فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب افغانی کشی

نسخه الکترونیک کتاب افغانی کشی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب افغانی کشی


اولین باران فصل، نرم و مردد می‌بارید. پسر که بوق زد، زن افغانی جوانی که جلوی در ایستاده بود سرش را بالا گرفت، نگاهی به آسمان انداخت و داخل خانه شد. در پشت سرش نیم‌باز باقی ماند و پسر توانست داخل خانه را ببیند؛ لباس‌های آویزان از دور و بر ماشین لباسشویی و دوچرخه قدیمی افتاده زیر درخت انار را. انارها ترک‌خورده، زیر بارانِ چرب و کثیفِ انتهای پاییز حالتی دلگیر و ناامید داشتند. چند زن با لباس‌های رنگی از اتاقی بیرون آمدند. بچه‌‌ها، جیغ‌کشان از لای دست و پای زن‌ها دویدند توی کوچه و دور ماشین را گرفتند. بزرگ‌ترینشان پرسید: «آجانسه؟»
پسر زخم بالای پیشانی بچه را نگاه کرد و سری تکان داد. یکی از بچه‌ها در ماشین را باز کرد و همه سوار شدند.
پسر گفت: «بگو زود بیان.»
بچه از همان‌جا داد کشید: «هوی... زود بیاین.»
لحنش آمرانه و مطمئن به خود بود. حالت جوجه‌خروسی که گلویش را صاف می‌کند تا برای مرغ‌هایش بخواند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.5 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب افغانی کشی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



من اینجا متولد شده ام

اولین باران فصل، نرم و مردد می بارید. پسر که بوق زد، زن افغانی جوانی که جلوی در ایستاده بود سرش را بالا گرفت، نگاهی به آسمان انداخت و داخل خانه شد. در پشت سرش نیم باز باقی ماند و پسر توانست داخل خانه را ببیند؛ لباس های آویزان از دور و بر ماشین لباسشویی و دوچرخه قدیمی افتاده زیر درخت انار را. انارها ترک خورده، زیر بارانِ چرب و کثیفِ انتهای پاییز حالتی دلگیر و ناامید داشتند. چند زن با لباس های رنگی از اتاقی بیرون آمدند. بچه ها، جیغ کشان از لای دست و پای زن ها دویدند توی کوچه و دور ماشین را گرفتند. بزرگ ترینشان پرسید: «آجانسه؟»
پسر زخم بالای پیشانی بچه را نگاه کرد و سری تکان داد. یکی از بچه ها در ماشین را باز کرد و همه سوار شدند.
پسر گفت: «بگو زود بیان.»
بچه از همان جا داد کشید: «هوی... زود بیاین.»
لحنش آمرانه و مطمئن به خود بود. حالت جوجه خروسی که گلویش را صاف می کند تا برای مرغ هایش بخواند. پسر از داخل داشبورد سیگاری برداشت. شیشه سمت خودش را پایین کشید. دستش را به همراه سیگار از شیشه بیرون برد. دود شبیه نخی آویزان از یک پته نیم دوخته پیچ و تاب می خورد، بالا می رفت و قاتی قطرات کثیف و چرب باران می شد. پسر از لای در زن ها را می دید که گریه کنان همدیگر را بغل می کردند و می بوسیدند. سیگارش را نصفه توی کوچه انداخت. به پشتی صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست. توی ذهنش هنوز تصاویر زن ها را بر زمینه ای خیس و خاکستری می دید... انگار مغزش یک آپارات کهنه باشد و زر زرکنان صحنه ای از یک فیلم قدیمی را بارها و بارها نشان بدهد؛ تصویر زن ها توی قابی کاهگلی، زیر بارانِ پاییز...
چشم هایش را باز کرد. زن ها هنوز گریه می کردند. مرز بین تصویر توی ذهنش با صحنه واقعی جلوی رویش به هم ریخت و مغشوش شد. برای لحظه ای همه چیز به نظرش غیر واقعی آمد. تکانی به خودش داد. بوق کوتاهی زد. انعکاس بوق توی رطوبت هوا زنگدار و سرماخورده به نظر می رسید. یکی از زن ها سرش را چرخاند و اشاره ای به بیرون کرد. باران شدیدتر شده بود. پسر برف پاکن را روشن کرد. شیشه، اول چرب و کثیف شد بعد کمی تمیزتر. یکی از زن ها از خانه بیرون آمد. لاغر و کوتاه. صورتش پر از چین و چروک بود. چشم هایش قرمز و پف کرده. با حرکات دست و سر چیز نامفهومی گفت. پسر توی همان حالت رخوت آلود نگاهش می کرد. بچه روی صندلی عقب گفت: «می گه وسیله داریم.»
