فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاریخ سبئوس

کتاب تاریخ سبئوس
اسقف باگراتونیک سبه‌ئوس

نسخه الکترونیک کتاب تاریخ سبئوس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تاریخ سبئوس

فاصله بین سال‌های ۴۰ تا ۶۰ ه.ق که نگارش این کتاب در آن بین پایان یافته زمان کوتاهی پس از برآمدن اسلام بوده و در آن زمان هنوز مدت چندانی از فروپاشیدن ایران ساسانی نگذشته بوده است. سبئوس و دیگر هم‌میهنان او، و نیز دیگر مردم آن روزگار، از ایرانی و ارمنی و عرب و رومی، همگی شاهدان وقوع رخدادهایی بوده‌اند که حتی در زمان دینوری و طبری و بلعمی هم به تاریخ و به حدود کمابیش دویست سال پیش تعلق داشت. کار سبئوس از این جهت بکر است و دنیای باستان را در پرده دیگری مجسم می‌کند که یکسره نادیده و حتی نو است.

ادامه...

بخشی از کتاب تاریخ سبئوس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

۱. سابقه تاریخی

کتاب تاریخ منسوب به سبئوس به جمع خیلی اندک گاهشماری هایی تعلق دارد که در سده هفتم میلادی در عالم مسیحیت تالیف شده است. این کتاب مقارن آخرین سال های نخستین مرحله از فتوحات مسلمانان به رشته تحریر درآمده و آن زمانی بوده که پیشرفت های سهمگین عرب ها(۱) موقتا با وقفه روبه رو شده و بر همان اساس، امیدهایی در دل مسیحیان شکوفیده بود تا از خواب گران برخیزند و ای بسا که دیگر زمانه پیروزی های مسلمانان به سر آمده باشد.
سبئوس بر خود گرفت که رخدادهایی را ثبت کند که به بروز این فاجعه ها، شکست های مسیحیان از مسلمانان، انجامیده بود. او طی یکی از بخش های کتاب به آخر سده پنجم رجعت کرده تا دستمایه کارش را به اثر تازار پارپِتسی،( ۲) سلف بلافصلش در تاریخ، پیوند زند. عنوانی که او برای کتاب خود در سر داشت به دوره پادشاهی خسرو دوم، شاهنشاه ساسانی (۵۹۰-۶۲۸)، مربوط می شد و چنین بود: «داستان پادشاهی زیانبار و تباهِ خسرو لعین.» او در کتاب خود خسرو دوم را دزد بالفطره ای وصف می کند که آریاییان را بر دنیا مستولی کرد، و «خاک میهن را سرتاسر به آتش کشید، از دریا تا به خشکی را دچار آشوب، و زمین را سرتاسر نابود کرد».
اما موضوعی که سبئوس برای کارش برگزید ساده نبود. او کارش را در حدود آن وقایعی که در عسر و حرج های روزگاران بر ارمنی ها رفته و گذشته بود متوقف نکرد و بلکه تحولات مهمی را نیز مد نظر می داشت که در روزگار خودش در تاریخ داخلی مملکتش و نیز در روابط مابین دو همسایه بزرگ ارمنستان رخ داده بود. از آن دو همسایه، یکی امپراتوری ایران بود که از دمدمه های سده سوم میلادی با طلوع شاهنشاهی ساسانیان دوباره سر برآورده بود، و دیگری امپراتوری روم خاوری بود. او در ضمن روایت کتابش محرز می گرداند که تاریخ را به عوض آن که از جانب رومی ها بنگرد ایرانی می بیند. گزارش مفصلی که درباره جنگ، دیپلماسی و سیاست در اوج کار تاریخی خویش داده همانا بر دوره پرآوازه پادشاهیِ بازپسین شاهنشاه ساسانی استوار است. در ضمن همین گزارش است که ارمنستان یکی از توابع دنیای ایرانی نموده می شود و در عرصه آن دنیای پهناور است که اشراف ارمنی امکان عرض ِاندام و کسب تشخص پیدا می کنند.
کار سبئوس در جاهایی از تاریخ که وی وارد نقل افول ناگهانی امپراتوری ساسانی و اضمحلال نظم مالوف دنیا در سال های میان ۶۳۵ تا ۶۵۲ می شود، در معرض بیشترین ایراد و انتقاد قرار می گیرد. بیان این رخدادهای تلخ در گزارش او به سه مرحله قسمت شده است که ارمنستان از جانب هر یک از آن قسمت ها در معرض تهدیدی از لون دیگر قرار می گیرد: نخست دوره همکاری های صمیمانه قدرت های بزرگ در دهه ۵۹۰ بود که در نتیجه آن اشرافیت ارمنستان بیشتر از هر دوره متحمل درد و رنج، و ناچار از تامین عده زیاد جنگجویانی شد تا برای نبرد به آوردگاه های دوردست اعزام شوند؛ و باز از آن پس بود که خاک ارمنستان آوردگاه اصلی جنگ در نخستین و بازپسین مرحله از نبردهایی شد که بین امپراتوری های رقیب برپا بود (۶۰۳-۶۳۰)؛ و سرانجام، ارمنستان از حدود سال ۶۴۰ با آثار ناشی از گسترش اسلام روبه رو شد و از آن پس نیز همواره می بایست در بیم و هراس از قدرت سپاهیان دستگاه خلافت باشد که عدد ایشان از شماره بیرون بود.
پیش از آن که گزارشی اجمالی از سه مرحله نهایی در تاریخ خاور نزدیک باستان به روایت سبئوس به دست دهیم، هر دو جنبه از موضوع اصلی کار سبئوس را محتاج پاره ای توضیح و تعریف می بینیم. ارمنستان می بایست در عرصه خاور نزدیک بزرگ تجسم شود و استحکام پیوندهای آن با ایران هم بررسی شود. سپس نیز لازم می آید تا نظم دنیای باستان، دو قطب امپراتوری رقیب در آن دنیا (ایران و روم)، و نیز محدودیت هایی به حساب آورده شود که در مدت سده های پنجم و ششم میلادی دامنگیر مملکت ارمنستان بود.

