فیدیبو نماینده قانونی پرنیان اندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مولانا و قرآن

کتاب مولانا و قرآن
برگزیده‌ای از تاثیر کلام وحی در کلیات شمس تبریزی

نسخه الکترونیک کتاب مولانا و قرآن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۱۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مولانا و قرآن

مولانا جلال الدین محمد بن محمد بن حسین خطیبی،معروف به مولوی که او را خداوندگار نیز می خواندند، در ششم ربیع الاول سال۶۰۴ ه.ق. در بلخ به دنیا آمد، پدرش که به بهاء الدین ولد معروف بود،سلطان العلما لقب داشت و عارف و عالم مشهور بود و کتاب معارف بهاء ولد تألیف اوست. نوشته اند که بهاء ولد به علت رنجش از سلطان محمد خوارزمشاه، از بلخ هجرت کرد و نظر عده ای بر این است که چون بهاء ولد بر منبر از فلاسفه و حکما بد می گفت و آنان را مبتدع می خواند، فخر رازی که استاد خوارزمشاه بود، او را به دشمنی بهاء ولد بر می انگیخت،از طرف دیگر خوارزمشاه با پیروان سلسله کبراویه که بهاء ولد نیز از ایشان بود، میانه خوبی نداشت و مجد الدین بغدادی، خلیفه نجم الدین کبری را به جیحون افکند. در هر حال، بهاءولد حدود سال۶۱۰ه.ق. یا ۶۱۸ با جلال الدین که شش سال داشت از بلخ بیرون آمد و قصد حج کرد و رهسپار بغداد شد، در نیشابور به دیدن شیخ فرید الدین عطار نایل آمد و به گفته دولتشاه،شیخ عطار خود به دیدن مولانا بهاءالدین آمد و در آن وقت مولانا جلال الدین، کوچک بود.شیخ عطار کتاب اسرارنامه را به هدیه به مولانا جلال الدین داد و مولانا بهاء را گفت: «زود باشد که این پسرتو آتش در سوختگان عالم زند».

ادامه...

بخشی از کتاب مولانا و قرآن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

به نامِ خدایی که جان آفرید
سخن گفتن اندر زبان آفرید

خداوندِ بخشنده دستگیر
کریمِ خطا بخشِ پوزش پذیر

عزیزی که هر کز درش سر بتافت
به هر در که شُد هیچ عزّت نیافت

سرِ پادشاهانِ گردن فراز
به درگاهِ او بر زمینِ نیاز

نه گردن کشان را بگیرد بفَور
نه عذرآوران را براند بجَور

وگر خشم گیرد به کردارِ زشت
چو باز آمدی ماجَری درنوشت

اگر با پدر جنگ جوید کسی
پدر بی گمان خشم گیرد بسی

وگر خویش راضی نباشد ز خویش
چو بیگانگانش براند ز پیش

وگر بنده چابک نیاید به کار
عزیزش ندارد خداوندگار...

(سعدی، بوستان)
***
ای کرده خاکپای تو با عرش همسری
ختم است بر کمال تو ختم پیمبری

در معرض ظهور نکرد از علو قدر
با آفتاب سایه شخصیت برابری

باد صبا ببست میان نصرت تو را
دیدی چراغ را که دهد باد یاوری

دریای وحی را شده غواص جبرئیل
جوهر کلام حقّ و زبان تو جوهری

تو کرده از تواضع درویشی اختیار
وز همّت تو یافته دریا توانگری

بر راه تو نهاده فلک صد هزار چشم
تا جز فراز دیده او گام نسپری

هر هفت کرده چرخ و به راه تو آمده
در آرزوی آنکه در او بو که بنگری

تو برگشته فارغ و آزاد از همه
جایی که جبرئیل ندانست رهبری

بی واسطه رسیده به صندوق سرّ تو
چندان جواهر کَرَم بنده پروری...

