فیدیبو نماینده قانونی انتشارات تیسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روش و نظریه در علوم اجتماعی

کتاب روش و نظریه در علوم اجتماعی

نسخه الکترونیک کتاب روش و نظریه در علوم اجتماعی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۱۷۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب روش و نظریه در علوم اجتماعی

مجموعۀ حاضر متشکل است از ۹ یادداشت است که صورت‌بندی‌های روش‌شناختیِ منحصر به فردی دارند و مضامین روش‌شناختی را در دل شاکله‌های نظریِ خود توضیح می‌دهند. روش دیالکتیکی که در سنت تفکر چپ جایگاهی ویژه دارد در دو نوشتار محور قرار گرفته است. بحثی در باب «دیالکتیک سرمایه» از توماس تی. سکینو همچنین «دیالکتیک فضا‌زمان» از دیوید هاروی که کاربستی است از روش دیالکتیک در فهم پدیده‌های اجتماعی در وجوه انتقادی. یکی بر مضمون سرمایه متمرکز می‌شود و دیگری بر مضمون فضازمان. روش تبارشناختی نیز به عنوان یکی از متأخرترین صورت‌بندی‌های نظری ـ روشی در علوم انسانی در یادداشتی از گری گاتینگ مورد بررسی قرار گرفته است. مواجهۀ پسااستعماری با پدیده‌های تاریخی ـ اجتماعی در متنی از آشیل امبمبه ارائه شده است. برای فهم چگونگی مواجهه با مسئلۀ «طبقه» صورت‌بندی و رویکرد تحلیلی اریک اولین رایت مد نظر قرار گرفته است و در نوشتاری به قلم همین نویسنده نظریه ـ روش اولین رایت ارائه شده است. نظریه‌های میان‌برد یکی دیگر از مهم‌ترین صورت‌بندی‌های نظری ـ روشی است که در پوزیتیویسم امریکایی طرح شد. این صورت‌بندی با یادداشتی از چارلز تیلی، یکی از ادامه‌دهندگان سنت کارکردگراییِ امریکایی، ارائه شده است. همچنین در زمینۀ قوم‌نگاری و روش‌های متصل به آن سه نوشتار دربارۀ قوم‌نگاریِ ویدئویی، مردم‌نگاری روایی و خودمردم‌نگاری ترجمه شده‌اند.

ادامه...

بخشی از کتاب روش و نظریه در علوم اجتماعی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به جای مقدمه

درهم تنیدگیِ روش، نظریه و واقعیت

آرش حیدری
مسئله روش در علوم انسانی به طور عام و علوم اجتماعی به طور خاص همواره از مناقشه برانگیزترین وجوه اندیشه اجتماعی بوده است. نسبت روش و نظریه اگرچه در آثار تراز اول علوم اجتماعی جایگاه مشخصی دارد، به طوری که هیچ نظریه ای بدون روش شناسی مشخص قابلیت طرح ندارد و از دیگر سو هیچ روشی بدون نظریه موضوعیت ندارد، اما در فضای رایج آکادمی این دو وجه از یکدیگر تفکیک شده اند و روش به قالب تکنیک فروکاسته شده است. فروکاست روش در علوم انسانی به تکنیک های مشاهده و گردآوری داده ها و نظریه زدایی و فلسفه زدایی از روش موجب سرگشتگی عمده ای در تولید متون به اصطلاح پژوهشی شده است. این بحران را در سری دوزی متون پژوهشی در فضای رایج علوم انسانی در میدان آکادمیکِ ایران می توان مشاهده کرد.
مروری بر انبوهه مقالات در فصل نامه های داخلی و انبوهی از پژوهش های سفارشی از جانب نهادهای دولتی و شبه دولتی نشان از دو مسئله عمده دارد: اول غلبه شیوه ای از پوزیتیویسم فَشل که به تکنیک های میدانی و پرسشنامه های خودسنجی فروکاسته شده است و دوم فروکاست پژوهش کیفی به مجموعه ای از مصاحبه ها. نسبتِ شیوه های گردآوری داده ها با سازمان و ساختارِ نظریِ حاکم بر متون و خودِ مسئله مورد پژوهش در بسیاری از موارد نشان از ناکارآمدی عظیمی دارد که داده های گردآوری شده نه مسئله ای را مشخصاً توضیح می دهند و نه نسبت مشخصی با نظریه های ذکرشده در متن به اصطلاح پژوهشی پیدا می کنند. این بحران تا به حدی در فضای رایج علوم انسانی در ایران ریشه دار است که می توان ادعا کرد بخش بزرگی از رساله های تحصیلات تکمیلی و همچنین مقالات پژوهشی، و اخیراً کتاب هایی که در این حیطه منتشر می شوند، فاقد هرگونه بنیانی در علم به طور عام و علوم اجتماعی به طور خاص هستند.
غالب آنچه در متون به اصطلاح پژوهشی تولید می شوند، بیش از آنکه نسبتی با علم و دانش داشته باشند، با فهم عامیانه(۱) نسبت دارند. این در حالی است که تاریخِ اندیشه گواهی است بر فراتر رفتن از یقین حسی و دست یابی به وجوه پیچیده موجود در آنچه به شکل انضمامی ادراک می شود. به عبارت دیگر، اگرچه یقین حسی یا فهم عامیانه یا امر دمِ دستی به تجربه درمی آید و ادراک می شود، اما خودِ دریافت و ادراک است که در وهله های بعدی باید به فهم سپرده شود و مورد پرسش و مناقشه قرار گیرد. مسئله فهم در علوم انسانی به معنای صرف گردآوری مجموعه ای از مشاهدات و قرارگیری در توهم عینیت آنچه مشاهده می شود نیست.
هگل در پدیدارشناسی روح بر سیر عقل و آگاهی، بر گذار از یقین حسی به خود-آگاهی تاکید می کند. به عبارت دیگر فهم رخ نمی دهد مگر در گذار از آنچه به شکل مشاهدات عینی و بدیهی درک می شود. هایدگر نیز در هستی و زمان بر مسئله امر دمِ دستی و امر فرادستی تاکید دارد. اگرچه انسان ها به شکل دمِ دستی ادارکی از جهان خود دارند، اما دقیقاً در همان لحظه که این ادراک محل پرسش قرار می گیرد و پیچیدگی هایش عیان می شود ادراک دمِ دستی یا همان فهم عامیانه (یا همان یقین حسی) بدل به مسئله ای پیچیده می گردد که جز در ارتباط درونیِ نظریه ـ روش ـ عمل قابلیت دریافت نخواهد داشت.
