فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بهار زندگی در زمستان تهران

نسخه الکترونیک کتاب بهار زندگی در زمستان تهران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بهار زندگی در زمستان تهران

از پاسخ سربالای خانم کارمند آن‌قدر ناراحت نشدم که از اخلاق پاندولی‌اش! از این رو فوراً دست به قلم شدم و شکوائیه‌ای از رفتار او برای مقام مافوقش نوشتم. چند روز بعد او مرا به دفترش فراخواند و بر سرم داد کشید که چرا آن نامه را نوشته‌ام. با خونسردی تمام پاسخش را دادم و او در حالی که زیر لب غرغر می‌کرد که «آقا برای ما دست به قلم هم هست» با اشارۀ دست خواست دفترش را ترک کنم. با بی‌اعتنایی کامل از دفترش بیرون زدم، در حالی ‌که می‌دانستم با این نوع تلاش‌ها مشکل خوابگاه حل نخواهد شد.
در این بین علی و جواد را دیدم که نامشان برای گرفتن خوابگاه در کوی امیرآباد اعلام شده بود. به آن‌ها اتاق نداده بودند؛ فقط دو تخت در زیرزمین یکی از ساختمان‌های نوساز کوی امیرآباد به آن‌ها تعلق گرفته بود. در آن زیرزمین چیزی حدود هفتاد تخت برای اسکان دانشجویان تازه‌وارد در نظر گرفته شده بود.
بدین ترتیب، برای من دوره‌ای از آوارگی شروع شد. به‌واقع هر شب را در گوشه‌ای اتراق می‌کردم. مسجد کوی دانشگاه تهران، مسجد خوابگاه دانشگاه صنعتی شریف در خیابان زنجان، و مهمانی پیش دانشجویان آشنا در خانه‌های کرایه‌ای و یا خوابگاه‌های دانشجویی ازجمله جاهایی بود که شب‌ها را در آن‌جا سپری می‌کردم.
یک روز مجید رضایی را که در رشتۀ پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شده بود در محیط دانشگاه دیدم که سخت آشفته‌حال و نگران به نظر می‌رسید. گفت خوابگاه به او نداده‌اند و جایی برای مطالعۀ حجم عظیم درس‌هایش ندارد. او پیشنهاد داد که اتاقی دونفره را در یک جای آبرومند مثل هتل با هم اجاره کنیم تا بلکه بتوانیم به درس و مشقمان برسیم. به او توضیح دادم که تمام پول همراهم کفاف کرایۀ یک شب هتل را هم نمی‌دهد وگرنه چه پیشنهادی بهتر از این! درحقیقت، تمام پول همراهم برای یک ترم حدود پانصد تومان بود که بخشی از آن را هم هزینۀ مسافرخانه‌های میدان توپخانه و چهار راه سیروس و میدان راه‌آهن کرده بودم. به مجید پیشنهاد کردم که آن شب با هم به مسجد خوابگاه دانشگاه صنعتی برویم، چون جایی گرم و کم‌وبیش خلوت است. مجید در آن‌جا توانست چند ساعتی درس بخواند و این خود روحیه‌اش را بهتر کرد.
چند روز بعد به مجید رضایی در پارک‌هتل در خیابان حافظ، که به صورت خوابگاه درآمده بود، جا دادند و خیالش از این جهت راحت شد. محسن برهان هم که در رشتۀ مکانیک دانشکدۀ فنی قبول شده بود بدون خوابگاه به سر می‌برد. او البته خویشان نزدیک و پولداری در تهران داشت، اما ترجیح می‌داد که جایی را کرایه کند. در همان زمان یکی از همشهری‌هایمان به نام مصطفی شهیدی، که در تهران ساکن بود، اتاقی را در پشت‌بام خانه‌ای کلنگی در نزدیکی خیابان جمال‌زاده کرایه کرده بود و محسن اغلب به آن‌جا می‌رفت. من هم چند شبی مهمان آن‌ها شدم.

ادامه...

  • ناشر: نشر نی
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.55 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۷۲صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب بهار زندگی در زمستان تهران



بهار زندگی در زمستان تهران

احمد زیدآبادی




حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



۱

برف سنگینی تهران را سفیدپوش کرده بود و پیاده روها لیز و لغزان بود. سه دوست همراهم هرکدام ساک بزرگی بر کول داشتند و با تمام احتیاطی که به خرج می دادند گاه به گاه زمین می خوردند. من اما باروبنه چندانی با خود نداشتم و وسائل شخصی مختصری را در ساکی سبک حمل می کردم. درواقع، به طور تصادفی با هم همراه شده بودیم. آن سه نفر از پیش با هم دوست بودند؛ من اما در اتوبوسی که با آن از سیرجان به تهران آمدیم با آن ها آشنا و همراه شدم.
یکی از آن ها پسری کوتاه قامت و بذله گو و بسیار خوش قلب به نام علی بود که در رشته علوم جانوری دانشگاه تهران قبول شده بود. دومی قدبلند، همیشه خندان و با رفتاری کاملاً بی آلایش به اسم جواد بود که تحصیل در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران به قرعه اش خورده بود و سومی جوانی لاغر و بلندبالا و کم حرف به نام ابوالقاسم که قرار بود در رشته بهداشت در دانشکده ای در مامازند درس بخواند. در جلوی سردر دانشگاه تهران از همدیگر جدا شدیم تا کارهای مربوط به انتخاب واحد را در دانشکده های خود دنبال کنیم. قرارمان این شد که پس از انجام کار، آخر وقت در همان نقطه دوباره به هم برسیم.
از این رو، راهی دانشکده حقوق و علوم سیاسی شدم. در طبقه دوم دانشکده، خانمی که مسئولیتی در حوزه خدمات و رفاه دانشجویان داشت با خوش رویی و گرمی بی مانندی از من استقبال کرد. او، مانند یک دیرآشنای صمیمی، حتی احوال تک تک اعضای خانواده ام را هم جویا شد و با هر توضیحی که می دادم با دلسوزی سر می جنباند و می گفت: حیوونکی!
سرووضع ظاهری خانم کارمند نشان می داد که از پرسنل قدیمی دانشگاه است و از نیروهای ورودی پس از انقلاب فرهنگی نیست. درمورد خوابگاه از او پرسیدم که پاسخ داد به زودی پرسش نامه ای در بین ورودی های بهمن ۶۲ توزیع می شود و بر اساس وضعیت معیشتی خانواده دانشجویان اولویت بندی صورت می گیرد. بدین ترتیب، نخستین تجربه ام از برخورد و رویارویی با یک کارمند دانشکده چنان خوش و شیرین شد که اندیشیدم زندگی در تهران با خلق و خوی چنین مردمی به راستی لذت بخش خواهد بود!
این بود که غروب آفتاب، هر چهار نفرمان بار دیگر در جلوی سردر دانشگاه به هم رسیدیم تا برای پیداکردن جایی جهت اقامت موقت برنامه ریزی کنیم. سرانجام قرار شد به میدان توپخانه برویم و در مسافرخانه های آن جا اتاقی کرایه کنیم. در میدان توپخانه پس از سرک کشیدن به چند مسافرخانه یکی را که مزیتی هم بر دیگر همتایان خود نداشت انتخاب و اتاق چهارتخته ای را اجاره کردیم.
روز بعد باز همگی راهی دانشگاه شدیم تا برای خوابگاه ثبت نام کنیم. در پرسش نامه از میزان درآمد سرپرست خانواده و تعداد اعضای آن سوال شده بود. میزان درآمد پدرم را صفر و تعداد بچه هایش را هم یازده نفر نوشتم. دوستانم مطمئن بودند که خوابگاه من قطعی است، اما درمورد خودشان تردید داشتند. از این رو، قرارمان این شد که اگر آن ها بی خوابگاه ماندند بعضی شب ها به عنوان مهمان پذیرایشان باشم.
