فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پرنیان پندار

کتاب پرنیان پندار
جسارت‌هایی در ادب و فرهنگ

نسخه الکترونیک کتاب پرنیان پندار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پرنیان پندار

پرنیانِ پندار جُنگی است از جُستارهایی در زمینه‌ای گونه‌گون فرهنگی و ادبی که در میانۀ سالهای ۱۳۷۰ تا ۱۳۷۵ نوشته شده‌اند و در ماهنامه‌ها به چاپ رسیده.این جُستارها اکنون،با همّت سرپرستان نشر روزنه که روزنی است روشن، گشاده بر فراخناهایِ فرهنگِ ایران و جهان،در«پرنیانِ پندار» گِردآورده شده‌اند.

ادامه...

بخشی از کتاب پرنیان پندار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دیباچه

پرنیانِ پندار جُنگی است از جُستارهایی در زمینه ای گونه گون فرهنگی و ادبی که در میانه سالهای ۱۳۷۰ تا ۱۳۷۵ نوشته شده اند و در ماهنامه ها به چاپ رسیده.این جُستارها اکنون،با همّت سرپرستان نشر روزنه که روزنی است روشن، گشاده بر فراخناهایِ فرهنگِ ایران و جهان،در«پرنیانِ پندار» گِردآورده شده اند.از آنان سپاسگذارم و آرزو می برم که همواره،در تلاشهای ارزنده فرهنگیشان،بختیار و کامگار باشند.
نیز بر خود بایسته می دانم که از بُنِ جان و دندان،از دوست و همکار سخن سنج و ادبدان دکتر مسعود جعفری سپاس بگزارم و تلاشِ بی دریغ و مهرِ سرشارش را گرامی بدارم؛زیرا بی آن مهر و تلاش – که ستوده و حُنیده باد!هرگز تارو پودِ«پرنیانِ پندار»در هم تنیده نمی شد و تافته و بافته نمی آمد.اکنون که این کتاب فراپیشِ خوانندگان فرهیخته و ادبدوست نهاده می شود، من فرسنگها فرسنگ از ایرانِ نامیِ گرامی، آن «خونَیرِثِ»بامی بدورم و از درویش،نالان و رنجور و به دیدارش،آرزومند و آزُور؛از ایران؛آن سرزمین سپندِ سرود و سَرواد- که همواره فرهمند و سربلند باد و برکنار از هر گزافه و گزند!آن سرزمین شادمانه شِید و کاشانه یگانه ها؛آن جاودانه ترانه ها و جادوانه ها و پروردگاهِ فرّخ و فروزانِ یگانه ها؛آن بی زیانِ همه سود و آشیانِ دین و دانش و درود که دردمند در پناه است و دربند را راه و گریزگاه؛آن گاهوارههور و ماهپاره شادی و شور که فرخنده یادش مرهمی بر ناسورِ دل است و آب و آرامی برای سوز و شورِ دل.
چون نَورَهانی از دیاری دور،چامه سامان و سیمرغ را که در فرجامِ «پرنیان پندار» چاپ شده است، به همه فرزندان فرهیخته و برومندِ ایران زمین ارمغان می دارم؛تا مگر یادگاری باشد یاران را،از این روزگاران!