با بی حالی پیاده شد. دستی به بینی اش کشید. درب صندوق عقب را باز کرد. به پیرزن گفت: «زود بیاین.»
پیرمردی با چمدان بزرگی از خانه بیرون آمد. زیر بار سنگین چمدان کج و معوج راه می رفت. پسر جلوتر رفت و چمدان را از دستش گرفت. داخل صندوق عقب گذاشت.
از پیرمرد پرسید: «باز هم هست؟»
پیرمرد لبخند خجولانه ای زد. با فارسی بیگانه ای گفت: «نه زیاد.»
ـ بگو زودتر...
پیرمرد با همان فارسی قدیمی که پسر را یاد شعرهای سعدی زمان مدرسه می انداخت گفت: «چشم همشهری.»
زن ها بیرون آمده بودند. آرام و صبور و تسلیم به نظر می رسیدند. اشک ها روی صورتشان با باران قاتی می شد. روبوسی کردند. دو نفرشان سوار شدند. یکی شان بیست و چند سالی داشت. آرایش تند تازه عروس ها را کرده بود و هنوز گریه می کرد. قطره های اشک از لای مژه هایش می غلتید، از روی رنگ های شاد آرایشش گلوله می شد و خطی مورب و مغشوش به جا می گذاشت، جوری که انگار امتداد شاد و رنگینِ همان باران بیرون است. پسر دور زد و به راه افتادند. شیشه شوی ماشین را زد. آب با فشار روی شیشه ریخت. رادیو را بیشتر کرد. اخبار هواشناسی ادامه بارندگی را گزارش می داد. دختر گریه را تمام کرده بود. تصویرش، توی آیینه شبیه عکس روی کارت ترحیم، مرده و از یاد رفته به نظر می رسید.
پسر پرسید: «کسی از تون مرده؟»
بعد از چند ثانیه کشدار و طولانی زن مسن تر با زبان مبهم و نامفهومش چیزی تند و تند بلغور کرد. پسر از توی آینه به دختر جوان گفت: «چی می گه؟»
دختر زیر چادر شانه هایش را بالا انداخت و با همان نگاه خیس، آرام و شمرده گفت: «نه نمرده.»
طرز حرف زدنش تفاوت زیادی با لهجه پیرزن داشت. زن مسن تر باز هم چیزی گفت. پسر توانست واژه افغانستان را بفهمد.
ـ دارین برمی گردین افغانستان؟
ـ ها...
ـ این که گریه... دارین برمی گردین کشورتون.
دختر با کراهت نگاهش کرد و گفت: «من ایرانی هستم.»
باران تندتر شده بود. از میدان بیرم آباد به سمت خارج شهر رفتند. دو طرف جاده، تعمیرگاه ها و زمین های خالی، سبک سرانه خودشان را زیر باران پهن کرده بودند.
سرعتش را کم کرد. از جلوی ماشین پلیس که رد شدند دوباره سرعت را زیاد کرد. صد و بیست کیلومتر در ساعت.
از توی آیینه دختر را نگاه کرد. اشک، آرایشش را شسته و پخش کرده بود روی گونه هایش. ناگهان او را شناخت. توی میهمانی تولد یکی از دوستانش هندی می رقصید... نه آن قدرها خوب اما به هر حال تنها کسی که دیده بود هندی برقصد، او بود. شاید به همین دلیل هنوز اسمش را به یاد داشت... فیروزه.
به اردوگاه افاغنه رسیدند. پیرزن پیاده شد و به سمت اتاقک دم در رفت. روی پنجه پاهایش بلند شد تا با کسی توی اتاقک حرف بزند.
پسر پرسید: «شما فیروزه، دوست مرتضی نیستی؟»
برقی از چشم های اشک آلود دختر پرید. با دقت نگاه کرد: «تو کی هستی؟»
ـ من دوستش بودم... یعنی... دوست مشترکی داشتیم... توی تولد دوستم دیدمتون... هندی...
جمله اش را تمام نکرد. دختر دستپاچه بیرون را نگاه کرد. پیرزن هنوز جلوی پنجره ایستاده بود.
ـ جلوی مادرم نگی.
