فیدیبو نماینده قانونی پرنیان اندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیوان پروین اعتصامی

کتاب دیوان پروین اعتصامی
مثنوی ها و قطعات

نسخه الکترونیک کتاب دیوان پروین اعتصامی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۷۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دیوان پروین اعتصامی

ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن نیست گشتن، لیک عمر جاودانی داشتن عقل را دیباچه اوراق هستی ساختن علم را سرمایه بازارگانی داشتن کشتن اندر باغ جان هر لحظه‌ای رنگین گلی وندران فرخنده گلشن باغبانی داشتن دل برای مهربانی پروراندن لاجرم جان بتن تنها برای جانفشانی داشتن ناتوانی را به لطفی خاطر آوردن بدست یاد عجز روزگار ناتوانی داشتن در مدائن میهمان جغد گشتن یکشبی پرسشی از دولت نوشیروانی داشتن صید بی پر بودن و از روزن بام قفس گفتگو با طائران بوستانی داشتن

ادامه...

بخشی از کتاب دیوان پروین اعتصامی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن
نیست گشتن، لیک عمر جاودانی داشتن

عقل را دیباچه اوراق هستی ساختن
علم را سرمایه بازارگانی داشتن

کشتن اندر باغ جان هر لحظه ای رنگین گلی
وندران فرخنده گلشن باغبانی داشتن

دل برای مهربانی پروراندن لاجرم
جان بتن تنها برای جانفشانی داشتن

ناتوانی را به لطفی خاطر آوردن بدست
یاد عجز روزگار ناتوانی داشتن

در مدائن میهمان جغد گشتن یکشبی
پرسشی از دولت نوشیروانی داشتن

صید بی پر بودن و از روزن بام قفس
گفتگو با طائران بوستانی داشتن

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

کبوتر بچه ای با شوق پرواز
بجرئت کرد روزی بال و پر باز

پرید از شاخکی بر شاخساری
گذشت از بامکی بر جو کناری

نمودش بسکه دور آن راه نزدیک
شدش گیتی به پیش چشم تاریک

ز وحشت سست شد بر جای ناگاه
ز رنج خستگی درماند در راه

گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد
گه از تشویش سر در زیر پر کرد

نه فکرش با قضا دمساز گشتن
نه اش نیروی زان ره بازگشتن

نه گفتی کان حوادث را چه نامست
نه راه لانه دانستی کدامست

نه چون هر شب حدیث آب و دانی
نه از خواب خوشی نام و نشانی

فتاد از پای و کرد از عجز فریاد
ز شاخی مادرش آواز در داد

کزینسان است رسم خودپسندی
چنین افتند مستان از بلندی

بدن خردی نیاید از تو کاری
به پشت عقل باید بردباری

ترا پرواز بس زودست و دشوار
ز نو کاران که خواهد کار بسیار

بیاموزندت این جرئت مه و سال
همت نیرو فزایند، هم پر و بال

هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است
هنوز از چرخ، بیم دستبرد است

