فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دکتر محمد ملکی

کتاب دکتر محمد ملکی
استادی برای همه فصول

نسخه الکترونیک کتاب دکتر محمد ملکی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دکتر محمد ملکی

اولین بار که او را دیدم سی‌وپنج سال پیش بود، حدود ساعت ۳۰ :۸ صبح یک روز سرد نیمه دوم آذر ماه ۱۳۵۶ چند روز بعد از سالروز «۱۶ آذر». چند سالی می‌شد که رژیم شاه بعد از بگیر و ببندهای بسیار به مناسبت ۱۶ آذر یک تصمیم جدید و مؤثر گرفته بود. یکی، دو روز قبل و بعد از ۱۶ آذر از ورود دانشجویان به دانشگاه جلوگیری می‌کرد و تا هفته بعدش هم عملاً آب‌ها از آسیاب ریخته شده بود. آن سال هم از یک هفته قبل از ۱۶ آذر کلاس‌ها تعطیل شده بودند و فقط اساتید و کارکنان را اجازه می‌دادند وارد دانشگاه شوند. آن روز علی‌رغم آنکه چند روزی می‌شد که از «۱۶ آذر» می‌گذشت، مع‌ذالک مسئولین احتیاط را از دست نداده بودند و دانشگاه عملاً در محاصره گاردی‌ها بود. البته آن سال در مهرماه و در جریان افتتاح رسمی سال تحصیلی، که مقامات بلندپایه حکومتی همه ساله در آن حضور می‌یافتند، پدیده شگفت‌انگیزی هم درخصوص ۱۶ آذر اتفاق افتاده بود. در جریان یک سخنرانی رسمی، یکی از دانشجویان عضو حزب رستاخیز(۱) گفته بود که «واقعه تأسف‌آور ۱۶ آذر نتیجه بی‌مبالاتی و نواختن بی‌موقع زنگ تعطیلی کلاس‌ها در دانشکده فنی بوده». اهمیت موضوع در سخنان بی‌پایه و اساس آن دانشجو نبود، بلکه مهم آن بود که برای نخستین بار در یک گردهمایی رسمی حکومتی، نام «۱۶ آذر» برده شده بود و اینکه از آن حادثه به‌عنوان یک «فاجعه ملی» نام برده شده بود.

ادامه...

بخشی از کتاب دکتر محمد ملکی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

این کتاب در اساس بخشی از خاطرات من مربوط به دوران انقلاب است که به تحصن اساتید دانشگاه تهران در آذر و دی ماه ۱۳۵۷ مربوط می شود. خاطرات به صورت روزانه تدوین نشده بلکه کلاً در برگیرنده ماجراهای نزدیک به یک ماه تحصن اساتید در طبقه پنجم سازمان مرکزی دانشگاه تهران می باشد. بخش دیگر کتاب مربوط به مقطع بعد از انقلاب می شود. ماجراهای این بخش از زمانی آغاز می شود که آقای دکتر محمدملکی رئیس دانشگاه تهران بعد از انقلاب بنده را به عنوان نماینده ریاست دانشگاه برای هماهنگی و سروسامان دادن به وضعیت دانشکده پرستاری دانشگاه تهران به آن دانشکده اعزام می نمایند؛ و من عملاً شدم مسئول آن واحد، در آن مقطع، آموزشگاه یا دانشکده پرستاری یکی از واحدهای تابعه دانشکده پزشکی بود و از آنجا که دانشکده های پزشکی هنوز از وزارت علوم جدا نشده بودند، دانشکده پزشکی و زیرمجموعه های آن وابسته به دانشگاه ازجمله دانشگاه تهران بودند. قسمت هایی از این بخش از کتاب نیاز به توضیحاتی دارند بالاخص برای خوانندگانی که متعلق به نسل های بعد از انقلاب می باشند. در قسمتی از این بخش روسای قبل و بعد از انقلاب آموزشگاه پرستاری رودرروی یکدیگر قرار می گیرند. آنچه که ممکن است برای برخی از خوانندگان ایجاد ابهام نماید تجلیل بسیار پررنگ رئیس بعد از انقلاب از رئیس قبل از انقلاب می باشد. بالاخص و با توجه به اینکه انتصاب رئیس قبل از انقلاب از طرف اشرف پهلوی (که ریاست هیات امناء آموزشگاه پرستاری را برعهده داشت) صورت گرفته بوده. آنچه که نیاز