فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زمان منفی

کتاب زمان منفی

نسخه الکترونیک کتاب زمان منفی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زمان منفی

آبتین وارد اتاق شده بود و توی کشوی کنار تخت دنبال چیزی می‌گشت. وقتی متوجه شد بیدار شده است، لبخند زد و گفت: «امروز بهتری؟» کمی جابجا شد و گفت: «آره.» و برق چشمان آبتین را دید. «از هفته آینده تا حالا انگار هر روز دارم بهتر می‌شوم.» و به یاد آورد که هفته آینده انگار «مرده بود»، اما ناگهان همه چیز تغییر کرد و خود را خوابیده بر تخت یافت سخت نفس می‌کشید. خس‌خس نفسش فضای اتاق را پر کرده بود و پیرمردی با چشمانی نگران بالای سرش نشسته بود. اولین بار بود پیرمرد را می‌دید، ولی نگاهش چقدر آشنا بود. چشمانش برق می‌زد. به شدت مضطرب بود. موهای سپید و پرپشتش تا روی گوش‌ها می‌رسید و وقتی بلند شد متوجه بلندی قدش شد. پرسید: «این‌جا کجاست؟ تو کی هستی؟»

ادامه...

بخشی از کتاب زمان منفی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



زمان ۱۰۰ـ

اطمینان داشت حالش نسبت به «فردا» خیلی بهتر است. «فردا» احساس خستگی بیش تری می کرد برای همین امیدوار بود «دیروز» حالش از امروز هم بهتر شود. در تخت خوابیده بود و به «آینده»ای که پشت سر گذاشته بود فکر می کرد. «آینده»ای که یک هفته ای از آن را گذرانده بود و حالا «گذشته» نامعلومی پیش رویش بود.
آبتین وارد اتاق شده بود و توی کشوی کنار تخت دنبال چیزی می گشت. وقتی متوجه شد بیدار شده است، لبخند زد و گفت: «امروز بهتری؟» کمی جابجا شد و گفت: «آره.» و برق چشمان آبتین را دید. «از هفته آینده تا حالا انگار هر روز دارم بهتر می شوم.» و به یاد آورد که هفته آینده انگار «مرده بود»، اما ناگهان همه چیز تغییر کرد و خود را خوابیده بر تخت یافت سخت نفس می کشید. خس خس نفسش فضای اتاق را پر کرده بود و پیرمردی با چشمانی نگران بالای سرش نشسته بود. اولین بار بود پیرمرد را می دید، ولی نگاهش چقدر آشنا بود. چشمانش برق می زد. به شدت مضطرب بود. موهای سپید و پرپشتش تا روی گوش ها می رسید و وقتی بلند شد متوجه بلندی قدش شد.
پرسید: «این جا کجاست؟ تو کی هستی؟»
پیرمرد گفت: «من آبتین هستم. از هفته پیش تو را در این اتاق یافتم. تابعد` از آن تنها زندگی می کردم و خیلی تنها بودم، اما از وقتی تو به این تخت آمده ای دیگر احساس تنهایی نمی کنم. هر دو پیر هستیم و این خیلی جالب است. فکر می کنم زوج خوبی بشویم! من واقعا نگرانت هستم. نمی دانم شاید هم از این نگرانم که دوباره مثل آینده تنها بشوم. قول می دهی که در گذشته` بهتر از امروز شوی؟»
لبخند زد و گفت: «قول می دهم.» و از همان لحظه به پیرمرد «جذاب» علاقه ای شدید پیدا کرد.
همان طور که انتظار می رفت شرایط فیزیکی اش هر روز نسبت به «روز بعد» بهتر و امیدش نیز به «گذشته» بیش تر می شد. برای او که از «مرگ» متولد شده بود، گذشته می توانست بسیار شگفت انگیز و پرماجرا باشد.
آبتین با این که خود رنجور و شکسته بود، با وسواس خاصی از او مراقبت می کرد، گویی سال هاست که می شناسدش. هرچند واقعیت این بود که کم تر از یک ماه از آشنایی آن دو می گذشت. یعنی از همان روز که ناگهان از «مرگ» متولد شد و سر از تختخواب آبتین درآورد و از آن روز آبتین تختخواب خود را با او قسمت کرد. اما همین «آینده» کوتاه صمیمتی به اندازه سال ها زندگی مشترک برای آن ها به ارمغان آورده بود و آبتین با شادی می گفت: «تخت من از آینده` برای یک نفر دیگر هم جا داشته، فقط نمی دانستم آن یک نفر روزی خودش بدون خبر از تختخواب من سر در می آورد!» و تعریف کرده بود که صبح آن روز، حدود یک ماه «بعد» که از خواب بیدار شده بود و خیلی مضطرب و نگران به این طرف و آن طرف به دنبال گمشده ای می گشت، ناگهان او را در تخت خود یافته بود؛ گویی گمشده اش او بود.

