فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جدال با طوفان

کتاب جدال با طوفان

نسخه الکترونیک کتاب جدال با طوفان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب جدال با طوفان

پرونده‌های درسدن، اثری کارآگاهی است که نقش اول آن را کارآگاه خصوصی- جادوگری با نام هری درسدن ایفا می‌کند. در هر جلد از این مجموعه، اتفاقی مجزا رخ می‌دهد که هری درسدن باید با آن روبه‌رو شود. هنر جیم بوچر در پیوند دادن حوادث مختلف ماورایی و دنیای واقعی‌ست و این‌گونه با لحن طنزگونه‌ی خود، ما را با کتابی پرپیچ‌وخم و جذاب روبه‌رو می‌سازد.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.92 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جدال با طوفان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سخن ناشر

به نام خداوند جان و خرد... کزین برتر اندیشه برنگذرد

در سال ۱۳۹۲ انتشارات آذرباد فراز و نشیب های زیادی را طی کرد. از همه ی آنان که بگذریم، خوشحالیم که بار دیگر توانستیم در خدمت شما سروران باشیم.
در بحث پیگیری کارهایی که جزو برنامه ی انتشارات آذرباد بوده، یکی از نخستین آثاری که سراغش رفتیم که از قبل ترجمه اش آغاز شده، مجموعه شانزده جلدی «پرونده های درسدن» اثر «جیم بوچر» بود. اثر حاضر، جلد نخست این مجموعه، در سال ۲۰۰۰ میلادی به چاپ رسیده است. این مجموعه خیلی زود جای خود را میان بهترین آثار فانتزی و مشخصاً فانتزی شهری(۱)، در دنیا پیدا کرد.
پرونده های درسدن، اثری کارآگاهی است که نقش اول آن را کارآگاه خصوصی- جادوگری با نام هری درسدن ایفا می کند. در هر جلد از این مجموعه، اتفاقی مجزا رخ می دهد که هری درسدن باید با آن روبه رو شود. هنر جیم بوچر در پیوند دادن حوادث مختلف ماورایی و دنیای واقعی ست و این گونه با لحن طنزگونه ی خود، ما را با کتابی پرپیچ وخم و جذاب روبه رو می سازد.
کتاب های زیادی بعد از این مجموعه نوشته شد که محتوایی تقریباً یکسان در خود داشتند. در سال ۲۰۰۳ نخستین جلد از مجموعه مشهور نایت ساید اثر سیمون آر گرین منتشر شد که بسیاری ایده ی اصلی آن را تقلیدی مستقیم از پرونده های درسدن جیم بوچر می دانند. هرچند ما به هیچ وجه این مسئله را رد یا تایید نمی کنیم اما به طورقطع اثری که جلد نخست آن در شبکه اجتماعی جهانی کتاب گودریدز(۲) با بیش از ۳۲۴۰۰۰ رای از سوی خوانندگان امتیاز ۲/ ۴ از ۵ را کسب کرده و در صدر لیست بهترین مجموعه های فانتزی شهری قرار گرفته است، حرف زیادی برای گفتن دارد؛ و البته جای تعجبی ندارد اگر نویسندگان این ژانر، از این مجموعه الهام بگیرند.
در پایان باید از مترجم اثر، سرکار خانم مهنام عبادی تشکر کرد که علی رغم آنچه این روزها در حوزه ی ترجمه آثار فانتزی باب شده، نثر نویسنده را به نحو احسنت حفظ و ترجمه ای درخورِ هواداران این نویسنده ارائه کردند.
بیش از این سخن نمی گوییم و شما را به مطالعه ی این اثر جذاب دعوت می کنیم.

فصل یک

شنیدم که پستچی به در دفترم نزدیک می­شود، نیم ساعت زودتر از معمول. حالش خوب به نظر نمی­رسید. گام­هایش سنگین­تر و لاقید تر شده بودند و سوت می­زد. فردی جدید. در طول مسیرش به در دفترم سوت می­زد، سپس برای لحظه­ای ساکت شد. آنگاه زیر خنده زد.