(کمال الدّین اسماعیل اصفهانی)
***
... منم بنده اهل بیت نبی
ستاینده خاک پای وصی

حکیم این جهان را چو دریا نهاد
برانگیخته موج ازو تندباد

چو هفتاد کشتی بر او ساخته
همه بادبان ها بر افراخته

یکی پهن کشتی به سان عروس
بیاراسته همچو چشم خروس

محمّد بدو اندرون با علی
همان اهل بیت نبی و ولی

خردمند کز دور دریا بدید
کرانه نه پیدا و بن ناپدید

بدانست کو موج خواهد زدن
کس از غرق بیرون نخواهد شدن

به دل گفت اگر با نبی و وصی
شوم غرقه دارم دو یار وفی

همانا که باشد مرا دستگیر
خداوند تاج و لوا و سریر

خداوند جوی و می و انگبین
همان چشمه شیر و ماء مَعین

اگر چشم داری به دیگر سرای
به نزد نبی و علی گیر جای

گرت زین بد آید گناه من ست
چنین ست و این دین و راه من ست

بر این زادم و هم بر این هم بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم

دلت گر به راه خطا مایل ست
تو را دشمن اندر جهان خود دل ست

...هر آنکس که در جانش بغض علی ست
از او زارتر در جهان زار کیست؟

نگر تا نداری به بازی جهان
نه برگردی از نیک پی همرهان
(فردوسی، شاهنامه)

