فیدیبو نماینده قانونی حوزه هنری استان اصفهان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بهشت منتظر ما می‌ماند

کتاب بهشت منتظر ما می‌ماند
مجموعه داستان‌های کوتاه

نسخه الکترونیک کتاب بهشت منتظر ما می‌ماند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بهشت منتظر ما می‌ماند

مجموعه‌ی داستانی پیش‌رو اولین اثر مشترک نویسندگان جوانی است که طی دعوت خانه‌ی ادبیات حوزه‌ی هنری استان اصفهان، به این حرکت مبارک پیوستند و از میان صدها داستان کوتاه ارسالی، به مرحله‌ی نهایی داوری و انتشار در کتاب "بهشت منتظر ما می‌ماند" دست یافتند. این مجموعه داستانی که با محوریت عشق، ازدواج و خانواده، گردآوری شده است، به دنبال بیان ابعاد روشن و امیدآفرین زندگی است که با عشق و رحمت آغاز می‌شود و با امید به الطاف خداوند تداوم می‌یابد، و پیام‌آور احساسات نویسندگانی است که زندگی و عشق را برآیندی از فراز و نشیب‌ها و سختی‌ها و آسانی‌ها می‌دانند.

ادامه...

بخشی از کتاب بهشت منتظر ما می‌ماند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اندر حکایت تیام و طهران