دکتر میرجلال الدّین کزّازی
بارسلون-تیرماه ۱۳۷۶

ققنوسِ هزاره ها، ایران

جوانان ایرانی! یا بهتر بگویم: ایرانیان جوان! رویِ سخن با شماست؛ با شما جوانان برومند ایران زمین؛ با شما که می باید پیروزمند و سرافراز، گذشته ایران را که در غبار هزاره ها گم شده است، به آینده آن بپیوندید؛ گذشته ای که هر چه بیش در آن می کاویم و می پژوهیم، بیش از سترگی و گرانسنگیش به شگفت می آییم و بیش بدان می نازیم؛ نیز آینده ای که در سایه تلاش و توان شما که سازندگانِ نستوهِ فرداهایید، می باید آنچنان باشد که بتوان بدان نازید. میراث گرانْ ارج و شکوهمند نیاکان را، شمایید ــ شما ای جوانان پرتوان! که از پیشینیان می ستانید، فرهمند و پرفروغ؛ تا به پسینیان بسپارید. ایران، این سرزمینِ سپندِ هزاره ها، با همه والاییها و شگرفیهایش، در شماست و با شماست که از گذشته به آینده می رسد؛ آری! شمایید که اگر از بُنِ جان و از ژرفایِ دل به جاودانگی ایران باوریافته باشید، این جاودانگی را در پهنه تاریخ و فرهنگ جهان رقم می زنید. همان ایران که از دیرینه روزگاران تاکنون فراز و نشیبهایی بسیار را پی درپی درنوشته است؛ و خیزابه هایی سترگ و سهمگین از رویدادها را، همواره ایستا و پایدار، از سر گذرانیده است؛ همان ایران که به یاری فرهنگ درخشان و بی مانند خود، پیوسته ققنوس وار، از درون خاکستر خویش، زنده و زیبا و زرّین، سربرآورده است؛ و نیز همچون آن «طرفه مرغ دلستان» هر بار راز پایاییش را که ریشه در پویاییش دارد، به شیوه ای دیگر، در نغمه ای نوتر، ساز کرده است؛ و دمساز و دلنواز، با پژواکی جهانی، به آواز باز گفته است. گوییا پیر جانْ آگاه نشابور، عطار، آن پیر پاک اسرار، همین راز را، راز جاودانگی ایران را، در نماد ققنوس، در این بیتهای دلاویز سروده است:

هست ققنس طُرفه مرغی دلستان؛
موضع آن مرغ در هندوستان.

سخت منقاری عجب دارد دراز؛
همچونی در وی بسی سوراخْ باز.

قربِ صد سوراخ در منقار اوست؛
نیست جفتش؛ طاق بودن کار اوست.

هست در هر ثقبه آوازی دگر؛
زیر هر آواز او، رازی دیگر.

چون به هر ثقبه بنالد زارْ زار،
مرغ و ماهی گردد از وی بیقرار.

جمله درّندگان خامش شوند؛
در خوشیِّ بانگِ او، بیهش شوند...

سال عمر او بُوَد قربِ هزار؛
وقت مرگ خود بداند آشکار.

چون ببرّد وقتِ مردن دل ز خویش،
هیزم آرد گِردِ خود صد حُزمه۱ بیش.

در میانِ هیزم آید بیقرار؛
در دهد صد نوحه آن دم زار زار...

بس عجب روزی بُوَد آن روز او!
خون چکد از ناله جانسوز او.

باز چون عمرش رسد با یک نَفَس،
بال و پر بر هم زند از پیش و پس.

آتشی بیرون جهد از بال او؛
بعد، از آن آتش، بگردد حال او.

زود بر هیزم فتد آتش همی؛
پس بسوزد هیزمش خوشْ خوش همی.

مرغ و هیزم هر دو خود اخگر شوند؛
بعدِ اخگر نیز خاکستر شوند.

چون بمانَد ذرّه ای اخگر پدید،
ققنسی آید ز خاکستر پدید.

آتش آن هیزم چو خاکستر کند،
از میان، ققنسْ بچه سر بر کند.

هیچ کس را در جهان این اوفتاد،
کو پس از مردن بزاید یا بزاد؟!

آری! ققنوس نماد ایران است؛ ایرانی که در درازْنایِ هزاره ها، هر زمان، از پای در افتاده است، با رستاخیزی شگفت، از جای برخاسته است؛ تا دیگر بار، فرازْجوی و سرکش چون آتش، از درون خاکستر خویش برخیزد و در جانِ جهان، با فرّ فرهنگ خود، شرر ریزد. فرهنگ ایرانی که بی هیچ گمان و گزافه یکی از درخشانترین فرهنگهای جهانی است، در روزگارانِ تباهی و سیاهی و بیراهی، همواره آتشی مانده است فروزان و سوزان، در زیر خاکستر. این ققنوس، زایا و زیا در مرگ، جان خویش آن آتش را، دلنشین و دلنشان، جانْ گزین و جهانستان، به هر سوی در گسترده است.
ایران، در سایه فرهنگ دیرمان خویش، جاودان مانده است و خواهد ماند؛ تا بدان سان که دستانزنِ داستانها نظامی، در هفت پیکر، یکی از آن پنج نامه نامی فرموده است، دلِ جهان گردد:

همه عالم تن است و ایران دل؛
نیست گوینده زین قیاس خجل.

چونکه ایران دلِ زمین باشد،
دل زتنِ بِهْ بُوَد؛ یقین باشد.