(یکم) ارمنستان در دوره پسین از عهد باستان

ارمنستان در روزگار باستان بزرگ ترین و مهم ترین بخش از سرزمین هایی بود که ماورای قفقاز(۳) را تشکیل می داد. ارمنی ها سرزمینی داشتند با رشته کوه های درهم بافته، جریان هایی از گدازه های آتشفشانی، و دشت های حاصلخیز آبرفتی؛ و از حیث قدرت نیز در قیاس با همسایه شمالی خود ایبریایی ها( ۳) و مردمان ناهمگن قفقاز به مراتب نیرومندتر بودند و توانسته بودند اهالی آلبانیا( ۴) را نیز به جانب خاور برانند تا در مدار و منظومه فرهنگی خودشان قرار گیرند. اما سرزمین های ماورای قفقاز کلاً جایی نبوده، و هنوز هم نیست، که سربه سر از دنیای پیرامونش متمایز باشد. این سرزمین ها طبعا حکم گذرگاه عظیمی را دارد که دو کانون قدرت کوهستانی خاور نزدیک را، عبارت از ایران بزرگ و آناتولی کوچک، به هم می پیوندد. از بین این دو دنیای همجوار، دنیای واقع در جانب خاوری یعنی ایران بود که راحت از پس اِعمال قدرت بر ارمنستان برمی آمد. ارمنستان و نیز بقیه سرزمین های ماورای قفقاز، در عهد باستان، نقش دنباله پهناوری را در شمال غربی ایران برای امپراتوری های هخامنشی، پارت ها و ساسانیان می داشت که هر سه از پی یکدیگر بر فلات ایران حکم راندند. برای هر یک از آن امپراتوری ها ضرورت داشت که برای حفظ و دوام امنیتشان قفقاز و سرزمین های ماورای آن را زیر نظر داشته باشند و همان واقعیت محض جغرافیایی که این ضرورت را القا می کرد آن را امکانپذیر هم می ساخت. از خاک ایران راحت می توان به استپ واقع در کرانه دریای کاسپین( ۵) راه یافت و باز از راه همین استپ و از طریق دره های وسیع رودخانه های کور( ۶) و ارس،( ۷) که گرداگرد گوشه جنوب خاور ارمنستان (قره باغ کنونی) را در بر دارد و به حوضه های آبریز دوردست واقع در غرب می رسد، می توان بدون برخورد با مانعی تا دورترین صفحات ماورای قفقاز رسید. امپراتوری روم در روزهای اوج شکوفایی خود هم نتوانست به ماورای آن حوضه های آبریز قدم بگذارد و در سال ۳۸۷ م ناگزیر شد به توافقی با ایران ساسانی تن دردهد که به موجب آن ربعی از خاک ارمنستان را در تصرف می گرفت.
ایرانیان در طول سده های متمادی در ارمنستان تاثیر گذاشته اند. حتی در دوره پسین از عهد باستان هم که منابع بومی ارمنی نخستین گزارش ها را درباره سازمان زندگی و فرهنگ ارمنستان آن دوره به دست داده اند، باز هم غلبه ایرانی ها مشهود است. ناخارارها،( ۸) اشراف ارمنی، که ارکان حیات سیاسی ارمنستان را شکل می دادند، همانا اعیان و اشراف ایرانی ای بودند که ذکری از اصل و نسب آنان به میان نمی آمد. حاصل بود و باش آنان تکوین نظمی اجتماعی بود که رده بندی دقیقی داشت و آن ها خود عامل وجود هر مرتبه و پایگاه در نظام اشرافیتی بودند که در پیرامون شاهنشاهی ساسانی به منصه ظهور رسیده بود. آنان فرهنگی درباری داشتند که با فرهنگ دربار شاهنشاهان ایران بسیار متفاوت بود، اما عینا همان کالبد را داشت. مناسبت های مهم اجتماعی هر دو یکی، و تابع آداب و رسوم واحد بود. شکارهای جمعی برپا داشته می شد تا مهارت های رزمی را تقویت کند و دوام بخشد. این از چیزهایی بود که خاندان های اشرافی برای حفظ مقام و موقع خود به کار می بستند. این خاندان های بزرگ یا کوچک اشراف ضیافت های بزرگی برپا می کردند تا بدان وسیله شوکت و جایگاه خویش را بنمایانند و پیوندهای خود را با دوستان و دوستداران خود تجدید و تقویت کنند. خنیاگران در این ضیافت ها یا در دیگر مناسبت ها با نقل حکایت هایی از دلیری ها در نبردها، و شرح و نقل دسیسه های پردامنه که تا مدت های مدید ادامه می داشته، افتخارات گذشته خاندان ها را به یادها بازمی آوردند؛ تا چندان که در نتیجه آن، شجاعت مخاطب را ولو اگر فرد خرفتی هم بود، برمی انگیخت.
در سده های چهارم و پنجم میلادی، به موازات آن که دین مسیح در ارمنستان نضج می گرفت، جریان دیگری در میان مردم آن سرزمین برپا شد که جهتی عکس آن داشت. پیوندهای تازه دینی با سوریه و آناتولی(۹ ) برقرار شد و این هر دو سرزمین هایی بودند که می باید در آینده دورتر جای دیرین تعلقات به فرهنگ و آیین های ایرانی را بگیرند. اختلاف نهفته در بطن دین جدید، که آرام آرام از جانب باختر وارد ارمنستان می شد، اما طبیعتا به جانب خاورزمین سیر می کرد، از میانه های سده پنجم، منشا بروز اضطراب های ملموسی شد. در این میان، موقع ایران همچنان محکم بود. از دوره ای هم که ساسانیان مبادرت به سرکوب مسیحیان کردند و پایبندی به اصول دین زرتشتی را شرط پیشرفت اجتماعی شمردند، سران و بزرگانی که در کار مقاومت مسلحانه دخیل بودند دیگر نتوانستند از کشش و جاذبه ایران روی برتابند. دیگر امکان نداشت که بتوان جایی در بیرون از قلمرو امپراتوری ایران برای کسی قائل به وجود سیاسی یا فردی شد. هنوز بایستی یک سده دیگر می گذشت و سه نبرد بزرگ دیگر بین دو قدرت مسیحی و زرتشتی درمی گرفت تا رومیان بتوانند جای پای محکمی در ارمنستان به دست آورند که با آنان دین و آیین واحد داشت.
در ارمنستان فرهنگ عرفی ایرانی و آداب و رسوم اشراف ایرانی تاثیرات مهمی برجا گذاشته بود، اما دنیای پندارها و رفتارهای ناخارارها دنیای دیگری بود، سوا و رها از آن تاثیرات. ناخارارها وارثان فرهنگ بومی متمایزی بودند، پنهان در پشت سد زبان (که البته نفوذناپذیر نبود، اما باری سد بود)، و در طبیعتی می زیستند سخت محصور، که همه بخش های آن از برف و سرمای شدید زمستانی سالانه سهمی می برد، و با این اوصاف موجوداتی سخت استثنایی بودند. در صدر همه آنان گاوارها قرار داشتند که شمار ایشان حدود دویست نفر بود. اشرافیت محلی با شاخ و برگ های خود تابع آداب و رسومی موروثی بود که مطابق آن مثلاً وراثت و مالکیت در میان فرزندان اناث محلی از اِعراب نداشت، و شخص جایگاه خویش را در چارچوب دوام رفتارهای بومی یا آداب و رسوم محلی می دید که جملگی در چارچوب اوامر و نواهی خودش شکل می گرفت و ضمن آن که با ارزش های اشرافیت سنتی پیوند و وابستگی داشت، بر سر منزلت و قدرت با ناخارارهای ولایت های همجوار (عمدتا در قالب عده اتباع و ثروت مادی) نیز چشم و همچشمی می کرد. ارمنستان در دوره پسین عهد باستان سرزمینی بود که در آن نظام کار و روزگار خان های محلی رونق بسزا یافته بود و این به مدت متجاوز از نیم هزاره پیش از زمانی بود که این نظام در اروپای شمال باختری ریشه بدواند. رواج القاب و پیدایش دژها که کانون قدرت ناخارارها شمرده می شد از نشانه های وجود و دوام آن نظام بود. طبعا برخی از این خاندان های نامدار اشراف محلی اعتبار و قدرتی بیش از بقیه به هم می رساندند، اما حتی معظم ترین خاندان ها هم ــ که در روزگار سبئوس خاندان مامیکونیان( ۱۰) بود ــ نمی توانست بیش از تاثیرات مختصری بر بخش متوسط ناخارارها بگذارد که بخش کوچک تری هم بود، یا مثلاً آنان را به سمت و سویی سوق دهد. نظام اجتماعی اشرافیت در ارمنستان، به حکم طبیعت خویش، در برابر قدرت، داخلی باشد یا خارجی، مقاومت نشان می داد و در طول دوره پسین از عهد باستان و برهه آغازین قرون وسطی سخت مصمم و باز در عین حال منعطف می نمود.

