فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ترانه‌ی شیرین

کتاب ترانه‌ی شیرین

نسخه الکترونیک کتاب ترانه‌ی شیرین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ترانه‌ی شیرین

بازسازی‌ صحنه‌ جنایت گاه همانند یک افشاگر عمل می‌کند؛ مثل مراسم جادوگرانی که با فرو رفتن درخلسه ناگهان حقیقتی دردناک برای‌شان پدیدار می‌شود و با تاباندن نوری تازه گذشته‌شان را آشکار می‌سازد. چه بسا، این جادو به محض ورود به صحنه‌ی ‌اتفاق عمل کند، جزئیات واقعه پدیدار شود و یک تناقض‌گویی، سرانجام معنا و مفهوم پیدا کند. او فردا، به ساختمان خیابان اوت ویل که جلوی آن گل‌هایی پژمرده و تصاویری از دو کودک قرار گرفته است خواهد رفت. از کنار شمع‌ها خواهد گذشت و سوار آسانسور خواهد شد. آپارتمان، که از آن روزِ ماه مه به بعد، هیچ تغییری در آن ایجاد نشده و هیچ‌کس برای بردن وسایل یا بازیافتن اوراق شناسایی قدم به آن نگذاشته است، بار دیگر صحنه‌ی آن نمایش فلاکت‌بار خواهد شد. نینا دوروال نمایش شکوهمندانه خود را آغاز خواهد کرد.

ادامه...

بخشی از کتاب ترانه‌ی شیرین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پسرکوچولو مرده است. مرگ او در چند ثانیه اتفاق افتاده بود. طبق گزارش موثق پزشک، کودک بدون تحمل درد و رنج از پا درآمده بود. او را در یک روکش خاکستری خواباندند و زیپ براق روکش را روی بدن متلاشی شده اش که وسط اسباب بازی ها گم شده بود، بالا کشیدند. اما هنگام رسیدن گروه امداد دختربچه هنوز زنده بود. او مثل جانوری وحشی جنگیده بود. کبودی های روی بدنش و تکه های پوست زیر انگشتان ظریفش نشان از جدال دارند. دخترک در آمبولانسی که او را به بیمارستان می برد، ناآرامی می کند و مدام دستخوش تشنج می شود؛ انگار با آن چشم های از حدقه بیرون زده اش اکسیژن می طلبد. گلویش پر از خون شده است. ریه هایش سوراخ شده و سرش به شدت به کمد آبی رنگ اصابت کرده است.
از صحنه جنایت عکس گرفته می شود. پلیس مشخصات محل جنایت را یادداشت می کند و مساحت حمام و اتاق کودکان را اندازه می گیرد. روی زمین، فرش شاهزاده خانم آغشته به خون و میز قنداق کردن نوزاد نیمه واژگون است. کیسه های نایلونیِ پر از اسباب بازی مُهر و موم شده اند. حتی از کمد آبی هم برای بررسی روند حادثه استفاده خواهد شد.
مادر در شوک به سر می برد. این چیزی است که ماموران آتش نشانی می گویند؛ چیزی که پلیس ها تکرار می کنند و روزنامه نگاران می نویسند. او به محض ورود به اتاقی که فرزندانش در آن ضجه می زدند، فریادی برمی کشد؛ فریادی از ته دل، بسان نعره یک ماده گرگ. دیوارها از شدت آن نعره به لرزه درمی آیند. آن روز ماه مه، برایش روزی سیاه و تاریک می نماید. هنگامی که پلیس ها سر می رسند او را می بینند که بالا آورده، لباس هایش آغشته به استفراغ شده و در کنجی از اتاق چمباتمه زده و دیوانه وار گریه سر داده است و طوری نعره می کشد که انگار جگرش می خواهد پاره شود. راننده آمبولانس با سر اشاره خفیفی می کند. با وجود مقاومتی که زن به خرج می دهد و لگدهایی که می پراند، به آرامی از جا بلندش می کنند و انترن جوان بخش اورژانس برایش آرام بخش تجویز می کند. انترن نخستین ماه کارآموزی اش را می گذراند.
آن زنِ دیگر را نیز باید نجات می دادند. برای نجات جان او باید تمام دانش پزشکی وبه همان میزان، دقت به کار گرفته می شد. خودش نتوانسته بود بمیرد، اما مرگ هدیه کرده بود. او چاقویی را که در مشت هایش گرفته بود زیر گلوی خودش گذاشته بود. هوش و حواسش را، همچنان که پایین تخت حفاظ دار نوزاد نشسته بود، از دست داده بود. زن را هم بلند می کنند، نبض و فشارش را می گیرند و روی برانکارد قرارش می دهند. کارآموز جوان دستش را با فشار روی گلوی زن نگه داشته است.
همسایه ها پایین ساختمان جمع شده اند. بیشترشان زن هستند. باید هر چه زودتر بروند فرزندان شان را از مدرسه به خانه بیاورند. آن ها با چشم هایی متورم از گریه به آمبولانس نگاه می کنند. درحالی که اشک می ریزند کنجکاوند بدانند چه اتفاقی افتاده است. روی پاشنه ی پا بلند می شوند. تلاش می کنند به آنچه پشت کمربند حفاظتی پلیس در جریان است پی ببرند و بفهمند داخل آمبولانسی که آژیرکشان و به سرعت از آنجا دور می شود چه می گذرد. اطلاعاتی را در گوش هم زمزمه می کنند. از هم اکنون، شایعه های پراکنده ای به گوش می رسد؛ بلایی سر بچه ها آمده است.
مجتمع مسکونی، ساختمانی زیبا در خیابان اوت ویل(۱) واقع در محله دهم است. ساختمانی که ساکنانش، بدون داشتن شناختی از هم، سلامی گرم و صمیمی با هم رد و بدل می کنند. آپارتمان خانواده مسه(۲) در طبقه پنجم ساختمان قرار دارد. این کوچک ترین آپارتمان ساختمان است. پل و مریم، بعد از تولد دومین فرزندشان وسط سالن یک دیوار کشیده بودند. آن ها در یک اتاق تنگ و جمع وجور، بین آشپزخانه و پنجره ی رو به خیابان می خوابند. مریم مبل های نقش دار و فرش های دستباف قوم بربر(۳) را دوست دارد. او چند کتیبه ژاپنی به دیوار آویخته است.
مریم، امروز زودتر از همیشه به خانه بازگشته است. جلسه امروزش را کوتاه و بررسی پرونده را به فردا موکول کرده است. درحالی که روی یکی از صندلی های خط شماره ۷ مترو نشسته به خودش می گوید امروز فرزندانم را غافلگیر می کنم. برای همین، از نانوایی سر راه برای بچه ها نان باگت و یک دسر می خرد و برای پرستار بچه ها هم کیک پرتقالیِ مورد علاقه اش را.
در این فکر است که بچه ها را برای چرخ وفلک سواری ببرد. بعد، همگی با هم، برای خرید شام بیرون بروند. لابد میلا اسباب بازی خواهد خواست و آدام هم در کالسکه اش یک تکه نان را مک خواهد زد.
آدام مرده است. میلا نیز به مرگ گردن خواهد نهاد.

