فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب درآمدی بر اندیشه‌ی هانس بلومنبرگ

کتاب درآمدی بر اندیشه‌ی هانس بلومنبرگ

نسخه الکترونیک کتاب درآمدی بر اندیشه‌ی هانس بلومنبرگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب درآمدی بر اندیشه‌ی هانس بلومنبرگ

بلومنبرگ بیش از آن‌که انسان‌ها را دوست داشته باشد، به کتاب‌ها‌ عشق می‌ورزید، کتاب‌هایی که درباره‌ی آن‌ها از نو کتاب ‌می‌نوشت. بلومنبرگ همچون بازدید‌کننده‌ی آگاه و مطلعی از نمایشگاهی از آثار جهان که زندگی سده‌های مدیدی از فرهنگ‌های کهن و جدید را به نمایش می‌گذارد، در تاریخ اندیشه‌ی مغرب‌زمین در رفت‌و‌شد است. با‌این‌حال، استعاره‌ی «روحِ کاونده»که بلومنبرگ آن را از یاکوب بورکهارت وام گرفته بود، در خصوص خود او سازگار است: «روح، هر جا که بخواهد [چون باد] نمی‌وزد، هرگز نمی‌وزد، می‌کاود، زیر‌و‌رو می‌کند ؛ وزیدن در هواست و کاویدن در زمین. طُرفه آن‌که در زمین سراغ ریشه می‌روند. کاویدنِ زمین باعث می‌شود که زیر آن سُست شود و هر گونه اطمینان به ایستادن و رفتن بر روی زمین را مشکوک می‌سازد.» بر این اساس، آن‌چه واقعاً شایسته‌ی دانستن است، بیش از آن‌که در بلندا باشد، در ژرفاست. همه‌ی این‌ها مانع از این می‌شود که معمولاً بتوان مقصود و رأی اصلی توصیف‌های وی را به‌آسانی معلوم ساخت. با این‌همه طبیعتاً مقصود و رأی اصلی توصیف‌های وی در اندیشه‌ها و طرح‌های آثارِ غنی او موجودند، بی‌آن‌که لازم باشد اظهارات و تفصیلِ بیشتری به‌ویژه در این خصوص عرضه شود یا قصدِ اصلی در ابتدا و رأی اصلی در پایانِ کتاب‌هایش ذکر شده باشد. تنها امر مسلم این است که بالاخره در جایی با آن‌ها مواجه می‌شویم. اما بدون مطالعه از سر صبر و بردباری مداوم نمی‌توان به این مقاصد دست یافت. همین مسئله از همان ابتدا [طیف] خوانندگانش را محدود می‌سازد ــ خوانندگانی که او برای‌شان می‌نوشت؛ آن‌ هم بی‌توجه به این‌که آیا اساساً کسی کتاب‌هایش را می‌خواند که این خود اشاره به تناقضی لاینحل دارد. چرا باید کتاب‌هایی را برای مخاطبانی بنویسد که نسبت به آن‌ها بی‌اعتناست؟ اگر این آثار را فقط خواصِ اهل راز می‌توانند رمزگشایی کنند، پس چرا او باید این اندازه زیاد و دشوارفهم می‌نوشت؟

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.88 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب درآمدی بر اندیشه‌ی هانس بلومنبرگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



در مسیری نامستقیم به جانب عزلت گاه

زمانی که بلومنبرگ هنوز در قید حیات بود، می توانستیم به راحتی تصور کنیم که او مُرده است؛ [اما] پس از مرگش می توان تصور کرد که همچنان زنده است. این تصور از وی ناشی از چیست؟ پاسخ به این پرسش ساده است: مرده بودن او در زمان حیاتش ناشی از پا پس کشیدن خودخواسته ی وی از اَنظار عمومی و حیاتِ وی پس از مرگش ناشی از آثارِ متعدد تازه منتشر شده ای است که پس از مرگ وی به چاپ رسیدند.