شب بعد من سری به محمد جنیدی زدم که در یکی از خوابگاه های دانشگاه پلی تکنیک در خیابان دمشق سکونت داشت. محمد با سه دانشجوی دیگر به نام حمید داغیانی از بجنورد، محسن بقراطی از قائن و میانسال مردی به نام پزشک از اصفهان هم اتاق بود و ازقضا چند مهمان «غیر قابل رد» هم به آن ها اضافه شده بود که جایی برای من در اتاقشان باقی نمی گذاشت. بنابراین، پس از توضیح برخورد گرم کارمند دانشکده و نحوه پرکردن پرسش نامه مربوط به خوابگاه برای محمد، به مسافرخانه میدان توپخانه رفتم تا به همراهانم بپیوندم. در مسافرخانه اثری از همراهانم نیافتم. اتاقی که کرایه کرده بودیم خالی بود و گچ و کاهگل بخشی از سقف هم ریخته و در کف آن تلنبار شده بود. از صاحب مسافرخانه سراغ دوستانم را گرفتم؛ اظهار بی اطلاعی کرد، اما یکی از کارگران آن جا که شاهد ماجرا بود کاغذی از جیبش درآورد و نشانم داد. روی برگه کاغذ دوستانم توضیح داده بودند که به علت ریزش سقف مجبور به ترک آن جا شده اند و به مسافرخانه نیکو در چهارراه سیروس رفته اند. آن ها اضافه کرده بودند که این مسافرخانه نیکو مخصوص سیرجانی هاست!
پرسان پرسان خود را به مسافرخانه نیکو رساندم. ظاهر مسافرخانه بهتر از جای قبل نبود و نشانه چندانی هم از این که «مخصوص سیرجانی هاست» به چشم نمی خورد مگر دو پسربچه لاغر و سیاه سوخته ای که در راهرو مسافرخانه پی هم گذاشته بودند و از شدت ذوق و شادی با لهجه عشایر سیرجانی داد و فریاد می کردند.
وسیله گرمایش اتاقی که همراهانم در چهارراه سیروس اجاره کرده بودند چراغ والری بود که خوب نمی سوخت. دود چراغ فضای سرد اتاق را پر کرده بود و چشم و گلویمان را به شدت می سوزاند. تخت های اتاق هم فنری و پرسروصدا و رواندازمان نیز یک پتوی سربازی چرک و مندرس بود. آن شب تا صبح از شدت سرما و سوزشِ چشم و گلو خواب به چشمم نیامد. همراهانم اما چندان بی خوابی نکشیده بودند! به طعنه به آن ها گفتم: لابد همین چراغ دودزا و این پتوی سربازی و آن دو پسربچه شیطان این مسافرخانه را «مخصوص سیرجانی ها» کرده است!
در این میان ابوالقاسم راهیِ مامازند شد و ما سه نفر نیز به ناچار جایمان را عوض کردیم و به مسافرخانه ای در میدان راه آهن رفتیم. ظاهر این مسافرخانه و اسباب داخلش کمی بهتر از مورد قبل بود اما کک ها در آن چنان جولان می دادند که امان آدم را می بریدند. یک شبانه روزی را که در آن جا گذراندیم یکسره صرف خاراندن بدنمان شد!
در چنین وضعیتی موعدِ اعلامِ اسامیِ دانشجویانِ واجدِ شرایطِ گرفتنِ خوابگاه فرا رسید. در فهرستی از اسامی که روی بُرد دانشکده نصب شده بود هرچه گشتم سراغی از اسم خود نیافتم! با نیافتن اسم خود مطمئن شدم که مسئولانِ بررسیِ پرسش نامه ها اطلاعاتی را که درباره وضعیت اقتصادی خانواده ام داده بودم دروغ پنداشته اند. درحقیقت از همان لحظه پرکردن پرسش نامه این تردید به دلم افتاده بود، اما با تصور این که راه های بسیاری برای راستی آزمایی مفاد پرسش نامه ها وجود دارد خودم را دلداری داده بودم. مسئولانِ بررسیِ پرسش نامه ها اما آن قدر پختگی از خود نشان نداده بودند.
برای اعتراض به دفتر مسئول خدمات دانشکده مراجعه کردم. این مسئول مردی خونسرد و آرام به نام حسنی بود. در آن جا یک دانشجوی کوچک اندام مشهدی با صدایی رسا به «تمام مقدسات عالم» سوگند می خورد که در واگذاری خوابگاه تقلب و پارتی بازی شده است. او هم ظاهراً وضعیت مالی خانواده اش مشابه من بود. حسنی دربرابر اعتراض ما دو نفر اصرار داشت که تقلبی صورت نگرفته و دانشجویانی که نامشان در فهرست آمده است وضع چندان بهتری نسبت به ما ندارند. او آن گاه برای اثبات سخنش، یکی از دانشجویان را که واجد شرایط گرفتن خوابگاه شناخته شده بود صدا زد و در حضور ما از او پرسید که پدرش چه کاره است و چقدر حقوق می گیرد. دانشجو هم در پاسخ گفت که پدرش معلم است و ماهی چند هزار تومان حقوق می گیرد. به حسنی گفتم خب، حالا این را مقایسه کن با وضع پدر من که بیکار است و یک قران حقوق هم نمی گیرد! آن دانشجوی مشهدی نیز از یتیمی خود گفت. از خطوط چهره حسنی می شد تشخیص داد که از این وضع احساس ناراحتی و گناه می کند، اما دیگر کار از کار گذشته بود. از این رو به او گفتم لابد فکر کرده اید که ما دروغ نوشته ایم! سکوت او دربرابر پرسشم نشان داد که همین طور بوده است، اما حاضر نشد که به صراحت سخنم را تایید کند.
پس از این گفت وگوی بی حاصل با حسنی به سراغ خانم کارمند «خوش اخلاق» رفتم تا راه چاره را از او جویا شوم. همین که پا به درون دفتر او گذاشتم احساس کردم که گویی این همان فرد چند روز پیش نیست؛ زیرا همین که لب به سخن گشودم بنای پرخاش گذاشت و چنان بداخلاقی تند و ترشی از خود به راه انداخت که به کلی گیج و منگ شدم. در میان پرخاشگری او توضیح دادم که او و همکارانش بی دلیل فرض را بر این گذاشته اند که عده ای از دانشجویان وضع مالی خود را غیرواقعی گزارش کرده اند. منطق حکم می کرد که در این باره تحقیق کنند و آن گاه برایش از دانشگاه پلی تکنیک مثال آوردم. او اما مانند پلنگی زخمی به رویم غرید و گفت: توی جغله هنوز چند روز بیشتر نیست وارد تهران شده ای، این همه اطلاعات را از کجا جمع آوری کرده ای؟ معلوم است که در تهران آشنا زیاد داری؛ همان آشناها مشکل خوابگاهت را حل کنند!
از پاسخ سربالای خانم کارمند آن قدر ناراحت نشدم که از اخلاق پاندولی اش! از این رو فوراً دست به قلم شدم و شکوائیه ای از رفتار او برای مقام مافوقش نوشتم. چند روز بعد او مرا به دفترش فراخواند و بر سرم داد کشید که چرا آن نامه را نوشته ام. با خونسردی تمام پاسخش را دادم و او در حالی که زیر لب غرغر می کرد که «آقا برای ما دست به قلم هم هست» با اشاره دست خواست دفترش را ترک کنم. با بی اعتنایی کامل از دفترش بیرون زدم، در حالی که می دانستم با این نوع تلاش ها مشکل خوابگاه حل نخواهد شد.
در این بین علی و جواد را دیدم که نامشان برای گرفتن خوابگاه در کوی امیرآباد اعلام شده بود. به آن ها اتاق نداده بودند؛ فقط دو تخت در زیرزمین یکی از ساختمان های نوساز کوی امیرآباد به آن ها تعلق گرفته بود. در آن زیرزمین چیزی حدود هفتاد تخت برای اسکان دانشجویان تازه وارد در نظر گرفته شده بود.
بدین ترتیب، برای من دوره ای از آوارگی شروع شد. به واقع هر شب را در گوشه ای اتراق می کردم. مسجد کوی دانشگاه تهران، مسجد خوابگاه دانشگاه صنعتی شریف در خیابان زنجان، و مهمانی پیش دانشجویان آشنا در خانه های کرایه ای و یا خوابگاه های دانشجویی ازجمله جاهایی بود که شب ها را در آن جا سپری می کردم.