نسبت فهم رایج و علم اگرچه بسیار مورد تاکید بوده است، اما به نظر می رسد سازوکار حاکم بر آکادمی از اساس به این نسبت بی توجه است. رشد کمی متون تولیدشده و درجازدن در فهم امر اجتماعی و انسانی گواهی است بر ناآگاهیِ عمیق و سازمان یافته آکادمی از نسبت علم و فهم عامیانه. زمانی که پژوهشگری در تحقیقش به این نتیجه می رسد که «هرچه توریست از منطقه ای رضایت بیشتری داشته باشد، احتمال بیشتری دارد که به آن منطقه دوباره مراجعه کند» یا «بین جنسیت و قتل ناموسی رابطه وجود دارد» یا «عدم تفاهم علت طلاق است»، فرسنگ ها هم با مفهوم «رابطه» فاصله دارد هم با مفهوم «علت».
اگرچه هر انسانی در زندگی روزمره فهمی دمِ دستی از ارتباط وهمجواری دو یا چند پدیده دارد، اما این فهم دمِ دستی یا این یقین حسی اگرچه بنیانی است برای وارد شدن به ساحت علم، اما درماندن در همین فهم دمِ دستی یعنی ویران سازیِ علم و نگون بختیِ فهم. در اینجا باید تاکید کرد که به هیچ رو اهمیت ندارد که چنین متونی داوری شده باشند، در نشر به اصطلاح معتبر چاپ شده باشند و الی آخر، چراکه اعتبار درونیِ متن اگرچه تا حدی مقید به اجماع و وفاق کنشگران یک میدان است، اما این بدان معنا نیست که آنچه نوشته شده است با سنجه ها و معیارهای درون ماندگار فهم علمی (علم به معنای عام نه لزوماً به معنای علم تجربی) قابل سنجش نباشد. چه بسا انبوهی از کنشگران یک میدان در درون همان فهم عامیانه به ارزیابی یک متن دست زده باشند (اگر منطق رانت علمی و مشتقاتش را در چاپ متون کنار بگذاریم). نفسِ به داوری سپرده شدن یک متن به متن اعتبار نمی دهد مگر اینکه از منطقِ میدانی که یک داور در درون آن قرار دارد سوال پرسیده باشیم. صرف جایگاه های تولیدکننده یک متن نیز نمی توانند به متن اعتبار بخشند مگر اینکه آن جایگاه با منطق و سنجه های درونیِ میدان علم مورد ارزیابی قرار گیرد. به عبارت دیگر، صرف هیئت علمی بودن، دکتر بودن، پژوهشگر برتر بودن، معروف بودن وغیره، همه ویژگی هایی هستند در درون فهم عامیانه و به هیچ رو به یک متن اعتبار نمی بخشند. شاید این ویژگی ها به متن شهرت بخشند، اما صرف شهرت نویسنده یک متن وغیره، نمی تواند به متن اعتبار درونی بخشد. اعتبار درونی یک متن در سازمان نظری ـ روش شناختی آن مشخص می گردد. این اعتبار پیشاپیش مقید به فراتر رفتن از یقین حسی و امر دمِ دستی، یا همان فهم عامیانه، موضوعیت می یابد، و این فراتر رفتن همواره مقید به پروبلماتیک درونیِ یک صورت بندی نوشتاری است. این پروبلماتیک در سه گانه ای درهم تنیده یک مسئله را رویت پذیر، فهم پذیر و مداخله پذیر می کند.
این سه گانه همان چیزی است که لویی آلتوسر (۱۹۶۹) در مقاله فروید و لاکان به عنوان سه گانه درهم تنیده نظریه ـ روش ـ عمل آن را توضیح می دهد. این سه گانه بر بستری استوار است که همان پروبلماتیک حاکم بر یک دم ودستگاهِ فکری است. همان طور که آلتوسر در خوانش سرمایه (۱۹۶۸، نخستین چاپ ترجمه انگلیسی: ۱۹۷۰) می گوید، پروبلماتیک یک نظام ارجاع درونی است در یک مورد خاص که در این چهارچوب سلسله پرسش هایی به یک پاسخ منجر می شوند. پروبلماتیک یک ساختار بنیادین است که امکان طرح پرسش هایی خاص را فراهم می کند. موضوع و فکت مورد بررسی در درون پروبلماتیک یک نظریه معنادار است. در درون پروبلماتیک است که فکت قابل رویت می شود. پروبلماتیک راهی است برای تعیین امر رویت پذیر و امر رویت ناپذیر و پیوند ارگانیک بین این دو. درون پروبلماتیک است که موضوعات و ابژه ها در یک حوزه خاص جای می گیرند و در بستری ساختاریافته در درون یک پروبلماتیکِ نظری رویت پذیر می شوند. در این معنا است که فکت در درون نظریه معنادار است و واقعیت های مورد بررسی در درون نظریه ساخته می شوند (آلتوسر و بالیبار، ۱۹۷۰: ۲۵).
بدین ترتیب رویت پذیری ابژه به معنای عملِ مشاهده در سوژه ای فردی نیست، بلکه محصول شرایطی ساختاری است که سوژه در درون آن به مشاهده می پردازد. رویت پذیری برای آلتوسر به معنای «رابطه انعکاسی درون ماندگار بین زمینه پروبلماتیک، موضوعِ آن و مسئله آن است» (آلتوسر و بالیبار، ۱۹۷۰: ۲۵). از نظر آلتوسر، تولید یک دانش، متاثر از مکانیسم های است که در پس کنش نظام مندِ قالب گفتارهای علمی وجود دارند، گفتارهایی که مبتنی بر ارائه براهین و شواهد هستند (همچنین بنگرید به حیدری و نصیری، ۱۳۹۴).