به توضیح دارد آن است که نه رئیس انقلابی جدید آموزشگاه پرستاری (یعنی بنده) لزوماً نماینده تفکر همه روسا و مسئولین انقلابی را برعهده داشت و نه رئیس قبل از انقلاب (خانم خدیجه سلطان خسروی) ایضاً نمایندگی همه مدیران اجرایی قبل از انقلاب را. برای رفع هرگونه سوءتفاهم و سوءبرداشت نسبت به تعریف و تمجیدم از رئیس قبل از انقلاب، توضیح چند نکته را ضروری می دانم. اساساً انتصاب مدیریت ها در نظام حاکم قبل از انقلاب از یک نظم و نسق خیلی مشخص و تعریف شده پیروی نمی کرد. البته یکسری ملاحظات کلی وجود داشت. قطعاً هیچ فردی که با نظام شاهنشاهی در مخالفت بود یا منتقد شاه می بود منصوب نمی شد. به علاوه تمامی انتصابات و اساساً کل استخدام های دولتی، شرکت ها و سازمان های بزرگ اعم از دولتی یا خصوصی با استعلام از تشکیلات اطلاعات و امنیت رژیم (سازمان اطلاعات و امنیت کشور که به نام «ساواک» معروف بود) صورت می گرفت و بالطبع اگر «ساواک» استخدام مربوطه را «بلامانع» اعلام می کرد، آن استخدام صورت می گرفت در غیر این صورت استخدام متقاضی منتفی می شد. «ساواک» البته هیچ اجباری به دادن توضیحات اینکه چرا با استخدام یا انتصاب فرد متقاضی مخالفت نموده نداشت. و البته اگر فرد متقاضی از نفوذ، آشنایی، حمایت یا تایید خاصی از جانب مقامات کشور یا مسئولین دستگاه مربوطه برخوردار می بود، مخالفت «ساواک» معمولاً مانع از تحقق استخدام یا انتصاب وی نمی شد. از این ملاحظات که بگذریم، بسیاری از انتصابات به واسطه آشنایی ها، توصیه ها و روابط صورت می گرفت. این البته به آن معنا نبود که مدیر منصوب شده لزوماً استحقاق، توانایی و شایستگی احراز آن پست را نمی داشت. ممکن بود می داشت، ممکن هم بود که نمی داشت. نکته مهم آن بود که علت انتصابش آشنایی ها، معرفی و روابط بود. اما همه انتصابات و مدیریت ها اینگونه نبودند. کم نبودند مردان و زنانی که بدون آنکه از آشنایی و وابستگی به دربار یا مراکز دیگر قدرت برخوردار بوده باشند، به مدارج بالایی در آن نظام رسیده بودند. تحصیلات، تجربه، لیاقت و توانایی های فردی در خصوص این دست مقامات بدون تردید مهمترین عامل پیشرفت شان در آن نظام می بود. البته طبیعی هم می بود که صعود و پیشرفت برای این دسته از مدیران خیلی کندتر و با دشواری های زیادی معمولاً همراه باشد. در حالی که وابستگی به دربار یا یکی دیگر از مراکز قدرت باعث می شدند تا آن فرد یک شبه ره صد ساله را طی کند. ذکر این نکته ضروری است که رئیس قبل از انقلاب آموزشگاه پرستاری یقیناً به گروه دوم تعلق داشت. او اگر هم به جایی رسیده بود، آن صعود بدون تردید مدیون تحصیلات، تجربه، عملکرد و شایستگی های شخصی وی می بوده. در آن بخش از کتاب هم که دو رئیس قبل و بعد از انقلاب با یکدیگر مواجه می شوند و رئیس بعد از انقلاب (بنده) از همتای قبل از انقلاب (خانم خسروی) تجلیل می کند دقیقاً به واسطه آن بوده که متوجه شده بودم که او از آن دسته از مدیران می بود که جایگاه اش را نه به واسطه آشنایی و رابطه با مراکز قدرت بلکه به واسطه توانایی ها و تلاش های فردی اش احراز نموده. بماند این نکته دیگر که خانم خسروی از خانواده بزرگ اصیل و ریشه دار «خسروی» در مشهد بودند که هنوز هم یکی از اصلی ترین خیابان های مرکزی مشهد و منتهی به حرم به نام خیابان «خسروی» می باشد.

