فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب اقتصاد ناهنجاری‌‌های پنهان اجتماعی

نسخه الکترونیک کتاب اقتصاد ناهنجاری‌‌های پنهان اجتماعی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اقتصاد ناهنجاری‌‌های پنهان اجتماعی

چگونه می‌توان برخی رفتارهای شخصی و اجتماعی را با ابزارهای اقتصادی تجزیه و تحلیل کرد. آیا اقتصاد برای مشکلاتی مانند تجاوز به حقوق دیگران، دروغ گفتن، تقلب، رانندگی عجیب و غریب، پارتی‌بازی، و ... که متأسفانه در جامعه امروزی ما تقریباً فراگیر شده‌اند، توضیح و راه‌حل مناسبی دارد؟
کتاب حاضر، هرچند از داده‌های جوامعی مانند امریکا و ژاپن استفاده کرده است، ولی می‌تواند الگوی مناسبی برای چنین مطالعاتی در سایر جوامع باشد.
لویت و همکارش موضوعات مورد بررسی کتاب را از حالت مقاله‌های فشرده و تکنیکی مجله‌های علمی دانشگاهی خارج کرده‌اند و آن‌ها را با استفاده از شیوه نگارش داستانی ارائه داده‌اند، به‌طوری‌که کتاب در عین این‌که برای پژوهشگران، اساتید و دانشجویان کاربرد دارد، برای مخاطبان عام‌تر نیز قابل استفاده است.

ادامه...

  • ناشر: نشر نی
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.5 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۶۹صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب اقتصاد ناهنجاری‌‌های پنهان اجتماعی

یادداشت مترجم برای چاپ دوم

ترجمه این کتاب، مشابه نسخه اصلی آن، مورد توجه زیادی قرار گرفت و نسخه های چاپ شده آن به سرعت تمام شد. پس از انتشار کتاب به زبان فارسی، موضوعات آن در سمینارها و سخنرانی های دانشگاه ها و مراکز پژوهشی مختلف و مصاحبه ها و یادداشت های روزنامه ها و شبکه های اجتماعی مورد نقد و بررسی اساتید، دانشجویان و پژوهشگران قرار گرفت. نویسندگان کتاب هم با راه اندازی سایت خاصی با همان عنوان کتاب به بحث و گفت وگو با خوانندگان پرداختند و مطالب و مشاهدات تازه ای در راستای موضوعات مطرح شده در کتاب را ارائه نمودند. فروش یک ونیم میلیون نسخه از کتاب در سال اول انتشار آن در آمریکا و ترجمه آن به ۳۰ زبان گوناگون نشان از اهمیت مباحث کتاب و موفقیت نویسندگان آن در طرح ماهرانه آن ها دارد. نویسندگان کتاب جدیدی نیز با عنوان Super Freakonomics منتشر کردند که موارد دیگری را در زمینه های اقتصاد مسائل اجتماعی رفتاری بررسی می کند. نقدهای فراوانی نیز بر کتاب نوشته شد که می توان به عنوان نمونه از مقاله ی آریل روبینستین با عنوان «Freak-Freakonomics‎» نام برد که در آن ضمن ارج نهادن بر هوش و درایت و کنجکاوی نویسنده اصلی کتاب در واشکافی ناهنجاری های اجتماعی، ارتباط مباحث مطرح شده با علم اقتصاد مورد نقد قرار گرفته و به برخی اشتباهات آن اشاره شده است.(۱)
شاید یکی از علت های اصلی استقبال زیاد از کتاب این است که به تجزیه و تحلیل علمی مسائل جاری زندگی مردم پرداخته است. تجزیه و تحلیل رفتار اقتصادی با استفاده از یافته های علم روان شناسی موضوعی است که اخیرا در حوزه اقتصاد رفتاری مطرح می شود. این مباحث تاکنون نکات جدید و جالبی در توضیح رفتارهای اجتماعی به ویژه در بازارهای مالی و علل وقوع حباب ها و بحران های اقتصادی و مالی ارائه داده است. درواقع، اقتصاد رفتاری نمونه ای از ارتباط متقابل شاخه های مختلف علوم انسانی و اجتماعی است که به پژوهشگران امکان درک و توضیح رفتار انسان ها و جوامع را به صورت عمیق تری فراهم می کند. هرچند در کتاب حاضر، ادعای ضمنی این است که علم اقتصاد با تکیه بر داده ها و تکنیک های اقتصادسنجی حتی قادر است لایه های پنهان رفتارهای فردی و اجتماعی را توضیح دهد، اما شاید چنین ادعایی بیش از حد تکیه بر بُعد اقتصادی انسان و انگیزه های مادی آن دارد. انسان اقتصادی که موضوع مطالعه نظریه های اقتصادی است، با تکیه بر مجموعه ای از فروض اولیه در چهارچوب روابط اقتصادی تعریف می شود. درست است که برخی از ویژگی های اولیه رفتاری در مدل های پایه اقتصادی را می توان به سایر ابعاد رفتار انسانی نیز تعمیم داد، اما همان گونه که پل کروگمن(۲)، استاد اقتصاد دانشگاه پرینستون امریکا و برنده جایزه نوبل اقتصاد، اشاره می کند، ادعای این که «انسان اقتصادی»(۳) نمایانگر کامل یک «انسان واقعی»(۴) است واقع بینانه نیست و با مشاهدات سازگاری کاملی ندارد. به عبارت دیگر، لازمه ی تبیین علمی رفتارهای انسان و جامعه، استفاده از یافته های علوم انسانی و اجتماعی مانند اقتصاد، روان شناسی، فلسفه و جامعه شناسی است و تکیه بر بُعد اقتصادی انسان به تنهایی نمی تواند تصویر کاملی از کلیه ی ابعاد رفتاری انسان را توضیح دهد. گسترش اخیر علوم بین رشته ای در دانشگاه ها به ویژه در میان علوم انسانی و اجتماعی شاید پاسخ به چنین نیازی است. این کتاب سعی دارد تا لایه های گوناگون رفتارهای جاری انسان ها را صرف نظر از موقعیت های اجتماعی شان و تنها از دریچه «انسان اقتصادی» با استفاده از مشاهدات واقعی و داده های ثبت شده تبیین کند. طرح سوال های مناسب و استفاده از داده های انبوه و معتبر، امکان چنین کاری را به نویسنده اصلی کتاب، استیون لویت، و روایت داستان گونه آن ها را به همکارش، استیون دابنر، داده است.
در چاپ دوم کتاب، کلیه فصل ها بازخوانی و ویرایش دوباره شده اند. در این نسخه جدید، از نظرات اصلاحی اساتید و پژوهشگران، به ویژه استاد مصطفی ملکیان که با دقت کتاب را مطالعه و نکات دقیقی را اشاره فرمودند، بهره بردم که در این جا از همگی آن ها تشکر می کنم.



