فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وسوسۀ آنتونیوس قدیس

کتاب وسوسۀ آنتونیوس قدیس

نسخه الکترونیک کتاب وسوسۀ آنتونیوس قدیس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب وسوسۀ آنتونیوس قدیس

زانو زده، پیشانی را بر دست نهاده، یا نقش زمین شده و بازوانشان را، از دو سو، دراز کرده‌اند؛ ــ و هق‌هق گریه‌ای که تلاش می‌کنند تا مهارش کنند چنان سینه‌شان را به تکان وامی‌دارد که گویی می‌خواهد از هم بدراندش. دیده در آسمان می‌گویند: خدای من، به روحش رحم کن! روحش در تاریکی‌ها انتظار می‌کشد؛ منت‌گذار و در رستاخیز پذیرایش باش تا از فروغت بهره‌مند شود! و یا، درحالی‌که چشمانشان به سنگفرش خیره مانده است، زمزمه می‌کنند: آرام بگیر، دیگر درد نکش! برایت شراب و گوشت آورده‌ام!

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب وسوسۀ آنتونیوس قدیس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک

در سرزمین طیبه(۴)... فراز یک کوه، بر قطعه زمینی هموار و مدوّر، به شکل نیم قرص ماه، که سنگ هایی درشت درمیانش گرفته است.
آن عقب کلبه زاهد است. از گِل و نی بوریا، با سقفی مسطّح و بدون در. داخل کلبه، کوزه ای گلی و قرصی نان سیاه به چشم می خورد؛ در وسط، بر رحلی چوبین، کتابی بزرگ؛ روی زمین، این جا و آن جا، رشته های کنف، دو سه حصیر، سبدی و چاقویی. در ده قدمی کلبه، صلیبی بلند بر زمین نشانده اند؛ و، در آن سوی تکه زمین هموار، خرمابنی کهنسال و تابیده بر پرتگاه خمیده است؛ چه، دیواره کوه صاف است و رود نیل گویی دریاچه ای را پای پرتگاه حفر کرده است.
حصار صخره ها از چپ و راست دید را محدود کرده است. طرف کویر، اما، امواج عظیم و موازی شن پی هم ردیف شده اند؛ بور و خاکستری رنگ، پشت در پشت، هماره خمیده به بالا؛ بعد، فراسوی شن ها، آن دوردست ها، رشته کوه لیبی دیواری گچی رنگ ساخته است که، در بخار نیلگون، محو به نظر می رسد. پیش رو، خورشید فرو می میرد. آسمان در شمال صدفی رنگ است و، بالاسر، ابرهای ارغوانی، این جا و آن جا، همچون پرک های یالی عظیم بر گنبد کبود آرمیده اند. پرتوهای آتشین خورشید، رنگی سوخته به خود می گیرد؛ بخش های لاجوردی، رنگ می بازد و صدفی می شود. اکنون دیگر بوته زارها، ریگ ها، زمین، همه و همه، چون برنز، سخت جلوه می کند. و در فضا گردی طلایی رنگ شناور است، گردی آن چنان ریز که با لرزه های نور درهم می آمیزد.

آنتونیوس قدیس که ریشی بلند و موهایی بلند دارد و ردایی از پوست بز بر تن، چهارزانو نشسته است و حصیر می بافد. خورشید که از نظر پنهان می شود، آنتونیوس آهی بلند می کشد و، دیده در افق، می گوید:

آنتونیوس قدیس باز هم یک روز! یک روز دیگر هم گذشت! با این حال، آن وقت ها چنین زار نبودم! شب به آخر نرسیده، مناجاتم را آغاز می کردم؛ سپس برای آوردن آب تا لب رود پایین می رفتم و سرودخوانان، مشک آب را بر گرده می گرفتم و از کوره راه ناهموار بالا می آمدم. بعد خود را سرگرم مرتب کردن وسایل کلبه می کردم. ابزار به دست می گرفتم و می کوشیدم تا حصیرها خوب و مساوی از آب درآیند و سبدها سبک؛ کوچک ترین کارها به نظرم وظایفی می آمد بی رنج و مشقت.
سر ساعاتی معین دست از کار می کشیدم و، وقتی دو بازویم را به دعا بالا می بردم، حس می کردم که گویی چشمه ای از رحمت از فراز آسمان به سوی قلبم جاری شده است. اکنون این چشمه خشکیده است. چرا؟...

آنتونیوس قدیس میان حصار صخره ها گام برمی دارد، به آرامی.

وقتی ترک خانه و کاشانه می کردم، همه زبان به شماتتم گشودند. مادرم درهم شکست و به حال احتضار افتاد. خواهرم از دور به من اشاره می کرد که بازگردم. آن یکی، آموناریا، او هم گریه می کرد. دختربچه ای که هر شامگاه نزدیک آب بند می دیدمش، وقتی گاومیش هایش را بدان جا می آورد. او هم پی ام دوید. خلخال هایش در گردوخاک می درخشیدند و پیراهنش که بر دو پهلو چاک داشت در باد تاب می خورد. زاهد پیری که مرا با خود می برد به صدای بلند دشنامش داد. شترهایمان همچنان به تاخت می رفتند. و گذشتیم و دیگر کسی را ندیدم.
اول، گور فرعونی را چون ماواگاه اختیار کردم. اما در این قبیل کاخ های زیرزمینی افسونی در جریان است؛ جایی که ظلماتش گویا از دود کهنه بخورهای معطر اشباع شده است. از قعر تابوت صدایی زنجموره کنان به گوشم رسید که مرا به خود می خواند؛ گاه می دیدم چیزهای هراس آوری که بر دیوارها نقش شده جان گرفته است؛ و گریختم تا رسیدم به سواحل دریای سرخ، به ارکی ویران. آن جا همدمانم عقرب هایی بودند که میان سنگ ها می خزیدند و بالاسرم عقاب هایی که بی وقفه در آسمان آبی چرخ می زدند. طول شب، چنگال هایی پیکرم را می دریدند، منقارهایی می گزیدندم و نرمه بال هایی چندش آور لمسم می کردند و شیاطینی مهیب، درحالی که در گوشم نعره می زدند، بر زمینم می افکندند. یک بار، حتی، چنان شد که کاروانیانی که راهی اسکندریه بودند به یاریم شتافتند و مرا با خود بردند.
آن گاه، خواستم مکتب آموز پیر خردمند، دیدوموس(۵) شوم. با آن که نابینا بود، در شناخت کتب مقدس همتا نداشت. درس که تمام می شد بازویم را می خواست تا بر آن تکیه زند و گردش کنیم. او را تا تپه پانئوم(۶) هدایت می کردم؛ از آن جا می شد فانوس دریایی و دوردست های آب را دید. سپس، از راه بندر، بازمی گشتیم و در راه با مردانی از هر ملتی همبر می شدیم، مردانی از کیمریان(۷) که پوست خرس بر تن داشتند، یا مرتاض هایی از گنگ که پهن گاو بر سر و تن مالیده بودند. اما در کوچه ها مدام زدوخوردهایی درمی گرفت، به سبب یهودیانی که از پرداخت مالیات طفره می رفتند، یا سرکشانی که خیال تاراندن رومیان را داشتند. اصلاً شهر پر است از بدعت گذاران و هم کیشان مانی و والنتینوس(۸) و باسیلیدس(۹) و آریوس(۱۰)، ــ کار همه شان این است که راه را بر شما ببندند تا بحث کنند و سپس مجابتان.
حرف هایشان گاهی به خاطرم می آید. هر چه قدر هم تلاش کنی تا دل به گفته هایشان ندهی، باز هم متاثر می شوی...
سپس، به قلزم(۱۱) پناه بردم؛ چنان زهدی پیشه کردم که دیگر خوفی از خدا نداشتم. تنی چند گردم حلقه زدند تا زاویه نشینی اختیار کنند. قاعده ای عملی بر ایشان تحمیل کردم. چه، خود از تفاسیر غنوسی(۱۲) و همچنین از تاییدات فلاسفه منزجر بودم. مردم از هر سو برایم پیغام می فرستادند؛ از سرزمین های دور به دیدارم می شتافتند.
در آن حال، در اسکندریه، مردم مقرّان(۱۳) را زجر و شکنجه می کردند، و عطش شهادت مرا به آن جا کشاند. اما هنگامی که رسیدم سه روزی بود که آزارها خاتمه یافته بود.
وقتی از اسکندریه برمی گشتم، سیلی از جمعیت در برابر معبد سراپیس(۱۴) از حرکت بازم داشت. گفتند والی شهر می خواهد برای آخرین بار شخصی را گوشمالی دهد. میان رواق، زیر نور آفتاب، زنی برهنه به ستونی بسته شده بود و دو گزمه با تسمه ای بر او تازیانه می زدند. با هر ضربه ای، تمام پیکر زن پیچ و تاب می خورد. روی برگرداند؛ دهانش گشاده؛ و از فراز جمعیت، از پس گیسوان بلندی که چهره اش را می پوشاند، پنداشتم چهره آموناریا را دیده ام...
اما... آن زن بلندقامت تر بود... و زیبا... به نحوی شگفت! (آنتونیوس دست ها را بر پیشانی می کشد.) نه، نه، نمی خواهم فکرش را بکنم! یک بار آتاناسیوس(۱۵) مرا فراخواند تا در برابر هواداران آریوس(۱۶) حمایتش کنم. همه چیز بین ما به طعنه و ریشخند گذشت. اما او از آن پس بدنام شد، از مقامش برکنار گشت و ناگزیر به گریز. حالا کجاست؟ نمی دانم. کسی پی آن نیست تا خبری به من دهد! تمام مریدانم ترکم کرده اند، هیلاریون(۱۷) هم مثل بقیه!
وقتی آمد شاید پانزده سال داشت. چنان با ذکاوت بود که هر دم مرا به سوال می گرفت. بعد با ظاهری متفکرگوش می داد. و چیزهایی را که نیاز داشتم بی هیچ حرف و سخنی برایم می آورد؛ همچون بزغاله ای چابک. چنان سرخوش بود که سالخوردگان را نیز به خنده وامی داشت. حکم پسرم را داشت!

