فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مینوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندانبان

کتاب زندانبان

نسخه الکترونیک کتاب زندانبان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زندانبان

این روزها بیشتر از همیشه از مغزم کارم می کشم.نمیدانم کدام محوریتی این گونه مرا ازخود غافل کرده است که گاهی فراموش می کنم که کمی هم باید به اطراف واطرافیانم توجه کنم.شاید نوعی تلقین نشأت گرفته از توهمات یا توقعات ذهنی ام می باشد که گهگاهی به سراغم میاید.همه این تلقین ها همیشه با من بوده و هست ولی این روزها بر خلاف همیشه نمی توانم بی تفاوت از کنار آن ها بگذرم.این روزها با همه آنها درگیرم و نتیجه این همه کش و واکش ها، تحریرهایی است که وقتی آن ها را مرور می کنم به صحت و سلامت روحم مشکوک می شوم.شاید هم توقعم دراین روزها با گذشته فرق کرده است ولی چیزی را که خوب باور دارم اینست که وقتی به خواندن خانه تکانی ذهنم روی کاغذ مشغول می شوم باورم نمی شود که آنها را خودم چند ساعت قبل نوشته ام. این روزها جریان داشتن جاذبه ایی را لمس می کنم که شاید همیشه وجود داشته است ولی برای درک عمق آن همه عشق وجودم ناقص تر از الان بود.شاید هم آنقدر غرق در همه آنچه مرا احاطه کرده بود می شدم که دیگر راهی برای رخنه آن همه جاذبه در خودم نمی گذاشتم.شاید این روزها همه آن دیوارهایی که مانع از جاری شدنم می شد را تخریب کرده ام.دقیقا نمی دانم این تخریب را من یا تقدیر انجام داده است ولی به خوبی می دانم که دراواسط چهلمین دهه زندگی ام حقیقت را آنگونه که هست باورکرده ام وایمان دارم که اگر همه آن محوریتی که ما را به سوی خود می خواند را با تمام وجود احساس کنم می توانم خودم را، حتی دنیا را زیر و رو کنم. این روزها آنگونه با همه آن محوریت جوری درگیر شده ام که انگار مرا در جذبه روحانی خود گرفتار ساخته است و زندانبانی اش را با تمام وجود پذیرفته ام. کاش واژه ایی مناسب تر میافتم که شیرینی این محبوس بودن را وصف نماید.محبسی که به اختیار خود برای خویش ساخته ام و در آن جز عشق به خداوند نمیابم و اینگونه شد که در این زندان خودساخته پادشاهی خود را زیر بیرق خداوند آغاز نمودم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مینوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.22 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زندانبان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در عمق نگاهی نافذ رخنه کن و بدست بیاور هر آنچه را در ریشه های زیرین همه آن نفوذ می بینی همه آنچه هست تو را هر روز بیشتر از روز قبل به سمت خود می کشاند بی آنکه تو را دربندی اسیر کرده باشد. شاید اگر انسان اسارتش را باورداشته باشد زندانبانش هرگز اندیشه دربند کشیدن اورا به ذهنش راه ندهد.اسارتی شیرین ولی درنهایت مغموم چرا که تا بوده وهست اسارت دربرگیرنده دو مفهوم متضاد حزن وشادی است.حزن اسارتی که با دستان خودت آنرا بوجود آورده ای وشادی لحظه ای که با هر سرانجامی به آزادی اندیشه برسی. گاهی شیرینی این نوع اسارت ها فقط در یک نوع مشخص وتعیین شده قابل حس است و آن چیزی جز اسارت در عشق ذات خداوندی نیست.البته اگر بتوان این نوع عشق به دادار هستی را اسارت نامید...
این روزها بیشتر از همیشه از مغزم کارم می کشم.نمیدانم کدام محوریتی این گونه مرا ازخود غافل کرده است که گاهی فراموش می کنم که کمی هم باید به اطراف واطرافیانم توجه کنم.شاید نوعی تلقین نشات گرفته از توهمات یا توقعات ذهنی ام می باشد که گهگاهی به سراغم میاید.همه این تلقین ها همیشه با من بوده و هست ولی این روزها بر خلاف همیشه نمی توانم بی تفاوت از کنار آن ها بگذرم.این روزها با همه آنها درگیرم و نتیجه این همه کش و واکش ها، تحریرهایی است که وقتی آن ها را مرور می کنم به صحت و سلامت روحم مشکوک می شوم.شاید هم توقعم دراین روزها با گذشته فرق کرده است ولی چیزی را که خوب باور دارم اینست که وقتی به خواندن خانه تکانی ذهنم روی کاغذ مشغول می شوم باورم نمی شود که آنها را خودم چند ساعت قبل نوشته ام.
