فیدیبو نماینده قانونی انتشارات تیسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جغرافیای فرهنگی

کتاب جغرافیای فرهنگی
فرهنگ انتقادی مفاهیم کلیدی

نسخه الکترونیک کتاب جغرافیای فرهنگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جغرافیای فرهنگی

جغرافیای فرهنگی حوزه‌ای مهیج، زنده و متنوع است، و همین انرژی و سرزندگی است که ما را بر آن داشت در این پیشگفتار، این واژه را به‌صورت جمع به کار ببریم. جغرافیای فرهنگی به‌گونه‌ای که اکنون در جریان است، قلمرو بسیار وسیع‌تری از یک شاخۀ مجزای جغرافیای انسانی دارد. ‌همان‌طور که مقالات پیش رو روشن می‌کنند، در حال حاضر متخصصان جغرافیای فرهنگی به‌طور عادی با مجموعه‌ای از پرسش‌های مهم دربارۀ فرایندهای اجتماعی از جمله شکل‌گیری هویت، ساختار تفاوت فرهنگی، شهروندی، و تعلق سروکار دارند. این فرایندها فهم ما از دسته‌بندی‌های اساسی جغرافیایی مانند فضا و مکان، چشم‌انداز و محیط، امر عمومی و امر خصوصی را نیز به چالش می‌کشند؛ اما به‌نظر ما، جغرافیای فرهنگی، چنین ایده‌ها و تصاویری را با جهان مادی دگرگون‌شوندۀ پیوند می‌دهد. این رشته به ما اجازۀ کشف این امر را می‌دهد که چگونه این فرایندها متأثر از تحرکِ رشدیافته، تغییراتِ محیط اجتماعی ـ تکنولوژیک، و نیروهای دیگری هستند که مفاهیم موجود مرتبط با روابط میان طبیعت و فرهنگ را تغییر می‌دهند. ‌همان‌طور که کتاب پیش رو آشکار می‌کنند، جغرافیای فرهنگی با عبور از مرزهای میان حوزه‌هایی همچون جغرافیای سیاسی و اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی که قبلاً زیررشته‌های جغرافیا محسوب می‌شدند، به ایده‌های اقتصادی و سیاسی مرتبط با حکمرانی و انباشت منعطف نیز می‌پردازد.

ادامه...

بخشی از کتاب جغرافیای فرهنگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار ویراستاران