اقتصاد ناهنجاری های پنهان اجتماعی

استیون دی. لویت و استیون ج. دابنر

مترجم: سعید مشیری





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



پیشگفتار مترجم

هنگامی که کتاب انسان و اقتصاد نوشته رابرت ماندل(۵) را چندین سال قبل مطالعه می کردم، با خود فکر می کردم که چگونه می توان مسائلی مانند زبان، فرهنگ، موسیقی، و عشق را با دیدگاه های اقتصادی تجزیه و تحلیل کرد. کتابی که پیش روی دارید پاسخ مناسبی به این سوال ارائه می دهد. این کتاب حاصل پژوهش های اخیر استیون لویت استاد اقتصاد دانشگاه شیکاگو است که در آن ها ابعاد جدیدی از کاربردهای علم اقتصاد به صورت هنرمندانه ای به نمایش گذاشته شده است. این کاربردها نه در حوزه های مرسوم اقتصاد مانند تورم، بیکاری، پول و بانک، توسعه، انرژی و امثال آن ها، بلکه در حوزه های رفتارهای شخصی و مسائل اجتماعی و فرهنگی است که تاکنون کم تر مورد توجه اقتصاددانان بوده است. لویت نشان می دهد که رفتارهای فردی و اجتماعی را، حتی اگر پنهانی باشند، می توان با ابزارهای علم اقتصاد تجزیه و تحلیل کرد و به نتایج معتبری دست یافت. از پیشگامان معاصر این دیدگاه، گری بکر(۶) استاد فقید دانشگاه شیکاگو و برنده جایزه نوبل است که پژوهش های جالبی در زمینه اقتصاد مسائل خانواده انجام داده است. وی نشان داد که بسیاری از تصمیم گیری ها در حوزه مسائل خانوادگی، مانند ازدواج و تعداد فرزندان، که معمولاً تصور می شود ناشی از عوامل فرهنگی و اجتماعی اند، در واقع از عوامل اقتصادی سرچشمه می گیرند. رابرت برو(۷) استاد دانشگاه هاروارد، از اقتصاددانان برجسته دیگری است که مسائل فرهنگی، سیاسی، و اجتماعی را به صورت کمّی در حوزه اقتصاد رشد مطرح کرده است. وی اثر دموکراسی، بوروکراسی و حتی مذهب را در رشد اقتصادی کشورهای دنیا نشان داده و اخیرا نیز مباحثی در زمینه اقتصاد زیبایی مطرح کرده است.(۸) جرج اکرلاف(۹) برنده جایزه نوبل نیز پژوهش های مبتکرانه و جالبی در زمینه مسائل روان شناختی و اجتماعی مرتبط با اقتصاد به ویژه در بازارهای نیروی کار، کالاهای دست دوم و اقتصاد هویت(۱۰) انجام داده است.
پژوهش های لویت از پژوهش های قبلی فراتر رفته، به تجزیه و تحلیل تصمیم گیری های فردی در زمینه های گوناگون مسائل شخصی و اجتماعی می پردازد. وی با طرح سوال های مناسب و بهره گیری هنرمندانه ای از داده های موجود توانسته است ابزارهای علم اقتصاد را در زمینه هایی به کار گیرد که اقتصاددانان تاکنون کم تر به آن ها پرداخته اند. بنا به ادعای لویت، اگر دو شرط زیر تامین شوند اقتصاد می تواند بسیاری از رفتارهای پیچیده فردی و اجتماعی را توضیح دهد: اول طرح سوال مناسب و دوم در اختیار داشتن داده های کافی. وی در پژوهش های خود با تحقق این دو شرط توانسته است به بسیاری از زوایای پنهان رفتارهای فردی و اجتماعی رخنه کرده، پاسخ های جالب و گاه شگفت آوری ارائه دهد. برخی از سوال هایی که لویت مطرح کرده در نوع خود جدید و جالب هستند، مانند این که آیا معلم ها نیز تقلب می کنند؟ آیا کارمندان عالی رتبه نیز دزدی می کنند؟ چه رابطه ای بین سقط جنین و تغییر میزان جرم وجود دارد؟ و یا این که آیا اسم شما در سرنوشت تان موثر است؟ البته ممکن است برخی از این سوال ها یا مشابه آن ها قبلاً نیز به ذهن سایر پژوهشگران رسیده باشد، اما نبود داده های مناسب مانع از اجرای پژوهش های علمی برای یافتن پاسخ بوده است. این گونه پژوهش ها غالبا نیاز به داده هایی پیمایشی دارند که در طول زمان جمع آوری شده باشند اما از آن جا که گردآوری آن ها معمولاً بسیار پرهزینه است و قابلیت اعتمادشان نیز زیاد نیست، کم تر در اختیار پژوهشگران قرار می گیرد. هنر لویت در واقع این است که توانسته است از داده های ارزشمندی استفاده کند که به طور سیستماتیک و دقیق جمع آوری شده ولی کسی به سراغ آن ها نرفته است. مثلاً برای بررسی تقلب معلم ها، وی از داده های پاسخ نامه های دانش آموزان در امتحانات سراسری مدارس استفاده کرده است یا برای بررسی اثر نام افراد در سرنوشت شان، اطلاعات موجود در گواهی های تولد در بیمارستان ها را استخراج کرده است. لویت در برخی موارد نیز امکان این را یافته است که از داده های استثنایی، مانند حساب های مالی ثبت شده رئیس یک گروه فروشنده مواد مخدر، آمار فروش پیراشکی های یک پیراشکی فروش در ادارات و شرکت ها، یا اطلاعات شخصی ارائه شده در سایت های دوست یابی اینترنتی استفاده کند.
باید اشاره کرد که دیدگاه حاکم بر این کتاب که طبق آن با طرح سوال مناسب و در اختیار داشتن آمار و اطلاعات کافی می توان رفتار افراد را در تمام زمینه ها مطالعه کرد، با نگرش معمول در اقتصاد، که مطالعه رفتار افراد را تنها در چهارچوب نظری و مدل های اقتصادی معتبر می داند، تفاوت دارد. در واقع، لویت تنها با تکیه بر یکی از اصول کلی اقتصاد که طبق آن انسان ها به انگیزه پاسخ می دهند، مستقیما به سراغ داده ها رفته است تا ابعاد پنهان رفتارهای شخصی و اجتماعی را آشکار کند. وی داده ها را منبع ارزشمندی از اطلاعات واقعی مربوط به رفتار افراد می داند که به پژوهشگر کمک می کنند تا به آن چه در عمل اتفاق می افتد، نه آن چه به زبان آورده می شود، پی ببرد. ایرادی که معمولاً به این دیدگاه متکی بر داده ها گرفته می شود این است که داده ها ممکن است جامع یا کاملاً تصادفی نباشند، یا ابزارهای اندازه گیری از دقت و درستی قابل قبولی برخوردار نباشند و بنابراین، نتایج متکی بر این گونه مطالعات نمی توانند قابل تعمیم باشند. به عبارت دیگر، نتیجه ای که از یک نمونه گرفته می شود ممکن است در موارد دیگر اعتبار نداشته باشد. همچنین ممکن است نتایج به دست آمده متّکی به شرایط فرهنگی خاصی باشند، بدین معنی که در جوامعی با فرهنگ، مذهب، یا سنت متفاوت با نمونه مورد مطالعه معتبر نباشند.
هرچند نمی توان آشتی کاملی بین دو دیدگاه نظریه محور و داده محور برقرار ساخت، ولی اگر بتوان نقاط ضعف دیدگاه متکی بر داده ها را تا حد امکان رفع کرد، به نظر می رسد که نتایج به دست آمده از اعتبار علمی بیش تری برخوردار باشند. و این در واقع کاری است که لویت به طور ماهرانه ای در این کتاب انجام داده است. او در انتخاب داده هایش دقت کافی کرده به گونه ای که تعداد مشاهدات در آن ها بسیار زیاد و امکان اشتباه در آن ها بسیار کم است. حتی اگر داده ها مربوط به یک ناحیه یا منطقه باشند، با توجه به تصادفی بودن آن ها می توان نتایج به دست آمده را با درجه اطمینان قابل قبولی تعمیم داد. در مورد تفاوت های فرهنگی در واکنش به انگیزه ها نیز لویت نشان می دهد که نمی توان به ادعای صرف کفایت کرد و باید دید که داده ها در این زمینه چه می گویند. او با بررسی موارد بسیار زیاد و متنوعی نشان داده است که در شرایطی که انگیزه وجود دارد، انسان ها به آن پاسخ می دهند. البته شدت پاسخ ممکن است به عواملی مانند اعتقادات مذهبی یا فرهنگی بستگی داشته باشد ولی اصل آن در همه جا وجود دارد. او این اصل را در مورد گروه های مختلفی مانند معلم ها، کشتی گیران سومویی در ژاپن، کارمندان عالی رتبه، والدین، فروشندگان مسکن، پزشکان، سیاستمداران، فروشندگان مواد مخدر، گروه های افراطی سیاسی و سایر گروه های اجتماعی، که به ندرت رفتار آن ها مطالعه شده است، ارزیابی کرده و نشان داده است که در همه جا جاری است.
انگیزه من از ترجمه این کتاب دو چیز است: اول، علاقه ای است که به کاربردهای اجتماعی اقتصاد دارم و مجموعه ای از بهترین آن ها را در این کتاب یافتم. در واقع، از ابتدای تحصیلاتم در رشته اقتصاد، همیشه به این فکر بوده ام که چگونه می توان برخی رفتارهای شخصی و اجتماعی را با ابزارهای اقتصادی تجزیه و تحلیل کرد. برای نمونه، این که آیا اقتصاد برای مشکلاتی مانند تجاوز به حقوق دیگران، دروغ گفتن، تقلب، رانندگی عجیب و غریب، پارتی بازی، تعارف بیش از حد، و امثال آن ها، که متاسفانه در جامعه امروزی ما که جامعه ای با اعتقادات مذهبی و ارزشی است، تقریبا فراگیر شده اند توضیح و راه حل مناسبی دارد؟ متاسفانه تاکنون نبود داده های مناسب مانع از آن شده است که مسائل فوق از حد مشغولیت ذهنی و بحث های متفرقه سر میز ناهار با همکاران دانشگاهی فراتر روند. کتاب حاضر، هرچند که از داده های جوامعی مانند امریکا و ژاپن استفاده کرده است، ولی می تواند الگوی مناسبی برای چنین مطالعاتی در سایر جوامع باشد. انگیزه دوم، آشنا کردن پژوهشگران و دانشجویان فارسی زبان رشته های علوم انسانی و اجتماعی و به ویژه اقتصاد با دیدگاه و روش های مورد استفاده لویت در این کتاب است. لویت در این کتاب نشان می دهد که چگونه می توان بسیاری از مسائل و مشکلات اجتماعی پیچیده را حتی با استفاده از تکنیک های ساده تجزیه و تحلیل کرد. او به زیبایی نشان می دهد که در واقع طرح سوال های مناسب، نیمی از کار پژوهش است و تجزیه و تحلیل داده ها نیمی دیگر. بیش تر دانشجویان رشته اقتصاد، مانند سایر رشته ها، به طور تصادفی و برحسب محاسبات کامپیوترهای سازمان سنجش و آموزش کشور وارد این رشته شده اند و انگیزه چندانی برای فراگیری عمیق آن نشان نمی دهند. متاسفانه نظام آموزشی ما نیز در بیش تر موارد اگر انگیزه دانشجویان را در ادامه کار کم تر نکند، کمکی نیز به آن نمی کند. به نظر من آشنایی دانشجویان علوم اجتماعی، به ویژه اقتصاد، با کاربردهای جالب و متنوعی که در این کتاب ارائه شده اند می تواند در ایجاد انگیزه و علاقه بیش تر آن ها به این رشته های مهم موثر باشد.
در حال حاضر این کتاب به تدریج جای خود را در محافل دانشگاهی به صورت کتاب درسی و کمک درسی برای دانشجویان اقتصاد باز می کند. من نیز از کاربرد آن در تدریس دروس اقتصادی در ایران و کانادا تجربه خوبی دارم و دریافته ام که دانشجویان پس از مطالعه آن پیش از پیش به رشته اقتصاد علاقه مند شده اند. مطالب مطرح شده در کتاب قبلاً به صورت مقاله های علمی در مجله های علمی پژوهشی معتبر چاپ شده اند ولی لویت و همکارش آن ها را از حالت مقاله های فشرده و تکنیکی خارج کرده و با استفاده از شیوه نگارش داستانی ارائه داده اند، به طوری که کتاب درعین حال که برای پژوهش گران، اساتید و دانشجویان کاربرد دارد برای مخاطبین عام تر نیز قابل استفاده است.
نکته آخر در مورد نام کتاب و ترجمه آن به فارسی است. همان طور که نویسندگان کتاب برای انتخاب نام مناسب برای آن با مشکل مواجه بودند و بالاخره نام عجیبی از ترکیب دو کلمه Freak به معنای عجیب و غریب و Economics به معنای اقتصاد برای آن به وجود آوردند، من نیز برای انتخاب عبارت مناسبی به فارسی مدت ها فکر و با دیگران مشورت کردم و نهایتا از این دو عبارت «اقتصاد چیزهای عجیب و غریب» و «اقتصاد ناهنجاری های پنهان اجتماعی» دومی را انتخاب کردم، که به نوعی کلیه مطالب ارائه شده در کتاب را پوشش می دهد.
در این جا لازم است از اساتید، دانشجویان و دوستانی که متن ترجمه را مرور کرده، نکات مفیدی را برای روان تر کردن آن پیشنهاد دادند صمیمانه تشکر کنم. به ویژه از دکتر مهدی تقوی استاد و همکار عزیزم که در انتخاب نام کتاب راهنمایی کردند سپاسگزاری می نمایم. همچنین از همکاری حرفه ای و صمیمانه نشر نی در ویرایش و چاپ به موقع و مناسب کتاب سپاسگزاری می کنم.