این روزها جریان داشتن جاذبه ایی را لمس می کنم که شاید همیشه وجود داشته است ولی برای درک عمق آن همه عشق وجودم ناقص تر از الان بود.شاید هم آنقدر غرق در همه آنچه مرا احاطه کرده بود می شدم که دیگر راهی برای رخنه آن همه جاذبه در خودم نمی گذاشتم.شاید این روزها همه آن دیوارهایی که مانع از جاری شدنم می شد را تخریب کرده ام.دقیقا نمی دانم این تخریب را من یا تقدیر انجام داده است ولی به خوبی می دانم که دراواسط چهلمین دهه زندگی ام حقیقت را آنگونه که هست باورکرده ام وایمان دارم که اگر همه آن محوریتی که ما را به سوی خود می خواند را با تمام وجود احساس کنم می توانم خودم را، حتی دنیا را زیر و رو کنم. این روزها آنگونه با همه آن محوریت جوری درگیر شده ام که انگار مرا در جذبه روحانی خود گرفتار ساخته است و زندانبانی اش را با تمام وجود پذیرفته ام. کاش واژه ایی مناسب تر میافتم که شیرینی این محبوس بودن را وصف نماید.محبسی که به اختیار خود برای خویش ساخته ام و در آن جز عشق به خداوند نمیابم و اینگونه شد که در این زندان خودساخته پادشاهی خود را زیر بیرق خداوند آغاز نمودم.
***
وقتی در برابر درب آهنی بزرگی قرار می گیری که خیلی ها از آن فراری هستند باورش کمی سخته که اکثریت با دست های بسته به آن طرف درب برده می شوند و من بیش از بیست سال است که هر روز با پای خودم قدم در محوطه پشت درب آهنی گذاشتم که همه به نوعی آرزو می کنند ای کاش هرگز گذرشان به آن جا نیفتد.صدای لولاهای درب آهنی بزرگ وبقیه درب های آهنی زندان که البته کمی از درب اصلی کوچکتر هستند تنها چیزیه که از بیست سال پیش تا حالا به قوت خودش باقی مانده است.
قدم زدن در محوطه طویل و عمومی قبل از ساختمان اداری همیشه آنقدر برایم کسل کننده بوده که گاهی به این می اندیشم که شاید علت همه درونگرایی ام نشات گرفته از دیدن مردمی است که خواسته و ناخواسته هر روز از کنارم در این محیط در حال تردد هستند.
گناهکار بودن یا بی گناهی شان هرگز نتوانست ذهن مرا مشغول کند تنها چیزی که در طول این سال ها همیشه با آن درگیر بودم این بودکه اگر زندانبان نمی شدم شاید می توانستم لطافت روحیه مادری ام را بیشتر حفظ کنم و تنها فرزندم الان آن طرف دنیا بسر نمی برد.
با اینکه مطمئن بودم که با زندانیان و خانواده هایشان خیلی فرق دارم ولی گاهی خودم را با خانواده های متهمین و مجرمین مقایسه می کردم. بیشتر آنها گناهی نداشتند و فقط محکوم بودند بخاطر یکی از اعضای خانواده شان به این مکان ُرعب انگیز بیایند.
نهایتا مثل خانواده من که شاید بخاطر شغلم مجبور و محکوم به شرایطی شدند که شاید کمتر زنی در خانواده اش بوجود بیاورد.از اینکه همسرم با زندانبان بودنم کنار آمده بود نمی دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت.گاهی ازفکر اینکه شاید او زندگی گم شده ای که با من به دنبال آن بوده را در جایی دیگر و بازنی دیگر پیدا کرده و سرش گرم است آزرده می شدم ولی این آزردگی بیشتر از چند دقیقه طول نمی کشید.
من هرگز او را دوست نداشتم.با اینکه او از دهه سوم زندگی مشترکمان همیشه متوجه من بود و مهر و عاطفه ای که عمری ازمن دریغ می کرده را هزار برابر نصیبم کرده، تا جائیکه حتی حس حسادت اطرافیانم را برانگیخته است ولی من هرگز نمی توانم کج خلقی ها و تحکم های اول زندگی ام با او را فراموش کنم.
