فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاریخچه‌ی کوتاهی از فلسفه

کتاب تاریخچه‌ی کوتاهی از فلسفه

نسخه الکترونیک کتاب تاریخچه‌ی کوتاهی از فلسفه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تاریخچه‌ی کوتاهی از فلسفه

حدود ۲۴۰۰ سال پیش مردی در آتن به جرم زیاد سؤال کردن به مرگ محکوم شد. قبل از او هم فلاسفه‌ای وجود داشتند، ولی این موضوع تنها در مورد سقراط بالا گرفته بود. اگر فلسفه یک قدیس حامی داشته باشد، آن سقراط است. سقراط با آن بینی سربالا، هیکل چاق، ظاهر ژنده و کمی عجیب برازنده به نظر نمی‌رسید. ولی با آن ظاهر زشت و اغلب کثیف، بسیار باجذبه و واجد هوشی فوق‌العاده بود. همه در آتن معتقد بودند کسی مانند او نبوده و احتمالاً در آینده هم نخواهد بود. او منحصربه‌فرد بود و در عین حال بسیار آزاردهنده. به نظر خودش خرمگسی بود با نیشی گزنده. خرمگس‌ها حشراتی آزاردهنده‌اند، ولی آسیب جدی وارد نمی‌کنند. با این حال، همه آتنی‌ها چنین دیدگاهی نداشتند. برخی او را دوست داشتند؛ و برخی دیگر نفوذ او را خطرناک می‌دانستند. او در جوانی جنگجویی شجاع بود که در جنگ‌های پلوپونزی علیه اسپارت‌ها و متحدانشان جنگیده بود. در میانسالی در بازار پرسه می‌زد، جلو مردم را می‌گرفت و از آن‌ها سؤالات عجیبی می‌کرد. این تقریبا تنها کاری بود که انجام می‌داد. ولی سؤالاتش گزنده بودند. این سؤالات ساده به نظر می‌رسیدند؛ ولی در واقع این‌طور نبود.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.31 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تاریخچه‌ی کوتاهی از فلسفه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱.مردی که زیاد سوال می کرد