هنوزت نیست پای برزن و بام
هنوزت نوبت خواب است و آرام

هنوزت انده بند و قفس نیست
بجز بازیچه، طفلان را هوس نیست

نگردد پخته کس با فکر خامی
نپوید راه هستی را به گامی

ترا توش هنر میباید اندوخت
حدیث زندگی میباید آموخت

بباید هر دو پا محکم نهادن
از آن پس، فکر بر پای ایستادن

پریدن بی پر تدبیر، مستی است
جهان را گه بلندی، گاه پستی است

به پستی در، دچار گیر و داریم
ببالا، چنگ شاهین را شکاریم

من اینجا چون نگهبانم و تو چون گنج
ترا آسودگی باید، مرا رنج

تو هم روزی روی زین خانه بیرون
ببینی سحربازیهای گردون

از این آرامگه وقتی کنی یاد
که آبش برده خاک و باد بنیاد

نه ای تا زاشیان امن دلتنگ
نه از چوبت گزند آید، نه از سنگ

مرا در دامها بسیار بستند
ز بالم کودکان پرها شکستند

گه از دیوار سنگ آمد گه از در
گهم سرپنجه خونین شد گهی سر

نگشت آسایشم یک لحظه دمساز
گهی از گربه ترسیدم، گه از باز

هجوم فتنه های آسمانی
مرا آموخت علم زندگانی

نگردد شاخک بی بن برومند
ز تو سعی و عمل باید، ز من پند

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

جهاندیده کشاورزی بدشتی
بعمری داشتی زرعی و کشتی

بوقت غله، خرمن توده کردی
دل از تیمار کار آسوده کردی

ستمها میکشید از باد و از خاک
که تا از کاه میشد گندمش پاک

جفا از آب و گل میدید بسیار
که تا یک روز می انباشت انبار

سخنها داشت با هر خاک و بادی
بهنگام شیاری و حصاری

سحرگاهی هوا شد سرد زانسان
که از سرما بخود لرزید دهقان

پدید آورد خاشاکی و خاری
شکست از تاک پیری شاخساری

نهاد آن هیمه را نزدیک خرمن
فروزینه زد، آتش کرد روشن

چو آتش دود کرد و شعله سر داد
بناگه طائری آواز در داد

که ای برداشته سود از یکی شصت
درین خرمن مرا هم حاصلی هست

نشاید کآتش اینجا برفروزی
مبادا خانمانی را بسوزی

بسوزد گر کسی این آشیانرا
چنان دانم که میسوزد جهان را

اگر برقی بما زین آذر افتد
حساب ما برون زین دفتر افتد

بسی جستم بشوق از حلقه و بند
که خواهم داشت روزی مرغکی چند

هنوز آن ساعت فرخنده دور است
هنوز این لانه بی بانگ سرور است

ترا زین شاخ آنکو داد باری
مرا آموخت شوق انتظاری

بهر گامی که پوئی کامجوئیست
نهفته، هر دلی را آرزوئیست

توانی بخش، جان ناتوان را
که بیم ناتوانیهاست جان را

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

وقت سحر، به آینه ای گفت شانه ای
کاوخ! فلک چه کجرو و گیتی چه تند خوست

ما را زمانه رنجکش و تیره روز کرد
خرم کسیکه همچو تواش طالعی نکوست

هرگز تو بار زحمت مردم نمیکشی
ما شانه می کشیم بهر جا که تار موست

از تیرگی و پیچ و خم راههای ما
در تاب و حلقه و سر هر زلف گفتگوست

با آنکه ما جفای بتان بیشتر بریم
مشتاق روی تست هر آنکسی که خوبروست

گفتا هر آنکه عیب کسی در قفا شمرد
هر چند دل فریبد و رو خوش کند عدوست

در پیش روی خلق بما جا دهند از انک
ما را هر آنچه از بد و نیکست روبروست

خاری بطعنه گفت چه حاصل ز بو و رنگ
خندید گل که هرچه مرا هست رنگ و بوست

چون شانه، عیب خلق مکن موبمو عیان
در پشت سر نهند کسی را که عیبجوست

زانکس که نام خلق بگفتار زشت کشت
دوری گزین که از همه بدنامتر هموست

ز انگشت آز، دامن تقوی سیه مکن
این جامه چون درید، نه شایسته رفوست

از مهر دوستان ریاکار خوشتر است
دشنام دشمنی که چو آئینه راستگوست

آن کیمیا که میطلبی، یار یکدل است
دردا که هیچگه نتوان یافت، آرزوست

پروین، نشان دوست درستی و راستی است
هرگز نیازموده، کسی را مدار دوست

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بارید ابر بر گل پژمرده ای و گفت
کاز قطره بهر گوش تو آویزه ساختم