سعید مشیری
شهریور ۱۳۸۵

مقدمه: بُعد پنهان همه چیز

کسی که در اوایل دهه ۱۹۹۰ در امریکا زندگی می کرد اگر با شنیدن اخبار شبانگاهی و یا خواندن اخبار روزنامه ها دچار وحشت می شد تقصیر نداشت.
دلیل آن افزایش روزافزون جرم بود. نموداری که میزان جرایم دهه های اخیر را در شهرهای امریکا نشان می داد، داشت سر به فلک می کشید و این طور به نظر می رسید که دنیا به آخر رسیده است. قتل با اسلحه، عمدی یا غیرعمدی، فراگیر شده بود. همین طور دزدی ماشین و فروش مواد مخدر، دزدی خانه و تجاوز. جرم و خشونت به طور شگفت آوری با هم اتفاق می افتاد؛ و اوضاع همچنان بد و بدتر می شد. همه کارشناسان همین را می گفتند.
مسبب این همه، ابرشکارچی نامیده می شد. مدتی بود که او همه جا حضور داشت. با آن نگاه اخم آلودش که روی جلد مجله نیوزویک نقش بسته بود و آن توصیف مبالغه آمیزش در گزارش های قطور دولت. این ابرشکارچی نوجوانی لاغر بود، از شهری بزرگ با اسلحه ای سبک در دست و قلبی سرشار از خشونت. به ما گفته می شد که هزاران نفر درست مانند او وجود دارند، نسلی از قاتلان که داشتند کشور را به سمت بزرگ ترین هرج ومرج سوق می دادند.
در سال ۱۹۹۵، جیمز آلن فاکس(۱۶) جرم شناس، گزارشی برای دادستان عمومی امریکا نوشت که در آن به شکل وحشتناکی افزایش قریب الوقوع قتل توسط نوجوانان را پیش بینی کرد. فاکس سناریوهای خوش بینانه و بدبینانه ای را مطرح کرد. در سناریوی خوش بینانه، او اعتقاد داشت که میزان قتل توسط نوجوانان در دهه آینده ۱۵ درصد دیگر افزایش خواهد یافت. در سناریوی بدبینانه اش، این تعداد بیش تر از دو برابر می شد. او گفت «موج بعدی جرم آن چنان بد خواهد بود که ۱۹۹۵ را روزهای خوب گذشته جلوه خواهد داد.»
دیگر جرم شناسان، کارشناسان علوم سیاسی و پیش بینی کنندگان حرفه ای، آینده وحشتناک مشابهی ترسیم می کردند. پیش بینی رئیس جمهور کلینتن نیز مانند آن ها بود. وی گفت «ما می دانیم که حدودا شش سال فرصت داریم تا وضعیت جرم در میان جوانان را تغییر دهیم، در غیر این صورت کشورمان دچار هرج ومرج خواهد شد. رئیس جمهوری های بعد از من درباره فرصت های جالب اقتصاد جهانی سخنرانی نخواهند کرد، بلکه آن ها تمام توان جسمی و روحی شان را صرف حمایت از شهروندان در خیابان ها خواهند کرد.» اوضاع کاملاً در اختیار مجرمان بود.
سپس، جرم به جای آن که بیش تر و بیش تر شود شروع به کاهش کرد. و هر روز کم تر و کم تر شد. کاهش جرم از چند نظر بسیار شگفت آور بود: این کاهش همه جانبه بود، همه انواع جرایم در بخش های مختلف کشور در حال کاهش بود. این کاهش به طور مستمر سال به سال ادامه داشت. این کاملاً باور نکردنی بود به ویژه برای جرم شناسانی که وضعی مخالف آن را پیش بینی کرده بودند.
این اتفاق بسیار عجیب بود. نرخ قتل توسط نوجوانان به جای افزایش ۱۰۰ درصد یا حتی ۱۵ درصد در سال، آن طور که جیمز فاکس هشدار داده بود، طی ۵ سال بیش تر از ۵۰ درصد کاهش یافت. تا سال ۲۰۰۰ میزان کلی جنایت در ایالات متحده به پایین ترین حد خود در سی وپنج سال گذشته رسید. همین طور شمار تقریبا همه انواع جرایم، از حمله شخصی گرفته تا دزدی اتومبیل کاهش یافته بود.
با وجود این که کارشناسان نتوانسته بودند کاهش جرم را پیش بینی کنند و حتی زمانی که این روند رو به کاهش ادامه داشت پیش بینی های بدبینانه ای می کردند، اما اکنون با شتاب در پی توضیح آن بودند. بیش تر نظریه هایشان کاملاً منطقی به نظر می رسید. آن ها این طور توجیه می کردند که اقتصاد در حال رونق دهه ۱۹۹۰ به کاهش آمار جرم کمک کرده است و وضع قوانین کنترل اسلحه علت این روند کاهشی است. عده ای نیز نوعی راهبرد جدید پلیسی را در شهر نیویورک، جایی که تعداد قتل از ۲۲۴۵ در سال ۱۹۹۰ به ۵۹۶ در سال ۲۰۰۳ رسید علت آن می دانستند.
این نظریه ها نه تنها منطقی بلکه امیدوارکننده نیز بود برای این که آن ها کاهش جرم را به اقدامات انسانی خاصی که اخیرا انجام شده بود نسبت می دادند. اگر کنترل اسلحه و آن راهبردهای هوشمندانه پلیسی و شغل های با درآمد بالاتر بود که میزان ارتکاب جرم را تحت تاثیر قرار داد بنابراین می توان نتیجه گرفت که قدرت متوقف کردن مجرمان کاملاً در اختیار ما بوده است و اگر خدای نکرده، جرم دوباره افزایش یابد به همان صورت می توان با آن مبارزه کرد.
ظاهرا این نظریه ها بدون هیچ تردیدی، از دهان کارشناسان به گوش روزنامه نگاران و از آن جا به مردم رسید و در مدت کوتاهی، تفکر غالب جامعه شد. فقط یک مشکل وجود داشت: این نظریه ها درست نبودند.
درعین حال، عامل دیگری وجود داشت که تا حد زیادی به کاهش شدید جرم در دهه ۱۹۹۰ کمک کرد. آن عامل بیش از بیست سال پیش شکل گرفته بود و مربوط به زن جوانی در دالاس به نام نورما مک کوروی(۱۷) می شد.
مانند پروانه ای تمثیلی که بال هایش را در یک قاره به هم می زند و نهایتا منجر به گردباد در قاره دیگر می شود، نورما مک کوروی جریان وقایع را بدون این که قصد آن را داشته باشد به شدت تغییر داد. تنها چیزی که او می خواست سقط جنین بود. او زنی بیست ویک ساله، فقیر، کم سواد، بدون مهارت کاری، الکلی و معتاد بود که قبلاً دو بچه اش را برای فرزندخواندگی سپرده و اکنون، سال ۱۹۷۰، دوباره حامله شده بود. اما در آن زمان سقط جنین در تکزاس، مانند همه ایالت ها، به جز موارد معدودی، غیرقانونی بود. خواسته مک کوروی را افرادی بسیار بانفوذتر پی گیری کردند. مک کوروی شاکی اصلی در ادعای حقوقی گروهی که در پی قانونی کردن سقط جنین بودند معرفی شد. مدعی علیه، هنری وید(۱۸) وکیل مدافع منطقه دالاس بود. بالاخره پرونده به دادگاه عالی امریکا رفت. تا آن وقت مک کوروی را با نام مستعار جین رو(۱۹) می شناختند. در تاریخ ۲۲ ژانویه ۱۹۷۳، دادگاه با قانونی اعلام کردن سقط جنین در سراسر کشور به نفع خانم رو حکم داد. البته زمانی که حکم صادر شد دیگر برای سقط جنین خانم مک کوروی بسیار دیر شده بود. او بچه اش را به دنیا آورده و برای فرزندخواندگی گذاشته بود. (سال ها بعد او از اصرارش برای قانونی کردن سقط جنین اظهار ندامت کرد و به فردی طرفدار زندگی یا ضد سقط جنین تبدیل شد.)
چگونه اقدام خانم مک کوروی و قانونی شدن سقط جنین به شروع بزرگ ترین کاهش جرم که در تاریخ ثبت شده است کمک کرد؟
تا جایی که به جرم مربوط می شود، همه بچه ها برابر یا حتی تقریبا برابر به دنیا نمی آیند. دهه ها پژوهش نشان داده است بچه ای که در محیط خانوادگی فلاکت باری متولد می شود در مقایسه با سایر بچه ها، با احتمال بسیار بیش تری مجرم خواهد شد. و میلیون ها زنی که پس از قانونی شدن سقط جنین، این کار را کردند جزو مادران فقیر، ازدواج نکرده و نوجوانی بودند که سقط جنین غیرقانونی برای شان بسیار گران یا به سختی دست یافتنی بود. این واقعه مهم اثری شدید در آینده ای دور داشت: سال ها بعد، درست هنگامی که این بچه های سقط شده ممکن بود به سنی برسند که بتوانند مرتکب جرم شوند میزان جرم شروع به کاهش کرد.