این سرزمینِ بهینِ مهین، این «خونیرث بامی»۲، با فرّ و فروغ فرهنگ خویش، نامی و گرامی، در جهان درخشیده است؛ و دیگر سرزمینها را پرتو بخشیده است؛ همان فرهنگ که در روزگاران کهن، فرزانه ای چون افلاتون را بر خود شیفته می داشت و برمی انگیخت که به هر روی، زبان به ستایشش بگشاید؛ نیز در روزگاران نو، همدوش و همراه با فرهنگ اسلامی، تاریکیهای تنگْ بینی و کژاندیشی را در اروپایِ سده های میانین، با فروغِ کاونده و تیرگی زدای خود، فرومی شکافت؛ و شالوده های رستاخیز فرهنگی و «نوزایی» را در آن سرزمین می ریخت؛ تا بدان جای که اندیشمندی آزاده چون کارل گوستاو یونگ را ناچار می ساخت که بند از زبان برگیرد و بگوید که اگر این فرهنگ گرانسنگ نمی بود و به باختر زمین نمی رفت، هرگز فرهنگ پیشتاز نو در آن سامان آغاز نمی گرفت؛ و اروپاییان به آنچه بدان رسیده اند، نمی توانستند رسید.
آری! ایرانی جوان! ای سربلندِ برومند! اینک بر تست که بجویی، بکاوی، بیندیشی؛ تا بدانی که در کجای تاریخ ایستاده ای؛ و چونان ایرانی، چه بخش و بهره ای، چه ارز و ارجی در فرهنگ جهانی داری. بر تست که با شناخت و آگاهی، بدور از هر گونه خشگ اندیشی و یکسونگری، بنگری و بیندیشی که کیستی و در کجایی؛ و در این جهان تب آلوده آشوبزده، به چه کار آمده ای؛ چه راهی در برابر تست؛ و چگونه می بایدش پیمود. بر تست که گنجینه هایی گران و فزون مایه را بیابی و بکاوی که بالابلند و سرافراز، بر آنها ایستاده ای؛ بر تست که با شناخت گذشته ایران و آگاهی از پایگاه خویش در تاریخ، شالوده های آینده ای را استوار بریزی که دستِ کم همسنگ و همبالای گذشته تو باشد.
آری! اینهمه بر تست، به ویژه در این روزگار آشفته که هر دم سامانی فرهنگی از هم می پریشد؛ تا سامانی دیگرگون جای آنرا بگیرد؛ در این روزگار سرگشتگی و خودباختگی که هر زمان پایگاهی فرو می ریزد؛ تا آدمی را به ناگاه در تُهیگی رها سازد؛ و او را، گسسته از ریشه ها و بنیادهایش برباید؛ و همچون خاشاکی در باد، به هر سوی ببرد. آری! در روزگارِ گسستنهاست که به ویژه می باید پیوست؛ در روزگارِ فروریختنهاست که به ویژه می باید ساخت. اینک، آن روزگارِ بیفریاد است! روزگاری که ما از هر سوی با تازشهایی فرهنگی و اندیشه ای رویاروییم که می توانند ما را از ما بستانند؛ و از خود تهی گردانند؛ تا بازیچه ای بشویم در دست فریبکارانی نیرنگباز و دسیسه پرداز که به خیرگی سودای چیرگی بر ما را در سرمی پرورانند.
دلبندم! ای ایرانی جوان! اینک زمان آن فرا رسیده است که دیگر بار شکفتن را، بازگشت به خویشتن را بیاغازیم؛ و چون ققنوس از خاکستر خویش برآییم؛ تا زنده و زیبا و زرّین، زیستنی بشکوه را که برازنده ماچونان فرزندان ایران است، از سر گیریم.

پی نوشت ها

۱ـ حزمه: پشته هیزم.
۲ـ خونیرث بامی = خونیرث درخشان: یکی از هفت کشور اوستایی است؛ و کشوری است که در میانه شش کشور دیگر جای دارد و به تنهایی برابر با آنهاست. این کشور سپند که نیز در میانه ایرانویچ و در ناف جهان جای دارد سرزمین کیانیان و دلیران شمرده می شده است؛ و خاستگاه دین و سرزمینی که نویددادگان رهاننده از آن سر بر خواهند آورد.