درباره جغرافیاهای فرهنگی و انتقادی

جغرافیای فرهنگی حوزه ای مهیج، زنده و متنوع است، و همین انرژی و سرزندگی است که ما را بر آن داشت در این پیشگفتار، این واژه را به صورت جمع به کار ببریم. جغرافیای فرهنگی به گونه ای که اکنون در جریان است، قلمرو بسیار وسیع تری از یک شاخه مجزای جغرافیای انسانی دارد. همان طور که مقالات پیش رو روشن می کنند، در حال حاضر متخصصان جغرافیای فرهنگی به طور عادی با مجموعه ای از پرسش های مهم درباره فرایندهای اجتماعی از جمله شکل گیری هویت، ساختار تفاوت فرهنگی، شهروندی، و تعلق سروکار دارند. این فرایندها فهم ما از دسته بندی های اساسی جغرافیایی مانند فضا و مکان، چشم انداز و محیط، امر عمومی و امر خصوصی را نیز به چالش می کشند؛ اما به نظر ما، جغرافیای فرهنگی، چنین ایده ها و تصاویری را با جهان مادی دگرگون شونده پیوند می دهد. این رشته به ما اجازه کشف این امر را می دهد که چگونه این فرایندها متاثر از تحرکِ رشدیافته، تغییراتِ محیط اجتماعی ـ تکنولوژیک، و نیروهای دیگری هستند که مفاهیم موجود مرتبط با روابط میان طبیعت و فرهنگ را تغییر می دهند. همان طور که فصل های پیش رو آشکار می کنند، جغرافیای فرهنگی با عبور از مرزهای میان حوزه هایی همچون جغرافیای سیاسی و اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی که قبلاً زیررشته های جغرافیا محسوب می شدند، به ایده های اقتصادی و سیاسی مرتبط با حکمرانی و انباشت منعطف نیز می پردازد. در حقیقت، تمامی حوزه جغرافیای فرهنگی از خلال پیوند با نظریه فرهنگی و اجتماعی دگرگون شده است و پیشرفت های اخیر آن بازاندیشی درباره بسیاری از مفاهیم کلیدی در جغرافیای انسانی را تسریع کرده است. علاوه بر این، اکنون دانشمندان اجتماعی بسیاری هستند که دوشادوش جغرافی دانان در حوزه جغرافیای فرهنگی کار می کنند (مولفان این کتاب خود تاییدکننده این امرند).
تنوع جغرافیای فرهنگی به دست دادن یک تعریف سهل و آسان را دشوار می کند. برای مثال، راهنمای جغرافیای فرهنگی که به تازگی منتشر شده است، به جای تعریف این حوزه، به توصیف جغرافیای فرهنگی به عنوان امری سرکش که در بهترین حالت به مثابه «شیوه ای برای اندیشیدن» فهم می شود، و حوزه ای بدون مرزهای آشکارا قابل تشخیص، که با پرسش های ضروری و حیاتی مشخص می شود، پرداخته است (اندرسون و دیگران، ۲۰۰۲: Xiii- Xiv). به بیان رایج تر، این راهنما یادآوری می کند که جغرافیای فرهنگی موضوعات مرتبط با توزیع (چیزها کجا هستند و چرا)؛ شیوه های زندگی؛ نظام های معنا؛ پرسش های مربوط به کنش؛ و مفاهیم قدرت را نشان می دهد. در این مجموعه ما رویکردی مشابه در پیش می گیریم: به مولفان مقالات اجازه می دهیم این حوزه را تعریف کنند؛ زیرا تعریف های رسمی تر بی درنگ به مسائل بستار و کنارگذاری منجر می شوند. به گمان ما مقالات این مجموعه خلاق و به شکل پیچیده کران دار هستند و پایانی باز و فرارشته ای برای جغرافیای فرهنگی ترسیم می کنند. این امر در تالیف آن ها منعکس می شود: هرچند مولفان این مجلد از لحاظ رشته، دارای هویت هایی از قبیل انسان شناس اجتماعی، جامعه شناس، متخصص مطالعات فرهنگی و جغرافیای انسانی هستند، هر یک به گونه ای جغرافیای فرهنگی را فرآوری می کنند و در این فرایند هم گرایی های نظری و تفاوت دیدگاه ها را شرح می دهند.
با این حال، مشوق ما دیدگاه انتقادی مولفان درباره جغرافیای فرهنگی بوده است. مولفان پرسش هایی مرتبط با ابعاد روابط اجتماعی و ارتباطات میان مردم و جهان مادی، و بین فرهنگ و طبیعت، مطرح می کنند که برای بهترزیستن بشر اهمیتی اساسی دارند، اما سیاسی نیز هستند. ازآن جایی که جغرافی دانان فرهنگی در احاطه سیاست های جهان معاصر ما قرار گرفته اند، این مجموعه بدون شک انتقادی است. چندین مقاله از این مجموعه با پرسش هایی درباره تفاوت فرهنگی سروکار دارند؛ مثلاً با یکی از ویژگی های جوامع که بنا به گفته جوئل کان (۱۲۵:۱۹۹۵) باعث «نوعی اشتیاق اروتیک و مصرف گرایانه» شده است؛ اما با این که تفاوت فرهنگی در برخی قلمروها گرامی داشته می شود، باید تصدیق کنیم هنگامی که زمینه های نسل کشی و نیز ظلم و تعدی هر روزه را فراهم می کند ( همان طور که تاریخ اخیر یوگسلاوی و رواندا نشان می دهد)، سیاسی نیز می شود. امر سیاسی اغلب اجتناب ناپذیر است، و مولفان ما برمبنای طیفی از موضوعات سیاسی از قبیل تغییر روابط میان فضای خصوصی و عمومی، ملاحظاتی درباره کنترل دولت و تعدی وی به زندگی خصوصی، ارتباطات بین فرهنگ و طبیعت، و بحران های محیطی می اندیشند. با توجه به شیوه هایی که به واسطه آن ها قدرت از طریق جامعه اعمال می شود، توصیه می کنیم جغرافی دانان فرهنگی در صورت بندی نظری و درباره روابط جامعه و مسائل مرتبط با رفاه بشر ـ بیش از هر چیز دیگری ـ نقاد باشند.
هرچند تقویت مجدد جغرافیای فرهنگی در اوایل دهه ۱۹۸۰ حاشیه انتقادی مشخصی ایجاد کرده است (کاسگروف، ۱۹۸۳، ۱۹۸۴؛ کاسگروف و جکسون، ۱۹۸۷؛ دانیلز، ۱۹۸۹)، رابطه میان این رشته و یک دیدگاه سیاسی شده اخیراً جدل آمیز بوده است. عده ای ادعا می کنند جغرافیای فرهنگی انگیزه انتقادی اصلی اش را از دست داده است و خواستار یک برنامه سیاسی تر است (میچل، ۲۰۰۰). برای دیگران، موضوع بغرنج جغرافیای فرهنگی به رابطه با یک جغرافیای انسانی کلی تر تقلیل یافته است، به ویژه وقتی موضوعات اجتماعی عملی را نشان می دهد (هامنت، ۲۰۰۳؛ استورپر، ۲۰۰۱). صداهای موافق نگران اند که گونه های خاصی از جغرافیای فرهنگی و اجتماعی بینش جغرافیاهای مادی را که جهان های اجتماعی را پی ریزی می کنند، از دست بدهند (فیلو، ۲۰۰۰؛ جکسون، ۲۰۰۰؛ اندرسون و تولیا ـ کلی، ۲۰۰۴)، در حالی که، همان طور که چند تن از مولفان خاطرنشان کرده اند، سیاست های واقعی جغرافیای انتقادی به شکل قابل توجهی در سرتاسر جهان متفاوت اند (گارسیا ـ رامون و دیگران، ۲۰۰۴؛ ساندبرگ، ۲۰۰۵). هرچند فارغ از قطعیت، این مناقشه توجه را به روابط بین جغرافیای فرهنگی، زمینه های اجتماعی ـ سیاسی و سیاست های دانشی که ما تولید، توزیع و مصرف می کنیم، معطوف می کند. به خاطر این که تاریخ جغرافیای فرهنگی، همان طور که ما آن را می فهمیم، تقلایی اساسی و پایدار در رابطه با نقد دارد، این مجموعه در پی کشف مفاهیم انتقادی در جغرافیای فرهنگی است. در این رابطه، در زیرعنوان های کتاب از واژه «کریتیکال» به دو شیوه استفاده می شود: ابتدا این واژه «مفاهیم حساسی» را نشان می دهد که اساساً برای ظهور و شکل گیری جغرافیای فرهنگی مهم اند، آن مفاهیمی که پی و شالوده های ساختمان کار معاصر ما در این عصر را نشان می دهند. دوم، به کریتیکال در معنای نقد اشاره می کند. این کتاب به هر معنا کمک کننده است، اما در معنای دوم انسجام بیشتری دارد، ادامه این مقدمه توان بالقوه دیدگاه های انتقادی را درباره تولید جغرافیای فرهنگی معرفی می کند.

