فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دامی مومیایی

کتاب دامی مومیایی
طلسم موکاتاگارا - ۱

نسخه الکترونیک کتاب دامی مومیایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دامی مومیایی

رودی فَن هاتن پشت فرمان کامیونش نشسته بود و مشغول رانندگی در جاده بود. آن‌قدر هیجان‌زده بود که در آن هوای سرد گرمش شده بود. او از این مردهای پر مو بود؛ چیزی درست شبیه خرس. تنها فرقش این بود که موهای فرفری و به هم ریخته‌ای داشت. آدمی گردن‌کلفت که روی بازویش شکل یک اژدها خالکوبی شده بود. مردی چهارشانه که از دیو دو سر هم نمی‌ترسید، اما وقتی جسدی را می‌دید خودش هم درست مثل یک جسد می‌شد. آن روز، سه تا مومیایی بار کامیونش کرده بودند که ببرد و به موزه‌ی خروبه تحویل بدهد. رئیسش گفته بود: «یه بارِ خارج از برنامه داری!» اگر از قبل می‌دانست چه‌جور باری را باید ببرد، محال بود قبول کند. تا موزه‌ی خروبه فقط یک ساعت راه بود، اما برای رودی که سه تا مومیایی پشت کامیونش بود، همین یک ساعت اندازه‌ی صد سال طول می‌کشید. همان‌طور که کامیونش با سر و صدا توی جاده می‌رفت، گوش تیز کرده بود و به صداهای مشکوکی که از پشت کامیون شنیده می‌شد، حساس شده بود. تازه پنج دقیقه از راه افتادنش گذشته بود که باران گرفت؛ آن هم نه از این باران‌های معمولی، انگار شیر آب را باز کرده بودند. رودی تمام حواسش را جمع کرده بود تا بتواند خوب جلو را ببیند، اما هیچی دیده نمی‌شد. همان‌موقع رعد و برق زد. یک متر آن‌طرف‌تر از یک گودال، دستی سفید‌رنگ بیرون آمد و بعد یک دست سفید دیگر و به دنبالش یک سر سفید! کم‌کم موجودی کوچولو جلو چشمش ظاهر شد. رودی از ترس جرأت نداشت نگاهش را از روی آن موجود بردارد و خیره شده بود به او.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دامی مومیایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

هلند

قرن ۲۱



رودی فَن هاتن پشت فرمان کامیونش نشسته بود و مشغول رانندگی در جاده بود. آن قدر هیجان زده بود که در آن هوای سرد گرمش شده بود. او از این مردهای پر مو بود؛ چیزی درست شبیه خرس. تنها فرقش این بود که موهای فرفری و به هم ریخته ای داشت. آدمی گردن کلفت که روی بازویش شکل یک اژدها خالکوبی شده بود. مردی چهارشانه که از دیو دو سر هم نمی ترسید، اما وقتی جسدی را می دید خودش هم درست مثل یک جسد می شد. آن روز، سه تا مومیایی بار کامیونش کرده بودند که ببرد و به موزه ی خروبه تحویل بدهد. رئیسش گفته بود: «یه بارِ خارج از برنامه داری!»
اگر از قبل می دانست چه جور باری را باید ببرد، محال بود قبول کند.
تا موزه ی خروبه فقط یک ساعت راه بود، اما برای رودی که سه تا مومیایی پشت کامیونش بود، همین یک ساعت اندازه ی صد سال طول می کشید. همان طور که کامیونش با سر و صدا توی جاده می رفت، گوش تیز کرده بود و به صداهای مشکوکی که از پشت کامیون شنیده می شد، حساس شده بود.
تازه پنج دقیقه از راه افتادنش گذشته بود که باران گرفت؛ آن هم نه از این باران های معمولی، انگار شیر آب را باز کرده بودند. رودی تمام حواسش را جمع کرده بود تا بتواند خوب جلو را ببیند، اما هیچی دیده نمی شد. همان موقع رعد و برق زد.