«آدمی که استخدام می کنی مهاجر غیرقانونی نباشد؛ مخالفتی که نداری؟ کار یک نظافتچی یا نقاشِ بدون مجوز، مزاحمتی برای من ایجاد نمی کند. این آدم ها هم باید کار کنند؛ اما نگهداری از بچه بدون داشتن مجوز، کار خیلی خطرناکی است. من کسی را نمی خواهم که در صورت بروز مشکل، از تلفن زدن به پلیس یا رفتن به بیمارستان هراسان شود. علاوه براین، خیلی پیر و محجبه نباشد، سیگار هم نکشد. مهم این است که فرز و چالاک و حاضر به یراق باشد؛ آدمی کاری باشد تا ما هم بتوانیم کار کنیم.»
پل ترتیب همه ی کارها را داده است. او یکسری پرسش آماده و برای هر مصاحبه سی دقیقه وقت پیش بینی کرده است. آن ها بعدازظهر شنبه شان را به پیدا کردن پرستاری برای بچه ها اختصاص دادند.
چند روز پیش، هنگامی که مریم در مورد نتیجه جست وجوهایش برای یافتن پرستار با دوستش اِما(۴) صحبت می کرد، اِما زبان به گلایه از زنی گشوده بود که از بچه هایش نگهداری می کرد. «پرستار بچه ها علاوه براینکه دو تا پسر اینجا دارد، هیچ وقت نشده تا دیر وقت بماند و از بچه ها نگهداری کند. واقعاً این عملی نیست. وقتی داری مصاحبه می کنی این مسئله را در نظر داشته باش. اگر بچه دار است؛ ترجیحاً باید در کشور خودش بماند.» مریم بابت این توصیه ها از دوستش سپاسگزاری کرده بود. اما در واقع، گفته های اِما او را نگران کرده بود. اگر رئیس شان در مورد او یا یکی دیگر از دوستان شان این طوری صحبت می کرد، آن ها فریاد می کشیدند که تبعیض قائل شده است. از دیدگاه او اخراج یک زن، به صرف اینکه فرزندانی دارد تفکر وحشتناکی بود. مریم ترجیح داده بود این مسئله را با پل در میان نگذارد. همسرش مثل اِما فکر می کند؛ آدم عمل گرایی که بیش از هر چیز به خانواده و حرفه اش اهمیت می دهد.
آن روز صبح همه ی اعضای خانواده خریدشان را با هم انجام دادند. میلا روی شانه های پل قرار گرفته بود و آدام هم در کالسکه اش خواب بود. گل خریدند و حالا سرگرم مرتب کردن آپارتمان هستند. می خواهند در برخورد اولیه با تک تک پرستاران تصویر خوبی از خود نشان دهند. کتاب ها و مجله هایی را که روی زمین، زیر تخت و حتی در حمام پراکنده اند جمع می کنند. پل از میلا می خواهد اسباب بازی هایش را در سبدهای پلاستیکی بزرگ بریزد. دخترک گریه کنان از این کار سر باز می زند و در نهایت خود پل، آن ها را کنار دیوار روی هم می چیند. آن ها لباس های کودکان را تا می کنند، ملافه ی تشک ها را عوض می کنند، دست به کار نظافت خانه می شوند، وسایل اضافی را دور می ریزند و با نومیدی در صدد برمی آیند هوای خفه ی آپارتمان را تازه کنند. آن ها دوست دارند به پرستارها نشان دهند که آدم های درست، بسیار جدی و منظمی هستند که دل شان می خواهد بهترین چیزها را برای فرزندان شان فراهم کنند؛ پرستاران باید بفهمند که آن ها ارباب خانه هستند.
بعدازظهر است و میلا و آدام خواب اند. مریم و پل لبه تخت نشسته اند. دلواپس و ناراحت اند. آن ها هرگز فرزندان شان را دست کسی نسپرده اند. مریم اواخر دوران تحصیلش در رشته حقوق، باردار می شود. او دو هفته قبل از تولد میلا لیسانس می گیرد. پل سرشار از خوش بینی ای که مریم هنگام آشنایی شان شیفته آن شده بود، دوره های کارآموزی اش را افزایش داده بود. او مطمئن بود که می تواند جای دونفرشان کار کند؛ یقین داشت که به رغم بحران مالی و بودجه محدودشان، در تولید آثارموسیقیایی موفقیت کسب خواهد کرد.

