فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چشمهایت

کتاب چشمهایت

نسخه الکترونیک کتاب چشمهایت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چشمهایت

کتابی را که اکنون پیش روی دارید، بدون کوچک‌ترین شکی، می‌توان موفق‌ترین کار سدریک دانست که در سال ۲۰۱۵ به رشتۀ تحریر درآمده و بی‌درنگ مورد توجه قرار گرفته است. سدریک در این کتاب، با در هم آمیختن خیال و واقعیت، وحشت و امید، مرگ و زندگی، صحنه‌هایی را برای خوانندۀ خود به تصویر می‌کشد که فراموش کردنشان کاری دشوار خواهد بود. در نهایت نیز او را در برابر پرسشی اساسی قرار می‌دهد: آیا شیاطین به راستی در این دنیا حضور دارند یا خیر؟ آیا انسان ممکن است در عین حال مخلوق ارشد خداوند و نیز تجسمی از ابلیس باشد؟ رمان چشم‌هایت، به‌طور هم‌زمان، ماجرای دو نفر را دنبال می‌کند. دو نفری که در بادی امر هیچ‌چیز مشترکی ندارند، اما زنجیرۀ رخدادها آنان را متحد می‌کند. کل ماجرای کتاب در کمتر از یک هفته رخ می‌دهد، اما نویسنده، با توانایی خاص، در عین حال به بررسی زمان حال و نیز گذشته می‌پردازد. فصل‌های کوتاه و ضرباهنگی تند باعث می‌شود صد فصل این کتاب، به سرعت خوانده شود.

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.18 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چشمهایت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کتاب چشمهایت برگردانی است از:
Avec tes yeux Par Sire Cedric
شرکت نشر البرز