اولین برق را وقتی در آسمان دید که تازه می خواست راه بیفتد. هرچه می گذشت هوا بد و بدتر می شد.
رودی زیر لب گفت: «فقط همینم مونده با این چیزهایی که پشت ماشینم گذاشتن، تصادف هم بکنم!»
سرعت حرکت برف پاک کنش را زیادتر کرد و پلک هایش را روی هم فشار داد: «وااای!... وااای!»
وقتی برای بار دهم گفت: «ای وااای...» ناگهان صاعقه به کامیون خورد. صدای وحشتناکی در گوشش پیچید و یک لحظه دیگر هیچ چیز ندید. کامیون با گارد رِیل کنار جاده برخورد کرد؛ صدای کشیده شدن فلز روی فلز.
و بارانی از گدازه های آتش فضا را پر کرد. کامیون در مسیر سرازیری با سرعت به پایین سُر می خورد. رودی داد و هوار راه انداخته بود: «وااای خدایااااا... کمک!» و صدای جیغ و دادش وقتی قطع شد که کامیون به شدت به چیزی برخورد کرد؛ به تنها درختی که کنار جاده دیده می شد. وقتی همه چیز دوباره آرام شد، رودی گفت: «وای چه گندی بالا آوردم!»
با احتیاط دست ها و پاهایش را حرکت داد. وقتی مطمئن شد می تواند آنها را به همه طرف تکان بدهد، تلاش کرد از کابین چپ شده ی جلو کامیون پیاده شود. آن قدر گیج و منگ بود که زمین خورد. بلند شد دور و برش را نگاه کرد. از کامیون چیز زیادی باقی نمانده بود. همه جا پر از خرده شیشه شده بود و وسط آن بلبشو دو تا تابوت بزرگ افتاده بود. تابوت سوم با دری نیمه باز چند متری آن طرف تر دیده می شد. چند لحظه طول کشید تا رودی توانست همه ی اتفاق ها را کنار هم بگذارد. صاعقه، یک درخت بلند، گازوئیل...
«وااای باید زودتر از اینجا در برم!»
با عجله بلند شد و لنگ لنگان به راه افتاد. یکدفعه از گوشه ی چشمش متوجه چیزی شد که حرکت می کرد. سرش را که به طرف صدا برگرداند، از ترس داشت پس می افتاد.
یک متر آن طرف تر از یک گودال، دستی سفید رنگ بیرون آمد و بعد یک دست سفید دیگر و به دنبالش یک سر سفید! کم کم موجودی کوچولو جلو چشمش ظاهر شد. رودی از ترس جرات نداشت نگاهش را از روی آن موجود بردارد و خیره شده بود به او.



موجود عجیب و غریب از جایش بلند شد. چند قدم راه رفت. تلوتلو خورد و افتاد و همان طور چهار دست و پا به راه خودش ادامه داد. همان موقع سرش را چرخاند و یکدفعه به چشم های رودی زل زد.
قلب رودی داشت از جا کنده می شد. با خودش گفت: «رودی تو باید از اینجا در بری پسر. اگر از اینجا نری، خونت گردن خودته!»
اما هرکاری می کرد نمی توانست از جایش تکان بخورد، انگار روی زمین میخکوب شده بود. فکر کرد: «لااقل داد بزن شاید بترسه!»
رودی سعی کرد مثل شیر نعره بکشد: «ااااهاااای.»
آن موجود سر جایش ایستاد.
«ااااهاااای... از اینجا دور شو!»
آن چیز یک قدم به طرف او آمد: «ااااهااای... کمک!»
رودی از ترس فریاد زد: «وااااای!»

گرومپ!!

