فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در پی آن آشنا

کتاب در پی آن آشنا
مهندسی سخن درسروده‌های حافظ - دفتر نخست

نسخه الکترونیک کتاب در پی آن آشنا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب در پی آن آشنا

دفتری که پیشِ رو دارید، سه گفتار در زمینه‌یِ حافظ‌ پژوهی است و به سخنِ درست‌تر در باره‌یِ زبانِ حافظ، زبانِ بلاغی و هنریِ او، و در پی، بازنماییِ برخی از شیوه و شگردها و طرح و ترفندهایِ هنری که چنین زبان و بیان و بلاغتی را رهاورد داشته است. و از آن‌جا که زبان، به‌ویژه زبانِ هنری و بلاغی با ذهن و ضمیر و بینش و باورِ آدمی پیوندی بسیار استوار دارد، ناگزیر گاه‌گاه و جای‌جای به برخی از بینش و باورهایِ حافظ نیز نگاهی گذرا و حاشیه‌ای داشته‌ایم و گفت‌وگو و گزارشِ گسترده در باره‌یِ ذهن و ضمیر، و بینش و باورهایِ او را ــ‌که شیرین‌تر و شایان‌تر نیز هست‌ــ به دفتری دیگر وانهاده‌ایم. این سه گفتار باید بسی پیش از این‌ها، به دستِ دوست‌داران می‌رسید، اما الاُمورُ مَرهونة بِاَوقاتِها (هر کار در گروِ وقتِ خویش است) و چون‌که تقدیر چنین است چه تدبیر کنیم. با این‌همه، این دیرکرد بی سود و سبب و بی هود (سود) و حکمتی نبود و بر بنیادِ الخیرُ فی ما وَقَع (هرچه پیش آید خوش آید) زمینه شد تا این گفتارها گسترده‌تر و پرمایه‌تر شوند و از برخی پژوهش‌هایِ تازه‌تر نیز مایه گیرند.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.23 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در پی آن آشنا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در پیِ آن آشنا