(دوم) روابط بین قدرت های بزرگ

پیمانی که در سال ۳۸۷ م بین ایران و روم بسته شد و حاصل آن تجزیه ارمنستان بود سرآغاز یک سده همزیستی مسالمت آمیز بود. در آن میان، آتش جنگ فقط در دو نوبت زبانه کشید و در هر دو نوبت هم سریع و راحت خاموش شد. با نگاهی به تناقض ذاتی دو دین رایج در سرزمین های هر یک از دو قدرت، مشی و مرام متغایر هر یک، و نیز مرزهای جعلی و ناپایداری که استان های ثروتمند دو کشور را در میانرودان از هم جدا می کرد اذعان خواهیم کرد که این دوره همزیستی رخداد بس نادری بود. در جنگ های تمام عیاری که به تناوب در طول یک و نیم سده سابق بر آن رخ داده بود این نکته به اثبات رسیده بود که هر دو قدرت از نظر برخورداری از منابع همترازند؛ و نیز به مرور زمان معلوم شده بود که با تشدید رقابت نظامی که به موازات آن بر عدد دژها در دو سوی مرزهای میانرودان، عرصه اصلی جنگ، افزوده می شد، جنگ با بهای گزافی که دارد امتیازات هرچه کمتری نصیب طرفین می کند. اما آنچه در دنیای استپ می گذشت آثار معکوس بر تحصیل این امتیازات می گذاشت. یورش ناگهانی بیابانگردان آلتایی( ۱۱) به صفحات باختری اوراسیا، در میانه سده چهارم، موجب شد که سپاهیان عظیمی برای دفاع از مرزها و سرحدات شمالی این هر دو قدرت به میدان کشیده شوند ــ خیونی ها( ۱۲) از دهه ۳۵۰ م از سرحدات شمال خاوری امپراتوری ساسانی (خراسان سده های میانه) گذشتند، و هون ها( ۱۳) از دهه ۳۷۰ م خاک اوکرائین را درنوردیدند و از طریق آن سرزمین الگوهای دیرین مشتری ـ مدیریت را در اروپای خاوری به هیچ انگاشتند و بدین ترتیب دیری برنیامد که به هر دو نیمه امپراتوری یورش آوردند. تردید نمی توان داشت که پدیدار شدن خطر از جانب شمال، صاحبان مناصب و فرمانروایان را در هر دو امپراتوری متوجه نفع مشترکی کرد که در استان های سامان یافته و متمدن جنوبی داشتند و آن مایه از دلگرمی را به ایشان بخشید که مدت ها پس از توافق سال ۳۸۷ نیز همچنان بدان پایبند بمانند.
اما چرا روابط بین دو امپراتوری در سال های پایانی سده پنجم به کدورت گرایید؟ گویی اقتضای رعایت مصالح داخلی، دو طرف را در مسیرهای متفاوتی قرار داد. اما برعکس، وقتی گروه بزرگی از مسیحیان، که توقعی بیش از مراعات احوال خود هم نمی داشتند، در کنار جامعه عظیم یهودیان بابِل در میانرودان سفلی استقرار یافتند و از بیشتر پادشاهان ایشان هم قول ملاطفت و مساعدت دریافت کرده بودند، کینه و نقار دیرین بین ثنویت زرتشتی و توحید مسیحی از میان برخاست. پابه پای همان احوال، بنیادهای اجتماعی و اقتصادی هر دو طرف هم به تدریج شباهت هایی به همدیگر پیدا می کرد: شهرنشینی در مرکز سرزمین های فلات ایران که تحت فرمانروایی امپراتوری ساسانی بود شتاب گرفت، و باعث شد بزرگان آن مناطق جایگاه شایسته ای در جوار اشرافی به هم بزنند که از دیرباز دایر مدار دربار بودند؛ و طبقه حکمران تازه ای مرکب از قدرتمندان درباری پا به عرصه گذاشتند که در برخی نقاط مدیترانه شرقی بند و بست هایی با عناصر زمیندار داشتند و این عناصر واسطه های قدرت پادشاهی و شهرهای امپراتوری روم خاوری بودند. عامل مهم بی ثباتی را هم باید در جمع همان بیگانگان و در دنیای بیابانگردان استپ های اوراسیا جست، که وجود آنان باعث و بانی برقراری دوره طولانی مناسبات حسنه بود. اما در سال ۴۸۴ بلیه خوفناکی در آسیای مرکزی رخ نمود ــ نیروی زمینی ساسانیان از هیاطله شکست خورد، پیروز، شاهنشاه ساسانی و فرمانده میدان نبرد، کشته شد، و متعاقب آن روزگار خفت بار خراجگزاری به هیاطله فرارسید و بحران شدید و مدیدی در داخل بر امپراتوری ساسانی مستولی گشت. در مدت سال های سلطنت قباد یکم (۴۸۸-۵۳۱ م)(۱۴ ) باورها و نظم اجتماعی مالوف متزلزل گردید. قباد البته هوشیاری سیاسی قابلی بروز داد. او در ابتدا پادشاهی خود را از کف داد و سپس آن را باز به چنگ آورد و با توسل به ابزار معمول هر رژیم خودکامه، ماجرایی خارجی آفرید که به موجب آن گروه های ذی نفوذ را که دستخوش تفرقه بودند منسجم ساخت و آنان را به مسیر دیگری سوق داد که مطلوب وی می بود و بدان وسیله موقع و اعتبار فرمانروایی خویش را تضمین کرد.
با وصف این، بروز رخدادی باعث شد تا روابط حسنه بین امپراتوری های ساسانی و روم خاوری نقش بر آب شود. قباد در پاییز سال ۵۰۲ با سپاهی عظیم و به ناگاه از جانب بخش رومی ارمنستان به امپراتوری روم تاخت و در پی آن از طریق کوهستان توروس( ۱۵) به جانب شمال میانرودان کشید و در آن وادی، آمِد( ۱۶) بزرگ ترین شهر مرزی روم را فروگرفت. رومی ها دست به ضدحمله زدند و با استفاده از گسترده ترین سپاهیانی که تا بدان روز به عرصه یک نبرد وارد کرده بودند توانستند ایرانیان را در سال ۵۰۵ وادار به استرداد آمِد و در پی آن در سال ۵۰۶ ناچار از تن دادن به پیمان آتش بس کنند. بار دیگر موازنه ای در مناسبات میان دو امپراتوری برقرار گردید، اما حسن نیتی برای حفظ آن در کار نبود.
جنگی که در سال های ۵۰۲ تا ۵۰۵ م درگرفت نخستین جنگ از پنج جنگی بود که هر یک از نظر دامنه و عده کسانی که در آن شرکت جستند، از جنگ پیش از خود بزرگ تر بود، جنگ هایی که به تقویت پیوسته سیادت آنان بر خاور نزدیک در سده ششم و اوایل سده هفتم منجر شد. پس از جنگی که رومیان در مقام تلافی برپا کرده بودند (۵۲۷-۵۳۲ م) صلح ناپایداری برقرار گردید که موجب وقفه ای طولانی در جنگ شد و رومی ها از همین وقفه بهره جستند تا موقع دیپلماتیک خود را در جوانب شمالی و جنوبی آوردگاه تقویت کنند و به تحکیم مواضع دفاعی خود در جنوب غربی ارمنستان بپردازند. چنین شد که اوضاع سیاسی در دشت ها عامل اصلی تعیین کم و کیف مناسبات بین دو امپراتوری گردید: سال ۵۴۰ که قدرت هیاطله از میان رفت، خسرو اول (۵۳۱-۵۷۹ م)(۱۷ ) به طور حتم عرصه را به روی خود باز دید تا در همان سال به رومی ها حمله سختی بکند و نایره سومین جنگ را برافروزد که بیشتر از جنگ های پیشین به درازا کشید و بیشینه سال های دو دهه را به خود اختصاص داد؛ اما همین که ترک ها در طول سال های دهه ۵۵۰ مبادرت به تاسیس امپراتوری ای کردند که در سرتاسر خاک آسیای مرکزی دامن گسترد، خسرو ناچار از اعطای امتیازهای دیپلماتیک قابلی شد تا ضامن برقراری صلح پایداری در جانب غرب باشد و در پناه فرصت حاصل از آن بتواند سومین جنگ را با عهدنامه صلح سال ۵۶۱ رسما به پایان برساند. سرانجام هم ابتکار دیپلماتیک ترک ها و اتحاد آنان با رومی ها علیه ایران بود که به یوستینوس دوم (۵۶۵-۵۷۸ م) دل و جرئتی بخشید تا در سال ۵۷۲ وارد جنگ شود و چهارمین دور جنگ را برپا کند که هم طولانی و هم پردامنه بود (از سال ۵۷۲ تا ۵۹۱ م). پیامدهای این جنگ هم البته مهم بود. چراکه یوستینوس با حمله ای که دوشادوش مهاجمان بی شمار بیابانگرد شمالی به ایران کرد چشم خود را بر روی تنها نقطه محکمی بست که دو امپراتوری را به هم می پیوست، و به علاوه ورود به جنگ هم، از همان آغاز، کاری سخت خطا و به عبارتی فاجعه بود.
عوامل دیگری هم در کار آمده بود تا پیوند دو امپراتوری را بگسلد. در اواخر سده پنجم، آیین مسیحیت وجوه قرابت و رفاقت قدیم ارمنستان با ایران را می فرسود (و خشونت هایی که در سال های میانه سده پنجم از جانب ایرانیان به ضدیت با مسیحیان سر می زد هم مزید بر علت می شد). چنین بود که خطر ملموسی در بین بود، دم افزون، عبارت از این که رومی ها سرزمین های مسیحی نشین ماورای قفقاز را به درون قلمرو تحت نفوذ خویش بکشند و ایران از این طریق در پشت خطوط حمله تک و تنها بماند.(۴) اما به مسافت بسیار دور از این خطه، در عربستان، کفه قدرت ایرانیان سخت سنگین بود. آنان اتحاد گسترده و موثری با عرب های بادیه نشین سامان داده بودند که اساسا مدت های مدید بر دوش قبیله خراجگزار لخم بنی نضیر( ۱۸) استوار بود. این قبیله در حیره،( ۱۹) واقع در حاشیه های پایین دست میانرودان، مستقر می بود. اما در آغاز سده ششم، قبیله بنی لخم بر باقی خراجگزاران عرب چیرگی یافته بود که جملگی حائل مرزهای روم بودند و هم سوریه و هم فلسطین را از طریق دشت ها در معرض حمله های خویش قرار داده بودند. این خطر نظامی چیزی بود که هم ساسانیان را در شمال تهدید می کرد و هم رومیان را در جنوب، اما هیچ یک از این دو ناحیه حفاظ های طبیعی نداشت که دفاعی در برابر مهاجمان به حساب آید: رشته دژها و استحکامات محافظ سوریه و فلسطین که در پایان سده سوم به قصد حفاظت و دفاع در امتداد دشت ها احداث شده بود، اکنون دیگر به استحکام گذشته نبود و نمی توانست در برابر حمله های شدید تاب آورد؛ و در ارمنستان هم کمبود استحکامات و مدافعانی معلوم بود که وجود ایشان از رخنه پذیری نواحی مرزی بکاهد و در مواقع حمله بتواند نقش بازدارنده ایفا کند.
از سویی، همین که طرفین دریافتند یک جناح از میدان نبرد دستخوش فتور شده و غلبه بر حریف از جناحِ دیگر محتمل است، روابط فی مابین به منتهای درجه متزلزل شد. هر یک از دو طرف بر آن شد که امتیازی از طرف مقابل بگیرد یا امتیازات دیگری از چنگ او به در آورد و به این ترتیب چیزی شبیه به بازی بزرگی در امتداد مرزهای مشترک برپا گردید. نتیجه همه کشش ها و کوشش های طرفین آن شد که ایرانی ها در دهه ۵۴۰ یک چند لاذقیه را متصرف شدند (و با این کارِ آنان کنستانتینوپول(۲۰ ) از طریق دریا در معرض خطر قرار گرفت) و رومی ها هم توانستند در دهه ۵۵۰ به کمک عرب های غسانی که آنان را اخیرا خراجگزار خود کرده بودند مختصر تسلطی بر دشت شمالی به هم بزنند. با این همه، موقع جغرافیایی سیاسی (ژئوپلیتیک) در آغاز سده ششم همان موقعِ آغاز سده چهارم و پیش از وقوع جنگ ماقبل آخر ایران و روم بود. اما کلیت اوضاع رو به وخامت می رفت؛ کوچک ترین مصداقش همان که هر دو جامعه بیش از پیش نظامی شدند و آن نتیجه برنامه های اصلاحاتی بود که دو فرمانروای جوان و رقیب، خسرو اول و یوستی نیانوس اول، در دهه ۵۳۰ اجرا کردند و هدف از اجرای هر دو برنامه هم افزودن بر درآمدهای مالیاتی بود.

