فیدیبو نماینده قانونی نشر موج و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کیخسرو فرزند اسب

کتاب کیخسرو فرزند اسب

نسخه الکترونیک کتاب کیخسرو فرزند اسب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کیخسرو فرزند اسب

سیاوش را دست و پا بسته می­آوردند. افراسیاب پادشاه توران زمین سوار بر اسب چنان تخته سنگی عظیم، چهره در کلاهخود پنهان کرده نگاه می­کرد. موهای بلند سیاوش در باد و غبار تاب می­خورد. از پای لبش با ضربه­ای که گُروی، مرد سپاهی بر صورت او زد باریکه­ای خون جاری بود. او را به پای کاخ سیاوشگرد می­بردند. ابرهای خشمگین در آسمان سر برهم ­کوبیدند. آسمان بی­خورشید بود و مردم سیاوشگرد زار زار می­گریستند و به دنبال خورشید در هر سوی آسمان می­گشتند. سیاوش سینه سپر کرده به نقش و نگارهایی خیره بود که بر ستون­های کاخ بود. از زمین خشک و سخت گرد و غبار برمی­خاست.گرسیوز برادر افراسیاب دست بر دسته­ی شمشیر گذاشته، دندان بر هم می­سایید و با کینه­ای که همه­ی خارهای بیابان به گل­های سرخ دارند به سیاوش چشم دوخته بود و لبخند حیله گرانه مانند خرچنگی در گوشه­ی لبانش می­جنبید. گُروی دست به میان موهای سیاوش برده، آنها را چنگ زد و به دور دستش تاب داد و کشید. زنان سیاوشگرد فریاد کشیدند. گروی سوار بر اسب بود و سیاوش پیاده اسب شیهه می­کشید و سم بر زمین می­کوبید و سیاوش به دنبال گروی کشیده می­شد. سپهسالار سپاه افراسیاب در گوش او گفت: «خورشید در آسمان نیست، این نشانی شوم است!»

ادامه...
  • ناشر نشر موج
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.94 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کیخسرو فرزند اسب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سیاوش را دست و پا بسته می­آوردند. افراسیاب پادشاه توران زمین سوار بر اسب چنان تخته سنگی عظیم، چهره در کلاهخود پنهان کرده نگاه می­کرد. موهای بلند سیاوش در باد و غبار تاب می­خورد. از پای لبش با ضربه­ای که گُروی، مرد سپاهی بر صورت او زد باریکه­ای خون جاری بود. او را به پای کاخ سیاوشگرد می­بردند.
ابرهای خشمگین در آسمان سر برهم ­کوبیدند. آسمان بی­خورشید بود و مردم سیاوشگرد زار زار می­گریستند و به دنبال خورشید در هر سوی آسمان می­گشتند. سیاوش سینه سپر کرده به نقش و نگارهایی خیره بود که بر ستون­های کاخ بود.
از زمین خشک و سخت گرد و غبار برمی­خاست.گرسیوز برادر افراسیاب دست بر دسته­ی شمشیر گذاشته، دندان بر هم می­سایید و با کینه­ای که همه­ی خارهای بیابان به گل­های سرخ دارند به سیاوش چشم دوخته بود و لبخند حیله گرانه مانند خرچنگی در گوشه­ی لبانش می­جنبید.
گُروی دست به میان موهای سیاوش برده، آنها را چنگ زد و به دور دستش تاب داد و کشید. زنان سیاوشگرد فریاد کشیدند. گروی سوار بر اسب بود و سیاوش پیاده اسب شیهه می­کشید و سم بر زمین می­کوبید و سیاوش به دنبال گروی کشیده می­شد. سپهسالار سپاه افراسیاب در گوش او گفت: «خورشید در آسمان نیست، این نشانی شوم است!»
افراسیاب که به مانند آدمی آهنین بود چشم از زمین و سنگ­های سیاه آن برنداشت و باز سپهسالار گفت: «روزی تیره و تار چون شب سیاه است، فرمان بدهید فردا خون شاهزاده سیاوش را بر زمین بریزند.»
اهریمن با چشمان گرسیوز به سپهسالار نگاه کرد و در گوش گرسیوز گفت: «آن مرد از خورشید و روزی شوم سخن می­گوید. به نزد افراسیاب شاه بروید و بگویید که در چنین روزی باید سیاوش را کشت، فردا دیر است، ایرانیان با خبر می­گردند.»
گرسیوز از آن سوی سپاه اسب تاخت، آمد در میان سپهسالار و افراسیاب ایستاد و به افراسیاب گفت: «در چنین روزی باید سیاوش را کشت، فردا دیر است، ایرانیان با خبر می­گردند.»
افراسیاب سردار آهنین از جای تکان نخورد. گُروی، سیاوش را کشان کشان می­برد. سروشی که زنان و مردان سیاوشگرد او را به التماس و زاری صدا کرده بودند، از میان ابرها آمد. در دست راستش یک شاخه گل نیلوفربود و در دست چپش یک حلقه­ی زرین، او گفت: «به گل نیلوفر سوگند و به این حلقه­ی زرین که نشان اهورمزداست، سیاوش نخستین انسان خوب چهر و زیبای جهان است و مهربان­ترین انسانی که فرشتگان آسمانی به نام او سوگند می­خورند.»
[صدای سروش آسمانی را مردم سیاوشگرد شنیدند، اما افراسیاب و سپاهیانش نشنیدند.پیرزنی اشک ریزان به سوی اسب افراسیاب رفت. افسار اسب را به دست گرفت و آسمان و سروش آسمانی رابه او نشان داد، اما افراسیاب به سنگ تیره و سیاهی خیره بود و گرسیوز، پیرزن را دور کرد.
