فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب لینکلن در باردو

نسخه الکترونیک کتاب لینکلن در باردو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب لینکلن در باردو

لینکلن در باردو (انگلیسی: Lincoln in the Bardo) کتابی در سبک ادبیات تجربی و داستان تاریخی است که جورج ساندرز، نویسنده آمریکایی، در سال ۲۰۱۷ میلادی آن را به رشته تحریر درآورد و سپس در فوریه همان سال آن را روانه بازار کرد.
رمان داستانی را روایت می‌کند که در آن آبراهام لینکلن از قبر پسر یازده ساله‌اش، ویلیام دیدار می‌کند که پسرش بر اثر بیماری تیفوس درگذشته‌است. ساندرز، پیش زمینه و ایده خلق این داستان از روایت پسر عموی همسرش گرفته‌است که شرح ماجرا و دیدار لینکلن از قبر پسرش را برای‌اش بازگو می‌کند. بیشتر رخدادهای این رمان در مکانی به نام باردو رخ می‌دهد، واژه‌ای که در آیین بودایی به معنای سرزمین میانه یا برزخ است، جایی که در آن روح میان تناسخ و مرگ است ولی با بدن جسمانی ارتباطی ندارد.
این داستان نخستین رمان بلند ساندرز به‌شمار می‌آید و در مارس ۲۰۱۷ به عنوان پر فروش‌ترین کتاب در فهرست پرفروش‌های نیویورک تایمز و یواس‌ای تودی قرار گرفت. همچنین این کتاب در سال ۲۰۱۷ با جلب نظر مثبت منتقدان، جایزه ادبی من بوکر را از آن خود کرد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۳۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب لینکلن در باردو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱۰

هنس وولمن:
من نگاهی به آقای بوینز انداختم.
راجر بوینز:
این بچه هایی که به این مکان می آیند، خیلی در این جا نمی مانند.
هنس وولمن:
متسیون نه ساله؟ کم تر از سی دقیقه این جا ماند، سپس همچون انفجاری کوچک ناپدید شد. داویر شش سال و پنج ماه داشت؟ از وقتی رسید اصلاً جعبه ی بیماری نداشت. سیلوان، همان نوزادی که فقط دوازده یا سیزده دقیقه در این جا ماند. روسو که در شش سالگی به این جا آمده بود و نورچشمی مادرش بود، فقط چهار دقیقه ماند. دائماً روی سنگ ها را نگاه می کرد و می گفت: «دنبال کتاب مدرسه ام می گردم.»
جناب کشیش اورلی توماس:
کوچولوی بیچاره!
هنس وولمن:
دوقلوهای ایوان که در پانزده سالگی قدم به این مکان موحش گذاشتند، فقط نه دقیقه ماندند، سپس به آخر خط رسیدند. پرسیوال استروت که دوازده سال داشت و همه او را دوست داشتند، پس از هفده دقیقه از این جا برده شد.
راجر بوینز:
بلیندا فرنچ کوچک؟ او را به یاد می آورید؟
هنس وولمن:
بله، فقط پنجاه وهفت دقیقه.
راجر بوینز:
مدت ها پس از مادرش، آماندا فرنچ که با زندگی دادن به یک کودک به این جا آمده بود و... حالا فرزندش آمده بود.
هنس وولمن:
هر دوی آن ها در یک جعبه هستند.
جناب کشیش اورلی توماس:
چه منظره ی باشکوهی!
راجر بوینز:
اما در آن زمان، دیگر مادرش رفته بود.
جناب کشیش اورلی توماس:
مثل کاری که این جوان ترها باید انجام دهند.
راجر بوینز:
مثل کاری که همگان می کنند، به شکلی کاملاً طبیعی.
جناب کشیش اورلی توماس:
و یا دیگران.
هنس وولمن:
بااین حال، تصور کنید وقتی دیدیم آن پسرک پس از گذشت یک ساعت و یا بیش تر، هنوز روی سقف خانه اش نشسته و منتظر کالسکه ای است که بیاید و او را ببرد، چقدر متعجب شدیم.
راجر بوینز:
مرا به خاطر گفتن این ببخشید، اما آن بوی زننده ی پیازمانند که بچه ها هنگام رفتن از خودشان ساطع می کنند، چه؟
جناب کشیش اورلی توماس:
باید کاری انجام دهیم.

۱۱

ویلی لینکلن:
آقای گوسفند خپل گفت: «با ما بیا، می خواهیم چیزی نشانت دهیم.»
مرد هزارچشم گفت: «می توانی راه بروی؟»
من متوجه شدم که می توانم.
می توانستم راه بروم، سُر بخورم و حتی بدوم.
چیزی زیر خود حس می کردم که آزارم می داد، در آن جعبه ای که آن جا در آن خانه ی کوچک بود.
می توانم چیزی به تو بگویم؟
آن به شکل یک کرم بود.
یک کرم! درست است. یک کرم به اندازه ی پسری که لباس های مرا به تن داشت.
هنس وولمن:
پسرک می خواست دست مرا بگیرد، سپس احساس بهتری پیدا کرد، گویی نمی خواست پی به کودک بودنش ببریم.
راجر بوینز:
سپس به سمت شرق رهسپار شدیم.

۱۲

خانم الیزابت کرافورد:
سلام آقایان مهربان، اگر مایل باشید نام چند گل جنگلی را به شما بگویم.
راجر بوینز:
خانم کرافورد به دلیل چاقی زیاد از ما عقب مانده بود و خم می شد و می خندید و به خود می پیچید.
خانم الیزابت کرافورد:
به عنوان مثال: ویلیام شیرین وحشی، لیدی اسلیپر صورتی، رزهای وحشی از هر نوعی. علف پروانه ای هم این جا هست. هانی ساکل و از پرچم آبی هم که برای تان نگویم و همچنین انواع بسیار زیاد دیگری که اکنون نام آن ها را به خاطر نمی آورم.
راجر بوینز:
تمام این گل ها در طول این مدت، توسط لانگ استریت، آن بدذات شرور که نزدیک نیمکت سکونت دارد، مورد آزار قرار گرفته اند.
هنس وولمن:
پسرک ترسیده بود، پشت سرمان حرکت می کرد و به اطرافش می نگریست.
خانم الیزابت کرافورد:
بسیار خوب، اکنون می خواهم قسمتی از آهنگی را که همسر عزیزم همیشه برایم می خواند، تقدیم تان کنم. او اسم این آهنگ را گذاشته بود «آدم و حوا» و آن را در روز عروسی خواهرم خواند. همیشه آهنگی می ساخت و می خواند.
آه، نه! من از این جلوتر نمی آیم.
روز خوبی داشته باشید آقایان.
هنس وولمن:
ما به مرز بیابانی غیرمسکونی رسیدیم که طول آن چندین یارد بود و انتهایش به یک حصار آهنی و وحشتناک ختم می شد.
راجر بوینز:
آن جا مرز زیان آوری بود که نمی توانستیم خطر کنیم و در آن قدم بگذاریم.
هنس وولمن:
چقدر از آن تنفر داشتیم.
راجر بوینز:
خانم ترینور مثل همیشه آن جا افتاده و داخل آن حصار آهنی گیر کرده بود. در آن لحظه شبیه به آتش خانه ای سیاه رنگ و ترسناک به نظر می رسید.
جناب کشیش اورلی توماس:
من روز اولی را که به این جا آمدم، به خاطر می آورم. نتوانستم برایش کمکی باشم، درحالی که او به شکل دختری جوان در یک لباس بلند تابستانی بود که مدام رنگ عوض می کرد و به دور خودش می چرخید.
هنس وولمن:
من صدایش زدم و از او درخواست کردم تا با پسرک صحبت کرده و از خطرهای ماندن در این جا آگاهش کند.
راجر بوینز:
دختر ساکت بود. درِ آتشکده ای که در آن بود، یک لحظه باز شد و سپس بسته شد و به ما این اجازه را داد که نگاهی اجمالی به درون آن که از آتش داغ آکنده بود، بیندازیم.
جناب کشیش اورلی توماس:
او به سرعت به پلی در حال ریزش، سگی بزرگ، لاشخور و عجوزه ای وحشتناک که از کیکی سیاه می خورد، تغییر شکل داد. یک دسته ذرت توفان زده و چتری پاره شده توسط بادی که نمی توانستیم آن را حس کنیم.
هنس وولمن:
تقاضای مصرّانه ی ما بر او تاثیری نداشت. آن دختر صحبت نمی کرد.
راجر بوینز:
برگشتیم که از آن جا برویم.
هنس وولمن:
احتمالاً چیزی در وجود پسرک او را تحت تاثیر قرار داده بود، زیرا چتر تبدیل به ذرت شد و ذرت به عجوزه و عجوزه به آن دختر.
راجر بوینز:
او به پسرک اشاره کرد که جلو برود.
هنس وولمن:
پسرک با احتیاط قدم برداشت و دختر با صدایی آرام شروع به صحبت با او کرد، به طوری که ما متوجه آن نشدیم.

