فیدیبو نماینده قانونی انتشارات ادریس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نگاهی به ماندگارترین آثار فلسفه‌ی غرب

کتاب نگاهی به ماندگارترین آثار فلسفه‌ی غرب

نسخه الکترونیک کتاب نگاهی به ماندگارترین آثار فلسفه‌ی غرب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نگاهی به ماندگارترین آثار فلسفه‌ی غرب

افلاطون بزرگ‌ترینِ فلاسفه، و جمهوری از بزرگ‌ترین آثارِ مکتوبِ تاریخِ آدمی‌ست. جمهوری یا سیاست‌نامه، نه آن‌که صرفاً در بابِ سیاست و پادشاه و این قبیل صحبت کرده باشد بل، از روحِ آدمی و چگونگیِ حکیمانه و عاقلانه زیستن گرفته تا بهترین حکومت‌ها و معرفت‌شناسی و هستی‌شناسی و هنر و آموزش و جهانِ پس از مرگ و بسی موضوعاتِ دیگر سخن رانده است. افلاطون، به‌مثابه‌یِ فیلسوفی، البته تاحدی، غیرجزمی، در هر رساله به نقدِ مطالبِ رسالاتِ پیشین پرداخته است. کم نیستند مطالبی که در جمهوری وجود دارند، لیکن در رسالاتِ پسین موردِ نقد واقع گشته‌اند. در واقع، افلاطون را نمی‌توان در قالبی معین خلاصه کرده و معرفی نمود. افلاطون بسی بزرگ‌‌تر از آن است که راه را برایِ این‌کار، یعنی معرفی نمودنِ او در یک قالبِ مشخص، هموار کرده باشد. با این‌حال، بحثِ من در این بخش، صرفاً به مطالبِ موجود در جمهوری محدود است و، با وجودِ آن‌که یک بار گفتم، تأکید می‌کنم که افلاطون را نمی‌باید در قالبی مشخص معرفی نمود، چه رسد در قالبِ کتابی مشخص. افلاطون، صرفاً مؤلفِ جمهوری نیست، بل رسالاتِ ژرفِ فراوانی به نگارش درآورده و قضاوتِ او صرفاً از طریقِ گفته‌های‌اش در جمهوری، قضاوتی کاملاً ناعادلانه، و البته سطحی، بوده، هست و خواهد بود. از آن‌چه گفته آمد، غرضِ اصلی‌ام گفتنِ این نکته است که این بخش، صرفاً غور در مطالبِ جمهوری است، آن‌چنان‌که به دیده‌یِ من آمده، و نه عقایدِ نهاییِ افلاطون، زیرا افلاطون منحصر به جمهوری نبوده و نیست. جمهوری، هم‌چون دیگ رسالاتِ افلاطون، به صورتِ محاوره نگاشته شده و سبکِ نگارشیِ والایِ آن، تأثیرِ بسیاری در جذبِ خواننده و ماندگاریِ آن داشته و دارد. سقراط، به‌‌مثابه‌یِ راویِ رساله، روایت می‌کند که روزی همراه با گلاوکن، برادرِ افلاطون، از جشنی باز می‌گشته که به‌ناگه، غلامِ شخصی پلمارخوسْ ‌نام او را صدا می‌زند تا به‌خانه‌یِ او بیاید. سقراط به‌همراهِ گلاوکن، راهیِ خانه‌یِ پلمارخوس می‌شوند و در آن‌جاست که بحثی دربابِ مفهومِ عدالت شکل می‌گیرد و راه از برایِ بحث دربابِ بسی چیزهایِ دیگر باز می‌شود.

ادامه...