چند رعد و برق پیاپی درخشید. زمین و کاخ لرزید. اسب ها شیهه کشیدند و سم کوبیدند. غبار تیره ای به هوا برخاست. گرسیوز با دست به گُروی اشاره کرد و او خیزش را بیرون کشید. سیاوش در خیال خود با افراسیاب پادشاه توران و کیکاووس پادشاه ایران در کاخ، در میان ستون ها می گردید و نقش برجسته های آنجا را به آنها نشان می داد. بر این ستونِ ایوان کیکاووس شاه بر تخت نشسته بود و به دور او رستم و زال و گودرز و گیو پهلوانان و بزرگان و سران ایران زمین بودند، بر آن ستون افراسیاب شاه بر تخت نشسته بود و به دور او پیران و گرسیوز و گروی و پهلوانان و بزرگان و سران توران زمین بودند. طاق ایوان نشانه ای از جهان بود و دو ستون آن که طاق را نگه می داشتند دو سرزمین ایران و توران بود که پادشاهان آنجا افراسیاب شاه و کیکاووس شاه خندان و شادان به هم نگاه می کردند و سران و بزرگان دو کشور نیز خندان به هم خیره بودند. آسمانِ طاق آبی رنگ بود و از جنگ و کشت و کشتار در میان دو پادشاه و دو سرزمین نشانی نبود. سیاوش خوشحال و شاد در میان کیکاووس شاه و افراسیاب شاه بود و از سیاوشگرد و کاخ آن برای آنان سخن می گفت. دو پادشاه دست یکدیگر را به دوستی فشار می دادند. مردم ایران و توران به خوشی و خرّمی فریاد شادی سر می دادند. بر بالای کاخ درفش روشن و خورشید نشان ایرانیان و درفش تیره و اژدها نشان تورانیان دیده می شد. دو پادشاه یکدیگر را در آغوش گرفتند که ناگهان خنجر گروی بر گلوی سیاوش کشیده شد.
ابرهای آسمان مانند شیرانی خشمگین غریدند. در چهار گوشه ی جهان رعد و برق های پیاپی درخشید. زمین لرزید. اسب ها شیهه کشیدند. رگبار باران تازیانه وار بارید. سیاوش بر زمین افتاد و غلتید. خونش چون چشمه ای هزار شاخه به هر سو روان شد. جهان تاریک وسیاه شد. زمین شکاف برداشت. گروی در شکاف غلتید و نعره کشان در چاهی ژرف و سیاه فرو افتاد. از تن سیاوش، اسبی، شبرنگ برآمد. اسب، شبرنگ شیهه کشید. برخاست. سر و یال و دم لرزاند. باز شیهه کشید و بر روی دو پایش برخاست و بر آسمان تیره و تار سم کوبید و تاخت.
گرسیوز نعره ای کشید. سپاهیان شمشیرهای برهنه را در هوا تاب دادند. از خون سیاوشان ده ها بوته ی گل سیاوشان رویید و چون گل نیلوفر بر زمین پیچ و تاب خوردند و از ستون های کاخ بالا کشیدند. سپاهیان در تاریکی یکدیگر را زخمی کردند و کشتند.
زمین ایستاد. تاریکی چون اژدهایی خزید و به آن سوی کوه ها رفت. مردم سیاوشگرد به کاخ خیره شدند که در انبوه گل سیاوشان پنهان بود. سپاهیان به شکاف دل زمین نگریسته از ترس گریختند. بر جای سیاوش هیچ نشانی از او و خونش نبود. گرسیوز به دنبال اسب، شبرنگ تاخت.
شبرنگ از دروازه ی سیاوشگرد گذشت. شیهه اش چون غرش ابرها بود و در گوش گرسیوز و سپاهیان پیچید. آنها از پی او اسب تاختند. با رعد و برقی درهای دروازه ی سیاوشگرد بسته شد و دو دیدبانی که بر بالای دو برج دروازه بودند به شبرنگ نگریستند که در دشت گسترده می تاخت و می رفت.
گل ها، سبزه ها، خارها، درخت ها، جوی ها، سنگ ها، لاک پشت ها، سمورها، آهوان، شغال هایی که با تاریک شدن هوا پنداشته بودند شب آمده و به خواب رفته بودند با ضربه های سم شبرنگ بر زمین بیدار شدند. گل ها و سبزه ها و خارها و سنگ ها به هوا پرتاب می شدند و درخت ها برگ هایشان را بر زمین می ریختند و جوی ها آب هایشان را به هوا می پاشیدند و لاک پشت ها و سمورها و آهوان و شغال ها به هر سو می دویدند. [شبرنگ سم کوبان و شیهه کشان و یال افشان از میان سبزه زار و بیشه زار و کشتزارها گذشت. به کوچه باغی سنگی رسید که در انتهای آن باغی بود و در آنجا فرنگیس زندگی می کرد. آن باغ خانه ی سیاوش و فرنگیس بود.
- مادر، از این داستان میشه یه فیلم ساخت.
- چه فیلمی؟
- یه فیلم انیمشن قشنگ!
- چطور به همچی نتیجه ای رسیدی؟
- شروع خوبی داره، کشتن سیاوش و غافلگیر شدن تماشاچی.
- این جوری به داستان نگاه نکن پسر!
- نویسنده این جور نوشته به من چه!
- مهم اینه که چرا سیاوش کشته میشه.
- آره، ولی تبدیل شد به یه اسبِ سیاه، فقط با انیمشن میشه اینو خوب نشون داد، نه؟
- آره، حالا بخوون ببین بقیه اش چی میشه.
***
شیهه ی شبرنگ از کوچه باغ سنگی، از دیوار باغ، از میان شاخه ی درختان، از پنجره ی خانه گذشت و در گوش فرنگیس پیچید. دیشب خوابی شوم دیده بود. سیاوش تک و تنها در بیابانی پر از بوته های خار که تا گلوی اسب بالا آمده بودند، می تاخت. سپاهیان تورانی با شمشیرهای برهنه به دنبال او می آمدند. فرنگیس بر بام خانه بود. بیابان و سپاهیان را می دید و هر چه فریاد می زد، صدایش به گوش سیاوش نمی رسید. در آن لحظه با لگدهایی که کیخسرو درون شکمش به پهلوی او زده بود از خواب پریده، سردش شده بود. لحاف را بر روی شانه هایش کشیده، شکمش را، کیخسرو را ناز و نوازش کرده و بعد با خوابیدن او خودش هم به خواب رفته بود.