بخش اول: آن چشم ها

فصل اول

آن شب نیز توما خوابش نمی برد. تا جایی که می توانست، بر روی تخت در کنار سوفی دراز کشید. امیدوار بود اگر از جایش بلند نشود، خواب به سراغش بیاید. ولی فایده ای نداشت. آن شب نیز، همچون همه شب های دیگر، قرار نبود بخوابد. آن شب نیز قرار بود در آشفتگی به سر شود. از وقتی که وارد بستر می شد و تنش با ملافه ها تماس پیدا می کرد، می دانست که نمی تواند بخوابد. حتی حضور سوفی در تخت نیز او را عصبانی می کرد. سوفی ای که با دست هایی گره کرده به خواب رفته بود. بدن توما داغ شده بود، آن هم از شدت عصبانیت و او می دانست نمی تواند آن را مهار کند.
آن شب نیز بحثشان شده بود. نزدیک به دو سال می شد که با هم بودند. همدیگر را در مهمانی جشن تولد دوستی مشترک ملاقات کرده و خیلی زود به سمت هم کشیده شده بودند. از آن زمان به بعد، دیگر از هم جدا نشده بودند. توما با همان نگاه اول عاشقش شده بود؛ عاشق صورت مثلث گونه اش، طره زیبای موهایش، چهره متفکر و، در نهایت، خنده های از ته دلش.
این طور به نظرش رسیده بود که با نگاهی ساده می توانستند همدیگر را درک کنند و اینکه برای همدیگر ساخته شده بودند. توما در نخستین روزهای آشنایی اش با سوفی گمان می کرد خوشبختی اش تضمین شده خواهد بود. ولی با گذشت زمان، بی آنکه خودشان متوجه باشند، به تدریج از هم فاصله گرفته بودند. اکنون نیز چندهفته ای می شد که توما صدای خنده سوفی را نشنیده و درخشش چشمانش را ندیده بود. سوفی دیگر خشم و عصبانیت خود را نه متوجه بانک دارها، سرمایه دارها، دزدها و ظالمان، که متوجه توما می کرد. در مورد کارهایی حرف می زد که توما باید می کرد و نکرده بود و در مورد قول هایی که به آن ها عمل نشده بود. کوچک ترین بحثی میانشان، سرانجام به گریه و داد و فریاد سوفی تبدیل می شد. مانند آن شب که بحثی بی مورد درباره مقصدشان برای تعطیلات بعدی کرده بودند. توما نمی دانست چه چیزی باعث شده بود کارشان به آنجا بکشد. فقط این اشتباه را کرده و گفته بود که آن سال از نظر مالی توانایی سفر به دریا را ندارند. سوفی نیز خیلی سریع خشمگین شده و توما را متهم به این کرده بود که صبح تا شام مانند فردی به درد نخور پشت رایانه اش نشسته و هیچ کار به درد بخوری نمی کند. حتی حاضر نمی شود شغلش را عوض کند تا بتواند نیازهای او را پاسخ گوید. توما نیز، همچون همیشه، هیچ حرفی برای گفتن پیدا نکرده بود.
کوشیده بود او را آرام کند، ولی فایده ای نداشت. تلاش کرده بود دستانش را بگیرد و او را آرام کند، ولی سوفی حتی بیشتر داد و فریاد به راه انداخته بود. توما نیز سرانجام خسته شده و او را به حال خودش رها کرده بود تا به خواب برود. خودش نیز پس از مدتی به بستر رفته و پشتش را به سوفی کرده بود. خوابش نمی برد. هیچ کاری نمی توانست در برابر بی خوابی انجام دهد. هیچ تدبیری به ذهنش نمی رسید. چندبار به پزشک های مختلفی مراجعه کرده و پاسخی نگرفته بود.