بعد به در کوبید.
اخم کردم. نامه­های من معمولاً از طریق شیار مخصوص نامه به دستم می رسند مگر اینکه سفارشی باشند. من تعداد معدودی پست سفارشی دریافت می­کنم که هیچ­گاه حاوی خبرهای خوبی نیستند.
از روی صندلی دفترم بلند شدم و در را باز کردم. پستچی جدید که شبیه توپ بسکتبالی بود که دست وپا و سَری آفتاب سوخته و کچل داشته باشد، با دهان بسته به تابلوی روی شیشه­ی در می­خندید. به من نگاهی انداخت و انگشتش را سمت تابلو گرفت: «شوخی می­کنی دیگه؟»
نوشته­ی روی تابلو را خواندم (مردم گهگداری آن را تغییر می دادند.) و سرم را تکان دادم. «نه جدی می گم. می شه لطفاً نامه ام رو بدید؟»
- خُب، آه... مثل مهمونی­ها، نمایش­ها و این جور چیزا؟
به پشت سرم نگاه کرد، انگار انتظار داشت که ببری سفید، یا احتمالاً دستیارانی با لباس­هایی کم و کوتاه را ببیند که در دفتر یک ­اتاقه­ام جست وخیز می کنند.
من که حس و حال این را نداشتم که دوباره مورد تمسخر قرار بگیرم، آه کشیدم و دستم را برای گرفتن نامه­ای که در دستش نگاه داشته بود، پیش بردم. «نه. نه این طوری. توی مهمونی ها اجرا نمی کنم.»
او دست بردار نبود، سرش کنجکاوانه کج شده بود. «پس چطوری؟ یه جور طالع­بین؟ با ورق و گوی­های کریستالی و این چیزا؟»
به او گفتم: «نه. من واسطه(۳) نیستم.» پاکت نامه را کشیدم.
رهایش نکرد. «پس چی هستی؟»
- تابلوی روی در چی می گه؟
- می گه "هری درسدن. جادوگر".
تایید کردم: «خودم هستم.»
او که به پهنای صورتش می­خندید، انگار که باید لطیفه­ای را برایش تفسیر کنم، پرسید: «یه جادوگر واقعی؟ افسون­ها و معجون ها؟ شیاطین و طلسم­ها؟ زبر و زرنگ و زود جوش ­بیار؟»
«نه به اون زبر و زرنگی.» نامه را از دستش بیرون کشیدم و نگاهی معنادار به تخته­ی زیردستی­اش انداختم. «می شه برای نامه ام امضا کنم؟»
خنده از صورت پستچی جدید ناپدید و با اخمی جایگزین شد. تخته­ی زیردستی­اش را رد کرد تا اجازه دهد برای دریافت نامه امضا کنم (اخطار دیگری از جانب صاحب­خانه­ام.) و گفت: «شما دیوونه اید. این چیزیه که هستید.» تخته­اش را پس گرفت و گفت: «روز خوبی داشته باشید، آقا.»
رفتنش را مشاهده کردم.
زیر لب گفتم: «مثل همیشه.» و در را بستم.
اسم من هری بلک­استون کاپرفیلد درسدن(۴) است. با گردن گرفتن خطراتش، می­توانید آن را فراخوانید. من یک جادوگرم. در دفتری در مرکز شیکاگو(۵) کار می­کنم. تا جایی که می­دانم من تنها کسی در کشور هستم که آشکارا مشغول جادوگری حرفه­ای است. می­توانید در صفحه آگهی­های روزنامه، تحت عنوان "جادوگران" پیدایم کنید. باور بفرمایید یا نه من تنها جادوگر آنجا هستم. آگهی­ام به این صورت است:
هری درسدن - جادوگر.