از بهر شستن رخ پاکیزه ات ز گرد
بگرفتم آب پاک ز دریا و تاختم

خندید گل که دیر شد این بخشش و عطا
رخساره ای نماند، ز گرما گداختم

ناسازگاری از فلک آمد، وگرنه من
با خاک خوی کردم و با خار ساختم

ننواخت هیچگاه مرا، گرچه بیدریغ
هر زیر و بم که گفت قضا، من نواختم

تا خیمه وجود من افراشت بخت گفت
کاز بهر واژگون شدنش برفراختم

دیگر ز نرد هستیم امید برد نیست
کاز طاق و جفت، آنچه مرا بود باختم

منظور و مقصدی نشناسد به جز جفا
من با یکی نظاره، جهان را شناختم

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

مرغی نهاد روی بباغی ز خرمنی
ناگاه دید دانه لعلی به روزنی

پنداشت چینه ایست، بچالاکیش ربود
آری، نداشت جز هوس چینه چیدنی

چون دید هیچ نیست فکندش بخاک و رفت
زینسانش آزمود! چه نیک آزمودنی

خواندش گهر به پیش که من لعل روشنم
روزی باین شکاف فتادم ز گردنی

چون من نکرده جلوه گری هیچ شاهدی
چون من نپرورانده گهر هیچ معدنی

ما را فکند حادثه ای، ورنه هیچگاه
گوهر چو سنگریزه نیفتد به برزنی

با چشم عقل گر نگهی سوی من کنی
بینی هزار جلوه بنظاره کردنی

در چهره ام ببین چه خوشیهاست و تابهاست
افتاده و زبون شدم از اوفتادنی

خندید مرغ و گفت که با این فروغ و رنگ
بفروشمت اگر بخرد کس، به ارزنی

چون فرق در و دانه تواند شناختن
آن کو نداشت وقت نگه، چشم روشنی

در دهر بس کتاب و دبستان بود، ولیک
درس ادیب را چکند طفل کودنی

اهل مجاز را ز حقیقت چه آگهیست
دیو آدمی نگشت به اندرز گفتنی

آن به که مرغ صبح زند خیمه در چمن
خفاش را بدیده چه دشتی، چه گلشنی

دانا نجست پرتو گوهر ز مهره ای
عاقل نخواست پاکی جان خوش از تنی

پروین، چگونه جامه تواند برید و دوخت
آنکس که نخ نکرده بیک عمر سوزنی

درآمد

رخشنده اعتصامی معروف به پروین اعتصامی زاده ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ در تبریز - درگذشته ۱۵ فروردین ۱۳۲۰ در تهران، شاعر ایرانی است که به عنوان «مشهورترین شاعر زن ایران» از او یاد شده است. پدر وی یوسف اعتصامی، از شاعران و مترجمان عصر خود بود که در شکل گیری زندگی هنری پروین و کشف استعدادها، و ذوق و گرایش وی به سرودن شعر نقش مهمی داشت.
پروین از کودکی با مشروطه خواهان و چهره های فرهنگی آشنا شد و ادبیات را در کنار پدر و از استادانی چون دهخدا و ملک الشعرای بهار آموخت. در دوران کودکی، زبان های فارسی و عربی و انگلیسی را زیر نظر پدرش در منزل آموخت و پس از آن به مدرسه- آمریکایی ایران کلیسا (Iran bethel) رفت و در سال ۱۳۰۳ تحصیلاتش را در آنجا به پایان رسانید. او در تمام سال های تحصیلش از دانش آموزان ممتاز بود و حتی مدتی در همان مدرسه به تدریس زبان و ادبیات انگلیسی پرداخت. او هم زمان با تحصیل، شعر نیز می سرود.
پروین شعرهایش را در حضور شاعران و دانشمندانی مانند علی اکبر دهخدا، ملک الشعرای بهار، عباس اقبال آشتیانی، سعید نفیسی و نصرالله تقوی که از دوستان یوسف اعتصامی بودند و بعضی اوقات به خانه او می آمدند، می خواند و مورد تشویق آن ها قرار می گرفت.