سخنی چند در باب دیوان شمس

دیوان غزلیات شمس، اثر ارجمند، گرانسنگ و آوازه عارف و متفکّر بزرگ جهان، مولانا جلال الدّین محمّد بلخی (۶۰۴-۶۷۲ ه.ق) است، که از جمله شاهکارهای بی بدیل ادب فارسی محسوب می گردد.
مقصود ما در این مقدمه افزودن صفات و عناوین مبالغه آمیز به مولانا و اثر او نیست؛ زیرا این گونه تعریف ها برای شناسایی و معرفی او و اثرش بسنده نمی کند و چه بسا، ممکن است با گذشت روزگار تاثیر و رونق و جلای خود را از دست بدهد، بلکه هدف ما بررسی دقیق و نقد و تحلیل درست و منطقی و علمی در باب این اثر در حوزه محیط ادبی و فرهنگی ماست. تحقیق و بررسی در دیوان شمس، کار چندان آسانی نیست. مخصوصاً وجود برخی از ابهامات موجود در آن و نیز درک مفهوم و مقصود شاعر و گزینش یک وجه از میان چند وجه، آن را در ردیف آثار قابل تامّل در ادب فارسی قرار داده است، و شاید به دلیل همین موارد، دیوان شمس در مقایسه با مثنوی، از عنایت و توجه کم تری برخوردار بوده است. دشواری و اهمیت تحقیق در دیوان شمسی هنگامی مشخص می گردد که محقّق در این زمینه دقّت و تجربه داشته و با آن دست و پنجه نرم نموده باشد. سیر و بررسی در غزلیات مولانا و دریافتن اندیشه ها و تجلّیات پیام او، فکری آماده و درونی حساس و ضمیری بیدار و دلی روشن و پاک می طلبد.
با اندکی امعان نظر و دقّت در دیوان شمس، می توان دریافت که هیچ موضوعی نیست که فکر نقّاد، روشن، تیزبین و ضمیر فوق العاده حساس مولانا را تامّل و تحرّک واندارد. مسلماً عظمت و بزرگی هر اثری از علو و تعالی صاحب اثر حکایت می کند؛ این اثر عظیم از ذهن و احساس و وجود کسی بیرون تراویده که نظیر او را کم تر می توان سراغ گرفت. شخصیتی که در مقالات شمس از او بدین گونه یاد شده: «در ربع مسکون مثل او نباشد در همه فنون، خواه اصول، خواه فقه و خواه نحو، و در منطق با ارباب آن به قوّت معنی سخن گوید به از ایشان و باذوقتر از ایشان و خوب تر از ایشان اگر من سر خُرد شوم و صد سال بکوشم ده یک علم و هنر او حاصل نتوانم کردن.» همچنین شخصیت عظیمی چون شمس تبریزی درباره او می گوید: «آبی بودم بر خود می جوشیدم و می پیچیدم و بوی می گرفتم تا وجود مولانا بر من زد، روان شد، اکنون می رود، خوش و تازه و خرّم.»
نیز: «این خمی بود از شراب ربّانی سر به گل گرفته، هیچ کس را بر این وقوفی نه، در عالم گوش نهاده بودم، می شنیدم، این خنب به سبب مولانا سرباز شد، هر که را از این فایده رسد به سبب مولانا بوده باشد.»
شعر برای مولانا شغل و حرفه محسوب نمی شود بلکه وسیله و ابزاری است که به کمک آن عواطف و احساسات درونی خویش را بیان می کند و از آن برای بیان تجربیات درونی و افکار بلند عرفانی کمک می گیرد، به همین علت در غزل های او به هیچ وجه جنبه تصنّع و تکلّف و تنوّق شاعرانه وجود ندارد، بلکه غزلیاتش انگیخته حالت جذبه و هیجانات روح و مولود احساسات تند و جوش و خروش های عمیق عاشقانه وی بوده است. بیقراری و شیدایی و آشفتگی و سوختگی و وجد و سوزو حال و جذبه و ذوق و شوق و رقص و سماع، بیخودی و بی پروایی و نیازمندی، و وفا و تسلیم و آن چه لازمه روح سرشار عارفی او انعکاسی از حالات روحی او در ماه های دراز آرزومندی است که ناشی از التهاب و وجد او از دیدار با شمس است. روح شادمانه ای که در غزل های او حاکم است به ندرت در غزل های شاعران دیگر می توان یافت. حالی پرهیجان، رقصان و آکنده از شور و حرکت و نشاط از خصوصیات سبکی غزل های او محسوب می شود. غزل مولانا از حیث وجد و شور و حالِ فوق العاده ای که در آن وجود دارد از امتیاز خاصی برخوردار است. کثرت غزل ها و نیز تنوّع اوزان عروضی نیز از جمله خصوصیات بارز این دیوان محسوب می گردد: چنان که جملگی متفقند، در زبان فارسی هیچ یک از شاعران ما به اندازه مولانا در دیوان شمس، تنوع اوزان عروضی نداشته است؛ بنابراین می توان نتیجه گرفت که او در در غزل، کاملاً مبتکر بوده و ابداعات او در این قالب از روح بزرگ و بینش متعالی او سرچشمه گرفته است. گسترش تخیل و تصویر سازی در غزلیات شمس بسیار بدیع و بکر، و گستردگی و وسعت واژگان شعری در آن بسیار ممتاز است.
مولانا بسیاری از غزلیات خویش را در حالت سماع و تحرّک سروده است و از این حیث جنبش و حرکت را در کل اشعار او می توان مشاهده نمود، به جرات می توان گفت که در هیچ دیوانی به اندازه دیوان شمس، حرکت و جنبش و حیات و عشق و نشاط نمی جوشد، و از آن جایی که این غزلیات بیشتر در حالت سماع و سُکر و مستی سروده شده، حضور زبان و غیبت معنی را به وضوح می توان در آن مشاهده نمود، به همین دلیل برای برخی از غزلیات او نمی توان به طور دقیق، معنی مشخص و معینی ارائه نمود، این امر مسلماً ناشی از احساسات و هیجانات شدید درونی اوست. از دیدگاه یکی از محققان برجسته «در بسیاری از غزل های مولوی، زبان ابزار انتقال معنی نیست و وظیفه اصلی خود را که در چشم انداز شاعران کلاسیک محدود به انتقال معنی بود، فرونهاده است. غیبت معنی و رکن معنی داری زبان در شعر مولوی از احوال و عوالمی سرچشمه می گیرد که در حیطه تجربه های مشترک که زبان خود مولود آنهاست، نیست. معرفتی که در شمن این احوال و عوالم حاصل می گردد ناشی از عقل و اندیشه منطقی نیست که مقدم بر شعر در ذهن شاعر حضور داشته باشد؛ حاصل شهود و مکاشفه است که بلا واسطه از ناآگاهی ضمیر بر می آید و جوهر متافیزیکی دارد. شعر مثل سماع وسیله ای است که مولوی را از خویش و شرایط آگاهی می رهاند و او را با لایه های ناآگاه و گسترده و پنهان ضمیر او یعنی«من نهصد توی» او متّصل می سازد.»
نکته قابل توجه دیگر در غزلیات مولانا، این است که علت فاعلی شعر، خود او نیست بلکه جذبه و الهام درونی او را به شعر گفتن وا می دارد و چه بسا که در حالت هشیاری شعری نمی گوید، بلکه در حالت «بیخودی» و «سُکر» شعر به او الهام می شود، گویی که حقیقتی در نهانگاه جانش نهفته شده که او را به شعر گفتن وا می دارد که اگر سرکشی کند و برخلاف آن عمل نماید، چه بسا که فرمان آن حقیقت بزرگ درونی خویش را نقض نموده است.

ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم، خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم 
(۳/ ۱۴۵۴۹)

ترک خویش و ترک خویشان می کنیم
هرچه خویش ما، کنون اغیار ماست

هر غزل کان بی من آید، خوش بود
کاین نوا بی فر ز چنگ و تار ماست
(۱/ ۴۴۶۹-۴۴۶۷)

شور تو عقلم ستد، بافتنها دربافتم
شور و بی عقلی بباید بافتن را بافتن

من کجا شعر از کجا؟ لیکن به من در می دمد
آن یکی ترکی که آید گویدم: «هی کیمسُن»
(۴/ ۲۰۵۸۶-۲۰۵۸۵)

مولانا در این ابیات به حالت «بی خویشی و مستی و سُکر» در خود اشاره می کند که این کیفیت درونی نتیجه تجربه «فقر و فنا» در وجود او و تعطیل حواس مادی و عدم حضور عقل عافیت اندیش و غلبه سلطانِ عشق بر وجود عارفی واصل است. در مقالات شمس نیز به این حالت مولانا اشاره شده:

«مولانا را مستی هست در محبت، اما هشیاری در محبت نیست.»

در چنین حالتی حق، از زبان او سخن می گوید، که ما چنین تجربه ای را در زندگی مشایخ بزرگ صوفیه نیز مشاهده می نماییم، نمونه های بارز آن، شخصیت های بزرگی چون «حسین منصور حلّاج و بایزید بسطامی» به شمار می روند که در حالت فنا، حق از زبان آنها آوای «انا الحق و سبحانی ما اعظم شانی» سر داده، این حالت با توجه به حدیث معروف «لایزال عبدی یتقرب الی بالنوافل حتی احبّه فاذا احببته کنت سمعاً و بصراً و یداً و مویداً و لساناً بی یسمع و بی یبصر و بی ینطق و بی یبطش.» کاملاً قابل توجیه است، حالت ناهوشیاری و سُکری که مولانا به هنگام سرودن غزل به آن اشاره می کند، موجب ابهام و دشواری در غزل او نیز هست.
نکته قابل توجه دیگر در دیوان شمس، وجود تضاد های فراوان در آن است، این تضادها می تواند ناشی از تجربیات هزارباره مولوی از تضاد حالاتِ درونی خودِ او باشد که خویش را در عین مستی، هشیار و در عین طفلی، پیر و در حالت غلامی، سرور و سالار و با وجود خاموشی، ناطق و گویا معرفی می کند.

در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم

زین واقعه مدهوشم باهوشم و بی هوشم
هم ناطق و خاموشم، هم لوح خموشانم

هم خونم و هم شیرم، هم طفلم و هم پیرم
هم چاکر و هم میرم هم اینم و هم آنم
(۳/غزل۱۴۶۶)

