فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کرم زنده در سیب جهان

کتاب کرم زنده در سیب جهان

نسخه الکترونیک کتاب کرم زنده در سیب جهان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب کرم زنده در سیب جهان

بارهایم را در سایه‌ی دیواری می‌گذارم
پس از راه‌ها که پیمودم و
توفانی که مدت‌ها، شکوِه‌گر
در غارهای سرم می‌زیست
اکنون، سر فرو نهاد که آرام گیرد
به زیر بالِ کرکسی
افتاده در مخروبه‌هایی که جنایت آن‌جا بود.
گرگ پرسه می‌زند
گردِ اردوگاه‌های زخمیان:
پشت چشمانش، جنگلی از چنگال
اما
شاید ستاره‌ای پیدا شود.
ستاره‌ای، وفادار، شاید برای ما.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب کرم زنده در سیب جهان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



صندلی

صندلی پدربزرگم هنوز
بر فراز دیوارهای اوروک(۱)
تکان می خورد

از زیرش، رودی می گذرد که در آن
زندگان و مُردگان می جنبند.

پدرم به نگهبانی روزها

نه استخوان بود و نه کلاغ

پدرم بود که به نگهبانی روزها
اولین فنجان چایش را پیش از سپیده دم سر می کشید و
سیگار اولش را می پیچید
با ناخن سبابه اش که چون حبه سیری ترک خورده بود.

در نور سپیده دم که از پنجره برمی خاست، کفشِ زمختش
خواب آلود، چون لاک پشتی سیاه.

سیگار می کشید، به دیوار خیره می شد
و می دانست از خانه که بیرون رود، دیوار هایی دیگر در انتظار اویند و
با درندگان روز، روبه رو خواهد شد و دندان های تیزشان.

نه استخوان است، آن چه در آشِ روزهایش چون انگشت تقدیر شناور است
نه کبوتری که با پیام توفان به سویش بازگشت.

سنگ ریزه

در روزِ پس از توفان
صبحی راکد، و در قعر جهان، اشکی یخ بسته
چون سنگ ریزه ای تنها.

تندباد، همه چیز را با خود می برد، نخل ها و خانه ها
قایق ها و دوچرخه ها و مناره ها، اما

سنگ ریزه همچنان برجا، با تلالویی محو
دست ابدیت، کله ی تاسش را برق انداخته
چون کفاش مخصوص خداوند:

حالا زیر پای توست، لهش کن اگر می خواهی، فشار بده محکم.
آن گاه، رد شو. نترس.
چیزی نیست جز سنگ ریزه ای میان سنگ ریزه های دیگر.

کلمات باربَر

صومعه هایی با زاهدان ریش دار در دره آوار می شوند
در خیابان، باربری می گذرد، اثاث خانه بر دوش:
فرش کاشان، ماشین تحریری عربی، پرده های مخملین و تلی از صندلی ها.

در برکه ی صبح، رازی سبز را، چون قورباغه ای، با سرانگشت تکان می دهم.

کلمه ای در دفتر می نویسم و می بندمش. تنها یک حرکت کافی است
تا جهان دگرگون شود.

پاکت نامه

«زندگی را چون فرشته ای نشسته بر صندلی آرایشگاه سپری می کنم»(۲)

شاید کسی بگوید، شاید هم نه:
لطفاً بیا بگو ماجرا از چه قرار است.

این پاکت نامه ی روی میز را که فرستاده.

قطره های چربیِ آب شده
از خاطرات جسمِ غایب، قلاب صیاد
در آبشش ماهی ــ ماجرا چیست.

ــ این روزها به کنار دریا می روم
بیمارم و محتاج نسیم هایی خنک.

در کافه ای بر ماسه ها می نشینم و
به صخره ها می نگرم وقتی خورشید غروب می کند.
کسی به این جا نمی آید. گاهی، زنی با سگش. گاه صیادی پیر.

مرغان دریایی در هوا شناورند، منقارهای
نارنجی شان، چشمان زردشان، نظاره گر دریا.

گاه وبی گاه، شاید ماهی ای به دام شان افتد
که پولک های براقش از زیر آب، او را لو داده اند.

پیاله ام را اندک اندک می نوشم، بعد راهم را می گیرم و
می روم. و هیچ نخواهم دانست ماجرا از چه قرار است.
پاکت نامه را باز نخواهم کرد.

فرشته ی سنگی

تا روزی که دیگر بازنگردم
به فولادِ روزهای سوخته و تبرزینِ
در دستِ باد
خود را با تمام جامه های مندرسِ روزها و ناکامی هاشان
جمع می کنم، به زیرِ
سقفِ این فرشته ی سنگی.

این حاضرِ بال دار چون خانه ای شبیه قلب پدرم
وقتی اجل، مچِ دربندش را گرفت و به سوی بال فرشته برد
در خاک ملکوت.

تا آن روز، آن گاه که جهان در صدایم بالا رود
با شیهه ی هزار اسب، و دروازه ی زمین به رویم باز شود
تا آن روز که دیگر بازنگردم به خودم چون اسبی ازنفس افتاده
این فرشته ی سنگی:
آسمان و سقف من است.
دست های قابله

بی ضمانت چگونه با باد زنده بمانیم
وقتی به دنیا نیامده ایم: دست های خواب
بر گهواره ی نوزاد آویزان است تا آن دم
که سایه بیاید.

پژواک ما را می شناسد و از ماورای جهان می آید.

ما را می شناسد کنیز خداوند
که پلی می گشاید میان دنیا و آخرت.

باد، سایه، پل
و خانه هایی چوبی که پیش از فرا رسیدن توفان
به این سو و آن سو می چرخند.
این زادگاه...