دانش انتقادی به چه معنا؟

پروژه توسعه شیوه های تفکر به شکل انتقادی (و بازتاب پذیر) درباره تولید دانش، تاریخی طولانی و جدلی دارد که برمبنای دیدگاه های نظری متفاوت و هم ترازی های سیاسی، شامل تفکرات مارکسیستی، فمینیستی، پسا استعماری و پساساختارگرایانه ترسیم می شود. برخی از این ها، تحولاتی نسبتاً تازه هستند، تاریخ برخی دست کم به قرن نوزده بازمی گردد؛ بنابراین با توجه به طبیعت هم پوشان و گاه متناقض این حوزه های تفکر، گاه شناسی یا توصیف یک قلمرو نظری مجزا به سادگی ممکن نیست. در نتیجه، از آغاز این پروژه ما عدم تمرکز دانش در علوم انسانی و «ژانرهای مبهم»(۱) را که کلیفورد گیرتز به عنوان ویژگی تفکر اجتماعی برشمرده است، به رسمیت شناختیم (گیرتز، ۱۹۸۰). در ضمن این سال ها، فمینیسم به ویژه و پساساختارگرایی به طور کلی تر، علوم انسانی و علوم اجتماعی را با چالش دانش مذکر مواجه کرده اند و مدعی «حقایق» جهان شمول هستند (در جغرافیا، نگاه کنید به مک داول و شارپ، ۱۹۹۹؛ رز، ۱۹۹۳). در حوزه هایی مثل انسان شناسی اجتماعی این فرایند بیشتر طول کشیده است. برای مثال، لارا نادر (۱۹۹۶: ۱-۲) به نوشته یاپیاک آلاسکان اسکار کاگلی استناد می کند که به خاطر می آورد «اجداد او مادربزرگش را از حضور در مدرسه منع کردند و می گفتند وی باید لال شود». آن ها بیم داشتند که «دانش غربی» ابلاغ شده در مدارس سکونتگاه بومی آلاسکان، دانش بومی را از میان بردارد. والدین در سرباززدن از برخورداری از مدرسه، بر استعمار نو و رد فرضیاتی درباره برتری سلسله مراتب دانش غربی تاکید داشتند. شالوده این کتاب نیز مبتنی بر شکاکیتی مشابه نسبت به سلسله مراتب دانش است.
این مجموعه بیشتر در سبک [کتاب] کلیدواژه های(۲) ریموند ویلیامز ارائه شده است تا به سبک دیکشنری های متعارف «مفاهیم کلیدی». ما قصد نداریم همه مفاهیم، و تعاریف آن ها را پوشش دهیم یا حرف آخر را درباره هر موضوع بزنیم. در عوض، با وام گرفتن مفهوم «میدان های معانی»(۳) ویلیامز، سعی می کنیم نشان دهیم که چگونه برخی از کلمات، عبارات و مفاهیمی که در ارتباطات روزمره و کارهای آکادمیک به کار می بریم، همراه با معانی پیچیده ای ایجاد شده اند که در زمینه های متفاوتِ کاربرد و پذیرش تغییر می کنند، و بازتاب رویدادهای تاریخی و جغرافیایی متفاوتی هستند. همچنین در تعهد ویلیامز به مباحثه، تکثر و اتمسفر پویایی که ویژگی علم اجتماعی معاصر است، سهیم هستیم، علمی که ویژگی آن «انتقادی بودن» معرفی شده است. هرچند ویلیامز نقطه ارجاع بسیار مهمی برای بحث درباره دایره واژگان انتقادی هم پیوند است، باید به برخی از تفاوت های پروژه خود با پروژه او توجه داشته باشیم. برای او، پنج واژه اساسی اند: «فرهنگ»، «هنر»، «طبقه»، «صنعت» و «دمکراسی» و این به نوعی «ساختار» تمام پروژه ها را تشکیل می دهند (۱۱). ما به هیچ مفهومی ارجحیت نمی بخشیم، و هر یک را در رابطه با واژه های انتقادی مشابه مورد بحث قرار می دهیم. برای ویلیامز، چهارچوب ارجاع «ثبت یک جستار در یک واژه را میسر می کند: بدنه مشترکی از کلمات و معناها در عام ترین مباحث ما در انگلیسی، و کنش ها و نهادهایی که ما به مثابه جامعه و فرهنگ دسته بندی می کنیم» (۱۳، ایتالیک در متن اصلی). این امر به فرضیاتی درباره تکینه گی هویت «انگلیسی» (ادبیات، جامعه، فرهنگ) وابسته است که امروزه به شدت قابل تردید به نظر می رسند. با این حال، پروژه ویلیامز الگوی مفیدی فراهم می آورد، و این مجموعه، «میدان های معانی» اساسی را در جغرافیای فرهنگی از زاویه ای انتقادی جست وجو می کند؛ بنابراین پیش از این که فراتر برویم، می خواهیم آنچه «جغرافیای انتقادی» در فضای آکادمیک امریکایی ـ آنگلوساکسون به ذهن متبادر می کند خلاصه و زمینه یابی کنیم.