سقراط و افلاطون



حدود ۲۴۰۰ سال پیش مردی در آتن به جرم زیاد سوال کردن به مرگ محکوم شد. قبل از او هم فلاسفه ای وجود داشتند، ولی این موضوع تنها در مورد سقراط بالا گرفته بود. اگر فلسفه یک قدیس حامی داشته باشد، آن سقراط است.
سقراط با آن بینی سربالا، هیکل چاق، ظاهر ژنده و کمی عجیب برازنده به نظر نمی رسید. ولی با آن ظاهر زشت و اغلب کثیف، بسیار باجذبه و واجد هوشی فوق العاده بود. همه در آتن معتقد بودند کسی مانند او نبوده و احتمالاً در آینده هم نخواهد بود. او منحصربه فرد بود و در عین حال بسیار آزاردهنده. به نظر خودش خرمگسی بود با نیشی گزنده. خرمگس ها حشراتی آزاردهنده اند، ولی آسیب جدی وارد نمی کنند. با این حال، همه آتنی ها چنین دیدگاهی نداشتند. برخی او را دوست داشتند؛ و برخی دیگر نفوذ او را خطرناک می دانستند.
او در جوانی جنگجویی شجاع بود که در جنگ های پلوپونزی علیه اسپارت ها و متحدانشان جنگیده بود. در میانسالی در بازار پرسه می زد، جلو مردم را می گرفت و از آن ها سوالات عجیبی می کرد. این تقریبا تنها کاری بود که انجام می داد. ولی سوالاتش گزنده بودند. این سوالات ساده به نظر می رسیدند؛ ولی در واقع این طور نبود.
یک نمونه از این سوالات، گفتگوی او با ائوتودموس(۱) بود. سقراط از او سوال کرد که آیا فریبکاری صفتی غیراخلاقی محسوب می شود یا نه. ائوتودموس پاسخ داد البته که این طور است. این از نظر او بدیهی بود. ولی سقراط سوال کرد که اگر دوست پریشان تو بخواهد خود را بکشد و تو کارد او را بدزدی چطور؟ این فریبکارانه نیست؟ البته که هست. ولی آیا انجام دادن آن اخلاقی است یا غیراخلاقی؟ این کار علی رغم فریبکارانه بودن، کار خوبی است نه بد. ائوتودموس که در گره های سوالات سقراط گرفتار شده بود پاسخ داد بله. سقراط با استفاده از مثال نقضی هوشمندانه به ائوتودموس نشان داد که اظهارنظر کلی او درباره غیراخلاقی بودن فریبکاری در همه موقعیت ها صدق نمی کند. ائوتودموس قبلاً متوجه این نکته نشده بود.
سقراط بارها و بارها به مردمی که در بازار با آن ها برخورد می کرد نشان داده بود که آنچه را به گمانشان می دانند، واقعا نمی دانند. یکی از فرماندهان نظامی گمان می کرد معنی «شهامت»(۲) را می داند و با اطمینان از این موضوع، با سقراط وارد بحث شده بود، ولی بعد از سپری کردن بیست دقیقه در محضر سقراط، کاملاً گیج و حیران او را ترک کرده بود. بی شک این تجربه بسیار آزاردهنده بوده است. سقراط حد و مرز درک واقعی مردم را برملا و در فرضیه هایی که زندگیشان را بر اساس آن ها ساخته بودند تردید ایجاد می کرد. گفتگویی که باعث می شد مردم پی ببرند چقدر کم می دانند برای او نوعی موفقیت محسوب می شد. بهتر از این بود که همچنان گمان کنند چیزی را می دانند ولی در حقیقت آن را ندانند.
در آن زمان خانواده های متمول آتن پسرانشان را برای تحصیل نزد سوفسطاییان می فرستادند. سوفسطاییان استادانی باهوش بودند که هنر سخنوری را به شاگردانشان تعلیم می دادند. آن ها بابت این کار دستمزدهای بسیار بالایی دریافت می کردند. ولی سقراط برای خدمات خود وجهی دریافت نمی کرد. در واقع او مدعی بود که چیزی نمی داند؛ اما در این صورت چطور می توانست به کسی چیزی بیاموزد؟ ولی این نه مانع از مراجعه شاگردان به او و شنیدن صحبت هایش می شد، و نه باعث می شد نزد سوفسطاییان وجهه ای به دست بیاورد.
روزی خائروفون،(۳) دوست سقراط، نزد پیشگوی آپولون در معبد دلفی رفت. پیشگو پیرزنی خردمند و آینده بین بود که معمولاً به سوالات مراجعان در قالب معما پاسخ می داد. خائروفون سوال کرد: «آیا کسی خردمندتر از سقراط وجود دارد؟» و پیرزن پاسخ داد: «خیر، هیچ کس خردمندتر از سقراط نیست.»
وقتی خائروفون این را به سقراط گفت، او ابتدا باور نکرد. این موضوع واقعا گیجش کرده بود. با خودش گفت، «چطور ممکن است خردمندترین مرد آتن باشم، در حالی که این قدر کم می دانم؟» او سال ها از مردم سوال کرد تا ببیند آیا کسی عاقل تر از او وجود دارد یا نه. سرانجام به منظور پیشگو پی برد و متوجه شد که حق با او بوده است. بسیاری از مردم کارهایشان را خوب انجام می دادند ــ نجارها در نجاری مهارت داشتند، و سربازان می دانستند چطور باید بجنگند. ولی هیچ یک از آن ها عاقل و خردمند نبودند. آن ها واقعا نمی دانستند درباره چه صحبت می کنند.