زمان ۹۰ـ

مقابل آینه ایستاده بود و به موهای بلندش شانه می کشید. سعی می کرد موهای مشکی سرش را بشمارد. یک، دو، سه، تنها سه تار موی مشکی در کل موهایش پیدا می شد. صدای باز شدن در آمد و بعد صدای آبتین. یک سال آینده را با خوبی در کنار هم زندگی کرده بودند. آبتین هر روز سرزنده تر می شد و به نظر می رسید دیگر نگران و مضطرب نیست. هر دو به «گذشته» امید زیادی داشتند روزها و شب های زیبایی را با هم سپری می کردند بی آن که نگران «گذشته» باشند یا حسرت روزهای «آینده» را بخورند. هر دو می دانستند «گذشته» هر چه باشد از «آینده» و تولد از مرگ بهتر است.
به طرف در رفت و آبتین را در آستانه در دید. بعد متوجه بسته ای شد که آبتین سعی داشت پشت سرش پنهان کند. پرسید: «آن بسته چیست؟»
آبتین گفت: «کدام بسته؟»
«همان که پشت سرت قایم کردی.»
آبتین خندید. بسته را دو دستی جلوی او گرفت و گفت: «دیدم قشنگ است گفتم برایت بخرم. راستش امروز برای من روز عزیزی است. البته اگر خودت فکر کنی می فهمی که چرا.»
فکر کرد. «آه خدایا، امروز درست یک سال از روزی که از مرگ متولد شدم می گذرد.»
آبتین گفت: «در این یک سال که در زندگی ام هستی و من تختم را با تو تقسیم کرده ام احساس می کنم خوشبخت ترین مرد روی زمینم. احتمالاً به همین دلیل هم هر روز که به سوی گذشته می رویم خوشبخت تر از فردا هستیم.»
فکر کرد چقدر سخت بود اگر می خواستند از گذشته به آینده بروند. آن وقت تولد از مرگ چه مفهومی داشت؟
به اطراف نگاه کرد. خانه ای بزرگ با باغی پر درخت. به طرف باغ رفت. هوا خنک بود. به آسمان نگریست. هوا مثل همیشه گرگ و میش بود با نور مبهم متمایل به آبی کبود. در یک سال آینده هوا هر روز حالتی چون این داشت. گاهی اوقات که به آسمان نگاه می کرد احساس گنگی و کرختی می کرد و ترس بر وجودش چیره می شد و می اندیشید چگونه ممکن است هوا همیشه یک حالت داشته باشد؟ هر روز و هر شب نسیم می وزید و آسمان گرگ و میش بود با نوری مبهم و متمایل به آبی. تصوری از نور دیگری نداشت. امیدوار بود سرانجام روزی در گذشته آسمان را به رنگ دیگری ببیند. افق از دور همچون همیشه مدور به نظر می رسید و او می توانست آن طرف دنیا را ببیند. آن سوی دنیا دریا خروشان بود و عکس آسمان بر آب افتاده بود و با هر موج بالا و پایین می رفت. ابرها در میان مه و بخار سردرگم به این سو و آن سو می رفتند. ابرهایی که شاید از آن سوی دنیا آمده بودند و قصدشان عزیمت به سوی دیگر آسمان بود در آن افق مدور آبیِ گرگ و میش.
به ساعتش نگاه کرد. آبتین هنوز نیامده بود. با خود گفت: «کاش زمان کافی برای باز کردن هدیه ای که برایم گرفته بود داشتم.» به ساعتش نگاه کرد، یک و نیم بود. ساعت دو آبتین به خانه آمده بود و زمان به سرعت به عقب پیش می رفت و او هنوز تنها بود.