ـ شما عروس افغانی ها شدی؟
مکثی کرد تا طی آن معنی حرف دختر را بفهمد.
ـ گفتی مادرم؟!... این خانمه مادرته؟
با تردید ادامه داد: «گفتی که ایرانی... بالاخره افغانی هستی یا...؟»
دختر بلافاصله جواب نداد. پیرزن را نگاه می کرد که هنوز روی پنجه پا خودش را بالا کشیده بود و با کسی توی اتاقک حرف می زد.
ـ من ایرانی هستم... اینجا به دنیا اومدم؛ تا حالا از ایران بیرون نرفتم.
پیرزن برگشت. اول بالاتنه و بعد پایین تنه اش را داخل ماشین کرد. به زبان خودش با دختر شروع به حرف زدن کرد. دختر خندید. بلند گفت: «خدا رو شکر.»
ـ آقا برگردیم.
پیرزن عصبانی چیزی گفت. حرکت دستش جوری بود که پسر فکر کرد می گوید نمی شود.
ـ چی شده؟ برگردیم؟ چی می گه؟
ـ اتوبوسی که قرار بود، نیومده. اتوبوسی در کار نیست؛ خدا رو شکر.
پیرزن با عصبانیت سرش را تکان می داد و حرف می زد. دختر اول لبخند می زد اما کم کم عصبانی شد. از توی آینه نگاهش به نگاه پسر گره خورد. پیرزن پیاده شد. دختر سعی کرد دنبالش پیاده شود اما پیرزن در را بست. دختر مستاصل نگاهش می کرد. دوباره گریه شد. این بار بلند و عصبی.
پسر دستمال را برداشت و سمتش گرفت. دختر یکی برداشت. اشک ها و آرایشش را پاک کرد. سرش را روی پشتی صندلی جلویی گذاشت.
پسر پرسید: «چی شده؟ چه کار کنم؟ پیاده...»
دختر چادرش را کشید جلوی صورتش. شانه هایش تکان می خورد.
پسر دوباره پرسید: «چه کار...»
جمله اش را تمام نکرد. عادتش بود. بعضی جمله هایش را نصفه نیمه رها می کرد. پیرزن با دست اشاره کرد که برگردند. پسر شیشه را پایین کشید و گفت: «چی؟»
دختر هق هقی کرد و همان طور که دماغش را بالا می کشید گفت: «دور بزن سوارش کن برگردیم.»
پیرزن سوار شد. دوباره به همان شکل غیرعادی. اول بالاتنه و بعد پایین تنه اش.
***
باران که از دیروز ظهر قطع شده بود دوباره شروع به باریدن کرد. پسر جلوی خانه خشتی توی ماشینش نشسته بود و به لکه های زنگ خوردگی روی در خانه نگاه می کرد. امروز بچه ها نبودند. پیرمرد بود و پسر جوانی که شلوار جین داشت و به نظر معتاد می رسید. موهای لختش را به بالا شانه کرده بود و حالتی خجالتی و ترسیده داشت. چمدان را با تلاشی اغراق آمیز داخل صندوق عقب گذاشت. چمدان کوچکی هم بود که پیرمرد داخل صندوق گذاشت و در صندوق را محکم بست. زن ها این بار با چشم های خشک اما قیافه های دژم سوار شدند. پیرزن سلام کرد اما دختر فقط با خشم بیرون را نگاه می کرد. پیرمرد با لهجه افغانی گفت: «جوان دخترم و زنم امانت دست شما باشد تا زاهدان. جان شما به چشمت بگیرشان. ناموس خودت باشند تا آنجا.»
یک رسید واریز پول به بانک را، با خجالت، گویی کار بدی کرده، به دست پسر داد.
ـ درسته؟ با نام رسول محبی ریخته به حساب کردم. باقی اش را هم زاهدان از فامیل ما بگیرید.
ـ چندن؟
ـ سه صد ریختم به حساب شما، باقی اش... ان شاءالله... آنجا از فامیل ما دریافت می کنید. تلفن خودتان را هم بدهید آقای رسول، کاری اگر پیش آمد...