شبرنگ خشمگین روی دو پایش به هوا بلند شد و با دو دستش محکم بر در باغ کوبید. فرنگیس با خوابی که دیده بود به خدمتکارها گفته بود در باغ را ببندند، قفل کنند و به روی کسی باز نکنند، مگر سیاوش که فرنگیس شیهه ی اسب او را می شناخت و اگر شیهه در گوشش می پیچید خودش می رفت در باغ را باز می کرد.
چند بار شبرنگ بر روی پاهایش ایستاد و بر در باغ کوبید. فرنگیس که بی تاب بود، دوید. به سختی از میان درختان گذشت. در باغ را باز کرد. شبرنگ با بوی سیاوش به باغ آمد و جلوی فرنگیس زانو زد.
بازوبند سیاوش در دهان شبرنگ بود و از قطره های خون او گل سیاوشان بر سر و یال و گردن و موی شبرنگ باریده بود. فرنگیس کیخسرو را در شکم خود داشت و فریادی بی جان کشید. به درختی تکیه داد. خدمتکارها دوان دوان آمدند. فرنگیس بازوبند را از دهان شبرنگ گرفت. خدمتکارها به زیر بازوان او رفتند. کیخسرو سر بر سینه ی او می کوبید. او بازوبند را بو کرد، پُر از بوی گل سیاوشان بود. دست بر شکمش کشید و گفت: «آرام باش کیخسرو، آرام باش!»
از چشمان شبرنگ اشک می چکید و به فرنگیس خیره بود. کیخسرو مانند پرنده ای که درون قفسی باشد دست و پا می زد. فرنگیس از هوش رفت. بر زمین افتاد و در میان علف ها غلتید. شبرنگ صورتش را به میان موهای او برد و بویید.
ناگهان صدای هیاهو و فریادهای سپاهیان تورانی در باغ پیچید. خدمتکارها هراسان شدند. شبرنگ برخاست. باز موهای فرنگیس را بو کرد و به میان درخت ها و تاریکی رفت. خدمتکاری کاسه ای گلاب آورد. بر سر و روی فرنگیس پاشید. بازوبند را به بینی او نزدیک کرد فرنگیس نفسی بلند کشید و چشمانش باز شد سپاهیان داخل باغ شدند. به هر سو اسب تاختند فرمانده ی آنان به فرنگیس نزدیک شد و گفت: «اسبی سیاه به اینجا آمد؟»
فرنگیس بازو بند را به زیر شالش پنهان کرد و فرمانده به خدمتکاران گفت: «اگر دروغ بر زبانتان بیاید و نگویید که اسب سیاه را در اینجا دیده اید یا نه سرتان را چون سیاوش از دست خواهید داد! راست بگویید آیا اسبی سیاه به اینجا آمد؟»
خدمتکاران به یکدیگر خیره شدند فرمانده گفت: «از جسد سیاوش نشانی نیست و از خونش گیاهی سر سبز وانبوه بر در و دیوار کاخ سیاوشگرد روییده است افراسیاب شاه و شاهزاده گرسیوز فرمان داده اند که اسب سیاه را به چنگ آوریم. آن روان سیاوش است که در بیابان ها سرگردان است شوم است، آیا به اینجا آمد؟»
فرنگیس شال و بازوبند را به سینه اش گرفت و گفت: «نفرین بر افراسیاب چنان پادشاهی که دخترش را سیاه بخت می کند نفرین بر گرسیوز، چنان شاهزاده ای که دختر شاه را تیره روز می کند نفرین بر توران، چنین سرزمینی که خون سیاوش را می بلعد نفرین بر زمان، چنین روزگاری که من، فرنگیس، دختر افراسیاب پادشاه توران زمین در آن زندگی می کنم. نفرین بر آسمان چنین طاق کبودی که فرزند من، کیخسرو در زیر آن زاییده خواهد شد.»
نفسش در سینه ماند. بر روی دستان خدمتکاران افتاد و سپاهیان نعره کشان به سوی در دیگر باغ تاختند. شبی قیرگون بر دشت و کوه و بیابان حاکم بود. هیاهوی سپاهیان در تاریکی گم شد خدمتکارها به دور فرنگیس بودند و هر چه گلاب و آب بر سر و صورت او می زدند به هوش نمی آمد. کیخسرو بی قرار و ناآرام بود شیهه ی نرم و سبک شبرنگ شنیده شد و او از میان درخت ها بیرون آمد. به فرنگیس نزدیک شد. سر و موی و روی او را بو کرد و نفس هایش را روی صورت او پاشید. فرنگیس چشم باز کرد و گفت: «سیاوش!»
خدمتکاران گریه می کردند فرنگیس گفت: «بویش نفس هایش اینجا بود.»
زیر بازوان او را گرفتند و به سنگینی بلند شد پیرترین خدمتکار که نامش ماندانه بود گفت: «شما باردار هستید. باید به فکر فرزندی باشید که درشکم خود دارید.»
فرنگیس به سختی قدم برداشت. به شبرنگ نزدیک شد. دست در گردن او انداخت و گفت: «این اسب سیاوش است؟ خبر مرگ او را این آورد! شبرنگ است!سیاوش است؟ بوی و نفس سیاوش را با خود دارد او را در جایی پنهان کنید تا چشم سپاهیان به او نیفتد و به کسی درباره ی او سخنی نگویید.»
فرنگیس را آرام آرام به سوی اتاقی که پنجره هایش پر از روشنایی بود، بردند. شبرنگ شیهه ای بلند کشید و شتابان از باغ بیرون رفت.
***
- مادر، فرنگیس از کجا میدونه که بچه ی تو شکمش پسره و اسمشو کیخسرو گذاشته؟
- زیاد سخت نگیر!!
- آخه نمیشه!
- چرا، در اسطوره ها و افسانه ها از این اتفاق ها زیاد می افته.
- اسطوره و افسانه؟
- آره، تازه نه تنها فرنگیس از پسر بودن بچه باخبره بلکه نویسنده­ی داستان هم خبر داره مگه نه؟
- آره!
- نویسنده از فردوسی یاد گرفته، چون داستانو از رو شاهنامه نوشته.
- ولی قشنگه، خوشم اومد.
- زیبایی اسطوره و افسانه به همینه!