نویسنده:سارا شجاعی

در معیت بزرگان ادب پارسی بنشته بودیم و فردوسی همی گفتی که چگونه رنج گران به جان بخریدی تا شاهنامه کتابت کردی و هر زمان که می نشستیم او رشته سخن بدست گرفتی و بسیار گفتی و من و حافظ و باقی لب از خنده فراهم...
فی الجمله در آن سخن بودیم که فریشته رویی از ملکوت آمد و پیغامی از حق تعالی بیاورد... بیش از این نتوانم در این باب سخن بگویم که زندگان از جهان مردگان خبر ندارند و رازهای بسیار باشد که حق تعالی دانستنش اجازت به مردمان نداده و هر که بمیرد و رخ در خاک کشد فی الفور بر او آشکار گردد... القصه مرا واقعه ای غریب در حال روی دادن بود: خدای تعالی اذن کرده بود که به جهان اول بازگردم به جهت ضرورتی که بر من پوشیده بود...همه جا تیره و تار گشت و چون چشم گشودم خویش را در مکانی غریب یافتم. طاقی بر چهار ستون بود و از اطراف همه به زمین و باغ و بستانی نیکو می رسیدی. زیر طاق جوانکی دیدم که بر صندوق گوری چمپاته زده و زاری می کند و چندان ملابه که استخوان بسوزندی و خدا و پیغمبر به شفاعت بگرفتی و بگفتی: کجایی! اکنون از خدای در این جهان هیچ نخواهم مگر این که یک روز به موافت من همراه شوی....
مرا گمان بر این بود که بر گور پدر می گرید و به از آن نیست که بر او بگویم که بر مزار مردگان نگرید، زیرا همانگونه که پیغمبر صلی الله علیه و سلم فرماید مرگ بیداری است و گمان بدانستم که خدای تعالی بدین سبب مرا به جهان برگردانیده... چون نزدیک تر شدم و بر صندوق گور نظر کردم سخت حیران شدم چون بدانستم که آن گور من بودی! فی الفور اطراف را نگریستم و دانستم که در دیار خویش در شیرازم. به سبب کوهی که نزدیک گورم بود و آهوان بسیار داشت و من آن را بشناختم... بدانستم که این جوان دیدن من از خدای طلب کرده و خدای تعالی نیز مستجاب فرموده...
چون دست بر شانه اش بگذاشتم سر بلند کرد و مرا بدید و نعره کشید و از هوش رفت. فی الفور در کنارش بنشستم و منتظر که به هوش آید و علت بپرسم. خوب در او نظر کردم. لباسی عجیب بر تن داشت. پیراهنی تنگ و کوتاه که به بالای زانو نیز نرسیدی و شلواری کلفت از جنس نمد پاجین خر، بر پای و گالشی عجیب که ندانستم بدست کدامین استاد زبردست پرداخته گشته و هیچ عبایی بر تن نداشت. چون در صورت وی نظر کردم بدیدم که جوانی است بلند و خوبروی با موی کوتاه، بسان مردمان جزام زده که برای حفظ سلامت مردم، داروغه موی بتراشد و از شهر بیرون کند... به اطراف نگریستم و بدانستم که اینک نه آن زمانه است که من بودم و چون روزگار بگذرد مردمان همه تغییر یابند و البسه نیز... ولی نداستم که چند سال از مرگم گذشته، پنجاه یا شصت و یا بیشتر...و حق تعالی را شکر گفتم که مردمان مرا هنوز بخاطر داشتند و هنوز نامی بر گورم بود...
در این اندیشه بودم که جوان به هوش آمد و چون من بدید بنای زاری گذاشت و سپس به زبانی غریبی که پارسی بودی و نبودی بگفت: بارالهی! چگونه سپاس نعمتت گزارم که بنده حقیر را ملاطفت کردی...
بگفتم: اکنون ای جوان بگو کیستی و سبب خواستنت از خدای مرا چه بودی؟ او در من نگریست و گفت: براستی سعدی شیرین سخنی؟ بگفتم: آری... سعدی شیرازی ام که به اذن خدای تعالی بدین جای آمده ام. بگو سبب خواستن من چه بودی؟
او بگفت که نامش تیام است و گوشه خاطرش با جمال لعبتی میلی دارد و در اوصاف جمالش مبالغتها کرد و بگفت که آن لعبت او را شرط گذاشته که ای فلان، گر بخواهی به وصالم برسدی سعدی را بیاور که شعری برایم بخواند و من بگفتم سعدی که مرده چگونه مرده را بیاورم و او بگفت که فرهاد برای رسیدن به شیرین کوه کند و چگونه تو نتوانی سعدی بیاوری...
و بدین جای آمدم و التماس کردم تا خدای تعالی خواسته مرا اجابت فرمود.
پرسیدم از کدامین دیاری و او بگفت طهران و اکنون منت بگذار تا یا هم به آنجا سفر کنیم.