بالشت برای او سفت شده بود. دیگر حتی یک لحظه هم نمی توانست دراز بکشد. باید از جایش بلند می شد. نمی توانست و نمی خواست به خودش دروغ بگوید. مشکل او بود، نه سوفی.
از جایش بلند شد تا از اتاق بیرون برود.
از آشپزخانه برای خودش یک بطری آب معدنی آورد و بر روی مبل سالن نشست. لپتاپش را باز کرد و بر روی پایش گذاشت. در چندین اتاق گفت وگوی اینترنتی عضو بود و هر بار که بی خوابی به سرش می زد، به سراغ آن ها می رفت تا بتواند با کسی که او نیز آنلاین بود، گفت وگو کند. آنان با هم حرف می زدند، به تبادل فیلم و موسیقی می پرداختند و جدیدترین اطلاعات رایانه ای را رد و بدل می کردند. نزدیک ترین کسی که با او گفت وگو می کرد، فوکس نام داشت. فوکس، تقریباً همیشه، در اتاق گفت وگو حضور داشت. توما هیچ گونه اطلاعاتی از هویت واقعی او نداشت. در اتاق های گفت وگو هر کس با نامی مجازی وارد می شد و همه اطلاعاتش را مخفی نگه می داشت. برای مثال، توما برای خودش نام هاید را انتخاب کرده و هرگز اسمش را برای کسی فاش نکرده بود. به محض اینکه متوجه شد فوکس هم آنلاین است، برای او پیامی فرستاد:
- سلام!

چند لحظه بعد دوستش نیز پاسخ داد: «سلام دوست خوب من! همین الان سریال یوتوپیا رو تموم کردم.»
- نمی شناسمش!
- چرا؟ خیلی باحاله. باعث می شه یاد تو بیفتم.
- چطور؟
- آخه اسم یکی از شخصیت هاش هایده.
- جدی؟ داستانش چیه؟

- ماجرای یه توطئه خیلی خفنه که کلید حلش توی یه کتاب فانتزیه! خیلی خیلی باحاله. می خوای برات آپلودش کنم؟ هر فصلش بیشتر از شیش قسمت نیستا!
لبخندی بر لبان توما نشست. فوکس علاقه خاصی به فرضیه های توطئه ای داشت که در آن همه افراد حکومتی دست به دست هم می دادند تا برای شهروندان بیچاره پاپوش درست کنند. توما گمان می کرد ممکن است فوکس یکی از هکرهایی باشد که اقدام به هک کردن سامانه های دولتی می کنند. یکی از همان هکرهای بسیار باهوشی که به سامانه های دولتی حمله می کنند تا ضعف های امنیتی ایشان را به نمایش بگذارند و یا هویت واقعی همه کسانی را که در دولت پرونده اختلاس دارند، نمایان می کند.
به تایپ کردن ادامه داد: «امشب حوصله شو ندارم، ممنونم.»
- کاری داری که باید تموم کنی؟
- اصلاً. فعلاً مشتری ندارم، ولی دوست داشتم بتونم یه کمی بخوابم. فردا صبح مطب یه دکتر وقت ملاقات دارم.
لحظه ای تامل کرد و نوشت: «می خوام هیپنوتیزم رو امتحان کنم.»
واکنش دوستش خیلی سریع بود: «جدی می گی یا منو گرفتی؟ می دونی ممکنه چقدر خطرناک باشه؟»
توما احتمال چنین واکنشی را می داد. فوکس در این موارد با هراس خاصی عمل می کرد. برای همین هم گفت وگو کردن با او را دوست داشت. حرف های عجیب و غریب فوکس، باعث می شد کمی سر حال بیاید.در سکوت شب به تایپ کردن ادامه داد: «دکتر خوبیه. چند نفر بهم معرفیش کردن.»
- خوب یا بدش مهم نیست. مهم اینه که نباید اختیار ذهنت رو بدی دست یه غریبه! کسی در این مورد حرفی نمی زند، ولی هرسال چندصد نفر گرفتار می شن.