ساختن جغرافیاهای انتقادی

اگرچه در چند سال اخیر «جغرافیای انتقادی» به شکل فزاینده ای در بطن جغرافیای آنگلو ـ امریکایی دیده شده است، این سنت به نسل متاخری از جغرافیاهای رادیکال متصل است که با این که مارکسیسم در کانون آن قرار دارد، از طیفی از الهامات دیگر از جمله آنارشیسم، فمینیسم و محیط گرایی برخوردار بوده است. جغرافیای رادیکال در دهه ۱۹۷۰ در برابر سلطه علم فضایی در جغرافیای انسانی، و در هم نوایی با فرایندهای سیاسی وسیع تر این دوره (از قبیل جنبش حقوق مدنی امریکایی، اعتراضات جهانی دانشجویی ۱۹۶۸، جنبش زنان و دیگر اشکال سیاست های رادیکال) صورت بندی شده بود. در میان همه این ها، و تحت تاثیر کتاب هایی از قبیل عدالت اجتماعی و شهر دیوید هاروی (۱۹۷۳)، جغرافیای رادیکال ریچارد پیت (۱۹۷۷) و مجله آنتی پاد، جغرافی دانان دانشگاهی با کشف این که چگونه سرمایه و دولت عاملان ایجاد توسعه نابرابر در مقیاس های گوناگون هستند و جغرافیا چه نقشی در این فرایندها بازی می کند، به طرز کار قدرت و حکومت در جامعه به دیده شک و تردید نگریستند. این گام های اولیه، اشتیاق نسبت به سیاسی شدن جوامع و زندگی روزمره را برانگیختند و هم زمان، سرشت جغرافیایی و فضایی زندگی اجتماعی به جغرافی دانان نقشی فعال در فرایندهای اجتماعی تحقیق و تفحص داد.
یکی از اولین کاربردهای اصطلاح «جغرافیای انسانی انتقادی» قرارگرفتن آن در عنوان مجموعه ای از متون جغرافیایی در دهه ۱۹۸۰ بود که تقسیم های فضایی کار دورین مسی (۱۹۸۴) و ساختارهای فضایی و روابط اجتماعی درک گریگوری و جان اوری (۱۹۸۵) را دربرمی گرفت. در اینجا، «انتقادی» به مکتب «نظریه انتقادی» مرتبط با یورگن هابرماس اشاره داشت. کار او پیوندهای میان اشکال مختلف دانش و منافع سیاسی آن ها را نشان می داد، و سعی می کرد پیوندی میان علم پوزیتیویست (تجربی ـ تحلیلی) و مشروعیت ساختارهای گوناگون سلطه، میان علم هرمنوتیک ـ تاریخی و بهبود خودفهمی بشر؛ و میان علوم اجتماعی «انتقادی» و رستگاری انسانی برقرار کند. با این که ممکن است مجموعه جغرافیای انسانی انتقادی کاملاً به این اهداف جاه طلبانه نرسیده باشد، به اتصال مجدد جغرافیای انسانی به دیگر علوم اجتماعی و انسانی کمک کرده، تا پلی بر شکاف میان نظریه اجتماعی و پژوهش تجربی باشد، و دلالت های سیاسی دانش جغرافیایی را نشان دهد. این مجموعه به جای سنتز بی رنگ و بوی مواد موجود، نوعی سبک جدلی مبتنی بر تحقیق دست اول را رواج داد، و ادعا داشت که خوانندگان را در پروژه توسعه «یک جغرافیای انسانی حقیقی» درگیر می کند. این اهداف نوآورانه از پیش حاکی از دستور کارهایی بود که امروزه برای «جغرافیای انتقادی» اهمیت اساسی دارند.
مسائل و چهارچوب های فکری جغرافی دانان به شکل قابل ملاحظه ای در سرتاسر دهه های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، در همان حال که بستر سیاسی وسیع تر دگرگون می شد، تغییر کرد. فروپاشی کمونیسم در اروپا، پایان آپارتاید در افریقای جنوبی و ظهور چالش های جدید برای غرب از سوی به اصطلاح «دولت های متمرد» همه فرضیات پیشین درباره نظم جهانی را از هم گسست. جغرافی دانان انسانی مجبور شدند جهان را از نو، موافق با طیفی فزاینده از دیدگاه های نظری در این فرایند مفهوم پردازی کنند (پیت و تریفت، ۱۹۸۹). به علاوه، جهانی شدن نیز شکل گیری جغرافیای انسانی انتقادی را تسریع کرد. مقاومت عامه در برابر سیاست های محیطی و اقتصادی ملل GATT (که تا سال ۲۰۰۰، «نبرد سیاتل» نمونه اعلای آن بود) و نسبت به اخلاقیات سازمانی و عملکردهای سرمایه داری منعطف معاصر که باعث ادامه نابرابری های جهانی، فقر، و گرسنگی شد، پژوهش انتقادی را نیز تغذیه کرد (اسمیت، ۲۰۰۰). سیاست های نگران کننده خاورمیانه، رویدادهای تروماتیک در مرکز تجارت جهانی در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، و حمله ۲۰۰۳ به عراق نیز خواستار تحلیل بودند (گریگوری، ۲۰۰۴). برای بسیاری، این ها پدیده هایی به شدت جغرافیایی هستند، و جهان معاصر ما خواهان این است که جغرافی دانان با ساختارهای دگرگون شونده و چالش های آن درگیر شوند (نگاه کنید به جانستون و دیگران، ۲۰۰۲). در سرتاسر این دوره، جغرافیای انسانی با صورت بندی یک دستور کار خاص انتقادی سیاسی تر شد.