صادق زیباکلام
شهریور ۱۳۹۳

نخستین بار که گفتمش از کجایی / به گفتا از دیار آشنایی

اولین بار که او را دیدم سی وپنج سال پیش بود، حدود ساعت ۳۰ :۸ صبح یک روز سرد نیمه دوم آذر ماه ۱۳۵۶ چند روز بعد از سالروز «۱۶ آذر». چند سالی می شد که رژیم شاه بعد از بگیر و ببندهای بسیار به مناسبت ۱۶ آذر یک تصمیم جدید و موثر گرفته بود. یکی، دو روز قبل و بعد از ۱۶ آذر از ورود دانشجویان به دانشگاه جلوگیری می کرد و تا هفته بعدش هم عملاً آب ها از آسیاب ریخته شده بود. آن سال هم از یک هفته قبل از ۱۶ آذر کلاس ها تعطیل شده بودند و فقط اساتید و کارکنان را اجازه می دادند وارد دانشگاه شوند. آن روز علی رغم آنکه چند روزی می شد که از «۱۶ آذر» می گذشت، مع ذالک مسئولین احتیاط را از دست نداده بودند و دانشگاه عملاً در محاصره گاردی ها بود. البته آن سال در مهرماه و در جریان افتتاح رسمی سال تحصیلی، که مقامات بلندپایه حکومتی همه ساله در آن حضور می یافتند، پدیده شگفت انگیزی هم درخصوص ۱۶ آذر اتفاق افتاده بود. در جریان یک سخنرانی رسمی، یکی از دانشجویان عضو حزب رستاخیز(۱) گفته بود که «واقعه تاسف آور ۱۶ آذر نتیجه بی مبالاتی و نواختن بی موقع زنگ تعطیلی کلاس ها در دانشکده فنی بوده». اهمیت موضوع در سخنان بی پایه و اساس آن دانشجو نبود، بلکه مهم آن بود که برای نخستین بار در یک گردهمایی رسمی حکومتی، نام «۱۶ آذر» برده شده بود و اینکه از آن حادثه به عنوان یک «فاجعه ملی» نام برده شده بود. شاید به همین خاطر بود که برخی از مخالفین رژیم به خود جرات داده بودند تا دست به یک اقدام سمبولیک، اما در عین حال متهورانه در مورد ۱۶ آذر بزنند. البته فضای سیاسی هم در کشور به سرعت رو به تغییر بود؛ تغییری که نخستین علایم آن از نیمه دوم سال ۱۳۵۵ به تدریج نمایان شده بود.