وقتی که فقط پانزده سالم بود و می بایست مردی که بیست سال از خودم بزرگتر بود را به اسم همسر و بجای عروسک هایم دوست می داشتم.وقتی دیگران بدون دانش کافی نسبت به رفتارهای امروز همسرم غبطه می خورند به کج فهمی شان می خندم.
نمی دانم آنها دو دهه اول زندگی ام کجا بودند. هرچند که اگر هم دقت نظرشان مثل امروز بود هیچ فایده ای نداشت چرا که من درخانه پدری آموخته بودم که بی صدا بشکنم.
وقتی بیاد میاوردم که پدر ومادرم سال های سال با همدیگر در مسالمت زندگی کردند بی آنکه حتی صدایشان به همسایه دیوار به دیوارمان برسد به خودم قبولاندم که باید با چنگ و دندان به زندگی چسبید حتی اگر زندگی با چنگ و دندان به جانت بیفتد و تو را اسیر همسری خشن و خودخواه ومستبد بگرداند.
اعتراف می کنم وقتی که پدر خدابیامرزم را با همسرم مقایسه می کردم هیچ وجه اشتراکی جز مرد بودنشان نمی دیدم.شاید اگر به آینده خودم بیشتر از پسرم اهمیت می دادم همان روزهای بعد از تولد پسرم از پدرش جدا می شدم ولی با اینکه می دانستم نباید زندگی خودم را فدایی و قربانی هیچکس نکنم اما درست یا غلط درکنار همسری مدارا کردم که برایم ارزش زندگی نداشت.
شاید اگر آن روزها کمی خود خواه بودم ومسیر زندگی ام را تغییر می دادم متقابلا پسرم هم به مسیر دیگری رهنمون می شد واگر امروز بابت تصمیمی که با فدا کردن زندگی خودم گرفتم پشیمان نیستم بخاطر اینست که پسرم بعد از گرفتن دکترای عمومی موفق به اخذ پذیرش تحصیلی برای تخصص در یکی از معتبرترین دانشگاه های خارج شد وامروز او یکی از متخصصین جراحی قلب در دنیا است.متخصصی که این روزها تنها آرزویش اینست که مادرش دیگر زندانبان نباشد و روزهای آخر خدمتش را سریعا به اتمام برساند.شاید به اعتقاد او در طول بیست سال زندانبانی ام علاوه بر جسمم، روحم نیز از او دور بوده است و آن زمان هایی که می بایست جایگزین عاطفه کم رنگ پدرشان هم باشم هرگز آنطور که باید اشباعش نکردم.
این روزها وقتی پسرم رفتارهای محبت آمیز و مملو از عشق پدرش را نسبت به من و خودش می بیند به باورهایی که درگذشته از پدرش داشت شک می کند شکی که هرگز به دل من راه نیافت. کاش پسرم می فهمید که اگر این روزها، پدرش این گونه زیرو رو شده است بخاطر خود ش است نه هیچکس دیگر.او می داند که دیگر توانی برای ادامه آن همه استبداد و زورگویی و تحکم های جاه طلبانه ندارد و با همه این محبتها سعی در تضمین آینده خودش دارد وبس. او فقط از پیری اش میترسد. کاش از همان روز اول زندگی مشترک مان از پیری و تنهایی می هراسید.
از اینکه سال های زیادی را با اینگونه افکار رخوت انگیز سر کرده ام گاهی آزرده دل می شوم. من همیشه همه چیز را بارها وبارها مرور می کنم. کمتر حرف می زنم وشاید بخاطر اینکه علیرغم شغلم هرگز نتوانستم در زندگی شخصی ام محکم و استوار باشم، از اعتماد به نفس کافی برخوردار نیستم. با اینکه بعد از بیست سال زندانبانی هنوز نتوانستم خودم را با آن وفق دهم ولی وقتی در جابجا کردن متهم ها از لابلای پچ پچ های در گوشی شان حرف هایی را درمورد خودم می شنوم متعجب می شوم.حرف هایی که من هرگز در زندگی شخصی خودم به آنها نرسیدم....
... انگار وقتی راه میره زمین زیر پاش میلرزه...
... اگه بجای زندانبان، بازجو شده بود با یک نگاه به همه گناهانت اعتراف می کردی
... بیچاره شوهرش چی می کشه...