(سوم) پایان سده ششم

نخستین رخداد مهمی که سبئوس از دوره گذشته متاخر ثبت کرده آن است که شورشیان ارمنی در فوریه ۵۷۲ م فرماندار نظامی (مرزبان) ارمنستان ایران را به قتل رساندند و این سبب شد که چهارمین جنگ ایران و روم در همان سده دربگیرد. سبئوس پس از آن گزارشی از وقایع سرتاسر نبرد می دهد و به اختصار متذکر چند تحول می شود که در ارمنستان به وقوع پیوسته و در خاتمه نخستین پاره مهم از این گزارش، از آشفتگی سیاسی در امپراتوری ساسانیان (۵۸۹-۵۹۱ م) سخنی به میان می آورد و اظهار می دارد که آثار و نتایج همان آشفتگی باعث شد تا جنگ به پایان آید. او از این جا به بعد یادداشت های تاریخیِ زیادی عرضه می دارد که بیشتر به نقل کامیابی های ارمنی ها، سپاهیان ارمنی و ناخارارهای سرآمد ارمنی در طول دو دهه و نیم پس از آن اختصاص دارد و طی آن گریز مفصلی هم به تاریخ داخلی ساسانیان می زند. اما چون این بخش سخت درهم ریخته است و در برخی جاها حتی فهم آن دشوار می شود، لازم است تا در این جا اجمالی از تاریخ آن دوره آورده شود.
در صفحه های قبل اهم دلایلی را برشمردیم که منجر به بروز اختلال در روابط قدرت های بزرگ در طول سده ششم گردید. گام های دیپلماتیک که ترک ها در سال های ۵۶۸ یا ۵۶۹ م برداشتند عامل اصلی در بروز چهارمین جنگ بود. اما بسیاری رخدادهای دیگر هم مقارن همان دوره در جریان بود که بازی بزرگ را به اوج خود رساند. یوستینوس دوم از طرق محرمانه تماس هایی با ناراضیان ارمنستانِ ایران برقرار کرده بود. عهد و پیمان قدیم آنان با ایران در این برهه به اندازه ای نخ نما شده بود که هر آن احتمال می رفت سرتاسر آن سرزمین علیه سلطه ساسانیان به پا خیزد. اما با وصف همه این ها، خسرو اول انوشه روان (دارنده روان جاوید)، گو آن که سالخورده بود، بر رقیب برتری داشت. او توانسته بود در جنوب، با ضدحمله ای دیپلماتیک، نواحی جنوبی عربستان را در سال ۵۷۰ یا ۵۷۱ به زیر سلطه بکشد و با فرارسیدن تابستان ۵۷۳، عرب های غسانی را که مهم ترین خراجگزار روم بودند مطیع خود گرداند. در شمال خاوری هم، با اعمال سیاست هایی که چند و چون آن معلوم نشده، ترک ها را نابود کرده یا جلوِ حمله های ایشان را گرفته بود (نشانی در دست نیست که ثابت کند این امر درست مقارن سال ۵۷۳ به وقوع پیوسته است). اما با آن که ارمنستانِ ایران در سال ۵۷۲ با کمک رومی ها علیه ساسانیان شورید و به کام خود هم رسید و شهر دوین( ۲۱) پایتخت آن مملکت را متصرف شد، اساس و بنیاد شورش در هم شکست. سپاه خسرو در سال ۵۷۳ به جانب رود فرات( ۲۲) رو نهاد (غسانیان از میان برداشته شدند) و در حوالی نصیبین غافلگیرانه بر سپاه روم فرود آمد و از طرف دیگر، مقارن با آن اوضاع و احوال، لَخمیان هم که عرب های خراجگزار ایران بودند به اعماق خاک سوریه تاختند. پیروزی محتوم ایرانیان در این نبرد موجب شد که سپاه ایران طی سال های بعد ابتدا سلطه خود را بر ارمنستان ایران محکم کند (این مقصود تا پایان سال ۵۷۷ برآمد) و در وهله بعد سرزمین های جنوبی کوه های توروس را هدف هجوم قرار دهد. در سال ۵۷۹ وقفه ای در کار جنگ حاصل شد که طی آن چیزی نمانده بود که دیپلماسی بر جای جنگ بنشیند، ولی رومیان خود به سرزمین های سفلای میانرودان تاختند و یکجانبه جنگ به پا کردند (۸۰۵-۵۸۱)، اما قوه دفاعی ایران در برابر آن خوش درخشید. پس از آن، جنگ در شمال میانرودان دیگر صورت فرسایشی به خود گرفت.
در طول دهه ۵۸۰ هر دو قدرت متحمل دردسرهایی از ناحیه همسایگان بیابانگرد خود شدند. آوارها به سمت سفلای دره دانوب به حرکت درآمدند تا بالکان را متصرف شوند و در پی آن از پاییز ۵۸۶ به تراکیه( ۲۳) حمله بردند. دامنه آسیب هایی که آوارها و همسایگان اسلاو آنان وارد آوردند به اندازه ای زیاد بود که لازم آمد سپاهیان مستقر در جبهه خاور هم در سال ۵۸۷ به این جانب فراخوانده شوند. مقارن همان ایام، ساسانیان ناگزیر شدند سپاهیان فراوانی را تحت فرماندهی وهرام [بهرام. ــ م چوبین در ناحیه شمال خاوری مستقر سازند تا جلوِ هجوم های ترک ها را بگیرند. اینک دیگر در هر دو جانب آوای جنگی طولانی طنین انداخته بود. نخست، سپاهیان رومی مستقر در خاور چون از پاره ای دشواری های اقتصادی آگاهی یافتند که در سال ۵۸۸ رخ نمود به خشم آمدند و بی سر و صدا سر به شورش، یا تمردی نظامی، برداشتند و خود را به امر دفاع صِرف از مواضع خود مشغول داشتند. در پی آن و مقارن آن که وهرام چوبین با فتح و ظفر از خاور بازگشت، بحرانی بزرگ تر در امپراتوری ساسانی سر باز کرد. او در اواخر سال ۵۸۹ بر هرمزد، فرزند و جانشین خسرو، شورید که با قبضه شدید قدرت و صرف هزینه های سنگین جنگی، موقع خود را در میان مردم از کف داده بود. سپاه وهرام از راه غیرمستقیم رهسپار تیسفون، پایتخت، بود که طرفداران ساسانیان که زیر بیرق خسرو دوم، اپرویز/پرویز،( ۲۴) گرد هم آمده بودند، هرمزد را برانداختند. خسروپرویز در ۱۵ فوریه ۵۹۰ بر تخت نشست. اما از جایی که قدر و موقع پدرش را در میان سپاهیان نداشت چندانی برنیامد که از سر ناچاری به خاک روم متواری شد تا از رومیان برای بازپس گرفتن تاج و تخت کمک بجوید. رومیان در تابستان ۵۹۰ پس از مذاکرات مفصل و به این شرط حاضر شدند از او پشتیبانی کنند که بخش پهناوری از خاک ایران را در ناحیه ماورای قفقاز به آنان واگذارد. آنان با در دست داشتن این اراضی می توانستند بر بخش بیشتر خاک ارمنستان و ایبریا تسلط یابند. سرانجام رومی ها به همراهی نیروهای وفادار ایرانی توانستند در سال بعد او را بر تخت سلطنت بنشانند.
طی یک دهه پس از آن موافقت و مرافقتی بین دو قدرت بزرگ درگرفت که سابقه نداشت و یکی از نتایجش آن شد که آزادی عمل قدیم و انحصاری ناخارارها از میان رفت. از آن پس اگر کسی از عرصه قدرت در هر یک از دو امپراتوری کنار زده می شد دیگر در هیچ سوی مرزها جایگاهی نداشت. یا اگر شورشی مسلحانه درمی گرفت (چنان که در سال ۵۹۴ در خاک ایران رخ داد)، سپاهیان طرفین، به اتفاق هم، در پی سرکوب آن برمی آمدند. سیاست دو مملکت نیز آهنگ واحد داشت. هر دو امپراتوری به جذب عده هرچه بیشتری از مردان رزمجو به تشکیلات سپاهیان خود می کوشیدند. به این ترتیب بنیه و توان سپاهیان هر دو امپراتوری فزونی می یافت و قوه ارمنستان، در برابر ایشان، بیش از پیش می کاست. دیگر تردیدی نبود که هر دو طرف بر آن اند تا نظم اجتماعی قدیم، استوار و محکم ارمنستان را (طرحی که سبئوس آن را به موریس امپراتور نسبت داده است) از میان بردارند. صاحب منصبان ایرانی و رومی هر دو به جهت ضدیت با نظم موجود حرکت می کردند. عالی ترین رتبه ها به کسان والاترین خاندان ها تعلق می گرفت: موشِغ مامیکونیان( ۲۵) در سپاه روم و سمبات باگراتونی( ۲۶) در شاهنشاهی ساسانی. و واحدهای کامل سپاهی، هر یک در سرزمین خود، تحت فرمان رهبران قدیم خود، ناخارارها، به خدمت گماشته می شدند. عنصر رقابت هم در امر ورود افراد به سلک سپاهیان در کار می آمد و این چیزی بود که به سود ارمنی ها تمام می شد. بدیهی بود که اعطای امتیاز رهبری واحدهای سپاهی به ناخارارها، به خصوص خاندان های معروف و ریشه دار، در هر یک از زاویه های اجتماعی کار ساده ای نباشد. اما در آن احوال، بودند برخی کسان هم که می توانستند سپاه محل خدمت خود را انتخاب کنند و این کار را هم می کردند. مثل بعضی از سران خاندان مامیکونیان و نیز تنی چند از ناخارارهای متمرد بالقوه خطرناک که دست ایشان به دامان قدرت امپراتوری می رسید و به سال ۵۹۴ چنین کردند.
اما رویه ها فرق می کرد. رومی ها بنا به حکم این که بحران در شبه جزیره بالکان به درازا کشیده بود و نیاز فوری به نیروهای بیشتر داشتند آمادگی داشتند تا بیشتر به زور متوسل شوند. آن ها سه روش مجزا را برای استخدام سپاهیان به کار بستند. نخستینِ آن روشی بود از سر اضطرار که پیش از پایان یافتن جنگ در سرزمین های خاوری شکل گرفت و واکنشی بود به کامیابی آوارها در سال ۵۸۶ که حالا منجر به مقاومت مسلحانه به رهبری سمبات باگراتونی در سال ۵۸۹ شد. دومین روش عبارت بود از بازنگری هایی در سیاست های نظامی و این در پرتو رخدادهای سال های ۵۸۹ تا ۵۹۱ ممکن گردید. در نتیجه کاربستن این روش ها، دسته هایی از سپاهیان در ارمنستان تعلیم نظامی می دیدند تا به سپاهیان منظم رومی و واحدهای ارمنی بپیوندند که به منظور ادامه ضدحمله به اسلاوها از نواحی خاوری به شبه جزیره بالکان منتقل شده بودند. این عملیات از سال ۵۹۳ برقرار می بود. آنان در آن جا تحت فرماندهی موشِغ مامیکونیان جنگیدند، تا به روزی در سال ۵۹۸ که شکست سختی از آوارها خوردند و خود موشغ نیز در آن میان کشته شد. سرانجام دستورهایی برای جبران خسارت های وارده صادر شد مبنی بر آن که سپاه جدیدی تشکیل شود و بدین منظور تعداد سی هزار نفر از سپاهیان تعلیم دیده مورد نظر قرار گرفتند. در آن میان، طبعا کسی هم نبود که هوای ابراز واکنشی در سر داشته باشد. اما ایرانی ها، برعکس، بیشتر به مشوق ها و انگیزه های مالی این امر توجه داشتند، و این که خدمت در ایران در قیاس با خدمت در جرگه سپاهی در سرزمین ناآشنا و پرخطری چون بالکان، به نسبت دارای جاذبه هایی می نمود. با همه این اوصاف، آن ها هم در یک مورد (در سال ۵۹۴) به مقاومت برخوردند و چندانی برنیامد که یک واحد کامل سپاهیان ارمنی مستقر در سپاهان را از دست دادند و آن موقعی بود که افراد آن واحد به صورت یکجا به بِستام پیوستند که علیه هرمزد سر به شورش برداشته بود.
با این اوصاف، اهالی ارمنستان در مدت ده سالی که از سال ۵۹۱ و جلوس دوباره خسرو بر تخت سلطنت گذشت کوچک ترین اندیشه ای از بابت باختن مختصر استقلال خود نداشتند. رومی ها هم سخت گرفتار مسائل مبرم نظامی در شبه جزیره بالکان و نیز ایتالیا بودند تا راهی بیابند که ناگزیر از کاهش سپاهیان خود در ارمنستان نشوند، و در همان حال خسرو دوم هم بعد از آن که ارمنی ها به عهد و پیمان آیینی و دیرین خود با ایران پشت پا زدند، دیگر نمی توانست دوباره قلوب مردمی را که در ارمنستان ایران می بودند به سوی ایران متمایل کند. اکنون در میان ایران و روم، کفه قدرت روم سنگین شده بود. شورشیانی که در پیرامون بِستام، داییِ خسرو، بودند و مدت کوتاهی به سال ۵۹۵ در میدان نبرد به ضدیت با او جنگیده و به کوهستان البرز پس رانده شده بودند اینک سرانجام در سال ۶۰۱ (از سپاهیانی به فرماندهی سمبات باگراتونی) شکست خورده بودند. خسرو در داخل ایران اعتبار قابلی به هم زده بود و اما موقعِ موریس، حامی و ولی نعمت او، زیر تاثیرات آن جنگ بی پایان، رو به افول گذاشته بود.