من در سال ۱۳۵۶ عضو هیات علمی دانشکده فنی دانشگاه تهران بودم. آن روز صبح حول و حوش ساعت ۳۰:۸ از درب غربی دانشگاه که امروزه به نام «درب ۱۶ آذر» می باشد وارد دانشگاه شده و به سمت دانشکده فنی می رفتم. نخست تجمع شمار زیادی نیروهای گارد که در جلوی درب ورودی دانشگاه به صف ایستاده بودند توجه ام را جلب کرد. اما بلافاصله که وارد دانشگاه شدم از دور یک تجمع کوچک چند نفره را دیدم. فکر کردم که شاید دانشجویان می خواهند تظاهرات کنند. اما جلوتر که آمدم متوجه شدم که از دانشجویان خبری نیست. در عوض دیدم ۴، ۵ نفر که یکی از آنها خانم بود، پشت به کتابخانه مرکزی و روبروی مسجد به حالت خبردار ایستاده اند و دور آنان را گاردی ها گرفته اند. آنقدرها طول نکشید تا متوجه شدم که آن چند نفر، از اساتید دانشگاه تهران هستند و دارند برای شهدای ۱۶ آذر فاتحه می خوانند. یکی از آنان یکی، دو قدم از دیگران جلوتر ایستاده بود و با برگشت او، مابقی هم برگشتند به طرف کتابخانه مرکزی. فرمانده نیروهای گارد نگذاشت به سمت دانشکده فنی بیایند و آنان را به طرف درب شرقی دانشگاه به سمت دانشکده ادبیات و علوم هدایت نمود. یکی از تکنسین های دانشکده فنی که نزدیکم ایستاده بود آنان را می شناخت. آهسته به من گفت: آن که عینک به چشمش است و پالتو بلند به تن دارد دکتر ناصر پاکدامن استاد دانشکده اقتصاد است؛ آن خانم، دکتر سیماکوبان استاد دانشکده هنرهاست؛ آن که مسن تر از همه است، دکتر ترابعلی براتعلی از رهبران جبهه ملی و استاد دانشکده علوم است؛ آن که قدش از همه بلندتر است دکتر نظام صباغیان از شاگردان مهندس بازرگان و استاد دانشکده بهداشت است؛ و آن که فاتحه را قرائت می کرد و جلوتر از دیگران ایستاده بود، دکتر محمد ملکی استاد دانشکده دامپزشکی است. از آن جمع فقط نام های دکتر محمد ملکی و ناصر پاکدامن را قبلاً شنیده بودم. نام دکتر ملکی را خیلی شنیده بودم. نامش در اکثر نامه های سرگشاده اعتراضی به رژیم شاه که در آن ایام به تدریج به راه افتاده بود، وجود داشت. آن روز برای نخستین بار بود که او را از فاصله ۲۰، ۳۰ متری می دیدم. چاق بود با قدی کوتاه، کت قهوه ای رنگ بلند و گشادی تنش بود با شلواری روشن. پاکدامن، صباغیان و براتعلی کراوات زده بودند و خانم دکتر کوبان کت و دامن مشکی بسیار شیکی به تن داشت با موهای مشکی بلند. دکتر ملکی کراوات نزده بود و پیراهنی روشن به تن داشت. از دور احساس کردم که ۱۰، ۱۵ سال از من بزرگتر است.
آن روزها تقسیم بندی سیاسی اصلی در دانشگاه مذهبی و چپ (چپ مارکسیستی) بود. دانشجویان یا چپ بودند یا مذهبی و در مورد اساتید هم همین تقسیم بندی اگرچه کم رنگ تر وجود داشت. محمد ملکی اسلام گرا بود؛ در اتریش درس خوانده و دکترایش را از آن کشور گرفته بود و در دانشکده دامپزشکی تدریس می کرد. گفته می شد با دکتر علی شریعتی سر و سری داشته؛ با آیت اللّه طالقانی آشناست و با شماری از اعضای شاخص «روحانیت مبارز» ازجمله دکتر بهشتی، هاشمی رفسنجانی، دکتر باهنر و استاد مطهری هم نزدیک است. مثل بسیاری دیگر از چهره های مذهبی مبارز، ملکی هم به دکتر مصدق، نهضت آزادی، جبهه ملی و شریعتی عشق می ورزید. اینها کل معلومات من در آن آذرماه سال ۵۶ در مورد دکتر محمد ملکی بود. به علاوه یک نکته کوچک دیگر: اینکه نام دکتر ملکی به تدریج از سال ۱۳۵۶ به عنوان یک شخصیت و چهره مبارز دانشگاهی مسلمان در حال صعود بود. دیدار دوم من با دکتر ملکی چند هفته بعدش اتفاق افتاد. آنچه آن روز صبح نمی دانستم آن بود که ظرف ماه های بعدی چقدر به این استاد کوتاه قد فربه وابسته می شدم.