آسمان سرخ است و زمین سراسر سیاه. صفه های شن، در هجمه باد، همچون کفن هایی بزرگ به هوا برمی خیزند و سپس فرومی افتند. ناگهان آسمان برای مدت کوتاهی روشن می شود و فوجی پرنده به شکل مثلث گذر می کنند؛ چونان تکه های فلز که تنها گوشه هایش می لرزد.
آنتونیوس نگاهشان می کند.

وای! چه قدر دلم می خواست پی شان بروم!
خدا می داند چندبار با حسرت کشتی های بزرگی را نظاره کرده ام که بادبان هایشان به بال پرندگان مانند بود؛ به خصوص وقتی آنانی را با خود به دوردست می برد که من در خانه ام پذیرایشان بودم. چه ساعات خوشی داشتیم! چه قدر خوشوقت بودیم! هیچ کدامشان به اندازه آمونیوس(۱۸) برایم جالب نبود. سفرش به رم را برایم شرح می داد، از دخمه های زیرزمینی و از کولوسئوم(۱۹) می گفت، از پرهیزگاری زنان شهیر و صاحب نام و از هزارویک چیز دیگر... و نخواستم همراهش بروم! سرسختی ام در ادامه چنین زندگیی از چه روست؟ بهتر بود نزد راهبان وادی ناتروم(۲۰) می ماندم. آن ها که التماس می کردند! هرکدامشان در حجره ای مجزا زندگی می کند؛ با وجود این، با هم مراوده دارند. یکشنبه ها نوای ناقوره در کلیسا گردهمشان می آورد. سه تازیانه بر دیوار آویخته اند تا مجرمان و طرّاران و نامحرمان را عقوبت کنند. آخر، راهبان در رعایت انضباط بسیار سختگیرند.
با این همه، از پاره ای جهات رئوف هم هستند. مومنان برایشان تخم مرغ، میوه و حتی خارکش می آورند. گرداگرد پیسپری(۲۱) تاکستان هایی هست. اهالی پابن(۲۲) برای آوردن مایحتاجشان از کرجی استفاده می کنند.
اما اگر کشیشی ساده می ماندم بیشتر می توانستم به برادرانم خدمت کنم. می شد یاری کرد مستمندان را. می شد تقسیم کرد نذرانه ها را. می شد حرمتی کسب کرد برای خود میان خانواده ها. واقعیت این است که غیرروحانیان همه شان ملعون نیستند، و تنها به خودم بستگی داشت که... نحوی باشم یا... فیلسوف. این گونه، در اتاقم قلمدانی پر از نی داشتم و همیشه لوح هایی در دست. جوانانی گِردم جمع می شدند و تاجی از برگ بوی آویخته، نشانی بر سر در خانه ام بود.
اما چنین توفیق هایی تکبّر بیش از اندازه هم به همراه دارد. سرباز می شدم بهتر بود. قوی بودم و دلیر، ــ آن چنان که می توانستم زه ادوات جنگی را بکشم، از جنگل های تاریک گذر کنم و، مغفر بر سر، به شهرهای سوخته و دودگرفته گام نهم!.... چیزی هم مانع نمی شد تا با پولم حرفه مکاسی روی پلی را برای خود دست و پا کنم؛ چنین اگر می شد، مسافران، در همان حال که میان باروبنه شان اشیایی شگفت را نشانم می دادند، برایم نقل ها می گفتند...
سوداگران اسکندریه، روزهای جشن، بر روی رودخانه کانوپوس(۲۳) قایقرانی می کنند و، به صدای طبلک هایی که میکده های حاشیه رود را به لرزه می اندازد، در جام های نیلوفر شراب سر می کشند! آن سوتر، درختانی که مخروطی شکل هرس شده اند مزرعه های ساکت و آرام را از گزند باد جنوب در امان نگاه می دارند. سقف خانه بلند واقع در مزرعه بر ستونک هایی باریک تکیه دارد که چونان نرده های حصاری به هم نزدیکند؛ و ارباب از خلال آن ها، لمیده بر صندلی بلندش، تمامی دشت های پیرامون را به نظاره می نشیند؛ شکارچیان را در میان گندم زارها و همچنین چرخشتی که محصول انگور را در آن می ریزند و ورزاهایی را که خرمن می کوبند. فرزندانش روی زمین بازی می کنند و زنش قد خم می کند تا او را ببوسد.

در تاریکی سپیدفام شب، این جا و آن جا، پوزه هایی نوک تیز با گوش هایی سیخ و چشمانی درخشان ظاهر می شود. آنتونیوس به جانبشان می رود. ریگ ها بر هم می سُرد و حیوان ها می گریزند. گله ای شغال بود.
تنها یکیشان مانده است. بر دوپا ایستاده، بدنش کمانی را می ماند و سرش را کج گرفته است، در حالتی از وحشت و هراس.