(چهارم) بازپسین جنگ بزرگ در عهد باستان

شورشی که در میان سپاهیان مستقر در بالکان درگرفت، به تحقق کودتای نوامبر سال ۶۰۲ علیه موریس سرعت بخشید. موریس به اتفاق همه پسرانش (بجز بزرگ ترین آنان، تئودوسیوس، که شایع شد فرار کرده) اعدام شدند. خسرو، که تخت و تاجش را مدیون موریس بود، می توانست به خونخواهی امپراتور مقتول به هر ترتیبی که شده در آن زمستان سپاهیانی را بسیج کند. اما افزون بر میلی که وی به حکم طبیعت خویش به کین خواهی از متحد و پشتیبان خود داشت، دلایلی حکومتی هم در کار بود که او را سخت ترغیب به نبرد می کرد: سرزمین هایی که موریس به حکم امتیاز گرفته بود موجب شده بود که از بنیه ایران سخت کاسته شود. این امتیازها فقط عبارت از بخشیدن نیمی از سرزمین های ماورای قفقاز ایران نبود؛ بلکه در نتیجه آن بخشش، سرتاسر توروس ِ ارمنستان هم زیر سلطه رومیان قرار گرفته بود و آنان از این طریق بر راه های مواصلاتی ارمنستان به میدان های نبرد در میانرودان هم مسلط شده بودند. اما اوضاع هم البته مساعد بود: ترک ها وارد برهه توجه به احوال درونی خود شده بودند (که تا به سال ۶۱۴ به طول انجامید) و از دیگر سو، دیری نپایید که معلوم شد فرمانروایی فوکاس، امپراتور جدید، کسی که محتمل می نمود تمهیدات سپاهیان رومی را بر هم زند، مواجه با مخالفت های گسترده است.
جنگ ایران و روم در فاصله سال های ۶۰۳ تا ۶۳۰ بازپسین، طولانی ترین و خونین ترین جنگ بین دو امپراتوری در دوره پسین عهد باستان بود. چون این جنگ هسته و محور اصلی تاریخ سبئوس است و او مبالغ عظیمی دانستنی های ارزنده از آن به دست داده که البته در برخی موارد پراکنده است، جا دارد که پاره ای توضیحات در اطراف آن داده شود. خواننده کتاب به کمک آن توضیحات و پانوشت های تاریخی مربوط به هر مورد خواهد توانست هر پاره از متن را در جایگاه درست تاریخی آن دریابد.
جنگی که سخن از آن رفت درست سه مرحله داشت. نخستین مرحله از آغاز جنگ در بهار سال ۶۰۳ تا پایان تابستان سال ۶۱۰ و مرحله فرسایشی آن به شمار است. در این مرحله خسرو بی آن که نیاز چندانی به توجه به سرحدات شمالی یا شمال خاوری داشته باشد سپاهیانش را در غرب گردآورده داشت. اهداف اصلی او یکی تصرف دژ دارا در شمال میانرودان و دیگری تسخیر سرزمین های ماورای قفقاز بود که در سال ۵۹۱ مجبور شده بود آن سرزمین ها را واگذارد و این اهداف همگی در ظرف سه ساله نخست جنگ محقق شد. پس از آن، در سال ۶۰۶ با گرد آوردن سپاهی گران و با تکیه بر سربازان فراوان، که از نظر عده بسی بیشتر و از حیث آمادگی به مراتب باانگیزه تر از سربازان رومیِ صف کشیده در برابر خود بودند، به صورت همزمان از دو جبهه دست به هجوم زد. سال ۶۱۰ که فرارسید، سرزمین های بخش رومی ارمنستان و شمال میانرودان سرتاسر به تصرف ایرانیان درآمده بود. فقط رود فرات، آخرین خط دفاعی رومی ها، حائل بین ایرانیان و اراضی داخلی آناتولی از جانب شمال و نیز ایالت های ثروتمند سوریه و فلسطین از جانب جنوب بود.
تقسیمات سیاسی درونی امپراتوری روم خاوری نیز از علل و اسباب نخست کامیابی ایرانی ها در سال های ۶۰۳ و ۶۰۴ بود ــ چراکه فرمانده کل سپاه روم در خاور نزدیک، با همدستی ایرانی ها، بر فوکاس، امپراتور جدید، در مرکز فرمانروایی شوریده بود و به این ترتیب امیدی به رها شدن پادگان شهر دارا از محاصره، تا آینده معلوم، در بین نبود. زد و خوردهای داخلی که بار دیگر، با شدت بسی بیشتر، در سال ۶۱۰ درگرفت قوه دفاعی امپراتوری روم را تا سرحد نابودی تنزل داد. دو سال پیش از آن، هراکلیوس اکبر، حکمران شمال آفریقا، سر به طغیان برداشته بود تا فوکاس را سرنگون کند که موریس را به قتل آورده و خود بر جایش نشسته بود. سرعت سیر این طغیان پیوسته افزایش می یافت تا آن که مصر پیروز شد و پیامد گسترده تبلیغات ضد امپراتوری به درون سوریه و فلسطین کشیده شد. پیامد این رویداد حمله دریایی به کنستانتینوپول بود که با مقاومت چندانی روبه رو نشد و فرمانده حمله، هراکلیوس اصغر، در ماه اکتبر سال ۶۱۰ بر تخت امپراتوری نشست. ایرانی ها در پناه این رخدادهای تند و نفسگیر از رود فرات گذشتند، شمال سوریه را منقاد ساختند و با عبور از انطاکیه( ۲۷) به دریای مدیترانه رسیدند. سالی پس از آن هم توانستند خود را تا اعماق آناتولی برسانند و قیصریه کاپادوکیا(۲۸ ) را متصرف شوند. این نبردها سرآغاز مرحله دوم جنگ (۶۱۰-۶۲۱) بود، مرحله ای که متعاقب کامیابی های ایرانی ها در سرکوب حمله تازه ترکان آسیای مرکزی، در آخر سال ۶۱۵، به وقوع پیوست و طی آن سرعت پیشروی ایرانی ها به مراتب بیشتر شد.
اینک امپراتوری روم دو پاره شده بود. دست و بال فرماندهی عالی سپاهیان روم برای این که سربازان خود را از آناتولی به ولایت های واقع در جنوب مواضع ایرانی ها در شمال سوریه انتقال دهد سخت بسته بود و برای حصول این مقصود ناچار بود به راه های دریایی متوسل شود. ایرانی ها نقاط راهبردی را در تصرف داشتند و می توانستند هرگاه اراده کنند به هر یک از دو پاره امپراتوری ضربتی وارد آورند. این وضع ناگوار تا دیری برقرار ماند و چون هراکلیوس به سال ۶۱۳ در انطاکیه دست به ضدحمله زد هم ناکام ماند و مجبور شد به آناتولی عقب بنشیند. ایرانی ها با دقت کامل مواضع خود را نگه می داشتند. نخستین کار آنان پیشروی به سمت جنوب سوریه بود (دمشق در سال ۶۱۳ سقوط کرد). وقتی ایرانی ها به مرزهای شمالی فلسطین رسیدند قیصریه را پایگاه و مرکز پیشروی های خویش قرار دادند. در سال ۶۱۴ خاور نزدیک همچنان در کانون نظر ایرانی ها واقع بود تا در آن سال به اورشلیم نیز حمله بردند و آن جا را متصرف شدند. طی سال های بعد از آن، چشمان پاره آسیایی امپراتوری روم همچنان نگران اورشلیم مانده بود؛ چندان که آنان را سرگشته می داشت و نمی توانستند حرکت های بعدی ایرانیان را پیش بینند. در سال ۶۱۵ گروهی از سپاهیان اعزامی توانستند از آناتولی بگذرند و خود را به بوسفور برسانند. در سال ۶۱۶ ایرانی ها، به انبوه، دست به حمله هایی زدند و نیز در پرتو هوشیاری فوق العاده آنان در استفاده درست از افراد و گروه های تابع مذاهب جوراجور ممکن گشت که برخی حتی مخالف همدیگر بودند و با این ترتیب سرتاسرِ فلسطین به زیر تسلط مستقیم ایرانی ها درآمد. حمله ای هم که در سال ۶۱۷ از دو جبهه به آناتولی کردند حمله سخت و کوبنده ای بود، اما گویا برای انحراف توجهات از حمله نهایی آنان به مصر صورت گرفت. سال ۶۱۹ که اسکندریه سقوط کرد سلطه روم بر مصر به ناگزیر سست شد. دو سالی بیش برنیامد که سراسر خاک مصر، با منابع بی کرانش، در چنگ ایرانی ها بود.