«در پیِ آن آشنا» مادرنامِ دفترهایی است، برخی سامان یافته و برخی هنوز سامان نیافته، در زمینه یِ حافظ پژوهی، و گزارش گرِ برخی از دید و دریافت ها، نظر و نگرها و پنداشت و برداشت هایی که ره آوردِ سر و کلّه زدن هایِ گه گهانیِ چندین ساله با این ابررندِ روزگاران است. درست به یاد ندارم کی و چه گونه با این ابررند آشنا شدم، اما تا به یاد می آورم آشنایِ جان و جهانم بوده است، و فراتر از آشنا، یکی از دوهزاران من و مایی که جای در ژرفاهایِ جان دارد. آشنایی که نه تنها مرا با همه بیگانه نکرد که با همه آشنا کرد؛ آشنایی که چشم و گوشم را نبست، چشم و گوشِ بسته ام را باز کرد؛ دیدن دگر آموخت، شنیدن دگر آموخت؛ قفل نزد، با دسته کلیدی که به زیرِ بغلش بود، کلیدها داد و گشادگی ها آموخت و سرودِ «انّا فتحنا لک فتحاً مبینا» (سوره ی فتح، آیه ی ۱) سرداد؛ گره نزد، فرونبست، شکفتگی آموخت؛ زنجیر نیاورد، بند و بست ننهاد، بندها گسست، رستگی، آزادگی آموخت؛ تنگی نداد و تنگنا نساخت، دید و دین و روی و راهم را فراخی و فرّخی بخشید؛ فریب نداد، فروغ بخشید؛ نیرنگ نباخت، بی رنگی آموخت؛ دروغ و دغل نبافت، مروّت و مدارا آموخت؛ کلاه ننهاد و کلاه برنداشت، افسرِ رندی پیش نهاد؛ ستم و سیاهی نیاورد، مهر و مردمی آموخت؛ روی و ریا نیاورد، مستی و راستی آموخت؛ تیرگی و تاریکی نیفزود، روز و روزن و روشنا آورد؛ شعرنگفت، شعور آموخت؛ آشنایی که دیوار نکشید و قفس نساخت، دیوارها را برداشت و راهی به رهایی گشود؛ پر داد و پرواز آموخت؛ دستم بگرفت و پا به پا برد، تا شیوه یِ راست رفتن آموخت، تا شیوه یِ راست بودن آموخت؛ آشنایی که «منِ» من بود، «من» تر از من بود؛ مرا به گل گشت ها برد، به روزن ها، به روشن ها، شگرفی ها، شکفتن ها، سرودن ها و بودن ها، به سبزی ها، سپیدی ها، به آب، آینه، ایمان، امان، به شعر و شطح و شعور، به برگ و بار، به باور، به چشم و چار و چراغ، به کیشِ مهر، بهشتِ نقد، به خطِّ ساقی و ساغر، به میکده، به خرابات، کوچه یِ رندان، به پیش گاهِ بلند و برینِ پیرِ مغان، به آسمان، به فراسو، به آستانِ خدا، تا خدا و آن سویِ صحرایِ خدا... ؛ آشنایی که دستم بگرفت و جا به جا برد، به جهانی از جلوه ها، نگاره ها، نظاره ها، انگاره ها، اندیشه ها، انگیزه ها، آموزه ها و آزموده هایی از این دست: مگر که لاله بدانست بی وفاییِ دهر، که تا بزاد و بشد جامِ می ز کف ننهاد؛ دورِ فلکی یک سره بر منهجِ عدل است؛ من ارچه حافظِ شهرم جوی نمی ارزم؛ چون طهارت نبود کعبه و بت خانه یکی ست؛ آلوده گشت خرقه ولی پاک دامنم؛ شطح و طامات به بازارِ خرافات بریم؛ نفیِ حکمت مکن از بهرِ دلِ عامی چند؛ ز خطِّ یار بیاموز مهر با رخِ خوب؛ تا آشنایِ عشق شدم ز اهلِ رحمتم؛ کسبِ جمعیّت از آن زلفِ پریشان کردم؛ که می حرام ولی به ز مالِ اوقاف است؛ از شافعی مپرسید امثالِ این مسایل؛ دست رنجِ تو همان به که شود صرف به کام؛ در نظربازیِ ما بی خبران حیرانند؛ نروند اهلِ نظر از پیِ نابینایی؛ حکمِ مستوری و مستی نه به دستِ من و توست؛ در کارخانه یِ عشق از کفر ناگزیر است؛ اگر از پرده برون شد دلِ من عیب مکن، شکرِ ایزد که نه در پرده یِ پندار بماند؛ آشنایی که بسی از نهفته ها و نگفته ها را که از نهفتنشان دیگِ سینه می زد جوش، به بانگِ بلند باز گفت؛ چه درس ها که نیاموخت، چه نغزها که نگفت، چه نکته ها که نسفت، چه نقش ها که نزد، چه نغمه ها که نساخت، ترانه ها که نخواند، چه رازها نگشود، چه راه ها نگشاد، چه قندها که نداد، درس هایی، نغزهایی، نکته هایی، نغمه هایی، رازهایی، راه هایی این چنین: گوهرِ معرفت آموز که با خود ببری؛ مباش در پیِ آزار و هرچه خواهی باش؛ که رستگاریِ جاوید در کم آزاری است؛ با دوستان مروّت با دشمنان مدارا؛ درختِ دوستی بنشان که کامِ دل به بارآرد؛ به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو؛ اندر این دیرِ کهن کارِ سبک باران خوش است؛ سخت می گیرد جهان بر مردمانِ سخت گیر؛ در این بازار اگر سودی است با درویشِ خرسند است؛ هرکسی آن درود عاقبتِ کار که کشت؛ نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت؛ که جز نکوییِ اهلِ کرم نخواهد ماند؛ که هرکه عشوه یِ دنیا خرید وای به وی؛ از گلشنِ زمانه که بویِ وفا شنید؛ کارِ بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم؛ چو غنچه گرچه فروبستگی ست کارِ جهان، تو هم چو بادِ بهاری گره گشا می باش؛ همه جا خانه یِ عشق است چه مسجد چه کنشت؛ جنگِ هفتاد و دو ملّت همه را عذر بنه؛ در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست؛ که ره از صومعه تا دیرِ مغان این همه نیست؛ مکن به چشمِ حقارت نگاه در منِ مست؛ بر آستانه یِ میخانه گر سری بینی، مزن به پاش که معلوم نیست نیّتِ او؛ عاشق شو ارنه روزی کارِ جهان سرآید، ناخوانده درسِ مقصود از کارگاهِ هستی؛ در این سراچه یِ بازیچه غیرِ عشق مباز؛ ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی؛ خود را مبین و رستی؛ هرقبله ای که بینی بهتر ز خودپرستی؛ فکرِ خود و رایِ خود در عالمِ رندی نیست؛ بیا که توبه ز لعلِ نگار و خنده یِ جام، تصوّری است که عقلش نمی کند تصدیق؛ شراب و شاهدِ شیرین که را زیان دارد؛ هر وقتِ خوش که دست دهد مغتنم شمار؛ وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی؛ آتشِ زهدِ ریا خرمنِ دین خواهد سوخت؛ آلودگیِ خرقه خرابیِّ جهان است؛ که دستِ زهدفروشان خطاست بوسیدن؛ که وعظِ بی عملان واجب است نشنیدن؛ که بویِ خیر ز زهدِ ریا نمی آید؛ ای بسا خرقه که مستوجبِ آتش باشد؛ چون به خلوت می روند آن کارِ دیگر می کنند؛ که نهاده ست به هر مجلسِ وعظی دامی؛ نشانِ اهلِ خدا عاشقی است با خود دار، که در مشایخِ شهر این نشان نمی بینم؛ که علمِ عشق در دفتر نباشد؛ مجو ز سفله مروّت که شیئه لاشی؛ عقابِ جور گشوده ست بال درهمه شهر؛ خوش باش که ظالم نبرد بار به منزل؛ از این سموم که بر طرفِ بوستان بگذشت، عجب که بویِ گلی ماند و رنگِ یاسمنی؛ از کران تا به کران لشکرِ ظلم است؛ صحبتِ حکّام ظلمتِ شبِ یلداست؛ جفا نه شیوه یِ دین پروری بود حاشا، همه کرامت و لطف است شرعِ یزدانی؛ ارغنون سازِ فلک ره زنِ اهلِ هنر است؛ آسمان کشتیِ اربابِ هنر می شکند؛ فلک به مردمِ نادان دهد زمامِ مراد، تو اهلِ دانش و فضلی همین گناهت بس؛ آب و هوایِ فارس عجب سفله پرور است؛ بهرِ یک جرعه که آزارِ کسش در پی نیست، زحمتی می کشم از مردمِ نادان که مپرس؛ به هوش باش که هنگامِ بادِ استغنا، هزارخرمنِ طاعت به نیم جو ننهند؛ تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است؛ جایی که برقِ عصیان بر آدمِ صفی زد، ما را چه گونه زیبد دعویِّ بی گناهی؛ رندیِ حافظ نه گناهی است صعب؛ از آن گناه که خیری رسد به غیر چه باک؛ بیا که رونقِ این کارخانه کم نشود، به زهدِ هم چو تویی یا به فسقِ هم چو منی؛ سهو و خطایِ بنده گرش اعتبار نیست، معنیِ عفو و رحمتِ آمرزگار چیست؛ مستور و مست هردو چو از یک قبیله اند، ما دل به عشوه ی که دهیم اختیار چیست؛ اگر به زلفِ درازِ تو دستِ ما نرسد، گناهِ بختِ پریشان و دستِ کوتهِ ماست؛ ترسم که صرفه ای نبرد روزِ بازخواست، نانِ حلالِ شیخ ز آبِ حرامِ ما؛ زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه، رند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت...