چه زیباست! دلم می خواست می توانستم دست بر پشتش بکشم، آرام.

آنتونیوس سوت می کشد تا حیوان را به خود بخواند. شغال ناپدید می شود.

هه! می رود پیش بقیه! چه تنهایی ای! چه ملالی! (زهرخندزنان می افزاید) چه قدر زندگی شیرین است! وقتی با آتش شاخه های نخل را تاب دهی و با آن چوب دست درست کنی، سبد درست کنی، حصیر ببافی و بعد همه این ها را با عشایر تاخت بزنی تا به تو نانی دهند که دندان هایت را می شکند! ای، بیچاره من! آیا این روزگار سرانجام به سر خواهد رسید؟ مرگ بهتر از این زندگی است! دیگر نمی توانم! بس است! بس است!

پا بر زمین می کوبد و با نواختی تند میان صخره ها گام برمی دارد، آن گاه نفس زنان می ایستد، هق هق گریه سر می دهد و به پهلو روی زمین دراز می کشد.
شب آرام است. بی شمار ستارگانی دل دل می زنند؛ تنها صدای تلک تلک رتیل ها به گوش می رسد.
دو بازوی صلیب بر ماسه ها سایه انداخته است؛ آنتونیوس که درحال گریستن است آن را می بیند.

خدایا! یعنی این قدر ضعیف شده ام؟ باید شجاع بود! برخیزیم!

داخل کلبه اش می شود؛ تکه ذغالی فرورفته در زیر خاکستر می یابد؛ مشعلی می افروزد و آن را بر رحل چوبی می نشاند، طوری که کتاب قطور روشن شود.

چه طور است... بروم سراغ شرح حال حواریون؟... بله... هر جای کتاب که می خواهد باشد، مهم نیست!
«آسمان را دید که باز شده است و سفره ای گسترده را که از چهارگوشه کشیده می شود و فرود می آید، در آن همه نوع جانور زمینی و وحوش و خزنده و پرنده دیده می شود؛ و صدایی به او می گوید: پطروس: برخیز! بکش و بخور!»
پس خداوند می خواست حواریش از همه چیز بخورد؟... حال این که من...

آنتونیوس همچنان چانه اش را بر سینه گذاشته است. به لرزش صفحه ها که باد تکانشان می دهد سر برمی آورد و می خواند:

«یهودیان تمامی دشمنانشان را از دم تیغ گذراندند و غربله ای کردند بس عظیم؛ چنان که هر قدر می خواستند از کسانی که منفور می داشتند در اختیارشان بود.»
سپس، نوبت شمارش مردمانی شد که به دستشان کشته شده بودند. هفتاد و پنج هزار تن! چه رنجی کشیده بودند! هر چند، دشمنانشان دشمنان خدای راستین بودند! و چه قدر باید، حین کشتار بت پرستان، از این انتقام لذت برده باشند. لابد شهر مملو از کشتگان بود. جنازه ها بر آستانه باغ ها و بر پلکان ها افتاده، و در اتاق ها چنان بر روی هم انباشته بودند که درها بر پاشنه نمی چرخید!... ــ مرا ببین که غرق افکار قتل و خونریزی شده ام!

کتاب را در صفحه ای دیگر می گشاید.

«بختنصر(۲۴) قامت خم کرد، چهره بر خاک سایید و دانیال را ستایش کرد.»
وای! چه خوب! پس ایزد والا پیامبرانش را عزیزتر از پادشاهان می شمارد؛ هرچند، این پادشاه همواره گرم نوشخواری بود و مست از لذایذ و کبر. اما خداوند برای مجازاتش او را به حیوان تبدیل کرد. از آن پس چهار دست و پا راه می رفت!

آنتونیوس خنده سرمی دهد؛ و درحالی که دست هایش را از هم گشوده است با سر انگشتان صفحات را به هم می زند. چشمش به این جمله می افتد:

«حزقیا از رسیدنشان سخت خشنود شد. عطرها و طلا و نقره و تمامی ادویه و روغن های معطّر و ظروف قیمتی و آن چه در کنوز داشت بدانان نمود.»
تصور می کنم... تا سقف سنگ های قیمتی و الماس و ذریک برهم انباشته بود. مردی که چنین خزانه بزرگی دارد دیگر به بقیه شبیه نیست. او درحالی که با این چیزهای قیمتی مشغول است نزد خود می اندیشد که حاصل بی شمار تلاش هایی را در کف دارد، درست همچون زندگی مردمانی که قادر است بدوشدشان و خونشان را بریزد. این گونه دوراندیشی به کار پادشاهان می آید. حتّی خردمندترینشان هم جز این نکرده است. کشتی هایش برایش عاج و میمون و... می آوردند. پس کجاست این...؟

به سرعت کتاب را ورق می زند.

آها! این جاست!
«ملکه سبا که از مجد سلیمان آگاه بود به حضورش شتافت تا با طرح معماهایی وسوسه اش کند.»
چه طور فکر می کرد بتواند وسوسه اش کند؟ شیطان هم تلاش کرد تا مسیح را وسوسه کند. اما مسیح پیروز شد، چون خدا بود، و سلیمان هم لابد به کمک اِشرافش بر سحر پیروز شد. این اِشراف خارق العاده است! برای این که، جهان ــ همان طور که فیلسوفی برایم شرح داده است ــ مجموعه ای است که تمامی اجزایش بر هم تاثیرگذارند؛ مثل اندام های پیکری واحد. منظور پی بردن به راز عشق ها و نفرت های طبیعی است و، سپس، استفاده از آن ها... پس می شود چیزی را که به نظر لایتغیر می آید تغییر داد؟ (آن گاه دو سایه ای که از بازوی صلیب پشت سرش ترسیم شده بود پیش می کشند. درست همچون دو شاخ بزرگ؛ آنتونیوس به فریاد می گوید:) خدای من! پناه بر تو!

سایه به جای نخستش بازمی گردد.

وای!... وهم بود! چیزی نبود ــ بیخود ذهنم را آشفته می کنم! جز این کاری ندارم که بکنم!

می نشیند و دست ها را بر سینه چلیپا می کند.

اما... حس کردم دارد نزدیک می شود... آخر چرا باید بیاید؟ اصلاً مگر نه این که از تمامی شگردهایش مطلعم؟ من غولی را از خود راندم که در هیات تارک دنیایی ظاهر شده بود و خنده زنان نان های کوچک و گرم تعارفم می کرد، و آن نسناسی را که تلاش می کرد تا مرا بر کفلش سوار کند هم. و آن کودک سیاهی را که از میان شن ها سر برآورد و بسیار ملیح بود و می گفت روح زنا نام دارد.

آنتونیوس به چپ و راست می رود، شتابناک.