- یه وقتایی باعث می شی من حسابی خنده م بگیره. همه جا توطئه می بینی!
- برای اینکه توطئه همه جا هست. هیپنوتیزم یه علم مهار شده که نیست. پزشکا می تونن هر کاری دلشون بخواد بکنن. کافیه بیفتی زیر دست یه آدم عوضی. اونم می تونه قانعت کنه که مثلاً وقتی بچه بودی بهت تعرض شده و حالا باید بری انتقام بگیری!
- بعدش برات تعریف می کنم چی شد، تو هم می تونی به بقیه خبر بدی!
- هر چی که می خوای مسخره کن، ولی یادت باشه که بعدا نمی تونی به من بگی که بهت هشدار نداده بودم.

توما آهی کشید و سرش را به مبل تکیه داد. نظرش عوض شده بود. سرانجام بار دیگر تایپ کرد: «حرفای احمقانه نزن و اون سریالی رو که می گی برام بفرست. خوابم نمی بره دیگه.»
توما اکثر شب هایش را به این شیوه سپری می کرد. به تماشای مجموعه های مختلف تلویزیونی می نشست، در سالن راه می رفت و منتظر طلوع خورشید می ماند. حتی بعضی وقت ها هم ممکن بود خوابش ببرد، ولی آن شب نه.
هر وقت که به بستر برمی گردد، کوچک ترین چیزی توجهش را جلب می کند. صدای نفس های سوفی و حتی صدای خودروهایی که هر از گاه رفت وآمد می کنند. نور چراغ های خیابان هم آزارش می دهد. بنابراین، یک بار دیگر نیز مغزش به او اجازه خوابیدن نمی دهد.
نزدیک های صبح؛ در حالی که بر روی کاناپه نشسته و هدفون در گوشش است، سرانجام خوابش می برد؛ آن هم نه خوابی عمیق، خوابی سرشار از کابوس که بیشتر او را خسته می کند.

خواب می بیند در جاده ای غریب به جلو می راند.
دستانش بر روی فرمان خودرو می لرزد.
فرار می کند. پیوسته در حال فرار است. از هر کسی که می بیند، می ترسد، برای همین هم باید همواره در حرکت باشد.
برای آنکه کسی به او نرسد...
اصلاً نباید به او برسند...
چشمانشان...
کره هایی درخشان و مسحورکننده با رنگ هایی که پیوسته تغییر می کنند و در هر انسانی متفاوت است. دوست دارد به آن چشم ها دست بزند، لمسشان کند. چشمانی به سان گلوله هایی آتشین. زن سرش را برمی گرداند.
- بسه!... به خاطر خدا بسه!...
- نه، بس نیست. او ادامه می دهد. باید تا انتهای مسیر برود. دستانش را جلو می برد و موهای زن را چنگ می زند و سر او را جلو می آورد.
- به خاطر خدا بسه، خواهش می کنم!...
به او گوش نمی دهد. بوسه ای برپیشانی زن می زند. از چشمان او اشک جاری شده است.
- کمک...
ببین، الان فقط من و تو اینجاییم. اصلاً بذار یه داستان برات بگم. این داستان رو مادرم برام تعریف کرده بود. یه پرنسس جوون بوده که در یه خونه خیلی بزرگ به تنهایی زندگی می کرده و گمان می کرده برای همیشه در آرامشه. اما مسئله اصلی اینه که اون پرنسس به این توجه نمی کرده که بیرون از خونه و در دل شب، اهریمن هایی هستن که هر لحظه ممکنه بهش هجوم ببرن. این اهریمن ها دوست دارن، وقتی کسی انتظارش رو نداره، بهش حمله کنن. دوست دارن وارد خونه مردم بشن. می دونی دوست دارن بعدش چی کار کنن؟ از نظر این هیولاها، این اهریمن ها، چشمای مردم بیشترین اهمیت رو دارن برای همین هم همیشه چشم رو هدف می گیرن...
- به خاطر خدا... بسه دیگه...
مرد گوش نمی داد. در حالی که با یک دست موهای زن را چنگ زده بود، با دست دیگرش چاقویی از جیبش بیرون آورد و به سمت چشمان او برد. از اول هم برای همین آمده بود.
چاقویش را به آرامی به سمت چشم راست زن نزدیک کرد. آن چشم ها قرار بود خیلی زود مال خودش شوند.
صدای فریاد زن در طبقه زیرین خانه پیچید.
صدای فریادی که به گوش هیچ کس نمی رسید...