از این رو، نمی توان صرفاً با اتکا به مجموعه ای از شواهد گردآوری شده که فهم عامیانه یا ایدئولوژی آن را تایید می کند و به آن بداهتی عینی می بخشد، از فهم و نظریه و پژوهش سخن گفت. هرگونه فهم و پژوهشی مقید است به پروبلماتیکی که محقق در درون آن جای دارد و به عمل مشاهده جهت می دهد. مشاهده ای که اگرچه از جانب سوژه فردی صورت می گیرد، اما به هیچ وجه فردی نیست بلکه مقید به دم ودستگاه و ساختاری است که محقق در درون آن قرار دارد. با این اوصاف صرف مشاهده یا گردآوری داده ها ـ حتی اگر به تایید انبوهی از عاملان فردی رسیده باشد ـ نمی تواند به متن اعتبار بخشد، حتی اگر با دقیق ترین ابزارهای ریاضیاتی اثبات شده باشد، مگر اینکه نسبت مشاهده دمِ دستی و یقین حسی با صورت بندی های روشی ـ نظری در درون یک پروبلماتیک روشن شده باشد.
درست است که آنچه مشاهده می شود نقطه آغاز مسئله و فهم مسئله است، اما درجاماندن در آنچه مشاهده می شود و برقراری رابطه خیالی مابین آن چیزهایی که در فهم رایج مشاهده می شوند، ولو اینکه به واژگان علمی و شبه علمی مزین شده باشند، راه به سوی فهم نمی برد. همان طور که آلفرد شوتز (۱۹۶۲) بیان می کند، واقعیت هایی که در فهم عامیانه انضمامی به نظر می رسند، در واقع چندان هم که می نمایند انضمامی نیستند. این واقعیت ها خودشان محصولِ انتزاع هایی پیچیده اند که باید مد نظر قرار گیرند، وگرنه در سفسطه عینیتِ کاذب اسیر خواهیم شد.
عینیتِ کاذب همان آغازین لحظه ای است که سوژه با جهان اعیان مواجه می شود و رابطه ای خیالی بین عناصر آن برقرار می سازد. همان لحظه ای که بین «عدم تفاهم» و «طلاق» رابطه علی برقرار می کند، بی آنکه به این مسئله نظر کرده باشد که «عدم تفاهم» عنصری درونی است برای «طلاق»، یا به عبارت دیگر، جوهره طلاق است که از آن جدایی ناپذیر است. این بحران در فهم از جهات مختلفی ناشی می شود که یکی از مهم ترین جهاتش فروکاستن روش شناسی به تکنیک است و فلسفه زدایی و نظریه زدایی از آن. در چرایی این فلسفه زدایی و نظریه زدایی می توان قلم فرسایی ها کرد و نسبتش را با قدرت و امر سیاسی صورت بندی کرد. به عبارت دیگر، یکی از وجوهِ فروکاستِ روش تحقیق به تکنیک را می توان در ناآگاهیِ کنش گران میدان علم جست وجو کرد، اما زمانی که این ناآگاهی بدل به امری فراگیر و هژمونیک می گردد، خود بدل به مسئله ای گفتمانی می شود. نسبتی وثیق برقرار است بین بی خاصیت سازیِ علم انسانی و ادغامش در مدیریت و روان شناسیِ تجربی، که این همه با شیوه هایی خاص از حکومت کردن بر بدن ها و ذهن ها هم ارزند. به عبارت دیگر، گونه ای از حکومت بر متون پژوهشی و تولید انسان دانشگاهی غلبه کرده است که با سازوکار جدید قدرت هم خوانی دارد. سازوکاری که در بسته های آماده و تکنیک های مهندسی گونه بر زیست جهان ها حکم می راند، طبعاً هم ارز منطقی خودش را در علوم انسانی می یابد؛ این هم ارز منطقی چیزی نیست جز پوزیتیویسم عامیانه حاکم بر دم ودستگاه های تولید متن و اقتصاد سیاسیِ نهفته در آن ها، که بررسی آن نیازمند مقالی دیگر است.
تا اینجا نشان دادیم که هر کنشی برای فهم یک مسئله نمی تواند روش زوده باشد و هر شکلی از روشمندی پیشاپیش مقید است به شکلی از نظریه و فلسفه روش که این همه در بستر یک پروبلماتیک موضوعیت دارند.
بدین ترتیب، نسبت وثیق روش شناسی با فلسفه و فرایندهای نظری می باید مورد مداقه جدی قرار گیرد و مرزبندی دقیق تکنیک های تحقیق با روش شناسی مشخص شود. هیندس(۲) (۱۹۷۷) بیان می کند که روش شناسی بنیان در رویه هایی دارد که هم برای تعمیم و هم برای آزمون گزاره ها به کار می روند تا بتوان از حصول یک دانش معتبر اطمینان حاصل کرد، این رویه ها را نمی توان تصدیق کرد مگر به واسطه بحث های فلسفی. بدین ترتیب، روش شناسی رویه هایی را فراهم می کند که بر تولیدات علمی اولویت دارند، و به عبارت دیگر، تولیدات علمی صادق و معتبر نخواهند شد مگر اینکه در نسبت با روش هایی، که درستیِ آن ها از خلال یک مباحثه فلسفی تصدیق شده باشد، سنجیده شده باشند. به این ترتیب، سطوح نظریه و روش از اساس نمی توانند از هم جدا باشند و در نسبت همین نظریه و روش است که ابژه مورد مطالعه صورت بندی می شود. به عبارت دیگر، ابژه مورد مطالعه یک امر برون افتاده نیست که سوژه با ابزارهای ذاتی اش و با استفاده از حواس و توانایی های ذهنی به سوی آن خیز بردارد، بلکه ابژه مورد مطالعه در درون نظم نظری ـ روشی خلق می شود. این نوع نگاه در درون همان صورت بندی عوامانه که علم را به مسلخ می برد، چنین فهم می شود که به ظاهر هیچ دنیای عینی و انضمامی وجود ندارد و هیچ حقیقتی هم وجود ندارد، لذا هر لاطائلاتی را می توان حقیقت دانست.
