فیدیبو نماینده قانونی نشر آفتابکاران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب شهريور داغ

نسخه الکترونیک کتاب شهريور داغ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شهريور داغ

چند روز پیش مادام ژاکلین گفت که دکتر مهران برای گرفتن عکس پرسنلی به عکاسخانه موسیو روبن رفته و لا به ‌لای حرف‌ها گفته که هنوز هم منتظر است صنم‌بانو او را ببخشد تا خوشبختی را به پایش بریزد. گفتم: «کدام خوشبختی؟ اگر او را ببخشم با این دلی که شکست چه کنم؟ آدم‌ها نمی‌بخشند. بخشش فقط و فقط برازنده خداست و بس. فقط اوست که می‌بخشد. بندگانش حتی اگر بهترین جانشینانش در زمین باشند فوق فوقش بتوانند فراموش کنند. ما فراموش می‌کنیم و فکر می‌کنیم که بخشیده‌ایم، اما بالاخره روزی در جایی باز همان زخم کهنه سر باز می‌کند و دوباره یادمان می‌آورد که هرگز نبخشیده بودیم.

ادامه...
  • ناشر نشر آفتابکاران
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب شهريور داغ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

تمام جلفا و اطرافش بوی ارس می داد. بوی آب و عاشقانه هایی که کنار رودخانه زمزمه شدند و نغمه هایی که پرستوهای مهاجر و بازهای مغرور از فراز کوه ها سر دادند تا صنم که هنوز راه درازی از زندگی را نپیموده بود رویاهایش را کنار رحمان به واقعیت بدل کند.
تا آن روز، سهمش از زندگی خوشبختی بود و ارس و پل آهنی که او هر ظهر پیش از رفتن به باغ، کنارش می ایستاد و به حرکت قطار
آن سوی رودخانه خیره می شد.
همیشه دلش می خواست برای مسافران قطار دست تکان بدهد و به آنها بگوید که چقدر از دیدنشان شادمان می شود و بگوید که چقدر قطار را که به موازات ارس حرکت می کند دوست دارد.
صنم نمی دانست که به زودی همانند مسافران قطار عزیمت می کند. اما نه مقصدش شهری انتهای راه آهن خواهد بود و نه مرکبش قطاری که سوت می کشد و دود می کند و محو می شود.
صنم به سفری غیرمنتظره به سوی سرنوشت دعوت شده بود بی آنکه حتی فرصت کند ره توشه ای در خور تدارک ببیند. آن روز هم کنار پل ایستاده بود. سرجوخه ملک محمدی را دید که بالای برج دیده بانی کشیک می داد.
قطار که گذشت گوشه دامنش را بالا زد و آرام از سراشیبی کنار پل پایین رفت و از حاشیه ارس راهش را سوی باغ از سر گرفت و مثل هر روز نسیم خنکِ رسیده از رود را به ریه هایش فرو داد. اما این بار، با اولین دم نگران شد و دلشوره سراسر وجودش را گرفت. بوی ارس، همان بوی همیشگی آب و خاک نمناک نبود. بوی غریبی داشت. بویی ناشناس. می توانست اضطراب را از چهره گل های وحشی ساحل و از زوزه بیگانه ای که باد هنگام عبور از لابه لای برگ های درختان سر می داد احساس کند.
بو کشید و باز هم. وحشت زده شد. رودخانه بوی خون می داد. گویی که هزاران گوسفند را کنارش سربریده و خون ذبح شان را به آب ریخته باشند. به پهنه رودخانه چشم دوخت. ظاهرش مثل همیشه بود. می خروشید و اثری از خون در آن دیده نمی شد.
راه افتاد. رحمان ناهار می خواست. ناگهان از میان بوته ها صدایی شنید. «صنم... صنم...»

۱

در ICU بود. صداهای نامفهومی می شنید. بوق منقطع. پر و خالی شدن کیسه هوا. دهانش باز بود و لوله ای قطور، اکسیژن را تا نای فرو می داد. می دانست به آخر راه رسیده است. زمان چندانی باقی نمانده بود.