زمان ۸۰ ـ

بر مزار پسرشان نشسته بودند و آرام گریه می کردند. نمی دانستند چرا ناگهان مرد. فقط می دانستند آن جا هستند، در کنار قبری که روی آن نام پسرشان حک شده است. یعنی چه اتفاقی برایش افتاده بود؟ کاش می دانستند جسدی که دیگر مدفون شده است چه شکلی است. آن ها هیچ چیز نمی دانستند. ده سال آینده را به تنهایی و با خوشی و شادمانی زندگی کرده بودند. هرچند یک سال آینده را در غم از دست دادن پسری که هرگز ندیده بودند در رنج و ناراحتی پشت سر گذاشته بودند و نمی دانستند چرا تنها فرزندشان را از دست داده اند. سخت است آدمی نداند در فراقِ چه اشک می ریزد. کاش گذشته را دیده بودند. افسوس کسی را توان دیدن «گذشته» نیست.
آبتین با بغض گفت: «خب، لااقل الآن می دانیم که پسرمان در جوانی مرده است، بدون این که همسر و فرزندی داشته باشد.»
«اما چرا مرده؟»
«عزیز من، خودت می دانی هیچ کس از گذشته خبر ندارد. ولی کاش داشتیم. اگر می دانستیم چرا پسرمان مرده شاید راحت تر می توانستیم دوری اش را تحمل کنیم.» و هر دو به آرامی اشک ریختند.
سر به آسمان بلند کرد. پاییز بود. برگ های زرد اطراف سنگ قبر ریخته بودند و کلاغ هایی که گاه بودند و ناگاه ناپدید می شدند و لحظه ای «قبل» لای برگ ها دنبال چیزی می گشتند. هوا گرگ و میش بود و از پشت افق مدور، دریایی خروشان در تلاطم. باد می وزید و صدایش در هزارتوی زمان می پیچید.
در قبرستان راه می رفتند. آبتین به ساعتش نگاه کرد و بعد با افسوس نقطه ای را نشان داد و گفت: «انگار آن جاست. آن سنگ قبری که برگ های زرد رویش را پوشانده اند. آن جا سنگ قبر پسرمان است.»
برگ های زرد با هر نسیمی که می وزید از جا برمی خاستند و به شاخه درختان می چسبیدند. حیاتشان آغاز می شد، همچون مردگانی که سر از قبرها در می آورند و برانگیخته می شوند.