درباره ی زندگی شخصی هانس بلومنبرگ در دوران حیاتش، اطلاعات اندکی در دست بود. هر کس که می خواست او را از نزدیک بشناسد، باید آثارش را می خواند؛ امروز هم هنوز وضع به همین منوال است. به طور قطع او از این اصلِ بنیادین رومی تبعیت می کرد: «درباره ی خودمان سکوت کنیم، بگذاریم تنها خودِ موضوع به زبان درآید.»(۳) بلومنبرگ در انزوایی روزافزون و سرانجام، در انزوایی مطلق زندگی کرد. وی می کوشید هر چه کمتر در انظار عمومی ظاهر شود ــ در سال های پایانی عمرش هرگز در جایی ظاهر نشد، درست مطابق این جمله ی معروف اووید: «کسی خوب زندگی می کند که در نهان زندگی کند.» (۴) او زندگی زاهدی متفلسف را در پیش گرفت، کسی که به تبعیدی خودخواسته رفت تا بتواند در آرامش بنویسد. نوشتن، متین ترین راه برای دست شستن از جهان است! با این حال، چنین عزلت گزینی یی در فعالیت علمی عصر حاضر قابل فهم نبود؛ عصری که در آن متخصصان نه تنها می خواهند مدام حرف خود را به گوش دیگران برسانند، بلکه پیوسته می کوشند در صحنه باشند. همه جا کششی به جانب دیده شدن ملاحظه می شود: دیدن و دیده شدن در سخنرانی ها، همایش ها، روزنامه ها و تلویزیون. اما بلومنبرگ از این قاعده مستثنا بود. از نظر او، در ملاعام دیده شدن فرقی با آسیب پذیری نداشت؛ او از توریسم علمی، دوربینِ عکاسان و تلویزیون گریزان بود و ترجیح می داد در «غارِ» خود بماند. «غار» ــ استعاره ای که در یکی از حجیم ترین کتاب هایش به نحو دقیقی بدان می پردازد (بنگرید به کتاب راه های خروج از غار(۵)) ــ امر هویدا را از چشم ها پنهان می سازد و به فردِ آسیب پذیر پناه می دهد.
اگر بخواهیم مبالغه کنیم، می توان رابطه ی بلومنبرگ با انسان ها را با رابطه ی میان شیرها که وی آن ها را موجودات «بسیار گوشت پرست» و فیل ها، که او آن ها را «بسیار گوشتالو» نامید، مقایسه کرد: «اگر این ها کاری به هم ندارند، از سر محبت و علاقه نیست [...]، بلکه رغبتی به یکدیگر ندارند. این محکم ترین بنیانِ بقای یکی در کنار دیگری است [...]: آن یکی برای دیگری غایب است.» (Lö, 90)
به نظر می رسد بلومنبرگ بیش از آن که انسان ها را دوست داشته باشد، به کتاب ها عشق می ورزید، کتاب هایی که درباره ی آن ها از نو کتاب می نوشت. بلومنبرگ همچون بازدید کننده ی آگاه و مطلعی از نمایشگاهی از آثار جهان که زندگی سده های مدیدی از فرهنگ های کهن و جدید را به نمایش می گذارد، در تاریخ اندیشه ی مغرب زمین در رفت و شد است. با این حال، استعاره ی «روحِ کاونده» (H, 644) که بلومنبرگ آن را از یاکوب بورکهارت وام گرفته بود، در خصوص خود او سازگار است: «روح، هر جا که بخواهد [چون باد] نمی وزد، هرگز نمی وزد، می کاود، زیر و رو می کند [...]؛ وزیدن در هواست و کاویدن در زمین. طُرفه آن که [...] در زمین سراغ ریشه می روند. کاویدنِ زمین باعث می شود که زیر آن سُست شود و هر گونه اطمینان به ایستادن و [راه] رفتن بر روی زمین را مشکوک می سازد.» (H,645) بر این اساس، آن چه واقعاً شایسته ی دانستن است، بیش از آن که در بلندا باشد، در ژرفاست.