احساس خستگی می کرد. «رحمان جان کجا می ری؟ نیمه شبه.»
«نوبت آبه. می رَم باغ.»
«بلند شَم برات چاشت بذارم؟»
«بخواب صنم جان. خسته ای.»
خسته بود. بی حرکت روی تخت بیمارستان افتاده بود. چشم هایش زیر پلک های بسته با سرعت می چرخید. توان برخاستن نداشت. «باید بلند بشَم. رحمان ناهار می خواد.»
بلند شد. اجاق را روشن کرد و ناهار پخت. سیب زمینی و بادنجان کباب کرد. گوشت قورمه کرد. از شب قبل خمیر آماده بود. نان پخت و نان داغ را روی دستمال پارچه ای گذاشت و رویش را با گوشت قورمه و سیب زمینی و بادنجان پوشاند، بعد دوباره دو قرص نان گذاشت. پارچه را بست. داخل کوزه کوچکی دوغ ریخت و با پارچه و نخ قیطان درش را محکم کرد. داخل کاسه ماست ریخت و درش را مثل درِ کوزه بست. پارچه بزرگ تری پهن کرد و کاسه و بقچه ناهار را داخلش گذاشت و چهارگوشه اش را به هم گره زد. کوزه را روی شانه و بغچه را روی دست گرفت و به طرف باغ راه افتاد.

پاهایش درد می کرد. تمام بدنش کوفته بود. دلش می خواست تکان بخورد، اما آنقدر لوله و سیم از بدنش آویزان بود که هرچه کرد نتوانست. فقط چشم هایش زیر پلک در کاسه می چرخید.

کنار رودخانه قدم می زد و به صدای حرکت آب که خروشان در جریان بود گوش می داد. گاهی بازی، عقابی میان کوه ها جیغی می کشید و با شتاب دور می شد. ناگهان صدای مردی را شنید. «صنم... صنم...!» ایستاد و گوش داد. «صنم... صنم...!»
سر سوی صدا چرخاند. وحشت زده گفت: «کی اونجاس؟ کیه؟»
منتظر جواب بود که از میان بوته ها مردی در برابرش ظاهر شد. ترسید: «آه... دکتر مهران... شمایید؟ اینجا چه می کنید؟»
«اومده ام ماهی بگیرم.»
«این موقع روز مطب نرفته اید؟»
دکتر مهران نیشخندی زد و گفت: «نمی دونستم درباره کارام باید به تو توضیح بدَم؟»
«ببخشید آقا جسارت نکردم.»
دکتر مهران به طرفش آمد. چند قدمی عقب رفت. دکتر باز هم جلو آمد. سر به زیر انداخت. دکتر مهران پرسید: «دخترجان کجا می ری؟»
«باغ. برای رحمان ناهار می برم.»
«خوش به سعادت رحمان... به به... چه زن کدبانویی.»
«شما لطف دارین آقا.»
دکتر مهران شرورانه به موهایش که پریشان از زیر سربند به دو سوی شانه سریده بودند نگاهی انداخت و گفت: «برای رحمان مو هم که پریشان کرده ای. پدرسوخته دهاتی بدجور افتاده توی کوزه عسل.»
چشم در چشمش دوخت و گفت: «رحمان همه چیز مَنه.»
«کاش منم همه چیزت بودم!»
گونه هایش سرخ شد. سر به زیر انداخت. معذب کوزه را روی شانه جابه جا کرد و گفت: «دیر شده. باید بِرَم. رحمان گرسنه س. قبل از سحر چاشت نخورده رفت باغ. نوبت آب بود دیشب. تا حالا هیچ نخورده. ضعف می کنه مَردَم.»
گفت: «خداحافظ دکتر.» بعد راهش را کج کرد و رفت. هنوز چند قدمی دور نشده بود که با صدای دکتر مهران متوقف شد: «می گَن جنگ می شه.»
نگاهش کرد. مضطرب پرسید: «جنگ برای چی؟ مگه نگفتن بی طرفیم؟»
«متفقین، مستشارهای آلمانی را پیرهن عثمان کرده ن، می خوان حمله کنن. شوروی ها تو راهن. امروز، فرداس که از پشت همین کوه ها عین مور و ملخ بریزن و چوب تو آستین همه مان...»
حرف دکتر مهران تمام نشده دوید. آنقدر دوید که به نفس نفس افتاد.