***
هر شب صدای شیهه ی شبرنگ از کوهستان، بیابان، دشت، باغ ها می­گذشت. در آسمان شهر می پیچید، در باغ فرنگیس و کاخ افراسیاب و کاخ گرسیوز و یک یک خانه های شهر طنین می انداخت. خواب و آرامش از افراسیاب دو ر شده بود و هر چه سپاهیان کوه و دشت و بیابان را گشتند شبرنگ را نیافتند. گرسیوز که نیز از شیهه های شبرنگ به ستوه آمده بود شبانه به کاخ افراسیاب رفت و گفت: «هر چه سپاهیان در کوه و دشت به دنبال اسب سیاه می گردند او را نمی یابند. آن روان سیاوش است که گاه پیدا می شود و گاه گم می گردد. تا سپاهیان ما را می بیند بخشی از سیاهی شب و روشنایی روز می گردد و سپاهیان نمی توانند آن را اسیر کنند.»
افراسیاب که از دردی سخت و جانکاه در سینه اش رنج می کشید، با خشم گفت: «تو چه کردی؟ چرا مرا واداشتی که فرمان به مرگ سیاوش دهم؟ حال با این درد جانسوز در سینه ام چه کنم؟ گویا همه ی آهنگران شهر در سینه­ام جمع شده اند و با پتک­های آهنین خود به استخوانهایم می کوبند.»
گرسیوز گفت: «سیاوش خیال پادشاهی بر ایران و توران را در سر داشت. گواه من سخنانی ست که او با اطرافیان خود داشت و سیاوشگردی که ساخت. آیا به نقش و نگارهای دو ستون سیاوشگرد به درستی نگاه کرده اید؟ در این سوی کیکاووس شاه است و رستم و زال و گیوو پهلوانان و بزرگان ایران زمین و بر آن ستون شما، افراسیاب شاه و من و بزرگان و سران توران زمینی!»
افراسیاب درد سینه ی خود را لحظه ای از یاد برد، به سخنان گرسیوز گوش سپرد و گفت: «آری آن نقش و نگارها را دیده ام.»
گرسیوز گفت: «آن دو ستون نشان از ایران و توران است و سیاوش طاقی که دو ستون را به هم متصل می کند در وسط طاق نقش بازوبندی ست که درفش سیاوش بر آن دیده می شود و این نشان می د هد که او سرانجام بر ایران و توران پادشاه خواهد بود!»
- چنان نقشی را بر پیشانی کاخ ندیده ام.
- من آن را دیده ام و اگر شما به سیاوشگرد بروید آن را خواهید دید.
- حال با شیهه ی این اسب که چون بانگ سپاه ایرانیان است که گویا به توران یورش می آورند و شب و روز در گوش من می پیچد چه باید کرد؟
گرسیوز به فکر فرو رفت. افراسیاب دیوانه وار به دور تخت زرینش می چرخید و با دو دستش گوش هایش را گرفته بود تا شیهه ی شبرنگ را نشنود گرسیوز در برابر او ایستاد و گفت: «اسب سیاه!»
- می گویند نامش شبرنگ است.
- آری، شبرنگ برای چه در اطراف این شهر سرگردان است؟
- بگو تو می دانی!
- از تبار و نسل و خانواده ی سیاوش چه کسی در توران زمین هست؟
- چه می گویی؟
- پس از آنکه سیاوش کشته شد، ما ایرانیانی که همراه او از ایران به توران آمده بودند همه را از دَم تیغ گذراندیم و یک ایرانی زنده نماند.
- از فرنگیس سخن می گویی؟
- جز او از تبار سیاوش کسی در توران زمین نیست و شبرنگ برای او شیهه می کشد.
افراسیاب با خشم و کینه به گرسیوز خیره شد و گفت: «او دختر من، افراسیاب پادشاه توران زمین است و تو برادر افراسیاب شاه و عموی فرنگیس هستی، با او چه کنم؟»
گرسیوز چشم از چشم افراسیاب دور کرد، دست بر شمشیرش گذاشت و گفت: «هنگامی که سپهسالار سپاهی را کشتی، باید سپاهیان او را نابود کنی، و گرنه آنان سپهسالاری دیگر می یابند و به جنگ تو می آیند.»
- فرنگیس را بکشم؟
- هنگامی که سپهسالار سپاه را کشته ایم، کس و خویش او را نیز باید از میان برداریم، هیچ می دانی که فرنگیس از سیاوش باردار است؟
- چه می گویی؟
- آری، اگر فردا آن کودک به دنیا آید نخستین پرسشی که از مادر خود می کند این است که چه کسی فرمان به قتل پدر او داده است!
- آه، با بازی روزگار چه می توان کرد؟ من قاتل خود را در خانه ام پرورش می دهم؟
- افعی را یک توله افعی ست راحت تر می توان کشت تا هنگامی که چون اژدهایی شود.
- فرنگیس را به سیاهچال بیندازید.
- او را با بچه اش از میان بردارید.
- اکنون نه، تا ببینیم ایرانیان در برابر مرگ سیاوش چه خواهند کرد؟ تو این را فراموش کرده ای که سیاوش پسر کیکاووس و کیکاووس پادشاه ایران زمین است؟! تو هرگز نمی دانی و آگاه نیستی که سیاوش را از کودکی، رستم، جهان پهلوان ایرانیان بزرگ کرده است؟! اکنون فرنگیس را به سیاهچال ببرید و سپس فرمان قتل او را خواهم داد.
گرسیو خشمگین مانند بهمنی که به یکباره از قله ی کوه فرود آید از بارگاه افراسیاب بیرون زد. با نعره ای اسبش را خواست و با سپاهیانی به سوی باغ فرنگیس تاخت. شمشیرش را بیرون کشیده بود و گویا به جنگ سپاه ایران می رفت، غرش می کرد و گندمزار و علفزار و کوچه های سنگی را پشت سر می گذاشت.
شبرنگ در کنار فرنگیس بود. فرنگیس به چشمان او خیره نگاه می کرد که چون چشمان سیاوش بود، بوی او را داشت و نفس های او با شبرنگ بود، فرنگیس گریست و سر شبرنگ را در آغوشش گرفت و گفت: «تو کی هستی؟ از کجا آمده ای؟ اسب سیاوش هستی؟»
شبرنگ آرام آرام نفس می کشید و سر و موی فرنگیس را بو می کرد و چشمانش را در میان موهای مشکی و بلند او می بست و فرنگیس صدای خُر خُر نفس های او را می شنید. کیخسرو در خواب بود و یک دست فرنگیس در میان یال بلند شبرنگ بود و دست دیگر را بر شکمش می مالید و کیخسرو را نوازش می کرد تا آرام و آسوده به خواب باشد.