پسر شماره اش را گفت. جوان افغانی وارد گوشی اش کرد. پیرمرد قرآن را جلوی ماشین گرفت. لب هایش می جنبید. ماشین هنوز حرکت نکرده بود که کسی صدایشان زد. دختری حدوداً ۱۳ساله سبد به دست دوید توی کوچه. پیرمرد روی ماشین زد. دختربچه در جلو را باز کرد و سبد را جلوی صندلی گذاشت. داخل سبد فلاسک چای و کمی میوه بود. از کوچه بیرون آمدند. دختر با حالتی مغموم به در و دیوار نگاه می کرد. به مغازه ها، ساختمان ها، آدم ها و تابلوهای مغازه ها. قطره اشکی از گوشه چشمش چکید. بعد دیگر گریه نکرد و فقط تماشا می کرد. پیرزن چیزی به او گفت. سری تکان داد و گفت: «جلوی داروخانه وایستا، داروهاشو بگیرم.»
پسر دماغش را با پشت دست مالید و گفت: «خانم قرار ما مستقیم زاهدان بود. اگه وسط راه... کرایه بیشتر می شه، بعد نگی...»
دختر نگاهی اخم آلود به پسر کرد و گفت: «نترس! ناراضی نمی شی، داروهاش تموم شده.»
جلوی داروخانه شهاب توقف کردند. دختر پیاده شد و چند دقیقه بعد دارو به دست سوار ماشین شد و به پیرزن گفت: «یکی شو نداشت، کم داد. فعلاً داشته باش تا یک جایی بخریم.»
پیرزن با حرکات سر چیزی گفت. دختر دستش را بی علاقه تکان داد و گفت: «نترس، گیر می یاد.»
زیر بارشِ ترسو و خجالتی باران از شهر خارج شدند. تمام طول جاده هفت باغ، سکوت، بره وار بیرون را نگاه می کرد. نزدیک ماهان، دخترگفت: «برو حرم شاه نعمت ا... یک کاری دارم؛ زیاد طول نمی کشه، کرایه شو هم حساب می کنم.»
***
از ورودی حرم شاه نعمت ا... که رد شدند بوی سیرداغ توی سینه شان پیچید. سمت راست، سفره خانه ای بود و احتمالاً از همان جا موسیقی سنتی با صدای بلند توی فضا پخش می شد. دختر دست راستش را روی سینه گذاشت و انگارکه بخواهد تعظیم کند کمی خم شد. از کنار حوض آب گذشتند. ردیف گلدان های شمعدانی، دور تا دور حوض چیده شده بود. هنوز سبز و پرپشت. سمت چپ، آرامگاه یکی از رجال قدیمی کرمان بود که توی قاب عکس، لاغر و مافنگی با سبیل های کلفت تاب داده آمد و رفت بی خودی مردم را با حرص نگاه می کرد. سمت راست، قبر دختر جوانی بود که همین چند سال قبل فوت شده بود و پسر نمی دانست چرا آنجا دفنش کرده اند. نگاهی به عکس مرد سبیلوی قاجاری انداخت و متوجه خادم حرم شد که جلوی کفش کن لبخند به لب پلاستیک سیاهی به دست دختر می داد. دختر کفش هایش را داخل پلاستیک گذاشت، به خادم داد تا توی کمد جاکفشی بگذارد و صبر کرد تا جای کفش را به ذهن بسپارد. پسر کفش هایش را همان جا جلوی در گذاشت و داخل شد. دستی به چارچوب در کشید. باد گرمی توی صورتش خورد. جلوتر که رفت متوجه بخاری های روشن شد.
نور سبزرنگ مهتابی بالای قبر حالتی اسرارآمیز و مقدس به فضا می داد. سرش را بالا گرفت و سقف را نگاه کرد. صدای دعا خواندن و زمزمه زن ها به گوش می رسید. وارد اتاق مدفن شد. زن و مرد جوانی در حال عکس گرفتن بودند. زنی بچه به بغل به دیوار تکیه داده بود و گریه می کرد. پسر، کناری نشست و به دیوار تکیه داد. خنکای دیوار به تنش نشست. لرزش گرفت. خودش را جلو کشید تا از دیوار فاصله داشته باشد. زن و مرد هنوز از خودشان عکس می گرفتند. بیشتر زن. اما مرد هم عکس می گرفت. یک عکس دوتایی هم گرفتند. پسر برایشان گرفت. بعد زن اطرافش را نگاه کرد. نگاه سریعی هم به او انداخت و چادرش را درآورد. پیراهن مردانه چهارخانه و شلوار جین گشادی تنش بود. روسری اش را هم انداخت دور گردنش. شوهرش نیم نگاهی به پسر انداخت و چند عکس از زن گرفت. کارشان که تمام شد. زن چادرش را پوشید و بی صدا بیرون رفتند. پسر سرش را بالا گرفت و سقف را نگاه کرد. یاد مادرش افتاد. فکر کرد کاش روح مادرش اینجا بالای ضریح نشسته باشد و نگاهش کند. با همان چادرمشکی گلداری که آن روز توی پارک پوشیده بود؛ آخرین باری که با هم به پارک رفتند. متوجه فیروزه شد که داشت به ضریح دست می کشد... نه! داشت پولی را به داخل شیشه روی مقبره می انداخت. چشم هایش پر از اشک بود. نور سبز شبیه نوازشی مهرآمیز روی صورتش افتاده بود و حالتی قدیس وار به او می داد. به یاد شبنم افتاد. آن روز که با هم به مزار رفته بودند. شباهت دوری به فیروزه داشت. گونه های هردوتایشان برجسته و پوست صورتشان روشن بود. چشم های فیروزه حالتی ترکمنی داشت. کمی مورب بود اما... روی هم رفته شبنم خوشگل تر بود. خوشگل تر ولی چاق تر.