به فرمان من بود که این همه زاویه های مقدّس بنا شد. زاویه هایی که اکنون پر است از راهبانی که در زیر پوست بزی که بر تن دارند زنّار بسته اند و چنان تعدادشان کثیر است که می توانند سپاهی را شکل دهند! دورادور بیماران را شفا دادم؛ ارواح خبیث را راندم؛ از رودخانه پر از تمساح گذشتم؛ امپراتور کنستانتینوس سه بار برایم دستخط روانه کرد؛ بالاسیوس(۲۵) را که بر دستخط هایم تف انداخته بود اسب هایش پیکر از میان دریدند؛ هنگامی که دیگر بار به میان مردم بازگشتم، اهالی اسکندریه برای دیدنم سرودست می شکستند، و آتاناسیوس مرا تا جاده بدرقه کرد. اما چه شهکارهایی! اکنون بیش از سی سال است که همچنان در کویرم و همواره نالان! همچون ائوسبیوس(۲۶) پانزده من برنز را بر پهلوهایم حمل کردم، بدنم را چون ماکر(۲۷) در معرض نیش حشرات گذاشتم. مثل پاکوم(۲۸) پنجاه و سه شب را بی آن که دیده بر هم بنهم سپری کردم؛ آنانی که سر از تنشان جدا می کنند، آنانی که دربند می کشند و می سوزانندشان تقوایشان شاید کمتر از من است. زندگی من چیزی جز شهادت مداوم نیست!

آنتونیوس قدم کند می کند.

به یقین هیچ کس به قدر من گرفتار چنین عسرت عمیقی نیست. قلب های رئوف و رحیم کم شده است. دیگر مردم چیزی به من نمی دهند. ردایم فرسوده است. پای افزار ندارم. حتی یک طاس هم ندارم. برای این که تمام دار و ندارم را بین مستمندان و خانواده ام تقسیم کرده ام و پشیزی برای خود نگه نداشته ام. دست کم برای خریدن ابزارهای لازم برای کارم به پول نیاز دارم. البته نه زیاد! مبلغی جزیی!... با همان مبلغ هم خواهم ساخت.
آباء نیقیه(۲۹)، با لباس ارغوانیشان، همچون مغان بر کرسی هایی در طول دیوار تکیه زده بودند. در ضیافتی نیکو غذاهای خوش خوراندندشان و بسیار اکرامشان کردند؛ خصوصا پافنوس(۳۰) را. چه، او، از زمان آزار و اذیت دیوکلسین(۳۱)، یک چشم شده است و می لنگد، امپراتور به دفعات چشم کور شده او را بوسیده است؛ چه حماقتی! اصلاً شورای نیقیه اعضای بسیار پستی داشت! یکیشان اسقفی سیکائی بود و تئوفیل نام داشت؛ دیگری ایرانی بود و یوحنا نام و آن یکی نامش اسپیریدیون بود و کارش پاییدن دام ها. اسکندر خیلی پیر شده بود. آتاناسیوس باید با مریدان آریوس نرم خوتر می بود تا بتواند از این طریق امتیازهایی ازشان بگیرد.
آیا چنین امتیازهایی می دادند؟ نخواستند به حرف هایم گوش کنند! کسی که علیه من حرف می زد ــ مردی جوان و بلندقامت با ریش مجعد ــ با خونسردی ایرادهای ظاهرفریب بر من می گرفت؛ و آن هنگام که من در جست وجوی کلماتی برای ادای منظورم بودم، آن ها با چهره های خبیثشان، درحالی که همچون کفتار می غریدند، به من خیره شده بودند. آخ! کاش می توانستم کاری کنم که امپراتور تبعیدشان کند؛ یا شاید بهتر می بود کتکشان بزنم، لگدمالشان کنم، زجرکشیدنشان را ببینم! مگر من زجر نمی کشم؟

آنتونیوس بی حال می شود و به دیوار کلبه اش تکیه می زند.

از زیادی روزه است! توانم تحلیل می رود. اگر یک بار، فقط یک بار تکه ای گوشت می خوردم...

پلک هایش را به آرامی برهم می نهد.

آخ! گوشت قرمز... خوشه ای انگور برای گاز زدن... لوری که در ظرفی می لرزد!...
آخر مرا چه می شود! مرا چه می شود! احساس می کنم قلبم چون دریا آماسیده است؛ آن گاه که پیش از وقوع توفان برمی آید. رخوتی بی پایان به جانم افتاده است، و اگر خبط نکنم انگار هوای گرم عطر گیسوانی را به مشامم می رساند... اما زنی که این جا نیست!

به سوی کوره راه میان صخره ها رخ می چرخاند.

از این جاست که می آیند، در کجاوه هایشان، بانوج وار، بر سردست های سیاه خواجگان. قدم بر خاک می نهند و همچنان که دست های پر یاره شان را به هم می آورند، به زانو می افتند. با من از دلنگرانی هایشان می گویند. نیاز به تجربه شهوتی ماورای بشری بی تابشان کرده است؛ دلشان می خواهد هر چه زودتر بمیرند؛ چه، در رویاهایشان خدایانی را دیده اند که آنان را به سوی خود می خوانند؛ ــ و پای دامنشان بر پاهای من می افتد. از خود می رانمشان. می گویند «وای، نه! زود است! هر چه بگویی می کنم!» هرعقوبتی را حاضرند به جان بخرند. سخت ترین کیفرها را طلب می کنند، می خواهند مرا در خلوتم همراهی کنند، می خواهند با من باشند!
دیرگاهی است که هیچ زنی ندیده ام! شاید چند تایی در راه باشند! چرا که نه! ممکن است ناگهان... صدای جرنگ جرنگ زنگوله استری را در کوه ها بشنوم... به نظرم می رسد که...

آنتونیوس بر بالای صخره ای در ابتدای کوره راه می رود. خم می شود و چشم به ظلمات می دوزد.

بله! آن جا، آن انتها، توده ای در جنبش است، به اشخاصی می ماند که راه می جویند. آن جاست! دارند به بیراهه می روند!

صدا می زند.

از این سمت! بیا! بیا!

و پژواک می خُند: بیا! بیا!
آنتونیوس حیرت زده دست ها را فرو می اندازد.

چه آبروریزیی! ای، بیچاره آنتونیوس!
(و، درحال، نجوایی می شنود) بیچاره آنتونیوس!
کسی این جاست؟ جواب بدهید!

بادی که میان صخره ها می سُرد صداهایی را به تحریر می آورد؛ و آنتونیوس در طنین گنگشان آواهایی را بازمی شناسد؛ گویی هواست که سخن می گوید. صداها آرام است و صفیرمانند و چیزهایی را تداعی می کند.

اولی: زن می خواهی؟
دومی: یا بهتر از آن، تلی عظیم از پول!
سومی: شمشیری که بدرخشد؟
و دیگر صداها: تمامی مردم جهان تحسینت می کنند!
بخواب!
سر از بدنشان جدا خواهی کرد. برو، سر از بدنشان جدا خواهی کرد.

در همان حال، اشیا دگرگون می شوند. بر لب صخره ساحلی، نخل کهنسال، با انبوه برگ های زردش، به نیم تنه زنی بدل می شود که بر پرتگاه خمیده است و گیسوان بلندش تاب می خورد.
آنتونیوس رو به کلبه اش می کند؛ و رحلی که کتاب بزرگ بر آن نهاده شده است، با صفحات مملو از حروف سیاه، به چشمش درختچه ای می آید پر از پرستو.

آنتونیوس: حتما مشعله است که چنین با نور بازی می کند... باید خاموشش کرد!