بلومنبرگ از زبان تئودور فُنتانه(۶) آرمانِ وجود را ــ که فُنتانه نیز عمیقاً به بحث از آن پرداخته بود ــ این چنین توصیف می کند: «آرام نشستن، بی آن که کسی مزاحم شود، نوشتن، خواندن و قهوه نوشیدن.» (F, 20) اما فشار عظیم و سنگینِ زمانه بر دوش بلومنبرگ سنگینی می کرد؛ فشاری که در دوران سالخوردگی قوت بیشتری یافت: او که با بر سر کار آمدن ناسیونال سوسیالیسم، بهارِ عمر خویش را از کف داده بود، می خواست تا آن جا که ممکن بود کتاب های متعددی بنویسد. برای جبران چنین خسارتی، باید از زندگی نهایتِ استفاده را می بُرد. از این رو، میان خود و خوانندگانش فاصله ایجاد کرد؛ خوانندگانی که معمولاً از آن ها انتظار زیادی دارد و گاهی انتظاری بیش از حد. آثارِ عالمانه ی بلومنبرگ به سختی قابل فهم اند و حتا گاهی از محدوده ی طاقت و فهم فراتر می روند. او هر چند به عنوان نویسنده ی کتاب های جذاب و گیرا شناخته شده است، یعنی در مقام استادِ سخنوری، غالباً تعابیر درخشان و برازنده ای را برمی گزیند و با تعابیر به یادماندنی، آن هم نه عاری از هیجان، مناسبات و پیش زمینه های جالبی را برملا می سازد. این تعابیر چیزی را قابل فهم می سازند که تاکنون غیرقابل فهم بود. به علاوه، او حتا مخاطبان خود را با گستره ی عظیم موضوعاتی که به آن ها می پردازد و غنای دانشِ منحصر به فرد خود در حوزه های تاریخ، ادبیات، نجوم، الاهیات و فلسفه مسحور می سازد. اما با این حال، نوشته های او به سختی قابل فهم اند، نه فقط برای طیف وسیعی از خوانندگان، بلکه بیشتر برای خوانندگانِ فرهیخته، اگر راستش را بخواهید برای خوانندگان برگزیده و خاص ــ بنابر یکی از جملات قصار هراس: «من از عوام الناس بیزارم و آن ها را از خود دور می دارم.»(۷)
دشواراندیشی و دشوارنویسی بلومنبرگ همانند ساختار منطقی پنهان استدلال هایش، راه یابی برخی علاقه مندان را دشوار می سازد. طرح مسئله همیشه از سوی وی مشخص و آشکار نیست و رای اصلی او به ندرت در بدو امر، قابل فهم است. بلومنبرگ برای ترسیم اندیشه ی تو در توی خود، شیوه ی ترکیبی را انتخاب می کند که از مخاطبش حداکثر تمرکز و حساسیت را در برابر مسئله می طلبد. اگر بخواهیم به زبان موسیقی سخن بگوییم، او از فرم سوئیت(۸) بیش از فرم سونات(۹) استفاده می کند. همه ی این ها مانع از این می شود که معمولاً بتوان مقصود و رای اصلی توصیف های وی را به آسانی معلوم ساخت. با این همه طبیعتاً مقصود و رای اصلی توصیف های وی در اندیشه ها و طرح های آثارِ غنی او موجودند، بی آن که لازم باشد اظهارات و تفصیلِ بیشتری به ویژه در این خصوص عرضه شود یا قصدِ اصلی در ابتدا و رای اصلی در پایانِ کتاب هایش ذکر شده باشد. تنها امر مسلم این است که بالاخره در جایی با آن ها مواجه می شویم. اما بدون مطالعه از سر صبر و بردباری مداوم نمی توان به این مقاصد دست یافت. همین مسئله از همان ابتدا [طیف] خوانندگانش را محدود می سازد ــ خوانندگانی که او برای شان می نوشت؛ آن هم بی توجه به این که آیا اساساً کسی کتاب هایش را می خواند که این خود اشاره به تناقضی لاینحل دارد. چرا باید کتاب هایی را برای مخاطبانی بنویسد که نسبت به آن ها بی اعتناست؟ اگر این آثار را فقط خواصِ اهل راز می توانند رمزگشایی کنند، پس چرا او باید این اندازه زیاد و دشوارفهم می نوشت؟