یک روز مجید رضایی را که در رشته پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شده بود در محیط دانشگاه دیدم که سخت آشفته حال و نگران به نظر می رسید. گفت خوابگاه به او نداده اند و جایی برای مطالعه حجم عظیم درس هایش ندارد. او پیشنهاد داد که اتاقی دونفره را در یک جای آبرومند مثل هتل با هم اجاره کنیم تا بلکه بتوانیم به درس و مشقمان برسیم. به او توضیح دادم که تمام پول همراهم کفاف کرایه یک شب هتل را هم نمی دهد وگرنه چه پیشنهادی بهتر از این! درحقیقت، تمام پول همراهم برای یک ترم حدود پانصد تومان بود که بخشی از آن را هم هزینه مسافرخانه های میدان توپخانه و چهار راه سیروس و میدان راه آهن کرده بودم. به مجید پیشنهاد کردم که آن شب با هم به مسجد خوابگاه دانشگاه صنعتی برویم، چون جایی گرم و کم وبیش خلوت است. مجید در آن جا توانست چند ساعتی درس بخواند و این خود روحیه اش را بهتر کرد.
چند روز بعد به مجید رضایی در پارک هتل در خیابان حافظ، که به صورت خوابگاه درآمده بود، جا دادند و خیالش از این جهت راحت شد. محسن برهان هم که در رشته مکانیک دانشکده فنی قبول شده بود بدون خوابگاه به سر می برد. او البته خویشان نزدیک و پولداری در تهران داشت، اما ترجیح می داد که جایی را کرایه کند. در همان زمان یکی از همشهری هایمان به نام مصطفی شهیدی، که در تهران ساکن بود، اتاقی را در پشت بام خانه ای کلنگی در نزدیکی خیابان جمال زاده کرایه کرده بود و محسن اغلب به آن جا می رفت. من هم چند شبی مهمان آن ها شدم. در آن جا محسن به من پیشنهاد داد که به اتفاق هم در همان حدود اتاقی را کرایه کنیم. همان عذری را که برای مجید رضایی آورده بودم در پاسخ به پیشنهاد محسن برهان تکرار کردم. او سرانجام با دو هم کلاس اصفهانی اش اتاقی در همان محله اجاره کرد. دو دانشجوی اصفهانی اصرار داشتند که دو روز آخر هفته را که به اصفهان می رفتند کرایه ندهند! محسن البته خود را زرنگ تر از آن می دانست که تسلیم این قبیل درخواست ها شود.
در هر صورت، در حالی که به آوارگی خو می گرفتم با جمع هم کلاسی ها نیز بیشتر آشنا می شدم. نخستین کسی که در دانشکده با او آشنا شدم داریوش کریمی از بچه های گوغر بافت بود. کریمی یک روز دانشجویی سال بالایی را نشانم داد و گفت که او از جزئیات زندگی و سابقه فکری همه دانشجویان ورودی سال ۶۲ باخبر است! به داریوش گفتم که لابد به پرونده گزینش دانشجویان دسترسی دارد!
این دانشجوی سال بالا، که نامش فیروز اصلانی بود، برای گفت وگو با من نیز ابراز علاقه کرد. یک شب در اتاق کریمی در کوی امیرآباد او را ملاقات کردم. همین که دهان به سخن گشود دانستم که در پی جذب دانشجویان تازه وارد برای فعالیت در انجمن اسلامی دانشکده است. در آن زمان انجمن به طور کامل در کنترل دانشجویانی بود که وظیفه سیاسی خود را دفاع مطلق از سیاست های رسمی و کشف دانشجویان منتقد برای برخورد با آن ها می دانستند. از این رو، کمترین علاقه ای برای ورود به انجمن نشان ندادم، به خصوص این که اصلانی حتی قبل از این که سخنی در باب سیاست بگوید نیروی دافعه ای عمیق در درونم برانگیخت. ظاهراً او هم این نیرو را حس کرد و تلاشی در جهت متقاعدکردنم برای پیوستن به انجمن و یا حتی به رخ کشیدن پرونده گزینشم نکرد. درعوض اصلانی شروع به تعریف و تمجید از «متفکر» و «فیلسوفی» کرد که تا آن زمان با نامش آشنا نبودم. اصلانی برای یادآوری گفت که جلال آل احمد کتاب غربزدگی اش را به او تقدیم کرده است. به یاد آوردم که نام احمد فردید را ابتدای کتاب غربزدگی دیده ام، اما هیچ نوع کنجکاوی برای شناخت او و اندیشه هایش به خرج نداده بودم.

اصلانی البته چیز خاصی از اندیشه احمد فردید که جاذبه ای برای ما داشته باشد بیان نکرد، بلکه به بیان نقل قولی از او در دیداری که به تازگی بینشان صورت گرفته بود اکتفا کرد. طبق گفته اصلانی، فردید در آن دیدار انگشت سبابه اش را به بینی اش زده و چند بار تکرار کرده بود که: «در امور سیاسی شامه آدمی باید همچون شامه سگ تیز باشد!»
از آن پس به طور آشکاری از اصلانی فاصله گرفتم و او هم ظاهراً احساس کرد که نه فقط قابل جذب نیستم، بلکه باید به نحوی مراقب رفتارم باشد.
در این میان، هم کلاسی هایم به تدریج پی بردند که افکار متفاوتی در سر دارم. از همین رو، برخی از محافظه کارترین آن ها دوری را بر دوستی ترجیح دادند و شماری دیگر، به رغم اختلاف فکری آشکار، روابط شخصی شان را حفظ کردند. افزون بر داریوش کریمی، مسعود بکایی از اسدآباد، یدالله هنری از همدان، علی محمدی از اصفهان و سیامک ولی پوریان از بختیاری از جمله این افراد بودند. در عین حال، سه دانشجوی تهرانی «همیشه همراه» نیز، به رغم مشی محتاطانه شان، از برقراری سطحی از ارتباط و دوستی هراسی به دل راه ندادند. این دانشجویان به نام های حیدرعلی اسماعیلی، محمدرضا مفتح و علیرضا محمدخانی هر سه اهل بذله گویی بودند و اغلب به جای آن که وارد بحثی جدی شوند اوضاع را به طنز می کشاندند. محمد خانی مرا «بازارف» صدا می زد که مقصودش شخصیت اصلی داستان پدران و پسران تورگنیف بود. درحقیقت شباهت چندانی بین من و بازارف وجود نداشت، اما این توصیف خود نشان دهنده فضای روزهایی است که حتی اندکی شور و نشاط سیاسی و کمی بی پروایی در اظهارنظر می توانست آدمی را در چشم دیگران تا سطح موجودی چون بازارف «ارتقا» دهد و شاید هم «فرو کاهد»!
ازقضا در آن دوره من اصولاً هیچ ارتباط سیاسی با کسی نداشتم و صِرف اظهارنظرهای بی ملاحظه ام درباره برخی سیاست های روز، از سوی برخی هم کلاسانم به عنوان فعالیت سیاسی تلقی می شد. درحقیقت، در آن دوران غرق احساساتی تراژیک معطوف به رنجی مسیحانه همراه با رویای تساوی مطلق بین انسان ها بودم و این مرا نه فقط از سیاست بلکه از واقعیات ملموس اطرافم نیز دور نگه می داشت.
با این حال، از جست وجو برای برقراری روابط فکری و سیاسی با افراد مورد نظرم نیز فروگذار نمی کردم. نخستین کسی که برای تماس با او تلاش کردم، محمد محمدی گرگانی بود. در آن زمان عمر مجلس اول به پایان رسیده بود و، از این رو، تلاشم برای یافتن محمدی به جایی نرسید.
پس از ناامیدی از یافتن محمدی، به فکر برقراری تماس با دخترخانمی افتادم که در یکی از نشریات مورد علاقه ام چند داستان نوشته بود. داستان های او قرابت خاصی با نوع زندگی ام داشت، از همین رو گمان می کردم که باید همفکر و همراه باشیم. از آن جا که تصور می کردم او باید هم سن وسال خودم باشد به ذهنم رسید که لابد همان سال نیز در کنکور شرکت کرده و در جایی قبول شده است. فهرست اسامی پذیرفته شدگان کنکور آن سال را از کتابخانه مرکزی دانشگاه گرفتم و در رشته های مختلف در پی نامش گشتم. او همان سال در رشته کامپیوتر دانشگاه بهشتی تهران قبول شده بود. نامه ای با اسم مستعار به او نوشتم و شرحی از آشنایی ام با او و داستان هایش بازگو کردم و در آخر خواستار ارتباط و آشنایی بیشتر شدم.