۱۳

الیز ترینور:
آقای بریستول جوان به من علاقه داشت. آقای فیلوز جوان و همچنین آقای دلوی هم همین طور. آن ها عصرها روی چمن ها دور من حلقه می زدند و چشمان شان از شدت علاقه به من برق می زد. من شب ها تا دیروقت در میان حلقه ی نگاه هایی که بااشتیاق تحسینم می کردند، روی صندلی ام می نشستم. گاهی یکی از پسرها دراز می کشید و به آسمان می نگریست و می گفت: «آه، ستاره ها را ببینید!» و من می گفتم که امشب چقدر زیبا هستند، درحالی که (تصدیق می کنم) در عالم خیال دوست داشتم کنار او دراز بکشم و پسرهای دیگر مرا در آن حالت تماشا کنند و آرزو کنند که ای کاش می توانستند به جای او در کنار من باشند.
همه اش همین بود.
سپس مادرم آنی را می فرستاد که مرا ببرد.
من خیلی زود جدا افتادم؛ از آن جمع و آن قول وقرارهای شبانه. شب هایی که منجر می شدند به انتخابی که در آن عشق باشد و نتیجه ی آن عشق، فرزندی باشد و این تمام چیزی بود که من می خواستم.
خیلی دوست داشتم که فرزندی داشته باشم.
دیگر به زیبایی گذشته نیستم. به مرور زمان حرف ها و دشنام هایی یاد گرفتم که قبلاً بلد نبودم. بدان که در افکارم چیزهای به خصوص و عجیبی هست که آن ها را دوست می دارم.
من چیزی به دست نیاوردم. خیلی زود رفتم؛ فقط چهارده سال داشتم. لطفاً حتماً دوباره به این جا بیا آقای جوان. باعث خوشبختی من است، اما آن دوست های مسخره تان را که با چشم هایشان آدم را می خورند، با خود نیاورید.

۱۴

راجر بوینز:
وقتی آن جا را ترک کردیم، پسرک ساکت شد.
او گفت: «این اتفاق برای من هم خواهد افتاد؟»
آقای وولمن گفت: «قطعاً همین طور خواهد بود.»
جناب کشیش با ظرافت خاصی گفت: «همین حالا هم تاحدودی اتفاق افتاده است.»
جناب کشیش اورلی توماس:
ما به جایی رسیده و به مسیر گل آلود نزدیک شده بودیم.
راجر بوینز:
نزدیک فریلی، استیون و چهار نوزاد خانواده ی نِسبیت، به همراه فرشتگانی که سرشان را به سمت پایین خم کرده بودند.
هنس وولمن:
نزدیک مسترتون و امبوستی. آن هرم ستونی شکل سنگی به همراه سه نیمکت و مجسمه ی مریدل مغرور.
راجر بوینز:
پسرک گفت: «مطمئن شدم که... باید... کاری را انجام بدهم که شما گفتید.»
آقای وولمن گفت: «پسر خوب!»

۱۵

هنس وولمن:
ما پسرک را مقابل خانه ی سفید سنگی اش در آغوش گرفتیم.
جناب کشیش اورلی توماس:
لبخندی از روی شرمساری نثار ما کرد، گویی از عاقبت آن چه در انتظارش بود، هراسی نداشت.
هنس وولمن:
آقای بوینز به آرامی گفت: «ادامه بده، این کار به نفعت است.»
راجر بوینز:
از این جا برو! چون در این جا چیزی وجود ندارد که به نفعت باشد.
هنس وولمن:
پسرک گفت: «پس خداحافظ.»
آقای بوینز گفت: «هیچ ترسی ندارد. کاملاً طبیعی است.»
راجر بوینز:
ولی آن اتفاق افتاد.
هنس وولمن:
یک اتفاق فوق العاده.
جناب کشیش اورلی توماس:
واقعاً چنین چیزی بی سابقه بود.
هنس وولمن:
نگاه پسرک از ما رد شد.
راجر بوینز:
به نظر می رسید چیز عجیبی دیده باشد.
هنس وولمن:
صورتش از شدت خوشحالی روشن شد.
جناب کشیش اورلی توماس:
او گفت: «پدر!»