بخشی از کتاب نگاهی به ماندگارترین آثار فلسفه‌ی غرب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخشِ اول:جمهوری از افلاطون

فصلِ اول: مقدمه ای دربابِ کتاب

الف. افلاطون بزرگ ترینِ فلاسفه، و جمهوری از بزرگ ترین آثارِ مکتوبِ تاریخِ آدمی ست. جمهوری یا سیاست نامه، نه آن که صرفاً در بابِ سیاست و پادشاه و این قبیل صحبت کرده باشد بل، از روحِ آدمی و چگونگیِ حکیمانه و عاقلانه زیستن گرفته تا بهترین حکومت ها و معرفت شناسی و هستی شناسی و هنر و آموزش و جهانِ پس از مرگ و بسی موضوعاتِ دیگر سخن رانده است.
ب. افلاطون، به مثابه یِ فیلسوفی، البته تاحدی، غیرجزمی، در هر رساله به نقدِ مطالبِ رسالاتِ پیشین پرداخته است. کم نیستند مطالبی که در جمهوری وجود دارند، لیکن در رسالاتِ پسین موردِ نقد واقع گشته اند. در واقع، افلاطون را نمی توان در قالبی معین خلاصه کرده و معرفی نمود. افلاطون بسی بزرگ تر از آن است که راه را برایِ این کار، یعنی معرفی نمودنِ او در یک قالبِ مشخص، هموار کرده باشد.
ج. با این حال، بحثِ من در این بخش، صرفاً به مطالبِ موجود در جمهوری محدود است و، با وجودِ آن که یک بار گفتم، تاکید می کنم که افلاطون را نمی باید در قالبی مشخص معرفی نمود، چه رسد در قالبِ کتابی مشخص. افلاطون، صرفاً مولفِ جمهوری نیست، بل رسالاتِ ژرفِ فراوانی به نگارش درآورده و قضاوتِ او صرفاً از طریقِ گفته های اش در جمهوری، قضاوتی کاملاً ناعادلانه، و البته سطحی، بوده، هست و خواهد بود.
د. از آن چه گفته آمد، غرضِ اصلی ام گفتنِ این نکته است که این بخش، صرفاً غور در مطالبِ جمهوری است، آن چنان که به دیده یِ من آمده، و نه عقایدِ نهاییِ افلاطون، زیرا افلاطون منحصر به جمهوری نبوده و نیست.
ه. جمهوری، هم چون دیگر رسالاتِ افلاطون، به صورتِ محاوره نگاشته شده و سبکِ نگارشیِ والایِ آن، تاثیرِ بسیاری در جذبِ خواننده و ماندگاریِ آن داشته و دارد. سقراط، به مثابه یِ راویِ رساله، روایت می کند که روزی همراه با گلاوکن، برادرِ افلاطون، از جشنی باز می گشته که به ناگه، غلامِ شخصی پلمارخوسْ نام او را صدا می زند تا به خانه یِ او بیاید. سقراط به همراهِ گلاوکن، راهیِ خانه یِ پلمارخوس می شوند و در آن جاست که بحثی دربابِ مفهومِ عدالت شکل می گیرد و راه از برایِ بحث دربابِ بسی چیزهایِ دیگر باز می شود.
و. رساله یِ جمهوری از ده کتاب تشکیل شده، و من هر فصل را به دو کتاب اختصاص خواهم داد. بحث ها دربابِ پیوستگیِ نگارشِ جمهوری بسیار بوده، لیکن نتیجه ای قطعی حاصل نگشته. بسیاری برآن اند که کتابِ اولِ جمهوری، پیش تر نگاشته شده و افلاطون سال ها بعد، به نگارشِ کتاب هایِ بعدیِ جمهوری پرداخته است. عده ای نیز کتابِ دهم را به مثابه یِ یک پیوست ملاحظه می کنند. دربابِ صحت و سقمِ این گونه نظریات جایِ بحث در این جا نیست.
ز. کتابِ جمهوری و دیگر رسالاتِ افلاطون با ترجمه ای دقیق و شیوا به فارسی برگردانده شده(۱) و تمامیِ نقلِ قول هایی که خواهم آورد از این ترجمه خواهد بود. از یک ترجمه یِ انگلیسیِ خوب نیز بهره جسته ام(۲) که به آن نیز ارجاع خواهم داد.