در یک چشم به هم زدن، درخت تکانی خورد. یک صدای گوش خراش، و زمین آن چنان لرزید که انگار یک گله فیل داشت از آنجا رد می شد. جلو چشم رودی که دیگر گیج شده بود، درخت از جایش کنده شد. همان موقع بود که بالاخره توانست پاهایش را تکان بدهد و شروع به دویدن کرد. آن قدر با سرعت از آنجا دور می شد که «انگار با پاهای شیطان می دوید».(۱)



درخت روی کامیون افتاد و گازوئیل ها آتش گرفت. چند لحظه بعد کامیون منفجر شد و رودی از شدت انفجار روی زمین پرت شد. با تعجب اول به زبانه های آتش و بعد به گودال نگاه کرد. موجود عجیب و غریب غیب شده بود.
نیم ساعت بعد آتش نشانی همه چیز را خاموش کرده بود. زیر آن باران سیل آسا دو پلیس از رودی سوال هایی می کردند.
پلیس قد بلندتر پرسید: «با کامیون تون چی حمل می کردین؟»
رودی زیر لب گفت: «مومیایی... سه تا... با تابوت و همه چیزشون.»
مامور پلیس همان طور که سرش را تکان می داد، گفت: «طفلکی ها! چی دارم می گم؟! اونها که از قبل مرده بودن.»
رودی با عجله گفت: «نه، یکی شون زنده موند.»
پلیس پرسید: «زنده موند؟!»
«بله، یه کوچولوش بود؛ اما فرار کرد.»
پلیس قدبلند به همکارش چشمکی زد و تلاش کرد خودش را خیلی کنجکاو نشان دهد و پرسید: «می شه بپرسم کدوم سمت فرار کرد؟»
رودی گفت: «از اون... از اون طرف رفت فکر کنم.» و همین طوری یک طرفی را نشان داد.
پلیس ها وانمود کردند از حرف های او یادداشت برمی دارند و با لحنی دوستانه گفتند: «شما خودتون رو ناراحت نکنین ما هر جوری شده دستگیرش می کنیم.»
پلیس قدبلند زیر لب گفت: «انگار چیزی خورده توی سرش.»
آن یکی پوزخندی زد و گفت: «شاید هم اون مومیایی یه ضربه به سرش زده و در رفته!»
رودی دیگر از هیچ چیز مطمئن نبود.
«یعنی ممکنه ضربه ای به سرم خورده باشه؟»
اتفاق هایی را که افتاده بود در ذهنش مرور می کرد. جدی جدی نزدیک بود بمیرد. از این به بعد هیچ چیز به جز سیب بار کامیونش نمی کند.

درویشی اور آتوم مساماکی مینکاب ایشا ابونی زیر باران می دوید.
پس ماسه های بیابان کجا رفتند؟ خانه ها کجا رفتند؟ کلبه ها؟ قصر؟ همان طور که می دوید، زمین خورد. بلند شد و دوباره دوید تا از آتش و آن صدای وحشتناک دور شود. باید از دست آن مرد هم که او را با انگشت نشان می داد و طوری نگاهش می کرد انگار شیر درنده دیده، فرار کند.
درویشی به اطرافش نگاه کرد؛ شعله های آتش و دود سیاه و ماشین های براقی که می زدند. یعنی اینجا آن دنیاست؟
دوید و دوید و فکر کرد: «اسم من درویشی اور آتوم مساماکی مینکاب ایشا ابونی است. نشان، آن نشان جادویی!»
دستش را زیر باندهایش برد و گردنبند طلایی را روی قلبش پیدا کرد. دستش را بالاتر برد و گوش کرد، فقط صدای ماشین هایی می آمد که می کشیدند. به جز آن، فقط صدای نفس نفس زدن خودش را می شنید. نفس! او صدای نفس نفس زدن خودش را می شنید!
پس یعنی زنده است؟! اما الان کجاست؟ کجا باید برود؟ با ناامیدی دوباره شروع کرد به دویدن.