۱۶

هنس وولمن:
مردی بسیار بلندقد و شوریده حال از میان تاریکی شب به سمت ما می آمد.
جناب کشیش اورلی توماس:
کاملاً نامتعارف بود. چندین ساعت گذشته بود و درِ دروازه باید تابه حال قفل شده باشد.
راجر بوینز:
پسرک را همان روز به این جا آورده بودند. به این معنی که احتمالاً مَرد از همان وقت در این جا مانده بود.
هنس وولمن:
کاملاً درست است.
راجر بوینز:
همان بعدازظهر.
جناب کشیش اورلی توماس:
کاملاً نامتعارف.
هنس وولمن:
به نظر می رسید که آن آقا گم شده باشد. چندین بار ایستاد، به اطراف نگاه کرد، ردپای خود را دنبال کرد و مسیرش را یافت.
راجر بوینز:
او به آرامی گریه می کرد.
هنس وولمن:
او گریه نمی کرد. دوست من درست به خاطر نمی آورد. درواقع او از نفس افتاده بود.
راجر بوینز:
او آرام گریه می کرد. دلتنگی اش با ناامیدی فزاینده اش به خاطر گم شدنش، تشدید شد.
جناب کشیش اورلی توماس:
به سختی چهاردست وپا حرکت می کرد.
راجر بوینز:
پسرک از در بیرون پرید و به سمت پدرش دوید. صورتش از خوشحالی برق می زد.
جناب کشیش اورلی توماس:
هنگامی که مرد نتوانست او را ببیند و مانند زمانی که حالش خوب بود، او را در آغوش نگرفت، خوشحالی پسرک به ترس تبدیل شد.
راجر بوینز:
درحالی که آن مرد با گریه و هق هق به سمت خانه ی سنگی او قدم
برمی داشت، پسرک از او عبور کرد.
هنس وولمن:
او گریه نمی کرد و کاملاً خودش را کنترل می کرد و با اطمینان و وقار گام برمی داشت.
راجر بوینز:
حالا پانزده یارد از دروازه دور شده بود و مستقیماً به سمت ما می آمد.
هنس وولمن:
عالیجناب به ما پیشنهاد کرد که مسیر را باز کنید.
راجر بوینز:
جناب کشیش احساسات شدیدی نسبت به اجازه دادن برای عبور کردن از میان انسان ها داشت.
هنس وولمن:
آن مرد به خانه ی سفید سنگی رسید و با کلیدی که به همراه داشت وارد شد و پسرک به دنبالش رفت.
جناب کشیش اورلی توماس:
من، آقای بوینز و آقای وولمن، نگران آن پسر بودیم و به دنبالش به آستانه ی در رفتیم.
هنس وولمن:
سپس آن مرد کاری کرد. درست نمی دانم که چگونه...
جناب کشیش اورلی توماس:
او مرد تنومندی بود، کاملاً قوی. آن قدر قوی بود که قادر به تکان دادن...
هنس وولمن:
جعبه ی بیماری پسرک بود.
راجر بوینز:
او جعبه را از شکاف دیوار بیرون کشید و آن را روی زمین قرار داد.
هنس وولمن:
و آن را باز کرد.
جناب کشیش اورلی توماس:
درحالی که روی زانوانش نشسته بود، نگاهی به آن انداخت.
هنس وولمن:
او به جسم بیمار پسرک در آن جعبه نگاهی انداخت.
جناب کشیش اورلی توماس:
بله.
هنس وولمن:
در آن لحظه بود که هق هقی سرداد.
راجر بوینز:
در تمام طول آن مدت هق هق می کرد.
هنس وولمن:
او گریه ی بلند اندوهناکی سرداد.
جناب کشیش اورلی توماس:
نفسش بریده بود، حتی شنیدم که از دیدن دوباره ی او حالش بدتر شد.
هنس وولمن:
از تجدید خاطرات.
جناب کشیش اورلی توماس:
از این که به یاد آورده بود چه چیزی را از دست داده است.
هنس وولمن:
سپس با عشق و علاقه ی بسیار صورت و موهای پسرک را لمس کرد.
راجر بوینز:
بی شک بارها این کار را انجام داده بود، هنگامی که پسرک...
هنس وولمن:
کم تر بیمار بود.
جناب کشیش اورلی توماس:
گریه ای از تجدید خاطرات، گویی با خودش می گفت: «او این جاست، پسر من. درست مثل قبل. دوباره او را پیدا کرده ام. بسیار برایم عزیز بود.»
هنس وولمن:
که هنوز هم عزیز است.
راجر بوینز:
بله.
جناب کشیش اورلی توماس:
همین امروز او را از دست داده بود.

۵

آن براینی؛ از کتاب فصل جنگ و فقدان:
بسیاری از مهمان ها، ماه زیبایی را که آن شب می درخشید، به خاطر می آورند.
ادوارد هولت؛ از کتاب راهی طولانی تا افتخار:
در بسیاری از حکایت ها، تابش شدید نور ماه در آن شب ذکر شده است.
برنادت اوون؛ گزیده ای از شب نشینی در کاخ سفید:
یک ویژگی مشترک بین این روایت ها، ماه نقره ای بود که به طرز عجیبی روی صحنه می تابید.
ویکت:
آن شب ماه در آسمان دیده نمی شد و ابرهای تیره آسمان را پوشانده بودند.
دولورس لونتروپ؛ از کتاب زندگی من:
آن شب هلال سبزرنگی از ماه بر مجلس می تابید و مانند قاضی ای بی رحم حماقت بشریت را قضاوت می کرد.
اسلون:
ماه کامل، آن شب، رنگ قرمز مایل به زرد داشت. گویی انعکاس آتش در زمین بود.
کارتر:
درحالی که در طول اتاق قدم می زدم، گوشه ای از نور ماه نقره ای را در پنجرهها می دیدم که همچون گدای پیری آرزوی ورود به خانه را داشت.
آی.بی.بیریگ؛ از کتاب زمان فروپاشی (خاطرات چاپ نشده):
زمانی که شام سرو شد، ماه آبی رنگ، بالای عمارت بود. اگرچه تا حدودی از نور آن کاسته شده بود، ولی هنوز می درخشید.
آلبرت تروندل؛ از کتاب آن سال های لذت بخش:
شب، تیره و بی نور ماه شده بود و توفانی در راه بود.
دی.وی. فیدرلی؛ از کتاب قدرت های واشنگتن:
هنگامی که ماه در میان ستارگان صبحگاهی معلق بود، مهمانان کم کم خانه را ترک کردند.
ابیگل سرویس؛ از کتاب خاطرات یک مادر:
ابرهای سنگین و سربی پایین آمده و رنگ های گلگونی به خود گرفته بودند. ماهی در آسمان دیده نمی شد. من و همسرم ماندیم تا به اتاقی برویم که لینکلن جوان در آن آرمیده بود. برای سلامتی کودک بینوا کمی دعا کردیم، سپس کالسکه ای گرفتیم و مهیای رفتن به خانه شدیم؛ جایی که فرزندان مان به لطف خدای مهربان در آن به راحتی خوابیده بودند.

۶

وون درل:
آخرین مهمانان تا سپیده دم آن جا ماندند. در طبقه ی پایین، خدمه مشغول نظافت بودند و ته مانده ی نوشیدنی ها را می نوشیدند؛ گرم، خسته و مست. گروهی از آنان نیز از شدت خستگی شروع به کتک کاری کردند.
باربارا اسمیت هیل؛ از کتاب نامه های جمع آوری شده در زمان جنگ:
صداهای آهسته ای چندین بار به گوشم خورد که حاکی از این بود که برگزاری مراسم جشن درحالی که مرگ در آستانه ی در ایستاده، کار اشتباهی ا ست.
ککلی:
شب به کندی پیش رفت و صبح از راه رسید. حال ویلی بدتر شده بود.