چند روز بعد نامه ای حجیم از او به دستم رسید. نامه را در فضای سبز دانشگاه در حضور محمد جنیدی گشودم. محمد بیش از من هیجان زده به نظر می رسید و برای گشودن نامه بی تابی می کرد. در ابتدای نامه او به من تبریک گفته بود «به دلیل آن همه صفا و صداقت و صمیمیت» و بلافاصله اضافه کرده بود که «اما متاسفانه من آن کسی نیستم که شما در پی آن هستید؛ بلکه یک تشابه اسمی رخ داده است». در آخر هم تاکید کرده بود: «از آن جا که نامه تان را نه برای من بلکه برای دوستی ناشناخته نوشته اید آن را برای خودتان پس فرستادم.» درواقع حجیم بودن پاکت نامه علتش همین بود!
به محمد گفتم: چرا به ذهنم خطور نکرده بود که ممکن است تشابه اسمی در بین باشد؟ البته پیش از آن یکی از دوستان سیرجانی ام با لحنی لجوجانه گفته بود «حالا از کجا معلومه که این دخترو همونی باشه که تو خیال می کنی؟»، اما من یک درصد هم احتمال نداده بودم که دو نفر هم سن وسال در اسم و فامیلی چنان کمیاب مشترک باشند!
واقعیت این است که این ماجرا هیچ تاثیری بر روحیه ام به جا نگذاشت. حتی درباره اش به درستی فکر هم نکرده بودم! آیا به قصد تفنن دست به این کار زده بودم یا برای ایجاد تنوعی در یک زندگی یکنواخت؟ اصلاً آیا در نخستین سال ورودم به دانشگاه زندگی ام یکنواخت بود؟ به نظرم بسیار یکنواخت بود. در آن روزها در تهران و در محیط دانشگاه هیچ اتفاق هیجان انگیزی رخ نمی داد. گاه همه چیز بی رنگ و بی رمق به نظر می آمد. درس های ترم نخست نیز، به جز دوـ سه کلاس، بقیه بی نهایت کسالت بار بود، به حدی که در آن ها شرکت نمی کردم. با این همه، آن دوـ سه کلاس را از دست نمی دادم. یکی از این کلاس ها «تاریخ تحولات اجتماعی ایران» بود که توسط دکتر محمدجواد شیخ الاسلامی تدریس می شد. شیخ الاسلامی، که به اختصار به او دکتر شیخ می گفتیم، بر موضوع درس خود کاملاً مسلط بود. او، بدون نیاز به یادداشت، درسش را شفاهی ارائه می کرد. گرچه صدایش زیر بود و مقداری گرفته به نظر می رسید اما مثال های پی درپی او از حماقت ها و یا زیرکی های رجال سیاسی ایران، درسش را بسیار شیرین و جذاب می کرد. دکتر شیخ متولد زنجان و تحصیل کرده دانشگاه های انگلستان و آلمان بود. او بعضاً به عمویش به عنوان یک عالم دینی مشروطه خواه افتخار می کرد و در همان حال، با اشاره به محل برگزاری نماز جمعه در دانشگاه می گفت: عموی من شباهتی به این ها نداشت!
دکتر شیخ بسیار مبادی آداب بود و در لباس پوشیدن کراوات را فراموش نمی کرد. او که خود قیافه ای شبیه رجال سیاسی دوران رضاشاهی داشت، مختصر علاقه خود را نیز به پهلوی اول پنهان نمی کرد. او به واقع یک ناسیونالیست پروپاقرص ایرانی بود و از همین زاویه نیز کارنامه رضاشاه را یکسره مردود نمی دانست. گو این که به خوی استبدادی او و به ویژه قتل سید حسن مدرّس و تیمورتاش و خان بختیاری به صراحت انتقاد می کرد. با این حال، دکتر شیخ میانه ای با پهلوی دوم نداشت و هرگاه فرصتی پیش می آمد او را به ضعف و ناتوانی متهم می کرد. او کلاً علاقه مند شخصیت های مقتدرِ تاریخ ازقبیل نادرشاه و بیسمارک و آتاتورک بود و با آن که سیاست های جمهوری اسلامی را نمی پسندید، اما از قاطعیت و اقتدار آیت الله خمینی در ماجرای جنگ عراق اظهار خشنودی می کرد.
دکتر شیخ در همان ابتدای شروع کلاس ها یک روز غیبت کرد. فردای آن روز او را در خیابان جمهوری نزدیک سه راه استانبول دیدم و پس از سلام و احوالپرسی دلیل حاضر نشدنش در سر کلاس را جویا شدم. با نوعی شرم و خجالت به سینه اش اشاره کرد و گفت: دچار سرماخوردگی شده است. هنگامی که از هم جدا شدیم پنداشتم که این استاد باسابقه و شیک پوش لابد باید زندگی اشرافی پروپیمانی داشته باشد؛ پنداری که بعدها مشخص شد به کلی باطل بوده است.
دکتر قاسم افتخاری نیز در همان ترم درس «روش تحقیق در علوم سیاسی» را ارائه می کرد. او که قیافه اش مرا به یاد عکسی از دکتر هشترودی می انداخت مقداری ثقل سامعه داشت و از همین رو در طول درس به پرسش دانشجویان توجهی نمی کرد؛ هرچند که در آخر کلاس وقتی را برای پرسش و پاسخ در نظر می گرفت. نظم و انضباط دکتر افتخاری واقعاً بی نظیر و مثال زدنی بود و در این مورد فقط همسرش خانم رز افتخاری به پای او می رسید. رز افتخاری که کلمبیایی الاصل بود در کتابخانه دانشکده کار می کرد و هر دانشجویی که سروکارش با او می افتاد تصدیق می کرد که تجسم عینی وجدان کاری و خستگی ناپذیری و بی ادعایی است. این زن ریزاندام، که فارسی را با لهجه ای سنگین صحبت می کرد، مدام در حال انجام کار بود و لحظه ای خستگی و استراحت را به رسمیت نمی شناخت. دکتر افتخاری نیز لهجه ای ویژه و استثنایی داشت. او که دراصل اهل آذربایجان غربی بود هجاها را به گونه ای می کشید که آهنگی مطبوع و معصومانه پیدا می کرد.
بی طرفی و عدم تعصب دکتر افتخاری نسبت به اندیشه ها و افکار گوناگون در کنار ارائه محتوایی از درس، که معمولاً چکیده ای از چند کتاب اصلی در آن زمینه بود، کلاس او را واقعاً سودمند می کرد؛ هرچند که علاقه او برای جزوه نویسی دانشجویان در سر کلاس و هماهنگ کردن سرعت کلامش با آهنگ قلم آن ها برای من که از هر نوع یادداشت برداری فراری بودم مورد پسند نبود.
دکتر هوشنگ مقتدر دیگر استادی بود که در آن ترم یکی درمیان در کلاسش حاضر می شدم. دکتر مقتدر «اصول و مبانی سیاست بین الملل» درس می داد و کتابی جزوه مانند نیز در همین زمینه نوشته بود. او در سر کلاس به نکات آموزنده ای اشاره می کرد اما خودش چندان سرزنده به نظر نمی رسید. دکتر مقتدر هرگاه مجالی پیدا می کرد از وضع روزگار می نالید و به طور خاص از وضع معیشتی استادان گلایه داشت. به نظرم همین مشکل از نشاط کلاس های او می کاست. او ظاهراً از برقراری رابطه ای نزدیک و صمیمی با دانشجویان نیز سر باز می زد؛ گو این که در آن زمان کمتر استادی پذیرای چنین رابطه ای با دانشجویانش بود.
جز این سه مورد، در بقیه کلاس ها یا به کلی حاضر نمی شدم و یا این که هرازگاهی در حد خودنشان دادنی حضور پیدا می کردم. درحقیقت، در آن دوره بیشتر وقتم را در دانشگاه پلی تکنیک می گذراندم.
به عبارت دیگر، دانشگاه پلی تکنیک به صورت منزل اولم درآمد. علت نخستش این بود که در شرایط آوارگی، اتاق محمد جنیدی در خوابگاه دمشق به تدریج خلوت شد و دو هم اتاقی اش نیز عملاً حضور به موقع و بی موقع مرا در آن جا پذیرفتند و در شمار دوستانم درآمدند. این پذیرش شاید بیشتر بدان دلیل بود که حمید داغیانی سابقه فعالیت سیاسی در حمایت از جنبش مسلمانان مبارز را داشت و هرچند در آن روزها از این نوع فعالیت ها کاملاً فاصله می گرفت اما رسم همدلی را از یاد نبرده بود. محسن بقراطی هم کلاً جوانی اهل تفاهم و سازش بود و ازسرِ محبت به محمد جنیدی وجود مرا هم تحمل می کرد. هم اتاقی سوم نیز در اصفهان سمتی دولتی داشت و حضورش در خوابگاه از یک شب در هفته تجاوز نمی کرد.