خاموشش می کند. تاریکی انبوه است.
و ناگهان، میان زمین و آسمان، چیزهایی گذر می کند. ابتدا لکه ای آب، سپس زنی روسپی، آن گاه کنجی از یک معبد، بعد چهره یک سرباز و گاریی با دو اسب سپید که بر سر دست بلند شده اند.
این تصویرها به ناگاه ظاهر می شوند، با لرزه، در زمینه شب، و همچون نقش هایی گلگون، بر زمینه آبنوس، از دل سیاهی سر برمی آورند.
حرکتشان شتاب می گیرد. به نحوی سرگیجه آور از پی هم می روند. گاه از حرکت بازمی ایستند و به تدریج رنگ می بازند و ذوب می شوند، یا پر می کشند، و بی درنگ تصاویر دیگری از راه می رسند.
آنتونیوس پلک هایش را برهم می نهد.
تصویرها افزون می شوند و گِردش را می گیرند و محاصره اش می کنند. هراسی وصف ناپذیر وجودش را فرامی گیرد؛ چیزی حس نمی کند، مگر انقباضی سوزان را، بر سر دلش. با وجود هیاهویی که در سر دارد، احساس می کند سکوتی عظیم او را از دنیای پیرامونش جدا می کند. تلاش می کند تا حرف بزند. ممکن نیست! تو گویی بندبند وجودش از هم می گسلد؛ و آنتونیوس که دیگر توانی ندارد بر حصیر درمی غلتد.