۷

ایزابل پرکینز؛ از کتاب واشنگتن در زمان جنگ و نامه های جنگ داخلی:
دیروز حدود ساعت سه بعداز ظهر بیست کالسکه از راه رسیدند و جایی برای توقف شان نبود. پس به ناچار روی چمنزار عمارت ها توقف کردند و به صورت اریب کنار حصار قبرستان قرار گرفتند. چه کسی قرار بود از نعش کش پایین بیاید، به جز خود آقای لینکلن که من او را از روی تصویری که دیده بودم، شناختم، اما قامتش خمیده بود و چهره ای غمگین داشت. گویی او را به زور می کشیدند و با اکراه به آن مکان موحش قدم می گذاشت. من هنوز اخبار تاسف بار را نشنیده و در آن لحظه گیج بودم، اما به سرعت متوجه موضوع شدم و برای پسرک و خانواده اش دعا کردم. در روزنامه ها بسیار به بیماری او اشاره شده بود و حالا آن اتفاق تلخ رخ داده بود. دیگر کالسکه ها هم از راه رسیدند تا وقتی که خیابان کاملاً بسته شد.
آن جمعیت انبوه به کلیسا رفتند و من می توانستم از پنجره ی باز اتاقم صداها را بشنوم؛ صدای موسیقی، موعظه ی کشیش و گریه ها. سپس جمعیت پراکنده شد و کالسکه ها آماده ی عزیمت شدند. گروهی از مردم به دلیل ازدحام زیاد قادر به حرکت نبودند و باید رها می شدند. خیابان و محوطه ی چمن گورستان پر از جمعیت بود.
امروز هم هوا سرد و بارانی بود. حوالی ساعت دو، یک کالسکه ی کوچک از راه رسید و مقابل دروازه ی قبرستان توقف کرد. رییس جمهور از آن پیاده شد. این بار سه نفر کمکش می کردند؛ یکی جوان و دونفر دیگر که مسن بودند. آن ها در مقابل دروازه با آقای وستون و دستیار جوانش ملاقات کردند و همگی به سمت کلیسای کوچک رفتند. دستیاران به کمک شخصی تابوت کوچک را در ارابه ی دستی قرار دادند و دیگران پشت آن ها حرکت کردند. رییس جمهور و همراهانش به زحمت پشت سر آن ها می رفتند. مسیرشان ضلع شمال غربی گورستان بود. تپه ی آن جا شیب زیادی داشت و بارانی که می بارید باعث بیش تر شدن غم و اندوه شان می شد. دستیاران تلاش می کردند تابوت کوچک را روی ارابه نگه دارند و در همان حین، تمامی افراد ازجمله رییس جمهور تلاش می کردند تا جای پایشان را روی علف های خیس، محکم بگذارند تا سُر نخورند.
گویی قرار بود لینکلن کوچولوی بی نوا در آن سوی جاده رها شود. برخلاف گفته های نشریه ها که اعلام کرده بودند فوراً او را به ایلینویز خواهند برد، او را در سردابه ی کلیسا که متعلق به قاضی کارل بود، دفن کردند. تصور کن که پسر باارزشت را در میان سنگ های سرد، مانند پرنده ای پرشکسته بیندازی و راهت را در پیش بگیری و بروی.
امشب کاملاً آرام بود، حتی نهر هم آرام تر از همیشه به نظر می رسید. برادر عزیزم، همین حالا ماه از پشت ابرها بیرون آمد و روی سنگ های قبرستان تابید. یک لحظه زمین توسط فرشتگانی در اندازه های مختلف اشغال شد. در کنار این مردگان راحتم. آن ها را در آن خانه های سنگی سرد و کثیف شان همراهانی قابل قبول می دانم.

۸

مکث ول فلگ؛ از کتاب لینکلن، داستانی برای پسربچه ها:
بدین ترتیب، رییس جمهور، پسرش را در قبری عاریه رها کرد و به سراغ امور کشور رفت.
کونهاردت و کونهاردت:
هیچ چیز نمی توانست امن تر و زیباتر از موقعیت این قبر باشد. آن جا برای مراجعان تصادفی گورستان، کاملاً غیرقابل دسترس بود. آن آخرین قبری بود که در دوردست ترین نقطه ی قبرستان و در سرازیری تپه ای عمود قرار داشت. جویباری در پایین آن روان بود و آب خروشان نهر صدای دل نشینی داشت. درختان جنگل با برهنگی سر بر آسمان نهاده بودند.

۹

راجر بوینز:
در اوایل جوانی احساس می کردم نوعی شور و اشتیاق به خصوص دارم که برایم کاملاً طبیعی و همراه با حسی عالی بود. البته از دید پدر، مادر، دوستان، معلمان، پدربزرگ و مادربزرگ هایم و کشیش، نه تنها خوب نبود، بلکه غیراخلاقی و خجالت آور هم بود. از این موضوع رنج می بردم. آیا باید رفتار خود را رها می کردم و تن به ازدواج می دادم و خود را محکوم به یک زندگی پر از کمبود می کردم؟ می خواستم شاد باشم (مثل دیگران). سعی کردم دوستیِ صمیمانه و صادقانه ای را با یکی از هم کلاسی هایم در مدرسه پایه ریزی کنم، اما خیلی زود متوجه شدم که هیچ گونه امیدی برای ما وجود ندارد. پس از یک سری مسائل، قهر و آشتی و دوباره شروع کردن و درنهایت، نتیجه نگرفتن از آن تصمیم ها، یک روز بعدازظهر در کنج آن ایستگاهِ درشکه ها، گیلبرت گفت که می خواهد زندگی «درستی» را در پیش بگیرد. من چاقوی قصابی را برداشتم و به خانه بردم و پس از نوشتن یادداشتی به پدرومادرم (جان کلام این بود: متاسفم) و یادداشتی به او (عشق ما تمام شد)، بی رحمانه رگ خود را زدم.
درحالی که از شدت خونی که از دست داده بودم منگ بودم، سعی کردم روی زمین بنشینم. در آن لحظه، البته از گفتن آن شرم دارم، ولی اجازه دهید که بگویم: نظرم عوض شد. فقط آن موقع بود (در بیرون از اتاق) که دریافتم زندگی به گونه ا ی وصف ناپذیر زیباست و چقدر با دقت جهت کامیابی ما طراحی شده است و من داشتم این هدیه ی بسیار ارزشمند را نابود می کردم؛ هدیه ای که می توان هر روز در آن بهشت بسیار لذت بخش بگردی، در آن بازار باشکوه و مملو از چیزهای اعجاب آور لذت ببری؛ رقص انبوه حشرات در میان نور آفتاب ماه آگوست، سه اسب سیاه رنگ در مزرعه ای پوشیده از برفِ سپید، روبه روی هم و رایحه ی سوپ لذیذی که با نسیم خنک پاییزی از پنجره ی نارنجی رنگ به سوی تو می وزد.