هم زمان جغرافیای انتقادی به شدت درگیر نزاع «سیاست فرهنگی» نیز شد. در آکادمی شناخت پراکنده ای مبنی بر این وجود دارد که فعالیت فرهنگی نمی تواند از نیروهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی منفک باشد؛ زیرا «فرهنگ» خود بخشی از نزاع است (مقایسه کنید با میچل، ۲۰۰۰). تولید دانش (شامل فعالیت های آکادمیک از قبیل تولید کتاب) به وضوح با دسترسی به منابع مادی و فکری سروکار دارد و سلسله مراتب و قراردادهای خاص خودش را دارد. مراکز تعالی و بخش های به حاشیه رانده شده، اغلب در شرایط محروم سازی های نژادی، جنسیتی و طبقاتی تعریف می شوند (سیبلی، ۱۹۹۵). به رغم برخی نگرانی ها مبنی بر این که جغرافیای فرهنگی معاصر ممکن است چشم انداز موضوعات اساسی از جمله نابرابری، محروم سازی و شهروندی جهانی را از دست بدهد، می توان چیزهای بیشتری درباره شناخت بازتابنده جغرافیا از سیاست فرهنگی زندگی روزمره و کارگران برای گفت وجود دارد. با اذعان به این که چگونه گروه های اجتماعی زیست جهانشان را برمی سازند، نگاه های جغرافیایی خیره مردانه و سنتی بیشتر مرکز زدوده شده اند (رز، ۱۹۹۳) و ناگزیر از اتخاذ شیوه های جدید رویکرد به امر سیاسی و انتقادی اند. به نوبه خود، این امر تاثیر بیشتری بر توسعه جغرافیای فرهنگی می گذارد.
در سطحی محدودتر، رابطه متقابل رویدادهای جهانی و سیاست فرهنگی آکادمی با مناقشه ای تازه در علم جغرافیای بریتانیایی روشن می شوند. ادغام موسسه آکادمیک جغرافی دانان بریتانیا (IBG) با انجمن جغرافیایی سلطنتی (RGS) ـ که بسیاری از دانشگاهیان آن را بدنه ای محافظه کار تلقی می کنند که هنوز به واسطه ارتباطاتش با امپریالیسم آلوده است (درایور، ۲۰۰۱) ـ پرسش های مهم تری درباره ارتباط با سیاست دانش جغرافیایی ایجاد کرد. در ۱۹۹۵، مباحثه ای خشم آلود درباره یکی از حامیان شرکتی RGS- IBG که به تازگی ادغام شده بود، درگرفت. شرکت چندملیتی نفت شل همراه با RGS خود را به ارتقای آگاهی محیطی علاقه مند نشان می داد. منتقدان آن استراتژی وی را مبنی بر انحراف توجه از سابقه محیطی خود این شرکت دریافتند. در ۱۹۹۵، این شرکت انتقادهای بین المللی شدیدی را به خاطر اثرات محیطی مخرب استخراج نفت در دلتای اوگونی در جنوب نیجریه و بنا به گفته بعضی، به خاطر تبانی در آزار مخالفان محلی برانگیخت. به ویژه، شل متهم به همکاری در دستگیری غیرمنتظره، محاکمه و اعدام یک نویسنده سرشناس اوگونی و فعال محیطی، کن سارا ـ ویوو،(۴) در نوامبر ۱۹۹۵ شد. هرچند شل این اتهامات را تکذیب کرد، به خاطر تعهد دانشگاهیان به برجسته کردن آسیب های زیست محیطی و افشای عملکردهای قدرت، عده ای حمایت شرکتی شل از سازمان حرفه ای آن ها را غیرقابل دفاع دانستند (گیلبرت و دیگران، ۱۹۹۹). البته، وابستگی های شرکتی جغرافی دانان با موقعیت فرعی تری در میان رویدادهای جهانی وسیع تر مرتبط هستند، اما برای بسیاری از دانشگاهیان «مناقشه شل» تجلی اخلاقیات تولید دانش آکادمیک و کاربردهای آن بود و تغییر جهت به سمت نوعی جغرافیای انتقادی را سرعت بیشتری بخشید.
چنین منازعاتی به تعریف هدف اصلی این پروژه، یعنی به پرسش کشیدن جهان اجتماعی نیز کمک کرد. همان طور که تروور بارنز و درک گریگوری می نویسند (۱۹۹۶: ۸):