«سلام خانم. شما باید مادر بامداد باشید؟»
عینکش را روی بینی جابجا کرد و گفت: «بله خودم هستم. شما؟»
«من اُرُد هستم. دوستِ بامداد. راستش من آمده ام بگویم که... بامداد متاسفانه... مرده. تصادف کرده.»
«آه! پس بالاخره علت مرگ پسرمان را فهمیدیم. کاش این را پیش از آن همه عزاداری و سوگواری می فهمیدیم.» و بدون این که حرف دیگری بزند، داخل خانه رفت و در را پشت سر بست.
وارد ساختمان که شد آبتین از کتابخانه بیرون آمد و گفت: «کی بود؟»
«اُرُد بود. دوست بامداد. گفت بامداد تصادف کرده.»
و دوباره هر دو بغض کردند. همان دم آبتین به کتابخانه بازگشت و شعری را که گویی زمانی قبل در غم از دست دادن پسر سروده بود، آورد. چه دشوار است سرودن مرثیه ای در فراق فرزند برای پدر. آن هم برای پدری که یک سال «آینده» را در حسرت دانستن علت مرگ پسر به سختی گذرانده است. پدری که حتی نمی داند پسرش چگونه انسانی بوده است.
اندیشید: «کاش می توانستیم از گذشته به آینده برسیم. هرچه به جوانی نزدیک می شویم ترسمان از گذشته بیش تر می شود و در حسرت آینده می سوزیم. چه خلا بزرگی در زندگی ما آدم هاست. این که ندانی در گذشته چه در انتظارت است در حالی که پیامدهای آن را در آینده تجربه کرده ای، اما زندگی را هر لحظه در حسرت کشف رازهای بی شماری پشت سر می گذاری و این چه دشوار است.»
به ساعت بزرگ روی دیوار نگاه کرد. پاندول ساعت هر ثانیه تکان می خورد و عقربه ها را به حرکت وامی داشت. زمان در حرکت بود. پنج و سی و چهار، پنج و سی و سه، پنج و سی و دو، پنج و سی و یک.
به آسمان نگاه کرد. پرستوها به سوی مشرق پرواز می کردند در حالی که سرشان رو به مغرب بود و در حرکتی وارونه برای رسیدن به مقصد تلاش می کردند. احساس گیجی می کرد. از زندگی ای که پشت سر می گذاشت چیزی نمی فهمید. به دنبال چیزی بود که نمی دانست چیست و کجاست. زندگی در گذر بود و او رو به جوانی می رفت. اما دلش پر بود از اندوه. هوا گرفته بود و آسمان مبهم. نفس عمیقی کشید. به ساعت نگاه کرد. پنج و بیست و پنج. با خود گفت: «چقدر دلم گرفته است.» منتظر شنیدن خبر بدی بود، خبری که می دانست چیست: «بامداد مرده. تصادف کرده است. پس چرا تمام نمی شود. دیگر زمانی نمانده است. به زودی پسرم را برای همیشه خواهم دید و تا لحظه ای که متولد شود در کنارش خواهم ماند.»
دیگر صبح شده بود. بامداد در اتاق خوابیده و رنج به پایان رسیده بود. هنوز ظهر نشده از مرگ متولد شده بود. می دانست مرده بود. از مرگ که متولد شد در ماشین بود و وسط جاده. تصادف کرده بود. چشمانش را که گشود ترس سراسر وجودش را فراگرفت. با خود گفت: «کاش کسی بود که جلویم را می گرفت. کاش مادرم به من می گفت که نروم.»
در اتاق خوابیده بود. دیگر زنده بود. هوا گرگ و میش بود و باد می وزید. کابوس تمام شده بود. اندیشید: «سی سال زمان دارم تا زندگی کنم.» نفس راحتی کشید و چشمانش را بست و به خواب عمیقی فرو رفت. هوا تاریک شده بود. ساک سفرش گوشه اتاق آماده بود. شب گذشته، قبل از خواب باید وسایلش را در آن می گذاشت، وسایلی برای سفری یک روزه.