میلا بچه عصبی و آسیب پذیری بود که بی امان گریه می کرد. رشد خوبی نداشت و از گرفتن سینه مادر و شیشه شیرهایی که پدر برایش آماده می کرد سر باز می زد. مریم از بس حواسش به بچه بود دنیای بیرون را فراموش کرده بود. رویاهایش محدود شده بود به اضافه کردن چند گرم وزن آن دخترک نحیف و جیغ جیغو. ماه ها سپری می شد بی آنکه او متوجه گذر زمان شود. پل و او هیچگاه از دخترک جدا نمی شدند. خشم دوستان شان را بابت این وضعیت و اینکه پشت سرشان می گفتند جای یک بچه در کافه یا مبل یک رستوران نیست، به روی خود نمی آوردند. با این وصف، مریم به هیچ وجه حاضر نبود درباره ی استخدام پرستار بچه چیزی بشنود. خودش به تنهایی قادر بود نیازهای دخترش را برآورده سازد.
میلا تازه یک سال و نیمش بود که مریم دوباره باردار شد. او همیشه می گفت این یک تصادف بوده. «اصلاً نمی شود به قرص ضدبارداری اطمینان صددرصدی داشت.» او این را خنده کنان به دوستانش می گفت؛ درحالی که در حقیقت بارداری دومش را خودش پیشاپیش برنامه ریزی کرده بود. آدام بهانه ای بود برای اینکه شیرینی کانون خانواده از بین نرود. پل مخالفتی نشان نداده بود. او که به تازگی به عنوان دستیار صدابردار، به استخدام یک استودیوی صاحب نام درآمده بود روز و شب اسیر برنامه ها و هوا و هوس هنرمندان بود. به نظر او این بارداری همسرش را بشاش و سرزنده کرده بود. پیله ای که دور خود تنیده بودند و دوری او از دنیای بیرون و دیگران، زندگی آن ها را از هر چیزی در امان نگه می داشت.
رفته رفته گذر زمان به نظر طولانی نمود و مکانیسم بی عیب و نقص خانواده از کار افتاد.

نظرات کاربران درباره کتاب ترانه‌ی شیرین

کتابی قابل تامل و دور از جزییات..بیشتر یک کتاب روانشناسانه تا جنایی
در 2 سال پیش توسط سارا رفیعی