در حقیقت کنترل اسلحه یا اقتصاد پررونق یا راهبردهای نوین پلیس نبود که بالاخره موج جرم در امریکا را کند کرد. بلکه، در میان سایر عوامل، این واقعیت هم وجود داشت که مجموعه مجرمان بالقوه به طور چشم گیری کوچک تر شد.
کارشناسان کاهش جرم (پیش بینی کنندگان قبلی اوضاع وخیم جرم) که نظریه های شان را از طریق وسایل ارتباط جمعی منتشر می کنند تاکنون چند بار قانونی شدن سقط جنین را به عنوان علت مطرح کرده اند؟ هیچ.
این ترکیبی عادی از تجارت و دوستی است: شما فروشنده مسکنی استخدام می کنید تا خانه تان را بفروشد.
او از جذابیتش استفاده می کند، عکس هایی از خانه می اندازد، قیمت را تعیین و آگهی جذابی تهیه می کند، خانه را به افراد زیادی نشان می دهد، با پیشنهاددهنده ها مذاکره می کند، و آن قدر پی گیر می شود تا معامله انجام شود. درست است که او کارهای زیادی انجام می دهد اما سود خوبی نیز می برد. یک فروشنده نوعیِ مسکن، بابت فروش خانه ای ۳۰۰ هزار دلاری، ۶ درصد می گیرد که برابر با ۱۸۰۰۰ دلار است. ۱۸۰۰۰ دلار! شما به خودتان می گویید: این پول زیادی است. همچنین از طرفی با خود می گویید که هرگز نمی توانستید خودتان خانه را به قیمت ۳۰۰ هزار دلار بفروشید. فروشنده خانه می داند که چگونه ارزش خانه را به بالاترین مقدار برساند. او خانه شما را با حداکثر قیمت ممکن فروخت. درست است؟... درست؟
فروشنده مسکن، در مقایسه با جرم شناس، کارشناسی از نوعی دیگر است، او متخصص است. یعنی کارش را خیلی بهتر از آن که می خواهد خانه اش را بفروشد انجام می دهد. او اطلاعات بیش تری درباره ارزش خانه، وضع بازار مسکن و حتی چهارچوب ذهنی خریدار دارد. شما به خاطر اطلاعاتش به او وابسته اید. در واقع، به همین علت است که کارشناس استخدام می کنید.
با رشد دنیا و پیچیده تر شدن آن به ناچار تعداد بی شماری از این متخصصان خودشان را وارد زندگی مردم کرده اند. دکترها، حقوقدان ها، پیمان کارها، کارگزاران سهام، تعمیرکاران ماشین، کارگزاران وام خانه، برنامه ریزان مالی، همه از مزیت عظیم اطلاعاتی بهره می برند تا به شما کمک کنند، شمایی که آن ها را استخدام کرده اید تا درست همان چیزی را که می خواهید با بهترین قیمت برای تان تهیه کنند.
بسیار خوب است که این طور فکر کنیم. اما کارشناسان انسان اند و انسان ها به انگیزه ها پاسخ می دهند. بنابراین این که کارشناسی فرضی چگونه با شما رفتار می کند بستگی به این دارد که انگیزه کارشناس چگونه تنظیم شده باشد. مثلاً، مطالعه ای درباره تعمیرکاران اتومبیل در کالیفرنیا نشان داد که آن ها غالبا از برخی تعمیرات کوچک صرف نظر می کنند و اجازه می دهند تا اتومبیلی که اشکال دارد از بازرسی آلودگی هوا بگذرد. علت آن این است که این تعمیرکاران آسان گیر برای خود مشتری جلب می کنند. اما در مورد دیگر، انگیزه کارشناس ممکن است علیه شما کار کند. در یک پژوهش پزشکی، مشخص شد که پزشکان در مناطقی که شمار زادوولد در آن جا در حال کاهش است، عمل سزارین بیش تری نسبت به نواحی ای که میزان زادوولد بالا دارند انجام می دهند. این نشان می دهد که هنگامی که وضع بازار خوب نیست دکترها سعی می کنند تا عمل های گران تری انجام دهند.
بحث درباره سوءاستفاده کارشناسان از موقعیت شان یک چیز و ثابت کردن آن چیز دیگری است. بهترین روش برای اثبات آن این است که نحوه عمل یک کارشناس را وقتی برای شما کار می کند با وقتی که همان کار را برای خودش انجام می دهد مقایسه کنیم. متاسفانه جراح روی خودش عمل جراحی نمی کند. همین طور پرونده پزشکی اش نمی تواند در دسترس عموم باشد، و اطلاعات ثبت شده ای در مورد این که تعمیرکار ماشین خودش را چگونه تعمیر می کند در دسترس نیست.
اما، اطلاعات فروش خانه قابل دسترسی است و فروشندگان خانه غالبا خانه خودشان را هم می فروشند. مجموعه ای از داده هایی که شامل اطلاعات فروش نزدیک به ۱۰۰ هزار خانه در حومه شیکاگوست نشان می دهد که از این تعداد ۳۰۰۰ خانه متعلق به خود بنگاه داران بوده است.
قبل از این که به داده ها بپردازیم، خوب است که این پرسش را مطرح کنیم: انگیزه فروشنده خانه وقتی که خانه خودش را می فروشد چیست؟ ساده است: رسیدن به بهترین معامله ممکن که ظاهرا همان انگیزه شما در فروش خانه تان است. بنابراین به نظر می رسد که انگیزه شما و فروشنده خانه کاملاً همسو است. به هرحال، حق العمل او بر اساس قیمت فروش خانه تعیین می شود.
ارتباط کارمزدها با انگیزه ها خیلی شفاف نیست. اولاً، ۶ درصد کارمزد فروشنده خانه معمولاً بین بنگاه فروشنده خانه و بنگاه خریدار خانه تقسیم می شود. نماینده بنگاه فروشنده سپس نصف سهم خود را به بنگاه خود می دهد که به این معنی است که تنها ۵ر۱ درصد از قیمت خرید خانه مستقیما به جیب فردی که از جانب بنگاه، خانه را می فروشد می رود.
بنابراین سهم واقعی نماینده شما در فروش خانه ای به قیمت ۳۰۰ هزار دلار و کارمزد ۱۸۰۰۰ دلاری برابر با ۴۵۰۰ دلار است. شما ممکن است بگویید با این حال مبلغ کمی نیست. اما اگر خانه واقعا بیش تر از ۳۰۰ هزار دلار می ارزید چطور؟ اگر او با کمی زحمت بیش تر، صبر و چند آگهی بیش تر در روزنامه می توانست خانه شما را به قیمت ۳۱۰ هزار دلار بفروشد چه می شد؟ با این قیمت، پس از کسر کارمزد، ۹۴۰۰ دلار بیش تر نصیب شما می شد. اما سهم بیش تر نماینده فروش ــ سهم شخصی ۵ر۱ درصدی او از ۱۰ هزار دلار اضافی ــ فقط ۱۵۰ دلار است. هنگامی که شما ۹۴۰۰ دلار به دست آورید و او فقط ۱۵۰ دلار، شاید انگیزه هایتان آن قدرها هم همسو نباشد. (مخصوصا وقتی که او باید هزینه آگهی ها را بدهد و همه کارها را بکند.) آیا نماینده فروش حاضر است که فقط برای ۱۵۰ دلار وقت، پول و انرژی اضافی بگذارد؟
برای پیدا کردن پاسخ یک راه وجود دارد: اختلاف بین داده های مربوط به فروش خانه هایی را که متعلق به خود نمایندگان بنگاه مسکن است با داده های خانه هایی که آن ها برای مشتری های شان فروخته اند بسنجیم. با استفاده از داده های فروش آن ۱۰۰ هزار خانه در حومه شیکاگو و با کنترل کردن سایر متغیرهای موثر ــ مکان، قدمت، کیفیت خانه، شکل ظاهری و مانند آن ــ متوجه می شویم که نماینده بنگاه به طور متوسط خانه خودش را ده روز بیش تر در بازار نگه می دارد و آن را به قیمت ۳ درصد بیش تر، یا ۱۰ هزار دلار افزون تر از خانه ای ۳۰۰ هزار دلاری، می فروشد. وقتی او خانه خودش را می فروشد آن را برای بهترین پیشنهاد نگه می دارد اما وقتی خانه شما را می فروشد به شما فشار می آورد تا اولین پیشنهاد خوب را بپذیرید. درست مانند حق الزحمه یک کارگزار سهام. او می خواهد که معامله انجام شود و سریع هم انجام شود، چرا نشود؟ سهم او از یک پیشنهاد بهتر فقط ۱۵۰ دلار است که انگیزه چندان زیادی ایجاد نمی کند تا او را برای صبر و تلاش بیش تر تشویق کند.