پروین اعتصامی در ۱۹ تیرماه ۱۳۱۳ با پسر عموی پدرش «فضل الله اعتصامی» ازدواج کرد و چهار ماه پس از عقد و ازدواج به همراه همسرش برای زندگی به کرمانشاه رفت. همسر پروین از افسران شهربانی و هنگام ازدواج با او رئیس شهربانی در کرمانشاه بود. پروین پس از تقریباً دو ماه زندگی با همسرش به خانه پدرش بازگشت و ۹ ماه بعد، در ۱۴ مرداد ۱۳۱۴، از وی جدا شد. ابوالفتح اعتصامی، برادر پروین، علت جدایی پروین اعتصامی از همسرش را اختلافات روحی و اخلاقی پروین با همسرش و «ناسازگاری روحیه نظامی همسر با روح لطیف و آزاد پروین» دانسته است.
پروین بعد از جدایی و پس از نخستین چاپ دیوان اشعارش، در زمانی که عیسی صدیق بر دانشسرای عالی ریاست داشت، به عنوان مدیر کتاب خانه آن از خردادماه ۱۳۱۵ مشغول به کار شد. علت این کار این بود که پروین فضای دانشسرای عالی و کتابخانه آن را با روحیه خود سازگارتر می دانست. نظم و ترتیب پروین در کتاب خانه زبان زد دانشجویان و استادان بود. علاوه بر این، پروین بر پشت جلد برخی کتاب ها اظهار نظرهایی می نوشت که شاید هنوز باقی باشد، البته آن کتاب ها به کتابخانه ادبیات دانشگاه تهران منتقل شده اند. اما انزواطلبی پروین باعث شد او به کار خود در دانشسرای عالی ادامه ندهد و پس از ۹ ماه و از آغاز سال ۱۳۱۶ هجری شمسی، به کار خود در آن جا پایان دهد.
مضامین و معانی اشعار پروین، توصیف کننده دلبستگی عمیق وی به پدر، استعداد و شوق فراوان او به آموختن دانش، روحیه ظلم ستیزی و مخالفت با ستم و ستمگران و حمایت و ابراز همدلی و همدردی با محرومان و ستم دیدگان است. اشعار پروین اغلب از حوادث و اتفاقات شخصی و اجتماعی خالی اند. در میان اشعار او، شعری وجود ندارد که با کمک آن بتوان صراحتاً شخص شاعر را شناخت. شعر پروین از دیدگاه طرز بیان مفاهیم و معانی، بیشتر به صورت «مناظره» و «سوال و جواب» است. در دیوان او بیش از هفتاد نمونه مناظره آمده که وی را از این لحاظ در میان شاعران فارسی برجسته ساخته است. این مناظره ها نه تنها میان انسان ها و جانوران و گیاهان، بلکه میان انواع اشیاء ، از قبیل سوزن و نخ نیز اتفاق می افتد. پروین در بیان مقاصد خود از هنرهای شخصیت بخشی و تخیل و تمثیل، با شیوایی کم نظیری استفاده بسیار کرده است.
در زمان حیات پروین اعتصامی، دولت به دانشمندان، علما و بزرگان علم و ادب، مدال های لیاقت یا نشان های دولتی اعطا می کرد؛ مدالی که نشانه سپاس و احترام دولت از خدمات علمی و فرهنگی فرد موردنظر است، و سپس دولت آن ها را در مراسمی خاص مورد قدردانی قرار می داد. در سال ۱۳۱۵، مدال درجه سه لیاقت به پروین داده شد ولی او این مدال را قبول نکرد. او حتی پیشنهاد رضاشاه را برای تدریس ملکه و ولیعهد نپذیرفت زیرا به گفته خودش، اعتقاداتش در مورد ایستادگی در برابر استبداد، به او اجازه نمی داد در چنین مکان هایی حاضر شود. او پس از رد کردن مدال لیاقت، شعر «صاعقه ما ستم اغنیاست» را سرود.