... قلم سرکشی کرد و بی من نوشت....
«حافظ سرودِ مجلسِ ما ذکرِ خیرِ توست»

«می گویمت دعا و ثنا می فرستمت...»(۱)

«آفاق از چراغِ صدایِ تو روشن است،

خاموشی ات مباد که فریادِ میهنی،»(۲)
خاموشی ات مباد که فریادِ عالمی،
خاموشی ات مباد که فریادِ آدمی...

به جای پیش گفتار

به نامِ خداوندِ ذهن و زبان

دفتری که پیشِ رو دارید، سه گفتار در زمینه یِ حافظ پژوهی است و به سخنِ درست تر در باره یِ زبانِ حافظ، زبانِ بلاغی و هنریِ او، و در پی، بازنماییِ برخی از شیوه و شگردها و طرح و ترفندهایِ هنری که چنین زبان و بیان و بلاغتی را رهاورد داشته است. و از آن جا که زبان، به ویژه زبانِ هنری و بلاغی با ذهن و ضمیر و بینش و باورِ آدمی پیوندی بسیار استوار دارد، ناگزیر گاه گاه و جای جای به برخی از بینش و باورهایِ حافظ نیز نگاهی گذرا و حاشیه ای داشته ایم و گفت وگو و گزارشِ گسترده در باره یِ ذهن و ضمیر، و بینش و باورهایِ او را ــ که شیرین تر و شایان تر نیز هست ــ به دفتری دیگر وانهاده ایم. این سه گفتار باید بسی پیش از این ها، به دستِ دوست داران می رسید، اما الاُمورُ مَرهونه بِاَوقاتِها (هر کار در گروِ وقتِ خویش است) و چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنیم. با این همه، این دیرکرد بی سود و سبب و بی هود (سود) و حکمتی نبود و بر بنیادِ الخیرُ فی ما وَقَع (هرچه پیش آید خوش آید) زمینه شد تا این گفتارها گسترده تر و پرمایه تر شوند و از برخی پژوهش هایِ تازه تر نیز مایه گیرند.
گفتارِ نخست با نامِ حد همین است سخن دانی و شیوایی را(۳)، با یادکردِ نمونه هایِ بسیار، آشکار ساخته که ساخت و بافت و هندسه و هنجارِ سخنِ حافظ چنان سخته و سنجیده است و پیوندهایِ نغز و نازک و نهان، چنان سازه ها را به هم بافته و تافته است که چندان راهی برایِ دست کاری و به سازی باز نگذاشته است؛ و گفتارِ دوم با نامِ به که سخن دیرپسند آوری، پس از گزارشی در باره یِ دیرپسندی، کم گوی وگزیده گویی و بازنگری ها و بازنگاری ها و دست کارهایِ هماره یِ حافظ در سروده هایِ خویش، با بررسیِ سنجشیِ شمارِ بسیاری از نسخه بدل ها و دیگرنویسه ها، کوشش ها، نیز برخی شگردهایِ حافظ را برایِ دست یابی به چنان هندسه و هنجارِ استواری باز نموده است؛ و گفتارِ سوم با نامِ آن تلخ خوش که پیوستی بر گفتارِ دوم می تواند باشد، بازنماییِ این پنداشت است که ترکیبِ «تلخ وش» در این سخنِ حافظ: «آن تلخ وش که صوفی امّ الخبائثش خواند» گونه یِ نگارشیِ کهنی از «تلخ خوش» بوده که در پیِ فراموش شدنِ آن شیوه یِ نگارش، به ناروا، «تلخ وَش» خوانده شده و با همین خوانشِ ناروا، روایی یافته است.
در جای جایِ هرسه گفتار نیز، گاه به خواستاریِ حال وهوایِ سخن، نکته هایِ گونه گون و چه بسا ناگفته ای که به گونه ای با سخنِ حافظ و بازنمایی نغز و نازکی هایِ آن پیوند داشته اند، پیش کشِ خواننده کرده ایم، همان گونه که گاه به بازگشاییِ برخی از دشواری هایِ سخنِ او و سخنانِ دشوارِ او پرداخته ایم. و همین است یکی از رازهایِ این که برخی گزارش ها کوتاه است و برخی دراز و درازتر. سامان یابیِ این گفتارها در فرصت هایِ پراکنده و گاه گاهانیِ دستِ کم پانزده سال و قبض و بسط هایِ برونی و درونیِ گونه گونِ این سالیان، نیز دگرگونی هایِ پیش آمده در دید و داوری ها و پسند و ناپسندهایِ من، رازِ دیگرِ این کوتاه و بلندی ها و دیگر دوگانگی هاست.
گفتنی است که پیش ترها گزیده ای از این سه گفتار به گونه یِ مقاله نشر شده است: نخستین با نامِ «مهندسیِ سخن در سروده هایِ حافظ» در پژوهش هایِ ادبی، س ۱، ش ۳، بهارِ ۱۳۸۳ و دومین با نامِ «به که سخن دیرپسند آوری» در مجله یِ دانشکده یِ ادبیات و علومِ انسانیِ دانشگاهِ تربیت معلم، س ۱۲ و ۱۳، ش ۴۷-۴۹، بهار و تابستانِ ۱۳۸۴؛ و سومین با نامِ «آن تلخ خوش» در ماه نامه یِ ادبستان، ش ۱۶، فروردینِ ۱۳۷۰، نیز کتابِ تلخِ خوش. هرسه گفتار اینک ساخت و سامانی دیگر یافته اند و با افزودگی هایِ بسیاری که پذیرفته اند، بسی فربه تر، پرورده تر و پربرگ و بارتر شده اند.
نخست، بر آن بودم که پیش گفتارِ این دفتر را به گزارشی گسترده از سبک و سیاق، و طرز و طورِ سخنِ حافظ ویژه سازم، اما روزها و روزگارها گذشت و این خواسته، ناخواسته دست نداد، اینک تا کارِ این دفتر بیش تر به درازا نکشد، به جایِ آن گفتار، به همین یادداشتِ کوتاه بسنده می کنم و آن گفتار را به وقتِ خویش وا می نهم، و اگر خواستِ خدا و همّتِ حافظ و پاکانِ روزگار یاری کرد، به دفتری که در آن، به بینش و باورهایِ حافظ پرداخته ام.
و سخنِ پایانی، سپاسِ بسیار از همه یِ گرامیانی که ساخت و سامانِ این دفتر به هرگونه وام دارِ مهر و مردی و مردمیِ آنان است. سایه یِ مهرِ خدا بر سرشان. و سپاس خدا را در آغاز و انجام.