کلمه «فیلسوف» از عبارت یونانی «عشق به خرد» ریشه گرفته است. سنت فلسفه غرب که این کتاب درباره آن نوشته شده، از یونان باستان در سراسر بخش عظیمی از دنیا انتشار یافت و در برخی از دوران ها با نظریاتی از شرق بارور شد. حکمت ارزشمند آن، مباحثه، استدلال و سوال کردن است، نه باور کردن موضوعاتْ تنها به صِرفِ این که فردی مهم واقعیتشان را تایید کرده است. خرد از نظر سقراط دانستن بسیاری از حقایق یا نحوه انجام دادن کاری نبود. بلکه به معنای درک ماهیت واقعی وجودمان، از جمله محدودیت های دانشمان بود. فلاسفه امروزی کمابیش همان کاری را انجام می دهند که سقراط انجام می داد: مطرح کردن سوالات دشوار، جستجوی دلایل و شواهد، و تلاش برای پاسخ دادن به مهم ترین سوالاتی که ممکن است در مورد ماهیت واقعیت و نحوه زندگی کردن از خودمان بپرسیم. ولی فلاسفه امروزی برخلاف سقراط از این مزیت برخوردارند که تفکر فیلسوفانه حدوداً دو هزار و پانصد ساله ای را اساس کار خود قرار می دهند. در این کتاب به بررسی نظریات برخی متفکران تاثیرگذار که در سنت تفکر غربی تفکر کرده اند می پردازیم، سنتی که سقراط آغازگر آن بوده است.
آنچه سقراط را این چنین خردمند ساخته بود این بود که مرتب در حال سوال کردن بود و همیشه آماده بود تا درباره عقایدش بحث کند. او می گفت زندگی تنها در صورتی ارزش زندگی کردن دارد که درباره کاری که انجام می دهید فکر کنید. حیوانات می توانند بدون بررسی و فکر کردن به وجودشان به زندگی ادامه دهند، ولی انسان نمی تواند.
سقراط چیزی نمی نوشت، که این برای فیلسوف امری غیرعادی بود. از نظر او صحبت کردن بهتر از نوشتن بود؛ نوشته ها نمی توانند پاسخ بدهند؛ و وقتی مفهومشان را نمی فهمید، نمی توانند آن را برایتان توضیح دهند. به اعتقاد او گفتگوی رودررو بسیار بهتر بود. در حین گفتگو می توانیم به شخصیت فرد مقابل پی ببریم؛ و می توانیم منظورمان را طوری بیان کنیم که طرف مقابل متوجه آن شود. از آن جا که او چیزی نمی نوشت، یگانه ایده هایی که از اعتقادات و مباحثات این مرد بزرگ در دست داریم، شاگرد برجسته او افلاطون(۴) به ما منتقل کرده است. افلاطون مجموعه ای از گفتگوهای سقراط را با مردمی که از آن ها سوال می کرد روی کاغذ آورده است. این مجموعه که «مکالمات افلاطونی»(۵) نام دارد از لحاظ ادبی و فلسفی اثری برجسته محسوب می شود ــ افلاطون از برخی جهات شکسپیر روزگار خود بود. با مطالعه این مکالمات، به هوش سقراط و شخصیت آزاردهنده او پی می بریم.
در واقع موضوع به این سادگی هم نیست، چون به سادگی نمی توان گفت که آنچه افلاطون نوشته واقعا گفته های سقراط بوده یا این که عقاید خودش را از زبان او بازگو کرده است.
یکی از عقایدی که غالبا به افلاطون نسبت می دهند نه به سقراط، این است که دنیا به هیچ وجه آن طور نیست که به نظر می رسد. تفاوت بسیاری میان ظاهر امر و واقعیت وجود دارد. ما گمان می کنیم که همه چیز را درست درک می کنیم، در حالی که این طور نیست. افلاطون معتقد بود فقط فلاسفه هستند که ماهیت واقعی دنیا را درک می کنند؛ آن ها به جای اتکا بر حواسشان، با فکر کردن به ماهیت واقعی دنیا پی می برند.
افلاطون این موضوع را با تمثیل غار توضیح می دهد. مردم در این غارِ تخیلی رو به دیوار به زنجیر شده اند. آن ها در مقابل خود سایه هایی لرزان می بینند که به گمانشان واقعی اند، در حالی که واقعی نیستند. آنچه می بینند سایه های اشیائی است که در مقابل آتش ِ پشت سرشان قرار داده شده اند. این افراد در تمام عمرشان در این تصور به سر می برند که سایه هایی که بر روی دیوار افتاده اند واقعیت دنیا را تشکیل می دهند. سپس یکی از آن ها زنجیرهایش را پاره می کند و به سمت آتش برمی گردد. در ابتدا همه چیز را در هاله ای از ابهام می بیند، ولی به تدریج متوجه می شود کجا قرار گرفته است. از غار خارج می شود و سرانجام موفق می شود خورشید را ببیند. هنگامی که به غار بازمی گردد هیچ کس حرف های او را درباره دنیای خارج از غار باور نمی کند. انسانی که خود را از قید زنجیرها رها کرده فیلسوف است. او ورای ظواهر را می بیند. افراد عادی چیزی درباره واقعیت نمی دانند چون به جای تفکر عمیق درباره آن، به دیدن آنچه در مقابلشان است بسنده می کنند. ولی ظواهر همیشه گمراه کننده اند. آنچه آن ها می بینند سایه است نه واقعیت.