درست نمی توانست نفس بکشد. می دانست حتی لوله قطور چسبیده به دهانش هم دیگر نمی تواند نفسش را بالا بیاورد. وقت زیادی نداشت. دلش سیب می خواست. سیب سرخ.
به باغ رسید. عرق کرده بود. «رحمان جان کجایی؟... کجایی عزیزجان؟» به وعده گاه رفت، زیر همان درخت سیب سرخی که برای خودشان نشان کرده بودند. هر ظهر همان جا قرار داشتند. زیرانداز انداخت و منتظر ماند.
«سلام صنم جان.»
سعی کرد نگرانی اش را از چشم او پنهان کند.
«سلام رحمان جان. خدا قوت.» گره بغچه را باز کرد.
رحمان گفت: «ببینم صنم بانو چی برام پخته؟»
ناهار که خوردند، پهلوبه پهلو دراز کشیدند و چشم دوختند به آسمان که از لابه لای شاخ و برگ درخت سیب نمایان بود. رحمان سیبی به دستش داد. از سرخی به گلوله آتش می مانست. گرفت و بویید.
«بوی بهشت می ده رحمان جان.»
باد می وزید. «هوا به خنکی رفته.» رحمان خیره به آسمان گفت: «شهریوره دیگه.» سکوت کرد و بعد گفت: «خسته ام صنم جان.»
و به طرفش چرخید. سیب هنوز در دستش بود.
«رحمان، نگرانم!»
«چرا نگرانی گوزل؟»
«در راه، کنار رود، دکتر مهران رو دیدم.»
رحمان برافروخته گفت: «چه کار داشت با تو؟»
چشم هایش حرکت برگ ها میان باد را دنبال می کرد. گفت: «کاری نداشت. می گفت جنگ می شه. می گفت امروز و فرداست که روس ها از پل بگذرن. آنوقت حسابمان با کرام الکاتبینه. می ترسم رحمان.»
«نترس صنم جان. من با توام.»
«می ترسم.»
«نترس. تنهات نمی ذارم. سیب را گاز بزن! محکم گاز بزن! من هم از این طرف گاز می زنم.»
«اگه تو رو به جنگ ببرن... اگه بلایی سرت بیاد...»
«من از کنار تو تکان نمی خورم عروسم.» نگاهش آنقدر در برگ ها گره خورد تا چشم هایش بسته شد. نفس نفس می زد: «می ترسم... می ترسم.»
«نترس بانو! من کنارتم. گاز بزن!»
گاز زد. سیب از دستش افتاد و غلتید. دیگر آبی آسمان را نمی دید. دست دراز کرد. سیب را چنگ زد. ناخن هایش در گوشت سیب فرورفتند آنقدر که دانه هایش را حس کرد. آنچنان میوه سرخ را فشرد که لهیده شد و قطرات درشت عصاره اش از میان انگشتانش بیرون جهید. سیب را رها کرد و دستش سست و بی رمق روی زمین افتاد.