ناگهان ماندانه عرق ریزان، نفس زنان، سر و موی پریشان به باغ آمد و فریاد زد:
- گرسیوز! او با سپاهیانش به این سو می آید. بانوی من فرار کنید، او برای کشتن شما می آید.
به پای فرنگیس افتاد. زار زار گریه کرد و گفت: «از آن در باغ، سوار بر این اسب سیاه بگریزید. او شهریار سیاوش را کشت. به کیخسرو رحم کنید، من جلوی آنها می ایستم. درنگ نکنید، سوار بر اسب شوید و از توران زمین دور شوید.»
فرنگیس مانند سرو بلندی بود که طوفان و گردبادی را از دور می دید و ایستاده بود تا گردباد از راه برسد. ماندانه دامن پیراهن بلند او را چنگ می زد و التماسش می کرد. شبرنگ بی تاب بود. سر و یال چرخاند و شیهه ای بلند کشید. فرنگیس، ماندانه را از زمین بلند کرد و گفت: «گرسیوز برای شکار این اسب می آید. سوار بر آن شو و به کوهستان برو، شتاب کن!»
ماندانه پا در گِل مانده و مبهوت گفت: «شاه بانوی من، او برای کشتن شما می آید!»
صدای سم اسب های سپاهیان گرسیوز و هیاهوی آنها به گوش رسید. فرنگیس با فریاد به ماندانه گفت: «شبرنگ را ببر، چرا ایستاده ای؟»
ماندانه بر شبرنگ سوار شد و به میان درختان باغ رفت. گرسیوز و سپاهیانش به داخل باغ آمدند. ماندانه شمشیرهای برهنه ی آنها را می دید و با پا بر پهلوی شبرنگ می کوبید. شبرنگ نا فرمانی می کرد و پیش نمی رفت. ماندانه گردن آن را تاب داد و پی در پی بر آن تازیانه زد. شبرنگ به هوا برخاست. شیهه کشید، سم کوبید. ماندانه او را رها کرد و او رام شد و در کنار درخت چناری پیر ایستاد. [ماندانه از لا به لای درختان گرسیوز را دید. او سوار بر اسب به فرنگیس نزدیک شد. گیسوان او را به دور مچ خود پیچاند و کشید و او را کشان کشان از باغ بیرون برد. شبرنگ شیهه کشید و خواست از جا بجهد، ماندانه گردنش را به سینه گرفت و گریان به گرد و غبار مانده از گرسیوز و سپاهیانش چشم دوخت.
***
- مادر، چرا فرنگیس نمی فهمه که شبرنگ همون سیاوشه؟
- داستان این طوریه، همیشه یه گره ای، چیزی هس.
- آخه بوی سیاوش، نفس سیاوش با شبرنگه.
- می دونی، موضوع جدی تر از این حرفه.
- مثلاً چیه؟
- یه تباره، یه نسله، یه عشقه، یه پدره که همه ی اونا در وجود سیاوش، شبرنگ خلاصه شده.
- یعنی چی؟
- حالا داستانو بخوون بعد صحبت می کنیم.
***
سیاهچال، زندانی بود که با پله های بسیاری به اعماق زمین می رفت. دو زندانبان در دو سوی فرنگیس بودند و او آهسته آهسته از پله های سنگی و ناهموار پایین می رفت. جا به جا بر دیوار سیاه و نمور فانوسی بر دیوار بود و روشنایی اندکی روی پله ها ماسیده می شد.
نفس فرنگیس به سختی در می آمد و کیخسرو دست و پا می زد. زندانبان دراز پا با صدای بلند گفت: «زودتر، حرکت کن!»
فرنگیس خسته و بی جان بر روی پله ای نشست. زندانبان دراز پا به او لگدی زد و باز فریاد کشید. زندانبان چاق شکم چشم به چشم او در آمد و گفت: «این شاهزاده فرنگیس، دختر افراسیاب شاه، همسر شهریار سیاوش است چه می کنی؟»
- من زندانبانم و هر زندانی یک آدم بی سر و شال و کلاه به حساب می آید. او در بیرون از سیاهچال شاهزاده و دختر افراسیاب شاه و زن شهریار سیاوش بوده، اما در اینجا غل و زنجیر باید به دست و پایش بست.
شیهه ی بلند شبرنگ در طاق راه پله های تنگ و تاریک سیاهچال پیچید. فرنگیس سر برداشت و سینه سپر کرد و گوش هایش تیز شد. زندانبان چاق شکم گفت: «مگر اسب زندانی هم داریم؟»
- نه، شاید یک زندانی مانند اسب ها شیهه می کشد.
باز شیهه ی شبرنگ در فضا پیچید. سر و صدای زندانی ها و خش خش زنجیرهای آنان به گوش رسید. چشمان حیرت زده ی فرنگیس به زندانیان دوخته شد که در زیر نور فانوس ها مانند اشباح مردگان بودند. آنها از میان تنه های کلفت چوب که میله های زندان بودند به فرنگیس خیره نگاه می کردند. راهزنی که هفت سرباز تورانی را کشته بود تا به صندوقچه ی پر از طلا و جواهر فرنگیس دست پیدا کند، سرش را به میان دو تنه ی کلفت فرو کرد و با خنده ای دیوانه وار گفت: «شاهزاده فرنگیس! صندوقچه ی طلا و جواهراتت را با خودت به سیاهچال آورده ای؟ مرا به خاطر آنها به زندان انداخته اند تو را برای چه؟ حتماً چون از آن صندوقچه خوب مراقبت نکرده ای، آری؟
نعره ی بلند او در سیاهچال طنین انداخت و همزمان شیهه ی شبرنگ نعره ی او را خاموش کرد و زندانیان گفتند: «مگر اسب ها هم زندانی می شوند؟»
همان راهزن با فریاد بلند به زندانبان درازپا گفت: «های دیو بی شاخ و دم، اسب شاهزاده فرنگیس را نیز به زندان آورده اید؟»
زندانبانان گیج و سرگردان به دور و اطراف سر می چرخاندندو زندانبان دراز پا خیال کرد صدای شیهه ی اسب از شکاف دیوارها می آید و زندانبان چاق شکم پنداشت یک زندانی چنین صدایی در می آورد. به صحن زندان پرید، با تازیانه بر سر و روی زندانیان که از میان تنه های چوبی به فرنگیس خیره بودند، کوبید و گفت: «کدام دلقکی شیهه می کشد؟ اگر او را نشانم ندهید، همه را مجبور می کنم که تا صبح مانند الاغ ها عرعر کنید!»