مطمئناً بلومنبرگ در مقام فردی که سر و کارش با متون بود، می توانست به این کلمه ی قصار دیرین استناد کند: «برای [دلِ] خودم نوشته ام.»(۱۰) در این صورت، او نباید به اشاعه ی نوشته هایش به هیچ وجه علاقه ای نشان می داد، زیرا حاصل نوشته های وی صرفاً این می بود که به فهم بهتری از خودش برسد. اگر چنین است، پس چرا آن ها را اساساً منتشر می کند؟ بلومنبرگ با طنزی خشک می پرسد:

چه هنگام مولفی از گستره ی تاثیر تالیفاتش احساس خرسندی می کند [...]؟ آیا پنجاه نفر خواننده برای یک کتاب، جمع کوچکی است؟ [...] آیا ۵۰۰۰ نسخه ی فروش رفته نشانه ی موفقیت است؟ [...] ۵۰۰ هزار نسخه به ۲۵ زبان [مختلف] نشانه ای برای موفقیت جهانی یک کتاب است؟ روزی زیبا و آکنده از خودبزرگ بینی را پیش خود تصور می کنم که در خانه تلگرامی به دستم می رسد که در آن نوشته است که نیمی از بشریت [...] یکی از کتاب های مرا تهیه کرده اند ــ و براساس نظرسنجیِ مطمئنی کاشف به عمل آمده که حتا آن را خوانده اند یا به کسی داده اند که آن را برای آن ها بخواند! بی تردید واکنش من بلافاصله این خواهد بود: «بفرمایید پس نیم دیگر مردم چه می کنند؟» (S, 30)

بلومنبرگ نیز مانند هر نویسنده ی دیگری می خواست که [آثارش] خوانده شود. اما دوست نداشت که کسی درباره ی او چیزی بنویسد. او دیگران را از این کار منصرف می ساخت، چرا که هنوز در قید حیات بود و کار می کرد و نیز این که بخش عظیمی از آثار او هنوز منتشر نشده بودند و تازه پس از مرگش، رفته رفته به صورت مجلداتی جداگانه به چاپ رسیدند. برخی از این آثار اکنون به مرحله ی چاپ رسیده اند و برخی دیگر به چاپ خواهند رسید. این آثار حاوی مطالب جدید، غیرمنتظره و قابل اعتنایی هستند، اما شامل چیزی فراتر از اندیشه های اصلی یی نمی شود که وی در زمان حیاتش آن ها را در کتاب های «موجز» و «مبسوط» مطرح کرده بود. در ادامه لازم است پدید آمدن گام به گام اندیشه ی اصلی او مورد بررسی قرار گیرد و از موضع وی در پس هر یک از آثار گوناگون پرده برگرفته شود، بی آن که در این میان مشخصه ی بارز و بی بدیل هر یک از این کتاب ها و مقالات مورد بی توجهی واقع شود.
ما انسان ها در جریان زندگی مان، گاهی برنده می شویم و گاهی از بازنده شدن رنج می بریم. اگر جمع بندی کنیم، نتیجه گاهی به نفع ما و گاهی علیه ماست. زندگی در لحظات یاس و نومیدی، به امری بسیار غم بار مبدل می شود و حتا در لحظات برآورده شدن آرزوها، آن هنگام که تحقق رویاهای مان، احساسی از تهی بودن را در پی دارد، نیز غالباً چنین است. ماجرای زندگی بلومنبرگ همانند هر انسانِ دیگری، تصویری از تجربه های بزرگ و کوچک خوشبختی، رنجش های تاثرآور و یاس هایی را نشان می دهد که کم و بیش بر آن ها فایق آمده است.