مصر ارزنده ترینِ همه غنیمت هایی بود که ایرانی ها در مرحله دوم جنگ به دست آوردند. آنان به موازات این که طرح مرحله سوم جنگ را در سر می پروردند، مضاف بر آنچه خود داشتند، تمام ابزارها و تجهیزات رومی ها را در خاور نزدیک نیز به چنگ آورده بودند. ایرانی ها خط مقدم مواضع خود را در فرات علیا و کیلیکیا مستقر ساختند و برای حمله به آناتولی آماده می شدند تا از آن طریق به کنستانتینوپول، مرکز امپراتوری روم، دست یابند. برای برآمدن این مقصود، تماس هایی با آوارهای بیابانگرد هم گرفته بودند که ایالت قدرتمندی را به مرکزیت دشت بلغارستان، در خاور اروپا، تاسیس کرده و آماده بودند تا به اتفاق ایرانی ها دست به عمل بزنند. گردش کارها در آغاز بر وفق مراد بود. در سال ۶۲۲ ایرانی ها از جانب خاوری حمله آوردند و طی پیروزی هایی که با نظم و حساب به دست می آوردند رهسپار جانب شمالی دشت آناتولی بودند. در آن ضمن، پیشاهنگانِ سپاه ایران سپاهیان رومی را در هم کوبیدند که تحت فرماندهی شخص هراکلیوس، در بیتینیا(۲۹ ) سرگرم مشق بودند. هراکلیوس خود توانست از محاصره به در رود و حتی مختصر ضربه هایی هم به ایرانی ها وارد کند. اما طولی نکشید که ناچار شد خودش را برای مقابله با آوارها به کنستانتینوپول برساند که از جانب باختری حمله ور شده بودند. پیشروی ایرانی ها در طول سال بعد هم ادامه یافت و آن ها توانستند خود را به بخش شمال باختری فلات آناتولی برسانند و در آن ناحیه آنکورا( ۳۰) را هم مسخر کنند. هراکلیوس که می خواست به هر نحو ممکن با آوارها رابطه ای برقرار سازد، در باختر به محاصره افتاد.
در این هنگام بود که یکی از شگرف ترین بداقبالی های ممکن در تاریخ این جنگ رخ نمود. هراکلیوس با آن که از خاک خود دور افتاده بود، به اتفاق بقایای سپاهیان رومی مبادرت به ضد حمله کرد. سپاهیانی که شکست ها را یکی پس از دیگری در طول مراحل اول و دوم جنگ از سر گذرانده بودند اینک به جنگجویان آزموده، پرتحرک و بسیار باانگیزه ای مبدل شده بودند. تنها دستاورد عظیم هراکلیوس آن بود که روحیه را به سپاهیانش بازآورد. این امر با بهره جستن از مضمونی برایش میسر شد که اسقف های ارمنی در سال های ۴۵۰-۴۵۱، مقارن با مقاومت مسلحانه ارامنه در برابر تحمیل دین زرتشتی، ساز کرده بودند. او متذکر این معنا می شد که این جنگ چیزی جز جهاد در راه دین نیست: مرگ در چنین جنگی همانا تاج شهادت را بر سر کشتگان خواهد گذاشت و مساوی با ورود بی مزد و منت به بهشت خداوندی خواهد بود. هراکلیوس در بهار سال ۶۲۴ به ماورای قفقاز حمله برد، دو سالی را در آن جا ماند و هر آنچه را مقدور بود، از خسارت و آسیب، وارد آورد. در سال ۶۲۵ مسیحیان شمالی را فراخواند و خطاب به ایشان اظهار داشت که اکنون آن ساعتی است که می بایست برای کمک به امپراتوری مسیحی به پا خیزند، جد و جهدهایی هم کرد تا امپراتوری ترک ها( ۳۱) را که تازه سری بلند کرده بود به جنگ در کنار صفوف رومیان بکشاند؛ و با این تمهیدات بود که توانست بر سه سپاه از ایرانی ها چیره شود که ماموریت آنان سرکوب خود وی و سپاهیانش بود. در سال ۶۲۶ دو سپاه از ایرانیان به آناتولی حمله بردند و از دیگر سو سپاه عظیمی از آوارها هم کنستانتینوپول را فروگرفت. با این همه، هراکلیوس این سال را تاب آورد و اوج بحران جنگ را از سر گذراند و در سال ۶۲۷ به ماورای قفقاز بازگشت. ترک ها هم دعوت او را برای ورودشان به جنگ اجابت کردند و آلبانیا را متصرف شدند و به ایبریا حمله بردند.
هراکلیوس در سال ۶۲۷ با جبغو خان، نایب خاقان ترک،(۳۲ ) در حومه شهر تفلیس در احوالی ملاقات کرد که سپاه ترکان گرداگرد شهر را فروگرفته بود. هدف مشخص این دیدار دست یافتن به اتفاق عمل بر ضد ایرانیان بود. پس از آن ملاقات بود که سپاه عظیم ترک ها حفظ امنیت هراکلیوس و سپاهیان وی را بر عهده گرفتند و او در پناه آنان به جنوب و به جانب کوه های زاگرس سرازیر شد. در ماه اکتبر، ترک ها با نزدیک شدن فصل زمستان به شمال عقب نشستند و، در همان حین، هراکلیوس ضربه ای به ایرانی ها وارد کرد که آنان را غرق شگفتی ساخت. او خود را از راه های کوهستانی به جنوب رساند و (در ۱۲ دسامبر) پیروزی شایانی در ناحیه نینوا( ۳۳) به دست آورد و سپس بی درنگ، خود را به سرعتِ تمام به پایتخت رساند و در آن جا توانست با تحریک مخالفان شاه ایران، موقع و اعتبار او را در داخل دربار و در میان فرماندهان سپاه یکسره مخدوش سازد. خسرو دو ماه را در تنگنای نظامی و سیاسی سر کرد تا سرانجام در شب ۲۳ یا ۲۴ فوریه سال ۶۲۸ کودتایی بدون خونریزی رخ داد، که رهبر آن قباد دوم ارشدِ اولاد وی بود، و در نتیجه آن خسرو از پادشاهی خلع شد. پادشاه جدید بی درنگ درخواست صلح کرد. متعاقب آن مذاکراتی صورت گرفت که سخت دشوار بود. اما سپاهیان اشغالگر ایرانی مآلاً (در سال ۶۲۹) از سرزمین های رومی واقع در خاور نزدیک خارج شدند. روز ۲۱ مارس سال ۶۳۰ هراکلیوس، با پاره های صلیب که آن ها را از ایرانی ها بازپس گرفته بود، پیروزمندانه و در میان جشن ها و پایکوبی های رسمی پا به شهر اورشلیم نهاد و این بدان معنا بود که صلح از نو برقرار و امپراتوری مسیحی بر هماورد زرتشتی خویش غالب شده است.