چهره ی نگران زندگی که در آن تولد به خویش می لرزد و
جنین، جیغ کشان فرو می افتد میان دست های ام یوسفِ قابله.
تن زنده ام در آنِ خویش

پنجره ها در پسِ پرده های پُرچین و
من خوابیده بر تختم
کانون ریز تکه هایی هستم که از ژرفای زمینم می آیند
تن زنده ام در آنِ خویش
این تنور که پی درپی نان می گرداند
برای گرسنگانِ ایستاده بر درَم.
چهره ام رو به آسمان و دیگر کنجی نیست که بدان رو کنم
مویم مالیده به خاک آفتاب و
هوا به کابین های این کشتی می رود
که از واژه هایم ساخته ام و
هرازگاهی به دریا می فرستم.

واژه هایم
که آکنده از هشدار و نذرونیاز و ناگهان های هر روزم.
و سنگین ترند از خاک گورِ ناپیدای پدر در زادگاهم
نه،
من آن افتاده بر تختِ تنهایی نیستم که می پنداری
دور نیستم آن چنان که فریادهای رسایت به گوشم نرسد.
نور، چهره ام را می نوازد و نگاه
دیوارهای اتاقم را شاید به نمایشی کاغذی بدل کند
که چوب کبریتی به هوایش می برد.
دستم، بار واژه هایش را بر این درگاهِ پوشیده از گام می افکند
و مرا به هر سو می پراکند
بادِ پروردگار خشمگین که بر سر راه خویش از صحرا
چون مشتی گندم، تلوتلو می خورد.

آه، ای چهره های زخمی تاریخ !

این منم: صدای زنگ های پنهانی که دارم در گوشْت
بلندتر است از هر توفان نزدیک.

نجات دهنده

قاموس شبنم، لغت نامه ی قطره های لغزان از افق های گداخته بر صورتم:
من قیلوله ی جان خویشم.
ظهرِ روزهای خودم. چیزی نیستم من جز این صفحه که در نگاهم می سوزد.

باد و حنجره ام: من آنم که میان میله ی آینده و پرچم گذشته
بانگ سر می دهم.

بنده ام من. ناتوانی که عصا زیر بغل، لنگ لنگان به سوی نهایت می رود

و مرگ با پاهای بُزی سیاه در پی اش می آید.

تیغِ دوسرِ ساحر، سرم را دنبال می کند
می دانم اما، با این همه ، نجات خواهم یافت تا خبر را برای زندگان بگویم.

لحظه ی سرباز

آن لحظه که تیغِ زنگ زده ام را در آن فرو می کنم
در حاشیه، بی هیچ تلاشی، در کنار مسیح
او که با یک نگاه، امپراتوری ام را خوار می شمارد و رُم، همه ی رُم را
من، سربازی ناچیزم که شاید تاریخ، به یک دو واژه یادش کند
از آن رو که به پیامبر اهانت کرد، تاجی از خارهایش را بر سرش نهاد و سرکه

نوشانیدش...

من، کِرم زنده در سیبِ جهانم.

پرتره ی یک عراقی در آخرالزمان

می بینمش این جا، یا آن جا:
چشمِ کم سویش در رودِ شکست ها و
سوراخ های بینی اش ریشه دوانده در خاک قتلگاه ها

شکمش که ده هزار سال است گندم جنون در آسیاب های بابل
آرد می کند...

تصویرش را می بینم که قاب از دست داده
در انفجارهای مکررِ تاریخ:

دشمنی، اور را ویران می کند. خرابه های نیبور. نینوی را ویران می کند.
خرابه های بابل. بغداد را ویران می کند.
خرابه های اوروک.
تصویرش که چون آینه ای، چهره اش را بازمی چیند
تا هربار، مبهوت مان کند
با قدرتِ شگرفش در ریخت وپاش.

و در پیشانی پُرچین وچروکش، مثل یک صفحه ی تلویزیون
می توانی صف های مهاجمان را ببینی
که گویی از نواری سیاه و سفید می گذرند.

همه ی زندان ها و گورستان ها را به او بده، همه ی تبعیدگاه ها را...

خواهی دید که منجنیق ها دیوارها را متلاشی می کنند
تا دوباره از صورتت بالا بروند.

این بار با کدامین چهره به سوی ما خواهی آمد، دشمن؟

با کدامین چهره
به سوی ما خواهی آمد
این بار؟

نامه رسید

گفتی
تو می نویسی و بمب ها بر زمین می افتند، تاریخِ سقف ها را از میان می برند و
چهره ی خانه ها را محو می کنند.

گفتی
برای تو می نویسم درحالی که خدا
به اینان اجازه می دهد سرنوشتم را بنویسند.
و این همان چیزی است که می گذارد شک کنم به خدا بودنش.

نوشتی:
کلماتم، این موجودات در معرض آتش
اگر نبودند، زنده نمی ماندم.
پس از آن که رخت بربندند، بازشان خواهم آورد
با تمام زیبایی شان
گویی که تخت سپید من اند در شب بربرها.

در شعرم بیدار می مانم، هر شب تا سحر.

گفتی: به کوهی نیاز دارم، به ایستگاهی. انسان هایی دیگر می خواهم.

و نامه را فرستادی.

پوزه بند

امروز می خواهم بادْ سکوت کند
چنان که پوزه بندی گذاشته باشند بر دهان جهان.

مردگان و زندگان به تفاهم رسیدند
که در آغوش آرامش، دراز کشند.

چرا که شب چنین خواست
چرا که الهه ی تاریکی، چرا که الهه ی خاکسترها

چنین مقرر کرد که پایان راه، همین ایستگاه باشد
که در آن بیوه زنی نشسته، با دخترکش، بر سکوی چوبی

در انتظار آخرین قطاری که به جهنم می رود، در باران.

نظرات کاربران درباره کتاب کرم زنده در سیب جهان