پیدا کردن اجسام مفقودشده. تحقیقات ماوراءالطبیعه.
مشاوره - رایزنی - با هزینه مناسب.
از ارائه­ی معجون عشق، کیف پول­های همیشه پر، اجرا در مهمانی­ها یا دیگر مراسم تفریحی معذوریم.
اگر بدانید چند نفر زنگ می­زنند فقط برای آنکه بدانند جدی هستم یا نه، متعجب خواهید شد؛ اما از طرفی، اگر چیزهایی را که من دیده­ام، دیده بودید؛ اگر نصف چیزهایی را که من می­دانستم، می­دانستید از این تعجب می­کردید که چطور کسی می­تواند فکر کند که من جدی نیستم.
پایان قرن بیستم و آغاز هزاره­ی جدید به نوعی رنسانسی را در آگاهی جمعی نسبت به مسائل فراطبیعی به خود دیده بود. واسطه ها، تسخیرگران، خون آشام - هرچه اسمش را بگذارید. مردم هنوز هم آن­ها را جدی نمی گرفتند اما تمام چیزهایی را که علم قولش را به ما داده بود، از بین نرفته بودند. بیماری هنوز یک مشکل بود. گرسنگی هنوز یک مشکل بود. خشونت، جنایت و جنگ هنوز جز مشکلات بودند. باوجود پیشرفت تکنولوژی، مسائل آن گونه که همه امید داشتند و فکرش را می­کردند، تغییر نکرده بود.
علم، بزرگ­ترین آیین قرن بیستم، به نوعی توسط تصاویری از فضاپیماهای منفجرشده، کودکان ازریخت افتاده در اثر مصرف کراک مادرشان و نسل تن پروری از آمریکایی­هایی که اجازه می دادند تلویزیون بچه هایشان را بزرگ کند، لکه­دار گشته بود. مردم در جست وجوی چیزی بودند. من فکر می­کنم که فقط نمی دانستند دنبال چه هستند؛ و باوجوداینکه دوباره شروع به گشودن چشمانشان به روی دنیای سحر و جادو و محرمانه­ای کرده بودند که در تمام این مدت در کنارشان وجود داشت، هنوز هم فکر می کردند که من یک جور لطیفه هستم.
به هرحال، ماه کسالت­باری بود. در حقیقت دو ماه کسالت­بار. اجاره­ی فوریه­ام تا دهم مارس پرداخت نشده بود و به نظر می­رسید که شاید بیشتر از این هم طول بکشد تا وقتی که برای این ماه دستم جایی بند شود. تنها کار واقعی ام هفته­ی گذشته بود، وقتی که به برانسونِ میسوری رفتم تا خانه­ی شاید تسخیر­شده­ی یک خواننده­ی کانتری(۶) را بازرسی کنم. تسخیر نشده بود. مشتری ام از شنیدن پاسخ خوشحال نشد و وقتی پیشنهاد دادم مصرف هرگونه ماده مخدر و نوشیدنی الکلی را متوقف نماید، سعی کند کمی ورزش کند و بخوابد و ببیند اگر این کار بیشتر از جن­گیری به مشکلات سروسامان نداد، خوشحالی ا ش کمتر هم شد. مخارج سفر به علاوه ی مزد یک ساعت را دریافت کردم و با این حس که کاری صادقانه، پرهیزکارانه و نشدنی را به انجام رسانده ام، از آنجا رفتم. بعداً شنیدم که او واسطه­ای دغل­باز را استخدام کرده است تا بیاید و مراسمی را با بخور زیاد و چراغ­های سیاه اجرا نماید. از دست بعضی از آدم­ها.
کتابم را تمام کردم و آن را در جعبه­ی "تمام شده­ها" انداختم. کپه­ای از کتاب­های خوانده و دور ریخته شده درون جعبه­ای مقوایی در کنار میزم قرار داشت، کتاب­هایی که محل اتصال کاغذهایشان خم و صفحاتشان پاره پوره شده بود. من به طرز وحشتناکی نسبت به کتاب­ها خشونت نشان می­دهم.