در ترم اول سال تحصیلی ۵۷ - ۵۶ کم کم یک تشکل صنفی - سیاسی متشکل از اساتید دانشگاه های تهران به نام سازمان ملی دانشگاهیان در حال شکل گیری بود. نطفه اولیه آن تشکل در دانشگاه صنعتی شریف (آریامهر) شکل گرفته بود و به تدریج شماری از اساتید دانشگاه های تهران و پلی تکنیک هم به آن اضافه شده بودند. علت به وجود آمدن آن تشکل یک اختلاف یا مرافعه صنفی میان شماری از اساتید دانشگاه شریف (آریامهر سابق) با وزارت علوم بود. رژیم شاه که از ناآرامی های علی الدوام دانشکده فنی و پلی تکنیک خسته و کلافه شده بود، و در عین حال هم به فارغ التحصیلان فنی برای گسترش صنایع رو به رشد کشور نیاز داشت، از اوایل دهه ۱۳۴۰ تصمیم به ایجاد یک دانشگاه فنی - صنعتی سوم گرفت که رقیبی برای دانشکده فنی دانشگاه تهران و پلی تکنیک شود اما فضای دانشجویی آن همچون دانشکده فنی دانشگاه تهران این قدر علیه حکومت و ضد رژیم نباشد. از آنجا که برخی از صنایع مهم و مادر ازجمله ذوب آهن، فولاد، پتروشیمی و بسیاری از صنایع نظامی ازجمله هلی کوپترسازی در اصفهان ایجاد می شدند، لذا از همان ابتدا تصمیم بر این شد که دانشگاه صنعتی جدید هم در اصفهان تاسیس شود و واحد یا شعبه آن در تهران بیشتر حالت پژوهشی، اداری و پشتیبانی داشته و بار اصلی تربیت فارغ التحصیلان در مجموعه اصفهان استقرار یابد. اما «از قضا سرکنگبین صفرا فزود» و دانشگاه جدید صنعتی تهران که به نام «آریامهر» بود، صد پله از فنی و پلی تکنیک در مخالفت با رژیم شاه بدتر از آب در آمد. بنابراین رژیم تصمیم گرفت تا کار انتقال دانشگاه آریامهر به اصفهان را سرعت بخشد و از اواسط سال ۱۳۵۵ مسئله انتقال آن دانشگاه از تهران به اصفهان خیلی جدی در دستور کار دولت و وزارت علوم قرار گرفت.
اما مسئله انتقال دانشگاه «آریامهر» به اصفهان با مخالفت شماری از اساتید دانشگاه روبرو گردید. بخشی از انگیزه آنان برای مخالفت با رفتن به اصفهان بالطبع باز می گشت به همان احساس کلی که هیچ کارمند دولتی شاغل در تهران حاضر نیست به شهرستان منتقل شود. اما جدای از این دلیل کلی، برخی از اساتید دانشگاه آریامهر (شریف) دلایل سیاسی هم برای استنکاف از رفتن به اصفهان داشتند. وزارت علوم و مسئولین دانشگاه شریف قرص و محکم در برابر اساتیدی که حاضر به رفتن به اصفهان نبودند ایستاده و آنان را در صورت خودداری از رفتن به اصفهان تهدید به اخراج نمودند. این مرافعه اداری - استخدامی که از سال ۵۵ شروع شده بود با توجه به تغییرات سریع فضای سیاسی کشور در سال ۵۶، عملاً بدل به یک رویارویی سیاسی شد. در فضایی که هیچکس جرات نمی کرد به رژیم شاه «نه» بگوید و در برابر آن ایستادگی کند، موضع گیری اساتید دانشگاه شریف که در برابر تهدید اخراج هم حاضر به رفتن به اصفهان نشده بودند، به سرعت آنان را بدل به قهرمان ملی نمود.