از نظر موضوع و محتوا، بخش عظیمی از دیوان شمس را دیدگاه و اندیشه های عرفانی فراگرفته که مولانا این گونه مضامین را بازبانی شیرین و صمیمی، و نه خشک و زاهدانه بیان می کند و از آن جا که زبان مولوی، حکایت از تجربیات پاک درونی او دارد، کاملاً بر دل ها می نشیند.
با مطالعه کامل و دقیق دیوان شمس تبریزی می توان به این حقیقت پی برد که شعر عرفانی که با ظهور دو شخصیت بزرگ یعنی سنایی و عطّار به طور مدوّن و دقیق پا به عرصه وجود گذاشت، با ظهور و وجود شخصیت بی نظیر و متعالی مولانا به نهایت کمال و ترقّی خویش دست یافت و مولانا توانست که به قله رفیع آن صعود نماید که حتّی بعد از او نیز همچنان برای تمامی قرون و نسل های انسانی، به عنوان یک قلّه تسخیر ناپذیر، مختص به او باقی ماند. هر چند که مولانا از سنایی و عطّار با احترام یاد می کند و به عنوان «روح و چشم» از آنان نام می برد و معتقد است که «از پی سنایی و عطّار» آمده، اما نمی توان او را مقلّد صرف محسوب نمود؛ زیرا در آثار او ویژگی هایی وجود دارد که تازگی های سبک و زبان او را از دیگران متمایز می کند، به ویژه در دیوان شمس که کاملاً می توان به وجوه امتیاز و نوآوری های موجود در آن پی برد. نکته قابل توجه دیگر این که وجود اصطلاحات درجه اول صوفیانه مانند: توکّل، رضا، تسلیم و... در آثار سنایی و عطّار بیشتر مشهود است، حال آن که در دیوان شمس این اصطلاحات و مفاهیم و تعبیرات و برداشت های عرفانی، جنبه ذوقی به خود می گیرد و از نظر کاربرد زبانی از تنوع بیشتری برخوردار می شود به گونه ای که حتّی وجود اصطلاحات درجه دوم صوفیانه و کنایات و تعبیرات و ترکیباتی که در ارتباط با تفکّرات عرفانی هستند، در دیوان شمس به وفور به چشم میخورد که مولانا آنها را با زبانی ساده، صمیمی و دوستانه، نه فاضلانه و فاخرانه، بیان نموده است. برخی از موضوعات عرفانی قابل تامّل در دیوان او عبارتند از: انسان و ارزش والای او، توصیف حق، وصف دل، آرزوی بازگشت به عالم علوی، اسرار مرگ، دیدگاه او درباره حج و بهشت و دوزخ، ادب و اشتیاق، تفکّر و انواع مثبت و منفی آن، بیهوشی و بیخویشی، توصیف و عشق و معشوق، ماجرای عقل و عشق، معرفت و سماع، خاموشی و فقر و وصل و هزار و یک نکته دقیق عرفانی دیگر که در اعماق اقیانوس دیوان اونهفته شده، تنوع مضامین غزل های او نشانگر این حقیقت است که موضوع در شعر او محدود نیست و هر چیزی هرچند عادی و ابتدایی می تواند در ذهنیت شعری بی کرانه او به شاهکاری عظیم بدل شود، از توکّل و رضا گرفته تا اشک و آه در زبان او تاثیر خاص خود را دارد. به اعتقاد او در ورای هر چیزی، نکته ای نهفته شده است و پند و عبرتی.
به قول پروفسورآن ماری شیمل: «هر چیزی از پیاز پوسیده گرفته تا زیبایی درخشان قرص ماه و از سرگین الاغ گرفته تا نسیم جانبخش بهاری برای مولوی قابلیت تشبیه و استعاره پیدا می کند و شگفت آن که حتی تعبیرات نازیبا و ناهنجار مانع لذّت بردن آدمی از شعر او نمی شود. به حقیقت می توان گفت که جلال الدین استعداد دگرگون ساختن هر چیزی را که به دستش می آمد، داشت. در پرتو نور شمس بارقه الهی را در همه چیز مشاهده کرد. شعر او هم بشری است و هم مشحون از زندگی روحانی و واسطه ای است که ما را از وجود مجازی به وجود حقیقی می کشاند.»
از آن جا که هدف و مقصود عرفان، تربیت انسانی کامل است، مولانا در دیوان شمس، تعابیر بسیار زیبا و دلنشینی در باب ارزش انسان و برتری مقام او نسبت له تمامی مخلوقات، حتّی فرشتگان بیان نموده و از او با عنوان «سلطان زاده ای» یاد کرده که دنیا با تمام عظمت خویش در مقابل علو مقام او کوچک و حقیر به نظر می رسد و شایسته «لالایی» اوست.

تو را دنیا همی گوید: چرا لالای من گشتی؟
تو سلطان زاده ای آخر منم لایق به لالایی
(۵ /۲۶۴۲۸)

در مدرسه آدم با حق چو شدی محرم
بر صدر ملک بنشین تدریس ز اسما کن
(۴/ ۱۹۷۶۹)

طریق وصول انسان به مراحل عالی، بیخویشی و بیخبری و رهایی از خود و هستی مادی خویش است، شاید در هیچ اثر عرفانی، «بیخبری و بیخودی» بدین گونه زیبا توصیف نشده باشد که آن را اصل و اساس هر «خبر حقیقی» بشمارند.