فصل دوم

وقتی ناتالی از خواب بیدار می شود، خورشید هنوز طلوع نکرده است. همچون هر روز صبح که بیدار می شد، چند لحظه ای چشمانش را بسته نگاه داشت. مانند هر روز صبح، دستش را در تاریکی تکان داد تا گوشی آیفونش را پیدا و زنگش را قطع کند. آهنگ مورد علاقه اش را به وسیله اینترنت دانلود و آن را به عنوان زنگ ساعت گوشی اش انتخاب کرده بود. صفحه گوشی را لمس و زنگ را قطع کرد. از بیرون صدای پرنده ای به گوشش رسید.
ساعت ۴:۵۰ بامداد بود، ساعت مورد علاقه وی، ساعتی که فقط مخصوص خودش بود. ساعت ناتالی. دوست داشت این طور تصور کند، چون همه، به جز وی، در آن ساعت خواب بودند.
مانند گربه ای تنبل ملافه هایش را کنار زد و بلند شد. سپس به سمت کمد رفت و لباس ورزشی پوشید.
چند وقت پیش زود بیدار شدن از خواب و بیرون رفتن از خانه برای دویدن را همچون قانونی در زندگی اش تصویب کرده بود. ولی رفته رفته به قدری از آن لذت می برد که دیگر نمی توانست ترکش کند. پرده اتاق را کنار زد و لای پنجره را کمی باز گذاشت تا هوای تازه به درون اتاق بیاید. اکنون صدای پرنده بیشتر به گوش می رسید.
چند دقیقه ای همان طور سر جایش ایستاد تا بوی تازه جنگل را استشمام کند و از آن لذت ببرد. شب گذشته باران باریده و همین باعث شده بود هوا عالی باشد. مه، مانند چتری، خیابان را در بر گرفته بود. بعید می دانست دوباره باران ببارد. آسمان تقریباً باز شده بود. می توانست برود.
به دستشویی رفت و مسواک زد. پیش از خروج نیز حسابی دستانش را شست، ولی برخلاف همیشه، هیکلش را در آینه برانداز نکرد. الان وقتش نبود. به اتاقش برگشت و کامل لباس پوشید.
حاضر بود. نگاه دیگری به ساعت گوشی اش انداخت. ساعت دقیقاً پنج صبح بود. آن روز هم مثل همه روزهای گذشته، باید کاری را که به آن عادت کرده بود انجام می داد. شاید به نظر خیلی احمقانه می رسید که کسی آن ساعت روز از خواب بیدار شود و برای دویدن بیرون برود، ولی این کار آرامش می کرد. در ورودی را که باز کرد، نسیمی بی نهایت لذت بخش، صورتش را نوازش داد. چشمش به درختان جلوی خانه اش افتاد. نفسی عمیق کشید و احساس کرد انرژی در او دمیده می شود.
حرکتش را آرام آرام آغاز و وقتی احساس می کند عضله هایش باز شده است، کم کم بر سرعت قدم هایش می افزاید. مانند ماشینی، منظم و مرتب به قدم هایش ادامه می دهد.
نفس هایی عمیق می کشد تا هوا به خوبی وارد ریه هایش شود. می کوشد از هر لحظه پیاده روی صبحگاهی اش لذت ببرد. چهل دقیقه ای که فقط و فقط برای خودش است و هیچ کس حق ندارد آن را از او بگیرد. اما بقیه روز ماجرا متفاوت است.
از مسیر کنار جنگل، که در آن ساعت روز هیچ کس در آن به چشم نمی خورد، وارد مسیر خاکی می شود. مسیری که از میانه جنگل عبور می کند. بیست سال پیش تر، قرار بود آن مسیر به جاده ای تفریحی مخصوص پیاده روی تبدیل شود. اما متاسفانه، به دنبال رکود اقتصادی در شهر و کسری زیاد بودجه، این اتفاق نیفتاده بود. همین امر نیز باعث شده بود آنجا به دست فراموشی سپرده شود و شهردارهای جدید نیز به آن اهمیت ندهند.
آخرین خانه ای که پیش از ورود به جنگل از برابر آن عبور کرد به لیزا کولومب تعلق داشت. لیزا، به لطف ارثیه به جا مانده از مادربزرگش برای او، چند هفته جلوتر توانسته بود آن خانه را بخرد.
خودروی او، یک پژوی خاکستری رنگ، جلوی در خانه اش پارک شده بود.
ناتالی، در کمال تعجب، متوجه شد خودروی دیگری نیز در کنار خودروی ناتالی پارک شده است، یک سیتروئن غول پیکر سفیدرنگ.