دفاع از اینکه ابژه مورد مطالعه برساخته ای نظری است، به این معنا نیست که ابژه یک مسئله خیالی است و بی معنا، بلکه مسئله این است که بدون وجود یک نظم نظری ـ روشی اساساً مقوله بندی و سخن گفتن از جهان اعیان بی معنا است. لذا سفسطه ای که در فضای آکادمیک علوم انسانی ایرانی وجود دارد، تصور می کند که جهان اعیان آن گونه که هست فهم پذیر است و می توان با آموزشِ مجموعه ای از تکنیک های مشاهده و گردآوری داده ها آن را توصیف و تبیین کرد. این سفسطه از این حیث در جهل مرکب به سر می برد که همه آنچه عینی تصور می شود، خودش محصول یک نظم شبه نظری است که در فهم عامیانه و ایدئولوژی صورت بسته است؛ لذا آنچه عینیت محضش می نامند چیزی نیست جز عینیتی کاذب که مخلوق نظام های بازنماییِ عامیانه و ایدئولوژیک است. نتیجه نهایی این صورت بندی ها رسیدن به نقطه ای است که نظریه و نظریه پردازی و فلسفه را دشمن فهم تلقی می کنند و شعار «بیرون آمدن از ساحت نظریه» را سر می دهند بی آنکه به این زمینه توجه داشته باشند که بیرون آمدن از ساحت نظریه ناممکن است. زمانی که از نظریه های مبتنی بر روش شناسی مشخص و بنیان های فلسفی بیرون می آییم، جز در درون شبه نظریه های عامیانه و ایدئولوژیک مجال اندیشیدن نخواهیم داشت و هرآنچه در نظم عامیانه و ایدئولوژیک تعین یافته است را به مثابه تعیناتی ناب تصور خواهیم کرد. سپس در مواجهه با این تعینات مجموعه ای از تکنیک ها را به نام روش شناسی حقنه کرده و تصوری از فهم ایجاد می شود که چیزی نیست جز این همان گویی.
با شرحی که گذشت مجموعه حاضر که ادامه مجموعه پیشین به نام «نظریه و واقعیت» است، همچنان از این ایده دفاع می کند که نظریه و واقعیت از یکدیگر تفکیک ناپذیرند، ولو اینکه به شکلی خیالی فهم دمِ دستی و یقین حسی به عنوان عینیت ناب بازنمایی شود. در مجموعه حاضر تلاش کرده ایم صورت بندی های روش شناختی ای را ارائه کنیم که در دل نظام های نظری موضوعیت یافته اند.
مجموعه حاضر متشکل است از ۹ یادداشت است که صورت بندی های روش شناختیِ منحصر به فردی دارند و مضامین روش شناختی را در دل شاکله های نظریِ خود توضیح می دهند. روش دیالکتیکی که در سنت تفکر چپ جایگاهی ویژه دارد در دو نوشتار محور قرار گرفته است. بحثی در باب «دیالکتیک سرمایه» از توماس تی. سکین(۳) و همچنین «دیالکتیک فضا زمان» از دیوید هاروی که کاربستی است از روش دیالکتیک در فهم پدیده های اجتماعی در وجوه انتقادی. یکی بر مضمون سرمایه متمرکز می شود و دیگری بر مضمون فضازمان. روش تبارشناختی نیز به عنوان یکی از متاخرترین صورت بندی های نظری ـ روشی در علوم انسانی در یادداشتی از گری گاتینگ مورد بررسی قرار گرفته است. مواجهه پسااستعماری با پدیده های تاریخی ـ اجتماعی در متنی از آشیل امبمبه ارائه شده است. برای فهم چگونگی مواجهه با مسئله «طبقه» صورت بندی و رویکرد تحلیلی اریک اولین رایت مد نظر قرار گرفته است و در نوشتاری به قلم همین نویسنده نظریه ـ روش اولین رایت ارائه شده است. نظریه های میان برد یکی دیگر از مهم ترین صورت بندی های نظری ـ روشی است که در پوزیتیویسم امریکایی طرح شد. این صورت بندی با یادداشتی از چارلز تیلی، یکی از ادامه دهندگان سنت کارکردگراییِ امریکایی، ارائه شده است. همچنین در زمینه قوم نگاری و روش های متصل به آن سه نوشتار درباره قوم نگاریِ ویدئویی، مردم نگاری روایی و خودمردم نگاری ترجمه شده اند.
این مجموعه تلاش دارد که از سنت های مختلف فکری صورت بندی های روشی ـ نظری را عرضه کند تا از ایده درهم تنیدگیِ نظریه، روش و واقعیت دفاع کند. لازم به ذکر است که این مجموعه با حمایت انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات تدوین شده است.
کتابنامه
حیدری، آرش؛ نصیری، هدایت (۱۳۹۴)، مسئله آلتوسر، نشر تیسا
حیدری، آرش و همکاران (۱۳۹۴)، نظریه و واقعیت، انتشارات تیسا.

Schutz, A. (1962). Common-sense and scientific interpretation of human action. In Collected Papers I (pp. 3-47). Springer Netherlands.
Althusser, L. (1969). Freud and Lacan. New Left Review, (55), 48.
Althusser, L., & Balibar, E. (1997). Reading capital (p. 646898). London: Verso.
Hindess, B. (1977). Philosophy and methodology in the social sciences. London: Humanities Pr.