زندانبان دراز پا در سلولی را باز کرد، فرنگیس را به داخل آن پرتاب کرد و در را قفل کرد و گفت: «خوب شده در میان زندانیان یک اسب هست تا من بر آن سوار گردم و به خانه روم، کو آن اسب؟»
با تازیانه بر سر و روی زندانیان کوبید. نعره کشید و هنگامی که ساکت شد، فرنگیس به زندانیان خیره بود. چشمان او به تاریکی عادت کرده بود و چهره ی زندانیان را می دید که همه با سر و رویی پشمین و لباس های پاره پاره و چشمان وزغ مانند به او پوزخند می زدند. باز شیهه ی شبرنگ در هوا طنین انداخت و فرنگیس ناخواسته گفت: « شبرنگ!»
همه ی چشم ها و دهان های باز به سوی او برگشت و راهزن قهقهه زنان گفت: «شاهزاده با اسبش از کاخ تا زندان آمده!»
زندانبان دراز پا با شتاب از پله ها بالا رفت. به بیرون از سیاهچال، به آسمان تیره و تاریک، به قله های کوهستان که در آن سوی زندان در دریای تاریکی محو بود چشم دوخت. شیهه ی شبرنگ از آن دور دورها نمی آمد، او بر تپه ای که سیاهچال در زیر آن بود، ایستاده، سر و یال درباد تکان می داد. سم بر زمین می کوبید و شیهه می کشید. زندانبان ها بر بام سیاهچال رفتند و به شبرنگ که چون سایه ای در دل تاریکی بود خیره شدند.
باد از کوهستان دور آمد، شیهه ی شبرنگ را بر روی بال های نرم تر از مخملش گرفت و برد، او چون مسافری که به هر شهر و بام و خانه و کاخی سر بکشد شیهه ی شبرنگ را در آسمان شهر چرخاند. به خانه ها برد. از بام ها گذشت. شاخه ی درختان سرو از خواب بیدار شدند و شیهه در کاخ افراسیاب طنین انداخت.
پیران وزیر و مشاور افراسیاب در برابر او زانو زده، می گریست و می گفت: «پادشاها، خداوندگارا، چه کرده اید؟ چگونه فرمان به قتل شهریار سیاوش دادید؟ چه کسی چنین اندیشه ای را با شما در میان گذاشت؟ اگر رستم، جهان پهلوان ایران از این خبر آگاه گردد از خون تورانیان جوی راه خواهد انداخت. شما سرزمین ایران و توران را به جنگی خانمانسوز و بی پایان کشاندید، حال چه باید کرد؟ آه اهورمزدای آسمان ها، چرا از پادشاه توران دور گشتم؟ اکنون چه پاسخی به فرنگیس، به ایرانیان بدهم؟ من با سیاوش پیمان بستم و او را به نزد پادشاه توران آوردم. پس از این از من به نام پیمان شکنی پلید سخن خواهند گفت و این از عذاب دوزخ دردناک تر است!»
آوای شبرنگ چون دسته ای پرنده ی آواز خوان در کاخ پیچید. افراسیاب فریادی کشید. دست بر گوش هایش گذاشت و گفت: «شیهه ی این اسب را خاموش کن!»
پیران را از روی زمین بلند کرد. خسته و درمانده و آشفته موی به او گفت: «پس از مرگ سیاوش شیهه ی این اسب، مغز مرا، قلب مرا می آزارد. چنان نیزهای سپاهی تیرانداز به سوی من می آید و مرا تیر باران می کند. می گویند اسب سیاوش است، یا خود سیاوش است، یاروان سیاوش است که در زمین و آسمان سرگردان است و شیهه می کشد. می گویند آن اسب از پی فرنگیس است. به زندانبانان فرمان داده ام فرنگیس را از میان بردارند تا شیهه ی اسب محو گردد و من دَمی آسوده بخوابم.»
پیران شگفت زده و حیران گفت: «چه می گویید؟ چه فرمانی داده اید؟ به هنگامی که می باید آب بر آتش بپاشید، فرمان به قتل فرنگیس داده اید؟ او فرزند شماست، همسر شهریار سیاوش، مادر کیخسرو، وای خداوندا بر توران زمین چه بلایی فرود آمده است؟!»
او با شتاب از کاخ بیرون آمد. سوار بر اسبی گشت و شتابان به سوی سیاهچال تاخت. شیهه ی شبرنگ در گوشش بود و اشک در چشمانش حلقه می بست. در دل «سیاوش! سیاوش!»می گفت و تا شاخه ای گل در آتش بسوزد به سیاهچال رسید. دیدبان تا او را دید در سیاهچال را گشود. او نعره ای کشید و زندانبانان را صدا زد. سراغ فرنگیس را گرفت و چشمش به چوبه ی دار و طنابی که از آن می آویختند، افتاد. زندانبان دراز پا پیش آمد و گفت: «فرمان افراسیاب شاه است که فرنگیس را به دار آویزیم.»
پیران مشتی بر سینه ی زندانبان دراز پا کوبید و گفت: «فرمان دگرگون شد، فرنگیس را از سیاهچال بیرون بیاورید.»
زندانبان دراز پا گفت: «فرمان افراسیاب شاه را چگونه زیر پا بگذارم؟» پیران با ضرب شمشیری زندانبان را نقش زمین ساخت و فریاد کشان گفت: «شاه بانو فرنگیس را بیاورید!».