به یاد دوستم آلفرد لوپواتون که در سوم آوریل ۱۸۴۸ در نویل شاندوآزل درگذشت

مقدمه

از میان تمامی آثاری که از گوستاو فلوبر به یادگار مانده است، وسوسه آنتونیوس قدیس یگانه اثری است که از هر حیث نمایانگر طبیعت و ذات نویسنده آن به شمار می رود. در هیچ یک از آثار این نویسنده زبردست نمی توان تا به این حد شاهد بیان دقیق گریز و فرار و شکست حسّیات و ذهنیاتی بود که درحقیقت جانمایه تک تک آثار اوست. تمامی قهرمانان داستان های فلوبر به نحوی با این مضامین درگیرند. این اثر برجسته و زیبا سالیان فراوانی ذهن نویسنده اش را به خود مشغول داشت و به تعبیری باید معترف شد که مدت ها با خالق خود همراه بود. وسوسه آنتونیوس قدیس را فلوبر سه بار به رشته تحریر درآورد. نخست در سال ۵۰ ـ ۱۸۴۹، سپس در سال ۱۸۵۶ و، درنهایت، در سال ۷۲ ـ ۱۸۷۰. و این درحالی است که باید نگارش چهارمی را نیز برای این اثر در نظر گرفت. چه، فلوبر، مدت ها پیش از نخستین نگارش حرفه ای وسوسه آنتونیوس قدیس در سال ۱۸۴۹، طرحی از این داستان را در کتابی تخیلی به عنوان Smarh، و هنگامی که تنها هفده سال داشت و هنوز دانش آموز بود ارائه کرد.
بدین ترتیب، می توان با اطمینان گفت که موضوع این داستان، به معنای واقعی کلام، لااقل مدت ۳۰ سال، روح این داستان پرداز بزرگ قرن نوزدهم را تسخیر کرده بود و نگارش آن از زمره رویاهایی محسوب می شد که از اوان جوانی، همواره ذهن او را به خود مشغول می داشت. او، برای تحقق این رویا، از تمامی تجربیات و خاطرات دوران کودکی و جوانی خود بهره جست. کتاب ها و نمایش نامه ها و تصاویر و خیال پردازی های کودکانه و تابلوها و دیوارنقش های موجود در کلیساها و داستان های دیگر، همه و همه به کمک او شتافتند تا بتواند آن چه را منظور و مقصودش است بازتاب دهد. از عمده ترین منابع مکتوبی که در این بین مورد استفاده او قرار گرفت و مطالعه آن ها تاثیری به سزا بر وی برجای نهاد می توان به آثار گوته، بایرون، شاتوبریان و کینه اشاره کرد. تا این که سرانجام، روزی در سال ۱۸۴۵، در یکی از سفرهایش به کاخ Gênes، در یکی از نقاط دورافتاده این محل، با یکی از تابلوهای بروگل مواجه شد که وسوسه آنتونیوس قدیس نام داشت. بروگل در این تابلو به نحوی شگفت انگیز به بیان مصائب و آلام آنتونیوس قدیس پرداخته بود. دیدن این تابلو او را در عملی کردن نیتش مصمم کرد. و این گونه بود که وسوسه آنتونیوس قدیس شکل گرفت.
با این حال نباید فراموش کرد که نگارش این اثر، به رغم تمامی تاثیرات محیط پیرامون، چه از حیث تغییراتی که طی سالیان متمادی متحمل شد و چه از دیدگاه نحوه ارائه متن، دربرگیرنده انگاره اصلی نویسنده آن است. انگاره ای که در تک تک آثار او به نحوی از انحا جلوه گر می شود و می توان آن را در عبارت زیر خلاصه کرد: بازنمایی تصویر انسانی که بازیچه طبیعت و ذات خود شده است و اکنون باید با دل نگرانی های اخلاقی و وجدانی خود دست و پنجه نرم کند. در وسوسه آنتونیوس قدیس، مرد زاهد که شخصیت اصلی داستان نیز هست، در بدو امر تجلی چنین تصویری است. شخصیتی که در تنهایی و عزلت خود گرفتار آمده است و میان دو ورطه بی انتها، یعنی خیر و شر، با امیال حیوانی و غرایز خود به جدال می پردازد. تردیدی نیست که همین دیدگاه دوگانه به گیتی است که باعث شده تا فلوبر به کرّات از آراء و اندیشه های مانویت استفاده کند. او به موازات شکل گیری شخصیت آنتونیوس، درمی یابد که مشکلات و معضلات این قدیس درحقیقت بازتابی از مشکلات خود اوست و هر چه بیشتر در کار خود پیش می رود احساس می کند که شخصیت داستانش نیز به او نزدیک تر و نزدیک تر می شود. درست همانند آن چه در مورد اِما بواری یا فردریک مورو روی داد. زاهد گوشه نشینی که در صحرای طیبه با افکار و تخیلات شگفت انگیز خود تنها مانده است، درحقیقت شکل دیگرگون فلوبر خلاقی است که در وادی هنر خود را با تخیلات حیرت انگیز و وسوسه کننده اش تنها می بیند. تنها، در برابر خیر و شر، نیکویی و پلیدی؛ و این پرسش همیشگی که آیا باید به آن چه می بیند، به حسیات و حتی هنجارهایی که بدان ها اعتقاد دارد پای بند بماند یا نه؟ این که شاید تمامی آن چه را می بیند وهمی بیش نیست و دلیلی برای انتخاب وجود ندارد. این که شاید اصلاً چیزی به نام خیر و شر وجود ندارد.
بدین ترتیب، باید اذعان داشت که این اثر و خیال پردازی های موجود در آن، در گام نخست، طریقی است که می توان با طی آن با اندیشه های گوستاو فلوبر، به عنوان خالق اثر، آشنا شد. امروزه می توان با کنار هم قرار دادن سه برداشتی که از این اثر در سه تاریخ متفاوت عرضه شده است از مطالبی که در گذر سال ها برای فلوبر ارزشمند می شدند یا ارزش خود را از دست می دادند آگاهی یافت. این نکته درست است که مضمون اصلی داستان و همچنین ارائه اثر در قالب نمایش در هر سه برداشت یکسان است، اما نحوه تاکید بر بسیاری از مطالب از برداشتی به برداشت دیگر تغییر کرده است. برداشتی که در این ترجمه به عنوان ماخذ اصلی برگزیده شده است، همان برداشت نهایی، یا برداشت سال ۱۸۷۰ تا ۱۸۷۲ است که در سال ۱۸۷۴، در پاریس، در انتشارات Charpentier به چاپ رسید. مترجمان لازم دانستند تا به منظور اطمینان از اصالت متن، دو نسخه دیگر را نیز در کنار نسخه اول قرار دهند. این کار باعث شد تا تفاوت هایی که میان سه نسخه از برداشت نهایی وسوسه آنتونیوس قدیس وجود دارد آشکار شود که در زیرنویس ها بدان اشاره شده است. اساسی ترین این تفاوت ها در رسم الخط واژه ها است. این نسخه ها عبارتند از:
۱. La Tentation de saint Antoine; avec introduction, notes et variantes par Edouard Maynial; Paris; éd. Garnier Frères; ۱۹۵۴.
۲. La Tentation de saint Antoine; Edition de Claudine Gothot-Mersch; Paris; Gallimard; ۱۹۸۳.
نباید این گونه انگاشت که فلوبر، از آن جایی که در چاپ این اثر درمانده بود، تصمیم گرفت تا برداشت های متعددی از آن ارائه کند. از سوی دیگر، او اصراری نیز نداشت تا ذهن خود را به هرنحو ممکن از مضمونی که بر آن سایه انداخته است بیالاید. فلوبر اگر اراده می کرد می توانست همان برداشت نخستین، یعنی برداشت سال ۱۸۴۹ را به عنوان برداشت نهایی اثر به چاپ برساند و دیگر تغییری در آن پدید نیاورد. او برای آن که از تاثیر این اثر اطمینان حاصل کند از دو تن از دوستانش به نام Bouillet و Du Camp خواست تا پیش از تحویل اثر به ناشر، آن را مطالعه کنند. پاسخی که این دو به فلوبر دادند مایوس کننده بود. به این معنا که از او خواستند تا این اثر را فراموش و اندیشه نگارش آن را برای همیشه از ذهن خود دور کند. کافی بود که فلوبر برای این نظرخواهی از دوستان دیگری کمک می گرفت؛ دوستانی که در داوری های خود ملایم تر بودند. به این ترتیب، این احتمال زیاد بود که وسوسه آنتونیوس قدیس پیش از مادام بواری روانه بازار نشر و، به تبع آن، تنها یک برداشت از آن ارائه شود و فلوبر نیز هیچ گاه به این فکر نیفتد که برداشت های دوم و سوم را نیز بنویسد و تغییراتی در متن و شکل و جزییات داستان پدید آورد.
واقعیت این است که وسوسه آنتونیوس قدیس، آن گونه که در سال ۱۸۴۹ نگاشته شده بود، با آن چه در سال ۱۸۷۲ به صورت برداشت نهایی عرضه می شود تفاوت های فراوانی دارد. در این تغییرات جای تردید نیست. اما نباید فراموش کرد که، به احتمال فراوان، برداشت نخستین اثر همان برداشتی است که بیش از همه مورد توجه نویسنده آن بوده است. در این زمینه کافی است به تفاوتی توجه کرد که از حیث میزان بازتاب شخصیت و کردار و خیال پردازی ها و رویاهای نویسنده میان دو برداشت نخستین و نهایی وجود دارد، تا به این نتیجه رسید که برداشت نخستین، به تناسب، میزان بیشتری از وجود او را به عنوان نویسنده در خود جلوه گر می سازد. این نکته نباید نادیده انگاشته شود که فلوبر این اثر را به یاد دوست ازدست رفته ای می نویسد که فقدانش برای او یکی از بزرگ ترین و جبران ناپذیرترین ضربه هایی است که در زندگی متحمل می شود. این دوست که فلوبر او را بسیار عزیز می داشت Alfred Le Poittevin نام دارد. آلفرد که از کودکی با فلوبر بسیار صمیمی بوده است، درست هفت هفته پیش از نخستین نگارش این اثر از دنیا می رود. بدیهی است که غلیان احساسات فلوبر در این زمان در بالاترین درجات خود بوده است. فلوبر به دفعات متذکر شده است که نگارش این اثر را مدیون این دوست خوب و خیال پردازی ها و داستان پردازی هایی است که پس از تماشای نمایش خیابانی وسوسه آنتونیوس قدیس ذهنشان را می انباشت. این دو دوست نوجوان عادت داشتند تا پس از هر بار اجرای این نمایش در خیابان، به گوشه ای بروند و با پر و بال دادن به قدرت اندیشه و تخیل خود صحنه هایی شگفت انگیز بیافرینند.