هانس بلومنبرگ از جمله فیلسوفانِ برجسته ی دوران پس از جنگ در آلمان است، که هر چند آثار وی در زمان حیاتش هیچ ثمره ای به همراه نداشت، اما امروزه ابداً بی ثمر نیستند. او در سیزدهم جولای سال ۱۹۲۰ در لوبِک به دنیا آمد و در همان جا دوران مدرسه را سپری کرد. به سال ۱۹۳۹ در میان همسن و سال های خودش، تنها دانش آموزی بود که توانست در امتحان دیپلم مدرسه ی مشهور کاتارینیوم(۱۱) ــ که توماس مان هم در آن جا درس می خواند(۱۲) ــ با نمره ی ممتاز قبول شود. با وجود آن که در آن زمان معمول بود بهترین دانش آموز دوره ی تحصیل، سخنرانی پایانی جشن فارغ التحصیلی دوره ی متوسطه را ایراد کند، بلومنبرگ به دلیل آن که می ترسید به خاطر نیمه یهودی بودنش مورد بی مهری قرار گیرد، از آن سر باز زد. همشاگردی هایش به اَشکال مختلف او را به سبب یهودی بودنش تحقیر می کردند (مادرِ بلومنبرگ در اصل، یک یهودی بود که به دلیل ازدواج با فردی کاتولیک به دین مسیحیت درآمده بود). به همین دلیل، بلومنبرگ از یکی از همشاگردی هایش خواست تا به جای او متن گفتاری را که خودش آن را نوشته بود، ایراد کند. رئیسِ مدرسه که یک ناسیونال سوسیالیست بود، در آن زمان ترجیح داد از اعطای مدرک دیپلم دوره ی متوسطه به بلومنبرگ خودداری کند.
بلومنبرگ با اتمام دوران مدرسه، به عنوان فردی «نیمه یهودی» اجازه ی ادامه ی تحصیل در دانشگاه های آلمان را نداشت. از این رو، بلومنبرگِ «کاتولیک»، به مدرسه ی عالی کلیسایی الاهیات و فلسفه در پادربُرن(۱۳) و فرانکفورت رفت که بعدها از شرکت در آن کلاس ها نیز محروم شد. سپس به زادگاهش لوبک بازگشت. در سال ۱۹۴۲ در شب یکشنبه ی پیش از عید پاک، خانه ی پدری بلومنبرگ در لوبک مورد اصابت حملات هوایی متفقین قرار گرفت. پس از آن بلومنبرگ [در همان خانه] انتشارات کتاب های هنری متعلق به پدرش را مجدداً برپا کرد. او در همان سال به کارِ اجباری در هواپیماسازی دُرنیه(۱۴) فرا خوانده شد، اما به دلیل آن که سلامتی اش در خطر بود، با فاصله ی اندکی از آن جا بیرون آمد. از سال ۱۹۴۳ به بعد در مرکز خریدی مشغول به کار شد و بعدها به عنوان مسئول خرید در کارخانه های درِگِر(۱۵) در لوبک فعالیت کرد که تا به امروز نیز تولیدکننده ی تجهیزات مربوط به اکسیژن است. در آغاز سال ۱۹۴۵ بلومنبرگ مانند بیشتر نیمه یهودیان به اردوگاه کار اجباری زِربِست(۱۶) فرستاده شد، اما پس از چند هفته توانست به مدد تلاش های هاینریش درِگِر(۱۷) ــ مالک کارخانه های درگر، که در دوران حزب ناسیونال سوسیالیسم به بسیاری از نیمه یهودیان خدمت کرد ــ از آن جا فرار کند. پس از فرار نزد خانواده ی دوست دخترش اورسالا(۱۸) در لوبک رفت که بعدها او را به همسری گرفت. خانواده ی اورسالا تا پایان جنگ به وی پناه داد.