۱. دیالکتیکِ فضازمان(۴)

دیوید هاروی
ترجمه آیدین ترکمه
یکی از ناامیدکننده ترین ابعاد رویکردهای مارکسی به دیالکتیک، بی تفاوتیِِ ظاهراً کور نسبت به فهم نقش مفاهیم پایه ای فضا و زمان است. آزاردهنده تر این است که بفهمیم برخی از جذاب ترین رویکردهای دیالکتیکی به فضا و زمان را می توانیم در نوشته های افرادی مانند لایبنیتز(۵) و آلفرد نورث وایتهد(۶) بیابیم، یعنی افرادی که هیچ جایگاهی در آثار معتبرِ مارکسی نداشتند. چرا چنین شکاف عظیمی در نظریه پردازی مارکسی وجود دارد؟ و ما چگونه می توانیم این غیبت را جبران کنیم؟
بی تردید، وقتی می گویم غیبت کاملی در زمینه موضوعات فضا و زمان وجود دارد اغراق می کنم. نقد لنین بر ماخ(۷) به چنین موضوعاتی مربوط است و لوکاچ نیز همانند بنیامین، مدت ها به طور جدی درباره سرشت زمان مندی و تاریخ تامل کرده است، در حالی که نوشته های فراوان لوفور(۸) درباره فضامندی، از همه مهم تر، تولید فضا(۹)، به طور گسترده ای مورد ارجاع قرار گرفته است (هر چند، به طور معناداری، نه از سوی مارکسیست ها). دلوز و گوتاری(۱۰) که آشکارا زیر نفوذ سنت مارکسی هستند اما به طور غیرمستقیم با این سنت کار می کردند، علاقه بسیاری به بحث درباره این موضوع نشان داده اند. و از حدود سال ۱۹۷۰، جغرافی دان های درون یا نزدیک به سنت مارکسی مانند سوجا، اسمیت، ماسی، مریفیلد، تریفت، شپارد، کستری و من صراحتاً به دنبال آن بوده ایم تا از روی آنچه برای ما همواره مسئله پرکتیکال و نظریِ مبرم بوده است پرده برداریم (Crang and Thrift, ۲۰۰۰; Massey, ۲۰۰۵; Merrifield, ۲۰۰۲; Sheppard, ۲۰۰۵; Soja, ۱۹۸۹; Smith, ۱۹۸۴). بنابراین، تبیین فضایی زمانی همواره صراحتاً یا تلویحاً در پژوهش ها وجود دارد، و افزون بر این، موارد بیشماری در نظریه پردازی مارکسی هم وجود دارد که این مسئله به طور ضمنی یا غیرمستقیم سربرآورده است. برای مثال، اگر وایتهد در تاکیدش بر اینکه تعیین معنای طبیعت، به مسائل مربوط به مشخصه فضا و زمان فروکاسته می شود فقط تا حدودی بر حق است، آنگاه نوشته های فراوانِ اخیر درباره مسائل محیطی از چشم انداز مارکسیستی ضرورتاً با برخی از برداشت های ضمنی از فضا و زمان پشتیبانی می شوند (Burkett, ۱۹۹۹; Whitehead, ۱۹۶۴, ۳۳). اما این مسئله ای را برای نظریه انتقادی مارکسی پیش می آورد: آیا این برداشت های ضمنی و تلویحی درباره سرشت فضا و زمان، بدون شناخت از آن ها، می توانند محدودیت هایی به وجود آورند یا حتی به اشتباه های آشکاری بیانجامند؟ تنها راهی که می توانیم برای پاسخ به این پرسش مهم پیش بگیریم، درگیری انتقادی با دیالکتیک فضا و زمان است.
در ادامه، من خطوط کلی دیدگاهی را درباره دیالکتیک فضا و زمان، به عنوان آغازگاهی برای بحث های بعدی ترسیم می کنم. این دیدگاه برگرفته از کار عملی خودم درباره مسائل شهری شدن/اوربانیزاسیون، توسعه جغرافیایی نابرابر در مقیاس های مختلف (از امپریالیسم تا تجزیه/پاره پاره سازی فضایی در شهر) و نیز برگرفته از کوشش هایی برای گستراندن اقتصاد سیاسی مارکسی به منظور دربرگرفتن فهم های خاصی از عملکردهای سرمایه داری در و به واسطه فضا و زمان است.
چهارچوب مبنایی ای که پیشنهاد می کنم در دو بعد پیش می رود. در بعد اول، ما سه تعریف متمایز را از فضا و زمان می بینیم: مطلق، نسبی و رابطه ای. در بعد دوم، که عمدتاً مدیون لوفور است، سه تعریف دیگر را می بینیم: تجربه شده، مفهوم پردازی شده و زیست شده. سپس می کوشم به بررسی آن چیزی بپردازم که بعد از درآمیختن این دو بعد رخ می دهد. حالا با بررسی هر یک از این ابعاد به طور مجزا آغاز می کنم.(۱۱)
بُعد اول
فضای مطلق، تثبیت شده است و ما رویدادها را در چهارچوب آن ضبط یا برنامه ریزی می کنیم. فضا از زمان متمایز است (تاریخ از جغرافیا متمایز است). زمان نیز مطلق و ثابت است، و معمولاً به طور خطی نمایش داده می شود، و به طور بیکران از گذشته به آینده کشیده می شود. این همان فضا و زمان نیوتون، دکارت و کانت است. فضا معمولاً به سان شبکه پیشاموجود و تغییرناپذیرِ تابعِ سنجش و محاسبه پذیر تعریف می شود. از لحاظ هندسی، این فضایی اقلیدسی و در نتیجه فضای نقشه کشی کاداسترال(۱۲) و اقدامات مهندسی است. این فضا، فضای اولیه/عمده تفرد یا جداسازی(۱۳) است ـ به بیان دکارت res extensa (جوهر جسمانی) ـ و بر تمام پدیده های گسسته و کرانمند اِعمال می شود. تو و من به عنوان اشخاص منفرد به روشنی بر حسب موقعیت یکتایمان در فضا و زمان مطلق شناسایی می شویم. هیچ شخص دیگری نمی تواند دقیقاً در یک زمان معین در فضای تو یا من باشد. از لحاظ اجتماعی، این فضا فضای طردکننده مالکیت خصوصی در زمین و دیگر تخصیص های(۱۴) قلمروییِ کرانمند (مانند دولت ها، واحدهای اجرایی، برنامه های شهر و شبکه های شهری/اوربان) است. سنجش/اندازه گیری و محاسبه پذیری درون این فضا و زمان رشد می کنند و توفیق می یابند. وقتی مهندسِ دکارتی با نوعی تفوق به جهان می نگرد، در واقع با جهانِ فضا (و زمان) مطلق سروکار دارد که اصولاً تمام بلاتکلیفی ها و ابهام ها را می توان از آن زدود؛ جهانی که محاسبه انسانی می تواند بی هیچ ملاحظه ای شکوفا شود. فضا و زمانِ مطلق عمدتاً فضا و زمانِ چیزها است.