هنس وولمن:
آقا، دوست من!
راجر بوینز:
آیا، آیا دوباره تکرار کردم؟
هنس وولمن:
بله.
یک نفس عمیق بکشید. همه چیز مرتب است.
مطمئنم که به طریقی به دوست تازه واردمان هشدار می دهید.
راجر بوینز:
خیلی معذرت می خواهم، دوست جوان. فقط می خواستم به شیوه ی خودم به شما خوشامد بگویم.
هنس وولمن:
بله. از احساس تهوع و خون زیادی که مشاهده کردید، با گیجی، خودتان را روی زمین کشیدید و نظرتان را تغییر دادید.
راجر بوینز:
بله، با احساس انزجار از آن همه خون و جهش آن روی وان سفید، با حالتی گیج ومنگ خودم را روی زمین کشیدم. در آن لحظه بود که نظرم عوض شد.
تنها امیدم این بود که یکی از خدمه پیدایم کند. تلوتلوخوران خودم را تا پایین پله ها کشیدم و از آن جا به آشپزخانه خزیدم.
و همان جا ماندم.
منتظر بودم که به سراغم بیایند (درحالی که روی زمین افتاده بودم و نزدیک اجاق بودم، صندلی نزدیک به خودم را انداختم) تا شاید نجات پیدا کنم و بلند شوم و خرابکاری ای را که به وجود آورده بودم، تمیز کنم (قطعاً مادرم از این شرایط خوشحال نمی شد) و به بیرون بروم، به آن جهان زیبا تا مردی تازه و جسور باشم و زندگی را از سر بگیرم. آیا از آن پس دوباره هم جنس گرایی خود را دنبال می کردم؟ قطعاً! با اشتیاق فراوان. حالا من از هر ترس و تردید و کم رویی ای رها بودم. به محض این که دوباره سلامتی ام را به دست بیاورم، دلم می خواهد گرد زمین بگردم، بنوشم، بو بکشم، بچشم و هر که را دلم می خواهد دوست بدارم. دلم می خواهد آرام و بی حرکت میان زیبایی های این جهان بایستم، مانند سگی که زیر سایه ی درختی رویا می بیند و یا مانند کپه ای از شکر که روی میزی چوبی، ذره ذره انباشته شده است و یا مانند ابری که به شکل کشتی، از بالای تپه ای عبور می کند که بر فراز آن، صفی از جامه های رنگی در باد به رقص درآمده اند، درحالی که آن پایین، داخل شهر، یک روز ارغوانی آغاز می شود (فکر بهار جان می گیرد و هر شبنم نفوذکرده در گل، آدم را سرمست می کند).
هنس وولمن:
رفیق!
بوینز!
ویلی لینکلن:
«بوینز» چندین دست چشم دارد که همه ی آن ها به سرعت حرکت می کنند و بینی های متعددی که دستانش را بو می کشند (او چندین دست دارد و یا سرعت دست هایش آن قدر زیاد است که این طور به نظر می رسد).
دستانش به اطراف حرکت می کنند، چیزهایی را برمی دارد، آن ها را به سمت صورتش می برد و با کنجکاوی زیاد بویشان می کند. کمی ترسناک است. در حین تعریف کردن داستانش چشم هایش بیش تر و بیش تر می شوند. در هر کدام از مچ هایش بریدگی هایی وجود دارند.
هنس وولمن:
تازه وارد روی سقف خانه اش نشسته است و با تعجب به آقای بوینز نگاه می کند.
راجر بوینز:
البته گهگاهی هم نگاهی دزدکی به شما می اندازد آقا...
هنس وولمن:
بله، نیازی نیست در موردش صحبت کنیم.
ویلی لینکلن:
آن مردی که تیرچه به او اصابت کرده، کاملاً برهنه است و اعضای بدنش بسیار باد کرده اند، به طوری که نمی توانم از او چشم بردارم. بدن خپل و چاقی دارد با بینی ای شبیه به گوسفند. روی سرش جای ضربه ای است که نمی دانم با آن شرایط چگونه راه می رود و صحبت می کند.
هنس وولمن:
ببینید چه کسی دارد می آید! جناب کشیش توماس!
راجر بوینز:
مثل همیشه، با سرعت زیاد و پایی لنگ، با ابروهای قوزدار و موهایی سیخ و رو به بالا. نگران به پشت سرش نگاه می کند و مثل همیشه دهانش از ترس و تعجب باز مانده است، ولی با شعور و متانت زیاد.
هنس وولمن:
جناب کشیش گفت: «یک تازه وارد؟»
پسرک مات ومبهوت به ما نگاه می کرد.
جناب کشیش اورلی توماس:
با دقت و کنجکاوی نگاهش کردم و متوجه شدم که فرد تازه وارد، پسری ده یا یازده ساله است؛ پسری کوچک و دوست داشتنی.
هنس وولمن:
شبیه به ماهی کوچکی بود که به ساحل آمده، بی حرکت و هوشیار از آسیبی که دیده بود.
راجر بوینز:
مرا به یاد خواهرزاده ام انداخت که درون دریاچه ای از یخ افتاده بود و وقتی به خانه آمد، تا مغز استخوانش یخ زده بود. از ترس تنبیه شدن به خاطر کاری که کرده بود، جرئت نداشت به خانه پا بگذارد. او را دیدم که جلوی در ایستاده و منتظر چیزی است تا خود را با آن گرم کند. در آن حالت، گیج و مقصر بود و تقریباً از سرما بی حس شده بود.
جناب کشیش اورلی توماس:
آقای وولمن گفت: «قطعاً احساس کشش داری. یک نوع اجبار. به رفتن. به کجا؟ جایی آسوده تر؟»
پسرک گفت: «احساس می کنم باید صبر کنم.»
آقای بوینز گفت: «او صحبت می کند.»
ویلی لینکلن:
آقای گوسفند خپل گفت: «منتظر چه؟»
من گفتم: «مادرم و پدرم. آن ها خیلی زود می آیند که مرا از این جا ببرند.» آقای گوسفند خپل اعضای بدنش را تکان داد. مرد هزارچشم گفت: «ممکن است که آن ها بیایند، اما شک دارم که از این جا ببرندت.»
سپس آن ها با فریادها و دست زدن های آقای هزارچشم خندیدند، حتی عالیجناب هم خندید. او هنوز وحشت زده به نظر می رسید.
آقای گوسفند خپل گفت: «درهرصورت، بچه ها زیاد این جا نمی مانند.» مرد هزارچشم گفت: «تمام آن مدت می خواهند که جای دیگری باشند.»
جناب کشیش گفت: «فقط به غذا فکر می کنند.»
به زودی کریسمس از راه خواهد رسید، خیلی وقت است با اسباب بازی هایم بازی نکرده ام. من یک سرباز شیشه ای دارم که سرش می چرخد و سردوشی های قابل تعویض دارد ـ به زودی گل ها شکوفه خواهند کرد.
من گفتم: «من منتظر می مانم.»