داشتم به دسته­ی کتاب­های خوانده نشده نگاه می­کردم، با توجه به اینکه کاری واقعی برای انجام نداشتم، به این می اندیشیدم که کدام یک را شروع کنم که تلفن زنگ زد.
با ترشرویی به آن زل زدم. ما جادوگرها وحشتناک در فکرهایمان فرومی رویم. بعد از سومین زنگ، وقتی فکر می­کردم که خیلی مشتاق به نظر نمی آیم، گوشی را برداشتم و گفتم: «درسدن.»
«اوه شما، اومم، هری درسدن هستید؟ همون، آه جادوگر؟» لحن صدایش عذرخواهانه بود، گویی به شدت می­ترسید به من توهین کرده باشد.
پیش خود فکر کردم: نه. من هری درسدن همون آه، داروگرم. هریِ جادوگر، طبقه پایینه. این حق جادوگرهاست که بداخلاق باشند. گرچه مشاوران غیردولتی که پرداخت اجاره­شان هم تاخیر دارد، چنین حقی ندارند؛ بنابراین به جای اینکه حرفی زیرکانه بزنم به خانم پشت تلفن گفتم: «بله خانم. چه کمکی از دست من ساخته ست؟»
گفت: «من. اوم مطمئن نیستم. چیزی گم کرده­ام و فکر می کنم شما بتونید کمکم کنید.»
گفتم: «یافتن اشیای گمشده خودش یک تخصصه. باید دنبال چی بگردم؟»
وقفه ای اضطراب آلود به وجود آمد. گفت: «همسرم.» صدایش کمی خش داشت، مانند تشویق­کننده­ای که در مسابقه­ای طولانی فعالیت کرده باشد اما از طرفی، به قدر کافی بار سال­های زندگی در آن شنیده می­شد که بتوان او را به عنوان بزرگ سال در نظر گرفت.
ابروهایم بالا رفتند. «خانم، من حقیقتاً متخصص افراد گمشده نیستم. با پلیس یا کاراگاه خصوصی تماس گرفتید؟»
سریع گفت: «نه. نه اونا نمی­تونن؛ یعنی تماس نگرفته­ام. خدای من، این خیلی پیچیده است. چیزی نیست که بشه با تلفن درباره اش حرف زد. متاسفم که وقتتون را گرفتم آقای درسدن.»
سریع گفتم: «قطع نکنید. ببخشید، اسمتون رو به من نگفتید.»
دوباره همان مکث مضطرب برقرار شد، انگار که پیش از پاسخ دادن برگه ای از یادداشت­های نوشته شده را بررسی کند. «به من بگید "مونیکا".»
کسانی که تنها قدر ارزنی راجع به جادوگرها اطلاع دارند، دوست ندارند اسم­هایشان را به ما بگویند. آن­ها متقاعد شده­اند که اگر جادوگری اسمشان را از زبان خودشان بشنود می­تواند از آن بر ضدشان استفاده کند. بخواهیم منصف باشیم، حق با آن­هاست. می بایست تا جایی که می­توانستم مودب و بی­آزار باشم. هر آن ممکن بود از روی تردید و دودلی محض قطع کند و من به این کار احتیاج داشتم. اگر رویش کار می­کردم احتمالاً می­توانستم همسرش را ظاهر کنم.
درحالی که سعی داشتم تا جایی که می­توانم دلپذیر و دوستانه به نظر برسم، به او گفتم: «بسیار خُب مونیکا. اگه حس می­کنی که شرایطت طبیعت حساسی داره، شاید بهتر باشه بیای به دفترم و درباره­اش صحبت کنی. اگه معلوم شد که من بیش از همه می­تونم کمکت کنم که این کار را خواهم کرد و اگر نه، آن وقت می­تونم به کسی که فکر می­کنم کار بیشتری از دستش برمی آد، معرفیتون کنم.» دندان­هایم را به هم ساییدم و تظاهر کردم دارم لبخند می زنم. «رایگان.»
