهر بزرگترش هستیم هنگامی که در این باره بحث می کنند که چگونه می توانند رفتارهای مادر را بهتر مدیریت کنند. در یک صحنه، دلفین رفتار مادرش را در شرایطی شرح می دهد که با وضعیت نامتعادل روانی برای بردنِ او از مدرسه آمده است در حالی که خُلقِ او آشکارا بالا است و تا حدی مهارگسیخته می نماید:

روز بعد از مدرسه بیرون آمدم و ماری گلد را دیدم که منتظر من است. کنار مادرهای دیگر ایستاده بود اما بدجور به چشم می آمد. چندتایی از بچه ها از داخل زمین بازی او را با انگشت نشان می دادند. حتا موریس جُغده، بُهت زده از پُشتِ عینک ته استکانی اش به او خیره شده بود.
انگار یک لحظه عینک ضخیم او را قرض گرفته بودم و اولین بار بود که می دیدم اش. یک زنِ موقرمز را دیدم که تاپِ بندی و شلوارک پوشیده بود. خالکوبیِ روی پوست سفیدش کاملاً پیدا بود؛ طرح هایی بر روی بازوها، شانه ها، ران ها، مچِ یکی از پاها و حتا روی پای اش دیده می شد. می دانستم که چندتایی از پدرها خالکوبی داشتند و یکی از مادرها هم پروانه ی کوچکی روی کتف اش داشت اما خالکوبی هیچ کدام مثل ماری گلد نبود.
او زیبا بود!
او غیرعادی بود!
به نظر نمی رسید متوجه باشد که هیچ کدام از مادرها با او حرف نمی زنند. بالا و پایین می پرید و همین که مرا دید، هر دو دست اش را تکان داد:
دُل! دُلی! سلام! یووهوو!
حالا آن ها فقط به ماری گلد زُل نزده بودند؛ به من هم خیره شده بودند.
انگار آتش گرفته بودم! وقتی داشتم به طرف ماری گلد می رفتم، سعی کردم به او لبخند بزنم. لب هایم به دندان هایم چسبیده بود. حس می کردم دارم تویِ شیره ی قند راه می روم. با فریاد صدایم کرد:
دُل! زود باش!
سریع تر حرکت کردم چون داشت خیلی سروصدا می کرد [ویلسون، ۲۰۰۰، صص ۴۶ـ۴۷].

در این فراز از متن، خواننده با دُلفین همذات پنداری می کند و با او در احساس شرمساری و آشفتگیِ فزاینده از رفتار مادرش، شریک می شود.
در این جا برخلافِ موقعیتِ گسسته ی روانپزشکانی که در حال بررسی وضعیت یک بیمار هستند، ما شیرجه وار به واقعیتِ هرروزه ی زندگیِ خانواده ای پرتاب می شویم که بیمار، عضوی از آن است. آلن بنِت سوگمندانه درباره ی بیماری افسردگی مادر و تاثیر آن بر خود و خانواده اش نوشته است. او بدون پرده پوشی اعتراف می کند که شرایط مادرش آزاردهنده بوده و در عین حال از این که بیشترِ بار نگه داری از مادر بر دوش پدرش بوده تا او، چندان ناخرسند نبوده است. در فرازِ زیر، بنِت شرایط مادر و عکس العمل خودش را شرح می دهد:

شروع افسردگی اش او را روی صندلی هایی غیرمعمول می نشاند؛ روی سه پایه ی چوب پنبه ایِ حمام، یا صندلیِ سفت داخلِ راهرو که فقط برای دکور بود و هیچ وقت کسی روی آن نمی نشست و تنها مشتری اش، چتری بود که گه گاه از آن استفاده می شد. می رفت بالای سرسرا می نشست، در حالی که از درماندگی و هراس لال شده بود؛ به من علامت می داد و برحذرم می داشت که مبادا وارد اتاق پذیراییِ خالی شوم چرا که کسی آن جا بود!
آرام زمزمه کرد: به کسی که چیزی نمیگی؟
چی رو نباید بگم؟
این که من چکار کردم!
تو کاری نکردی!
ولی تو که بهشون نمیگی!
با عصبانیت گفتم: مامان! اما او دست اش را جلو دهانم گرفت و به درِ اتاق پذیرایی اشاره کرد و بعد با دست خطی کج وکوله روی یک تکه کاغذ یادداشت نوشت «گفت وگو» و بدون این که حرفی بزند سرش را تکان داد [بنت، ۲۰۰۵، ص ۶].