از تمام چیزهایی که درباره سیاست گفته می شود شاید یکی از بقیه درست تر باشد: پول، انتخابات را می خرد. آرنولد شوارزنگر، مایکل بلومبرگ، جان کورزین(۲۰) تنها از نمونه های کمی از این واقعیت هستند. فعلاً موارد مخالف این نمونه ها را فراموش کنید: هوارد دین، استیو فوربز، مایکل هافینگتن و به ویژه توماس گولیسانو که در طی سه دوره انتخابات مربوط به فرمانداری نیویورک ۹۳ میلیون دلار از پول خودش خرج کرد و به ترتیب فقط ۴ درصد، ۸ درصد و ۱۴ درصد رای آورد. بیش تر مردم این را قبول دارند که پول تاثیر زیادی بر انتخابات ندارد و بیش از حد لازم در رقابت های انتخاباتی خرج می شود.
در واقع، داده های انتخابات این موضوع را تایید می کند که نامزدی که بیش تر پول خرج می کند معمولاً برنده می شود. اما آیا این پول است که پیروزی می آورد؟
ممکن است منطقی به نظر برسد که این طور فکر کنیم، همان قدر که منطقی به نظر می رسید که رونق اقتصادی دهه ۱۹۹۰ را عامل کاهش جرم بدانیم. اما اگر دو چیز با هم همبسته باشند به این معنی نیست که یکی علت دیگری است. یک همبستگی فقط به این معنی است که بین دو عامل مثلاً X و Y رابطه ای وجود دارد اما جهتِ این رابطه مشخص نیست. امکان دارد که X علت Y باشد، همچنین ممکن است که Y علت X باشد، و شاید هم علت دیگری مثل Z، X و Y را به وجود آورده باشد.
درباره این همبستگی فکر کنید: شهرهایی که قتل در آن ها زیاد است ماموران پلیس بیش تری هم دارند. اکنون همبستگی مامور و قتل را در دو شهر در نظر بگیرید. شهرهای دنور(۲۱) و واشینگتن دی سی هر دو جمعیت یکسانی دارند اما واشینگتن نزدیک سه برابر دنوِر مامور پلیس دارد و تعداد قتل در آن نیز هشت برابر دنوِر است. بدون داشتن اطلاعات بیش تر، بسیار دشوار است که بگوییم کدام علت دیگری است. یک نفر که اطلاعات بیش تری نداشته باشد ممکن است از این ارقام این طور نتیجه بگیرد که ماموران اضافی پلیس هستند که باعث قتل بیش تر می شوند. این نحوه تفکر عجیب که سابقه زیادی نیز دارد، به طور کلی پاسخ های عجیبی نیز در پی دارد. داستان سزار را در نظر بگیرید که متوجه شد ایالت های تحت فرمانروایی اش که بیماری در آن ها زیاد است همان ایالت هایی هستند که بیش ترین پزشکان را دارند. راه حلش چه بود؟ او بلافاصله دستور داد همه پزشکان کشته شوند.
اکنون، برگردیم به موضوع مخارج تبلیغات انتخاباتی: برای درک رابطه میان پول و انتخابات، مفید است انگیزه هایی را که در تامین مالی انتخابات موثرند در نظر بگیریم. فرض کنید که شما جزو کسانی هستید که ممکن است ۱۰ هزار دلار به نامزدی کمک کنند. احتمالاً شما پول را در یکی از این دو حالت پرداخت خواهید کرد: یک رقابت نزدیک که شما فکر می کنید که پول بر نتیجه آن تاثیر خواهد گذاشت، یا رقابتی که یک نامزد آن مطمئنا برنده خواهد شد و شما دوست دارید که در جبهه پیروزی باشید یا در آینده لطف خاصی دریافت کنید. نامزدی که شما حمایت مالی اش نخواهید کرد آن است که مطمئنا شکست خواهد خورد (کافی است از کسانی که امید دارند در انتخابات حزبی شان برای ریاست جمهوری در آیووا و نیوهمپشایر(۲۲) انتخاب شوند بپرسید.) پس افراد بالای فهرست و مسئولان پول بیش تری نسبت به افراد دیگر جذب می کنند. اما در مورد خرج کردن پول چطور؟ آشکار است که مسئولان و افراد بالای فهرست پول زیادی دارند اما آن ها فقط هنگامی مقدار زیادی از آن را خرج می کنند که احتمال شکست شان جدی باشد، در غیر این صورت، چرا پول شان را در نبرد شطرنجی خرج کنند که ممکن است بعدها، هنگامی که رقیب سخت تری ظاهر می شود آن پول به کار آن ها بیاید و مفیدتر باشد؟
اکنون دو نامزد انتخاباتی را تصور کنید، یکی ذاتا جذاب و دیگری نه. نامزد جذاب پول زیادی جذب می کند و به سادگی برنده می شود. اما آیا این پول بود که برای او رای آورد یا این که جذابیت او بود که هم رای و هم پول را برای او به ارمغان آورد؟
این یک سوال اساسی است اما پرسشی است که پاسخ دادن به آن بسیار دشوار است. جذابیت را به سادگی نمی توان اندازه گیری کرد. چگونه می توان آن را اندازه گیری کرد؟ در حقیقت، به استثنای یک حالت خاص امکان ندارد. کلید قضیه این است که وضعیت نامزدی واحد را در دو موقعیت بسنجیم. یعنی، نامزد الفِ امروز احتمال دارد که شبیه نامزد بِ دو یا چهار سال بعد باشد. در مورد نامزد ب هم همین طور است. فقط اگر در دو دوره انتخاباتی پشت سر هم نامزد الف با نامزد ب رقابت و در هر مورد مقادیر مختلفی خرج کرد می توانیم با میزان جذابیت کم وبیش ثابت، میزان اثر پول را به دست آوریم.
این طور که مشخص است، همیشه دو نامزد با شرایط یکسان در دوره های انتخاباتی پشت سر هم رقابت کرده اند ــ در واقع، نزدیک هزار رقابت انتخاباتی کنگره ایالات متحده از سال ۱۹۷۲ تاکنون چنین وضعی داشته است ــ داده ها درباره این موارد چه چیزی را نشان می دهد؟
نتیجه شگفت آور است: مبلغ پولی که نامزدها خرج می کنند اهمیت زیادی ندارد. نامزد برنده می تواند مخارجش را نصف کند و فقط ۱ درصد از رای را از دست بدهد. درعین حال، نامزد بازنده که مخارجش را دو برابر می کند می تواند انتظار داشته باشد که فقط به مقدار ۱ درصد رای اش افزایش یابد. چیزی که واقعا برای رای دهندگان اهمیت دارد این نیست که یک نامزد سیاسی چقدر خرج می کند، بلکه این است که او چه کسی است. (همین مطلب را می توان درباره پدر و مادرها گفت ــ و در فصل ۵ گفته خواهد شد). برخی سیاستمداران ذاتا برای رای دهندگان جذاب هستند و بقیه این طور نیستند، و هیچ مقدار پولی نمی تواند کار زیادی در این باره بکند. (البته آقایان دین، فوربز، هافینگتن، و گولیسانو قبلاً این را یاد گرفته اند).
اما مطلب دیگری که درباره انتخابات گفته می شود چطور؟ این که مقدار پولی که صرف تامین مالی انتخابات می شود بیش از حد زیاد است. در یک دوره انتخابات فرضی که رقابت های ریاست جمهوری، مجلس سنا و کنگره نمایندگان را شامل می شود حدود یک میلیارد دلار در سال خرج می شود ــ که به نظر پول زیادی است، مگر این که شما آن را با چیزی بسنجید که ظاهرا کم اهمیت تر از انتخابات دموکراتیک باشد. این همان مقدار پولی است که، برای نمونه، امریکاییان سالانه برای خرید آدامس خرج می کنند.