حس کرد دلش برای شبنم تنگ شده، تلفنش را حفظ بود. می توانست آدرس آرایشگاهش را هم پیدا کند. بعد از ازدواج، چندان به او فکر نمی کرد؛ این کار را یک جور خیانت به زنش می دانست اما بعد از طلاق، زیاد به او فکر می کرد. شاید چون شبنم، تنها زن توی چشم انداز زندگی اش بود و حالا... اینجا توی حرم شاه نعمت ا...، فکر شبنم بدجوری سراغش آمده و اذیتش می کرد. نیازی که ماه ها سرکوب شده بود. شماره اش را گرفت. صدای بیهودگی بوق های گوشی باز هم توی دهلیزهای شنوایی اش فریاد کشید. دوباره سرش را بالا گرفت. این بار شبنم هم کنار مادرش آن بالا نشسته بود. از فکر خودش خنده اش گرفت. این جور، لابد تمام زن هایی که می شناخت به زودی بالای سقف شاه نعمت ا... دور هم جمع می شدند. اما مگر روی هم رفته چند نفر بودند؟ مادرش، زنش، عمه اش، خواهرش و شبنم... کاش می شد دوباره او را ببیند. دلش برای خنده هایش تنگ شده بود. برای موهایش. برای گونه های برجسته و خوش حالتش؛ حس کرد چیزی راه گلویش را بند آورده. نفس عمیقی کشید. هنوز می توانست عطر زنی را که چند دقیقه قبل عکس می گرفت حس کند. آب دهانش را قورت داد. فیروزه را نگاه کرد. لبش آرام می جنبید و اشک قطره قطره از لای پلک های به هم فشرده، روی گونه هایش می چکید.
پسر دستی به بینی اش کشید. از جا برخاست و بیرون آمد. کنار گلدان های شمعدانی دور حوض ایستاد. زیر آب، سکه های پول خرد می درخشیدند. بوی قلیان و سیرداغ به دماغش خورد. سیگاری روشن کرد و به صدای قارقار کلاغ های بالای سروها که همچون نتی خارج، میان موسیقی سنتی می دوید، گوش داد. سیگارش که تمام شد فیروزه را دید که از حرم بیرون می آید. داشت با دستمال اشک هایش را پاک می کرد. پسر به سمت ماشین رفت و سوار شد. پیرزن چشم هایش را باز کرد و خواب آلود چیزی گفت. جواب داد: «داره می یاد...» به نظرش پرسیده بود: «فیروزه کجاست؟»
دوباره گفت: «داره...»
حرفش را تمام نکرد. پیرزن چشم هایش را بسته بود. شاید دوباره خواب رفته بود. شاید خواب می دید. پسر فکر کرد: «پیرزن خواب کجا را می بیند؟ یک ده دورافتاده و پرت وسط کوه های هندوکش؟ خواب جنگ؟ غربت؟ خواب چه کسی را؟ پدرش که لابد توی یکی از این همه جنگ کشته شده؟ مادرش که حکماً سر زای بچه دهمش مرده؟»
فیروزه سوار شد. نگاهی به مادرش انداخت، چادرش را مرتب کرد.
پسر به سرعت ماشین را راه انداخت. سنگ ریزه ها از زیر ماشین پخش شدند و سر و صدا کردند. فیروزه چرخید و پشت سرشان را نگاه کرد و گفت: «اووه... چه خاکی راه انداختی؟» به نظر تسکین یافته و آرام می رسید.