یک جغرافیای انسانی حقیقتاً انتقادی زندگی روزمره ازپیش مفروض را [در معرض نمایش قرار می دهد].... این که چگونه جهان هایی که ما در آن ساکنیم محصولات فرایندهایی هستند که طی بازه های زمانی مختلف با خروجی های متفاوت عمل می کنند: بنابراین، هیچ چیز اجتناب ناپذیری درباره [جهان یا فرایندهای آن] که ورای مقیاس های جغرافیایی گوناگون عمل می کنند و زیست ما را به زیست دیگران بی شمار پیوند می دهند، وجود ندارد.

بنابراین، پیشرفت نظریه های انتقادی ملاحظه ای اساسی در این حوزه است ـ هرچند این امر همچنین مستلزم بازتاب پذیری درباره موضع یافتگی و پرورش خاص ما (کاستری، ۲۰۰۰)، و نگاهی فراملی در کار ماست (پینتر، ۲۰۰۰). برای عده ای، جغرافیای انتقادی همچنین مستلزم پیوندهای عملی تر با جهان از طریق اتصال ایده ها و کنش ها و مواجهه با «اعمال قدرت در طیفی از مقیاس ها، و فراتر از آکادمی» است (کتز، ۱۹۹۸: ۲۵۷). جغرافیای انتقادی دربرگیرنده موضعی مخالف در برابر روابط قدرت نابرابر و ستم پیشه است و تعهدی به سیاست های دگرگون شونده و عدالت اجتماعی وسیع تر. جغرافیای انتقادی روابط نزدیک تر میان نظریه و عمل را تقویت، و پیوندهای میان سیاست های درون و بیرون آکادمی را دنبال می کند (دسبینز و اسمیت، ۱۹۹۹؛ پینتر، ۲۰۰۰). در این مسیر، جغرافیای انتقادی با تشویق مشارکت و ارتباط میان فعالان محلی و کمپین ها و نیز دانشگاهیان (دسبینز و اسمیت، ۱۹۹۹) یک دستور کار سیاسی و نیز آکادمیک را دنبال می کند. برای کیندی کتز (۱۹۹۸)، در واکنش به افتتاح کنفرانس بین المللی ۱۹۹۷ جغرافی دانان انتقادی، پیش قدمی در رابطه با یک «جغرافیای مخالف» نظریه و عملی را تولید می کند که مرزها را درهم می شکند تا عدالت اجتماعی، برابری و خودتعین گری وسیع تری در همه مقیاس ها به ارمغان بیاورد. مناقشه سودمند بر سر معانی، وسعت و مقصود جغرافیای انتقادی ادامه دارد (گارسیا ـ رامون و دیگران، ۲۰۰۴). طبیعت آزاد و فراگیر جغرافیای انتقادی به شکل امیدوارکننده ای به همه این ملاحظات میدان می دهد ـ خواه افراد جهان اجتماعی را به شکل نظری با تمرکز بر کنش و آموزش آکادمیک به پرسش بکشند، خواه با اکتیویسم سروکار بیابند. به طور قطع، «جغرافیای انتقادی» به یک برچسب خودآگاهی تبدیل شده است که بر تعهد به برخی از این عناصر یا همه آن ها دلالت می کند.