دانستم که قصبه نزدیک ری را گوید که ابن بلخی نوشته که انارش شهرت بسیار دارد و مردمانش در خانه های کوچک زندگی می کنند. با خود اندیشه کردم که هم خواست خدای تعالی به جای آورم، هم برای زیارت به ری روم و هم در روستای طهران چند اناری بخورم که بسیار دلتنگ انار باغهای قصرالدشت شیرازم. بگفتم اکنون ای جوان خیز تا به سوی دیارت برویم ولی خدای تعالی مرا یک روز فرصت داده و بدین جهان بازگردانیده و با اشتران و اسب ده روز، بل بیشتر طول کشد تا به ری رسیم و بسیار دزدان و یاغیان در این راه باشند...
او لختی تامل کرد و گفت: سعدیا از آن زمان که مردمان از شهری به شهری روزها و بل ماهها در سفر بودند بسیار گذشته است و زودتر از آنکه تصور کنی به مقصد رسیم....
بگفتم: من نتوانم با اسب تندرو به سفر روم و سفری که به حجاز داشتم با اسبی بود که درویشی داده بود و بسیار تیز رو بود، همه روز بی توقف همی رفتی و احوال سوار مشوش کردی و چون به مقصد رسیدیم هیج از جان نمانده بود... زود رفتن و تیز رفتن نه مناسب حال من است...
ای بسا اسب تیزرو که بماند، خر لنگ جان به منزل برد
تیام لختی اندیشه کرد و گفت: تمنایی از تو دارم. چشم ببند تا تو را به طهران رسانم و چون به مقصد رسیدیم چشم بگشا. پذیرفتم و چشم ببستم و او دستم بگرفت و همی رفتیم. بسیار هیاهو شنیدم و گمانم بر آن بود که در میان شهری هستم که همه از انس و جن و ددان و چارپایان مست گشته اند و نعره بزنند. میل وافر داشتم که چشم باز کنم و جهان اطرف ببینم ولی نمی خواستم وعده خلاف کنم و وفا به جا نیاورم.
بسیار صداها شنیدم و بسیار مکان ها برفتم که ندانستم چیست و کجاست و بر قول خویش ماندم زیرا می دانستم بزودی خواهم دانست هر آنچه ببایدم دانست، که بزرگان گفته اند کارها به صبر برآید و مستعجل بسر درآید. القصه در آخر مرا از جایی عجیب بالا برد و بر جایی عجیب تر بنشاند. سپس صدایی غریب بشنیدم چون پیل مستی که لجام گسیخته باشد و فریاد کشد. مرا هیچ صبری نبود که تیام گفتی: کنون چشم بگشا!
چون دیده بگشودم دیدم که جایی نشسته ایم که بسان کابین کشتی تکان می خورد. مردمان همه به ترتیب بر مرصعهای سفید بنشسته بودند و چنین کابین در همه عمر ندیده بودم. همچنان با تحیر به اطراف می نگریستم که تیام اشارتی به گوشه ای کرد. چون دیده بر آنجا بردم آسمان بدیدم و ابرها که پایین پای ما همی بودند. گویا که بر تخت جنیان که در اختیار سلیمان علیه السلام بود نشسته و در آسمان روان بودیم...بسیار حیرت بکردم و نعره ای زدم و مدهوش گشتم. چون به هوش آمدم تیام بدیدم و چند زن که بربالای سرم بودند و تیام شربتی در دهانم بریخت. زنان که چون همه مردمان که تا آن ساعت دیده بودم لباسی عجیب و یک شکل بر تن داشتند، و با مهر و عطوفت سخن گفتند و چون از احوال من اطمینان یافتند برفتند. تیام گفت: سعدیا! مرا ببخش که بر تو نگفتم که چگونه قصد سفر داریم. گفتم بگو سوار بر چه هستیم که هر چه اندیشه کنم عقل نداند که سیمرغ است یا تخت سلیمان... کلهم الناس علی القدر عقولهم
گفت این وسیله که برآن سواریم هواپیما است که چون کابین کشتی باشد که به جای دریا به هوا رود. از زمان زنده بودن تو بسیار چیزها تغییر کرده و تو بسیار چیزها خواهی دید...
همه چیز فراموش کردم و محو جلال آسمان شدم. به خود گفتم که چون به اذن خدای متعال به جهان مردگان باز گشتم به فردوسی خواهم گفت که به جای بال سیمرغ سوار بر کابین هوا گشتم. ساعتی بگذشت که تیام گفت به طهران رسیدیم. چون از دریچه سیمرغ آهنی پایین را نگریستم در جستجوی دهی بودم که ابن بلخی گفته بود ولی بسیار عمارت ها و خانه ها بدیدم که زیر پایم بود. همچنان پایین را می نگریستم که صدای نازک و ظریف لعبتی بگفت که فی الحال به مقصد خواهیم رسید کمربند خود بر اریکه بندیم.
به خود بگفتم زمانه ببین که زنان به مردان امر کنند که چگونه بنشین، چگونه بکن...