فضای نسبی عمدتاً با نام اینیشتین و هندسه نااقلیدسی گره خورده است که به شکل نظام مندی در سده نوزدهم شکل گرفت. این فضا عمدتاً فضای فرایندها و حرکت است. اینجا فضا را نمی توان جدا از زمان فهمید (تاریخ و جغرافیا را نمی توان جدا کرد و در نتیجه مجبوریم وارد جغرافیای تاریخی شویم). این مستلزم چرخش مهم زبان از فضای مطلق و زمان مطلق به فضا ـ زمان نسبی است. برای مثال در سطح این جهانیِ(۱۵) کار جغرافیایی، می دانیم که فضا ـ زمان نسبی روابط حمل ونقل بسیار متفاوت از فضاهای مطلق مالکیت خصوصی است. منحصربه فردبودن/یکتاییِ موقعیت و تفرد که با قلمروهای کرانمند در فضای مطلق تعریف می شوند، جای خود را به تنوعی از موقعیت /لوکیشن ها می دهد که دارای فاصله ای مساوی مثلاً از موقعیتِ برخی شهرهای مرکزی اند. هویتِ نسبی، چندگانه است و نه منفرد/تکین. بسیاری از افراد می توانند نسبت به من در یک مکانِ یکسان باشند و من می توانم دقیقاً در همان مکانی باشم که بسیاری از افراد، نسبت به فرد دیگری دارند. ما می توانیم با تمایزگذاشتن بین فاصله هایی که بر حسب هزینه، زمان، و مدِ جابه جایی (خودرو، دوچرخه یا اسکیت) اندازه گیری می شوند نقشه های کاملاً متفاوتی از موقعیت های نسبی بیافرینیم و حتی پیوستگی های فضایی را با بررسی شبکه ها و روابط توپولوژیک (مسیر بهینه برای پستچی جهت رساندن نامه ها یا سیستم هواپیمایی که از طریق هاب های کلیدی عمل می کند) بگسلانیم. ما با درنظرگرفتنِ اصطکاک افتراقیِ فاصله که بر روی سطح زمین برخورد می کنند، می دانیم که کوتاه ترین فاصله (که بر حسب زمان، هزینه، یا انرژیِ صرف شده اندازه گیری می شود) بین دو نقطه لزوماً با مسیری که کلاغ افسانه ای پرواز می کند تعیین نمی شود. افزون بر این، نظرگاهِ مشاهده کننده نقشی بنیادی بازی می کند. دیدگاه یک نیویورکی نسبت به جهان، همان طور که کاریکاتور معروف استینبرگ(۱۶) نشان می دهد، به محض اینکه درباره زمین های غرب Hudson River یا شرقِ Long Island فکر کند خیلی زود رنگ می بازد.
تمام این نسبی سازی ها ضرورتاً ظرفیتِ تفرد یا کنترل را کاهش نمی دهند و نابود نمی کنند، اما این بیان گر آن نیست که نیازمند قواعد و قوانین خاصی برای پدیده ها و فرایندهای خاص مورد نظر هستیم. به این ترتیب، سنجش پذیری/اندازه پذیری و محاسبه پذیری پیچیده تر می شوند. هندسه های مختلفی وجود دارند که می توانیم از بین شان انتخاب کنیم. چهارچوب فضایی بر حسب اینکه چه چیزی و از سوی چه کسی نسبی می شود، تغییر می کند. زمانی که گاوس اولین بار قواعد هندسه کرویِ نااقلیدسی را برای پرداختن به مسائل پیمایش/نقشه برداری دقیق بر روی سطح منحنیِ زمین بنا کرد، ادعای اویلر را نیز تایید کرد که یک نقشه کاملاً مقیاس دار از هر سطحی از زمین ناممکن است. اگر نقشه ها به طور دقیق، جهت ها/مسیرها را بازنمایی می کنند پس [ضرورتاً] مساحت ها را تحریف می کنند (بر روی نقشه مرکاتور، گرینلند بزرگ تر از هند به نظر می رسد). اینیشتین این استدلال را، با نشان دادن اینکه تمام شکل های اندازه گیری/سنجش به چهارچوب ارجاعیِ بیننده بستگی دارد، جلوتر برد. بنا به آموزه اینیشتین، ایده همزمانی در جهان فیزیکی را باید کنار بگذاریم. بی تردید، ابداع ابزاری دقیق برای بررسی پدیده ای چون خمیدگی فضا هنگام بررسی فرایندهای زمانی ای که با سرعت نور عمل می کنند، دستاورد اینیشتین بود (Osserman, ۱۹۹۵). اما در مدل اینیشتین، زمان ثابت می ماند، در حالی که این فضا است که مطابق با قواعد مشاهده پذیر معینی خم می شود. با این همه، دشواری ها زمانی پیش می آیند که بخواهیم فهم ها از میدان های متفاوت را در قالب کوششی واحدتر یکپارچه کنیم. چهارچوب فضازمانی لازم برای بازنمایی جریان های انرژی در سیستم های اکولوژیک ممکن است با چهارچوب فضازمانیِ لازم برای بازنمایی جریان های سرمایه در بازارهای مالی جهانی سازگار نباشد. فهم ضرب آهنگ های فضازمانیِ انباشت سرمایه نیازمند چهارچوبی یکسره متفاوت از چهارچوب لازم برای فهم تغییر اقلیمی جهانی است. اگرچه کار با چنین انفصال هایی دشوار است، اما به شرط به رسمیت شناختن آن ها برای آنچه هستند، این مسئله ضرورتاً یک اشکال/ضعف نیست. مقایسه های بین چهارچوب های فضازمانیِ متفاوت می توانند مسائل انتخاب سیاسی را شرح دهند (برای مثال، می توانیم طرفدار چهارچوب فضازمانیِ تعریف شده با جریان های مالی باشیم یا حامیِ چهارچوب فضازمانیِ فرایندهای اکولوژیکی که جریان های مالی آن ها را مختل می کنند). ما همچنین به طور روشن تری می بینیم که فرایندهای انباشت سرمایه چگونه با ایجاد رانه ای هم برای تسریع زمان بازگشت و هم برای زدودنِ موانعِ فاصله، فشردگی فضا ـ زمان را در بازار جهانی تولید می کنند (Harvey, ۱۹۸۹, Part III).