مصر

روزگار حکومت آخناتون



هیچ صدایی در قصر شنیده نمی شد. همه جا ساکت بود. سکوتی اسرارآمیز! انگار قرار بود اتفاق بدی بیفتد. درویشی اور آتوم مساماکی مینکاب ایشا ابونی، پسر فرعون آخناتون و انیسیس، در سردترین اتاق قصر روی تخت دراز کشیده بود.
هر چند که این سرما مریضی اش را بهتر نمی کرد. درویشی داشت از تب می سوخت. نفر مدام بادش می زد، اما او باز هم تب داشت. نفر مرتب در گلویش آب می ریخت، اما فایده ای نداشت.
هیچ چیز، دیگر نمی توانست کمکش کند.
پدر و مادر درویشی کنار تختش ایستاده بودند و با هم پچ پچ می کردند که کاهن اعظم وارد اتاق شد و خیلی آرام چیزهایی به آنها گفت.
هرچه تب درویشی بیشتر می شد آنجا ساکت تر و ترسنا تر می شد.
همه آرام آرام با هم حرف می زدند و روی نو پنجه های شان راه می رفتند.
درویشی یکدفعه از جا پرید. فکر و خیال های بد، این طور ناآرامش کرده بود. وحشت زده پرسید: «من باید آماده ی سفر بشوم؟»
فرعون جواب داد: «بله! تو به زودی عازم سفر هستی.»
درویشی که ترسیده بود گفت: «همین الان؟ اما دوست دارم همین جا بمانم. شما هم با من می آیید؟»
پدرش سر تکان داد: «نه!»
«اما من که نمی توانم تنها بروم!»
فرعون گفت: «پسرم! تو تنها نمی روی، نشان طلایی خدایان همراه توست و تو را از خطرها حفظ می کند.»
نشان طلایی خدایان! همان نشان روی تاج فرعون! همانی که پدرش فرعون معتقد بود کشور را از بدی ها در امان نگه می دارد. مهم ترین و پرقدرت ترین نشان در کشور مصر.
او باور نمی کرد چیزی به این مهمی سفر همراهش باشد! با این حال نه نشان طلایی را نمی خواست. نه اصلاً دلش نمی خواست از آنجا برود.
درویشی پس از مدتی پرسید: «پس شما چی؟»
مادرش گفت: «ما همیشه به یادت هستیم. حالا آرام بخواب پسرم.»
درویشی کوچولو با شجاعت گفت: «چشم!»
و این آخرین کلمه ای بود که به زبان آورد و پس از آن پدر و مادرش، غمگین ترین آدم های مصر شدند. تمام موهای شان را کندند و آن قدر گریه کردند که دیگر اشکی برای شان باقی نماند. آن وقت بود که فرعون از کاهن اعظم خواست پسر کوچولو را مومیایی کنند. این کار هفتاد روز طول کشید.
وقتی درویشی برای سفرش به سوی آسمان آماده شد، فرعون نشان طلایی را از روی تاجش برداشت، آن را به زنجیری آهنی آویزان کرد و به کاهن اعظم گفت: «این را به گردن پسرم بینداز.» کاهن اعظم با تعجب و ناباوری به او نگاه کرد.
«من به او قول داده ام. این را به پسرم تقدیم کن و برایش دعا بخوان. این تنها کاری است که می توانم برایش انجام بدهم. او را به این نشان جادویی و مقدس طلا بسپار.»
کاهن اعظم با احتیاط نشان جادویی را به گردن درویشی انداخت و بعد به باندپیچی کردن او پرداخت.
فرعون گفت: «برایش دعا کن.»
کاهن اعظم دعا کرد؛ شبانه روز بدون وقفه، همین طور دعا خواند و دعا خواند. آخر سر کتابی را لای باندها پیچید و گفت: «من تمام کارهایی را که از دستم برمی آمد، برایش انجام دادم.»
فرعون گفت: «حالا او را در سکوت به مقبره می بریم.»
دوازده نفر که تابوت سنگین را روی دوش شان گذاشته بودند، وارد مقبره شدند. مقبره، اتاقی بود. شش نام (نام درویشی و اجدادش) روی یکی از دیوارها نوشته شده بود. مسئول مقبره ها شروع کرد به خواندن نام های درویشی و اجدادش:

درویشی
اور آتوم
مساماکی
مینکاب
ایشا
اِبونی

فرعون زیر لب گفت: «سفر بخیر! در پناه خدا!»
آن وقت بود که در را بستند و هرکس پی کار خودش رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب دامی مومیایی