به تدریج اعلامیه های سیاسی در دفاع از اساتید دانشگاه شریف ظاهر شد. بعضا اعلامیه های طرفداری به نام «دانشجویان» بود، بعضا به نام شماری از «روحانیون مبارز»، بعضا به نام «دانشگاهیان»، بعضا به نام «نیروهای ملی» یا «ملی ـ مذهبی» و غیره. سرانجام اعلامیه موسوم به «بازاریان مبارز»، به تعبیر مرحوم حاج سیدحسین اتفاق فر، از «پیش کسوتان بازار»، کار را یکسره کرد. چهره های ملی-مذهبی بازار همچون مرحوم حاج محمود مانیان، حاج قاسم لباسچی، تهرانچی، شالچی و دیگران در یک اعلامیه مهم تاریخی اعلام کردند که «حقوق کلیه اساتید اخراجی دانشگاه شریف را خواهند پرداخت». اعلامیه «بازاریان مبارز» عملاً مرافعه اساتید دانشگاه شریف با دولت را از هیبت صنفی خارج نموده و آن را بدل به یک جدال جدی سیاسی نمود. اساتید معترض نیز به تدریج از هیبت «شماری از اساتید معترض دانشگاه آریامهر»، خارج شده و پایه گذار تشکلی صنفی ـ سیاسی شدند به نام «سازمان ملی دانشگاهیان».
هنوز ترم نخست سال تحصیلی ۵۷ ـ ۵۶ به نیمه راه نرسیده بود که در دانشگاه های تهران و پلی تکنیک نیز واحدهای «سازمان ملی دانشگاهیان» به ثبت رسیده بودند. تشکیلاتی که ماهیتا و از اساس صنفی بود و حسب اساسنامه آن «به منظور دفاع از حقوق و منافع صنفی اساتید» تشکیل شده بود، اما به دلیل فضای سیاسی حاکم بر کشور منظما به سمت و سوی موضع گیری های سیاسی هل داده می شد. در نخستین اعلامیه ها و بیانیه های رسمی اش، «سازمان» خواهان «آزادی دانشجویان در بند، خروج گارد و نیروهای نظامی و شبه نظامی از دانشگاه ها، لغو حکومت نظامی(۲)، محکومیت ضرب و شتم دانشجویان» و مواردی از این دست شده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب دکتر محمد ملکی

واقعا جوری با جزئیات نوشته شده که‌ من که متولد ده هفتاد هستم هم خیلی خوب و واضح میتونم اون روزا رو تجسم کنم ممنون استاد
در 2 سال پیش توسط سید اسماعیل رضوی
آقای زیبا کلام نشون دادن که در روایت تاریخ چندان بی طرف نیستند ، برای خرید این کتاب دو دلم .
در 3 هفته پیش توسط inf...017
یک کتاب فوق‌العاده با تصویر سازی های عالی به قلم بسیار روان دکتر زیبا کلام. بعضی از جملات این کتاب یک دنیا حرف داره. واقعا دکتر محمد ملکی یک مرد شریف و بزرگی هست که باید همه در باره ایشون این کتاب رو بخوانند. من خودم قبل از مطالعه این کتاب خیلی با ایشون آشنا نبودم ولی بعد از مطالعه و جستجو در اینترنت پی بردم که مرد بسیار بزرگی هستند که واقعاً برای تمام فصول هستند.
در 1 سال پیش توسط هادی مرادیان