بلومنبرگ پس از جنگ جهانی دوم تحصیلاتش در زمینه ی فلسفه، زبان و ادبیات آلمانی، زبان شناسی کلاسیک را در دانشگاه هامبورگ به پایان رساند. او به سال ۱۹۴۷ در شهر کیل با پایان نامه ای با عنوان جستارهایی در باب مسئله ی اصیل بودن هستی شناسی مدرسی قرون وسطا(۱۹) به درجه ی دکتری نایل شد. به سال ۱۹۵۰ با رساله ای با عنوان فاصله ی هستی شناسی، تحقیقی در باب بحران پدیدارشناسی هوسرل(۲۰) در شهر کیل به درجه ی استادی رسید. مهم ترین آموزگار وی پدیدارشناسی به نام لودویگ لاندگربه(۲۱) بود.
بلومنبرگ به سال ۱۹۵۸ استاد حق التدریسی فلسفه در دانشگاه هامبورگ شد. او به سال ۱۹۶۰، که در آن زمان صاحب چهار فرزند بود، به سِمت استاد رسمی دانشگاه گیسن منصوب شد. سپس در سال ۱۹۶۵به بوخوم و در سال ۱۹۷۰ به مونستر دعوت شد. بلومنبرگ تا سال ۱۹۸۵، یعنی تا زمان بازنشستگی اش در مونستر به تدریس اشتغال داشت. در کاخ مونستر که از مدت ها قبل به دانشگاه تغییر کاربری داده بود، در تالارِ شماره ی هشت، درس گفتارهای مورد علاقه ی او در روزهای جمعه تشکیل می شد که حتا دانشجویان دیگر رشته ها نیز با علاقه در این درس گفتارها حاضر می شدند. شدت گوشه گیری و انزوای اجتماعی بلومنبرگ در سال های آخر عمرش از این جا آشکار می شود که در این سال ها به منظور آن که رابطه اش را با دانشجویان تا حد لزوم محدود کند، تنها به ارائه ی درس گفتار می پرداخت و از ارائه ی سمینار سر باز می زد.(۲۲) او برای آخرین بار در همان کاخ مونستر در انظار عموم ظاهر شد، آن هم پیش از آن که با دانشگاه وداع قطعی کند و تقریباً تمامی پل های ارتباطی با همکاران را پشت سرش خراب کند، تا با انزوای مکانی در خلوتگاه شخصی اش، خود را تماماً وقف کار نوشتن سازد. وی درعین حال به دنبال انزوای زمانی هم بود: بلومنبرگ از روز به خلوت شب پناه برد؛ سکوت شب به او مجالی کافی برای اندیشیدن می داد. مشی منضبط او در زندگی و آثار عظیم پس از مرگش ما را به یاد سکیپیو افریقایی(۲۳) می اندازد، که به نقل از کاتو(۲۴) در مورد خودش چنین گفت: «او هیچ گاه کمتر از زمانی که در اوقات فراغت است، در اوقات فراغت نیست و هیچ گاه کمتر از زمانی که تنهاست، تنها نیست.» (۲۵)
البته بلومنبرگ از ابتدا، در انزوا زندگی نکرد، مجموعه فعالیت های وی شاهدی بر این مدعاست: عضویت او از سال ۱۹۶۰ در آکادمی علم و ادبیات ماینتس(۲۶)؛ عضویت او در سنای انجمن پژوهش آلمان در خلال سال های ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۷ و نیز عضویتش در هیئت موسس دانشگاه بیلفلد در وِستفالِن شرقی و غربی به سال ۱۹۶۵ و یا فعالیت های آغازین او به عنوان عضو موسس گروه میان رشته ای پژوهش در باب «شعر و هرمنویتیک» به سال ۱۹۶۳. بلومنبرگ جوایز متعددی را از آنِ خود کرد: از جمله جایزه ی کونو فیشر دانشگاه هایدلبرگ به سال ۱۹۷۴، جایزه ی زیگموند فروید برای نثرِ علمی از آکادمی زبان و شعر آلمان در دارمشتات به سال ۱۹۸۰ و دکترای افتخاری دانشگاه گیسن به سال ۱۹۸۲.