زمان ۷۰ـ

در بیمارستان بود. پرستار با ملافه ای سفید که دور چیزی بسته شده بود وارد اتاق شد، لبخند زد و گفت: «خب، این شازده پسر مال کیه؟»
به سختی روی تخت جابجا شد و با نگاهی کنجکاو به بسته پارچه ای دست پرستار خیره شد. پرستار ملافه را در آغوش او گذاشت و پرسید: «سینه هاتون شستشو شده؟ باید شیرش بدهید.» اما او محو بسته ملافه ای بود و حتی جرئت نداشت بازش کند. آبتین جواب پرستار را داد و گفت: «نه هنوز. اما حتما چند لحظه پیش پرستار بخش می آید و این کار را می کند. دکتر بچه رو معاینه کرده؟»
پرستار گفت: «بله، بعد از این که مادرش شیرش داد دکتر معاینه اش کرد. پسر سالمی است. بعد از این بچه دیگه ای هم داشته اید؟»
هر دو ساکت ماندند و با نگاهی غمزده به هم نگاه کردند. سعی کرد به خود مسلط باشد. گفت: «بله، دختری داشتیم که در شش سالگی از مرگ متولد شد. شبی خوابیده بودیم که صدای جیغ و نفس نفس زدن کودکی را شنیدیم. به اتاقی که می دانستیم مال کودکی است که هرگز ندیده بودیمش رفتیم و دختربچه شش ساله کوچکی را دیدیم. اولین بار بود که دخترم را می دیدم. چند سال بعد از آن را در غم از دست دادنش گذرانده بودیم. نمی دانید در آن لحظات که از مرگ متولد شده بود چقدر خوشحال بودم. در گذشته که پیش رفتیم دیدم که تب کرد و تا خواستیم به بیمارستان برسانیمش مرد. دکترها می گفتند دچار آپنه خواب شده. فهمیدم که بچه ام خفه شده و مرده بود برای همین در آن لحظات زجر زیادی کشیدم.»
سر به زیر انداخت و خود را با ملافه ای که پسرش در آن پیچیده شده بود، مشغول کرد. هنوز جرئت نداشت ملافه را باز کند و صورت بچه را درست ببیند. آبتین گفت: «این پسرمان هم در سی سالگی در اثر تصادف می میرد. هنوز به یاد می آورم که چه زجری از دوری اش کشیدیم. فکرش را بکنید که یک روز آدم خود را در حالی که بالای سنگ قبری نشسته است، بیابد و بعد بفهمد سنگ قبر متعلق به پسرش است. حالا این پسر در آغوش مادرش خوابیده و ما هیچ کدام دلمان نمی خواهد او را ببینیم. چه فایده ای دارد اگر بدانی این بچه ای که الآن با شادی در آغوشت خوابیده سی سال بعد به چه وضع دردناکی مرده؟ در تمام سی سال آینده با حسرت نگاهش می کردیم و حالا که هر دو جوان هستیم و می دانیم چه آینده ای را پشت سر گذاشته ایم، چه لذتی می توانیم از تولدش ببریم. وقتی همسرم از مرگ متولد شد، من غرق شادی شدم. وقتی پسرم از مرگ متولد شد، ما هر دو پر از شور و شعف بودیم. اما هر چی به گذشته می رسیم دلتنگ تر می شویم. چه فایده ای دارد آدم جوان باشد، اما از نگرانی هایی که در آینده طی کرده عذاب بکشد. تمام آن روزهای سخت. حافظه چیز خیلی بدی است.»
این را گفت و به طرف تخت او رفت و صورت «بامداد» را دید؛ پسر کوچکی با پوستی سفید و موهای مشکی کم پشت. «بچه قشنگی هستی!» و گونه اش را بوسید و گفت: «این آخرین باری است که تو را می بینم. بدرود!»