چون سیمرغ آهنی به زمین نشست برخواستیم و تیام دستم بگرفت و پشت مردمان که هنوز بر من با دلسوزی و ملاطفت می نگریستند حرکت کردیم و اندکی بعد از کابین پایین آمدیم. چون پای بر زمین گذاشتیم بسیار چیزها دیدم که از سیمرغ آهنی غریب تر بود. مِن جمله وسیلتی آهنین که چون گاری که خران و گاوان کشند و در دهات فارس بسیار است، چرخ داشت. لیکن به سبکی کشتی بر آب حرکت می کرد و سریع بیامد و ایستاد و ما همه سوار گشتیم و به سرعت برفتیم. از آن پیاده گشتیم و به جایی بزرگ برفتیم که مردمان همه با وسایل خود به هر سو روان بودند. سخت حیرت کردم که زنان نیز بسان مردان شلوار پوشیده بودند و عبایی بر تن داشتند که بلندی آن تا روی زانوانشان بود و تکه ای پارچه نرم بر سر داشتند که بعضی سیاه بود و بعضی به رنگهای دیگر و مردها همگی چون تیام البسه داشتند با موهایی چون جزام زدگان، کوتاه و بیشتر آنان هیچ موی ریش و سبیل بر صورت نداشتند...
القصه چون بیرون شدیم بسیار از آن کابینهای آهنی دیدم در رنگهای گوناگون که برخی سریع می رفتند و برخی گوشه ای ایستاده بودند و از آن غریب تر عمارت های بسیار بلند با حجره های بسیار که بسان کندوی زنبوران روی هم سوار بودند. سخت در عجب شدم و تیام را پرسیدم که راز این حجره ها چیست که فرو نمی ریزند که مردمان بُکشند. بگفت که در همه اینها سنگ و آهن و فولاد بکار رفته شده...
مردمان چون از کنار ما گذر می کردند به من خیره می شدند. سبب از تیام پرسیدم و او بگفت که سبب این است که لباسم و لحن صحبتم بر همگان متفاوت هست و بسیار عجیب می نمایم. یاد دارم که در زمان من نیز چون عجم به دیار عرب می شد مردمان همه او را به دیده ی حیرت می نگریستند و چون عرب به دیار عجم می شد نیز بدینگونه بود.
تیام بگفتی که باید به لعبت خبر دهد که در راهیم و ندانستم چگونه می خواهد چنین کند. از جیب خرقه کوتاهش وسیلتی درآورد به اندازه کف دست که بر آن عددهایی نقش بسته بود که آنها را با سرانگشتانش لمس می کرد و آن را دم گوشش بگذاشت و از آن طرف صدای زنی آمد... تیام او را گفت که با سعدی شیرین سخن در راهیم و سپس گفت که یارش تا ساعتی دیگر پذیرای ما خواهد بود و بدین سبب بِه از این نیست که شهر را به من نشان دهد. سپس به سمتی که کابینهای سیار روان بودند برفت و با ناخدای آن صحبتی کرد و به من اشارتی کرد که بسویش رفتم. بگفتا سعدیا کنون در این سیاره نشینیم و در طهران گشتی بزنیم. او را بگفتم که خزانه مملکت باید پر از زر و سیم باشد که در شهر چنین کابینهای سیار بسیار باشد. گفت که در دست مردمان به جای زر و سیم این پول باشد آن را گرفتم و چون به دقت نگریستم. سخت حیرت کردم زیرا که نه سیم بودی و نه زر. کاغذی بود به رنگ دریای کیش که بسیار خط بر آن بود و روی آن تصویر پیری خرقه پوش بود و در طرف دیگر آن تصویر سراهایی که ندانستم چیست. مرا سخت عجب بود که چگونه این تکه کاغذ کم بها زر و سیم آنهاست که چون آب بدان رسد له گردد و چون از کیسه پایین افتد باد ببرد. ولی روزگار گذشته بود و مردمان بسیار تغییر کرده بودند. آن تکه زر کاغذی بدو بدادم و گرم دیدن طهران شدم که بسیار شلوغ بود... و نه اسبی دیدم و نه خری و همه از سیاره ها بود و بسیار در عجب گشتم که زنان نیز به ناخدایی رسیده بودند و سیاره می راندندی. گفتم زمانه را نگر که زنان از گوشه مطبخ به کجا رسیده اند... چون این به تیام بگفتم ناخدای سیاره در من می نگریست. و پرسید که من دیوانه ام یا جز گروه مطربان و بازیگرانم. تیام گفت هیچکدام و از جهان مردگان باز گشته ام و ناخدا پوزخندی بزد و سر در کار خویش برد.
چون از کابین سیاره بیرون آمدیم، پرسیدم که اینک طهران که روستایی بیش نبود اینگونه است پس ری و شیراز چگونه اند؟ او گفت که همه شهرها گسترده گشته ولی طهران بیشتر از باقی مملکت و در همه جای ایران سیاره و کابین هوا و عمارت های کندویی بسیار باشد. در آن زمان من سخت در غرور شدم و سجده شکر به جای آوردم که اکنون پارسیان برتر از عرب و نصرانی و یهودند. بگفتم که اکنون نصرانی ها کجایند که ببیند پارسیان هوا و زمین به خدمت گرفته اند. تیام لختی به من خیره شد و سپس با تانی با انگشت، اشارتی به بالا کرد و گفت آنجایند! به جایی که اشارت کرده بود نگریستم و دیدم که ماه را گوید! بدانستم که عاشق است و مجنون، و عاشق جز زلف یار هیچ نبیند و اگر عشق شدت و حدت نداشت مجنون، مجنون نمی شد و سر به بیابان نمی گذاشت.