هر چیز که می بینی در بی خبری بینی
تا با خبری والله او پرده بنگشاید
(۲/ ۶۲۸۴)

زیرا که خبر همه ملولیست این بی خبریست اصل اخبار
(۲/ ۱۱۰۹۸)

گر بیخودی زخویش همه وقت، وقت توست
گرنی، به وقت آی که اسرار نازگست
(۱/ ۴۷۰۹)

از جمله موضوعات برجسته و پر اهمیت دیگر در دیوان شمس، تاکید و الزام به سکوت و خموشی است. مردان حق، «اهل قال» نیستند و قال آنان را باید در حالشان جست و جو نمود. اگر چه با توجه به حدیث «من عرف الله کلّ لسانه» به ارزش سکوت و خموشی و رازداری بسیار تاکید شده، اما بدون تردید، مولانا بیش از همه به اهمیت آن گوشزد نموده است. زیرا که خیل عظیمی از تعبیرات و ترکیبات و مفاهیمی که به گونه ای در ارتباط با خموشی هستند، در دیوان او یافت می شود. به اعتقاد او خاموشی، مغز و بهتر از عسل نوشی است؛ زیرا پرمفهوم ترین و زیباترین عبارت ها را باید در عمق خاموشی و سکوت، جست.

ای خمشی مغز منی، پرده آن نغز منی
کم تر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا
(۱/ ۴۸۸)

خاموش که خاموشی بهتر ز عسل نوشی
در سوز عبارت را بگذار اشارت را
(۱/ ۸۷۶)

مولوی از این نکته آگاه بود که سکوت، زبان فرشتگان و سخن بی حروف است. امّا نکته شگفت آور این است که با توجّه به علاقه مولانا به سکوت و خاموشی، این همه گفتار و سخن چگونه از اعماق وجود او بیرون تراویده؟
حقیقت امر این است که شور و اشتیاق مولانا به مبدا هستی و سیطره سلطان عشق بر وجودش، او را به سوی اقیانوس تعبیرات شاعرانه سوق داده است. و این همه سخن و گفتار که از او به جای مانده، تنها اندکی از آن همه اقیانوس بیکران معانی است که در وجودش جوش و خروش داشته و از شدّت «پُری سخن» این چنین سکوت برگزیده است. تصویرهای پارادوکسی «گویای خاموش، خاموش گویا و ناطق خاموش» و تعبیراتی نظیر آن از جمله تناقضات زبانی است که در دیوان شمس مشاهده می شود. «این که در غزل های متعددی، مولوی در عین گفتن خود را خاموش می خواند از جمله تناقضاتی است که در گذشته از ابهام معنایی شعر، خود سبب ابهام دیگری در شعر می شود. احساس وحدت هویت میان حق، شمس، عشق و «من پنهان و بی کرانه خویش» که تجربه ای عرفانی است، با حضور در زبان، تعدّد پیدا می کند و سبب می شود که تشخیص هویت گوینده یا منِ سخنگوی شعر، برای خواننده دشوار گردد. از یک طرف، آن که سخن می گوید ادعای خاموشی می کند از طرف دیگر گاهی زمینه عمومی و معنایی غزل به گونه ای است که نسبت دادن آنها به آن که سخن می گوید، ناممکن است.» توصیفات مولانا در باب دل که جایگاه معرفت و حق محسوب می شود، بسیار پربار و عمیق است. او دل را سبک و چالاک و تیزپا می شمارد که باید همواره آن را پاک و مصفّا نگه داشت.

از لنگی تنست و ز چالاکی دلست
کز تن نجست حق و ز دل جست آن وفا
(۱/ ۲۲۰۹)

توصیف عشق و معشوق تقریباً تمام صفحات دیوان شمس را در فراگرفته و اصولاً صفحه ای را در دیوان شمس نمی توان یافت که در آن از عشق و مقام والای معشوق ذکری به میان نیامده باشد. مولانا برای تکامل انسان، عشق، سماع، و معرفت را واجب و اساسی می شمارد، به اعتقاد او عشق از اوصاف الهی است که چه این سری و چه آن سری باشد ما را بدان سو، هدایت می کند. و خلاصه این که عشق، اسطرلاب اسرار حق به شمار می رود.
عشق به مبدا حقیقت در وجود مولانا با ملاقات شمس تبریزی شعله ور گردید، بنابراین تجربه او از عشق، هجران و وصال پویاست و باز بدین علّت سخنان او درباره عشق که از نخستین تا آخرین صفحات دیوان او را در لفاف خود پیچیده، رنگین و آتشین و پرشور و حال است. به اعتقاد او عشق در مقایسه با عقل سرعت عمل دارد و مولانا چه زیبا این چیستی و چالاکی را وصف می کند و برای مکتب عشق، قوانینی قائل شده است.

