فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانه‌‌ی پله‌‌‌‌ها

کتاب خانه‌‌ی پله‌‌‌‌ها

نسخه الکترونیک کتاب خانه‌‌ی پله‌‌‌‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خانه‌‌ی پله‌‌‌‌ها

پیتر.لولا.بلاسم.ابیگل.اولیور.پنج نفر شانزده ساله.همه یتیموهمه ساکن یتیم خانه های دولتی.تا آن که روزی آن ها را به جایی می برند که نه بیمارستان است و نه زندان،نه شبیه به هیچ جای دیگری.در این مکان غریب،نه دیواری در کار است و نه سقفی و نه کفی:فقط و فقط پله هایی که تا ابد ادامه دارند؛به علاوه ی دستگاهی که انگار می خواهد به آن چیزی یاد بدهد.

ادامه...

بخشی از کتاب خانه‌‌ی پله‌‌‌‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش یک

فصل ۱

صدای غیژغیژِ اطراف مدتی دراز ادامه داشت. صدایش طوری بود که انگار داخلِ آسانسور هستند، اما چنان نرم و آهسته حرکت می کردند که معلوم نبود پایین می روند یا بالا یا حتا به اطراف. یک بار دیگر، مثل این چند ساعتِ اخیر، دست هایش را ناخودآگاه بالا برد تا چشم بند را از روی چشم هایش بردارد و دوباره سیمی که دور مچِ دستش بسته بودند مانعش شد. اما تقلا نکرد تا سیم را بکَنَد. پیتر هرگز تقلا نمی کرد.
پس از مدتی، صدای غیژغیژ بند آمد. سیم باز شد و چیزی پیتر را آرام به جلو راند. دست هایی فرز و دقیق، به سرعت، چشم بند را باز کرد و از روی چشم هایش برداشت. درِ پشتِ سرشان بسته شد، صدای غیژغیژ آمد، محو شد. بعد او تنها بود.
لحظه ای جایی را ندید و به سرعت چشم هایش را از شدتِ درخششِ سفیدِ محیط بست. باز کرد و دوباره به همان سرعت بست؛ چون پس از اولین نگاه به محیطِ اطرافش سرگیجه گرفت. مرتبه ی سوم با احتیاطِ محض چشم هایش را گشود.
تنها چیزی که می دید پله بود. پاگردِ مرتفع و باریکی که روی آن ایستاده بود انگار تنها مکانِ تختِ آن جا بود و چه بالا و چه پایینش فقط و فقط پلکان هایی بود که تا دوردست می رفت و کوچک و کوچک تر می شد. پله ها بدون هیچ نرده و حفاظی با زوایایی خطرناک بالا می رفتند و پایین می آمدند و منشعب می شدند و گاهی شکلِ مارپیچ می گرفتند و مختصری موازی با هم بالا می رفتند و ناگهان از هم جدا می شدند و از زیر و روی هم می گذشتند و ندرتاً در فواصلی گه گاهی با پل هایی کوچک بر روی شکافِ ژرفِ زیرِ پا به هم می پیوستند. وزن شان بر چیزی نبود؛ ماده ی سفید و درخشانی که پله ها را از آن ساخته بودند انگار آن قدر قدرت داشت که در مسافت های طولانی به اتکای خود کشیده شود. در فضای باز نبودند؛ روشناییِ فراگیر اما غیرمستقیم از منابعی مصنوعی تامین می شد، اما او نه دیواری می دید و نه کفی و نه سقفی. فقط پله.
ترسناک بود. فضاهای وسیع در همه سویش گسترده بود و تزلزلِ موقعیتش آن قدر بود که باعث شود چشمش سیاهی برود و سرش از خون خالی شود. پله ها... پله ها هم با چنان پیچیدگیِ بی حس کننده ای گرداگردش می چرخیدند و می پیچیدند و تا بی نهایت می رفتند و به ناکجا می رسیدند و سرش را به دَوّار می انداختند که ناخودآگاه کمی عقب عقب سِکَندَری خورد تا تکیه بدهد به...