از آن جا که اغلب شب ها را در خوابگاه دمشق به سر می بردم، روزها نیز به جای دانشگاه تهران راهی دانشگاه پلی تکنیک می شدم. دانشگاه پلی تکنیک در بخش شمال شرقی اش کتابخانه ای عمومی داشت که قرائت خانه اش در طبقه دوم بسیار خلوت و تمیز و دل باز و نورگیر بود. درواقع در آن روزها لذت بخش تر از نشستن کنار پنجره ای بزرگ و رو به آفتاب و مطالعه کتاب های متنوع آن جا کاری برایم یافت نمی شد. ناهار را هم گاهی در سلف دانشگاه پلی تکنیک به همراه جنیدی و دیگر دوستانش می خوردم. غذای پلی تکنیک بهتر از غذای دانشکده حقوق دانشگاه تهران بود که در سلف سرویس مرکزی دانشگاه در بخش غربی خیابان ۱۶ آذر ارائه می شد. سلف سرویس مرکزی درمجموع غذایش تعریفی نداشت و بیشتر شکم پرکن بود تا این که اشتها و لذتی برانگیزد.

طبعاً در آن روزگار تفاوتی بین دانشگاه های مختلف از نقطه نظر فضای سیاسی وجود نداشت. دانشجویان عموماً یا سرشان به درس و مشقشان بود و یا آن که از سیاست های رسمی به تمام و کمال حمایت می کردند. آن دسته از دانشجویان پیش از انقلاب فرهنگی نیز که به نحوی درگیر فعالیت سیاسی «غیرمجاز» شده بودند یا ورود دوباره شان به دانشگاه امکان پذیر نشده بود و یا این که چنان تعهدات غلیظ و شدیدی به دستگاه های گزینش گر سپرده بودند که از سایه خودشان نیز می هراسیدند. برخی از این دانشجویان چنان بی انگیزه و سرخورده و مایوس رفتار می کردند که گویی خاک مرگ بر محیط زندگی شان پاشیده اند.
در چنین فضایی علاقه و پیگیری موضوعی فراتر از علایق عمومی، خود نشان از نوعی فرار از روزمرگی داشت. پرسه زنی های بی پایان در برخی محیط های دنج و خلوت تهران به خصوص کوچه های گلابدره، توجه به سینما و حضورم در هر مراسمی که می پنداشتم به شناختم از محیط اطراف کمک می کند، موضوعات مورد علاقه ام در آن دوران برای گریز از روزمرگی بود.
سینمای محبوبم در آن زمان سینمای عصر جدید بود که با دانشگاه تهران و خوابگاه دمشق فاصله ای نداشت. همراه دائمی ام برای سینمارفتن، محمد جنیدی و بعد یکی از دانشجویان دانشگاه پلی تکنیک بود که همان روزها به واسطه محمد با او آشنا شدم.
محمد جنیدی عادت داشت که هنگام رفت و آمدمان در پلی تکنیک، برخی از دانشجویانی را که به نظرش «جالب» می آمدند نشانم دهد. یک بار به دانشجویی که به سمت دانشکده نساجی در حرکت بود اشاره کرد و گفت این دانشجو احمد منتظری پسر آیت الله منتظری است. یک دانشجوی دختر هم گویا نوه آیت الله خمینی بود که اغلب توجه حاضران را برمی انگیخت. در این میان، یک روز پسر جوانی که سخت سرگرم گفت وگو با دانشجوی دیگری بود و گویی تعمد داشت جز جلوی پایش به نقطه دیگری نگاه نکند از کنارمان گذشت. محمد او را شاگرد اول رشته عمران دانشکده شان و فوق العاده درس خوان و باهوش معرفی کرد.
چند روز پس از این ماجرا محمد خبر داد که خانه برادرش خالی است و بهتر است چند روزی را به جای خوابگاه در آن جا اقامت کنیم.
دو تن از برادران محمد جنیدی به نام های محمود و ابوالقاسم، که هر دو مهندسانی ماهر و موفق بودند، در تهران زندگی می کردند. محمود به اتفاق خانواده اش در منزلی آپارتمانی در سه راه زندان زندگی می کرد، اما ابوالقاسم خانه ای ویلایی در خیابان میرداماد داشت و هرگاه به همراه خانواده اش به سفر می رفت آن را به محمد می سپرد. درحقیقت با مسافرت خانواده ابوالقاسم دورانی از راحتی و شادی ما آغاز می شد. خانه افزون بر امکاناتش، حیاطی پر از گل های رنگارنگ و دل انگیز داشت. تمام خانه های آن محله وضعیت مشابهی داشتند. هنوز اثری از رویش آپارتمان های چند طبقه در آن جا دیده نمی شد.
خلاصه در نخستین شب ورودمان به خانه ابوالقاسم جنیدی، چند تن از دانشجویان دانشگاه پلی تکنیک ازجمله همان دانشجوی شاگرد اول به دعوت محمد به آن جا آمدند. شاگردِ اول، که نامش مهرداد ساسانی بود، در جمع حاضران بحثی را به میان انداخت که تا آن روز چیزی در آن باره نشنیده بودم. بحث او مربوط به حضورش در محافل احضار روح بود و نکات ریز و مفصلی را از تجربه های متعددش در این مورد با بیانی بلیغ برای جمع تشریح کرد.
احضار روحی که او برایمان تشریح کرد عمدتاً از طریق حرکت استکان بر روی حروف الفبا صورت گرفته بود. سخنان مهرداد برای جمع تکان دهنده و به نوعی هراس آور بود. من اما بدون آن که تحت تاثیر قرار گیرم در آخر از او پرسیدم که توجه به این نوع کارها چه ضرورتی دارد؟ مهرداد هم گفت: راهی برای اثبات وجود خدا! با خونسردی گفتم: راه های بسیار بهتری هم برای اثبات وجود خدا هست و چه نیازی به احضار ارواح؟
این ماجرا گذشت تا این که دو روز بعد مهرداد مرا در دانشگاه پلی تکنیک دید و پرسید آیا می توانم درباره «راه های بهترِ اثبات خدا» با او صحبت کنم؟ برای فردای آن روز قرار گذاشتیم. واقعیت این است که من وجود خدا را چنان واضح و بدیهی فرض می کردم که اصولاً نیازی به اثبات نداشت. از این رو در قرارم با مهرداد وقتی با پرسش های متعدد او روبه رو شدم، ابتدا خنده ام گرفت و بعد راهی جز پناه بردن به براهین مشهوری که برای اثبات خدا از سوی فلاسفه و متالهان مطرح شده است پیش روی خود ندیدم.
مهرداد ذهنی تیز و دقیق و ریاضی گونه داشت و تناقضات و سفسطه های طرف مقابلش را به راحتی کشف می کرد. او در عین حال با دغدغه ای متافیزیکی درباره بود و نبود خدا می زیست و مصمم بود که یک بار و برای همیشه تکلیف این معضل را برای خود روشن کند.
در گفت وگو با مهرداد پی بردم که برهان های مربوط به اثبات وجود خدا از قطعیت ریاضی فاصله دارند و بیشتر به کار «روح های پذیرنده ایمان» می آیند تا قانع کردن ذهن های شکاک. با این حال، بر سر مفهوم پیچیده تری از برهان نظم چندان کوتاه نیامدم.
مهرداد از یک سو استدلال می کرد که برای اثبات نظم یک دستگاه باید آن را با دستگاه دیگری مقایسه کرد؛ در حالی که عالم وجود دستگاه بدیل دیگری ندارد که بتوان در مقایسه با آن نظمش را ثابت کرد. از سوی دیگر او با انگشت گذاشتن بر بسیاری از بی نظمی های عالم طبیعت و دنیای انسانی، چندان نظمی در آن ها نمی دید که وجود ناظمی را اثبات کند. در مقابل اما من اصرار داشتم که صرف بقا و تداوم هستی نشان از نظمی کلان دارد و بدون آن کیهان باید متلاشی می شد.