مرگ پدر پروین در دی ماه ۱۳۱۶ در سن ۶۳ سالگی او را مدتی از کار ادبی اش بازداشت. پروین پس از مرگ پدرش، بسیار منزوی شد و تنها مکاتباتی با سرور مه کامه محصص لاهیجانی و رفت وآمدهای اندکی با خانواده سیمین بهبهانی داشت. در آن زمان از طرف وزارت معارف از پروین درخواست شد که به مناسبت «هفتصدمین سال تصنیف گلستان و بوستان»، قطعه ای در ستایش مقام سعدی بسراید. هرچند عبدالحسین زرین کوب این دوران زندگی پروین را «دوران تلخی و حسرت» توصیف کرده است.
دوران زندگی پروین با صدور فرمان مشروطیت، فروپاشی حکومت قاجار، بر تخت نشستن رضا شاه و استبداد بیست ساله او و جنگ جهانی اول همراه بود که تمامی این رویدادها باعث آگاه شدن پروین به مسائل روزگار خود و حساس شدن او به این رویدادها شد. پروین در دورانی زندگی می کرد که هر دو یا سه سال تحولی سیاسی رخ می داد. به علت کمبود روزنامه و دیگر وسائل ارتباط جمعی در آن زمان، تنها راه آشنایی پروین با مسائل سیاسی، پدرش بود. شعر پروین شامل مسائلی چون ظلم ستیزی، فقر ستیزی، عدالت خواهی و آرمان خواهی است.
در مورد نقش ادبیات غرب، مهم تر از همه پیروی پروین از سروده های شاعران آمریکایی، انگلیسی و فرانسوی مانند هراشیو اسمیت، لافونتن، آرتور بریزبان و ازوپ است. بیشتر این سروده ها، سروده هایی بودند که به وسیله یوسف اعتصامی ترجمه می شدند و در در مجله بهار چاپ می شدند. برای نمونه، پروین با مطالعه شعرهایی چون «به یک مومیایی»، «خروس و مروارید»، «زنجره و مورچه» و «نغمه پیراهن» تصمیم گرفت که با تقلید از برخی از آن ها شعر دیگری بسراید.
به عنوان نمونه، شعر «یاد یاران» پروین اقتباسی از یک قطعه معروف هراشیو اسمیت است که اصل آن را پدرش، از فرانسوی به فارسی ترجمه و منتشر کرده بود. شعر «ژوئیه خدا» با الهام از مقاله «عزم و نشاط عنکبوت» اثر آرتور بریزبان، نویسنده آمریکایی، پدید آمده است، که قبل از آن توسط یوسف اعتصامی ترجمه و در مجله بهار منتشر شده بود.
به طور کلی نقدهایی که اشعار پروین دریافت کرده اند، مثبت هستند. از پروین به عنوان «مشهورترین شاعر زن ایران» یاد می شود. در دو و سه دهه اول پس از مرگ پروین، او و شعرش چندان مورد علاقه روشنفکران و نوپردازان نبودند. علی اصغر دادبه می نویسد که تعداد بسیار زیادی از منتقدان ادبی، پروین را شاعری بزرگ می دانند و او را با شاعران تراز اول ایران مقایسه می کنند. حداد عادل در مقاله خود، نصرالله تقوی را یکی از منتقدان معرفی می کند که پروین را با شاعران تراز اول مقایسه می کنند. ملک الشعرای بهار دیوان او را «گلدسته ای از ازهار نوشکفته» توصیف می کند. محمد قزوینی پروین را «رابعه دهر» و «ملکه النسا الشواعر» توصیف می کند و قصاید او را با قصاید ناصر خسرو برابر می داند. نادر نادرپور پروین را نخستین زنی می داند که به معنای واقعی شاعر بوده است. محمدعلی جمال زاده، شعر او را از لحاظ استقلال و اصالت از حافظ و صائب تبریزی بهتر می داند. محمدعلی اسلامی ندوشن نیز پروین را بزرگ ترین شاعر زن در ادبیات فارسی می داند. غلامحسین