(پنجم) فتوحات عرب ها

مراد از این عنوان، نقل داستان پرحادثه بازپسین جنگ بزرگ در عهد باستان است که سبئوس یکی از شاخص ترین شاهدان آن بوده است. جنگ، جنگِ تمام عیاری بود. هر یک از طرف های متخاصم از هر ابزار ممکن، از مادی گرفته تا انسانی و معنوی، بهره گرفت و آن را وارد میدان جنگ کرد. آوارها و ترک ها، بیابانگردان شمالی، همه برای جنگ آمدند و نواحی باختری و جنوبی هم از جنگ متاثر شد. اعتبار روم خاوری در حوزه مدیترانه و نواحی شمالی آن سخت سقوط کرده بود و غیررومیانی هم که در متصرفات سابق امپراتوری روم می زیستند از انقیاد ذهنی به امپراتوری روم رسته بودند. خبرهایی که از سرزمین های شمالی می رسید در عربستان هم آثار خود را بر فکر و جان مردم بر جا می گذاشت. معلوم بود که نظم مستقر در دنیا بر هم خورده و این برای بعضی کسان افاده معنای فرارسیدن آخرالزمان را می کرد. در نخستین موعظه های محمد [ص]، پیامبر اسلام، که تا سال ۶۲۲ و پیش از هجرت او به مدینه ایراد می شد، شواهد و قراینی بود که دلالت بر زایش دنیای دیگری می کرد. سخنان محمد [ص] در مکه، خرقِ عادت بود و بر ژرفای جان مستمعانش می نشست. چندانی برنیامد که آن ها این سخنان را در قسمت گسترده ای از سرزمین عربستان در قالب سیاست و حکومت به کار بستند و نتیجه آن شد که سرتاسر باختر اوراسیا تحت تاثیر آن واقع شد.
در تاریخ بشر سابقه نداشت، یا نادر بود، که نظام های حکمرانی در سرزمین هایی با آن همه گستردگی، در ظرف مدتی چنان کوتاه دستخوش تحولاتی به آن شدت شود که خاور نزدیک در طی دو دهه پس از درگذشت پیامبر اسلام [ص] به سال ۶۳۲ از سر گذراند. در مقام مقایسه، حتی اقدامات خارق العاده جمهوری هلند در سال های پایانی سده های شانزدهم و هفدهم چیزی است که چندان به چشم نمی آید، یا برآمدن و دامن گستردن دولت های یونان و روم، تنها رخداد مشابه با این تحولات در عهد باستان، نیز در قیاس با کاری که «امت اسلامی» محمدی کرد چیزی بیش از اموری پیش پاافتاده جلوه نمی کند.
گزارش غلبه عرب ها، که مضمون اصلی بخش سوم و پایانی کتاب سبئوس است، بی تردید گزارش بسیار مهمی است. [بنا بر این گزارش. ــ م] نظام دوقطبی مستقر در اوراسیای باختری به چند ضربت فروپاشید و از میان رفت. دو کانون عظیم کشت و زرع در خاور نزدیک، جلگه آبرفتی میانرودان و دره رود نیل، به تصرف عرب ها درآمد. قوه نظامی ساسانیان در هم شکست و سرتاسر قلمرو آن امپراتوری ضمیمه متصرفات عرب ها شد. سرزمین های ثروتمند تابع روم خاوری در ناحیه خاور نزدیک از چنگ آن امپراتوری به در آورده شد و روم خاوری به پشت سلسله جبال آناتولی عقب رانده شد تا، به بهای پرداخت هزینه های اقتصادی و فرهنگی گزاف، فقط دل به همین خوش بدارد که در کرانه امپراتوری نوتاسیس اسلامی از مختصر استقلالی برخوردار مانده است. امپراتوری ای که در آغاز کار با تکیه بر پایگاه های معدود و بی نظم و انتظام سپاهیانش قامت برافراشت، از آخر سده هفتم به بعد کارش به آن جا رسید که دیگر خود می توانست متصرفاتش را به احسنِ وجوه اداره کند. این امپراتوری بازار عظیم و یگانه ای را هم برپا داشت که عرضه آزاد مال التجاره در آن خواب از چشم سه مملکتی (و نیز ممالک ماورای قفقاز) می ربود که در داخل سرزمین های خود مصداق های رشد اقتصادی بودند و نیز توانسته بودند مدنیت پرباری را پی بریزند. فکر و اندیشه هم (در خارج از مملکت عربستان، در سرزمین های فتح شده به دست مسلمانان) به صورت نسبتا آزاد امکان گردش داشت. عرب ها با باوری که به قوه دماغی و برتری دینی خود داشتند (با بذل مختصر کمک مالی) میدان را برای انتشار فکر و اندیشه در میان جریان های بازار فرهنگ باز گذاشتند و اثربخشی آن جریان ها هم در طول حیات نسل های آتی به اثبات رسید.
اگر که شخص بخواهد به علل و عوامل ظهور پدیده ای چنان شگرف پی ببرد، کار دشواری در پیش نخواهد داشت. در آغاز و پیش از هرچیز باید اذعان کرد که دین جدید با توحید بی پیرایه و پرصلابت خویش انگیزه هایی بس قوی را به منصه ظهور رساند. جای شگفتی نداشت که این دین گروه های متفرقی را که بر پایه مناسبات قبیله ای به سر می بردند به مرور و در قسمت های هرچه بیشتری از عربستان چنان همبسته کرد که سربازانشان به نظم و انضباط بی سابقه دست یافتند، خویشتن را نمایندگان خداوند بر روی زمین می شناختند و سر در پی آن داشتند که تعالیم الهی را در زندگی بشر پیاده کنند. روح تن آسان و متشتتی که سنت بدویان بود به دور انداخته شد. واحدهای کوچک، یا همان خانوارهای گسترده که زیربنای زندگی بدوی را تشکیل می دادند و در حال جابه جایی دایم می بودند، و می توانستند خود را با هر اوضاع و احوالی منطبق سازند و در چارچوب سلسله ای از قدرها و مراتب مشترک متشکله بر پایه پیوندهای سست قبیله ای زندگی می کردند، اینک جملگی به هم پیوسته و مبدل به قوه جنگاور عظیم و کارآمدی شده بودند. هر آنچه از ایرانی ها و رومیان، دو قدرت مسلط و برتر واقع در مجاورت عربستان، سر زده بود نقش تکوینی در این فرایند داشت. به موازات آن که این دو قدرت در صدد افزودن بر نفوذ خویش در داخل خاک عربستان بودند، جریان قدرت و پول در نظم مالوف اجتماعی تاثیر گذاشت و بر ممکنات افزود، همبستگی اجتماعی را تقویت کرد ــ و سرجمع همه همین تاثیرات بود که در انجام، آن نظام را متوجه بیرون از خود ساخت.
از وقتی که این نظام جدید صورت بست و توانست سواره نظام پرشمار و بسیار باانگیزه اش را بر پایه انگیزه های درونی به کار گیرد، بنیادهای هر دو امپراتوری همجوار با عربستان به لرزه درآمد. دفاع از مرزهای روم به علت گستردگی صحاری مرزی و فقدان امکانات طبیعی دفاع (به استثنای پناهگاه های طبیعی واقع در بلندی های جولان، جبل حوران(۳۴ ) و مراتع اسبان واقع در ادامه آن) ناممکن بود و این امتیازی بود که عرب ها از آن خوب بهره می جستند. اما موقع ایران به مراتب مستحکم تر بود. ایران از خط دفاعی طبیعی در امتداد رود فرات برخوردار بود و نیز مجاری آبیاری که در جلگه آبرفتی میانرودان برپا داشته بود کوچک ترین تحرکی را ناممکن می ساخت. اما ساسانیان در امر مقابله با حمله های بادیه نشینان حتی بیشتر از رومی ها بر عرب های خراجگزار تکیه داشتند و از طرفی در دهه نخست سده هفتم، به جای روش قدیم، نظام جدیدی با تکیه بر خراجگزاران متعدد برپا کرده بودند که طی آن خراجگزار واحدی (قبیله لَخم) محل اتکا بود. اما این نظام هم نتوانست مانع رسیدن ندای اسلام گردد. عرب ها گروه هایی را به تعداد زیاد وارد معرکه کردند که توان پیشاهنگانِ سپاه ایران را گرفت و به موازات آن آگاهی های ارزنده ای هم کسب کردند که راهنمای ایشان برای گذر از هورهای ماورای رود فرات شد.
اهمیت پدیده گسترش عرب ها را دشوار بتوان انکار کرد. چند جمله ای که در این جا نوشته شد هم نخواهد توانست واقع ابعاد آن را بیان کند. اما گرفتاری اصلی در امر مطالعه این پدیده فقدان مستندات تاریخی درباره آن است. مجلدات حجیم و فراوانی که آثار دوره اسلامی باشد، از حیث اعتبار، سخت در محل تردید است. از غیرمسلمانان هم آثار معتبر و مستندی که بر جا مانده اندک است. به قول دو تن از پژوهشگران(۵) در چند سال پیش، کتاب تاریخ سبئوس سهمی از این نقیصه را جبران می کند. همین بزرگ ترین خدمت سبئوس به مورخان امروزی است. با کمک این کتاب می توان در مسائلی چون روال گسترش اسلام، بخش بندی آن روال به قالب جنگ های مجزا، و ابعاد طرح ها و هماهنگی های هر جنگ به آگاهی هایی دست یافت.
رخدادهای مندرج در تاریخ سبئوس، که با تکیه بر دیگر آثار مسیحیان ثبت شده، سخت حاکی از آن است که در آن روزگار همّ و غمّ مسلمانان یکسر معطوف به رسیدن به هدف واحدی بوده است. آن هدف واحد در ابتدا فلسطین و سوریه بوده که ظرف سه نبرد در سال های ۶۳۴ و ۶۳۵ به اشغال آنان درآمد. سپس نوبت به میانرودان رسید که یورشی مقدماتی به آن ناحیه آبرفتی در سال ۶۳۶ منجر به ضدحمله ای از جانب ساسانیان در زمستان ۶۳۷-۶۳۸ گردید که نتایج فجیعی از جمله سقوط تیسفون، پایتخت آنان، در نیمه نخست سال ۶۴۰ را به بار آورد (دو سال بعد از آن، زمان گشودن خوزستان فرارسید). مصر هدف بعدی بود که در آخر بهار سال ۶۴۱ معروض حمله واقع شد (مقارن همان زمان در کنستانتینوپول مجادلات پُردامنه بر سر ادامه مقاومت یا انصراف از آن درگرفت)، و فلات ایران هم، به صورت پاره پاره، در فاصله سال های ۶۴۳ تا ۶۵۲ به تصرف درآمد. در آن میان در جنگ نهاوند (سال ۶۴۲) کار یکسره شد. در نتیجه مجموع این حمله ها، مسیرهای مناسب برای دست زدن به دیگر حمله ها گشوده و شناخته شد. سرانجام هم مسلمانان برای جنگ بزرگی از خشکی و دریا با امپراتوری روم فراهم آمدند؛ رومی که در سال ۶۵۴ در آستانه احتضار قرار داشت.
از مرور همین گزارش بسیار موجز هم معلوم می شود که حمله های مسلمانان از موثرترین هماهنگی ها بهره مند بوده و این نیز حاکی از برخورداری آن حمله ها از طراحی های راهبردی تواند بود. حال اگر هیچ سند دیگری هم در دست نباشد، به صِرف استناد به همین یک نکته می توان دریافت که جنگ ها تابع مدیریت قوی و متمرکزی بود که احتمالاً سران جامعه اسلامی، یا همان خلفای راشدین، که جانشینان پیامبر اسلام [ص] باشند، بار آن را بر دوش می کشیدند. سبئوس تردیدی ندارد که آن شخصیت ها از وجاهت سیاسی و وثاقی بهره داشتند (چندان که در حکم پادشاهان رسمی شناخته می شدند و مقام ایشان ارشد بر مقام معاویه،( ۳۵) والیِ سختگیر سوریه، بود). این را هم بی مجامله می گوید که بار گران تهیه برنامه های عملیات سپاهیان نیز یکسر بر دوش همین اشخاص بود، یعنی آنان بودند که سپاهیان اسلامی را (در پی شکست، گریز و مرگ یزدگرد سوم، بازپسین شاهنشاه ساسانی، در سال ۶۵۲) از منتهی الیه شمال خاوری ایران به ناحیه مدیترانه گسیل کردند تا با بقایای امپراتوری روم خاوری بجنگند. درباره طی این روال غامض و تهیه تمهیدات آن به دست خلیفه، سه مرجع مختلف در دست است. یکی این نکته انکارناپذیر که جامعه نوپای اسلامی از قابلیت ها و استعدادهایی همانند یک دستگاه حکمرانی برخوردار بوده که جای شگفتی هم نداشت. گذشته از این، متجاوز از یک سده پیش از آن، وقتی یوسف، حکمران یهودی حِمیر (۵۲۲-۵۲۵)، دست به رشته ای از حمله های کاملاً هماهنگ زد و ظرف چند ماه یمن را مطیع و منقاد خویش گردانید، به تعبیری با این عمل، ظرفیت سازماندهی را در عربستان جنوبی در روزگار ماقبل اسلام به منصه ظهور رسانیده بود. یعنی داشتن دستگاه حکمرانی برخوردار از شوکت و ابهت و اقتدار، که در عین حال کارآمد هم باشد، در دنیای عرب پدیده تازه ای نبود.