در انتهای بحث، حرف مهرداد این بود که من به خلاف ادعایم «راه های بهتری برای اثبات وجود خدا» سراغ ندارم و سخن من هم این بود که اگر او از طریق نوعی شهود و اشراق حضور خدا را حس نکند احضار ارواح نیز به او در این جهت کمکی نخواهد کرد. این سخن ظاهراً ذهن او را مشغول کرد و از این رو قراری دوباره برای ادامه بحث گذاشتیم. این قرارها به علت گسترش موضوعات و زمینه های مورد بحث پی درپی تمدید شد و به صورت برنامه ای ثابت برای هر دو نفرمان درآمد. این اتفاق باز مرا هرچه بیشتر از دانشگاه تهران دور و به دانشگاه پلی تکنیک نزدیک تر کرد.
این در حالی بود که من روز به روز در افکار غم انگیز و تراژیک بیشتر غرق می شدم. این افکار در کنار بی نظمی در خورد و خوراک ناراحتی گوارشی ام را تشدید کرد. چنان لاغر شده بودم که وزنم با وجود ۱۸۰ سانت قد به زیر شصت کیلو رسیده بود. با وجود این، پرانرژی و سرحال بودم و شور و شوقم برای پیگیری مسائل مورد علاقه ام افزون نیز شده بود!
درواقع در آن روزها ــ همان طور که گفتم ــ دوران راحتی و آسایشم هنگامی آغاز می شد که خانواده ابوالقاسم جنیدی به مسافرت می رفتند و در غیاب آن ها به اتفاق محمد در منزل ویلایی شان مستقر می شدیم.
در فاصله ای نه چندان دور از خانه ابوالقاسم، اغذیه فروشی کوچکی در خیابان ظفر «برگر زغالی» به انبوه مشتریانش عرضه می کرد. ما هم معمولاً با همه صرفه جویی ها، ظهرهای جمعه توان دل کندن از برگر زغالی را نداشتیم. گرچه این کار به دلیل هزینه اش بدون احساس ندامت نبود، اما از دیگر شیوه های به دست آوردن غذا پشیمانی کمتری به بار می آورد!
ماجرایی که یک بار ما را به سختی پشیمان کرد مربوط به جمعه ای مصادف با تاسوعا یا عاشورا بود. آن روز با محمد قرار گذاشتیم که غذای نذری پیدا کنیم. به این قصد از خانه بیرون زدیم و نزدیک میدان محسنی وارد پاساژی نوساز شدیم که در طبقه همکفش مرد مکلائی روضه می خواند و آثاری هم از پخت ناهار در آن دوروبر به چشم می خورد. روضه خوان که چند انگشتر عقیق بزرگ به انگشتانش داشت ابتدا چند بیتی از غزلیات حافظ خواند که سبب دلگرمی مان شد، اما به سرعت روشش را تغییر داد و سخنان بعدی اش اسباب شرمندگی مان از حضور در چنان محفلی شد. روضه خوان ازقضا تعلق خاطری هم به نظام سیاسی حاکم نداشت و اشاراتی البته بسیار غیرمستقیم به ناخوشایندی اوضاع می کرد.
او در پایان سخنانش به جمعیت دلگرمی داد که نگران کمبود غذا نباشند چون «حاج آقای ح» بانی مجلس برای جمعیتِ بسیاری تدارک غذا دیده است. روضه خوان سرانجام از حاج آقای ح که میانسال مردی شیک و تروتمیز بود تشکر کرد و گفت که «ایشان نماینده امام حسین است!» در این لحظه به حاج آقای ح تاثری دست داد که به نظرم اثری از راستی و صداقت در آن پیدا نبود. به هر حال، لیوانی آب به دستش دادند و به سرعت آرام گرفت.
در مراسم عزاداری ماه محرم معمولاً رسم بر این است که برای افتخار دادن به بانی مجلس او را به عنوان «نوکر» یا «غلام» امام حسین معرفی می کنند، اما روضه خوان پاساژ میرداماد حاج آقای ح را بدون هیچ تعارفی «نماینده» امام حسین دانست!
خلاصه، با گذشت دو ساعتی از ظهر هیئتی سینه زن از سربازان وظیفه از راه رسید و حاج آقای ح به سرعت به میان جمعیت داخل پاساژ آمد و با حرارت از آن ها خواست که برای استقبال از سربازان به بیرون پاساژ بشتابند. بیشتر جمعیت از پاساژ خارج شدند و در پی هیئت به راه افتادند. همین که آخرین فرد هیئت وارد پاساژ شد، حاج آقای ح به کمک چند نفر دیگر، درِ کرکره ای پاساژ را پایین کشید و جمعیت زیادی پشت در ماندند! بعد هم سینی های کوچکی با مقداری برنج و کمی سیب زمینی و لپه بر روی آن، بین گروه های پنج نفره توزیع شد.
در بازگشت به خانه، هر دو از این وضع احساس شرم می کردیم به طوری که سرمان را پایین انداخته بودیم و ساکت بودیم. سرانجام پس از مرور آن چه سبب این بی فکری و بلاهت شده بود، قرارمان این شد که بعد از آن حواسمان را بیشتر جمع کنیم. این در حالی بود که برخی افراد هر مشکلی ازجمله این نوع نذری دادن را به جنگ و کمبودهای ناشی از آن نسبت می دادند. اما در آن روزها سایه سنگین جنگ بر سر تهران چندان محسوس نبود و عموم مردم به صورتی ساکت و خاموش به کار و کسب عادی خود مشغول بودند. درواقع بهشت زهرا مهم ترین نقطه ای بود که در آن ساکنان پایتخت با چهره عریان جنگ مواجه می شدند.
من معمولاً هیچ فرصتی را برای سرزدن به بهشت زهرا به منظور لمس عینی درد و رنج خانواده های قربانیان جنگ و یا حضور بر سر مزار آیت الله طالقانی از دست نمی دادم. یکی از این فرصت ها در سالروز شهادت حسین ناجیان پیش آمد. گویا محمد جنیدی در دوره فعالیتش در جهاد سازندگی تهران با ناجیان آشنا شده بود و به همین جهت از من خواست که برای شرکت در مراسم یادبودش به بهشت زهرا برویم.
مراسم ساده اما طولانی برگزار شد. سبب طولانی شدن مراسم، سخنرانی طلبه جوانی بود که از سخن گفتن خسته نمی شد. این طلبه که قدی بلند و عمامه ای سیاه و چشمانی درشت اما نه چندان مهربان داشت، به نظرم هنوز درسش را تا حد «شرح امثله» هم ادامه نداده بود ولی با اعتماد به نفسی بی نظیر هرچه به ذهنش می رسید بی دریغ بر زبان جاری می کرد. او ابتدا روایت ضعیف و مفصلی منسوب به پیامبر اسلام به زبان فارسی نقل کرد، اما چون اصرار داشت که از عربی هم در نقل روایت استفاده کند تنها واژه «لا» را چند بار در سخنانش تکرار کرد.

سپس او به جای شرح فداکاری های مهندس ناجیان و سایر نیروهایی که در ستاد پشتیبانی مهندسی جنگ خدمت می کردند و آن روزها «سنگرسازان بی سنگر» نامیده می شدند یک مشت حرف های غیرقابل باور و عامیانه به عنوان نوآوری های رزمندگان به حاضران تحویل داد.
من که آن روز کلاً حالم منقلب بود به محمد گفتم: این حرف ها چیست که این طلبه می گوید؟ یکی نمی خواهد به او تذکر دهد؟ جمعیت حاضر در مراسم عموماً تحصیل کرده و دانشجو بودند و بسیاری از آن ها نیز پایی در جبهه داشتند اما کمترین اثری از تعجب یا نارضایتی از این سخنان در چهره هایشان دیده نمی شد! این وضع مرا عمیقاً متاثر کرد و در حالی از گیجی فرو برد. به واقع احساسی از فاصله و بیگانگی و به خودوانهادگی و تنهایی پیدا کردم. با خود اندیشیدم آیا من بیش از اندازه سخت گیرم یا دیگران بیش از حد سهل گیر و بی تفاوت؟
این احساس تنهایی را مدتی بعد در جمع کاملاً متفاوتی هم تجربه کردم. یک روز در نشریات اعلام شد که به مناسبت سالگرد فوت پرویز فنی زاده مراسمی در فرهنگسرای نیاوران برگزار می شود. به اتفاق دوستی سیرجانی به نام احمد نوری، که او هم آن روزها در خانه ابوالقاسم جنیدی مهمان بود، به قصد حضور در مراسم راهی نیاوران شدیم. به علت استقبال گسترده افراد، مراسم با قدری تاخیر و بی نظمی شروع شد. در سالن فرهنگسرا که از جمعیت پر شده بود ابتدا گزیده ای از صحنه های گوناگون بازی فنی زاده در سریال ها و فیلم های سینمایی نمایش داده شد که طبعاً به علت بازی خیره کننده او به خصوص در نقش ملیجک و مش قاسم بسیار جذاب بود. انتهای فیلم به زندگی فلاکت بار فنی زاده در اواخر عمر و نحوه مرگ غریبانه اش در مسافرخانه ای در جنوب شهر اشاره داشت که بسیار تاثرانگیز بود.