عقل تا تدبیر و اندیشه کند
رفته باشد عشق تا هفتم سما

عقل تا جوید شتر از بهر حج
رفته باشد عشق بر کوه صفا
(۱ /۲۰۳۲ و ۲۰۳۱)

چنانکه مدرسه فقه را برون شوهاست
بدان که مدرسه عشق را قوانینست
(۱/ ۵۰۸۹)

پرباری، مشمول و وسعت موضوعات و مضامین دیوان شمس فراتر از آن است که مقدمه محدود ما توانایی گنجایش تمامی مباحث و موضوعات آن را داشته باشد.

مولوی

مولانا جلال الدین محمد بن محمد بن حسین خطیبی،معروف به مولوی که او را خداوندگار نیز می خواندند، در ششم ربیع الاول سال۶۰۴ ه.ق. در بلخ به دنیا آمد، پدرش که به بهاء الدین ولد معروف بود،سلطان العلما لقب داشت و عارف و عالم مشهور بود و کتاب معارف بهاء ولد تالیف اوست.
نوشته اند که بهاء ولد به علت رنجش از سلطان محمد خوارزمشاه، از بلخ هجرت کرد و نظر عده ای بر این است که چون بهاء ولد بر منبر از فلاسفه و حکما بد می گفت و آنان را مبتدع می خواند، فخر رازی که استاد خوارزمشاه بود، او را به دشمنی بهاء ولد بر می انگیخت،از طرف دیگر خوارزمشاه با پیروان سلسله کبراویه که بهاء ولد نیز از ایشان بود، میانه خوبی نداشت و مجد الدین بغدادی، خلیفه نجم الدین کبری را به جیحون افکند.
در هر حال، بهاءولد حدود سال۶۱۰ه.ق. یا ۶۱۸ با جلال الدین که شش سال داشت از بلخ بیرون آمد و قصد حج کرد و رهسپار بغداد شد، در نیشابور به دیدن شیخ فرید الدین عطار نایل آمد و به گفته دولتشاه،شیخ عطار خود به دیدن مولانا بهاءالدین آمد و در آن وقت مولانا جلال الدین، کوچک بود.شیخ عطار کتاب اسرارنامه را به هدیه به مولانا جلال الدین داد و مولانا بهاء را گفت: «زود باشد که این پسرتو آتش در سوختگان عالم زند».
وقتی بهاءولد و همراهانش به بغداد رسیدند، جمعی پرسیدند که «اینان چه طایفه اند و از کجا می آیند و به کجا می روند؟ مولانا بهاءالدین فرمود که: «مِنَ الله و اِلَی الله و لاقُوَّهَ اِلّا بِالله» این سخن را به خدمت شیخ شهاب الدین سهروردی (ابوحفص) رسانیدند، فرمود که:«ما هذا اِلّا بِهاءُالدینِ البَلخی» و خدمت شیخ استقبال کرد.... و بهاء ولد به مدرسه مستنصر یه فرود آمد... و بعد از سه روز از بغداد رهسپار حج شد، و در بازگشت از سفر حج به شام رفت و پس از مدتی به ارزنجان عزیمت کرد که پادشاه آنجا فخرالدین بهرامشاه، از آل منکوجک بود و به علما توجه داشت و کریم و بخشنده و رادمرد بود، وی کسی است که نظامی گنجوی، مثنوی مخزن الاسرار را به نام او کرد و برایش تحفه فرستاد و از او جایزه گرفت، علاءالدین پسر فخر الدین نیز دانش دوست بود و علما و فضلا را گرامی می داشت. بهاءولد، پس از آن به لارنده رفت و مولانا جلال الدین در این شهر در سن هجده سالگی با دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرد که حاصل این ازدواج سه پسر به نامهای سلطان ولد، بهاءالدین محمد، و علاءالدین محمد بود.
پس از هفت سال، بهاءولد به درخواست علاءالدین کیقباد، پادشاه سلجوقی روم، به قونیه رفت و در سال ۶۲۸ه.ق. - بنا به گفته احمد افلاکی- در همانجا در گذشت.