یوسفی، عبدالحسین زرین کوب، و سعید نفیسی، پروین را شاعری ارجمند و بلندمرتبه دانسته اند. محمدرضا شفیعی کدکنی در کتاب با چراغ و آینه، پروین را شاعری با شیوه خاص خود و او را «مستقل ترین شاعر دوره شعر فارسی پس از مشروطیت» می داند. او همچنین معنی و مضمون شعرهای پروین را دارای تازگی می داند و از نظر او همین ویژگی، او را به مستقل ترین شاعر مکتب قدیم شعر فارسی در قرن اخیر تبدیل کرده است. کدکنی قالب قطعه های پروین را بازگشت نقش تاریخی از دست رفته در دوره سلجوقی و شعر او را «شعر خرد و عاطفه» می داند. علاوه بر این، کدکنی ظهور پروین را در شعر پس از دوران مشروطیت، «یک واقعه بزرگ ادبی» توصیف می کند. او شاعران هم دوره پروین یا حتی مسن تر از او را متاثر از شعرهای پروین می داند؛ به عنوان نمونه، کدکنی شعرهای سال های ۱۳۰۶-۱۳۱۶نیما یوشیج مانند شعرهای «خروس ساده»، «کرم ابریشم»، «اسب دوانی»، «کچپی»، «خروس و بوقلمون»، «پرنده منزوی» و «دود») را تاثیر پذیرفته از شعرهای پروین می داند.
پروین اعتصامی در فروردین ۱۳۲۰ به بیماری حصبه مبتلا شد. این در زمانی بود که برادر وی، ابوالفتح اعتصامی، دیوان او را برای دومین چاپ آماده می کرد. اما وخیم بودن وضعیت پروین باعث می شود که او در ۳ فروردین در بیمارستان بستری شود. گفته شده سهل انگاری پزشک او در معالجه پروین سبب مرگ او شده است؛ زیرا در شب ۱۴ فروردین وضعیت پروین بسیار وخیم می شود. خانواده او کالسکه ای به دنبال پزشک معالجش می فرستند اما او نمی آید. سرانجام پروین اعتصامی در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۳۲۰ )۴ آوریل ۱۹۴۱ (در سن ۳۴ سالگی در تهران درگذشت و در حرمفاطمه معصومه در قم در آرامگاه خانوادگی به خاک سپرده شد. او در هنگام مرگ، در آغوش مادرش، جان سپرد. پس از مرگش، قطعه ای با عنوان «این قطعه را برای سنگ مزار خودم سروده ام» از او یافتند که مشخص نیست او چه زمان برای سنگ مزار خود سروده بود؛ که آن قطعه را بر سنگ مزارش نقش کردند. پس از مرگ پروین، مراسم رسمی دولتی به مناسبت بزرگداشت برگزار نشد. مدیر کانون زنان ایران، به دلیل برخی مسایل سیاسی، از برای برگزاری مجلس یادبود برای پروین در آن کانون خودداری کرد. از پاسخ محرمانه فرمانداری قم در تاریخ هجدهم فروردین ۱۳۲۰ به تلگراف وزارت کشور در باب «موضوع حمل جنازه دختر اعتصام الملک»، به روشنی می توان دریافت که دستگاه امنیتی رضاشاه نسبت به او حساسیت داشته است. این حساسیت می تواند ریشه در رد کردن نشان لیاقت توسط پروین داشته باشد. اما بعد از برکناری رضاشاه از قدرت و به حکومت رسیدن محمدرضاشاه، دوستان و علاقه مندان پروین به مناسبت نخستین سالگرد مرگ او در فروردین ۱۳۲۱، مجلس یادبودی برای وی برپا کردند و با سرودن اشعار نسبت به سکوت و بی مهری دوران استبداد در حق پروین واکنش نشان دادند.
نشر پرنیان اندیش با احترام به جایگاه والای این شاعر بلندآواز ایرانی، اثر حاضر را تقدیم علاقه مندان و فرهنگ دوستان ایران می نماید.