...میگن تنها نگهبانیه که اسلحه شخصی هم داره...
..... وقتایی که شیفت شب داره همه جای زندان امن و امان است...
.... توی شیفتش کسی جرات نداره صداش در بیاد...
...وقتی توی بند میاد نفس همه توی سینه بند میشه...اصلا شیفتش که میشه همه چیز تحت کنترله.
... توی شیفتش خلاف، دعوا، بی نظمی، مشاجره جایی نداره...فقط نظم و انظباط مثل آدم خوبا.
زندانی های قدیمی جوری ازمن نقل قول کرده بودند که حتی متهم و زندانی های جدید هم باور می کردند.گاهی دلم می خواست از آن همه اقتداری که به چشمشون خیلی جلوه کرده بود استفاده می کردم و کمی از باورهایی که به غلط از زندگی ام در ذهن همه شکل گرفته بود را پاک می کردم.اما هرچقدر هم که مقتدر می شدم هرگز نمی توانم زمان از دست رفته ای که مثل یک تبعیدی در خانه همسرم مجبور به تحمل زور گویی هایش بودم را برگردانم.همان دو دهه اول زندگی مشترکم را می گویم.با اینکه شاید از اوایل دهه دوم زندگی ام و راضی کردن همسرم برای اینکه سرکار بروم کمی از دردهایم کم شد ولی آن دردها هرگز از بین نرفت چون فقط سعی کردم با کار کردن در بیرون از خانه، از آنها فرار کنم.تمام آن سالها همه آن دردها با من زندگی کرد و امروز که همسرم مثل پروانه دورم می گردد حتی از سکوتم نمی تواند پی ببرد که شاید کهنه شدن دردهای قدیمی با هیچ مرهمی حتی عشق از بین نمی رود.
امروز هم مثل هر روز وقتی از درب آهنی بزرگ رد شدم سعی کردم مثل هر روز از نگاه سنگین مردمی که گاهی حتی با غضب نگاهم می کردند با همان استواری که زندانیان از آن یاد می کردند در نهایت استقامت قدم بزنم.همانطور که می گفتند بگذارم زمین زیر پایم به لرزه در بیاید. شاید مردمی که در محوطه داخل زندان برای ملاقات زندانیان شان آمده بودند از هر مامور و زندانبانی نفرت داشته باشند ولی من در طول سالیان سال یاد گرفتم که هرگز سنگینی نگاهشان را به دل نگیرم.
من با همه آنها فرق داشتم.شاید خیلی از آنها در مخیله شان خطور نمی کرد که زمانی پایشان به زندان باز شود.شاید اگر کمی به این بیندیشیم که فاصله آزادی تا اسارت فقط یک لحظه است کمی می توانستیم واقع بینانه تر زندگی کنیم البته این موضوع سوای همه تئوری هایی جبری است که خیلی از زندانیانی که با آنها مواجه شدم خودشان را با آن وفق داده و تسلیم هر آنچه برایشان رقم زدند می شوند.انگار از همان ابتدا هیچ گونه اختیاری از خودشان نداشته اند.
شاید هم مثل من در زندگی شخصی شان اسیر زندانبانی بودند که خودشان برای خویش برگزیدند، و وقتی به دلائل مختلف راهی برای رهایی از این نوع اسارت نمیابند بناچار تن به انجام کارهایی می دهند که سرنوشت شان را به زندان مرکزی شهر می کشاند.
***
امروز زندان از همیشه شلوغ تر بنظر می رسید. با اینکه بیش از بیست سال است که در این محیط کار می کنم ولی هنوز کمی از استرس های روز اولی که قرار شد اینجا مشغول بکار شوم را درخود احساس می کنم.وقتی گاهی دربین متهمین افرادی را می بینم که برای چندمین بار به زندان می ایند و کمترین استرسی را از خودشان نشان نمی دهند متعجب می شوم. شاید به نوعی زندان را خانه دوم خودشان می دانند.بارها در محاوره های آنها شنیدم که وقتی بعد از مدتی طولانی دوباره در زندان دیدارهایشان را تازه می کنند بهم می گویند که چقدر دلمان برای اینجا تنگ شده بود. هرگز نتوانستم بفهمم که آخه مگه زندان هم دلتنگی داره.

نظرات کاربران درباره کتاب زندانبان