مولانا جلال الدین در این هنگام بیست و چهار سال داشت و به خواهش مریدان یا به اصرار سلطان علاءالدین به جای پدر نشست و به وعظ و ارشاد و فتوی دادن پرداخت تا به برهان محقق ترمذی - از سادات حسینی ترمذ - پیوست و تحت تربیت و مراقبت و آزمایش او قرار گرفت. سید به او گفت: می خواهم که در علم حال، سیر و سلوک کنی و آن را نیز از من حاصل کن تا در همه حال-ظاهراً و باطناً- وارث پدر باشی. بعد از آن به مدت نه سال از تربیت و ارشاد برهان الدین برخوردار بوده و تغییر حال داده است و ظاهراً به اشارت او به شام سفر کرده تا علوم ظاهری را به کمال رساند و برای تکمیل آن به شهر حلب رفت و در مدرسه حلاویه فرود آمد. پس از آن به دمشق رفت که شیخ اکبر، محیی الدین بن عربی، در آن شهر می زیست، مولانا نیز طالب دیدار این بزرگان بود. بعد از هفت سال اقامت در حلب و دمشق، به روم بازگشت و به دستور برهان الدین به ریاضت پرداخت و سه چلّه گذراند که در این زمان سّد او را در کنار گرفت و گفت: «در جمیع علوم عقلی و نقلی و کشفی و کسبی بی نظیر عالمیان بودی و الحاله هذه در اسرار باطن و سر سیرِ اهل حقایق و مکاشفات روحانیان و دیدار مغیبات انگشت نمای انبیا و اولیا شدی». (برهان الدین در ۶۳۸ ه.ق. در قصیریه وفات کرد. او عالمی کامل و عارف و صوفی بزرگ بود و او را به علت اشرافی که بر خواطر داشت، «سید سِرّدان» می گفتند).
پس از درگذشت برهان الدین، مولانا مدت پنج سال (۶۳۸ تا ۶۴۲ ه.ق). بر مسند ارشاد و وعظ و تدریس فقه و علوم دین اشتغال داشت و حدود چهارصد طالب علم از محضر او کسب فیض می کردند، وصیت شهرت او در جهان منتشر شد و مریدان فراوان یافت.
وضع صوری و ظاهری مولانا که از زهد و استواری او در دین و شریعت محمدی حکایت می کرد و مردم را سخت فریفته بود، چندان دوام نیافت، زیرا به شمس الدین محمد بن علی بن ملکداد تبریزی بازخورد که پیری آشفته حال بود و دائماً از شهری به شهری دیگر می رفت و به خدمت بزرگان می رسید و گاهی مکتب داری می کرد، و به احتمال قوی، نخستین بار مولانا در دمشق یا حلب او را دیدار کرده است. و پیش از این گفتیم که در بغداد با او حدالدین کرمانی هم دیدار کرد و روش او را نپسندید و بر او خرده گرفت. شمس الدین در جمادی الاخر سال ۶۴۲ ه.ق. وارد قونیه شد و «در خان شکر فروشان فرود آمد و حجره ای بگرفت و بر در حجره اش دو سه دیناری با قفل بر در می نهاد و مفتاح بر گوشه دستارچه بسته بر دوش می انداخت تا خلق را گمان آید که تاجری بزرگ است، خود در حجره غیر از حصیری کهنه و شکسته کوزه وبالشی از خشت خام نبودی». در مورد چگونگی دیدار شمس و مولانا نیز روایات مختلف نقل کرده اند، از جمله افلاکی روایت می کند که مولانا از مدرسه پنبه فروشان در آمده بر استری رهوار نشسته و طالب علمان و دانشمندان در رکابش حرکت می کردند، ناگاه شمس الدین تبریزی به او بازخورد و پرسید: «بایزید بزرگتر است یا محمد (ص)؟» مولانا گفت: «این چه سوال باشد؟! محمد (ص) ختم پیغمبران است، وی را ابو یزید چه نسبت؟»، شمس الدین گفت پس چرا محمد (ص) می گوید: «ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِکَ» و با یزید گفت: «سُبحانی ما اَعظَمَ شابی»؟ مولانا از هیبت این بیفتاد و از هوش برفت، چون به خود آمد دست شمس الدین بگرفت و پیاده به مدرسه خود آورد و در حجره درآورد و تا چهل روز به هیچ آفریده راه ندادند.

نظرات کاربران درباره کتاب مولانا و قرآن