فصلِ دوم: کتاب هایِ اول و دوم

«من نیز به گفت وگو با سالخوردگان اشتیاقی خاص دارم، زیرا آنان راهی را که ما نیز باید برویم، پیش از ما رفته اند».
(پیشین، ۳۲۸، ص ۸۶۹.) (ibid, 328, p. 4)
الف. پرسش از عدالت
۱. گفتم که سقراط به همراهِ گلاوکن و دیگران، به خانه یِ پلمارخوس رفتند. در خانه یِ پلمارخوس، ابتدا گفت وگویی میانِ سقراط و کفالس، پدرِ پلمارخوس، درمی گیرد و از آن جا که کفالس در میانِ سخنانِ خویش، سخن از عدالت به میان می آورد، سقراط پرسش در بابِ عدالت را پیش می کشد: «... عدالت، که در ضمنِ سخن به آن اشاره کردی یعنی چه؟ عدالت درست کاری و پس دادنِ مالِ غیر است؟ یا این عمل گاه عدل است و گاه ظلم؟ مرادم این است که مثلاً اگر کسی در حالی که تندرست و عاقل بوده است به دوستی اسلحه ای سپرده باشد و سپس در حالِ دیوانگی آن را پس بخواهد گمان می کنم همه بدین عقیده خواهند بود که نه آن دوست موظف به پس دادنِ اسلحه است و نه کسی که آن را پس بدهد، یا به شخصی که مبتلا به بیماریِ جنون است حقیقت را بگوید، از رویِ عدل رفتار کرده»(۳).
۲. پس از آن که سقراط پرسش در بابِ عدالت را پیش می کشد، پلمارخوس، خویشتن را به بحث وارد می کند و درصدد برمی آید که بر اساسِ گفته ای از سیمونیدس، شاعرِ یونانی، سقراط را پاسخ گوید. در همین اثنا، کفالس مجلس را ترک می گوید.
ب. پلمارخوس و عدالت
۳. تعریفِ اولیه یِ پلمارخوس این است که عدالت بدین قرار است که آدمی دینی را که به هرکس دارد، ادا نماید. لیکن پس از اندکی پرسش و پاسخ در بابِ این تعریف، تعریفِ بهتری بدین گونه بیان می شود: «... عدالت مفید بودن برایِ دوستان و آسیب رساندن به دشمنان است»(۴).
۴. پس از اندکی گفت وگو، سقراط با استفاده از روشِ خود، پلمارخوس را برآن می دارد که ابتدا تعریفِ دوست و دشمن را مشخص سازد. لذا پلمارخوس دوست را این گونه تعریف می کند که آن کسی است که نه تنها درست کار به نظر می آید، بل به راستی نیز درست کار است و تعریفِ دشمن نیز خلافِ تعریفِ دوست است. بنابراین تعریفِ پیشین از عدالت نیز دست خوشِ تغییر می گردد و بدین صورت درمی آید: «به دوستان چون نیک اند باید نیکی کنیم، و به دشمنان چون بدند باید آسیب برسانیم»(۵).
۵. در کتابِ اولِ جمهوری، سروکارِ ما فقط با رد کردنِ تعاریفِ عدالت از سویِ سقراط است. پس سقراط نخستین تعریف از عدالت را این گونه رد می کند که، بر طبقِ تعریف، یکی از ویژگی هایِ مردِ عادل این است که به بعضی کسان، آسیب رساند. از آن جا که، فی المثل، اگر به اسبی آسیب رسانیم، آن اسب از حیثِ اسبیت بدتر می شود، لذا اگر به انسانی آسیب رسانیم، آن انسان نیز از حیثِ انسانیت یا قابلیتِ انسانی(۶)، که عدالت یکی از اجزایِ آن باشد، بدتر می شود و بدین ترتیب ظالم تر خواهد شد. و باز از آن جا که مردِ عادل قادر نیست به یاریِ عدالت کسی را ظالم کند، پس کارِ مردِ عادل این نیست که به کسی، چه دشمن و چه دوست، آسیب رساند، چه آن که این عملْ خاصِ ستمگران است.
ج. تراسیماخوس و عدالت