زندانبان چاق شکم دوید. پیران نیز به دنبال او راه افتاد. با شتاب از پله ها پایین رفت. بوی گند و نم و لجن حال او را دگرگون می کرد. زندانبان فانوسی را پیشاپیش او جلو می برد. به سلول فرنگیس رسید. او ایستاده به آوای شبرنگ گوش می داد. پیران در برابر او زانو زد و نالید: «آه، شاه بانوی توران زمین، خاک این سرزمین لایق تابش خورشید و ماه نیست!»
زار زار می گریست. زندانبان در زندان را باز کرد. فرنگیس با شکم برآمده، چنان دیوانه ای از زنجیر رها گشته، به بیرون از زندان پرید. با صدایی بلند و جیغ وار خندید و به پیران گفت: «سیاوش را دیدید؟ او چون اسبی در کوه و بیابان شیهه می کشد!»
پیران از جا برخاست. حیرت زده به فرنگیس خیره گشت. فرنگیس همان طور دیوانه وار جیغ کشید و گفت: «به پدرم سلام برسانید، او فرمان قتل مرا داده است، شما جلاد هستید؟»
شیهه ی شبرنگ بلندتر بود. پیران قبایش را در آورد. بر شانه های فرنگیس انداخت و اشک ریزان گفت: «فرمان قتل در آتش سوخت، کسی به شما آسیبی نمی رساند. به خانه برویم، کیخسرو باید استراحت کند.»
به یکباره فرنگیس شکمش را در بغل گرفت. بر زمین زانو زد و گفت: « به جلادها بگویید دو چوبه ی دار بر پا کنند، یکی برای من، یکی برای کیخسرو!»
پیران زیر بازوان او را گرفت. بلندش کرد و آرام آرام از پله ها بالا آمدند. گوش هر دوبه آوای شبرنگ بود و پیران می گریست.
***
- مادر، پیران کیه؟ یک دفعه تو داستان پیداش شد.
- مشاور و وزیر و آدم با عقل و دانش تورانیان به حساب می آد.
- تا حالا کجا بوده؟
- از سیاوشگرد دور بوده، اگه بود سیاوش به قتل نمی رسید.
- اینقد قدرت داره؟
- عقل و خرد افراسیاب و تورانیان کسی نیس مگه پیران.
- فرنگیس چی، دیوونه شد؟ پیران واسه اون چکار میتونه بکنه؟
- مرگ سیاوش همه رو دیوونه میکنه، تو اول باید داستان سیاوش و می خووندی.
***
پیران، فرنگیس را سوار بر ارابه ای کرد و از دروازه ی سیاهچال بیرون زد. در تاریکی شب ناگهان شبرنگ شیهه کشان جلوی ارابه درآمد. ماندانه بر آن سوار بود. فرنگیس از جا پرید و فریاد زد: «سیاوش!» پیران افسار اسب ارابه را کشید. ماندانه از پشت شبرنگ پایین آمد. دو اسب شاخ به شاخ هم ایستاده خشمگین به یکدیگر نگاه می کردند و شیهه می کشیدند. فرنگیس با شتاب از ارابه پایین آمد، ماندانه او را در آغوش گرفت. او به سوی شبرنگ دوید. سر او را در سینه اش گرفت، پیران گفت: «همین اسب است که شیهه هایش خواب و آرامش را از افراسیاب و مردم شهر گرفته است؟»
شبرنگ با خشم به پیران خیره بود. فرنگیس که دردی از سینه اش برخاسته بود پا بر رکاب شبرنگ گذاشت،از آن بالا رفت و بر پشتش نشست. خم شد و صورتش را در میان یال نرم و خنک او فرو برد و گفت: «شهریار سیاوش! کیخسرو بی تابی می کند. سر بر سینه ی من می زند، مرا به خانه ببر!»
ماندانه گریه می کرد، به دنبال شبرنگ راه افتاد. پیران به دنبال او ارابه را حرکت داد و شگفت زده در کار شبرنگ وامانده بود که او چگونه راه کاخ پیران را می داند و آرام آرام چنان قدم بر می داشت تا آرامش فرنگیس و خواب کیخسرو آشفته نشود، چون گهواره ای که انگار فرنگیس آن را تاب می داد و کیخسرو به خواب می رفت.
پیران پیش آمد و چشم به چشمان باز و آرام فرنگیس دوخت و چیزی زیر لب نجوا کرد. فرنگیس گفت: «شبرنگ بوی سیاوش را دارد و نفس های او را در سینه اش پنهان کرده است.»
چشمان خسته ی او هم به خواب رفت و حال شبرنگ چنان می رفت که زمین هم صدای پای او را نمی شنید برابرها گام بر می داشت و فرنگیس در خواب و رویا او را می دید که شبرنگ بود، اما به جای سر یک اسب، سر سیاوش بر تنش بود و سینه اش را سپر کرده، با بال هایی سفید و زیبا بر روی ابرهای آسمان در پرواز بود. فرنگیس، کیخسرو را که نوزادی تازه به دنیا آمده بود در حریر ابری می پیچید. کیخسرو دست و پا می زد و سیاوش - شبرنگ به نرمی سرش را برگرداند و به کیخسرو خیره شد. فرنگیس شاد و خندان بود و به سیاوش - شبرنگ گفت: «نامش کیخسرو است. کِی، پادشاه است و خسرو نیز به معنی پادشاه است، چون پدر پدرش کیکاووس شاه است و پدر مادرش افراسیاب شاه، ریشه از دو پادشاه ایران و توران دارد تا پادشاه دو سرزمین ایران و توران شود، به همان گونه که بر دو ستون سیاوشگرد تو نقش دو پادشاه ایران و توان را کنده ای، حال کیخسرو پادشاه دو سرزمین است تاجنگ ها به پایان برسند. همان آرزویی که تو داشتی و برای آن سیاوشگرد را ساختی.»