باید تاثیر کلمه­ی "رایگان" بوده باشد که موفقیت حاصل شد. قبول کرد که مستقیم به دفتر بیاید و به من گفت یک ساعت دیگر اینجا خواهد بود. این گونه زمان تخمینی رسیدنش حدود دو و نیم می­شد. وقت کافی برای بیرون رفتن، گرفتن ناهار و برگشتن به دفتر جهت ملاقات با او وجود داشت.
تقریباً در همان لحظه که گوشی را سرجایش گذاشتم، تلفن دوباره زنگ خورد و مرا از جا پراند. با دقت به آن نگریستم. من به وسایل الکترونیکی اعتمادی ندارم. هر چیزی که بعد از دهه­ی چهل ساخته شده مشکوک است و به نظر نمی­آید که زیاد میانه­ی خوبی با من داشته باشد. هر چه شما اسمش را ببرید: ماشین، رادیو، تلفن، تلویزیون، دستگاه پخش فیلم، هیچ کدامشان برای من درست کار نمی­کنند. من حتی دوست ندارم از مدادهای اتوماتیک استفاده کنم.
با همان لحن شاد دروغینی که برای مونیکای شوهر گمشده فراخوانده بودم، تلفن را جواب دادم. «درسدن هستم. می­تونم کمکتون کنم؟»
- هری، می­خوام که تا ده دقیقه­ی دیگه مدیسون(۷) باشی. می­تونی بیای اونجا؟
صدای آن­سوی خط بازهم متعلق به یک زن بود، خونسرد، سرزنده و باکفایت.
من که سرشار از نمک شده بودم، سیل کلمات را جاری کردم: «چرا ستوان مورفی(۸). منم از شنیدن صداتون خوشحال شدم. خیلی وقته خبری ازتون نیست. اوه، اونا هم خوبن، خوب. خانواده شما چطورن؟»
- این حرفا رو ول کن هری. اینجا یه جفت جسد دارم و می خوام تو یه نگاهی به دور و اطراف بندازی.
فوراً هشیار شدم. کرین(۹) مورفی رئیس تحقیقات ویژه خارج از مرکز شهر شیکاگو بود، درواقع کمیسر منتخب پلیس برای تحقیق در مورد هر جرمی که برچسب غیرعادی به آن می­خورد. حملات خون­آشام، غارت و چپاول از جانب غول­ها و ربودن کودکان توسط جن­ها و پریان نمی­توانست در گزارش پلیس درست جا بیافتد اما درعین حال به مردم حمله می­شد، کودکان ربوده می شدند، املاک خسارت می­دیدند یا تخریب می­گشتند؛ و شخصی باید مسئله را پیگیری می­کرد.
در شیکاگو، یا درواقع در هرکجای ایالت شیکاگو، این شخص کرین مورفی بود. من کتابخانه­ی متحرک او در مسائل ماورایی و مشاور حقوق­بگیر اداره پلیس بودم؛ اما دو تا جسد؟ دو مرگ توسط عوامل ناشناخته؟ پیش ازاین هیچ­گاه با چنین چیزی به خاطر او سروکار نداشتم.
از او پرسیدم: «کجا هستی؟»
- هتل مدیسون توی خیابون دهم. طبقه هفتم.
گفتم: «پیاده از دفتر من، فقط ربع ساعت راهه.»
- پس ربع ساعت دیگه اینجایی. خوبه؟
گفتم: «اومم.» به ساعت نگریستم. مونیکای بدون نام خانوادگی کمتر از چهل وپنج دقیقه­ی دیگر اینجا بود. «من قرار دارم.»