در آخر مراسم غلامحسین نقشینه پشت تریبون رفت. او که از حضور آن همه جمعیت به شوق آمده بود احساسش را با اشک و آه به نمایش گذاشت. نقشینه اشاره ای هم به وضع نابسامان فنی زاده در اواخر عمر او کرد و سپس با لحنی که حاکی از شکوه و شکایت از روزگار داشت گفت: «فردا که من سرم را زمین بگذارم چه کسی باید از خانواده من حمایت کند؟ همین شما مردم!»
سخنان غلامحسین نقشینه نشان داد که او هم به رغم کهنسالی از مال دنیا چیزی نیندوخته و به همین جهت نگران وضع معیشتی خانواده اش در آینده است.
با پایان مراسم، جمعیت شاد و خندان آهنگ خروج از سالن کرد. نمی دانم آن افراد از چه طبقه ای بودند اما نوع پوشش و آرایش و حرکاتشان اثر ناخوشایندی بر من گذاشت به گونه ای که خود را در آن جمع سخت غریبه یافتم. در این میان ناخودآگاه کاغذی را از جیبم درآوردم و مشغول خواندن آن شدم. به گمانم روی کاغذ چند آیه قرآن در زمینه اخلاق نوشته شده بود. این کارم خشم احمد نوری را برانگیخت. او اصرار داشت که برای دهن کجی به جمعیت دست به آن کار زده ام.
به نظرم در آن زمان هنوز از چشم دکتر شریعتی به مردم می نگریستم. مردم از یک سو مقامی قدسی داشتند و شایسته هر نوع ایثار و فداکاری بودند و از سوی دیگر مظهر ابتذال و منفعت طلبی و روزمرگی به شمار می رفتند! گرچه در دستگاه فکری شریعتی می توان با تفکیک دنیای کویریات از اجتماعیات این نوع تناقضات را به نحوی سروسامان داد، اما برای کسی که می خواست در دانشکده درس سیاست بیاموزد نگاهی علمی تر مورد نیاز بود.
در دانشکده اما علم سیاست چندان هم در مرکز توجهات نبود. اغلب درس ها به موضوعاتی حاشیه ای می پرداخت. موضوعاتی که وقت و انرژی دانشجو را می گرفت بی آن که بر دانش یا انسجام فکری او چیزی بیفزاید.
از این رو، از همان ابتدا با خود عهد بستم که برای مطالعه درس هایی که به نظرم محتوای چندان مفیدی نداشتند و یا به دغدغه های ذهنی ام پاسخی نمی دادند و یا ربط مستقیمی به رشته علوم سیاسی پیدا نمی کردند وقتم را صرف نکنم؛ حتی اگر در این نوع درس ها نمره بالایی هم نگیرم. از این رو، در کلاس ها به طور گزینشی شرکت می کردم. این قاعده البته استثنائاتی هم داشت. اجبار به شرکت در کلاس از راه حضور و غیاب و یا علاقه به ایرادگرفتن از برخی مدرّسان خاص، دو موردی بود که مرا به سر کلاس های بی حاصل می کشاند.
این در حالی بود که در اواخر ترم اسامی تعدادی از دانشجویان برای گرفتن خوابگاه اعلام شد. نام من در راس فهرست بود. با خوشحالی به کوی دانشگاه در امیرآباد مراجعه کردم. در آن جا معلوم شد که بوفه قدیمی را که ساختمانی مشرف بر اتوبان پارک وی در غربی ترین بخش کوی بود، تخلیه و پنجاه تخت به صورت سه طبقه برای اسکان دانشجویان در آن جا نصب کرده اند. یکی از این تخت ها نصیب من شد. این خود البته پیشرفت بزرگی محسوب می شد، زیرا همین که پای دانشجویی به کوی باز می شد جایش در آن جا برای ترم های بعد تضمین می شد.
دانشجویان مقیم بوفه، از دانشکده های مختلف بودند و از این رو به ندرت همدیگر را می شناختند. در تخت بالایی من دانشجوی تپل و سخنوری مستقر بود که افزون بر تحصیل در رشته فلسفه دانشگاه تهران گویا هم زمان در قم درس طلبگی هم می خواند. او هنگام صحبت اغلب از «ابن خلّکان» نقل قول می کرد.
به هر حال، با شروع امتحانات ترم، بدون این که جزوه ای بخرم و یا درسی بخوانم بر اساس همان چه در سر کلاس ها آموخته بودم در امتحانات شرکت کردم. نتیجه امتحانات، نمره های بالا در درس های مورد علاقه ام و نمره های متوسط در سایر درس ها بود. در این میان آن چه مرا قدری حیران کرد نمره درس ادبیات فارسی بود که افتاده بودم! نمره ام ۵ /۹ شده بود. در آن ترم یکی از نمایندگان مجلس درس ادبیات فارسی را تدریس می کرد. این نماینده که هم زمان دانشجوی دکترای ادبیات فارسی در دانشگاه تهران بود گویا تصحیح اوراق امتحانی ما را به دانشجویان دیگرش در دانشکده ادبیات سپرده بود. هم کلاسی ها اصرار کردند که اعتراض کنم، اما به نظرم رسید که کنارآمدن با افتادن در یک درس چهار واحدی در ترم اول می تواند هر نوع اضطراب و دلهره و تشویش را درباره امتحانات و نمرات برای همیشه از من دور کند. همین طور هم شد!
با شروع تابستان و تعطیلی دانشگاه، راهی سیرجان شدم. در مدت حضورم در تهران، ارتباطم با مادرم از طریق نامه بود. مادرم معمولاً متن نامه های ارسالی اش را به خواهرزاده هایم انشاء می کرد و آن ها نیز بدون کم و کاست حرف های او را روی کاغذ می آوردند. متن این نامه ها یکسره اظهار دلتنگی و غصه خواری و گله گزاری بود. من نیز به نوبه خود از این نوع بی قراری های مادرم اظهار نارضایتی می کردم و از او می خواستم که صبر و بردباری پیشه کند. مادرم که اصولاً زنی زودرنج بود از این نامه نگاری ها ناراحت به نظر می رسید.
به هر حال، هنگامی که به سیرجان رسیدم، مادرم در خیابان ۱۷شهریور زنبیلی از اجناس کوپنی در دست داشت و به سوی خانه اش می رفت. او همین که چشمش به من افتاد، با شگفتی و هیجان به سویم آمد اما گویی ناگهان یادش آمد که قهر است. از این رو، سر جای خود ایستاد و چهره در هم کشید. با این حال، همین که نگاهی به سر و وضعم انداخت قهر را هم به سرعت فراموش کرد و با لحنی اندوهناک و دلهره آمیز پرسید چرا آن قدر لاغر و زار و نزار شده ام؟
او همچنان در خانه «درش ماشاءالله» زندگی می کرد. این خانه بیش از پیش مخروبه شده بود و، در عین حال، صاحب خانه هم گویا تخلیه خانه را طلب می کرد. پس از گذشت چند روز، مادرم اصرار کرد که تابستان کاری برای خود دست و پا کنم تا کمک هزینه ای برای زندگی اش باشد. از این رو، چند روزی را به کار بنّایی مشغول شدم، اما گویا دیگر آن آدم سابق نبودم. تمام بدنم بر اثر چند روز کار به درد آمد، چنان که پنداری استخوان هایم خرد و خمیر شده است. این بود که از کار بنّایی دست کشیدم. مادرم در آن دوران زندگی اش از راه اجناس کوپنی می گذشت. یکی از اقلام کوپنی در آن دوره سیگار بود که ماهیانه به هر خانواده ای چند پاکت تعلق می گرفت. خانواده هایی که مصرف سیگار نداشتند سهم خود را به مغازه دار یا افراد سیگاری می فروختند و از این طریق درآمدی ناچیز به دست می آوردند. درواقع این مهم ترین ممرّ درآمد مادرم بود.