بخش یکم: فضا، دانش و قدرت

مقدمه: فضا، دانش و قدرت

در سال های اخیر، تبدیل شدن تلاقی های دانش و قدرت به مسئله، متفکران منتقد را در همه رشته های دانشگاهی به خود مشغول کرده است. پیشگامان پساساختارگرایی ـ به ویژه با الهام از تحقیقات اثرگذار میشل فوکو ـ از تفکر درباره روش هایی خبر داده اند که در آن ها، دانش، دچار قدرت زدگی و متهم به مشارکت در اعمال اقتدار آن هم در زمینه های گوناگون شده است. همچنین متخصصان و جغرافی دانان منتقد در رشته های متفاوت به درگیرشدن «فضا» در این نوع رابطه پی برده اند؛ فضا، به عنوان مشخصه تقریباً اساسی تعاملات گوناگونِ قدرت/دانش که به جهان ما شکل می دهد. از این رو، سه گانه فضا، دانش و قدرت در کانون روش هایی قرار دارد که جغرافی دانان فرهنگیِ معاصر به وسیله آن ها، جامعه را می شناسند.
به طور هم زمان، تمرکز بر مسئله دانش نیز تامل در باب شیوه های تولید جهان های اجتماعی از طریق تصورات جغرافیایی را برمی انگیزد: این که افراد و جوامع چگونه می توانند خود و روابط خود با یکدیگر را در فضا درک کنند؛ بنابراین مقالات این بخش برخی از روش هایی را به چالش می کشند که توسط آن ها دانش های جمعی جامعه از لحاظ صوری و به روش های خلاقانه شکل می گیرند. این آگاهی پساساختارگرا، جغرافی دانان را نیز به سمت به پرسش کشیدن تولید دانش از جانب خود و کاربردهای مختلف سیاسی اش رهنمون ساخته است و این امر بیش از پیش به بی اعتباری باورهایی مبنی بر وجود علم «خنثی» و «بدون جانب داری» دامن می زند و ما را به بازشناسی نقش خود در ساخت، بازنمایی، و اعتباردهی به ساختارهایی ترغیب می کند که جهان ما را تشکیل می دهند؛ بنابراین صورت بندی های ما از «علمِ» جغرافیایی و معرفت شناسی هایمان، و همین طور روش هایی که در بستر آن به تولید مقوله های عقلانی می پردازیم، در بخش حاضر ارزیابی شده اند.
نحوه تفکر و بازنمایی ما، همچنین مواضع(۶) ما به مثابه پژوهشگر، و سیاست مربوط به این فرایندها مطمح نظر سه مقاله نخست هستند. اولف استرومایر،(۷) در مقاله اول، با بررسی سرشت تحلیل پساساختارگرای پیرو فلسفه واسازی، چالشی را بررسی می کند که در سرتاسر این کتاب آثار آن به چشم می خورد. در این میان او به بیان این نکته می پردازد که چگونه می توان نسبت به تمام حقیقتی که مدعی است چیزی سودمند برای ارائه به جامعه یافته است، موضع شک اتخاذ کرد. دو مقاله دیگر نیز عهده دار بررسی سوالات مشابهی هستند. در دومین نوشته، اولا سودرستروم(۸) بحث بنیادینِ بازنمایی و تبدیل شدن آن به مسئله را در سال های اخیر پیش می کشد و پرسش های انتقادی اساسی را در این موارد طرح می کند: چه کسی از قدرت برای «بازنمایی» بهره می جوید و چه چیزهایی برای بازنمایی انتخاب می شوند؛ اما او به این ها مفهوم پردازی گسترده ای از بازنمایی را اضافه می کند که دیگر وجوه «جریان های وسیع تر دانش ورزی» از قبیل عملکردها و ارائه آن ها را دربرمی گیرد. به همین ترتیب، یان کوک(۹) و همکاران اش در سومین نوشتار درباره روابط هم پیوندِ قدرتی بحث می کنند که در دانش آکادمیک سنتی رواج دارد. به این منظور، وی چگونگی تضعیف احتمالی این روابط توسط رویکردهایی را بررسی می کند که بازتاب پذیر هستند، از مدعَیات مسلّط می پرهیزند و به مواضع و جانبداری ما در فرایند پژوهش اذعان دارند.