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
که هر که در صف باغ است صاحب هنریست

بنفشه مژده نوروز میدهد ما را
شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست

بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است
بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست

جواب داد که من نیز صاحب هنرم
درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست

میان آتشم و هیچگه نمیسوزم
هماره بر سرم از جور آسمان شرریست

علامت خطر است این قبای خون آلود
هر آنکه در ره هستی است در ره خطریست

بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد
بدست رهزن گیتی هماره نیشتریست

خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا
ولی میان ز شب تا سحر گهان اگریست

از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت
که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریست

یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه
ز خوب و ز شب چه منظور، هر که را نظریست

نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد
صبا صباست، به هر سبزه و گلش گذریست

میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند
که گل بطرف چمن هر چه هست عشوه گریست

تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین
بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریست

ز آب چشمه و باران نمی شود خاموش
که آتشی که در اینجاست آتش جگریست

هنر نمای نبودم بدین هنرمندی
سخن حدیث دگر، کار قصه دگریست

گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت
بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست

تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی
هنوز آنچه تو را مینماید آستریست

از آن، دراز نکردم سخن درین معنی
که کار زندگی لاله کار مختصریست

خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت
که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست

کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید
اگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شنیده اید که آسایش بزرگان چیست:
برای خاطر بیچارگان نیاسودن

بکاخ دهر که آلایش است بنیادش
مقیم گشتن و دامان خود نیالودن

همی ز عادت و کردار زشت کم کردن
هماره بر صفت و خوی نیک افزودن

ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن
برای خدمت تن، روح را نفرسودن

برون شدن ز خرابات زندگی هشیار
ز خود نرفتن و پیمانه ای نپیمودن

رهی که گمرهیش در پی است نسپردن
دریکه فتنه اش اندر پس است نگشودن

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

از ساحت پاک آشیانی
مرغی بپرید سوی گلزار

در فکرت توشی و توانی
افتاد بسی و جست بسیار

رفت از چمنی به بوستانی
بر هر گل و میوه سود منقار

تا خفت ز خستگی زمانی
یغماگر دهر گشت بیدار

تیری بجهید از کمانی
چون برق جهان ز ابر آذار

گردید نژند خاطری شاد
***
چون بال و پرش تپید در خون
از یاد برون شدش پریدن

افتاد ز گیرودار گردون
نومید ز آشیان رسیدن

از پر سر خویش کرد بیرون
نالید ز درد سر کشیدن

دانست که نیست دشت و هامون
شایسته فارغ آرمیدن

شد چهره زندگی دگرگون
در دیده نماند تاب دیدن

مانا که دل از تپیدن افتاد
***
مجروح ز رنج زندگی رست
از قلب بریده گشت شریان

آن بال و پر لطیف بشکست
وان سینه خرد خست پیکان

صیاد سیه دل از کمین جست
تا صید ضعیف گشت بیجان

در پهلوی آن فتاده بنشست
آلوده بخون مرغ دامان

بنهاد به پشتواره و بست
آمد سوی خانه شامگاهان

وان صید بدست کودکان داد
***
چون صبح دمید، مرغکی خرد
افتاد ز آشیانه در جر

چون دانه نیافت، خون دل خورد
تقدیر، پرش بکند یکسر

شاهین حوادثش فرو برد
نشنید حدیث مهر مادر

دور فلکش بهیچ نشمرد
نفکند کسیش سایه بر سر

نادیده سپهر زندگی، مرد
پرواز نکرده، سوختش پر

رفت آن هوس و امید بر باد
***
آمد شب و تیره گشت لانه
وان رفته نیامد از سفر باز

کوشید فسونگر زمانه
کاز پرده برون نیفتد این راز

طفلان بخیال آب و دانه
خفتند و نخاست دیگر آواز

از بامک آن بلند خانه
کس روز عمل نکرد پرواز

یکباره برفت از میانه
آن شادی و شوق و نعمت و ناز

زان گمشدگان نکرد کس یاد
***
آن مسکن خرد پاک ایمن
خالی و خراب ماند فرجام

افتاد گلش ز سقف و روزن
خار و خسکش بریخت از بام

آرامگهی نه بهر خفتن
بامی نه برای سیر و آرام

بر باد شد آن بنای روشن
نابود شد آن نشانه و نام

از گردش روزگار توسن
وز بدسری سپهر و اجرام

دیگر نشد آن خرابی آباد
***
شد ساقی چرخ پیر خرسند
پردید ز خون چو ساغری را

دستی سر راه دامی افکند
پیچانید به رشته ای سری را

جمعیت ایمنی پراکند
شیرازه درید دفتری را

با تیشه ظلم ریشه ای کند
بر بست ز فتنه ای دری را

خون ریخت بکام کودکی چند
برچید بساط مادری را

فرزند مگر نداشت صیاد؟

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن
دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن
پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن

سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن
تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن

اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر
دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن

هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن
هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن

آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل
زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن

از برای سود، در دریای بی پایان علم
عقل را مانند غواصان، شناور داشتن

گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن
چشم دل را با چراغ جان منور داشتن

در گلستان هنر چون نخل بودن بارور
عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن

از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب
علم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن

همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن
چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن

دیبه ها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن
گنجها بی پاسبان و بی نگهبان داشتن

بنده فرمان خود کردن همه آفاق را
دیو بستن، قدرت دست سلیمان داشتن

در ره ویران دل، اقلیم دانش ساختن
در ره سیل قضا، بنیاد و بنیان داشتن

دیده را دریا نمودن، مردمک را غوصگر
اشک را مانند مروارید غلطان داشتن

از تکلف دور گشتن، ساده و خوش زیستن
ملک دهقانی خریدن، کار دهقان داشتن

رنجبر بودن، ولی در کشتزار خویشتن
وقت حاصل خرمن خود را بدامان داشتن

روز را با کشت و زرع و شخم آوردن بشب
شامگاهان در تنور خویشتن نان داشتن

سربلندی خواستن در عین پستی، ذره وار
آرزوی صحبت خورشید رخشان داشتن

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن
روی مانند پری از خلق پنهان داشتن

همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن
همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن

کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح
دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن

در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق
سینه ای آماده بهر تیرباران داشتن

روشنی دادن دل تاریک را با نور علم
در دل شب، پرتو خورشید رخشان داشتن

همچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن
مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن
تیرگیها را ازین اقلیم بیرون داشتن

همچو موسی بودن از نور تجلی تابناک
گفتگوها با خدا در کوه و هامون داشتن

پاک کردن خویش را ز آلودگیهای زمین
خانه چون خورشید در اقطار گردون داشتن

عقل را بازارگان کردن ببازار وجود
نفس را بردن برین بازار و مغبون داشتن

بی حضور کیمیا، از هر مسی زر ساختن
بی وجود گوهر و زر، گنج قارون داشتن

گشتن اندر کان معنی گوهری عالمفروز
هر زمانی پرتو و تابی دگرگون داشتن

عقل و علم و هوش را بایکدیگر آمیختن
جان و دل را زنده زین جانبخش معجون داشتن

چون نهالی تازه، در پاداش رنج باغبان
شاخه های خرد خویش از بار، وارون داشتن

هر کجا دیوست، آنجا نور یزدانی شدن
هر کجا مار است، آنجا حکم افسون داشتن

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت
سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت

مهر بلند، چهره ز خاور نمینمود
ماه از حصار چرخ، سر باختر نداشت

آمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیک
فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت

دانی که نوشداروی سهراب کی رسید
آنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت

دی، بلبلی گلی ز قفس دید و جانفشاند
بار دگر امید رهائی مگر نداشت

بال و پری نزد چو بدام اندر اوفتاد
این صید تیره روز مگر بال و پر نداشت

پروانه جز بشوق در آتش نمیگداخت
میدید شعله در سر و پروای سر نداشت

بشنو ز من، که ناخلف افتاد آن پسر
کز جهل و عجب، گوش به پند پدر نداشت

خرمن نکرده توده کسی موسم درو
در مزرعی که وقت عمل برزگر نداشت

من اشک خویش را چو گهر پرورانده ام
دریای دیده تا که نگوئی گهر نداشت

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) 

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت
این اشک دیده من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود
کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

بلبل آهسته به گل گفت شبی
که مرا از تو تمنائی هست

من به پیوند تو یک رای شدم
گر ترا نیز چنین رائی هست

گفت فردا به گلستان باز آی
تا ببینی چه تماشائی هست

گر که منظور تو زیبائی ماست
هر طرف چهره زیبائی هست

پا بهرجا که نهی برگ گلی است
همه جا شاهد رعنائی هست

باغبانان همگی بیدارند
چمن و جوی مصفائی هست

قدح از لاله بگیرد نرگس
همه جا ساغر و صهبائی هست

نه ز مرغان چمن گمشده ایست
نه ز زاغ و زغن آوائی هست

نه ز گلچین حوادث خبری است
نه به گلشن اثر پائی هست

هیچکس را سر بدخوئی نیست
همه را میل مدارائی هست

گفت رازی که نهان است ببین
اگرت دیده بینائی هست

هم از امروز سخن باید گفت
که خبر داشت که فردائی هست

نظرات کاربران درباره کتاب دیوان پروین اعتصامی