مهم ترین مشکل مادرم اما نداشتن مسکنی مناسب بود. در سال های اول انقلاب، که به مردم «مستضعف» در بخش غربی سیرجان زمین مجانی می دادند، مادرم با مراجعه پی درپی به بنیاد مسکن کوشید تا از این طریق زمینی به دست آورد. مسئول بنیاد مسکن که ازقضا در شمار دوستانم بود به مادرم توصیه کرده بود که به جای او من پیگیر این ماجرا شوم تا کار به نتیجه برسد. من هم چنین کاری را دون شان و مغایر «استغنای وجودی» خود می دانستم و درخواست مادرم را در این زمینه با سرسختی رد کردم. نتیجه آن حفظ شان و استغنای وجودی، تداوم بی خانمانی و بلکه خرابه نشینی مادرم شده بود.
در همین حال، محمد جنیدی هم برای گذراندن تعطیلات تابستانی به سیرجان آمد. با او درباره مشکل مسکن مادرم صحبت کردم. محمد گفت که خانه قدیمی شان در خیابان ابن سینا که به عمویش شیخ احمد به ارث رسیده در شرف تخلیه است، اما نمی داند که تا چه اندازه مناسب زندگی است. خانه شیخ احمد جنیدی گرچه در محله ای رو به ویرانی کامل قرار داشت اما خود خانه در مجموع سرِ پا و دارای حیاطی وسیع و پوشیده از درختان پیر و کهنسال بود. مادرم نه فقط آن جا را پسندید بلکه از نشاطی درونی روحیه اش نیز به کلی تغییر کرد.
خانه درندشت کلاً به اختیار مادرم گذاشته شد و او برای رفع تنهایی یک اتاق را هم اجاره داد. او معمولاً پول چند ماه اجاره را جمع آوری می کرد و آن گاه آن ها را یک جا به شیخ احمد جنیدی می رساند. شیخ احمد صاحب و راننده کامیونی بود که با آن معمولاً ماءالشعیر از تهران به بندرعباس حمل می کرد.
بدین ترتیب، در آخر تابستان من با خیالی راحت به تهران برگشتم تا تحصیل خود را ادامه دهم. به خلاف ترم نخست، این بار وضع دانشکده روال طبیعی پیدا کرده بود و در همان روزهای نخست در ساختمان شماره ۱۷ کوی مستقر شدم.
هم اتاقی هایم در این دوره دو دانشجوی اصفهانی به نام های علی محمدی و صالحی بودند. محمدی رشته علوم سیاسی و صالحی رشته حقوق بود. با آن که هر دو هم اتاقی خوش اخلاق و آرام و اهل گفت وگو بودند اما تقریباً از همان ابتدای کار، درمورد نحوه اداره اتاق بینمان اختلاف پیش آمد. من اصرار داشتم که هر تصمیمی درمورد اتاق که مغایر روندهای عادی و طبیعی باشد باید به صورت اجماعی گرفته شود. صالحی اما با نوعی شکسته نفسی معطوف به طعن و کنایه می گفت که از درک این مطلب عاجز است! چراکه هرچه درمورد دمکراسی خوانده چیزی جز رجحان رای اکثریت بر اقلیت نبوده است.
من برای جاانداختن سخنم مثال های فراونی را پیش کشیدم، اما هیچ کدام افاقه نکرد. برای نمونه به صالحی گفتم آیا اگر دو نفر از اعضای اتاق تصمیم بگیرند که شیشه پنجره را بشکنند یا آشغال ها را وسط اتاق پخش کنند یا خمیردندان خود را به دیوار بمالند و یا هر کار غیر طبیعی مثل این، آیا نفر سوم باید تابع آن ها باشد؟
درواقع همه این بحث ها بر سر ساعت خاموشی اتاق بود. من اصل خاموشی اتاق در ساعتی مشخص را یک وضع عادی و طبیعی برای زندگی می دانستم و پافشاری می کردم که اگر قرار به غیر این باشد باید به صورت اجماع تصمیم گرفته شود. دو هم اتاقی دیگر اما اصولاً به خاموشی اعتقاد نداشتند و بر این باور بودند که چون رای آن ها اکثریت است، می توانند تمام شب اتاق را روشن نگه دارند و یا در هر لحظه شب که لازم دیدند لامپ ها را روشن کنند.
مشکل من این بود که در نور مطلقاً خوابم نمی برد و، در عین حال، اگر هنگام خواب کسی لامپ را روشن می کرد به صورتی هراسناک از خواب می پریدم. توضیح این مسئله هم گرچه همدردی هم اتاقی ها را برانگیخت اما به خصوص در تصمیم صالحی خللی ایجاد نکرد.
از آن جا که از طریق بحث و گفت وگو به تفاهم نرسیدیم من هم راهِ حل معکوس را برگزیدم! در آخرین گفت وگو در این مورد به آن ها گفتم: خب، از نظر شما هیچ محدودیتی برای روشنایی اتاق وجود ندارد؟ گفتند: نه! این پاسخ برایشان بی هزینه نبود، چون بعد از آن هر شب تا صبح پشت میزی در اتاق می نشستم و همین که آن ها برای شرکت در کلاس ها راهی دانشگاه می شدند، تازه خواب من آغاز می شد. ظهرهنگام از خواب برمی خاستم و برای خوردن ناهار خود را به سلف سرویس مرکزی می رساندم. بدین ترتیب کلاس های صبح یکسره از دست می رفت و فقط در کلاس های بعدازظهر حاضر می شدم.
شب های بیداری یا مشغول مطالعه می شدم، یا شعرهای اصطلاحاً سپید و نو می سرودم و در آخر آن ها را پاره می کردم و دور می ریختم، چراکه جای واقعی شان همان سطل زباله بود! یا این که با هدفون، از طریق دستگاه ضبط صوت علی محمدی، آهنگ نینوا یا موسیقی متن فیلم باراباس را گوش می دادم.
در این میان، صالحی بدون هرگونه کدورتی از ما جدا شد و به اتاق یکی از دوستان نزدیکش رفت. محمدی نیز سرانجام روشنایی اتاق در هنگام خواب را مخالف توصیه پزشکان دانست و به فرمولی برای خاموشی تن داد. بدین ترتیب این مشکل برای همیشه حل شد.

نظرات کاربران
درباره کتاب بهار زندگی در زمستان تهران

روایت‌های جذابی بودن، اما انسجام کافی نداشتن و به‌ویژه جاهایی که سانسور شده بود، متن رو مبهم می‌کرد. شاید نویسنده خواسته حرف‌هایی رو یواشکی بزنه، طوری که به کسی برنخوره. غلط‌های تایپی هم به‌وفور به چشم می‌خورن! انگار ناشر می‌خواسته کتاب رو عجله‌ای چاپ کنه. از نشر نی بعید بود. منتظرِ ادامه کتاب در جلدهای بعد می‌مانیم.
در 2 ماه پیش توسط
شلخته و نامنسجم. یکی از بی‌کیفیت‌ترین و خسته‌کننده‌ترین زندگینامه‌های خودنوشت که خونده‌م. انگار زیدآبادی نشسته و هرچی از جوونی‌ش توی دهه شصت یادش اومده رو نوشته بی‌توجه به این که این همه جزییات نیم‌جویده و (تاکید می‌کنم) نامنسجم ممکنه برای خواننده ملال آور باشه. انگار یه احساس دینی هم داشته به هم‌محلی‌ها و همکلاسی‌ها و هم‌خوابگاهی‌ها و بقال و چقال و پاسبون و بزاز که اسم تک‌تک شون رو توی خاطراتش بیاره.
در 2 ماه پیش توسط
من سال ۹۱ کوی دانشگاه ساختمان ۱۷ بودم، این خاطرات خیلی جذاب بود برای من
در 2 ماه پیش توسط
‌بسیار جالبه . صادقانه نوشته شده است .
در 3 ماه پیش توسط
روایت بسیار شیرینیه مخصوصا برای کسانی که به فضای دانشگاه و سیاست در ایران مخصوصا دهه شصت علاقه دارند
در 3 ماه پیش توسط