بخش نخست

۱

هنس وولمن:
در روز ازدواجم، من چهل وشش ساله بودم و همسرم هجده ساله. اکنون می دانم به چه فکر می کنید؛ مرد مسنی که کمی چاق است و تا حدودی کم مو، با پای لنگان و دندان مصنوعی، می خواهد باعث سرافکندگی زنی جوان شود.
اما این حقیقت ندارد.
متوجه خواهید شد که این دقیقاً همان کاری است که من از انجام آن خودداری می کنم.
در شب ازدواج مان، با صورتی سرخ شده از شدت خوردن مشروب و رقصیدن زیاد، از پله ها بالا رفتم و همسرم را دیدم که مشغول آراستن پیراهن در تنش است و گویا خاله اش او را مجبور به این کار کرده بود. در اثر تکان های شدیدش یقه ی پیراهن ابریشمی اش می لرزید و نمی توانست آن را به درستی بپوشد.
به نرمی با او صحبت کردم و حرف دلم را گفتم. او زیبا بود و من پیر، زشت و یک بار هم ازدواج کرده بودم. این وصلت تا حدودی عجیب به نظر می رسید. ریشه های آن بر پایه ی عشق و علاقه نبود، بلکه یک جور فرصت طلبی بود. پدرش فقیر و مادرش بیمار بود و به همین خاطر با من ازدواج کرده بود. من تمام این مسائل را به خوبی می دانستم و حتی جرئت لمس کردنش را هم نداشتم. به خوبی متوجه ترسش شدم و از واژه ی «بی رغبت» استفاده کردم.
حتی هنگامی که به دروغ، به من اطمینان داد که نسبت به من بی میل نیست، ترس و گرگرفتگی را در وجودش احساس کردم و دیدم حالت صورتش عوض شد.
پیشنهاد کردم که حتی به ظاهر، باید دوستان خوبی باشیم ـ در تمامی مسائل. انگار که با کمال میل این وصلت را انجام داده ایم. باید کاری می کردم تا در خانه ی من احساس خوشحالی کند و خودش هم در این مسیر باید خود را یاری می کرد. انتظار چیزی بیش از این از او نداشتم.
این گونه شد که با یکدیگر زندگی کردیم. ما دوستان خوبی شدیم؛ دوستانی بسیار صمیمی و این همه ی ماجرا بود. همه چیز عالی بود، با یکدیگر می خندیدیم و برای اداره ی امور خانه تصمیماتی می گرفتیم. او کمکم می کرد تا حواسم به خدمه باشد و با آن ها با بی مبالاتی رفتار نکنم. همسرم دید وسیعی داشت و با کم ترین هزینه ها خانه را تجدید دکوراسیون می کرد. او به طریقی که نمی توانم شرح دهم، سرنوشت مرا تغییر داد. وقتی به خانه می آمدم، چهره اش بشّاش بود، به سمتم می آمد و با هم درباره ی امور خانه بحث می کردیم. من به اندازه ی کافی خوشحال بودم.
یک شب سر میز غذا در حضور جمعی از دوستانم بی اختیار شروع به تعریف و تمجید از من کرد و گفت که مردی خوب، متفکر، باهوش و مهربان هستم.
هنگامی که نگاه مان با هم تلاقی کرد، متوجه شدم که بسیار باحرارت این جملات را بیان می کند.
روز بعد، یادداشتی روی میز کارم گذاشته بود و مشخص بود که شرمساری مانع از بیان احساسات و رفتارش شده است. در یادداشت نوشته بود مهربانی من نسبت به او باعث شده است که تمایل بیش تری نسبت به با من بودن داشته باشد. او خوشحال بود و در حقیقت در خانه مان راحت بود و همان طور که گفته بود: «مرزهای خوشحالی مان را گسترش دهیم تا با هم صمیمی تر شویم.» من تابه حال با این احساس آشنا نبودم. از من تقاضا کرد همان طور که قبلاً راهنمایی اش کرده بودم، در جنبه های بلوغ کمکش کنم.
یادداشت او را خواندم و برای صرف شام رفتم. همسرم را دیدم که بسیار هیجان زده است. در حضور خدمه بی پروا یکدیگر را می نگریستیم. از این که توانسته بودم در زندگی، از ناامیدی، چنان چیزی بسازم، بسیار خرسند بودم.
آن شب در رختخواب، سعی کردم مثل همیشه باشم؛ آرام، موقر و بااحترام. هر دوی ما عشق واقعی را درون خود احساس می کردیم. (بله، البته) اما به آرامی آن را پیش می بردیم. علاقه ای استوار، اتصالی قابل اعتماد، بادوام و واقعی را بنا نهادیم. من مرد بی تجربه ای نبودم، بلکه در جوانی بسیار سرکش بودم. از گفتن آن شرم دارم. در آشیانه ی گرگ ها در محله ی بندیکس، در کوچه ی ماربل، زمانی را سپری کرده بودم. قبلاً یک بار ازدواج کرده و سالم بودم، اما این احساس برایم تازگی داشت.
شب بعد، باید کمی بیش تر از این قاره ی جدید را کشف می کردیم. صبح روز بعد، من به چاپخانه ام رفتم و بر نیروی جاذبه ای که به من می گفت در خانه بمانم، غلبه کردم.
افسوس که آن روز، روز اصابت بود.
بله، بله. عجب بدشانسی ای!
تیرچه ای از سقف فرود آمد و درست در همان جایی که نشسته بودم، به من اصابت کرد. بدین ترتیب برنامه ی ما تا بعد از بازیابی سلامتی ام به تعویق افتاد. طبق دستور پزشکم، مرا درون جعبه ی بیماری(۱) قرار دادند که باید در آن می ماندم تا سلامتی ام را...
راجر بوینز:
موثر بود؟
هنس وولمن:
بله، موثر بود. ممنونم رفیق.
راجر بوینز:
شنیدنش همیشه باعث خوشحالی است.
هنس وولمن:
درحالی که آن جا، درون جعبه ی بیماری خود دراز کشیده بودم، احساس حماقت می کردم. در آن راهرو، همان راهرویی که ما دونفر خوشحال و سرکش، دست در دست هم به سمت اتاق او می رفتیم. سپس پزشکم برگشت و دستیارانش جعبه ی بیماری مرا روی ارابه شان گذاشتند و من دیدم، دیدم که برنامه ی ما برای مدت نامعلومی به تعویق خواهد افتاد. عجب بدبختی ای! حالا که می توانستم لذت کامل شب اول ازدواج را درک کنم و همسرم را به خوبی تماشا کنم، این اتفاق افتاده بود. دوباره کِی می تواند در آن وضعیت به من بازگردد، با گونه های برافروخته و...کِی دوباره موهای پریشانش بر روی من خواهد ریخت؟
خوب، مثل این که باید صبر می کردم تا سلامتی ام را به دست بیاورم.
در حقیقت بیماری آزاردهنده ای بود.
راجر بوینز:
و گویی هنوز، باید آن را تحمل کرد.
هنس وولمن:
کاملاً همین طور است.
اگرچه اعتراف می کنم که در آن زمان برایم اهمیتی نداشت. در آن زمانی که روی آن ارابه و هنوز بدون محدودیت بودم، می توانستم اندکی جعبه ی خود را ترک کنم، بپرم و گردوغبار ایجاد کنم و حتی به یاد دارم که گلدانی را انداختم؛ گلدانی که روی ایوان بود، اما همسرم و پزشکم که درمورد بیماری من صحبت می کردند، متوجه آن نشدند. من نمی توانستم این وضعیت را تاب بیاورم. با عبور کردن از بین سگ ها، آن ها را وادار به واق واق کردن کردم. بله، در آن زمان قادر به انجام آن بودم، ولی حالا دیگر نمی توانم سگی را تحریک کنم، به جز این که دوست جدیدمان را که تازه به ما پیوسته است، به غذا دعوت کنم!
(او جوان به نظر می رسد، این طور نیست؟ آقای بوینز؟ با آن قد و هیکل؟)
درهرصورت، من به جعبه ی بیماری خود بازگشتم، درحالی که داشتم می گریستم. دوست جوان، شما هم متوجه این شدید؟ هنگامی که تازه به این مکان آورده شده بودیم چه احساسی داشتیم؟ گویی در مفصل هایمان احساس سمی بودن داشتیم و چیزهایی در درون مان منفجر می شد. وقتی هنوز تازه به این جا آمده بودیم،کثافتی از ما خارج می شد؛ درست همان کاری که من آن روز در آن ارابه انجام دادم. درون جعبه ی بیماری ام کمی کثافت کاری کردم و نتیجه اش چه بود؟ تمام مدت آن را نزد خود نگه داشتم. امیدوارم این را گستاخی قلمداد نکنید دوست جوان، امیدوارم که گفتن آن باعث از بین رفتن دوستی دیرینه ی ما نشود. آن هنوز همان جاست، درون جعبه ی بیماری ام، اگرچه کمی خشک شده است!
عجب! تو یک بچه هستی؟
درست است؟ او بچه است؟
راجر بوینز:
حالا که شما گفتید مطمئن شدم که همین طور است.
او این جاست.
کاملاً شکل گرفته است.
هنس وولمن:
آه خدای من! هنوز یک بچه هستی که به جعبه ی بیماری منتقل شده ای و به محض ورودت به... آه... محکومی که به حرف های پیری گوش کنی که درمورد کثافت خود صحبت می کند!
پسر است؛ یک پسربچه. آه خدای من!
خیلی متاسفم.

۲

الیزابت ککلی؛ از کتاب پشت صحنه ها و یا سی سال بردگی و چهار سال در کاخ سفید:
خانم لینکلن به من گفت: «می دانید، رییس جمهور قصد دارد هر سال زمستان، مهمانی های شامی برگزار کند که بسیار پرهزینه اند. اگر بتوانم سه تا از این مهمانی ها را بگیرم، برنامه ی شام طبق برنامه پیش خواهد رفت. امیدوارم رییس جمهور با این مساله کنار بیاید.»
رییس جمهور گفت: «مطمئنم حق با شماست. باید برای برنامه ی شام تصمیماتی بگیریم.»
برنامه ریزی ها برای برگزاری مراسم انجام شدند.

مارگارت لیچ؛ از کتاب بیدار باش واشنگتن در سال های ۱۸۶۵-۱۸۶۰:
طرفداران براندازی حکومت از برگزاری مجلس جشن و سرور در کاخ سفید انتقاد کردند و خیلی ها از حضور در آن جشن سر باز زدند. بن وید هم با اظهار تاسف شدیدی این گونه بیان کرد: «آیا رییس جمهور و خانم لینکلن از جنگ داخلی باخبر هستند؟ ظاهراً آن ها این موضوع را نمی دانند، ولی آقا و خانم وید از آن مطلع هستند و به همین دلیل از شرکت در آن مراسم، و رقص و پایکوبی صرف نظر خواهند کرد.»