این ماشین اینجا چی کار می کنه؟ یعنی مهمون داره؟

یک آن تصور کرد صدای فریادی خفه از داخل خانه به گوشش رسیده است، ولی با خودش گفت حتماً اشتباه می کند. به حرکتش ادامه داد و وارد جنگل شد.
پدرش همیشه به او گفته بود نباید آن وقت روز تنهایی در جنگل بدود. امکان داشت هرکس، خیلی راحت و بی آنکه شخصی متوجه شود، و به او حمله کند.

چه فکر مسخره ای!

در آن شهر آمار خلافکاری بسیار پایین و حداکثر محدود به زد و خورد و یا مستی های شبانه می شد. البته، درست بود که چند وقتی می شد دزدی از خانه ها نیز باب شده بود، ولی موضوعی جدی نبود.
حواسش آن قدر غرق دویدن بود که متوجه نشد تا وقتی که وارد جنگل شود، مردی از پنجره خانه لیزا او را زیر نظر دارد.
تنها در آن لحظه بود که مرد با احتیاط در را باز کرد.
از خانه بیرون آمد، به دور و برش نگاهی انداخت و، وقتی کسی را ندید، با آرامش به سمت خودرواش رفت.

مقدمه مترجم

سیر سدریک، متولد بیست و چهارم اکتبر سال ۱۹۷۲ در تولوز فرانسه است. پس از آنکه تحصیلات دانشگاهی در رشته زبان انگلیسی را به پایان رساند، چند سالی در گستره روزنامه نگاری و ترجمه فعالیت کرد. از همان زمان، داستان های کوتاه را در مجله ها یا روزنامه ها منتشر می کرد و پس از آن به نوشتن مجموعه داستان های کوتاه روی آورد. به گفته خودش، الهام بخش های اصلی او، در وهله اول، استیون کینگ و پس از وی، ادگار آلن پو و کلایو بارکر هستند.
نخستین تجربه سدریک در نویسندگی، انتشار مجموعه داستان های کوتاه ترسناک در سال ۱۹۹۸ بود. به دنبال آن نیز چندین مجموعه داستان کوتاه ترسناک از وی منتشر شد که به واسطه یکی از آن ها، در سال ۲۰۱۰ برنده جایزه شد.
اما نخستین اثر او در نگارش رمان به سال ۲۰۰۶ بر می گردد. پس از توفیق کتاب اولش، تصمیم گرفت وقت خود را به طور کامل به نوشتن اختصاص دهد.
در سال ۲۰۰۹ بود که سدریک توانست با انتشار کتاب «کودک قبرستان» نه تنها نگاه های بسیاری را به خود معطوف کند، بلکه به کتاب های ژانر وحشت فرانسه جانی تازه بدهد. کتاب وی با استقبالی گسترده روبه رو شد و جایزه رمان وحشت سال را به خود اختصاص داد.
از آن زمان تاکنون، شش رمان با درونمایه تخیلی و ترسناک از سدریک منتشر شده و او سه بار موفق به دریافت جایزه شده است.
سدریک سابقه فعالیت در یکی از گروه های موسیقی راک فرانسوی را نیز دارد.
اما کتابی را که اکنون پیش روی دارید، بدون کوچک ترین شکی، می توان موفق ترین کار این نویسنده دانست که در سال ۲۰۱۵ به رشته تحریر درآمده و بی درنگ مورد توجه قرار گرفته است. سدریک در این کتاب، با در هم آمیختن خیال و واقعیت، وحشت و امید، مرگ و زندگی، صحنه هایی را برای خواننده خود به تصویر می کشد که فراموش کردنشان کاری دشوار خواهد بود. در نهایت نیز او را در برابر پرسشی اساسی قرار می دهد: آیا شیاطین به راستی در این دنیا حضور دارند یا خیر؟ آیا انسان ممکن است در عین حال مخلوق ارشد خداوند و نیز تجسمی از ابلیس باشد؟
رمان چشم هایت، به طور هم زمان، ماجرای دو نفر را دنبال می کند. دو نفری که در بادی امر هیچ چیز مشترکی ندارند، اما زنجیره رخدادها آنان را متحد می کند. کل ماجرای کتاب در کمتر از یک هفته رخ می دهد، اما نویسنده، با توانایی خاص، در عین حال به بررسی زمان حال و نیز گذشته می پردازد. فصل های کوتاه و ضرباهنگی تند باعث می شود صد فصل این کتاب، به سرعت خوانده شود.
سدریک، دومین نویسنده فرانسوی زبان است که پس از ژوئل دیکر (نگارنده پرونده هری کبر و پرونده بالتیمور) به خوانندگان ایرانی معرفی می شود. اما، همچون همه کتاب های قبلی، در این کتاب نیز تلاش شده است تا حداکثر تطابق با متن اصلی وجود داشته باشد و هیچ دخل و تصرفی در متن اصلی کتاب صورت نگیرد.
در نهایت، علت انتخاب این نویسنده و این کتاب، از سویی تجربه ای جدید در ترجمه سبکی جدید و نیز معرفی نویسندگانی مختلف در کشور است، به طوری که مطابق میل سلیقه های گوناگون باشد.
با سپاس از شما خواننده گرامی که این کتاب را برای مطالعه انتخاب فرموده اید.

آریا نوری، اردیبهشت ۱۳۹۶

نظرات کاربران درباره کتاب چشمهایت

با احترام, این قیمت برای نسخه دیجیتال منطقی نیس
در 5 ماه پیش توسط man...a28
استدعا می کنم کتاب دختر جن زده از همین انتشارات رو موجود کنید من خودم اولین خریدارشم دستمم خیلی سبکه! با تشکر
در 5 ماه پیش توسط Ger...y77
کتابه فوق العاده پر کششیه جوری که نمی تونید زمین بذاریدش در عرض دو روز تمومش کردم یه داستان ترسناک با ترجمه ی عالی اگه رمان جنایی و ترسناک دوس دارین توصیه میکنم بخونین منکه خیلی خوشم اومد
در 5 ماه پیش توسط marziyeh h
من ترجمه اقای نوری را خیلی دوست دارم به نظرم این کتاب خیلی جذب میکنه ادمو من که شروع خوبی داشتم ازش
در 2 ماه پیش توسط sar...83s
عالییییی واقعا شروع کنید به خوندنش نمیتونید زمین بذاریدش
در 3 ماه پیش توسط gol...812
سلام کسی کتابی خونده که روایت یک روز باشه از دید چند نفر؟ لطفا اگه خوندین اسمش رو بگین خیلی ضروریه.
در 5 ماه پیش توسط A. Sabzevar
من اصلا از خوندن این کتاب لذت نبردم، اصلا جالب نبود و کششی نداشت
در 2 ماه پیش توسط الهه دگرگونی