یک سال پیش از مرگ بلومنبرگ، مکاتبه ی کوتاهی میان سنای شهر لوبک و این فیلسوف صورت گرفت؛ او پس از تحمل خفت و خواری در دوران ناسیونال سوسیالیسم، فقط یک بار ــ آن هم در بیست و پنجمین سالروز فارغ التحصیلی اش از دوره ی متوسطه ــ پا به موطنش گذاشت؛ دیداری که در آن بار دیگر زخم های کهنه سر باز کرد. بلومنبرگ همانند توماس مان ــ که به انحای گوناگونی با او احساس قرابت داشت ــ پس از جنگ جهانی دوم در لوبک موطنی نیافت. در فوریه ی سال ۱۹۹۵ سناتور فرهنگ وقت این شهر، در نامه ای رسمی به خاطر تحقیرهایی که بلومنبرگ متحمل آن شده بود، از این فیلسوف عذرخواهی کرد و از وی دعوت به عمل آورد تا به عنوان مهمان افتخاری شهر، به لوبک بیاید. بلومنبرگ جوابِ مکتوبش را این گونه آغاز کرد: «نامه ی تمجیدآمیز مورخ هشتم فوریه ی شما را با دلی آکنده از احساس به کناری نهادم.» او نامه اش را با این جملات تاثرآور و تکان دهنده به پایان رساند: «امیدوارم پوزش مرا بپذیرید، اگرچه مخالف چنین دعوتی نیستم، اما نمی توانم موافقت خودم را در عملی ساختن آن اعلام کنم. امتناع من از پذیرشِ دعوت شما وجودم را آکنده از اندوه می سازد.» به این ترتیب بلومنبرگ اعطای عنوان شهروند افتخاری را که برای او در نظر گرفته شده بود، نپذیرفت.
هانس بلومنبرگ در ۲۸ مارس ۱۹۹۶ در آلتنبرگ(۲۷)وستفالِن در حوالی مونستر چشم از جهان فرو بست. با آن که او هیچ گاه از کلیسای کاتولیک خارج نشد ــ آن هم فقط به پاس حمایت هایی که در زمان عسرت از او شد ــ خاک سپاری اش به درخواست خود وی بدون تشریفات کلیسایی صورت گرفت. خاکستر وی در قعر خلیج کیل در نزدیکی لابوئه قرار دارد و آثار منتشر نشده اش در آرشیو ادبیات آلمان در شهر مارباخ در کنار رود نِکار.

سخن مترجمان

قریب به دو دهه از مرگِ هانس بلومنبرگ می گذرد که اندیشه اش مصداق بارز و در عین حال، نامتعارف فلسفه ورزی به شیوه ی ادیبانه بود. هر چند مرگِ بلومنبرگ، پایانی برای خلاقیت فکری وی بود، اما اشاعه ی افکار عمیقش را به همراه داشت. درست نظیر جغد مینروای هگل که با گرگ و میش هوا، پرواز خود را آغاز و شب را ماوا و زمان خود انتخاب می کند، آثار و اندیشه های او نیز تازه با غروبِ جسمش، مجالی برای بالندگی یافتند.