ککلی:
بچه ها، تد و ویلی، مرتباً در حال دریافت هدایا بودند. ویلی از اسب کوچکی که گرفته بود، بسیار هیجان زده بود و اصرار داشت که هر روز با آن سواری کند. هوا متغیر بود و او به خاطر سرماخوردگی شدید تب کرد.

دوروثی میزرو کونهاردت و فیلیپ بی کونهاردت کوچک؛ از کتاب بیست روز:
ویلی در شب پنجم بیماری اش در تب شدیدی می سوخت و مادرش برای مهمانی آماده می شد. او به سختی نفس می کشید. مادرش متوجه شد که ریه هایش به شدت بیمار هستند و بسیار وحشت زده شد.

۳

لیچ:
مهمانی (خانواده ی لینکلن) به شدت مورد اعتراض قرار گرفت، اما تمام افراد مهم و سرشناس شهر آمده بودند.
مارگارت گرت؛ از کتاب هر آن چه می بینم (خاطرات ایام شیرین):
به دلیل ازدحام جمعیت، زاویه ی دید مناسبی در دست نبود. آدم در میان عطرها، ادکلن ها، کلاه ها و کلاه گیس ها و صورت های آرایش شده احساس گیجی می کرد و صدای فریادهایی به گوش می رسید که معلوم نبود از سر شادی زیاد هستند یا وحشت! بیان آن واقعاً دشوار بود.
کونهاردت و کونهاردت:
گل های بسیار زیبا و گران قیمت در گلدان ها گذاشته شده بودند.
لیچ:
افراد سیاسی بسیار برجسته ای حضور داشتند: لرد لاینز،آقای مرسیر، آقای استاکل، آقای وون لیمبرگ، سنیور تاسارا،کنت پایپر، شوالیه برتیناتی و دیگران.
دیوید وون درل؛ از کتاب برپایی عظمت:
لوسترهای چندطبقه ای و مجلل در سالن شرقی عمارت، روی فرش های اطلسی می درخشیدند.
لیچ:
صدای زبان های مختلف در اتاق آبی پیچیده بود. در آن جا ژنرال مک داول سخنرانی ای را ارائه می کرد که برای اروپایی ها تهیه شده بود.
گرت:
از هر ملیتی، نسلی و با هر مرتبه و مقامی، با هر سن وسال و عظمتی، تُن صدا و مدل مویی و هر عطر و بویی در آن جمع حضور داشت. رنگین کمانی از رنگ به نمایش درآمده بود.
لیچ:
اعضای کابینه، سناتورها، وکلا، شهروندان خاص و زنانی زیبا از هر ایالت در آن جا حضور داشتند. تعداد کمی از افسران ارتش که درجه ی آن ها پایین تر از فرمانده ی لشکر بود هم حضور داشتند. شاهزاده ی فرانسه هم آمده بود، شاهزاده فلیکس، سَلم سَلم، اشراف زاده ای از پروس و فرمانده ی سواران نظامی که در خدمت ژنرال بلنکر بودند...
گرت:
یک آلمانی بی باک به نام سالوم سالوم، برادران ویتنی (دوقلوهایی که غیر قابل تشخیص بودند و تنها وجه تمایزشان طرز لباس پوشیدن شان بود که یکی پیراهن کاپیتانی و دیگری لباس ستوانی به تن داشت)، سفیر تورن تولی، جورج فرانسیس ترین و همسر زیبایش (که نصف او سن و دو برابر او قد داشت و در جمع مزه پرانی می کرد).
جو برانت؛ از پایگاه اتحادیه:
در میان گل های عظیم، دسته ای از پیرمردها جمع شده بودند و با قامت هایی خمیده و سرهای روبه جلو، مشغول بحث های سیاسی بودند. این ها کشیش ها، سویل ها(۲) و کردها بودند که تمامی شان در همان سال فوت کردند. خواهران کسن که قدهای بسیار بلندی داشتند، با صورت های رنگ پریده، در آن جا ایستاده بودند و مانند گل آفتابگردان که به دنبال روشنایی است، سر خم کرده بودند و سعی می کردند صدای سخنرانی را بشنوند.
لیچ:
راس ساعت یازده، خانم لینکلن در مقابل همه ی مهمانان، درحالی که بازوی رییس جمهور را گرفته بود، آن ها را به سمت سالن شرقی هدایت می کرد.
گرت:
همان طور که به سمت جلو حرکت می کردیم، مردی که برایم ناشناس بود، رقص جدیدی را به نام «مری جیم» اجرا کرد. با اصرار افرادی که دورش حلقه زده بودند، دوباره آن را اجرا کرد و مورد تشویق قرار گرفت.
لیچ:
هنگامی که اعلام کردند یکی از خدمه درِ سالن پذیرایی را قفل کرده و نمی داند کلید را کجا گذاشته است، شور و شعف زیادی در سالن برپا شد. یک نفر فریاد زد: «من موافق جنبش پیشرو هستم.» یکی دیگر به تقلید از او که قبلاً در کنگره شنیده بود، به شکلی طوطی وار گفت: «حرکت به جلو فقط توسط کندذهنیِ فرماندهان به تعویق می افتد.»
آلبرت اسلون؛ از نامه های خصوصی (با اجازه ی خانواده ی اسلون):
جامعه ی بی انضباطی که کندذهنی افرادش آن را به هیجان آورد و مردم مسلح را به سوی فاجعه ی یک جنگ نظامی قهرمانانه ی نامشخص سوق داد. سازمانی کوبنده که با تمام درستی و آینده نگری مانند جوانکی آموزش ندیده بود.
ای.جی فریم؛ از کتاب جوانی پرشور و جنگ داخلی در حال رشد:
کم تر از یک سال بود که جنگ شروع شده بود و ما هنوز از ماهیت آن خبر نداشتیم.
لیچ:
درنهایت با پیدا شدن کلید، مهمانان با خوشحالی به سالن پذیرایی سرازیر شدند. خانم لینکلن به خاطر تدارک غذاهای عالی به خود می بالید.
مارک اپشتاین؛ از کتاب خانواده ی لینکلن (تصویر یک ازدواج):
اتاق، چهل وپنج فوت درازا داشت و آن قدر روشن بود که قبل از ورود مهمانان به نظر می رسید که کاملاً از رنگ پر شده است.
لیچ:
شراب های قیمتی و نوشیدنی ها به وفور سرو می شدند. یک قدح ممتاز ژاپنی هم بود که پر از شامپاین بود.
برانت:
خانم لینکلن سوروسات چی مشهوری را به نام سی هیردت استخدام کرده بود. طبق شایعه ها، هزینه ی جشن بیش از ده هزار دلار بود. حتی از کوچک ترین جزئیات هم چشم پوشی نشده بود. لوسترها در حلقه هایی از گل قرار گرفته بودند. میزهای سرو غذا با گلبرگ هایی از گل رز تزیین شده و در هر گوشه ی تالار آینه پخش شده بودند.
اسلون:
در زمان جنگ، آن جشن نمایشی افراطی و بی فایده بود.
پترسون ویکت؛ از کتاب پایتخت ما در زمان جنگ:
السا یک کلمه هم سخن نمی گفت و فقط دست مرا می فشرد. آدم احساس می کرد جشن باستانی برگزار شده است. آه چه خیرخواهی ای! چه میزبان های عزیزی!
کونهاردت و کونهاردت:
در سالن غذاخوری، میز درازی قرار داشت که روی آن با آینه پوشیده شده و حجم زیادی از شیرینی را در خود جای داده بود. مشخص ترین آن ها کشتی جنگی فورت سامتر، معبد آزادی، بتکده ی چینی، کلبه ی سوئیسی...
استنلی کیم مل؛ از کتاب واشنگتن آقای لینکلن:
کیکی به شکل معبد درست شده بود که توسط الهه ی آزادی، معابد چینی، کورنوکوپیا و چشمه هایی از شکر محاصره شده بود و ستاره هایی گرداگرد آن بودند.
لیچ:
کندوهایی مملو از زنبورهایی با اندازه ی واقعی وجود داشتند و با شیرینی های خوشمزه پر شده بودند. به جنگ هم به صورت خیلی جزئی با یک کلاه خود اشاره شده بود که پرهایی از جنس شکر بر روی آن آویخته بودند. ناو جنگی آمریکایی با چهل توپ و همه ی بادبان های برافراشته که توسط فرشتگان آسمانی محافظت می شدند.
ویکت:
پیراهن بلند مجسمه ی آزادی مانند پرده ای بر روی بتکده ی چینی آویخته شده بود که داخلش دریاچه ای از شیرینی بود و ماهی های کوچک شکلاتی در آن شناور بودند. اطراف آن، فرشتگان زیبای آسمانی برای زنبورهای رویش دست تکان می دادند.
گرت:
در آغاز، تمام شیرینی ها دست نخورده و زیبا بودند. در طول شب، این کلان شهر شیرین توسط مهمان ها ویران شد. هر کس قسمتی از این شهر شیرین را با چنگال جدا می کرد و یا برای عزیزانش به خانه می برد. کمی بعدتر میز آینه ای بر اثر فشار زیاد تکان خورد و شیرینی ها کاملاً درهم ریختند.
اپشتاین:
برای شام، مرغ های بهشتی، کبک های درشت، استیک گوشت آهو و ران خوک نمک زده میل کردند. مهمانان با خوردن اردک های آمریکایی لذیذ و بوقلمون های تازه و هزاران صدف خوراکی سرد و منجمد، چاق و پروار شدند. حلزون های خوابیده در کره را که با شیر طبخ شده بودند با ولع فراوان میل می کردند.
کیم مل:
این خوراک های خوشمزه آن قدر زیاد بودند که با یورش هزاران مهمان دیگر که در صف ایستاده بودند هم تمام نمی شدند.
کونهاردت و کونهاردت:
اما، به خاطر لبخند مصنوعی ای که بر لب صاحب خانه و همسرش بود، لذتی در مهمانی وجود نداشت. آن دو از پله ها بالا رفتند تا ببینند حال ویلی چطور است ـ گویی اصلاً تعریفی نداشت.