پسر با دست بینی اش را مالاند. فیروزه هنوز داشت پشت سرشان را نگاه می کرد. سر مادرش کج شده بود.
گفت: «مادرم بیچاره... اگه برم افغانستان دیگه هرگز نمی بینمش... اگه من برم افغانستان، شوهرم نمی ذاره بیام اینجا... مادرم هم اگه برگرده افغانستان دیگه اجازه نمی دن بیاد ایران... اونها باید اینجا بمونن من اونجا... دو تکه می شه زندگیم...»
ـ چرا؟
ـ اگه برگرده افغانستان دیگه نمی تونه بیاد ایران؛ کارتش باطل می شه.
ـ خودت چرا می ری؟
ـ برم ازدواج کنم.
ـ تو خودت می تونی که... برگردی؟
ـ فک نکنم. شوهرم نمی ذاره. خودشم نمی یاد. باید قاچاقی بیاد... اونم نمی یاد. خیلی اذیت می شه؛ خیلی...
چشم هایش پر از اشک شد: «یکی از پسر خاله هام تو همین راه کشته شد. توی صندوق عقب ماشین بودن تو جاده. از بم به این طرف، تصادف کردن...»
حرفش را تمام نکرد بعد از مدتی گفت: «وقتی اتوبوس اردوگاه نیومد خیلی خوشحال شدم. فکر کردم دیگه تا چند ماه راحت شدم اما نامزدم اصرار کرد که هر جور شده بیام؛ گفت خودمو برسونم زاهدان اونجا یکی رو می فرسته دنبالم تا قاچاقی ببرتم پاکستان...»
دختر سرش را پایین انداخته بود و با کف دست چشم هایش را پاک می کرد. پسر صدای پخش ماشین را کم کرد، نگاهش را دوخت به جاده که شبیه یک فکر سمج، صاف جلوی چشمش کش آمده بود، شبیه فکرهای ممتد به آب وقت تشنگی، شبیه فکر به شبنم که از زیر گنبد حرم همراهش کشیده شده بود و رهایش نمی کرد. قلبش تند می زد. بی قراری به شکل تبی زیر پوستش سیلان داشت. می رفت و می آمد و تنش را لهیب تشنگی می زد. دلش می خواست حالا، همین حالا کنارش بود.
زورکی سرفه ای زد. سعی کرد با نیازش مبارزه کند. سعی کرد فکرش را از ذهن بیرون کند. به چیز دیگری اندیشید. هفته بعد تاریخ انقضای بیمه ماشینش می رسید. این نه، به چیز دیگری...
صدای شدید باد که به ماشین می خورد شبیه ناله سگِ توله مرده ای بود که پسر سال ها قبل شنیده بود. با یکی از اقوام برای انجام دادن کاری ـ یادش نبود چه کاری ـ به یکی از تلمبه های اطراف شهر رفته بودند. فامیلشان دم در اتاقکی نشسته بود، سیگار می کشید و با کسی که داخل کلبه بود حرف می زد. بوی کودی که پای درخت های پسته ریخته بودند با بوی دود کپه برگ هایی که گوشه ای می سوختند قاتی شده بود. پسر که حوصله اش سر رفت؛ از روی زمین چوبی برداشت و به سمت تلمبه آب رفت. آب کف آلود با دلخوری توی استخر می ریخت و لجن های سبز و قهوه ای ته استخر را به هم می زد. پسر لب استخر نشست؛ پاهایش را داخل استخر گذاشت. هنوز چند سانتی متری مانده بود تا سطح آب پاهایش را لیس بزند که پمپ آهی کشید و از هوش رفت. پسر تازه آن وقت صدای سگ را شنید. شبیه مویه ای بود که زن ها وقت سوگواری سر می دهند. سگ را تازه آن وقت پشت استخر دید. بالای سر لاشه توله اش ایستاده بود. دمش لای پاهایش بود و با چشم های زرد و قی کرده نگاهش می کرد و زوزه می کشید. پسر چوب به دست بالای سر سگ ایستاد. صدای سگ مثل اضطراب شب امتحان بود. دلش می خواست فرار کند و بدود سمت مردها اما چیزی توی ناله های ماده سگ بود که پاهایش را قفل کرده بود و نمی گذاشت...
دختر گفت: «آهای با توام، خواب رفتی؟»
پسر تکانی خورد. از زیر پلک به دختر نگاه کرد. بینی اش را مالش داد.