سبئوس تاریخش را بر پایه دامنه وسیع نگاه خویش و با نقل انبوه اطلاعات در پیرامون رخدادهای روزگار خودش بیان می دارد. همه امور به گرد پیشروی های عرب ها دور می زند که نخستین بار در فاصله سال های ۶۴۰ تا ۶۴۳ متوجه ارمنستان شد. به موازات ثبت کامیابی های عرب ها واکنش های ایرانیان، مردم ماورای قفقاز و امپراتوری روم خاوری نیز روایت می شود. مطابق این روایت، با ادامه بحران و تشدید آن، بر سر راه و روش واکنش به اوضاع، چه در میان اشراف ارمنی و چه در مرکز حکمرانی در کنستانتینوپول، اختلاف نظر درگرفته بود. تا سرانجام، در سال های ۶۵۴ و ۶۵۵، آزادی فرارسید. زنجیره وقوع رخدادهای دیگرگون ــ پیش از سقوط کنستانتینوپول، در کاپادوکیا، در ماد،( ۳۶) ایبریا و قفقاز ــ اندک امیدهایی را در دل های غیرمسلمانان برانگیخت.
مدت چندانی برنیامد که آن اندک امیدها به ثمر نشست. دنیای اسلام از درون متلاشی شد. کشمکشی دیرپا (در سال های ۶۵۶ تا ۶۶۱) بر سر فرمانروایی به پا شد که به جنگ انجامید. در یک سوی کشمکش علی [ع]، پسرعمو و داماد محمد [ص]، بود که از پشتیبانی بزرگان عربستان، عراق و مقدمتا مصر برخوردار بود. در سوی دیگرِ آن کشمکش، معاویه قرار داشت که سوریه و فلسطین را مامن و مقر حکمرانی خویش ساخته بود. در آن میانه، رومیان یا چنان که در این جا (پس از فروکاسته شدن آنان به سرحد مملکتی کوچک) می گوییم بیزانسی ها، مجال تسلط بر ماورای قفقاز را یافتند و توانستند با اغتنام فرصت، مسیحیت خاوری را در مقابل اسلام، متحد و یکپارچه سازند. اما چنان که سبئوس در کتابش آورده، جنگ داخلی میان مسلمانان با پیروزی کامل معاویه خاتمه یافت، و این کار طبق روایت اطرافیان او به قیمت ریخته شدن خون های بسیار میسر گردید، بیش از آن چیزی که در روایت های مسلمانان آمده است. پیروزی معاویه سرآغازی بود که از تیره و تار شدن آینده اوضاع خبر می داد.
چندانی برنیامد که عرب ها دیگرباره اربابان و حاکمان ممالک ماورای قفقاز شدند. آنان تصرف بیزانتیوم را مهم ترین و پرارج ترین هدف خویش شناخته بودند. اینک ارمنی ها می بایست تا راه و رسم سلوک در دنیای تازه اسلامی را از یک طرف با اتکا به پناهگاه های موجود در سلسله کوهستان ها، بزرگان ریشه دار قدیم، و از طرف دیگر با احترام به دین تازه ای فرابگیرند که آن را از دنیای رومی در برهه پسین از عهد باستان اخذ کرده بودند و آنان را لازم می آمد تا از همه این عوامل در امر حفظ موجودیت و استقلال نصفه و نیمه خویش بهره بگیرند. بیزانسی ها اینک در آستانه ورود به عصر جدیدی از مناقشات نظامی بودند که در آن عهد و وفای قلبی یک به یک دهقانان در کنار شگردهای جنگ چریکی نقش عمده ایفا می کرد.

۲. گستره جغرافیایی

گزارش سبئوس در جایی با آثار مورخان پیش از او و نیز بسیاری از نوشته های پس از وی فرق دارد و آن جا همانا گستره جغرافیاست. تاریخ نویسان ارمنی لابد از موقع خطیر مملکت خویش خوب آگاهی داشته اند؛ موقعی که در بین قدرت های بزرگ، یعنی امپراتوری روم و ایران ساسانی (و سپس نیز خلافت اسلامی)، قرار داشت. در این گستره از خاور گرفته تا باختر، از قفقاز در شمال تا به سوریه در جنوب، هرگاه رخدادی واقع می شد که با بود و نبود ارمنیان یا حتی یک تن از بزرگان آنان ربطی می داشت، در آثار مورخان ارمنی ثبت و ضبط می شد. چنین است که هرگاه کسی از ارمنیان به دربار ساسانی رفته، گزارش سفر و دیدارش از دربار در کتاب های تاریخ مورخان ارمنی ثبت شده است. زیرا تاریخ نویسان ارمنی همگی از اهالی آن بخش گسترده تر ارمنستان بودند که تحت سیادت ایرانیان واقع می بود. تالیف این کتاب در ارمنستانِ ایران از طرفی، و جریان اختلاف میان ماشتوتس با مقام های رومی بر سر رواج زبان ارمنی در امپراتوری روم از طرف دیگر، حکایت از تفوق فرهنگی پاره خاوری ارمنستان در پی انتزاع آن در حدود سال ۳۸۷ می کند. اما سبئوس عمدتا به وقایع ایران، بیزانس( ۳۷) و نیز به برهه نخست از ظهور امپراتوری اسلامی توجه دارد. ظهور امپراتوری اسلامی البته آثار فوری و مستقیمی بر اوضاع ارمنستان هم نداشت. اما دیری نکشید که ارمنستان هم مشمول آثار ظهور آن امپراتوری گردید. در آن روزگار مووسِس خورِناتسی( ۳۸) کار نگارش تاریخ را به مراتب گسترده تر از سبئوس آغاز کرده بود و کل تاریخ ارمنستان را، از زمان اخلاف نوح[ع] تا به مرگ ماشتوتس، دستمایه کارش داشت. اما او در رخدادهای سرزمین های بیگانه چندان غوری نمی کرد. این جاست که کار سبئوس بی قرین می شود. حتی آن گاه که نگاه وی به مسائل سرزمین های بیگانه در پاره ای از قسمت های کتابش داستان گونه می شود و قالب گزارش های جامع و مستمر از رویدادها را ندارد.
کتاب های تاریخ که به ارمنی نوشته شده معمولاً با عنوان تاریخ ارمنستان [ یا تاریخ ارمنیان. ــ م] ترجمه می شود. اما این عنوانی دوپهلوست، زیرا واژه ارمنی در این زبان، هم بر مردم و هم بر سرزمین ارمنستان اطلاق می شود. حال، موضوع را هر یک از این ها هم که به حساب آوریم باز هم کمتر ممکن است که نگاه این مورخان معطوف به مسائلی جز امور مربوط به حاکمان، اعم از دنیوی یا روحانیِ آن باشد. وجه عمده توجهات آنان همانا معطوف دارایی ها و موجودیت و کارنامه اجتماعی وابستگان خاندان های بزرگ است و در گزارش های خود کاری به اوضاع و مسائل عامه مردم ندارند. سبئوس هم از این شمول خارج نیست. در دوره ای که مورد نظر اوست، در ارمنستان سلسله خاصی فرمان نمی راند یا پادشاهی نمی کرد تا وی روایتی از احوال آنان به دست دهد. اما او در ضمن نگارش کتاب خود این نکته را محرز می گرداند که ارمنستان فاقد جامعه سیاسی منسجمی است. کتاب او متوجه نقل مسائل خاندان های نامداری از قبیل مامیکونیان، باگراتونی( ۳۹) و رِشتونی( ۴۰) است که امیران آنان نقش های اصلی در وقوع رخدادها داشتند. این خاندان ها و نیز بقیه خاندان های اشرافی هر یک در روزگاران مختلف راه و روش و برنامه سیاسی مخصوص خود را داشتند. همه آنان در برابر رخدادها و مقتضیات زمانه به یکسان رفتار می کردند و آن عبارت از غنیمت شمردن فرصت ها به منظور تضمین و دوام موقع برتر خویش بود. اگر گاه اتحادی با هر امپراتوری یا شاهنشاهی بسته یا گسسته می شد، صورت اتفاق داشت و همت ها اصولاً مقصور آن بود تا از هر خلاف آمد عادت، در هر دو امپراتوری خاور یا باختر، بهره ای را نصیب گرداند. این حال که جهد معطوف به بقاست سرلوحه کل تاریخ ارمنستان است و فقط به سده های ششم و هفتم اختصاص ندارد.
تاریخ نویسان پریشانیِ دماغی ارمنیان را خوب می شناختند. به همین جهت است که به تکرار از رفتارهای ضد و نقیض و اختلاف افکن خاندان های اشرافی گزارش ها نوشته اند.( ۴۱) در تاریخ های ارمنی به کرات به خبرهایی از این دست برمی خوریم که امیری به قیامی پیوسته یا در صف بیگانگانی جنگیده که هدف آن ضدیت با یکی از هم میهنان خودش بوده است. تاریخ سبئوس از این لحاظ طنین بوزانداران( ۴۲) یا کتاب های تاریخ یغیشه( ۴۳) و غازار را دارد. با این همه، نظرگاه های بس پردامنه تر از این در آثار تاریخ نگاران، کم به میان نیامده است.

۱. سبئوس، نامی یونانی به معنای پارسا، پرهیزکار و خداترس. ذبیح اللّه صفا عقیده دارد که سبئوس نامی است در ادبیات قدیم ارمنی که همان سپندیات است (صفا ۱۳۶۳، ص ۵۹۶).
۲. برای مشخصات کامل این کتاب (و نیز سایر کتاب ها) بنگرید به بخش منابع در پایان کتاب حاضر. یادآور می شود که انتشارات کندوکاو در تهران نیز کتاب کولسنیکف را در سال ۱۳۸۹ با عنوان ایران در آستانه سقوط ساسانیان منتشر کرده است.
۳. Transcaucasia، ماورای قفقاز واژه مناسب و ضمنا جدیدی برای دلالت بر دنیای رازآلودی است که در سرزمین های ماورای قفقاز واقع است و در روزگار باستان مرکب بوده است از ابخازیا، لازیکا، سوانیا، ایبریا، آلبانیا و ارمنستان [ ارمینیا. ــ م]. دلیل کاربرد این واژه آن است که مردمان ساکن نواحی شمالی بیش از ساکنان استپ ها، که ماوای تشکیل قدرت های سرسخت بادیه نشین بود، از عهده ارعاب ساکنان نواحی ماورای کوهستان های قفقاز برمی آمدند.
۴. وقوع دو رخداد در سال های دهه ۵۲۰ این خطر را ثابت کرد: تزاث (Tzath)، شاه جدید لازیکا، در سال ۵۲۱ یا ۵۲۲ به کنستانتینوپول آمد تا تعمید داده شود و خلعت بگیرد؛ و گرگین، شاه ایبریا، حدود سال ۵۲۵ تغییر رای داد و با رومیان بیعت کرد.
۵. کرون/ کوک در کتاب hagarism.

نظرات کاربران درباره کتاب تاریخ سبئوس

سایت آمازون که آمازونه این قد آدمو سر نمی گردونه! الان چه جوری میشه این کتابی که هزینه ش پرداخت شده به صورت غیر آنلاین و پی دی اف دانلود کنم؟
در 1 سال پیش توسط hja...yan
من که پاک گیج شدم بیش ازده باره هرکاری میکنم باهرکارتی که واردمیشم ایرادمیگیره واقعاخودتونومسخره کنین جمع کنین این بساط رو
در 8 ماه پیش توسط aho...626