ناگهان طوفانی به پا شد، ابرها را آشفته کرد. رعد و برق در دل آسمان پیچید. ابر سیاهی شبرنگ - سیاوش را در بر گرفت. طوفان، کیخسرو را از آغوش فرنگیس بیرون آورد و به میان ابرها برد. فرنگیس فریادی کشید. از خواب و رویا بیرون آمد. ماندانه گردن شبرنگ را محکم گرفت. فرنگیس دستانش را در سینه اش به شکلی قفل کرده بود که انگار کیخسرو را سفت در بغل گرفته بود تا طوفان آن را از آغوشش بیرون نیاورد. پیران به نرمی و مهربانی به او گفت: «به خانه رسیدیم، خواب بودید؟»
فرنگیس متحیر و دیوانه وار به اطراف نگاه کرد، سر شبرنگ را در آغوش گرفت و گفت: «سیاوش، کیخسرو، طوفان، در کجا هستیم؟»
چشمانش به کاخ سر بر افراشته و زیبای پیران خیره ماند. دروازه ی کاخ باز شد. چندین سپاهی و خدمتکار پیش دویدند. فرنگیس فریاد کشید و به سپاهیان گفت: «نه، به شبرنگ نزدیک نشوید!»
به اشاره پیران، سپاهیان ایستادند. فرنگیس سر و موی پریشان و روی زرد و مضطرب از شبرنگ پایین آمد. جلوی سپاهیان ایستاد. سر شبرنگ را به سینه گرفت و گفت: «نه، شیهه ی شبرنگ خواب پدرم، افراسیاب شاه را آشفته نکرده است. شبرنگ یک اسب است، سیاوش نیست، از شمشیرهای شما می ترسد.»
به فرمان پیران، سپاهیان دور و دورتر شدند. ماندانه مانند مادری گریه می کرد. موهای فرنگیس را با شانه ی سر انگشتانش مرتب کرد و او را با دو خدمتکار زن به درون کاخ برد. پیرانه به مهتر اسبان گفت: «شبرنگ را به اصطبل اسبان ببر و پاک ترین آغل را برای او آماده کن!»
فرنگیس سراسیمه جلوی شبرنگ ایستاد تا مهتر به او نزدیک نشود و گفت: «نه! کیخسرو می ترسد. شبرنگ باید در کنار کیخسرو باشد. بوی سیاوش، نفس سیاوش، با بوی آغل یکی می شود، نه!»
پیران غمگین و پریشان گفت: «چه کنیم شاهزاده فرنگیس؟ می خواهی فرمان بدهم شبرنگ را در پای پنجره ی شما نگه دارند؟»
فرنگیس، کاسه ی بلور شکسته گفت: «هرگز، سپاهیان تورانی او را می دزدند. من و سیاوش و کیخسرو در یک سرا زندگی می کردیم، ماندانه می داند!»
ماندانه، سرو کهنسال و پیر، سرش را چون شاخه های خشک سروی تکان داد و گفت: «آری، آری، ما در یک خانه با هم بودیم.»
پیران به خدمتکارها گفت: «شما خدمتگزار شاه بانوی توران باشید. او هر گونه که فرمان می دهد اطلاعت کنید.»
فرنگیس به آسمان آبی و شاخه های درختان بلند و حوض سنگی که پر از آب بود نگاه کرد. با شبرنگ راه افتاد و از ماندانه پرسید: «اتاق ما کدام بود؟»
خدمتکاری پیش رفت. به فرنگیس تعظیم کرد و گفت: «شاه بانوی توران زمین بفرمایید، از این سو!»
فرنگیس، دست در گردن شبرنگ انداخت و راه افتاد. خدمتکاران دویدند. درهای چوبی و خوش نقش و نگاری را باز کردند. چند خدمتکار دیگر از آنجا بیرون آمدند و پیرترین آنها سر خم کرد و گفت: «شاهزاده ی شهریار توران به سرای اسپند خوش آمدید.»
فرنگیس با شبرنگ پا به داخل سرای اسپند گذاشت. سرایی زیبا و گسترده، از هر سو پنجره ای با شیشه های رنگ به رنگ روشنایی خورشید را بر در و دیوار و کف پخش می کرد. جا به جا پرنده ای بر دیوار بود و تختی زرین با پوششی از پوست ببر و پلنگ. در پای هر پنجره ای گلدانی پایه بلند بود و از آن شعله های آتش به نرمی می رقصید. آینه ای بر دیوار بود. فرنگیس لحظه ای خودش را در آن دید، ترسید، از خودش فرار کرد و در آغوش ماندانه ایستاد و گفت: «آن دیوانه را بیرون کنید.»
با شبرنگ به سوی تخت رفت و به خدمتکارها گفت: «برای شبرنگ غذا بیاورید، او بسیار گرسنه است.»
خدمتکارها متحیر نگاه می کردند. ماندانه با صدای بلند بر سر آنها فریاد کشید و گفت: «بروید برای شبرنگ یونجه ی تازه که هنوز گل های بنفش خشک نشده اند، بیاورید! مگر نشنیدید که شاه بانوی توران زمین چه گفتند؟»
چند خدمتکار با عجله به بیرون دویدند. فرنگیس بر روی تخت نشست. موهای یال شبرنگ را مانند آنکه حلقه ای از موی خودش را تاب دهد، چرخاند، شبرنگ در پای تخت نشست. آن لحظه به یاد فرنگیس آمد که در خواب و رویا شبرنگ را با سر سیاوش دید و سیاوش متبسم به او نگاه می کرد. آهی کشید، برخاست و سر شبرنگ را در سینه گرفت و گفت: « سیاوش من، کیخسرو خسته است. در سیاهچال هرگز نمی خوابید. او خوب می داند که جای شهریار ایران و توران سیاهچال نیست.»
بر روی تخت غلتید و چشمان خسته اش را خوابی سنگین و گیج کننده بست.
***

نظرات کاربران درباره کتاب کیخسرو فرزند اسب

با درود اطلاق شبرنگ بر اسب سیاوش اشتباه است، چه نام اسب بهزاد است و این اشتباه ناشی از این بیت های فردوسی شده است: رخش پر ز خون دل و دیده گشت سوی آخر تازی اسپان گذشت بیاورد شبرنگ بهزاد را که دریافتی روز کین باد را و مراد از شبرنگ در اینجا صفت است، به معنی سیاه رنگ و فردوسی چند بار به سیاهی اسب سیاوش اشاره کرده است.
در 1 سال پیش توسط سیاوش قوامی