۴

ککلی:
صدای موسیقی گروه دریایی از طبقه ی پایین به داخل اتاق بیمار، که مانند خانه ی ارواح، دور افتاده بود، می رسید.
اپشتاین:
ویلی در اتاق شاهزادگی خود که در آن پرده های ارغوانی با منگوله های طلایی از دیوار آویخته شده بودند، قرار داشت.
کیت اوبرایان؛ از کتاب تاریخ نزدیک تر از هر چیزی:
گونه های زیبا و گِردش از تب برافروخته بودند و پاهای ناآرامش زیر پتوی خرمایی رنگش تکان می خوردند.
ادوین ویلر؛ از کتاب نامه های جنگ داخلی:
وحشت و آشفتگی، خانم و آقای رییس جمهور را فراگرفته بود. هر کس که عشق به فرزند داشت می توانست نگرانی آن ها را درک کند. آن اتفاق هر پدر و مادری را به وحشت می انداخت.
کونهاردت و کونهاردت:
رییس جمهور و همسرش، با ترسی که به جان شان چنگ می زد به طبقه ی پایین برگشتند تا آواز خانواده ی هاچیسون را بشنوند که اجرایی بسیار مهیج از آهنگ «کشتی در آتش» بود. توفان سهمگین دریا شبیه سازی شده بود و صدای فریاد مسافرانی که به دام افتاده بودند، می آمد. مادری فرزندش را در آغوش پر از برف خود می فشرد. «آوارگی، مسافران، غوغا و سروصدا، آتش! آتش!»
گونه های ملوانان رنگ پریده است از دور
و چشمان شان در نور ضعیف مشعل می درخشد
دودی که در پلکان مارپیچ پر شده است
بالا و بالاتر می رود، آه خدایا! خیلی سخت است در دریا تلف شویم.
گرت:
سروصدا و هیاهو به گونه ای بود که آدم دلش می خواست فریاد بزند. کالسکه ها یکی یکی از راه می رسیدند. پنجره ها را باز گذاشته بودند و افراد، گرداگرد
آن ها گروه هایی را در جست وجوی بادی خنک تشکیل داده بودند. موجی از شادی ناگهانی اتاق را فراگرفت. من احساس ضعف کردم و باور بفرمایید که تنها من نبودم که این طور شدم. زنان روی صندلی های دسته دار، این طرف و آن طرف افتاده بودند و مردان مست با دقت نقاشی های روی دیوارها را نگاه می کردند.
اسلون:
فریادهای وحشیانه ای به گوش می رسیدند.
ویکت:
یک نفر با شلوار نارنجی و کت آبی یقه باز برای خود شادی می کرد و پشت میز سرو غذا ایستاده بود؛ میزی با غذاهای بهشتی عالی! انگار سرانجام خانه ی رویایی خود را یافته بود.
ملوین کارتر؛ از کتاب زندگی اجتماعی در جنگ داخلی:
بزرگ ترین و باشکوه ترین آراستگی گل در تاریخ! آن انفجار رنگ ها که به شکل ستون درآمده و بسیار زیاد بودند، خیلی زود دور ریخته شدند تا زیر تابش نور خورشیدِ ماه فوریه خشک و بی رنگ شوند. لاشه ی غذاها و گوشت گرم ـ آبدار و بخارآلود ـ که با سبزی پوشانده شده بودند و در دیس های گران بها قرار داشتند، همگی به ناکجاآباد حمل می شدند و حالا دیگر به شکل آشغال و لاشه هایی نصفه ونیمه درآمده بودند. هزاران جامه که در آن شب به صورت تحسین آمیز در معرض نمایش قرار گرفته بودند، به بیرون از خانه برده شدند. ذره های گردوغبار با دقت از آستانه ی در جارو شدند و به خاطر آن ها لبه ی لباس هایی که جهت سوار شدن به کالسکه جمع می شدند، کجایند اکنون؟ آیا حتی یکی از آن لباس ها در موزه نمایش داده می شود؟ یا چندتایی از آن ها در اتاق زیرشیروانی نگهداری می شوند؟ تمام آن ها مانند زنانی که مغرورانه آن ها را به تن می کردند، در آن لحظه از زمان زودگذر، خاک شدند.

نظرات کاربران درباره کتاب لینکلن در باردو

لینکن در برزخه؟؟ بچه ها بعد خوندن بگین کدوم ترجمه خوبه. من اون ترجمه رک دارم. ولی اگه این ترجمه خوبه اونو بیخیال بشم و اینو بخرم
در 1 هفته پیش توسط
خیلی خوشحالم که نشر مجید این کتاب محشر رو منتشر کرد. با ترجمه هاش خیلی خوب میشه ارتباط برقرار کرد.
در 2 هفته پیش توسط
عالی این کتاب👍👍
در 2 هفته پیش توسط