دنیس کاسگروف(۱۰) از این درون مایه ها برای نقشه برداری و نقشه نگاری بهره می جوید که احتمالاً خاص ترین و تصویری ترین گونه دانش جغرافیایی است. امروزه اذعان داریم که این بازنمایی ها اشباع از قدرت و غرق در آن هستند. کاسگروف نیز در این راستا استعاره نقشه برداری در فرهنگ های سیّال معاصر و بازنگری آن را به مثابه وسیله پرداختن به مواضع و تصورات جغرافیایی متفاوت می کاود. سپس مایک کرنگ(۱۱) سفر و توریسم را به عنوان کنش های فضایی معرفی می کند: به طور مساوی درگیرِ روش های «مربوط به زمین ـ نگاریِ»(۱۲) [=جغرافیاییِ] دانش و بازنمایی و همین طور دربندِ کنش و مصرف مکان. چالش تحلیل انتقادی، دربرگیریِ پیچیدگیِ این فرایند ها، بدون بازتولید دوتایی های مربوط به ساختارهای مفهومی حال حاضر است.
و اما سه بخش دیگر عهده دار بررسیِ مفاهیم کلیدیِ تفکر جغرافیایی هستند. فیل هوبارد(۱۳) و دان میچل(۱۴) به بررسی این موضوع پرداخته اند که چگونه قدرت به ترتیب بر فضا/مکان و منظر اثر گذاشته و از آن ها تاثیر پذیرفته است. از این رو، تکامل این مقوله ها و پیچیده شدن آن ها در پرتو تفکرات جدید را در نظر داشته اند. میچل به ویژه بر روابط اجتماعی، بیگانگی و طردشدگی که در بستر منظرها پدید می آیند متمرکز است. هوبارد نیز بازشناسی «بافتِ» فضا و مکان را همان گونه که افراد آن را تجربه می کنند، پی می گیرد، اما بر کنش ها، زبان ها، و بازنمایی هایی انگشت تاکید می گذارد که پیوسته فضا/مکان را مشخص می کنند. سالی ادن(۱۵) به نوبه خود چگونگیِ اتخاذ فهم های نامتشکل و متغیر مربوط به «محیط» را در سلسله ای از بحث ها دنبال می کند. به علاوه در این مورد، حدود سیاسی، فرهنگی و اخلاقیِ بازسازی پیوسته این مفهوم مشخص شده اند.
بخش های پایانی، به سه مفهوم دیگر در قالب چند معیار می پردازند. جرارد توئل(۱۶) «جغرافیای سیاسی» را به مثابه جامعِ باورهایی پیرامون جغرافیا و رابطه آن با امر سیاسی بررسی می کند. او با توجه به قابلیّت مستمرّ تخصیص دانش توسط قدرت دولتی، «شبکه های فضایی فهم پذیریِ سیاست جهانی» را تحلیل و بررسی می کند و راه هایی برای پرسش از فرهنگ های ژئوپلیتیک وسیع تر پیشنهاد می دهد. اندرو جونز(۱۷) و ایدان وایل،(۱۸) در مقیاس دولتی، به «حکمرانی» به مثابه مجموعه دیگری از عقاید می اندیشند که قدرت از رهگذر آن تعریف می شود. آن دو بسط این بحث را پی می گیرند، و تاکیدشان بر این است که چگونه پیوند مسئله دار آن با آرمان های دولت می تواند با بازشناسیِ اهمیت فضا و جغرافیا به کانون توجه آورده شود. سرانجام، سوزان ریمر(۱۹) باورهای ثابت درباره «انعطاف پذیری» را می کاود که متوجه فرد در محل کار و جامعه مدرن هستند. او از وسواس فکری نسبت به این اصطلاح در سرمایه داری معاصر انتقاد می کند و بحث را تا سطح مناقشات در مورد فرهنگ های مصرف و شهروندی ارتقا می بخشد. اما در این راستا، نسبت به ساده سازیِ بی اندازه هرگونه تحلیلی از روابط قدرت که در چنین پدیدارهایی رخنه کرده اند، هشدار می دهد.
تمامی بخش ها پرسش هایی پیرامون فضا، دانش و قدرت و همچنین روابط آن ها در قلمروهای سیاسی، اقتصادی، و اجتماعی را بررسی می کنند. علاوه بر این، به روش های مفهوم سازی و بررسی این امور توسط انواع معرفت شناسی های جغرافیایی شان نیز توجه دارند. با توجه به این که درون مایه های مشترک، این مقالات را در کنار هم نگاه داشته است، دعاوی ذکرشده در جاهای دیگری از متن کتاب طنین اندازند و ما خوانندگان را به پیگیری این پیوندها تشویق می کنیم.

نظرات کاربران درباره کتاب جغرافیای فرهنگی

موضوع کتاب جغرافیای فرهنگی ، بسیار جذاب است اما متاسفانه ترجمه ی بدی دارد
در 2 سال پیش توسط sz....360