۶. در پایانِ گفت وگویِ سقراط و پلمارخوس، تراسیماخوسِ سوفسطایی «چون جانوری درنده» خویشتن را به بحث وارد می کند و درصددِ ارائه یِ تعریفی نو از عدالت برمی آید. تعریفِ او بدین قرار است «... عدالت آن چیزی است که برایِ قوی سودمند باشد»(۷). این تعریف نیز مشمولِ روشِ سقراطی می شود و تراسیماخوس را بر آن می دارد که تعریفِ خود را روشن تر سازد: «بنابراین معنیِ پاسخِ من این است که در هر کشور حق و عدالت چیزی است که برایِ حکومتِ آن کشور سودمند باشد، و چون در همه یِ کشورها قدرت در دستِ حکومت است از این رو اگر نیک بنگری خواهی دید که عدالت در همه جا یک چیز بیش نیست: چیزی که برایِ قوی سودمند باشد»(۸).
۷. اکنون می باید دید سقراط این تعریف را چگونه رد می کند. سقراط، بر طبقِ روشِ خود، یک به یک مقدماتِ استدلالِ خود را بیان می دارد و تراسیماخوس، گاه با اکراه و گاه بسیار قاطع، آن ها را می پذیرد. به زعمِ سقراط از آن جا که هیچ حاکم و زمام داری مصون از اشتباه نیست، پس ممکن است قانونی وضع نماید که خطا باشد، و چون قانونِ خطا قانونی است که از برایِ حاکم زیان در بردارد، لذا بر طبقِ تعریفِ تراسیماخوس از عدالت، که همانا پیرویِ زیردستان از قانونِ حاکم است، عدالت می تواند گاهی به زیانِ اقویا، که همان حاکمان می باشند، باشد. تراسیماخوس، شاید با بی شرمی، از یکی از مقدماتی که پیش تر پذیرفته بود سر باز می زند. یعنی دیگر نمی پذیرد که حاکم به مثابه یِ حاکم نمی تواند گاهی به خطا رود: فی المثل پزشک در آن هنگامی که خطا می کند دیگر پزشک نیست. از این روی تراسیماخوس می گوید: «حکمران در حالِ حکمرانی اشتباه نمی کند و چون اشتباه نمی کند پس هر فرمانی بدهد برایِ او سودمند است و وظیفه یِ زیردستان این است که فرمانِ او را اجرا کنند... [پس] عدالت انجام دادنِ کاری است که برایِ قوی سودمند باشد»(۹).
۸. سقراط در ردِ تعریف از طریقی دیگر وارد می شود. او می گوید پزشکِ راستین کسی است که بیماران را معالجه می کند و نه آن کس که در پیِ تحصیلِ پول است. همین طور ناخدایِ راستین آن کس است که به دریانوردان فرمان می راند، و نه آن کس که در دریا سفر می کند. پس پزشک یا ناخدا هرکدام هنری خاص دارند که از برایِ بیماران یا دریانوردان سودمند می باشد. بنابراین هر هنری در پیِ سودِ خویش نیست بل در پیِ سود رساندن به چیزی است که از برایِ آن به وجود آمده. و از آن جا که هنرها به چیزهایی که برایِ آن ها به وجود آمده اند حاکم اند، بنابراین هر هنری از برایِ زیردستان سودمند است نه برایِ حاکم. لذا سقراط نتیجه می گیرد که «هیچ حکمرانی، از آن حیث که حکمران است، هنگامِ فرمان دادن نفعِ خود را نمی طلبد بلکه خواهانِ نفعِ زیردستان است و در هر چه که می گوید و می کند منافعِ کسانی را در نظر دارد که تحتِ حکومتِ او هستند»(۱۰)، پس تعریفِ تراسیماخوس از عدالت نادرست است.
۹. پس از این است که تراسیماخوس خطابه ای بلند ایراد می کند که در این خطابه چند ادعایِ دیگر مطرح می سازد. یک ادعایِ او این است که برخلافِ نظرِ سقراط، همان طور که چوپان در گله داری صرفاً خیرِ خویش را می جوید و نه خیرِ گله را، حکمران نیز در حکمرانی در پیِ سود و منفعتِ خویش است و نه سود و منفعتِ مردم و رعایا. دو دیگر این که دانایی از آنِ مردِ ظالم است و نه مردِ عادل، و سه دیگر این که زندگیِ مردِ ظالم بسی بهتر از زندگیِ مردِ عادل است.