مفهوم رابطه ای از فضا بیش از همه با نام لایبنیتز همبسته است، که در مجموعه نامه های مشهوری به کلارک (که در واقع جانشین نیوتن بود) شدیداً به برداشت مطلق از فضا و زمان که در نظریه های نیوتن نقشی کانونی داشتند، حمله کرد.(۱۷) اعتراض اولیه او الاهیاتی بود. نیوتن طوری تصویر می کرد که گویی حتی خدا هم درون فضا و زمان مطلق است و نه به عنوان آفریننده نسخه خاصی از فضا و مکان. در دیدگاه رابطه ای، ماده و فرایندها در فضا ـ زمان وجود ندارند یا حتی (مانند فضا ـ زمان نسبی) آن را شکل نمی دهند. فضا و زمان درونِ ماده و فرایند درونی می شوند. در نتیجه جداسازی فضا و زمان امکان ناپذیر می شود. آن ها در فضازمان(۱۸) (خط تیره بین شان حذف می شود) درهم می آمیزند. این مفهومِ رابطه ای از فضازمان بیانگر ایده روابط درونی است (مقوله ای بنیادی در دیالکتیک اولمن، هرچند حتی او هم از هرگونه بررسی مشخصِ معناهای فضازمانی اش خودداری می کند؛ Ollman ۱۹۹۲, ۲۰۰۳). یک رویداد یا چیز را در یک نقطه در فضا نمی توان با استناد صرف به آنچه فقط در آن نقطه وجود دارد فهمید. این رویداد یا چیز، هر چیز دیگری را که در گذشته، حال و حتی آینده حول آن روی می دهد درونی می کند (مانند آنکه داده های تجربی فراوانی را که از جهان گردآوری شده اند در اختیار افراد بسیاری که در یک اتاق برای بحث گرد آمده اند قرار دهیم). تنوع گسترده ای از تاثیرات یا نیروهای ناهمخوان در یک نقطه معین (مثلاً درون یک اتاق کنفرانس) لخته می شوند تا سرشت آن نقطه را تعریف کنند. یکسانی(۱۹)، در این استدلال، یکسانی در فضای مطلق است. در واقع تفرد(۲۰) و یکسانی با وجود عینی بودن، نامشخص و غیرمادی اند. در ابتدا دشوار به نظر می رسد که بتوان این برداشت را در نظریه مارکسی جذب کرد. اما من بعدتر استدلال می کنم که چنین برداشتی برای مفهومِ مارکسیِ ارزش، بنیادی است. اینجا فقط به حوزه های بسیاری اشاره می کنم که برداشت رابطه ای در آن ها معنادار و کارکردی است. اگر همراه با وایتهد بپرسیم که مکانِ یک اندیشه کجاست، و بخواهیم پاسخی مادی به این پرسش بدهیم تحت فشار قرار می گیریم. برای مثال ما نمی توانیم برای آگاهی از اندیشه های یک فرد مغزِ او را کالبدشکافی کنیم. اما اگرچه اندیشه ها غیرمادی اند، معمولاً پیامدهای مادی و عینی دارند. بنابراین، رابطه مندی، پیش از هر چیز، درباره رویدادها و پدیده هایی است که غیرمادی (مانند حافظه های جمعی) اما عینی اند.
هر چه به جهان فضازمان رابطه ای نزدیک تر شویم، اندازه گیری بیشتر و بیشتر پروبلماتیک می شود. اما چرا فرض بر این است که فضازمان فقط در صورتی وجود دارد که به شیوه های سنتی معین اندازه پذیر و سنجش پذیر باشد؟ این پرسش توجه ما را به برخی تاملات جالب درباره ناکامی (یا به بیان بهتر، محدودیت های) پوزیتیویسم، تجربه گرایی و ماتریالیسم سنتی در ایجاد فهم های بسنده از مفاهیم فضایی و زمانی فراتر از آنچه اندازه پذیر است معطوف می کند. برداشت های رابطه ای از فضازمان، از یک نظر، ما را به نقطه ای می رساند که ریاضی، شعر و موسیقی ادغام می شوند. و این، از منظر علمی (و نه زیبایی شناختی)، برای آن هایی که گرایشی پوزیتیویستی یا ماتریالیستی صرف دارند مایه تنفر است. کانت، که فضا را واقعی و مطلق تعریف می کند اما دسترسی به آن را فقط از راه شهود ممکن می داند، می کوشد تا با ادغام مفهوم فضا در نظریه داوری زیبایی شناختی، بین نیوتن و لایبنیتز پل بزند. اما محبوبیت و اهمیت دوباره لایبنیتز نه فقط به عنوان معلم فضای سایبری، که همچنین به عنوان اندیشمند اصلی در ارتباط با رویکردهای دیالکتیکی تر به مسائل ذهن ـ مغز و فرمول بندی های نظریِ کوانتوم، بیانگر نوعی ضرورت برای فرارفتن از مفاهیم مطلق و نسبی و کیفیت های به آسانی اندازه پذیرشان، و نیز فراتر رفتن از مصالحه کانتی است. اما زمینه رابطه ای، زمینه ای به شدت چالش برانگیز و دشوار است و کار با آن آسان نیست. برای مثال اینیشتین هرگز آن را نپذیرفت و از همین رو نظریه کوانتوم را همیشه انکار کرد. با این همه اندیشمندان بسیاری وجود دارند که در طول سال ها استعدادهای خود را صرف تامل درباره امکان های اندیشه ورزی رابطه ای کرده اند. آلفرد نورث وایتهد مجذوب ضرورت دیدگاه رابطه ای بود و برای پیش برد آن بسیار کوشید (Fitzgerald ۱۹۷۹). دلوز نیز ایده های بسیاری را در این زمینه طرح کرده است، هم از طریق تامل درباره لایبنیتز (تامل درباره معماری باروک و ریاضیات منحنی(۲۱) در کار لایبنیتز) و هم از طریق تامل درباره اسپینوزا (Deleuze ۱۹۹۲). همچنین، کاوش های دیوید بوهم(۲۲) درباره نظریه کوانتوم عمدتاً بر اندیشه ورزی رابطه ای تمرکز می کند (Bohm ۲۰۰۲; Hiley and Peat, ۱۹۹۱).