افرادِ زیادی درباره ی تجربه شان از مشاوره با روانپزشکان نوشته اند (پورتر، ۱۹۹۱). این گزارش ها به ما فرصت می دهند که ملاقات با یک روانپزشک را از جنبه ای دیگر ببینیم و در عین حال انتظار می رود که ما را نسبت به آثار و تبعات حرف ها و رفتارهایمان بر بیماران آگاه تر کنند. ویرجینیا وولف، که خود از یک اختلال روانی رنج می برد، در رمان خانم دالووِی (۱۹۲۵) روانپزشک را چون شخصی با رفتار رییس مآبانه توصیف می کند؛ نگاهی که جانیس گالووی نیز در باید به نفس کشیدن ادامه بدهی (۱۹۸۹) دارد. در عوض تصویری که ایان کرایتون اسمیت از روانپزشک در کتاب «در میان بیشه زار» (۱۹۸۷) به نمایش می گذارد، طبیبی یاری گر است. سیلویا پلات، شاعر آمریکایی که خود با افسردگی دست به گریبان بود و به چندین روانپزشک نیز مراجعه کرده بود، در رمانِ حبابِ شیشه ای برداشت های خود را از آنان ــ خوب یا بد ــ می نویسد. در فرازِ زیر می بینیم که خیالپردازی های او از چگونگیِ رفتار روانپزشکان چه طور در مواجهه با واقعیت فرو می ریزد:

دکتر گوردون مدادی نقره ای را در دست اش می چرخاند:
ــ مادرت میگه آشفته ای
توی صندلی بزرگ چرمی فرو رفتم؛ روبه روی دکتر گوردون درحالی که بینِ ما یک هکتار میز بسیار برّاق، فاصله انداخته بود.
صبر کرد. با قلم اش روی دسته ی مرتبِ کاغذخشک کن های سبزرنگ چند بار ضربه زد؛ تق تق تق!
مژه هایش چنان بلند و ضخیم بود که مصنوعی به نظر می آمد؛ یک دسته نیِ پلاستیکیِ سیاه، دو برکه ی یخیِ سبزرنگ را احاطه کرده بود.
اجزاء صورت اش به قدری بی نقص بود که شاید می شد گفت دکتر گوردون به شکل زنانه ای زیبا است.
به محض این که از در آمدم تو، از او بدم آمد. تصورِ مردی را داشتم مهربان، زشت و شهودگرا که رو به بالا نگاه می کند و با لحنی برانگیزاننده می گوید آها! انگار که می تواند چیزی را ببیند که من نمی توانم؛ بعد من می توانستم کلماتی را پیدا کنم که به او بگویم چطور تا این حد ترسیده ام؛ انگار که ذره ـ ذره مرا در یک گونیِ سیاه و بدون هوا فرو می بردند بی آن که راهی به بیرون داشته باشم.
بعد روی صندلی اش لم می دهد و در حالی که از نوک انگشتان اش مناره ی کوچکی می سازد برایم می گوید که چرا نمی توانم بخوابم، چیزی بخوانم یا بخورم و چرا همه ی کارهای مردم به نظرم احمقانه است وقتی که می دانم دست آخر همه می میرند!
بعد من فکر می کردم قدم به قدم کمک ام می کند که دوباره خودم باشم. اما دکتر گوردن اصلاً اینطور نبود. جوان و خوش سیما بود و همان طور که درجا فهمیدم، از خودراضی [پلات؛ ۱۹۶۶، صص ۱۳۶ـ ۱۳۵)].
زیبایی شناسی
رویکردی که در مطالعه ی طبیِ ادبیات آن را اصطلاحا زیبایی شناسیک می نامند، مدعی ایجادِ مهارت های تفسیری پیچیده است (مک للان و جونز، ۱۹۹۶). پزشکیِ روایت ـ محور مشخصا با این مقوله در ارتباط است (گرینهال و هورویتز، ۱۹۹۸). فنونی که برای بررسی و درک رمان به کار می روند، می توانند در فهمِ گفتمانِ بیمار به کار گرفته شوند. بدین گونه شخص می تواند نسبت به جزییات و معانی ضمنی گفته های بیمار حساس تر شود.
تعدادی از آرایه های ادبی، کارکردهای طبی دارند. مثلاً مفهومی چون «راوی غیر قابل اعتماد» به طور خاص برای درک سابقه ی یک بیمار قابل استفاده است. راوی غیر قابل اعتماد بیانگرِ موقعیتی است که در آن راوی به عمد یا ناخودآگاه روایتی گمراه کننده یا تحریف شده را ارائه می دهد. به طور مثال در کتابِ خاطرات هیچکس اثر جرج و ویدون گراسمیت، راوی ــ چارلز پوتر ــ سعی می کند که خود را فردی موقّر جلوه دهد در حالی که توصیفاتِ وی از خودش و برخوردهای اش با دیگران، آشکارا بر مضحک بودن اش دلالت دارد. پاسخِ خواننده به روایتی که در حال بازگو شدن است این احساس است که تفسیری دیگر، غیر از آن چه روایت می شود، وجود دارد. مثلاً پوتر به دفترچه ی خاطرات اش خیلی می بالد و حسبِ عادت آن را برای همسر و پسرش می خواند. با این حال می نویسد: «برای من ناامیدکننده است... که کری و لوپن، به نوشته هایم در آن دفترچه، هیچ گونه علاقه ای نشان نمی دهند». او ادامه می دهد:

امروز این بحث را سرِ میز صبحانه پیش کشیدم. گفتم: همیشه امیدوار بودم که اگر روزی بلایی سرِ من بیاید، خاطراتِ من یک منبعِ بی پایان لذت برای شما دوتا باشد؛ صرف نظر از حق التالیفی که از چاپ اش عاید می شود.
کری و لوپن زدند زیرِ خنده. کری از این حرکت شرمنده بود؛ می شد بفهمم چون گفت: چارلی عزیزم! قصد بی ادبی نداشتم اما صادقانه بگویم فکر نمی کنم که خاطرات ات به اندازه ی کافی برای عامه ی مردم جذابیت داشته باشد که ناشری آن را بپذیرد [ گراسمیت و گراسمیت؛ چاپ مجدد ۱۹۹۵، ص ۱۲۸].