حس کرد دختر با دقت نگاهش می کند. پرسید: «چی شد؟»
ـ هیچی، برای شام چی کار کنیم؟
ـ شام؟ بکوب می ریم... رسیدین بخورین.
ـ نه! من ناهار و صبحونه هم نخوردم. نترس کرایه این معطلی رو هم حساب می کنم.
دختر چرخید و مادرش را نگاه کرد. سپس گفت: «شب یه رستوران نگه دار مهمون من.»
پسر سری تکان داد. مدتی حرفی نزدند. جاده خلوت بود. تپه ماهورهای بغل جاده غول وش و ترسناک به نظر می رسید. پسر هوس سیگار کرده بود. ابرهای پایین افق، لاغر و گرسنگی کشیده، دشت صاف و بی انتهای سرد و یخ زده را نگاه می کردند. آسمان، دلگیری جمعه های زندان را داشت.

زندان

آسمان به عزای کسی یا چیزی، سیاهی چادرِ تمام زن های دنیا را به سر کشیده بود. زمین، مرده به نظر می رسید. جسدی که رها شده تا بپوسد. به فراموشی تبدیل شود. گاهی صدای رعدی از پشت سرشان شنیده می شد. پسر به ساعت جلوی ماشین نگاه کرد. نیم ساعتی می شد که هیچ کس حرفی نزده بود. پیرزن روی صندلی عقب زیر لب چیزی زمزمه می کرد. انگار یک ترانه محلی یا یک جور مرثیه. دختر دماغش را بالا کشید. پسر خواست چیزی بگوید اما نتوانست. حرف زدن برایش سخت شده بود. اوایل ازدواج از چیزهای مورد علاقه اش با زن حرف می زد اما زن حوصله اش سر می رفت و گوش نمی داد. پسر خجالت می کشید و ساکت می شد. حس می کرد حرف هایش جالب نیست. بعدها... کارش که تمام می شد و به خانه برمی گشت، پاکت تخمه بزرگی جلویش می گذاشت، تلویزیون را روشن می کرد. کنترل از راه دور را برمی داشت، روی هر شبکه مکثی می کرد و بعد شبکه بعدی. حوصله دیدن هیچ فیلم یا برنامه ای را به طور مداوم نداشت. گاهی شبکه های موزیک را نگاه می کرد اما آن را هم بعد از مدتی کنار گذاشت. زنش حساس شده بود و غر می زد که زن های لُختی را دوست دارد. ساعت های طولانی جلوی تلویزیون لم می داد و تخمه می شکست و کانال ها را بالا و پایین می کرد. زنش چای و میوه و قلیان می آورد و چاق می کرد تا با هم باشند و حرف بزنند. زنش می پرسید: «خب؟ چه خبر؟ چه کارا کردی؟ کیارو دیدی؟» او هم سرش را پایین می انداخت دماغش را می مالید و می گفت: «مثل همیشه؛ چی بگم؟» می ترسید حرف بزند و حرف هایش جالب نباشد و وسط حرف هایش ببیند که زن حواسش جای دیگری است یا دارد در مورد چیز دیگری حرف می زند.
زن اما مدام حرف می زد. ازکسانی که می شناخت. از آشناها و اقوام. از برادرهایش، خاله ها، عمه ها و عموها و... فامیل بزرگی داشت و می توانست ساعت ها در موردشان حرف بزند. از فامیل پسر فقط راجع به عمه اش حرف می زد، آن هم، چون فکر می کرد که مدام در حال دسیسه چینی است. مسخره اش می کرد. تنهایی اش را. علاقه مفرطش به نگه داشتن هر چیز کهنه و قدیمی. تمیزی وسواس گونه اش را؛ بعد برمی گشت به اخبار خانوادگی خودش. از برادرش که رئیس بانک بود و بقیه... حرف زدن برای زن یک جور نفس کشیدن بود. به آن احتیاج داشت. انگار فقط ازدواج کرده بود تا با کسی حرف بزند. پسر احساس کسی را داشت که مجبور است به اخبار یک قبیله گوش بدهد. چه کسی ازدواج کرده؟ چه کسی بچه دار شده؟ چه کسی... پسر این را نمی فهمید. نیاز زن به حرف زدن را نمی فهمید. از دید او زندگی مشترک یک خانه دونفره بود و شام و ناهار و... بعدها بچه ها... نمی دانست زنش ممکن است چیز دیگری بخواهد و اگر به خواسته اش نرسد حاضر است طلاق بگیرد. روز خواستگاری این را نمی دانست. روز عقد هم، نمی دانست. به طرز ابلهانه ای فکر می کرد ازدواج کار ساده ای است. همه انجامش می دهند و خودش هم باید انجام بدهد، از پسش برمی آید.