سید محمد راستگو
پاییز ۱۳۹۴

گفتار نخست: حد همین است سخن دانی و شیوایی را

چکیده

از ویژگی هایِ بسیار برجسته و سرآمدِ سروده هایِ حافظ، ساختارِ بسیار استوار و هندسه یِ بسیار سنجیده و به هنجارِ آن هاست. در این هندسه یِ سنجیده و به هنجار واژه ها و سازه ها از میانِ واژگانِ هم رده چنان هشیارانه و استادانه گزینش شده اند و چنان تردستانه و شیرین کارانه از پیِ هم آمده اند و چنان سنجیده و اندازه گیری شده هم نشین گشته اند که دست کاری و دگرگون سازیِ هنری را برنمی تابند و بسیار کم پیش می آید که بتوان بر این ساختارِ سنجیده انگشت نهاد و امّا و اگری پیش آورد، یا واژه ای را با واژه یِ هم خوانِ دیگری جابه جا کرد و به هندسه یِ سنجیده و به هنجارِ آن آسیبی نرساند و پاره ای از خرده کاری هایِ هنریِ آن را از دست نداد. در این گفتار که با درآمدی درباره یِ ساخت، ساختِ زبانی و ساختِ هنری آغاز شده، کوشیده ایم با یادکردِ نمونه هایی از سروده هایِ حافظ، گوشه هایی از هندسه یِ سنجیده و دگرگون ناپذیرِ سخنِ او را بازنماییم.

درآمد

ندیدم خوش تر از شعرِ تو حافظ
به قرآنی که اندر سینه داری (۴۷۷)(۴)