این کتاب درباره هزینه آدامس و مخارج تبلیغاتی، یا درباره نماینده ریاکار فروش مسکن، یا اثر قانونی شدن سقط جنین بر جرم نیست. البته کتاب مطمئنا این سناریوها و ده ها سناریوی دیگر از هنر تربیت فرزند تا نحوه تقلب، از کارکرد درونی کو کلوکس کلان(۲۳) تا تبعیض نژادی در مسابقه ضعیف ترین ارتباط(۲۴) را بررسی خواهد کرد. اما هدف این کتاب برداشتن یک یا دو لایه از سطح زندگی مدرن و مشاهده چیزهایی است که در زیر پوسته آن می گذرد. ما سوال های بسیاری خواهیم کرد، برخی به ظاهر بسیار کم اهمیت و برخی مهم تر است. پاسخ ها در بیش تر موارد ممکن است به نظر عجیب برسند اما، پس از روشن شدن حقیقت، نسبتا بدیهی هم خواهند بود. ما در داده ها پی پاسخ می گردیم ــ چه داده هایی که مربوط به نمرات آزمون بچه های مدرسه باشد، چه آمار جرم در شهر نیویورک، چه سوابق مالی فروشندگان مواد مخدر (اغلب ما از الگوهایی که در داده ها وجود دارد ولی سهوا به آن ها توجه نشده است استفاده خواهیم کرد، مانند بخار آب فشرده هواپیما در بالای آسمان). همان گونه که بشر عادت دارد درباره موضوعی به خوبی صحبت یا نظریه پردازی می کند، اما وقتی که جای قضاوت های اخلاقی را ارزیابی صادقانه داده ها می گیرد، در بیش تر موارد به نگرشی جدید و شگفت آور منجر می شود.
ممکن است این طور گفته شود: اصول اخلاقی روشی را که مردم دوست دارند امور دنیا به آن گونه اداره شود نشان می دهد درحالی که اقتصاد نشان می دهد که دنیا واقعا چگونه کار می کند. اقتصاد بیش از هر چیزی علم اندازه گیری است و شامل مجموعه ای از ابزارهای فوق العاده قدرتمند و انعطاف پذیری است که می تواند به صورت معتبری انبوهی از اطلاعات را ارزیابی و اثر هر عامل را به تنهایی، یا حتی اثر کل را تعیین کند. درحقیقت «اقتصادِ» یک کشور نیز همین گونه است: انبوهی از اطلاعات درباره شغل ها و مسکن و بانکداری و سرمایه گذاری. اما ابزارهای علمِ اقتصاد می تواند درست به همان سادگی درباره موضوعاتی که بیش تر، بله بیش تر، جالب هستند نیز به کار گرفته شود.
درنتیجه، این کتاب، از دیدگاهی بسیار ویژه، بر پایه چند اصل اساسی علم اقتصاد و به این شرح نوشته شده است: انگیزه ها پایه زندگی مدرن هستند و فهمیدن آن ها یا، اغلب کنجکاوی درباره آن ها، تقریبا کلید حل همه معماهاست، از جرایم توام با خشونت گرفته تا تقلب در ورزش و قرار ملاقات های اینترنتی.
نگرش متعارف غالبا اشتباه است. جرم در دهه ۱۹۹۰ زیاد نشد، پول به تنهایی کسی را در انتخابات برنده نمی کند و شگفت آور این که نوشیدن هشت لیوان آب در روز در واقع هرگز نشان داده نشده است که برای سلامت شما مفید باشد. نگرش متعارف غالبا به صورت خیلی کلی و مبهم درمی آید و با این که بررسی دقیق آن به گونه ای رازآمیز مشکل می نماید اما امکان پذیر است.
غالبا تغییراتِ شدید، علت های دور از ذهن و ظریفی دارند. معمولاً شما می توانید بلافاصله به جواب معمایی خاص برسید. خانم نورما مک کوروی خیلی بیش تر از همه عوامل کنترل اسلحه، اقتصاد قوی، و راهبردهای جدید پلیس، روی کاهش جرم اثرگذار بود. همین طور، آن چنان که خواهیم دید، مردی به نام اسکار دانیلو بلندن(۲۵) که با نام جانی اپل سید کرک(۲۶) شناخته می شد.
کارشناسان ــ از جرم شناسان تا کارگزاران بنگاه مسکن ــ از مزیت اطلاعاتی شان استفاده می کنند تا کارشان را پیش ببرند. اما آن ها می توانند در بازی خودشان شکست داده شوند. اینترنت، مزیت اطلاعاتی این کارشناسان را هر روز کم تر می کند؛ همان طور که از سقوط قیمت تابوت و نرخ بیمه عمر، و مانند آنها آشکار است.
دانستن این که چه چیزی را اندازه بگیریم و چگونه اندازه بگیریم، دنیای پیچیده را ساده تر می کند. اگر شما بدانید که چگونه درستی داده ها را تشخیص دهید می توانید معماهایی را که به نظر حل نشدنی می رسند توضیح دهید. زیرا چیزی به اسمِ قدرت خالص اعداد وجود ندارد که بتواند لایه های سردرگمی و تناقض را کنار بزند.
هدف این کتاب کشف جنبه های پنهان هر چیزی است. گاهی ممکن است این کار مایوس کننده باشد. گاهی ممکن است این طور احساس شود که ما دنیا را از طرف سوراخ یک نی یا حتی یک شهر آینه در شهربازی نگاه می کنیم، اما ایده این است که به سناریوهای مختلفی نگاه کنیم و آن ها را به نحوی که به ندرت قبلاً بررسی شده اند ارزیابی کنیم. از برخی جنبه ها، این موضوع عجیبی برای یک کتاب است. بسیاری از کتاب ها یک ایده یا موضوع را، که در قالب یک یا دو جمله به صورت فشرده بیان شده است مطرح می کنند و سپس آن را تفصیل می دهند: تاریخ نمک، شکننده بودن دموکراسی، استفاده یا عدم استفاده از علایم نقطه گذاری. این کتاب ادعای هیچ ایده واحدی را ندارد. البته ما، به مدت شش دقیقه، درباره نوشتن کتابی که به دور موضوع واحدی بچرخد فکر کردیم: نظریه و تمرین اقتصاد خرد کاربردی. اما به جای آن تصمیم گرفتیم که به نوعی دیدگاه جست وجوی گنج را دنبال کنیم. بله، این دیدگاه بهترین ابزار تحلیلی را که اقتصاد می تواند ارائه دهد به کار می گیرد. همچنین به ما اجازه می دهد تا درباره هر مورد عجیب و غریبی که ممکن است برای ما پیش بیاید کنجکاوی کنیم. بنابراین زمینه مطالعه ما اقتصاد عجیب و غریب است. نوع داستان هایی که در این کتاب بیان می شود غالبا در درس اصول علم اقتصاد ارائه نمی شود، اما این روش ممکن است تغییر کند. از آن جا که علم اقتصاد به جای این که علمی مستقل باشد اصولاً مجموعه ای از ابزارهاست، هیچ موضوعی، هرچند عجیب، از دسترسش خارج نیست.
خوب است یادآوری شود که آدام اسمیت، بنیانگذار اقتصاد کلاسیک، در ابتدا و در درجه اول یک فیلسوف بود. او تلاش کرد تا اخلاق دان شود اما در نهایت اقتصاددان شد. هنگامی که او کتاب نظریه احساسات اخلاقی(۲۷) را در سال ۱۷۵۹ منتشر کرد سرمایه داری جدید تازه در حال گسترش بود. اسمیت به واسطه تغییرات گسترده ای که این نیروی جدید به وجود آورده بود وارد این موضوع شد، اما فقط اعداد و ارقام نبود که مورد علاقه او بود، بلکه اثر انسانی آن، این حقیقت که نیروهای اقتصادی به طور گسترده ای نحوه تفکر و رفتار افراد را در شرایط خاص تغییر می دهند موردِ توجه او قرار گرفت. چه چیزی ممکن است باعث شود که فردی تقلب یا دزدی کند ولی دیگری نکند؟ چگونه انتخاب به ظاهر ساده یک فرد، خوب یا بد، بعدها ممکن است تعداد زیادی از مردم را تحت تاثیر قرار دهد؟ در دوران اسمیت، موضوع علت و معلول تازه داشت گسترش می یافت، انگیزه ها ده برابر بزرگ جلوه داده می شد. جذابیت و شوک این تغییرات برای مردم آن زمان همان قدر فراگیر و موثر بود که به نظر می رسد جذابیت و شوک زندگی مدرن برای ما باشد.
مسئله اصلی اسمیت تقابل بین تمایلات فردی و هنجارهای اجتماعی بود. استاد تاریخ اقتصادی رابرت هیل برونر در کتابش با نام فیلسوفان خبره(۲۸) تعجب می کند از این که چگونه اسمیت توانست اعمال انسان، یک موجود خودپسند، را از فضای اخلاقی بزرگ تری که او در آن زندگی می کند مجزا کند. هیل برونر نوشت: «اسمیت اعتقاد داشت، پاسخ این است که ما می توانیم خودمان را در موقعیت فرد سومی، مشاهده کننده بی طرف، بگذاریم و از این طریق موضوعی مجزا را که شایستگی بررسی دارد، بررسی کنیم.»
اکنون خودتان را به همراه شخص سومی و یا اگر دوست دارید دو نفر که مشتاق کشف موارد جالبی هستند در نظر بگیرید. این بررسی ها به طور کلی با پرسیدن سوال ساده ای که قبلاً طرح نشده است شروع می شود. مانندِ «معلم های مدرسه و کشتی گیران ژاپنی چه وجه اشتراکی با هم دارند؟»