بعدها فهمید که از زن ها چیزی نمی داند. از کجا باید می دانست؟ زن های زندگی اش فقط مادر و عمه اش بودند. حتی خواهرش و شبنم هم جزئی از زندگی اش نبودند. نمی دانست چطور با زن ها رفتار کند. او که هیچ وقت با دخترها نبود. فامیلشان سنتی بود و دخترها و پسرها جدا از هم بزرگ می شدند. دخترهای اقوام را فقط روزهای عید می دید. سلامی می کردند و می دویدند توی اتاق دیگری و دور هم جمع می شدند. از حدود ده سالگی توی جمع های زنانه راهش نمی دادند. قانون نانوشته فامیل بود. پسر خجالتی نبود فقط نمی دانست به زن ها باید چه چیزی بگوید.
برادرزنش رئیس بانک بود. ماشین ژاپنی بزرگی داشت و هر پنج شنبه به باشگاه سوارکاری می رفت. یک بار هم اصرار کرده بود که آنها را هم ببرد. پسر از اسب می ترسید و نتوانست سوار شود. زنش اخم کرده و سرش را به نشانه تاسف تکان داده بود. پسر دیگر همراهشان نرفت. خجالت کشیده بود اما از فضای آنجا، از اسب ها، از بویشان از صدای پاهایشان و شیهه هایی که می کشیدند خوشش آمده بود. او را به یاد فیلم های وسترن انداخته بودند. باد می پیچید توی یال هایشان. عضلاتشان زیر پوست براق تنشان می لرزید. پسر دلش می خواست باز هم برود. نه فقط برای سواری؛ برود تا روی گرده و گردنشان دست بکشد، توی چشم های درشت و معصومشان خیره شود، یالشان را نوازش کند... اگر زنش آن جور تحقیرش نکرده بود حتماً می رفت و لابد ترسش می ریخت و شاید یک روز هم می توانست سوارشان شود. حتی بهتر از برادرزنش که هنوز جرات تاختن اسب را پیدا نکرده بود.

وقتی به زندان افتاد تازه فهمید ازدواج چیزی بیشتر از لباس عروس و اتاق حجله و کِل کشیدن و ذوق زدن زن هاست.
آنجا به مردهای دور و برش دقت می کرد. همه کمابیش شکل هم بودند. به چیزهای مشترکی علاقه داشتند. پول و فوتبال و ماشین و این جور چیزها. با خودش می گفت: «زن ها هم حتماً مثل هم هستند. عاشق مهمانی و لباس و سفر و طلا... آنها دنیای خودشان را دارند و مردها هم دنیای خودشان را. اما چرا بعضی ها طلاق می گیرند و بعضی ها نمی گیرند؟ شاید آنها که جدا نمی شوند صبورترند یا کم توقع تر یا باگذشت تر یا ترسوتر یا کسی زیر پایشان ننشسته. اما زن خودش چرا؟ آنها که مشکل خاصی نداشتند، جز اینکه زن اجتماعی و تنوع طلب بود و او تنهایی را دوست داشت و جمع را نه! دوست نداشت. اما این که مشکل نیست. اعتیاد و فقر و خیانت و فساد مشکل است؛ کم حرفی که مشکل نیست.»
خیلی دوست داشت بداند باقی مردها توی خانه چه کار می کنند؟ چطوری با زن هایشان کنار می آیند. چی به هم می گویند؟ چرا او نمی توانست حرفی برای گفتن به زنش پیدا کند؟ بقیه که طلاق نمی گیرند. یک عمر با هم زندگی می کنند. حداقل خیلی هاشان که طلاق نمی گیرند. به هر حال به دلیل حرف نزدن که طلاق نمی گیرند.

نظرات کاربران درباره کتاب افغانی کشی

واقعا جالبه ... درد و مشکلات کسانی که از افغانستان میان ایران و بچه هایی که اینجا به دنیا میان و ی جورایی همه اونارو بی هویت میدونن ...و عملا بین دو کشور و دو فرهنگ گیر کردن و هیچ کس دردشونو نمیفهمه ...مخصوصا مشکلاتی که برای دختران به وجود میاد ...واقعا کتاب تاثیر گذاری بود ...
در 1 سال پیش توسط