هانس بلومنبرگ همانند آدورنو و ویتگنشتاین جزء آن دسته فیلسوفانی بود که به رغم آن که در فضایی کاملاً کاتولیک پرورش یافته بودند، اما قانونِ نژادی نورنبرگ آن ها را متهم به یهودی بودن یا دقیق تر بگوییم، نیمه یهودی بودن کرد. او که قلباً خود را یهودی نمی دانست، به سبب این اتهام واهی در دوران رژیم ناسیونال سوسیالیسم، چند سال آزگار از بهترین سال های عمر خود را از دست داد، در سراسر عمرش به شدت از این سال های ازدست رفته احساس غبن می کرد و از این رو، پس از اتمامِ جنگ وقت خود را تماماً صرف نگارش و مطالعه کرد.(۱) از یک سو، حوادث فجیع جنگ دوم جهانی، فجایعی که بر بشریت رفته بود، خشونت و بی رحمی زندگی و به یک معنا، کیفیتِ «زیست ـ زمانِ» بلومنبرگ و از سوی دیگر، دانش وسیع وی در باب اندیشه ی مغرب زمین، همه و همه زندگی اش را دستخوش تحولی بنیادین ساخت، مناسباتش را با عالم و آدم بر هم زد و در نهایت از وی، فیلسوفی شکاک، نسبتاً بدبین و مغموم ساخت؛ دیوارهای ستبر «زیست ـ زمان» و به تبع آن تشویش درونی ناشی از کوتاهی این «زیست ـ زمان»، سایه ی سنگینی بر زندگی اش افکند. از این رو، برای گریختن از وزن زمان و تحملِ فشارِ سهمگین زندگی، مدام در حال گریز و پناه آوردن به امورِ جدید بود: از آدم ها به کتاب، از روشنایی روز به تاریکی شب، از هیاهوی رسانه ها به انزوا، از بدیهیات و دانسته های پیشینِ سنتی به مسیرهای بعضاً صعب العبورِ جدید. همین عاداتِ نامتعارف در زندگی وی بر سلوک فکری اش تاثیر نهاد و او را به یکی از برجسته ترین، غامض ترین و درعین حال، دیرآشناترین متفکران آلمانی نیمه ی دوم سده ی بیستم بدل ساخت.
به رغم کوشش آلمانی ها و انگلیسی زبانان در جهتِ معرفی اندیشه های بلومنبرگ، متاسفانه این اندیشمند چندان مورد عنایت دوست داران فلسفه در ایران قرار نگرفته است. چنان که تاکنون هیچ اثری از او یا در باب او به فارسی انتشار نیافته و تنها اشاراتی گذرا به کتاب مشروعیت عصر جدید و مباحث او در باب سنت و مدرنیته شده است و سایرِ آثار و آرای وی در حاشیه مانده اند؛ این در حالی است که جای خالی ژرف نگری های او در فضای فکری ایران عمیقاً محسوس است. از این رو، برای جبران این نقیصه و با هدفِ نشان دادن چهره ای دیگر از بلومنبرگ و دعوت خوانندگان به شناختن سایر ابعاد این متفکر ژرف اندیش معاصر آلمانی بر آن شدیم تا کتاب پیش رو را به فارسی برگردانیم که در حال حاضر بهترین کتابِ راهنما در این زمینه بوده است. فرانتس یوزف وتس، مولف کتاب حاضر، به رغم اندیشه ی دشوارفهم بلومنبرگ، سخت نویسی، مغلق گویی، ذکر نقل قول های پیاپی، تداعی های آزاد ذهن سیالِ بلومنبرگ و به تبع آن، هجوم بی امان افکار مختلف در نوشته هایش، تمام سعی خود را کرده تا از هزارتوی نوشته های وی، بن مایه های اساسی آثارش را به نحوی نظام مند ارائه کند و خواننده را گام به گام به اندیشه های بنیادینِ بلومنبرگ رهنمون سازد. البته این بدان معنا نیست که فهم و ترجمه ی این کتاب مختصر و پرمحتوا ــ که در مجموعه ی «آشنایی با...»(۲) انتشارات یونیوس به چاپ رسیده است ــ کار ساده ای است؛ بلکه با دشواری هایی نیز همراه بوده است، زیرا مملو از نقل قول هایی از بلومنبرگ است که گاهی بدون مراجعه به اصل آن ها، فهم فحوای کلامِ وی ممکن نبود. در هر حال امیدواریم با ارائه ی این ترجمه، دست کم ما نیز توانسته باشیم تا حدودی دِین مان را برای معرفی اندیشه های بلومنبرگ به زبان فارسی ادا کرده باشیم. هر چند که به قول دوستی عزیز، در فهم و ترجمه ی جملات بلومنبرگ هیچ گاه نباید کار را تمام شده فرض کرد.

بازل، امرداد ۱۳۹۲

نظرات کاربران درباره کتاب درآمدی بر اندیشه‌ی هانس بلومنبرگ