در این جا می توانیم ببینیم که آقای پوتر سعی می کند به خود بقبولاند که خاطرات اش خواندنی و قابل چاپ است. شرح او از عکس العمل خانواده اش نسبت به خاطرات، نشان می دهد که این دفترچه برای هیچ کس جز خودِ او دوست داشتنی نیست. خواننده همچنین از نثر فاخرِ پوتر می تواند بفهمد که او آن کسی نیست که خودش فکر می کند. یک پدیده ی مشابه زمانی رخ می دهد که روایتِ یک بیمار برای روانپزشک اش کاملاً متفاوت با تصویری است که قصد بیمار است. زبانی که بیمار به کار می برد یا شیوه ی تصویر کردن شخصیت خودش برای درمان گر است که به شنونده ی دقیق، سرنخ هایی می دهد.
یکی دیگر از آرایه های ادبیِ مرتبط با طب، زمانی است که دو یا چند راوی، یک حادثه ی واحد را روایت می کنند. در این جا خواننده است که باید انتخاب کند کدام روایت متقاعدکننده ترین تفسیر از وقایع را ارائه می دهد؛ آیا یک راوی خاص، شرح دقیق تری بیان می کند؟ آیا حقیقت لابه لایِ این روایت ها است؟ هیچ نسخه ای قابل اعتماد نیست؟ یا چنان که پسامدرن ها می گویند، تصورِ یک حقیقتِ محض و یگانه، اساسا غیر قابل دفاع است؟ (بِوِریج، ۱۹۹۸).
یکی از اولین رمان ها که خواننده را با نسخه های متفاوتی از یک رویدادِ واحد مواجه می کند، اعترافات و یادداشت های شخصی یک گنهکارِ موجّه (۱۸۲۴) اثر جیمز هاگ است. رمان شاملِ روایتی با شخصیتِ اصلی رابرت رینگیم است که شرح می دهد چگونه توسط روحی شرور و شیطانی تسخیر شده که او را به ارتکاب جنایاتی خطرناک وادار کرده است؛ روایتِ دیگری نیز وجود دارد که یک «ویراستار» آن را به صورت اول شخص نوشته است و با تاکید بر بیماریِ روانی رابرت رینگیم تلاش می کند که توضیحی «عقلانی» برای وقایعی عجیب بیابد. خواننده باید خود تصمیم بگیرد که داستان را به عنوان نمونه ای از یک جن زدگیِ شیطانی بخواند و یا آن را ناشی از دیوانگی بداند. هاگ عمدا هیچ کدام از تفاسیر را بر دیگری ترجیح نداده است.
این موقعیت برای یک روانپزشک که غالبا شنونده ی شرح های متفاوتی از یک موقعیت واحد توسط بیمار، بستگان، پرستاران و پزشکان دیگر است، کاملاً آشنا است. پزشک باید تصمیم بگیرد که برای هر یک از این شرح ها، چقدر ارزش قائل شود. درست مثل رمان، این نیز یک فرآیند است: زمانی که اطلاعات جدید ارائه می شود، ممکن است نظر پزشک تغییر کند. روانپزشکان باید از تعصبات خود، آگاه باشند که به طور ناخودآگاه یا غیر ارادی برای یک شاهدِ خاص، اعتبار بیشتری قائل نشوند. مثلاً در رمانِ هاگ، خواننده ای با ذهنیتِ پزشکی ممکن است به روایتِ ویراستار که ظاهرا منطقی و عقلانی تر به نظر می رسد، تمایل بیشتری نشان دهد و شرحِ خودِ رینگیم را به دیدِ یاوه گویی های یک دیوانه ببیند. هاگ برای کاستن از احتمالِ این پاسخ با دقت عمل کرده است؛ برای همین در روایتِ ویراستار نیز تناقض ها و مواردی غیر محتمل ارائه می دهد. قطعا هر روایتی بیانگر یک ساختار خاص و فردی از رخدادها است؛ خواننده یا روانپزشک باید این را به خاطر داشته باشند.

نظرات کاربران درباره کتاب ادبيات و روانپزشكی

این کتاب برای علاقمندان به ادبیات داستانی، پژوهشگران علوم انسانی ، دانشجویان پزشکی و همچنین مخاطب عام فوق‌العاده است. در حد بالایی از خوب ترجمه شده .. توصیه می کنم نسخه نمونه را مطالعه کنید...تا خودش را معرفی کند..
در 2 ماه پیش توسط بهمن