رو برگرداند و درست بموقع ایستاد و... به درونِ خلا سفید و درخشانِ پشت سرش سقوط نکرد. چیزی آن جا نبود مگر فضای تهی و پله های بیش تر. اما آسانسور... قاعدتاً دیواری باید می بود تا آسانسور حرکت کند! اما چیزی در کار نبود. حتماً با یک جور دَلو و ریسمان او را بالا فرستاده اند که با برق کار می کرده. پای پلکانی که از آن پاگرد بالا می رفت، لرزلرزان، به زانو افتاد. دست هایش را دور خود حلقه کرد، سرش را پایین انداخت، چشم هایش را بست، با تمام وجود کوشید تکان نخورد یا حتا فکر نکند.
چرا او را این جا آورده بودند؟ حتماً یک جور مجازات بود، اما مگر چه کارِ بدی مرتکب شده بود؟ وقایعِ این چند هفته ی اخیر را در ذهنش مرور کرد و کم کم متوجه شد که البته تازگی ها با او عجیب غریب رفتار می کردند. متوجه شده بود چپ چپ نگاهش می کنند، انگار مریض باشد؛ بیش تر از سابق نگرانش به نظر می رسیدند؛ مثل دیروز که سرِ میزِ ناهار یک تکه ی اضافی کیک برایش گذاشته بودند. وقتی این قبیل اتفاق ها رخ می داد هیچ اهمیتِ خاصی در آن ها نمی دید. اما حالا که کنار هم می گذاشت شان و نگاه شان می کرد، اندک اندک الگویی شکل می گرفت. اما الگویی نبود که به مجازات و تنبیه برسد؛ بیش تر این طور بود که انگار مثلاً می دانستند قرار است عمل جراحی خطرناکی انجام بدهد.
اما معقول نبود. این جا بیمارستان نبود و این وضعیت هم تنبیه بود. این جا وضعِ ترسناکی داشت. حتا با این که چشم هایش را محکم بسته بود، حسِ حضور در این مکان با او بود. کوچکی و شکنندگیِ جایی که در آن ایستاده بود پوستش را مورمور می کرد و باعث می شد دنیا دوباره و دوباره دور سرش بچرخد. می خواست به خودش بگوید نه! به چیز دیگری فکر کن؛ فکر کن توی تختخوابی، زیر پتو. اما قبل از آن که به خودش چیزی بگوید، آن یکی فکرِ ترسناک تر به سراغش می آمد: تا کِی قرار است این جا باشم؟ ناخواسته نالید. شاید فقط چند دقیقه یا چند ساعت طول بکشد؛ شاید هم چند روز؛ شاید هم تا ابد.
تحملش را نداشت. حتا یک ساعت حضور در این مکان کارش را به دیوانگی می کشاند. ولی شاید... شاید راهی به بیرون باشد، شاید بتواند فرار کند.
آهسته آهسته چشم هایش را باز کرد. با احتیاطِ تمام سرش را چرخاند و بی آن که بایستد به پله های پشت سرش نگاه کرد. اگر قرار بود راهی به بیرون بیابد، باید از همین جا شروع می کرد. فرقی نداشت. اما پله ها خیلی باریک بودند و در سفیدیِ اطراف گم می شدند؛ بی نهایت شیب دار و بی نهایت بلند بودند و هیچ نرده ای هم نداشتند. نه، نباید از آن ها بالا می رفت؛ پایین هم نمی توانست برود. اگر دوباره سرش گیج می رفت و پایش می لغزید چه؟ یا یک قدمِ اشتباه اگر برمی داشت چه؟ نه، امن تر آن بود که سرِ جایش بنشیند و منتظر بماند. شاید اتفاقی می افتاد؛ شاید اشتباهی کرده بودند و کسی می آمد و او را می بُرد. چشم هایش را دوباره بست و به پله ها تکیه زد.

نظرات کاربران درباره کتاب خانه‌‌ی پله‌‌‌‌ها

کتاب جذابی نیست. یه جورایی آدمو یاد پروژه ی ترومن میندازه...
در 2 سال پیش توسط لیلا نیرومند