اما من به عنوان یک جغرافی دان چرا و چگونه شیوه رابطه ای نگرش به فضازمان را سودمند یافته ام؟ پاسخ کاملاً ساده است: زیرا موضوعات معینی وجود دارند مانند نقش سیاسی حافظه های جمعی در فرایندهای شهری، که فقط از این طریق می توان آن ها را تحلیل کرد. من نمی توانم حافظه های سیاسی و جمعی را در فضای مطلق محصور کنم (یعنی آشکارا آن ها را بر روی شبکه(۲۳) یا نقشه قرار دهم)، و همچنین نمی توانم گردش شان را مطابق با قواعد گردش ایده ها در فضا ـ زمان نسبی، هر چند قواعدی پیچیده اند، بفهمم. اگر من بپرسم بازیلیکای سکره ـ کور(۲۴) پاریس، میدان تیان آن من یا «مرکز تجارت جهانی»(۲۵) به چه معنا هستند، آنگاه تنها شیوه ای که می توانم با آن پاسخ دهم، اندیشیدن به شکل رابطه ای است (Harvey ۲۰۰۳). و همان طور که مختصراً نشان می دهم، امکان ندارد بتوان اقتصاد سیاسی مارکسی را بدون درگیرشدن با دیدگاه های رابطه ای فهمید.
بنابراین، فضا (فضا ـ زمان و فضازمان) مطلق است یا نسبی یا رابطه ای؟ من واقعاً نمی دانم که آیا پاسخی هستی شناسانه به این پرسش وجود دارد یا نه. در کار خودم، فکر می کنم هر سه. من ۳۰ سال پیش به این نتیجه رسیدم و هیچ دلیل خاصی برای آن نیافتم (و هیچ استدلالی هم ندیدم) که من را وادارد تا دیدگاهم را تغییر دهم. از همین رو است که نوشتم:

فضا به خودی خود نه مطلق است، نه نسبی، و نه رابطه ای، بلکه می تواند بر حسب شرایط، یکی یا همزمان همه آن ها باشد. مسئله مفهوم پردازی مناسبِ فضا به واسطه پرکتیس انسانیِ مرتبط با آن حل می شود. به بیان دیگر، هیچ پاسخ فلسفی ای برای پرسش های فلسفیِ مرتبط با سرشتِ فضا وجود ندارد ـ پاسخ ها را باید در پرکتیس انسانی یافت. این پرسش که «فضا چیست؟» به این ترتیب با این پرسش جایگزین می شود که «چگونه است که پرکتیس های متفاوت انسانی مفهوم سازی های متفاوتی را از فضا می آفرینند و به کار می برند؟». برای مثال، رابطه مالکیت، فضاهای مطلقی را می آفریند که کنترل انحصاری درونِ آن می تواند عمل کند. حرکت مردم، کالاها، خدمات، و اطلاعات در فضای نسبی روی می دهد، زیرا این حرکت نیازمند صرف پول، زمان و انرژی است، و گرایش به غلبه بر اصطکاکِ فاصله دارد. پارسل های زمین نیز سودآور می شوند، زیرا شامل روابطی با پارسل های دیگر در شکلِ فضای رابطه ایِ رانت هستند که به عنوان بعد مهم پرکتیس اجتماعی انسانی به خودش بازمی گردد (Harvey ۱۹۷۳, ۱۳).

آیا برای تعیین اینکه کی و کجا یک چهارچوب فضایی نسبت به چهارچوب فضایی دیگر ارجح است، قواعدی وجود دارد؟ یا گزینش خودسرانه، و تابع حال و هوای پرکتیس انسانی است؟ تصمیم برای استفاده از این یا آن برداشت مطمئناً به سرشت پدیده های مورد پژوهش بستگی دارد. برداشت مطلق می تواند برای مسائل مرزهای مالکیت و تعیین نواحی مرزی کاملاً بسنده باشد، اما درباره اینکه میدان تیان آن من، مرکز تجارت جهانی یا بازیلیکای سکره ـ کور چه هستند سر سوزنی هم کمک نمی کند. در نتیجه ـ دست کم برای آزمونی درونی ـ سودمند یافتم تا دلایل انتخاب چهارچوب ارجاعی مطلق، نسبی یا رابطه ای را بیشتر شرح دهم. افزون بر این، من در کار خودم دریافتم که اغلب نوعی سلسله مراتب میان آن ها در کار است، به این معنا که فضای رابطه ای می تواند فضای نسبی و مطلق را دربربگیرد، فضای نسبی می تواند فضای مطلق را دربربگیرد، اما فضای مطلق فقط مطلق است و نه چیزی بیشتر. اما من مطمئناً این دیدگاه را به عنوان اصلی عملی(۲۶) نپرورانده ام، چه برسد به اینکه به طور نظری از آن دفاع کنم. من اصولاً این را بسیار جذاب تر یافتم که این سه مفهوم را در تنشی دیالکتیکی با یکدیگر حفظ کنم و دائماً درباره برهم کنش میان آن ها به دقت بیندیشم. مرکز تجارت جهانی، فضای مطلقی است که همزمان در فضا ـ زمان نسبی است و نوعی فضازمان رابطه ای است. بر این مبنا من اولین تعریف(۲۷) مقدماتی را استنتاج کردم: دیالکتیک فضا و زمان مستلزم آن است که تمام این سه برداشت مطلق، نسبی و رابطه ای در تنیدگی/تنشی دیالکتیکی با یکدیگر باقی بمانند.

نظرات کاربران درباره کتاب روش و نظریه در علوم اجتماعی

عرض ادب کاش به جای سانسور نظر انتقادی اینجانب جوابم را می دادید ! احترام به کاربران حداقل کاری هست که میتوانید انجام دهید . کاربران سرمایه های اقتصادی نهادهای خدماتی و اقتصادی هستند .
در 7 ماه پیش توسط hemmat