این داستان غار با نظریه مُثُل(۶) افلاطون مرتبط است. ساده ترین راه درک این نظریه استفاده از یک مثال است. به همه دایره هایی که در عمرتان دیده اید فکر کنید. آیا هیچ یک از آن ها دایره ای کامل بوده است؟ خیر. هیچ یک از آن ها دایره کاملی نیست. در دایره کامل فاصله همه نقاط روی محیط تا مرکز دایره دقیقا با هم برابرند. این مطلب هرگز در مورد دایره های واقعی صدق نمی کند. ولی احتمالاً منظورم را از «دایره کامل» درک کرده اید. پس دایره کامل چیست؟ افلاطون می گفت مثال [یا ایده] یک دایره کامل صورت دایره است. اگر می خواهید خودِ دایره را درک کنید، باید روی صورت دایره تمرکز کنید، نه روی دایره هایی که می توانید بکشید و از طریق حس بیناییتان تجربه کنید، چون همه این اَشکال به طریقی ناقصند. افلاطون همچنین معتقد بود که اگر می خواهید خوبی را درک کنید باید روی صورت [یا مثال] خوبی تمرکز کنید نه روی نمونه های خاصی از آن که شاهدشان هستید. فلاسفه بهترین افرادی هستند که می توانند به طریقی انتزاعی درباره صورت واقعی دنیا فکر کنند؛ در حالی که افراد عادی دنیا را از طریق حواسشان درک می کنند و گمراه می شوند.
افلاطون معتقد بود از آن جا که فلاسفه در تفکر درباره واقعیت تبحر دارند، باید از قدرت سیاسی برخوردار باشند. او در مشهورترین اثر خود تحت عنوان جمهور(۷) به توصیف یک جامعه کامل خیالی پرداخته است. در این جامعه فلاسفه در راس قرار دارند و از آموزش های خاصی برخوردار می شوند؛ ولی لذات خود را در راه [رفاه] شهروندانی که بر آن ها حکم می رانند فدا می کنند. بعد از آن ها طبقه سربازان قرار دارند که از کشورشان دفاع می کنند و بعد از آن ها هم طبقه پیشه وران. به اعتقاد افلاطون، این سه گروه از مردم در توازن کاملی به سر می بردند، توازنی شبیه ذهنی متعادل که بخش عقلانی آن احساسات و تمایلات را کنترل می کند. متاسفانه الگوی جامعه آرمانی او عمیقا ضدمردمی بود، و مردم را از طریق آمیزه ای از دروغ و قدرت کنترل می کرد. او بخش عمده ای از هنرها را در این جامعه ممنوع کرده بود، چون معتقد بود این هنرها تصاویری دروغین از واقعیت به مردم ارائه می کنند. نقاشان ظواهر را ترسیم می کنند، و ظواهر هم مردم را در مورد صور [یا مُثُل] واقعی گمراه می کنند. در جامعه آرمانی افلاطون، همه ابعاد زندگی به شدت تحت کنترل طبقات بالا قرار داشت. افلاطون معتقد بود که اعطای حق رای به مردم مانند سپردن سکان کشتی به دست مسافران است ــ که متفاوت است با دادن مسئولیت به مردمی که می دانند چه می کنند.
آتنِ قرن پنجم با جامعه ای که افلاطون در جمهور توصیف کرده بود متفاوت بود. جامعه آن زمان آتن نوعی مردم سالاری بود، هرچند که تنها ده درصد از جمعیت حق رای دادن داشتند. مثلاً، زنان و برده ها خودبخود از این امر مستثنی بودند. ولی شهروندان در مقابل قانون یکسان بودند، و نظام بخت آزمایی پیچیده ای وجود داشت که همه می توانستند به وسیله آن شانسشان را در تصمیم گیری های سیاسی امتحان کنند.

نظرات کاربران درباره کتاب تاریخچه‌ی کوتاهی از فلسفه

کتاب خوبیه. کاش سانسور کمتری داشت. توصیه بنده مطالعه متن انگلیسی آن است، که به زبان ساده ای نوشته شده است.
در 3 ماه پیش توسط
عالی بود و با زبانی ساده برای نو آموزان این وادی
در 4 ماه پیش توسط
کتاب بسیار خوبی است، البته گاهی خیلی زیاد دیگه خلاصه است... ولی خیلیییی کتاب خوبیه خصوصا برای کسایی که می‌خواند آشنا بشند
در 6 ماه پیش توسط
کتابی فوق العاده برای آشنایی با فلسفه همراه با ترجمه عالی. ولی متاسفانه بخش هایی از کتاب سانسور شده. کتاب اصلی ۴۰ فصل داره که در ترجمه فصل ۱۷ (هیوم) و فصل ۲۵ (داروین) به طور کامل حذف شدن. علاوه بر این در متن هم سانسور وجود داره.
در 8 ماه پیش توسط
فوق جذاب. نخونی از دستت رفته. نویسنده عالی، مترجم عالی
در 8 ماه پیش توسط