مُرد. پرستار پشت شیشه اتاق کنترل ICU صدای بوق ممتد را شنید. زنگ زد دکتر آمد. چند تا شوک زدند، احیاء نشد. دکتر شوک را متوقف کرد و گفت: «ساعت مرگ را بنویس! ۱۱ و ۴۵ دقیقه ۳۱ شهریور ۹۶. تماس بگیر خونواده ش بیان. گواهی فوت رو آماده کن امضا کنم. چندسالش بود؟»
پرستار به مشخصات بیمار که بالای تخت بود نگاه کرد: «۹۰».
دکتر گفت: «منتقلش کنید سردخونه. اعلام کن یک تخت تو ICU خالی شده.»
دکتر و پرستار که رفتند نفس راحتی کشید. چند دقیقه ای کنار بدن بی جانش ایستاد. چقدر پیر شده بود. چهره ای نحیف و رنگ پریده. دو بهیار آمدند، بلندش کردند و گذاشتندش روی برانکارد. دنبالشان کنار برانکارد راه افتاد.
آیناز روی برانکارد بود و او که حتی فرصت نکرده بود لباس مرتبی بپوشد، چادر کودری اش را دور کمر پیچیده و گوشه اش را به دندان گرفته بود و با دو رشته موی تا روی شانه سریده که از زیر چادر نمایان بود پابه پای برانکارد می دوید.
«آنا جان دارم می میرم!»
«نمی میری دخترجان... نمی میری... بچه می زایی... نترس.»
جیغ می کشید و فریاد می زد: «می ترسم... جنگ شده... مگه نشنیدی رادیو چی گفت... گفت جنگ شده.»
«خُب جنگ شده باشه... تموم می شه...»
راهرو را تا آخر رفتند و به یک در رسیدند. دکتر جلوی در ایستاده بود. مضطرب گفت: «دکترجان دستم به دامنت. دردش گرفته.»
«چرا اینقدر زود؟ مگه نگفتم یک هفته دیگه؟»
«صبح داشت رادیو گوش می داد. اخبار گفت جنگ شده. یه دفعه زیر شکمش رو گرفت و نشست روی زمین.»
آیناز ناله می کرد و می گفت: «آناجان بچه ام رو چطوری بزرگ کنم؟»
«زبان به دهان بگیر دختر. همه بچه شون رو چطور بزرگ می کنن؟ من چطور بزرگ کردم؟»
دکتر شکمش را معاینه کرد. «کیسه آبش پاره شده. باید سزارین بشه. فرمی هست که شوهرش باید امضا کنه.»
«شوهرش اینجا نیست.»
«کجاست؟ خبرش کنین بیاد.»
«خلبانه. ارتشیه. یک هفته است رفته بوشهر. گفته بود انگار خبرهاییه. گفته بود محرمانه است.»
دکتر گفت: «هیچ کس همرات نیست؟ یک مرد...»
چادر را روی سرش جابه جا کرد و گفت: «چرا شوهرم هست.»
«بگو بیاد امضا کنه.»
آیناز را بردند اتاق عمل. دوید طرف پیرمرد. «باید فرم امضا کنی تا عملش کنن.» پیرمرد رفت پذیرش. برگشت طرف در. آیناز را برده بودند داخل.

از لای در سرک کشید. «اینجا چقدر بی روحه! انگار خاک مرده پاشیده ن.»
«خُب سردخونه است دیگه.»
صدای مرد را که شنید، داخل شد. هیجان زده گفت: «رحمان جان اینجا چه می کنی؟»
رحمان با خنده گفت: «مگه نگفتی دلت سیب می خواد؟ ببین برات سیب آوردم. سیب سرخ. گازش بزن! منم از این طرف گاز می زنم. مثل همان روز زیر درخت.»
احساس آرامش می کرد. گفت: «آره... یادت می آد به حرفت گوش دادم و سیب رو گاز زدم.»
رحمان خندید. همیشه خنده اش را دوست داشت. هر کدام، سیب را از طرفی گاز زد. «اینجا سرده رحمان جان.»
«می دونم. الآن می ریم. وقت رفتنه.»
بهیارها با برانکارد رسیدند. یکی از آنها چشمش به زمین افتاد. «کی این سیب رو از دو طرف گاز زده و روی زمین انداخته؟ مگر توی سردخونه هم کسی سیب می خوره؟»

نظرات کاربران درباره کتاب شهريور داغ