لویت گفت: «من دوست دارم مجموعه ای از ابزارها را کنار هم بگذارم که به ما امکان دستگیری تروریست ها را بدهد. من هنوز نمی دانم که چطور این کار را انجام خواهم داد. اما با داشتن داده های درست، من کوچک ترین شکی ندارم که می توانم پاسخ را پیدا کنم.»
این که اقتصاددانی آرزوی دستگیری تروریست ها را دارد باید خیلی عجیب باشد. درست همان قدر عجیب که اگر شما معلم مدرسه ای در شیکاگو بودید و به شما می گفتند که، آها، الگوریتمی که یک مرد لاغر با عینک ضخیم طراحی کرده نشان می دهد که شما متقلب هستید و بنابراین شما اخراج می شوید. استیون لویت ممکن است خیلی خودش را باور نداشته باشد اما او به این اعتقاد دارد که معلم ها و جرم شناسان و نمایندگان بنگاه های مسکن ممکن است دروغ بگویند، حتی سیاستمداران، و تجزیه و تحلیل کنندگان سازمان سیا، اما اعداد دروغ نمی گویند. (مجله نیویورک تایمز، ۳ آگوست، ۲۰۰۳)

یادداشت توضیحی

باهوش ترین اقتصاددان جوان در امریکا ــ حداقل به اعتقاد هیئت داوران متشکل از اقتصاددانان برجسته قدیمی ــ در روزی آفتابی، نیمه ماه ژوئن پشت چراغ قرمزی در جنوب شیکاگو توقف می کند. او سوار شورلت مدل کاوالیر قدیمی سبز است که داشبرد آن را خاک گرفته است، پنجره اش کاملاً بسته نمی شود و هنگام حرکت با سرعت زیاد صدای ناخوشایندی ایجاد می کند.
اما اکنون اتومبیل سروصدا ندارد و مانند خیابان ها در هنگام ظهر، آرام است: ایستگاه پمپ بنزین، ساختمان های سیمانی، آجری با پنجره های چوبی.
مرد مسن بی خانمانی نزدیک می شود. علامتی که از گردنش آویزان است نشان می دهد که او بی خانمان است. تقاضای کمک می کند. کتی کهنه پوشیده که برای این روز گرم نامناسب است و کلاه بیس بال قرمز زمختی بر سر دارد.
آقای اقتصاددان در اتومبیلش را قفل نمی کند یا کمی آن را به جلو نمی برد. جیبش را برای پول خرد جست وجو نمی کند فقط از پشت عینکش به جایی نگاه می کند. پس از مدتی، مرد بی خانمان به سمت دیگری می رود.
آقای اقتصاددان همچنان که از آینه، عقب را نگاه می کند با خود می گوید: «او هدفون قشنگی داشت، قشنگ تر از آنی که من دارم. اگر آن هدفون نبود به نظر نمی رسید که دارایی زیادی داشته باشد.»
استیون لویت با نگاهی متفاوت از افراد معمولی به چیزهای پیرامون خود می نگرد، دیدش با اقتصاددان های معمولی نیز فرق می کند. بسته به این که نظر شما درباره اقتصاد چه باشد. این می تواند ویژگی ای فوق العاده یا بسیار دردسرساز باشد. (مجله نیویورک تایمز، ۳آگوست ۲۰۰۳)

در تابستان سال ۲۰۰۰، مجله نیویورک تایمز به استیون ج. دابنر، نویسنده و روزنامه نگار، ماموریت داد تا زندگی نامه استیون لویت اقتصاددان برجسته و جوان دانشگاه شیکاگو را بنویسد.
دابنر داشت درباره روان شناسی پول پژوهش می کرد و به تازگی با بسیاری از اقتصاددانان مصاحبه کرده بود. احساس می کرد آن ها طوری صحبت می کنند که فردی معمولی اصلاً نمی تواند منظورشان را بفهمد. لویت نیز که به تازگی مدال جان بیتز کلارک(۱۱) (مدالی که هر دو سال یکبار به بهترین اقتصاددان امریکایی زیر چهل سال داده می شود) را برده بود و روزنامه نگاران بسیاری با او مصاحبه کرده بودند دریافته بود که نحوه تفکر روزنامه نگاران همان طور که اقتصاددانان می گویند مبنای درستی ندارد.
اما لویت متوجه شد که دابنر کم ندارد. دابنر نیز متوجه شد که لویت اقتصاددانی عادی نیست. این روزنامه نگار از قدرت خلاقیت و توانایی لویتِ اقتصاددان در تفسیر و تحلیل مسائل حیرت زده شد. علی رغم مدارج علمی بالای لویت (دانشجوی هاروارد، دکترا از MIT، و جوایز بسیار)، او به اقتصاد از زاویه ای کاملاً غیرمتعارف نگاه می کرد. به نظر می رسد که او به مسائل پیرامون خود بیش تر از چشم کاشفی کنجکاو و بسیار باهوش نگاه می کرد یا شاید از دید یک تهیه کننده فیلم، یا کارآگاه جنایی و یا ناشر کتاب های جنایی و عامه پسند، نه از چشم یک استاد دانشگاه. او اقرار می کند که علاقه چندانی به چیزهایی مانند مسائل پولی که شاخصی از مسائل اقتصادی است، ندارد. او آشکارا اعلام می کند: «من چیز زیادی درباره اقتصاد نمی دانم. در ریاضیات خوب نیستم. اقتصادسنجی ام خوب نیست، همچنین نمی دانم که چگونه تئوری ها را مطالعه کنم. اگر شما از من بپرسید که آیا بازار بورس بالا یا پایین خواهد رفت یا این که اقتصاد رونق می یابد یا راکد می شود، یا این که پایین رفتن قیمت ها خوب است یا بد، یا مثلاً درباره مالیات بپرسید اگر بگویم که چیزی درباره این ها می دانم کاملاً بی اساس است.»
چیزهایی که لویت به آن ها علاقه مند است مسائل و معماهای زندگی روزمره است. پژوهش های او برای کسانی که می خواهند بدانند که دنیای واقعی چگونه کار می کند بسیار جالب است. گرایش ویژه او در مقاله دابنر به این شرح آمده است:

از دیدگاه لویت، اقتصاد، علمی است که ابزارهای مناسبی برای به دست آوردن پاسخ دارد اما از لحاظ طرح پرسش های جالب دچار کمبود واقعی است. قدرت واقعی او در طرح چنین سوال هایی است. پرسش هایی مثلِ اگر فروشندگان مواد مخدر درآمد زیادی دارند چرا هنوز با مادران شان زندگی می کنند؟ کدام خطرناک تر است: اسلحه یا استخر شنا؟ واقعا چه عاملی باعث شد تا طی دهه قبل میزان جرم بسیار کاهش یابد؟ آیا کارگزاران بنگاه های مسکن از صمیم قلب در جهت منافع مشتریان شان عمل می کنند؟ چرا پدر و مادران سیاه پوست نام هایی روی فرزندان شان می گذارند که موجب مشکلاتی در آینده شغلی آن ها خواهد شد؟ آیا آموزگاران برای کسب امتیاز لازم در امتحانات سراسری مدارس تقلب می کنند؟ آیا در کشتی سومو فساد وجود دارد؟ و چگونه مرد بی خانمانی با لباس کهنه می تواند هدفونی ۵۰ دلاری بخرد؟
شاید بسیاری از مردم، مانند همکاران لویت کارهای او را مرتبط با اقتصاد ندانند. اما او توانسته است که علم به اصطلاح در حال زوال را به سمت بالاترین اهدافش هدایت کند. او توضیح می دهد که چگونه مردم چیزهایی را که می خواهند به دست می آورند. برخلاف بسیاری از دانشگاهیان، او واهمه ای از استفاده از مشاهدات شخصی و کنجکاوی هایش ندارد (اما از ریاضیات واهمه دارد.) او که طرفدار درک اولیه است انبوهی از داده ها را بررسی می کند و چیزهایی از درون آن ها بیرون می کشد که هیچ کس پی به آن ها نبرده است. او راه هایی برای اندازه گیری عواملی که سایر اقتصاددانان آن ها را غیرقابل اندازه گیری می دانند پیدا می کند. موارد مورد علاقه او هرچند که بنا به اظهار خودش هیچ گاه با آن ها مرتبط نبوده است؛ تقلب، فساد و جرم است.

کنجکاوی های زیاد لویت مورد توجه هزاران خواننده نیویورک تایمز قرار گرفت. از او سوال ها و درخواست های زیادی می شد؛ از شرکت جنرال موتورز گرفته تا تیم ورزشی نیویورک یانکیز و سناتورهای ایالات متحده، همچنین زندانی ها و پدر و مادرها و مردی که بیست سال سوابق فروش نان های بیگل(۱۲) خود را دقیقا ثبت کرده بود. قهرمان سابق دوچرخه سواری تور فرانسه از لویت خواست تا در اثبات این که ورزشکاران این مسابقه همه دوپینگ می کنند کمکش کند، سازمان مرکزی اطلاعات امریکا هم می خواست بداند که لویت چگونه می تواند از داده ها (اطلاعات) برای شناسایی پول شویان و تروریست ها استفاده کند.
آن ها در واقع به این اعتقاد راسخ لویت پاسخ می دادند که زندگی مدرن، علی رغم ظاهر مشوش، پیچیده و فریبنده اش درک شدنی است؛ و اگر به صورت درستی بررسی شود حتی بسیار جالب تر از آن که ما فکر می کنیم خواهد بود. تنها چیزی که لازم است نگاه تازه است.
در شهر نیویورک، ناشران کتاب به لویت پیشنهاد دادند که کتابی بنویسد. او در پاسخ گفت: «کتاب؟ من نمی خواهم کتاب بنویسم.» او با میلیون ها معمای دیگر مواجه بود و به هیچ وجه وقت کافی برای حل آن ها نداشت. خود را هرگز نویسنده نمی دانست. بنابراین پاسخ منفی داد و گفت که علاقه ای به این کار ندارد: «مگر این که دابنر و من بتوانیم مشترکا این کار را انجام دهیم.»
«همکاری کار همه نیست. اما وقتی ما دو نفر تصمیم گرفتیم درباره آن صحبت کنیم و ببینیم آیا می توانیم کتابی بنویسیم... به این نتیجه رسیدیم که بله، می توانیم. امیدواریم که شما نیز با ما موافق باشید.»