که سعدی راه و رسم عشقبازی
چنان داند که در بغداد تازی

جایی را دیدم که آن را میدان آزادی گفتند. طاقی داشت سفید و عظیم که در روی دو پایه پهن سوار بود و درونش نیز حجره هایی بود. و از دیگر عجایب تهران برجی بود بسیار بلند که از هر کجای شهر نگاه می کردی آن را می دیدی که چون درفش کاوه به آسمان سربرافراشته بود. سپس تیام مرا به دکانی برد که انباشته از کتاب بود از هر اندازه و رنگ، با جوهری عجیب و خطی عجیب کتابت شده بود و از آن میان کتابی برداشت و به دستم داد که گلستان بود و گفت: سعدیا بدان که نام تو و بسیاری از شعرا و ادبای قدیم بسیار پرآوازه است و بسیار سراها و کوچه ها به نام شماست. باور این سخت بود که بعد از هفتصد سال هنوز بوستان و گلستان من در خاطر خلق است و مرا یاد کنند. تیام گفت که پیکره های بسیار از فردوسی و دیگر بزرگان در طهران بوده که به تاراج رفته و تاکنون دزدان یافت نشده اند. مرا سخت عجب آمد که دزدان را پیکر فردوسی به چه کار آید و شهر به این بزرگی مگر داروغه و قاضی ندارد که شب بیدار باشند و نگذارند پیکره ببرند.
ساعتی در شهر تفرج کردیم که تیام گفت که بسیار گرسنه است و به جایی رفتیم که سفره می گذاشتند و طعام دادندی. چون بر اریکه های کوچک چوبی بنشستیم دو سینی طعام بیاوردند که آن را پیتزا می گفتند که خمیری بود که روی آن بسیار چیزها ریخته بودند که هیچ نشناختم مگر طعم پنیر و زیتون و دیگر هیچ! بر این حسرت خوردم که مردمان پارس مگر دنبه و نخود و آبگوشت فراموش کردند که چنین چیزها خورند که آن را هیچ طعم و مزه ای نباشد. در مجاورت ما جوانانی چند خندان و شیرین زبان در حلقه عشرت خود بودند و لب از خنده فراهم داشتند و هر از چندگاه به ما نظر کرده و تیام را پرسیدند که من علی نصیریان یا محمد علی کشاورز هستم و دیگر سخنان که چندان نفهمیدم. دانستم که مرا با دیگر کسان اشتباه گرفته اند.
القصه پس از خوردن طعام برخواستیم و تیام گفت که اینک زمان دیدن یار است. چون از خوراک خانه بیرون شدیم در خیابان از راهی که چون آب جویبار خود به پایین می رفت و از جنس آهن بود سوار شدیم و به زیر زمین رفتیم. آنجا مخلوقی آهنی و دراز، چون نقش اژدهایی، که در بازار شیراز در دکه تاجری دیده بودم که هر سال به چین و ماچین سفر می کرد، پدیدار شد. سخت حیرت کردم. اژدها ایستاد و درب کابین های بسیارش باز گشت و مردمان فوج فوج پیاده گشتند و فوج و فوج سوار گشتند. در عجب ماندم که این انسان دو پا آسمان که هیچ، زیر زمین را هم به تسخیر خود درآورده... به همراه تیام در کابین سوار شدیم و همه ایستاده بودیم و مردمان در کابین به من نگریستند.
چون از کابین اژدهای آهنین بیرون آمدیم دوباره بر روی زمین بازگشتیم و اندکی پیاده ره پیمودیم و در مقابل عمارتی ایستادیم. تیام بگفت که سعدیا سبب رنج و مرارتی که کشیدی این بود که به این خانه شوی و برای یارم غزلی بخوانی و اکنون زمان آن است. سپس بر صفحه ای که روی دیوار بود انگشت زد و صدای زنی آمد که سلامی گفت و درب آهنین به صدایی باز شد. بسیار دوست داشتم که درون عمارت ببینم، چون از بیرون بسیار دیده بودمی ولیکن از درون خیر... چون قدم به داخل گذاشتم در پی تیام روان شدم و سوار بر کابینی شدیم که به سرعت به بالا رفت. مدتی گذشت و ایستاد و درب آن باز گشت و بیرون رفتیم. آنجا که آن را طبقه می گفتند چندین در بود که هر یک سرای کسی بود. یک در باز شد و لعبتی برون آمد. دختری بود با موهایی که به رنگ سیمین و آبگین بود و لباسی چون لباس زنان در بیرون در بر داشت. لبخندی بزد و ما را دعوت به سرای کرد. چون به داخل خانه شدیم بر اریکه های کوچکی بنشستیم و لعبت شیرین سخن نیز در آن طرف تر بنشست. سخت در عجب ماندم که زنان نیز در کنار مردان بمانند و بنشینند و بگویند و در اندرونی نیستند.
القصه زمان بیعتی بود که با تیام کرده بودم. اوعده وفا چون همه اشعار خویش از بر بودم بگفتم:

هر که آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت

وان دگر پخت همچون هوسی
وین عمارت به سر نبرد کسی

یار ناپایدار دوست مدار
دوستی را نشاید این غدار

نیک و بد چون همی بباید مرد
خنک آنکس که گوی نیکی برد

چون دم فرو بستم لعبت خنده ای نمکین کرد و تیام را گفت که عجب کاری کردی و احسن که خوب سعدی را یافتی و اکنون برو و حافظ را نیز بیاور که دلم سخت غزلی از حافظ می خواهد. تیام نیز لختی اندیشه کرد و گفت سعدی برخیز برویم که مرا کاری زیاد در پیش باشد.
چون برخواستم وداع کردیم و از عمارت بیرون آمدیم. تیام خموش بود و سر در گریبان فرو برده بود. گمانم بر آن بود که دیده یاس از پشت پای خجالت برندارد. همچنان تفرج کنان می رفتیم که به صحبت درآمد و بگفت: سعدیا دانستم که آن شعر از بهر من خواندی و قصدت من بود... بسیار لابه ها نمودم و بر پدر و مادر تاختم. سرای محقر پدرم را فروختم و کابین یار کردم که او را خوش آید... بسیار دلها شکستم تا دل یار بدست آرم.. اکنون که ساعتی در بدرقه همراه تو هستم دانستم که همگان بمیرند و در این زمین هیچ از این دولت و مکنت و عشق و شهوت نماند برجا... آن لحظه که تو مشغول خواندن بودی بدانستم که کارم با یار تمام است و کاری در این سرا ندارم و چون یارم بگفت که برایش حافظ بیاورم یقین دارم که پس از آن نیز باید فردوسی و نظامی و دیگران بیاورم چون همه بهانتی باشد...
گفتم آری، بدان که یار ناموافق صورت به لبخند دارد و دل به نادوستی... هر لحظه رایی زند و هر روز یاری گیرد و فرق جوانان و عجوزان این است که جوانان اندر زنجیر عشق و هوس گرفتارند و عجوزان به حکم بسیار تجارب که دارند، دانند که عشق و شهوت و جوانی بگذرد و چون روی در نقاب خاک کشند هیچ نماند. او بگفتی اکنون دانستم و دل سبک دارم و از آن اندوه و حجری که پیش از آن داشتم خبری نیست. بیا که تو را به بالای برج میلاد برم تا از آن بالا طهران را نظاره کنی.
گفتمش: خاطرت عزیز است ولی مرا بس است که امروز بسیار دیده ام و بسیار چیزها دارم که برای فردوسی و باقی بزرگان بگویم، خاصه فردوسی که بگویم مردمان سیمرغ آهنی ساخته اند که چون تخت جنیان که در خدمت سلیمان علیه سلام بود مردمان به بالای آسمان ببرد و نیز بگویم که پیکره اش را که در معابر است به غارت برند!
تیام آب در دیده بگردانید و گفت هر چه میل توست و بدان که من بر همراهی تو بسیار چیزها آموختم...یکدیگر را در آغوش گرفتیم و بدرود گفتم و ندانستم چه شد جز این که خود را در سرای خویش در جهان دیگر بدیدم...
اینک چیزی در دل دارم که از تیام پنهان کردم و به سبب آن خاطر آزرده دارم و دمی نیاسایم. بدین سبب از خدای تعالی خواستم که مرا به خوابش برد تا بگویم که چرا نخواستم که برج میلاد را ببینم زیرا که صفتی در من است که از گفتنش بسیار خجل دارم و آن این که از بلندی هراسناکم و چون به جای بلند روم سرگیجه گیرم و مدهوش گردم...القصه به خواب تیام رفتم و این قصه بر او کتابت کردم و حلالیت طلبیدم و حسرت دیدن داخل عمارت میلاد تا قیامت در من می ماند.

نظرات کاربران درباره کتاب بهشت منتظر ما می‌ماند