- درسدن، من یک جفت جسد دارم بدون هیچ سرنخی و هیچ مظنونی و یک قاتل که برای خودش آزاد می­چرخه. قرارت می­تونه صبر کنه.
جوش آوردم. معمولاً این طوری می­شد. گفتم: «حقیقتش، نمی شه. من یک سر می آم اونجا و نگاهی به دور و بر می­اندازم و به موقع برای قرارم برمی گردم اینجا.»
او پرسید: «ناهار خوردی؟»
- چی؟
سوالش را تکرار کرد. گفتم: «نه.»
«نخور.» مکثی به وجود آمد و وقتی دوباره صحبت کرد، در لحنش حالت دل به هم خوردگی شنیده می­شد. «اوضاع نابسامانه.»
- مورف، درباره چقدر نابسامانی داریم حرف می­زنیم؟
لحنش نرم و ملایم شد و این بیش از هر تصویری از خون لخته شده و مرگ خشونت­بار مرا ترساند. مورفی اصولاً دختری خشن بود و به خود افتخار می کرد که هیچ وقت ضعف نشان نمی­دهد. «بَده هری، لطفاً طولش نده. سازمان جنایات ویژه دارن تلاش می­کنن تا این پرونده رو دست بگیرن و می دونم که تو خوشت نمی آد کسی قبل از اینکه نگاهی به اطراف بندازی، به صحنه جرم دست بزنه.»
درحالی که ایستاده بودم و کتم را می­پوشیدم، به او گفتم: «توی راهم.»
به من یادآوری کرد: «طبقه­ی هفتم. اونجا می­بینمت.»
- باشه.
چراغ­های دفترم را خاموش کردم، از در بیرون رفتم و با اخمی آن را پشت سرم قفل کردم. اطمینان نداشتم که بازرسی صحنه جرم مورفی چقدر به طول می­انجامد و نمی­خواستم فرصت صحبت با مونیکای از - من - هیچی - نپرس را از دست بدهم؛ بنابراین دوباره در را باز کردم، تکه کاغذ و پونزی برداشتم و نوشتم: مدت کوتاهی بیرون هستم. ساعت ۲:۳۰ برای قرار برمی گردم. درسدن.
با اتمام این کار، شروع به پایین رفتن از پله­ها کردم. باوجودآنکه در طبقه ی پنجم هستم، به ندرت از آسانسور استفاده می­کنم. همان­طور که گفتم به ماشین­ها اعتماد ندارم. همیشه، درست وقتی احتیاجشان دارم، خراب می شوند.
به علاوه اگر من کسی بودم که با استفاده از جادو دو نفر را هم زمان در این شهر می­کشتم و نمی­خواستم که گیر بیافتم، اطمینان حاصل می­کردم که تنها جادوگری را که اداره­ی پلیس در استخدام داشت، از میان بردارم. عجایبی را که در راه پله برایم اتفاق می­افتاد، خیلی بیشتر از فضای محبوس و گرفته آسانسور دوست داشتم.
خیالاتی شدم؟ احتمالاً؛ اما فقط چون­که شما خیالاتی هستید، دلیل نمی شود که شیطانی مخفی وجود نداشته باشد که بخواهد دخلتان را بیاورد.

نظرات کاربران درباره کتاب جدال با طوفان

فضای قشنگی داره و می شه گفت بهترین فانتزی شهری که تا حالا خوندم. خیلی بهتر از نایت ساید
در 2 سال پیش توسط Ham...man
استارتش نسب به نایت ساید ضعیفتر بود
در 2 ماه پیش توسط امیرحسین گروهی
عالی بود ، چیزی شبیه نایت سایده این کتاب ولی جذابتر
در 1 ماه پیش توسط میلاد ملکشاهی
عالی
در 4 ماه پیش توسط ali mosavi
چجوریه که کتاب بدون ویرایش نگارشی قرار داده شده مگه ویراستار نگارشی نداشته
در 2 ماه پیش توسط امیرحسین گروهی