فهرست توصیفی نویسندگان از بخش های کتاب:

مقدمه: بعد پنهان همه چیز

در این قسمت ایده اصلی کتاب مطرح شده است: یعنی، اگر اصول اخلاقی نشان می دهد که مردم دوست دارند امور دنیا چگونه بگذرد، اقتصاد نشان می دهد که دنیا چگونه می گذرد.

چرا در بیش تر موارد عقل متعارف اشتباه است... چگونه «کارشناسان» ــ از جرم شناسان گرفته تا کارگزاران بنگاه های مسکن و دانشمندان علوم سیاسی ــ حقایق را می پیچانند... چرا دانستن این که چه چیزی را باید اندازه گرفت و چگونه اندازه گرفت کلید درک زندگی مدرن است... اصلاً «اقتصاد چیزهای عجیب و غریب» چیست
۱. چه تشابهی بین آموزگاران و کشتی گیران سومویی وجود دارد؟
در این فصل ما زیبایی انگیزه ها و جنبه های تاریک آن یعنی تقلّب را می کاویم...

چه کسی تقلّب می کند؟ تقریبا همه... متقلب چگونه تقلب می کند و چگونه می توان تقلّب او را فاش کرد... ماجرای مهدکودکی در اسرائیل... ناپدیدشدن ناگهانی هفت میلیون کودک امریکایی... تقلب آموزگاران در شیکاگو... چرا تقلب برای باختن بدتر از تقلب برای بردن است... آیا در کشتی سومو، ورزش ملی ژاپن، ممکن است فساد وجود داشته باشد؟... بیگل فروش به چه نتیجه ای رسید: انسان ممکن است بیش از آن چیزی که ما فکر می کنیم صادق باشد.
۲. چه شباهتی بین گروه کو کلوکس کلان و کارگزاران بنگاه مسکن وجود دارد؟
در این فصل درباره این که چیزی نیرومندتر از اطلاعات وجود ندارد به ویژه هنگامی که از قدرت آن سوءاستفاده شود، بحث شده است.

نفوذ در گروه کو کلوکس کلان... چرا کارشناسان بی شماری در موقعیت بسیار خوبی برای استثمار شما قرار دارند... راه حلی برای مقابله با سوءاستفاده اطلاعاتی: اینترنت... چرا هنگامی که ماشینی از کارخانه خارج می شود مقدار زیادی از قیمتش کم می شود... رمزگشایی نحوه عمل فروشندگان مسکن: «خوب نگهداری شده» به چه معنی است... آیا ترنت لات از شرکت کننده متوسط مسابقه ضعیف ترین ارتباط، نژادپرست تر است؟... قرار ملاقات های اینترنتی چیست؟
۳. چرا فروشندگان مواد مخدر هنوز با مادران شان زندگی می کنند؟
در این فصل نشان داده شده است که در بیش تر موارد عقل متعارف شبکه ای از فریب، منفعت شخصی، و راحت طلبی است.

چرا کارشناسان مرتبا آمار می سازند؛ اختراع هالیتوسیس مزمن... چگونه باید سوالی خوب پرسید... سفر عجیب و طولانی سودهیر ونکتش به خانه کرک... زندگی، مسابقه است... چرا درآمد فاحشه ها بیش تر از معمارهاست... چه شباهتی بین فروشنده مواد مخدر، دانش آموز دبیرستانی و کمک ویراستار وجود دارد... چگونه اختراع کرک یادآور اختراع جوراب نایلونی است... آیا کرک بدترین ضربه ای است که از زمان جیم کرو به سیاهان وارد شده است؟

۴. مجرمان کجا رفتند؟

در این فصل حقایق مربوط به جرم از شایعات تفکیک شده است.

نیکولای چائوشسکو از سقط جنین چه آموخت... چرا دهه ۱۹۶۰ زمان خوبی برای مجرم شدن بود... آیا فکر می کنید که رونق اقتصادی دهه ۱۹۹۰ باعث توقف جرم شد؟ دوباره به آن فکر کنید... چرا مجازات اعدام از وقوع جرم جلوگیری نکرد... آیا واقعا پلیس میزان جرم را پایین آورد؟... زندانی ها، زندانی ها در همه جا... معجزه پلیس شهر نیویورک... واقعا، اسلحه چیست؟... چرا فروشندگان اولیه مواد مخدر مانند میلیونرهای مایکروسافت بودند و فروشندگان بعدی مانند پتزکام(۱۳)... اَبَرشکارچی و شهروند سالخورده... جین رو متوقف کننده جرم: چگونه قانونی شدن سقط جنین همه چیز را تغییر داد.

۵. چگونه می شود پدر یا مادری عالی بود؟

در این فصل ما سوالی بحث انگیز از دیدگاه های مختلف، می کنیم: آیا واقعا پدر و مادرها اهمیت دارند؟

تبدیل تربیت فرزند از هنر به علم... چرا کارشناسان تربیت کودک دوست دارند پدر و مادرها را به وحشت بیندازند... کدام خطرناک تر است: اسلحه یا استخر شنا؟... اقتصاد ترس... پدر و مادرهای وسواسی و معمای طبیعت ـ تربیت... چرا مدرسه خوب آن قدرها هم که شما ممکن است فکر کنید خوب نیست... اختلاف نمره امتحان سیاه پوستان ـ سفیدپوستان و «تظاهر به سفیدپوست بودن»... هشت چیز که باعث می شود بچه در مدرسه عملکرد بهتری داشته باشد و هشت چیز که موجبِ عملکرد بد او در مدرسه می شود.

۶. تربیت عالی فرزند، (بخش ۲)؛ یا آیا روشندا با اسم دیگری نیز همچنان شیرین است؟

در این بخش اولین اقدام رسمی پدر و مادر یعنی نامگذاری فرزند را ارزیابی می کنیم.

کودکی که نامش برنده و نام برادرش بازنده بود... سیاه ترین و سفیدترین نام ها... جدایی فرهنگ: چرا سریال ساین فیلد هرگز در میان سیاهان جزو پنجاه برنامه پربیننده نبود... اگر شما نام بدی دارید آیا باید آن را عوض کنید... نام های باکلاس و نام های بی کلاس (چگونه جای آن ها عوض می شود)... بریتنی اسپیرز: علامت، نه علت... آیا اویوا و مدیسن اسامی آینده هستند؟... پدر و مادرتان هنگامی که شما را نامگذاری می کردند به دنیا چه می گفتند.

آخرین حرف: دو راه به هاروارد

در این فصل ارتباط داده ها و تصادفی بودن زندگی بررسی می شود.

لویت قرار مصاحبه ای با جامعه استادان داشت (کلوپ معتبر روشنفکران در هاروارد که به دانشمندان جوان پول می دهد تا بدون سپردن هیچ تعهدی کارهای خودشان را به مدت سه سال انجام دهند). احساس می کرد که هیچ شانسی برای این که پیشنهاد پژوهشی اش پذیرفته شود ندارد؛ اصلاً خود را روشنفکر نمی دانست. استادان قدیمی، تعدادی از فیلسوفان، دانشمندان و تاریخ پژوهان شناخته شده بین المللی با او مصاحبه کردند. او از این که در اولین مصاحبه، به اندازه کافی مطلب برای ارائه نداشته باشد نگران بود.
یکی از استادان قدیمی با نگرانی به لویت گفت: «من به دشواری می توانم ایده واحدی در کار شما پیدا کنم. آیا می توانید درباره آن توضیح دهید؟»
لویت گیج شده بود. او هیچ چیز درباره موضوع واحد در کارش نمی دانست.
آمارتیا سن(۱۴) که بعدا جایزه نوبل اقتصاد را برد وارد بحث شد و به زیبایی آن چه را که از کار لویت و موضوع واحد آن دریافته بود خلاصه کرد. لویت پس از توضیحات او با شوق جواب داد: بله این موضوع کار من است.
سپس یکی دیگر از استادان موضوع دیگری را به عنوان موضوع اصلی کار لویت پیشنهاد کرد. لویت باز پاسخ داد، حق با شماست، این موضوع من است.
و به همین ترتیب ماجرا ادامه یافت. تا این که رابرت نوزویک(۱۵) فیلسوف صحبت آن ها را قطع کرد. او پرسید: «استیو، شما چند سال دارید؟»
ــ بیست وشش.
نوزیک رو به سایر استادان کرد و گفت: «او بیست وشش سالش است. چرا او باید به یک موضوع واحد نیاز داشته باشد؟ شاید او جزو کسانی است که آن قدر با استعداد هستند که نیاز به موضوع واحدی ندارند. او سوال هایی مطرح خواهد کرد و خودش به آن ها پاسخ خواهد داد و این اشکالی ندارد.» (مجله نیویورک تایمز، ۳ آگوست ۲۰۰۳)

نظرات کاربران
درباره کتاب اقتصاد ناهنجاری‌‌های پنهان اجتماعی