سخن بر سرِ هندسه و هنجار، و ساختارِ سنجیده و بسیار استوارِ سروده هایِ حافظ است. ساختاری چنان استوار و هندسه ای چنان به هنجار که کم می شود در آن دستی برد و واژه ای را با واژه ای دیگر جابه جا کرد و به ریزه کاری هایِ هنری و هنجاریِ آن آسیبی نرساند. برایِ آشکارسازیِ این ویژگیِ سروده هایِ حافظ، به جاست نخست اگرچه به کوتاهی از ساخت و چیستی و چگونگیِ آن سخنی به میان آوریم و سپس بر سرِ سخنِ حافظ رویم و پاره ای از تردستی ها و خرده کاری هایِ شیرین و شگرفی که چنین هندسه و هنجارِ سنجیده و سرآمدی را از پی آورده، بازنماییم.
چنان که در جایِ خود آشکار شده، ساخت یا ساختار یا سامانه، پیکره ای (= مجموعه ای) است به سامان و به هنجار، با کاراییِ ویژه، فراهم آمده از هم نشینی و پیوندِ سنجیده یِ چند پاره یِ کوچک تر. برایِ نمونه خودکاری که با آن می نویسیم یک ساخت است که از پیوندِ سنجیده یِ پاره هایِ کوچک تری چون میله، تنه، سر، کلاه، رنگ و.... سامان یافته است و به کاری ویژه می آید: کارِ نوشتن. هریک از یکان ها یعنی پاره ها و اجزایی را که ساخت از هم نشینیِ سنجیده یِ آن ها سامان می پذیرد، مانندِ میله، تنه و... در خودکار، سازه (= واحد ساختاری) نامیده اند و پیوندهایِ سنجیده ای که این سازه ها را به هم می بندد و در کنارِ هم می نشاند و ساخت را سامان می دهد، پیوندهایِ (= روابطِ) ساختاری نام داده اند.
بنیادِ هر ساخت، پیوند و هم نشینیِ سنجیده یِ سازه هاست؛ چراکه تا سازه ها از رویِ حساب و کتاب و هندسه و هنجار در کنارِ هم ننشینند، و پیوندی سخته و سنجیده نیابند، ساخت پدید نخواهد آمد. به دیگر سخن: هم نشینیِ گتره ای و نسنجیده یِ سازه ها ساخت و سامان از پی نمی آورد. استواری و سرآمدیِ هر ساخت نیز از یک سو، پی آمدِ چیستی و چه سانیِ هم نشینیِ سازه هاست و از دیگرسو، پی آمدِ به گزینیِ خودِ سازه ها. به سخنی کوتاه تر: سرآمدیِ ساخت پی آمدِ چگونگیِ پیوندِ سازه هایِ به گزین است. یعنی هرچه سازه ها سنجیده تر گزیده شوند و سازه هایِ به گزیده هرچه سنجیده تر کنارِ هم چیده شوند، آن ساخت استواریِ بیش تر و سامانه یی سرتر خواهد داشت.
استوارترین و سرآمدترین ساخت و سامانه نیز ساخت و سامانه ای است که جایی برایِ امّا و اگر باز نگذارد و جابه جایی و دست کاری را برنتابد، و کسی نتواند بر آن انگشت بگذارد و بگوید: اگر چنین و چنان بود، بهتر و به هنجارتر بود. از این بالاتر، کسی نه تنها نتواند با جابه جایی و دست کاری آن را سنجیده تر و پسندیده تر سازد، که دست کاری و جابه جاسازی برخی از نازک کاری ها و خرده سنجی هایِ آن را آسیب رساند.
از آن چه گفته آمد، آشکار می شود که:

۱. هر ساخت فراهم آمده از چند سازه است؛
۲. سازه ها با یک دیگر پیوندی ویژه و سنجیده دارند؛
۳. هریک از سازه ها در سامان پذیریِ ساخت نقش و سهمی دارند؛
۴. ساخت رویِ هم به کاری ویژه می آید.