زمان ۶۰ ـ

«به اعتقاد بسیاری از مردم روز ازدواج بهترین و جذاب ترین روز زندگی است. حلقه های گل، ساقدوش ها که با آرایش خاصی عروس و داماد را مشایعت می کنند و مهمانانی که از شادی آن ها در سرور و پایکوبی اند. اما هیجان انگیزترین بخش ازدواج آن است که از سال ها قبل بدانی حلقه ات را در انگشت چه کسی به یادگار می گذاری و هر صبح که از خواب برمی خیزی و هر شام که به خواب می روی اولین و آخرین چیزی که در برابر چشمانت ظاهر می شود و درخشش نورش را به رخ می کشد، همان یادگاری ات باشد که در انگشت شریک زندگی ات می بینی و یادگاری که از او گرفته ای. در آینده که پیر بودی حلقه ات برایت تنگ شده بود و اولین باری که آن را از دست درآورده بودی خوب به یاد می آوری که به سختی توانستی آن را از انگشت خارج کنی، اما هربار که به سوی گذشته پیش می روی این کار برایت آسان می شود و سرانجام روزی می بینی که آماده ای آن را برای آخرین بار توی دستت کنی و این آخرین بار همان روز ازدواج توست؛ زمانی که در پیشگاه خداوند سوگند یاد می کنی که دوستش داشته باشی. در آن لحظه بوی معطر یاس های وحشی فضا را عطرآگین و بوی خوش عود مشامت را با رایحه ای دل انگیز آشنا می کند و در آن هنگام چه شعفی از این بالاتر که شادترین لحظه زندگی ات را با کسی قسمت کنی که یک عمر غم و شادی را با او سپری کرده ای و اکنون تازه به نقطه آغاز رسیده ای.»
آرایشگر مشغول آرایشش بود و او غرق در افکار خود، نگاهش خیره مانده بود به آینه. ساعات آینده را در آتلیه به گرفتن عکس های یادگاری گذرانده بودند. عکس هایی که یکی دو تا از آن ها در لحظه «تولد از مرگش» روی میز کوچک کنار تخت بودند و چند روز پیش از آن که حالش کمی جا آمده باشد آبتین توانست به شباهت ظاهری خودشان و آدم های توی عکس پی ببرد. این گونه فهمیدند که زن و شوهرند.
بی چاره آبتین تا آن لحظه حتی نمی دانست آن عکس ها در کنار تختش چه می کنند و این تازه یکی از آن چیزهایی بود که برایش از رازهای زندگی به شمار می آمد، آن هم پنج سال بعد از آن که در تنهایی از مرگ متولد شده بود و خود را در تخت بیمارستان یافته بود. اما طی کردن مسیر زندگی و حرکت به سوی گذشته رازهای بی شماری را برایش آشکار کرده بود. او و آبتین در تمام سی و پنج سال آینده با لحظات تلخ و شیرین بسیاری روبرو شده بودند، افسوس که لحظات شادی سریع می گذشتند و در عوض عواقب لحظات غم انگیز تا سال ها در خاطرشان می ماند، حتی قبل و بعد از وقوع خود حادثه و دردناک ترین آن ها مرگ تنها پسرشان بود که سال ها پیش و پس از وقوع آن تصادف هولناک خاطرشان را آزرده می ساخت. در تمام آن سال ها هرگاه به رشد فرزندشان چشم می دوختند دچار غمی عمیق می شدند و این غم حتی در لحظه تولد فرزندشان نیز رهایشان نساخت و همین شادیشان را به اندوهی طولانی تبدیل کرد.
آه کشید. آرایشگر تبسم کرد و گفت: «همه دخترهایی که این جا می نشینند، آه می کشند. مخصوصا آن هایی که آینده وحشتناکی را پشت سر گذاشته اند. البته به نظرم آن ها باید خوشحال باشند، چون می دانند که دیگر همه چیز دارد تمام می شود و بالاخره زمانی رسیده که می توانند آزاد باشند و تمام سختی ها و تلخی های گذشته را فراموش کنند.»
سکوت کرده بود. حق با آرایشگر بود. «خب، تو بگو ببینم چه آینده ای را پشت سر گذاشته ای تا به این جا رسیدی؟ شوهرت چه جور آدمی است؟»
«مرد خوب و مهربانی است و از لحظه تولدم از مرگ حتی لحظه ای هم مرا تنها نگذاشته. خب فکر می کنم از این به پیش دلم برایش خیلی تنگ می شود.»
«خب، حالا قرار نیست به این زودی از هم جدا بشوید. بالاخره هر ازدواجی آشنایی ای دارد. معلوم نیست چند سال با هم آشنا باشید. باید دید چه سرنوشتی برایتان رقم خورده.»
سرنوشت؟! یعنی ما آدم ها بجز سرنوشت و قسمت هیچ وسیله ای برای تعیین مسیر زندگی خود نداریم؟ اختیار؟ انتخاب؟ آیا همیشه نیرویی مافوق قدرت ما باید برای ما تصمیم بگیرد؟ چه زندگی دردناکی است این زندگی که غمش ابدی است، شادی اش لحظه ای است و رویاهایش در هاله ای از رازها پنهان است؛ رازهای سر به مهری که کلید گشودن قفل آن ها تنها در دست زمان است و بس. زمانی که به کندی به عقب می رود و گاه آن چنان به طول می انجامد که نفس را در سینه حبس می کند. فکر کرد: «کاش دنیایی دیگر وجود داشت که افسار سرنوشتمان را به دست خودمان می داد. کاش می توانستیم به آن دنیا سفر کنیم.»
در آن لحظه لبخند زد: «آدم در روز عروسی اش چه فیلسوف می شود! در اوج جوانی چه پخته و باتجربه است. بدنی جوان و چهره ای زیبا با ذهنی اندیشمند!» نگاهی به دستش انداخت. چند ساعت پس، آبتین حلقه اش را به دستش کرده بود، اما در آن لحظه انگشت حلقه او خالی بود. زمان به گذشته پیش می رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب زمان منفی