فلوبر نگارش این کتاب برجسته را که بی تردید کار و فعالیت و تحقیق بسیار زیادی را نیز طلب می کرد در عرض شانزده ماه به پایان رساند. آن گونه که در منابع مختلف درج شده است، دست نوشته این اثر ۵۴۱ صفحه قطع بزرگ بود که پس از حروفچینی به ۲۹۱ صفحه با حروف بسیار کوچک تقلیل یافت. بدین ترتیب می توان حجم نخستین برداشت این اثر را با برداشت نهایی ــ که این کتاب حاصل ترجمه آن است ــ مقایسه کرد.
اما ساده انگاری است اگر بپنداریم که یگانه منبع الهام بخش فلوبر برای نگارش این اثر دوست دوران کودکی و نوجوانی اش بوده است. در Rouen یعنی ناحیه ای که فلوبر در آن متولد شد، یکی از مهم ترین و قدیمی ترین رسوم محلی این بود که بازیگران خیابانی به اجرای نمایش بپردازند و وسوسه آنتونیوس قدیس از زمره آثاری بود که اجرای آن از صدها سال پیش رسم و فلوبر به کرّات در دوران کودکی و نوجوانی شاهد آن بود. به این ترتیب، باید معترف شد که این اثر، در اصل، داستانی است بسیار کهن که قدمت آن به سده های قرون وسطا بازمی گردد. این نمایش چنان در او تاثیرگذار بود که حتی در بزرگسالی نیز هر سال برای دیدن این نمایش به شهر خود بازمی گشت و بارها دوستان هنرمند و نویسندگانی همچون Croisset و Tourgueniev و Georges Sand را با خود همراه کرد تا به اتفاق ناظر اجرای این نمایش باشند. و به همین سبب نیز بسیاری از منتقدان به درستی به این نکته اشاره کرده اند که خاستگاه وسوسه آنتونیوس قدیس را باید، درست همچون فاوست، اثر گوته، در بدو امر در ادبیات نمایشی قرون وسطا جست وجو کرد.
از دیگر منابعی که باید ــ به عنوان ماخذ روحی نگارش وسوسه آنتونیوس قدیس ــ بدان اشاره کرد، قرائت آثار بزرگان ادبیات دوران رمانتیک فرانسه است. فلوبر تا سن بیست سالگی تنها و تنها از آثار و نوشته های رمانتیک بهره می برد. این گونه بود که با یکی از مهم ترین این آثار، یعنی فاوست نوشته گوته، از طریق ترجمه بسیار ارزشمند و زیبایی که Gérard de Nerval از این اثر ارائه داد آشنا شد؛ و به تبع آن به نوشته های Byron نیز علاقمند گشت. نقل است که فلوبر عصر یکی از روزهای تعطیل، ترجمه ژرار دونروال را در دست گرفت و به کنار رودخانه سن رفت و زیر درختی نشست و با ادبیات شاعرانه گوته آشنا و به شدت از آن متاثر شد و تردیدی نیست که خواندن تک تک آثار این نویسنده نامی تاثیری به سزا در روحیه ادبی فلوبر برجای نهاد. همین تاثیر است که باعث می شود تا بسیاری از منتقدان او را پیش از آن که نویسنده ای واقع گرا بنامند، رمانتیک قلمدادش کنند. البته نشانه های چنین قضاوتی نیز در آثارش فراوان به چشم می خورد. بدین ترتیب که در کم و بیش تمامی آثارش، و خصوصا وسوسه آنتونیوس قدیس، نشانه هایی نظیر تنهایی، طبیعت، گریز، سفر، الوهیت و غم و اندوه گذشته که شاکله ها و مضامین اصلی رمانتیسم فرانسه به شمار می روند به چشم می خورد.
صرف نظر از این مطلب، میان فاوست گوته و آنتونیوس فلوبر، به عنوان دو شخصیت داستانی، شباهت های بنیادین فراوانی وجود دارد. به هر دو تن باید به دیده شخصیت هایی نگریست که شیطان درصدد گمراهیشان برآمده است و مترصد است تا برای نیل به مقصود خود از تمامی تیرهایی که در ترکش دارد و تمامی ترفندهایش استفاده کند. اما اساسی ترین سلاح شیطان همان وابستگی انسان به لذات جسمانی و غرایز حیوانی است. تخیلات عامه مردم، در طول سال ها و قرن ها، از قرون وسطا تا دوره فلوبر، با این اَشکال نخستین تبعیت از نفس درهم آمیخت و باعث شد تا خیال پرداز زبردستی همچون او آن را آن گونه که دوست دارد بپروراند و حتی گاه از گوته نیز سبقت بگیرد. به زعم یکی از منتقدان معاصر، فاوست با آنتونیوس چندان تفاوتی ندارد. نکته اساسی در این است که فاوست روح خود را به شیطان می فروشد، درحالی که آنتونیوس مردی است که نمی خواهد تن به این کار بدهد. البته نه به این دلیل که عملش، براساس دیدگاه مردمان قرون وسطا، گناه محسوب می شود، بلکه به این دلیل ساده که انجام چنین کاری را بیهوده و تهی از حاصل می بیند.(۱)
آشنایی با آثار گوته باعث می شود تا فلوبر در دوران جوانی به دفعات به نگارش اثری همچون او اقدام کند. در این زمینه می توان، به عنوان مثال، به سفر به دوزخ اشاره کرد که بعدها فلوبر در بخش سوم برداشت نخست وسوسه آنتونیوس قدیس در سال ۱۸۴۹ از آن استفاده می کند. چند سال بعد نیز این موضوع که ظاهرا تمامی فکر و ذکر نویسنده را به خود مشغول داشته است در اثری دیگر به نام رویای دوزخ ( ۱۸۳۷ ) جلوه گر می شود. نظیر این امر دو سال بعد در رقص مردگان تکرار می شود. تا این که، درنهایت، فلوبر داستانی را به رشته تحریر درمی آورد به نام Smarh که در آن شیطان برای آخرین بار مقابل چشمان شخصیت اصلی داستان ظاهر می شود تا با محک و آزمون درجه ایمانش او را از دلهره ها برهاند. فلوبر بسیاری از بخش های این داستان را در نخستین برداشت وسوسه آنتونیوس قدیس به کار گرفت. اما متاسفانه در برداشت های بعدی با بی رحمی تمام این بخش ها را که درحقیقت بازگوی افکار دوران کودکی و نوجوانی و مطالعات و خیال پردازی هایش بود حذف کرد.
به موازات گوته، مطالعه آثار بایرون نیز تاثیر به سزایی بر او نهاد. برجسته ترین اثری که در این میان می توان به آن اشاره کرد Caïn نام دارد؛ بسیاری از محققان و فلوبرپژوهان به قرابت های میان این اثر و Smarhاشاره کرده اند. خود فلوبر در نامه ای که در سال ۱۸۴۷ برای Louise Coletمی نویسد می گوید: «امروز کتاب Caïn نوشته بایرون را تمام کردم. عجب شاعری است!»
***
تا بدین جا به تاثیر دوستی ها و مطالعات و همچنین دیدن نمایش های خیابانی در نگارش وسوسه آنتونیوس قدیس اشاره کردیم. اما مهم ترین حادثه ای که فلوبر را مصمّم به آغاز کار کرد دیدن تابلوی بروگل بود. همان گونه که پیش از این نیز اشاره کردیم، فلوبر در یکی از سفرهایش به ایتالیا، هنگامی که به کاخ Gênes می رود با این تابلو روبه رو می شود. این مواجهه باعث می شود تا فلوبر به فکر نگارش نمایش نامه ای با مضمون این تابلو بیفتد. خود فلوبر به دفعات به تاثیر ژرفی که دیدن این تابلو بر وی نهاد اشاره کرده است. اما پرسشی که مطرح می شود این است که چرا بین صدها تابلویی که در قصر در معرض دید همگان واقع شده بود فلوبر تنها به این اثر توجه کرد. پاسخ این پرسش با توجه به مطالبی که تاکنون ذکر کردیم چندان دشوار نیست. فلوبر از آن جایی خود را به بروگل نزدیک حس کرد که متوجه شد او نیز همچون خودش گرفتار پهنه های خیال انگیز زندگی زاهد و رویارویی اش با شیطان شده است. به همین سبب نیز در دفتر یادداشتش توصیفی بسیار دقیق از تابلوی بروگل درج کرده است. در این جا به دلیل اهمیت این یادداشت ها به بخشی کوچک از آن اشاره می کنیم:
«در بخش پایینی تابلو، آنتونیوس قدیس بین سه زن که پیرامونش را فراگرفته اند دیده می شود؛ سرش را می چرخاند تا از نوازش ها برهد. زنان برهنه اند و سفید و خنده رو و مترصد این که او را در آغوش کشند. باز هم در بخش پایینی تابلو، این بار در مرکز نقاشی و درست مقابل نگاه بیننده، ولع ایستاده و طعامی خوش آب و رنگ را به او تعارف می کند؛ تا به کمر برهنه است، و لندوک، با سری آراسته به زیورآلات سرخ و سبز، چهره ای غمگین، گردنی بی اندازه دراز همچون لک لک، که منحنی وار به جمجمه اش متصل است.»(۲)
در صورتی که این توصیف را با دو توصیفی که در برداشت سال ۱۸۴۹ و ۱۸۵۶ وسوسه آنتونیوس قدیس از ولع ارائه شده است مقایسه کنیم به عمق تاثیری که فلوبر از بروگل گرفته است پی می بریم:

۱۸۴۹

«ولع گردنی لاغر و بیش از اندازه بلند و لبانی بنفش رنگ و بینی سرخ دارد؛ دندان های پوسیده اش از دهانش بیرون زده و تا به چانه اش می رسد؛ شکم شلش، زیر ردایی که بر آن لکه های چربی و شراب نقش بسته است، تمام رانش را پوشانده است.» (ص. ۲۴۸)

۱۸۵۶

«ولع گردنی باریک دارد، لبانی بنفش رنگ و بینی آبی. دندان های پوسیده اش از دهانش بیرون زده و تا به چانه می رسد، و ردایش که بر آن لکه های چربی و شراب نقش بسته است در ناحیه شکمش که تمام رانش را پوشانده است برجسته است.» (ص. ۵۱۴)
اما این صحنه، در برداشت نهایی اثر، به کلی حذف شده است و می توان چنین نتیجه گرفت که تابلوی بروگل برای فلوبر در حکم موزه یا نمایشگاهی بود که نویسنده می توانست از خلال ظرایف آن برای مقاطع گوناگون داستانش پیش طرحی را آماده کند. خاطره این تابلو همواره او را در سیر نگارش اثر یاری کرده است، همان طور که خاطرات مسافرت هایش به مصر و آسیای میانه و یونان او را یاری و تغذیه کرده اند.
اما شدت این تغذیه بسیار زیاد بود. چنان که آن چه بیش از هر چیز باعث شد تا Bouilhet و Du Camp از مطالعه برداشت نخست وسوسه آنتونیوس قدیس شگفت زده شوند حجم به نسبت زیاد این کتاب بود. فلوبر این حجم را در برداشت دوم به ۱۵۹ صفحه قطع بزرگ و ۱۹۳ صفحه حروفچینی شده و، در برداشت سوم، به ۱۳۴ صفحه بزرگ و ۲۰۱ صفحه حروفچینی شده کاهش داد. لازم به ذکر است که تفاوت میان برداشت اول و دوم چندان زیاد نیست. اما برعکس، تفاوت میان برداشت اول و سوم بسیار زیاد است، چه از حیث موضوع و چه از حیث تکنیک های روایی.
سرانجام در سال های جنگ میان فرانسه و پروس بود که فلوبر، شاید به دلیل اندوه ناشی از جنگ و خونریزی و از بین رفتن بسیاری از ارزش ها، دست به کار نگارش سومین برداشت از وسوسه آنتونیوس قدیس شد. خودش در نامه ای که برای دوستی به نام Lombart می نویسد می گوید: «برای فراموش کردن همه چیز است که به نحوی دیوانه وار کار نگارش آنتونیوس قدیس را در دست گرفته ام. بیش از یک ماه است که شب ها پنج ساعت بیشتر نمی خوابم. هیچ وقت تا به این اندازه سرم پر و انبوه نبوده است.»(۳) تفاوت اصلی میان برداشت سوم و دو برداشت نخست را باید نه تنها در حجم داستان ها، بلکه در جهت گیری مضمون و همچنین در طرح کلی آن جست وجو کرد. در مقابل حذف صحنه های توصیفی دو برداشت نخست، صحنه های زیادی به برداشت سوم اضافه شده است. در دو برداشت نخست، آنتونیوس قدیس در بدو امر با شک ها و دودلی های خود دست به گریبان است و سپس با هجوم امیال نفسانی مواجه می شود و، درنهایت نیز خدایان، همگی تحت فرمان خدای مرگ، از برابرش گذر می کنند و آمدن عیسی در صحنه آخر نویدبخش رهایی مرد زاهد است. اما در برداشت ۱۸۷۴ ظهور دسته جمعی خدایان پس از هجوم امیال نفسانی رخ می دهد و بین این دو صحنه نیز شاهد عرضه اندام شهوت و مرگ هستیم. این صحنه به نوبه خود باعث می شود تا آنتونیوس درباب معنا و مفهوم زندگی به تفکر و تامل بپردازد.
نکته دیگری که در برداشت سوم به چشم می خورد حضور شخصیتی به نام هیلاریون است. هیلاریون درواقع بازنمای تمامی دودلی ها و وسوسه های عالمانه ای است که ذهن خردگرای فردی همچون آنتونیوس ممکن است در تنهایی و عزلت با آن مواجه شود. حضور هیلاریون در این برداشت باعث می شود تا از میزان بار شخصیت پردازی های فلوبر کاسته شود و دیگر خود را ناگزیر از آن نبیند تا به پرداخت شخصیت هایی همچون گناه و منطق و علم که در دو برداشت نخست جلوه گر می شوند بپردازد. هیلاریون بازتابی است از تمامی این شخصیت ها.
درنهایت، باید به این نکته توجه داشت که پسندیدن یکی از برداشت ها، میان سه برداشت عرضه شده از داستان آنتونیوس قدیس، تا حدود زیادی به سلیقه خواننده نیز بستگی دارد. از سویی می دانیم که در برداشت سوم نشان چندانی از خیال پردازی های دوران جوانی فلوبر دیده نمی شود. از سوی دیگر این نکته نیز مسلم است که تجربه نگارش فلوبر پس از سی سال بی تردید باعث می شود تا برداشت سوم از لحاظ تکنیک نگارش و نحوه پرداخت شخصیت ها و همچنین فضاسازی داستان از دو برداشت نخست بهتر باشد. مهم تر از همه این که اطلاعت فلوبر در زمینه های روان شناختی در برداشت سوم آن چنان زیاد است که قادر می شود تا نه تنها از دیدگاه جسمانی، بلکه از دیدگاه روانی نیز پرتره ای از هرحیث کامل از آنتونیوس ارائه دهد. تا بدان جا که موفق می شود امیال نفسانی و وسوسه های آنتونیوس را نه به صورت چهره هایی که از خارج به او حمله ور می شوند، بلکه همچون جدالی درونی بازتاب دهد و توصیف نماید. جدالی که به صحنه نبرد شباهت دارد و فضای آن نه در بیرون وجود شخصیت اصلی داستان، بلکه در بطن اندیشه و وجدان اوست که گسترده است. و یک بار دیگر یادآور می شویم، اگر فلوبر چنین زمان طولانی ای را صرف پرداخت شخصیتی همچون آنتونیوس می کند تنها به این دلیل است که بین این پیر زاهد و سالک، در حوزه دین، و خودش، به عنوان زاهد گوشه نشین حوزه هنر، قرابت های فراوانی مشاهده می کند. این گونه است که فلوبر یک سوم زندگی خود را با سماجت تمام و به رغم مخالفت بسیاری از اطرافیان، صرف آفرینش اثری می کند که به بهترین وجه بازتاب قدرت تخیل و تصوّر اوست. جدال قدرت تخیل در وجود او با عاملی به اسم واقعیت تا حدود فراوانی به برخورد خیمایرا و ابوالهول در انتهای کتاب شبیه است. خیال پردازی های او چیزی نیست جز بلندپروازی های خیمایرا، و واقعیت نیز چیزی نیست جز ابوالهولی که دو پایش به زمین چسبیده است و قدرت برخاستن ندارد. آیا منظور فلوبر از عدم امکان وصلت بین خیمایرا و ابوالهول اشاره به ناممکن بودن امتزاج قوه خیال از سویی و واقعیت از سوی دیگر نیست؟ آیا به همین سبب نیست که وقتی خیمایرا یا همان وهم و خیال، به قصد جفت گیری، بر گرده ابوالهول یا همان واقعیت سوار می شود او را زیر سنگینی خود له و درنهایت نیز در شن زار مدفون می کند؟ آن چه برای فلوبر ارزشمند است خیال است و پرواز خیمایرا؛ و به درجستن او از صحنه نیز بازگوی همین امر است. حال آن که ابوالهول می ماند و مدفون می شود. ادبیات برای فلوبر چیزی نیست جز مکانی که در آن خیال بر واقعیت پیروز می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب وسوسۀ آنتونیوس قدیس