این را نیز بیفزاییم که: هر ساخت رویه ای آشکار دارد با نامِ روساخت، و بنیادهایی پنهان با نامِ ژرف ساخت.
اینک اگر از این دیدگاه به سخن بنگریم، آشکارا خواهیم دید که هر سخن، سخنی که رساننده یِ پیامی باشد، نیز یک ساخت است: ساختِ زبانی؛ چراکه هم از چند سازه فراهم شده، و هم این سازه ها که واج، تک واژ و واژه اند به شیوه ای ویژه و سنجیده هم نشین شده اند و رویِ هم به کارِ پیام رسانی می آیند. برایِ نمونه: «آسمان کشتیِ اربابِ هنر می شکند»، یک ساختِ زبانی است با پیامی ویژه، و فراهم آمده از این سازه ها: آسمان + کشتی + ارباب + هنر + می + شکند. پیداست که هریک از این سازه ها که در سامان پذیریِ این پیام و سخن نقشی و سهمی دارند، به شیوه ای ویژه زنجیروار از پیِ هم آمده اند. بر پایه یِ همین از پیِ هم آمدنِ زنجیره ایِ سازه هاست که سخن را زنجیرِ گفتار نیز نامیده اند. در هر زنجیره یِ زبانی سازه هایِ از پیِ هم آمده و در کنارِ هم نشسته، هریک جایی ویژه و کاری ویژه دارند، همان گونه که با یک دیگر پیوندی ویژه و سنجیده نیز دارند. این جای و کار و پیوندِ ویژه همان است که در زبان شناسی راسته یِ (= محورِ) هم نشینی خوانده می شود. پیوندِ سازه ها در راسته یِ هم نشینی، بر پایه یِ هنجارهایِ دستوری سامان می پذیرد و هر سازه در جایی می نشیند که هنجارهایِ دستوری خواستارِ آن است. از این جاست که این پیوندِ سازه ها را پیوندِ دستوری (= نحوی) نیز می خوانند. چیستی و چگونگیِ این پیوند نیز در دستور زبان بررسی می گردد، چنان که در نمونه یِ یادشده: آسمان کشتیِ اربابِ هنر می شکند، ساختارِ دستوری چنین است: فاعل + مفعول + مضاف الیه + فعل. این ساختارِ دستوری اینک با واژگانی ویژه نمودار شده، واژگانی که هریک از رده و راسته یِ ویژه ای می باشند: آسمان از رده یِ اسم است، می شکند از رده یِ فعل و... اما همین ساختار می تواند با واژگانِ بسیارِ دیگری نیز سامان پذیرد، بی آن که هنجارِ دستوریِ آن آسیبی ببیند. برایِ نمونه اگر به جایِ آسمان، فلک یا روزگار یا هر واژه یِ هم رده یِ دیگری (اسم یا اسم گونه) بنشیند، ساختِ دستوری همان خواهد بود که اینک هست. از این روی، هریک از سازه هایِ یک ساخت، افزون برپیوندهایشان با سازه هایِ هم نشینِ خود یعنی سازه هایی که اینک در سخن هستند، پیوندهایی نیز دارند با سازه هایِ هم رده یِ دیگری که اینک در سخن نیستند اما می توانند باشند، این پیوند را زبان شناسان راسته یِ (= محورِ) جانشینی می گویند.(۵)
آن چه زبان شناسان در باره یِ ساختِ زبانی گفته اند، هرگونه سخنی را فرا می گیرد: هم شعر را و هم نثر را، هم سخنانِ گفتاریِ خودکار (= روزمرّه) را و هم سخنانِ ادبی و هنری را؛ امّا این هست که سخنانِ هنری برایِ نمونه شعر، جز ساختِ زبانیِ یادشده، ساختی هنری نیز دارند که از ساختِ زبانیِ آن ها بسیار پیچیده تر و باریک تر است. ساختِ هنریِ سخن نیز همانند ساختِ زبانیِ آن بر پایه یِ دو راسته یِ هم نشینی و جانشینی استوار است، با این دوگانگی که در ساختِ زبانی، راسته یِ جانشینی «باز» و گسترده است و هر واژه یِ هم رده ای را فرا می گیرد، چنان که اگر سازه ای در یک ساختِ زبانی و دستوری اسم بود، با چشم پوشی از بافتِ معناییِ سخن هر اسمِ دیگری می تواند جای گزینِ آن گردد، بی آن که ساخت آسیبی ببیند؛ اما در ساختِ هنری، راسته یِ جانشینی «بسته» است و جای گزینی با واژگانِ اندکی می تواند انجام گیرد. به دیگرسخن: دستِ گوینده باز نیست تا از میانِ واژه هایِ هم رده یِ فراوان یکی را برگزیند، بلکه ناگزیر است از میانِ چند سازه و به سخن درست تر: هنرسازه که بیش تر شمارِ آن ها اندک نیز هست، دست به گزینش زند و آن را که با حال و هوایِ معنایی و ساخت و بافتِ هنریِ سخنِ او بیش تر می خواند و با دیگر سازه هایِ هم نشین پیوندهایِ نغزتری دارد، به گزین کند. و همین به گزینی است که پایه و مایه یِ ساختارِ هنریِ سخن می گردد. تنگی و بستگیِ راسته یِ جانشینی نیز خود برخاسته از چیستی و چگونگی راسته یِ هم نشینی است و پیوندهایِ نغز و نازک و چندسویه و چه بسا پنهان و ژرف ساختی و زبرزنجیریِ(۶) هنرسازه هایِ هم نشین. چراکه پیوندهایِ هم نشینی هرچه سنجیده تر و چندسویه تر و نازک تر باشند، راسته یِ جانشینی را تنگ تر و تنگ تر و کارِ گزینش را پیچیده تر و دشوارتر می سازند تا آن جا که تنها یک گزینه بر جای می گذارند و راه را بر هرگونه جانشین سازی می بندند و هندسه و هنجاری چنان سنجیده و یگانه به سخن می بخشند که هرگونه دست کاری و دگرگون سازی به از دست رفتنِ پاره ای از خرده سنجی ها و نغزکاری هایِ هنری می انجامد. این پیوندهایِ نغز و هنریِ سازه ها که سخن را تا چنان مرزی از هندسه و هنجار فرا می برند، چه بسا ژرف ساختی و زبرزنجیری اند و در روساختِ پیدا و زنجیرِ آشکارِ سخن چندان نمودی ندارند و باید در فراسوهایِ سخن به سراغِ آن ها رفت.