نوروز: جشن بازگشت به آغاز

نوروز از کهنترین جشنها و آیینهای ایرانی است که تا به روزگار ما، با فرهمندی و شکوه بسیار، برپای داشته می شود؛ و در میانه جشنهای بسیاری که در ایران کهن گرامی داشته می شده است، دیرپاترین است. نوروز در میان جشنها و آیینهایی بشکوه چون: مهرگان، سده، بهمنگان، تیرگان که امروز دیگر با فرّ و فروغ دیرینه برگزار نمی شوند، چونان بزرگترین و گرامیترین جشن ایرانی، در آغاز هر سال نو، بآیین برگزار می گردد؛ و جشن ملّی و همگانی ما، ایرانیان شمرده می آید.
واژه نوروز، بدان سان که ناگفته پیداست، به معنی روز نو است. این نام در پهلوی نوک روچ Nōkrōč بوده است؛ و در همین ساخت پهلوی، به زبان تازی برده شده است و «نوکروز» گردیده است. سخنور ایرانی تازی سرای، بونواس اهوازی، در یکی از پارسیهای (فارسیات) خود، این واژه را بدین سان به کار برده است:

... و بالجهبار فی الحزن البزرج
بدور الکاس کاس الخندریس

بحقّ المهرجان و نوکروز
و فرّخروز ابسال الکبیس...

هم او راست، در سروده ای دیگر از همان گونه:

والمهر جان المدار
لوقته الکرّار

والنوکروز الکبار
و جشن گاهنبار...

دانشمند بلندپایه ایرانی، بوریحان بیرونی در کتاب گرانسنگ خویش، التّفهیم لاوائل صناعه التّنجیم درباره نوروز و باور ایرانیان بدان چنین نوشته است:
نخستین روز است از فروردین ماه؛ و زین جهت روز نو نام کردند؛ زیرا که پیشانی سال نو است؛ و آنچه از پس اوست ازین پنج روز همه جشنهاست؛ و ششم فروردین ماه نوروز بزرگ دارند. زیرا که خسروان بدان پنج روز حقّهای حشم و گروهان و بزرگان بگزاردندی؛ و حاجتها روا کردندی. آنگاه بدین روز ششم خلوت کردندی، خاصگان را؛ و اعتقاد پارسیان اندر نوروز نخستین آن است که اوّل روزی است از زمانه؛ و بدو فلک آغازید گشتن.۱

در نوروزنامه نیز که بازخوانده به فرزانه و دانشور بزرگ خیام است، در چگونگی پیدایی نوروز آورده شده است:
اما سبب نهادن نوروز آن بوده است که چون بدانستند که آفتاب را دو دور بُوَد: یکی آنکه هر سیصد و شصت و پنج روز و ربعی از شبانروز به اوّل دقیقه حمل باز آید، به همان وقت و روز که رفته بود بدین دقیقه نتواند آمدن؛ چه هر سال از مدّت همی کم شود؛ و چون جمشید آن روز دریافت نوروز نام نهاد؛ و جشن آیین آورد؛ و پس از آن، پادشاهان و دیگر مردمان بدو اقتدا کردند؛ و قصّه آن چنان است که چون گیومرث اوّلِ ملوک عجم به پادشاهی بنشست، خواست که ایام سال و ماه را نام نهد و تاریخ سازد؛ تا مردمان آن را بدانند؛ بنگریست که آن روز بامداد آفتاب به اوّل دقیقه حمل آمد. موبدان عجم را گرد کرد؛ و بفرمود که تاریخ از اینجا آغاز کنند. موبدان جمع آمدند و تاریخ نهادند...
و چنین گویند که چون گیومرث این روزها آغاز تاریخ کرد هر سال آفتاب را؛ و چون یک دور آفتاب بگشت در مدّت سیصد و شصت و پنج روز به دوانزده قسمت کرد، هر بخشی سی روز؛ و هر یکی را از آن نامی نهاد و به فریشته ای بازبست، از آن دوانزده فرشته که ایزد تبارک و تعالی ایشان را بر عالم گماشته است. پس آنگاه دور بزرگ را که سیصد و شصت و پنج روز و ربعی از شبانروزی است سال بزرگ نام کرد و به چهار قسم کرد. چون چهار قسم از این سال بزرگ بگذرد، نوروز بزرگ و نوگشتن عالم باشد؛ و بر پادشاهان واجب است آیین و رسم ملوک به جای آوردن و از بهر مبارکی و از بهر تاریخ را، خرّمی کردن به اوّل سال. هر که روز نوروز جشن کند و به خرمی پیوندد تا نوروز دیگر، عمر در شادی و خرّمی گذارد؛ و این تجربت حکما از برای پادشاهان کرده اند.۲

نظرات کاربران درباره کتاب پرنیان پندار