۱۰. سقراط از برایِ ردِ ادعایِ نخست به طریقی دیگر وارد می شود. او برآن است که سودِ هنرِ پزشکی تنها برایِ بیماران است و اگر پزشک سودی، که همان پول باشد، عایدش می گردد ناشی از هنرِ تحصیلِ پول است. به دیگر سخن، پزشک با تلفیقِ هنرِ پزشکی و هنرِ تحصیلِ پول، هم به خود سود می رساند و هم به بیماران. همین گونه است هنرِ کشورداری و حکمرانی. حکمران به مثابه یِ حکمران، به هنگامِ حکمرانی تنها به رعایا سود می رساند و اگر سودی عایدِ خودش می گردد ناشی از هنری دیگر، مانندِ هنرِ تحصیلِ پول، است.
۱۱. ردیه یِ سقراط بر ادعایِ دومِ تراسیماخوس این گونه است که مردِ عادل تنها درصددِ برتری جستن بر مردِ ظالم است، ولیکن مردِ ظالم هم درصددِ برتری جستن بر مردِ ظالم است و هم بر مردِ عادل. سپس از تراسیماخوس می پرسد مگر موسیقی دانان چون موسیقی می دانند دانا نیستند و آنان که موسیقی نمی دانند نادان؟ چون تراسیماخوس این مطلب را تایید می کند سقراط می گوید موسیقی دان درصددِ آن نیست که بر موسیقی دانِ دیگر برتری جوید، بل درصدد است که از کسانی که موسیقی نمی دانند برتری جوید. همین طور است پزشک و هر فن و هنرِ دیگر. «پس معلوم می شود کسی که دانا و خوب است بر امثالِ خود برتری نمی جوید بلکه می خواهد بر کسانی که مانندِ خودِ او نیستند و ضدِ او هستند، برتری یابد»(۱۱). از آن جا که پیش تر تایید شده بود که ظالم هم بر امثالِ خود و هم بر اضدادِ خود برتری می جوید، پس سقراط نتیجه می گیرد که ظالم، دانا و خوب نیست بلکه، نادان است، و عادل دانا است. همان طور که هویدا است، اگر قرار است به استدلالاتِ سوفسطاییان، که در این جا تراسیماخوس نماینده یِ آنان است، برچسبِ سفسطه بزنیم، استدلالاتِ سقراط، حداقل در کتابِ اولِ جمهوری، دستِ کمی از سفسطه ندارند.
۱۲. اما ادعایِ سوم و آخرِ تراسیماخوس که توسطِ سقراط رد می شود این است که زندگیِ مردِ ظالم بهتر از زندگیِ مردِ عادل است. سقراط برآن است که ظلمْ جدایی و دشمنی را سبب می شود و هرگاه در جامعه ای پیدا شود آن جامعه از یگانگی ساقط می گردد. به همین صورت ظلم اگر در درونِ کسی رخنه کند همان تبعات را خواهد داشت. هم چنین همان طور که چشم و گوش، قابلیت هایِ خاصِ خود را دارند، و با استفاده از همین قابلیت ها است که قادر به انجام دادنِ کارهایِ خود به نیکی هستند، پس روح نیز اگر از قابلیتِ خود، که عدالت یکی از اجزایِ آن باشد، بهره مند نباشد قادر نیست کارهایِ خود را به نیکی انجام دهد. پس روحِ مردِ عادل خوب زندگی می کند و روحِ مردِ ظالم، بد؛ و این گونه ادعایِ سومِ تراسیماخوس نیز رد می شود و کتابِ اولِ جمهوری پایان می پذیرد.

نظرات کاربران درباره کتاب نگاهی به ماندگارترین آثار فلسفه‌ی غرب

خوب بود. کتابی از نویسنده ای گمنام که جا داره بیشتر ازش بشنویم. امیدوارم جلدهای بعدیش رو به زودی ببینم.
در 6 ماه پیش توسط ara...273
در 2 ماه پیش توسط alb...a93