باری، سخنی که از هندسه و هنجاری تا این اندازه سنجیده و سرآمد برخوردار باشد که هیچ گونه شیوه و شگردی را برای برترین بودن از چشم نینداخته باشد و در پی، هیچ گونه دست کاری را برنتابد و این سخنِ سعدی: «حد همین است سخن دانی و زیبایی را» (غزلیاتِ سعدی، ص ۱۸) در باره یِ آن راستِ راست آید، اگر شدنی باشد، چنان که گفته اند تنها سخنانِ آسمانیِ سخن آفرین، قرآن، است که به باورِ مسلمانان فراتر از آن سخنی نیست و ما اگر خدا بخواهد این هندسه و هنجارِ ویژه و شگفتِ قرآن را در گفتاری جدا برخواهیم رسید و در این باره که آیا برترین هست یا نه، و آیا دست کاری و به سازی را بر می تابد یا نه، سخن خواهیم گفت. در باره یِ سخنورانِ زمینی؛ امّا هراندازه نغزکار و خرده سنج نیز باشند، به دشواری می توان چنین داوری کرد و سخنانِ آنان را بی فراتر شمرد. با این همه در میانِ این گونه سخنوران اگر کسانی باشند که سخنانشان به چنان اوجی از هندسه و هنجار رسیده باشد که کم تر تن به دست کاریِ هنری بسپارد، بی گمان خواجه یِ غزلِ فارسی حافظ از سرآمدانِ آنان خواهد بود و این گونه سخنان در سروده هایِ او بسی بیش از دیگران نمونه خواهد داشت. و دور نیست اگر بگوییم این ویژگیِ سروده هایِ او نیز یکی از بهره ها و برکت هایی است که از دولتِ قرآن به او رسیده.(۷) می دانیم که او سخنوری سخن سنج و سخن شناس است و شیفته یِ شیوه ها و شگردهایِ شیرین و شگرفِ سخنوری، شیوه ها و شگردهایی که به باورِ بسیاری از قرآن پژوهان، چه مسلمان و چه نامسلمان، بیش و به از هرجا در قرآن نمونه و نموداری دارند. و به گمانِ بسیار، همین بوده یکی از زمینه ها و انگیزه هایی که حافظ را شیدا و شناسایِ قرآن ساخت و او را واداشت تا سال ها بندگیِ صاحبِ دیوان کند(۸) و از این گالری و گنجستانِ زیبایی و هنر بهره هایِ به و بسیار برگیرد و توشه هایِ فزون و فراوان بیندوزد و با آن ها سخن و سرودِ خویش را هرچه پرمایه تر و بلندپایه تر سازد و به اوجی دسترس ناپذیر از زیبایی و شیوایی و روایی و رسایی برساند و به سزاواری صدرنشینِ دیوانِ غزل گردد.
دور نیست او که به گفته خودش «هرچه کرده همه از دولتِ قرآن کرده» و این نمونه یِ برین و برجسته یِ سخن و سخنوری را به چارده روایت در سینه داشته و ذهن و زبانش با آن انسی هرروزه و آشنایی و شیفتگیِ چند و چندین ساله داشته، و از همین روی، از لفظ و معنی و سبک و ساختِ آن برایِ اوج بخشیِ سخنِ خویش بهره هایِ بسیار گرفته، درنگ و دقّت در آیه هایِ «تحدّی»(۹) که در آن ها قرآن همگان را به چالش فراخوانده و پیشاپیش آنان را از این که بتوانند سخنی چون قرآن بیاورند، نومید کرده و ناتوان شمرده، انگیزه شده باشد تا او که «حافظِ» قرآنِ عربی است خالقِ قرآنی پارسی نیز باشد؛ یعنی در زبانِ پارسیِ خویش سخنانی و دیوانی بیاورد که مانندِ قرآن در زبانِ عربی، در اوجِ سختگی و پختگی، و شیوایی و زیبایی باشد، چنان که کسی نتواند پایه و مایه یِ سخن خود را بدان رساند. و همین انگیزه او را واداشته تا سروده هایِ خود را هرچه کم تر و گزیده تر سازد و در آراست و پیراستِ آن ها سنگِ تمام گذارد و همه یِ حسّ و هوش و چشم و گوش و توان و توشِ خود را به کار گیرد تا شیوه و شگردها و طرز و ترفندهایِ بیانی و بلاغی و هنری را هرچه بیش تر و بهتر بکاود و بشناسد، و هرچه نغزتر و نازک ترِ، سخنانِ خود را بدان ها بیاراید و بپروراند.
آری، سروده هایِ حافظ چه بسا از چنان ساخت و سامانی استوار و گزیده و از چنان هندسه و هنجاری سخته و سزیده برخوردارند که کم تر تن به دست کاریِ هنری می دهند، و در این ساخت هایِ سنجیده و بهینه، سازه ها با یک دیگر پیوندها و بندوبست هایی چنان نغز و نازک و چندسویه دارند و چنان سنجیده و به اندازه به گزین شده اند که بسیار کم پیش می آید بتوان در آن ها دست برد و سازه ای را با سازه ای دیگر جای گزین کرد و پاره ای از خرده سنجی ها و نازک کاری هایِ هنری و نغز و نیکو را از دست نداد.
این را نیز بیفزاییم که ساخت و پرداختِ سرآمد و دست کاری ناپذیرِ سروده هایِ حافظ، بیش تر بر یکی دو هنرسازه یِ جانشین ناپذیر استوار است، یکی دو هنرسازه ای که گزینشِ بسیار خرده سنجانه یِ آن ها در راسته یِ جانشینی و پیوندِ بسیار سنجیده شان با دیگرسازه ها در راسته یِ هم نشینی، زمینه و زاینده یِ چنان ساخت و سامان و هندسه و هنجاری می باشد. این گونه هنرسازه ها را از این روی که در سامان پذیریِ ساخت، کاراییِ بنیادین و برجسته دارند، می توان «ابرسازه» نامید.

پیوست

دو نکته یِ افزودنیِ دیگر که می توانند پیشینه یِ این پژوهش، میانِ پیشینیانِ ما شمرده شوند و من سال ها پس از نوشتنِ این گفتارها بدان ها برخوردم، و اگر هنگامِ نوشتنِِ نخستینه یِ این پژوهش، بدان ها برخورده بودم، این گفتارها به ویژه درآمدِ آن ها، ساخت و سامانِ دیگری می یافت، و اینک چون مجالی و دل ودماغی برایِ دگرگون سازی و بازنویسی نیست، افزودنِ آن ها را به پایانِ این درآمد، به گونه یِ پیوست، به جا می بینم:
پیوست یکم
آن چه ما «مهندسیِ سخن» نامیده ایم و در این جا به گستردگی از آن سخن گفته ایم و سپس آن را با یادکردِ نمونه هایِ بسیار در سخنِ حافظ آشکارتر ساخته ایم، کم وبیش همان است که برخی از پیشینیان با نامِ «تنکیت» از آن سخن گفته اند. اینک گزارشِ شسته رفته ای از آن، از زبانِ ابنِ ابی الاصبع که در دو کتابِ خویش: تحریر التحبیر فی صناعه الشعر و النثر و بدیع القرآن، به گستردگی از این شیوه سخن گفته و پسینیانی چون ابنِ حجّه حموی، سیوطی، سیدعلی خانِ مدنی، و... سخنِ او را بازگفته اند:

تنکیت آن است که سخن ور برایِ بیانِ خواسته یِ خویش، از میانِ چند واژه یِ هم معنی وهم سمت وسو که همه را می تواند در سخنِ خود بیاورد، یکی را برگزیند و دیگران را کنار نهد، از این روی که در آن یکی، نکته ای هست که در دیگرواژگانی که می توانستند، به جایِ آن بیایند، نیست. چنان که در آیه یِ: «و اَنَّه هو رَبُّ الشِعری = همانا که او پروردگارِ شعری است» (سوره ی نجم، آیه ی ۴۹)، خداوند، با این که آفریدگار و پروردگارِ همه یِ ستارگان، بل همه چیز است، از میانِ همه یِ ستارگان، شعری را از این روی، برگزیده تا تودهنی و طنز و طعنی نیز باشد به مردی به نامِ ابنِ ابی کبشه که در آن روزگاران، به پرستشِ ستاره یِ شعری برخاسته بود و دیگران را نیز به پرستشِ آن فراخوانده بود... (بدیع القرآن، ص ۲۱۲؛ نیز: خزانه الادب، ۲/ ۳۰۵، الاتقان فی علوم القرآن، ۲/ ۹۰، کشّاف اصطلاحات الفنون، ۴/ ۱۸۵، که همین سخنِ ابنِ ابی الاصبع را در تعریفِ «تنکیت» ــ و نه همه یِ گزارشِ نیکو و گسترده یِ او راــ بی کم وکاست آورده اند؛ نیز انوارالربیع فی انواع البدیع، ۵ /۳۵۳ (با اندکی افزودگی)؛ نیز لغت نامه یِ دهخدا که همین تعریف را از رویِ کشّاف اصطلاحات الفنون ترجمه کرده است)

چنان که از سخنِ ابنِ ابی الاصبع نیز بر می آید، این شیوه را از این روی، «تنکیت» نامیده اند که بر نکته و نکته سنجی بنیاد دارد. به سخنِ آشکارتر، «تنکیت» واژه ای برساخته از ریشه یِ «نکته» است، و از همین روی، می توان آن را «نکته سنجی»، «نکته گویی» و «نکته آوری» نامید و یکی از کاربردهایش را همین دانست که سخن ور از رویِ نکته سنجی، از میانِ چندواژه یِ هم معنی و هم سمت وسو که همه را می تواند، در سخنِ خود بیاورد، یکی را از این روی، برگزیند که در آن ویژگی و نکته ای هست که در هم ردگانِ آن نیست. کاری که حافظ چنان که با نمونه هایِ بسیار نشان داده ایم، به شایستگی و بهتر از هرکس، از پسِ آن برآمده است.
در نوشته هایِ بلاغیِ فارسی نیز تا آن جا که من دیده ام، شمس العلمایِ گرگانی از «تنکیت» یاد کرده است و جز تعریف و دو مثالِ عربی که از کتاب هایِ عربی گرفته، چند مثالِ فارسی نیز آورده است. اینک سخنِ ایشان:
تنکیت آن است که در کلام برایِ رعایتِ نکته ای دقیق، لفظی بیفزایند، یا از میانِ چندین لفظ که آوردنِ هریک ممکن باشد، یکی را به رعایتِ نکته ای اختیار نمایند که در ترکِ آن از لطایفِ دقیقه که منظور بود، بازمانند، چنان که ابونواس گوید:

الا فاسقنی خمراً و قل لی هی الخمر
و لاتسقنی سّراً اذا امکن الجهر

این جمله که «و قل لی هی الخمر» افزوده شده برایِ رعایتِ نکته ای است که شاعر خواسته گوش را هم از شنیدنِ این کلام، لذّت و نصیبی باشد...
معزّی:

آن زلفِ مشک بار بر آن رویِ چون بهار
گر کوته است کوتهی از وی عجب مدار

شب در بهار روی نماید به کوتهی
آن زلف چون شب آمد و آن روی چون بهار

نظرات کاربران درباره کتاب در پی آن آشنا

استاد جااااااااااان ممنووووووون از اینهمه زیبایی که به ما می نمایانید... عااااااالی...
در 1 سال پیش توسط lit...e2a