فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مدرسه‌ی رویایی
توتو ـ چان دخترکوچکی پشت پنجره

نسخه الکترونیک کتاب مدرسه‌ی رویایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مدرسه‌ی رویایی

دلیل نگرانی مادر آن بود که با آن‌که توتوـ چان تازه مدرسه را شروع کرده بود، اخراج شده بود. اخراج شدن از کلاس اول را تصور کنید!
این موضوع درست یک هفته قبل اتفاق افتاد. معلم مدرسه به دنبال مادر توتوـ چان فرستاده و مستقیماً سر اصل مطلب رفته بود: «دختر شما نظم کلاس را به‌هم می‌زند، باید از شما بخواهم تا او را به مدرسه‌ی دیگری ببرید.»
معلم زیبا و جوان آهی کشید و گفت: «واقعاً توانم تمام شده است.»
مادر کاملاً نگران و دستپاچه شده بود. از خودش می‌پرسید توتوـ چان چه‌کاری کرده که آرامش همه را در کلاس به‌هم زده است!
معلم درحالی‌که با حالتی عصبی پلک می‌زد و به موهای کوتاهش دست می‌کشید توضیح داد: «خب، برای شروع، او صدها بار درپوش میزتحریرش را باز و بسته می‌کند. من گفته‌ام هیچ‌کس نباید این‌کار را بکند. مگر این‌که بخواهد چیزی بردارد یا بگذارد. دختر شما دایماً در حال برداشتن یا گذاشتن چیزی است ـ برداشتن یا گذاشتن دفتر، جامدادی، کتاب‌های درسی و یا هر چیز دیگری. مثلاً، می‌خواهیم الفبا بنویسیم، دختر شما در میز تحریرش را بالا می‌کشد، دفترش را بیرون می‌آورد و در میز تحریر را از آن بالا ول می‌کند. سپس دوباره میز تحریرش را باز می‌کند، سرش را داخل آن می‌کند، یک مداد بیرون می‌آورد و سریع در میز تحریر را می‌بندد، یک «آ» می‌نویسد، اگر اشتباه کرده باشد یا آن را بد نوشته باشد باز هم در میز تحریر را باز می‌کند، یک پاک‌کن برمی‌دارد و در میز تحریر را محکم می‌بندد، حرف را پاک می‌کند، بعد در میز تحریر را بازو بسته می‌کند تا پاک کن را درون آن بگذارد ـ همه‌ی کارها را با بالاترین سرعت انجام می‌دهد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.74 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مدرسه‌ی رویایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب را به فرزندانم امیرعلی و امیرحسام و همه ی کودکان این سرزمین که از انعطاف ناپذیری نظام آموزشی موجود و کمبودهای آن، به ویژه در قسمت پرورش، در رنج هستند، تقدیم می کنم.

مقدمه ی مترجم

در اقامت کوتاه مدتی در ژاپن با خانم معلمی ـ خانم مایا ایتوه(۱) ـ آشنا شدم، او کتابی را که اکنون پیش روی شماست، به یادگار به من داد. در آن اقامت کوتاه مدت فقط توانستم روزنامه وار کتاب را بخوانم.
پس از مراجعت به ایران، کتاب را به دقت مرور کردم و به شدت تحت تاثیر شیوه های رفتاری و آموزشی آقای کوبایاشی  که در طول مطالعه ی کتاب با وی آشنا می شوید  قرار گرفتم. نکته سنجی ها و گستره ی دید آقای سوساکوکوبایاشی(۲)، موسس، صاحب و مدیر مدرسه ی توموا(۳) بسیار جالب توجه و حایز اهمیت است. او برای رسیدن به هر هدفی، با تفکر و بررسی بسیار راهی را انتخاب می کند که بیش ترین بهره را برای کودکان به همراه داشته باشد. اعتمادبه نفسی که به کودکان القا می کند، شیوه هایی که برای بروز و پرورش استعداد هریک برمی گزیند و روش هایی که برای آموزش هریک از علوم لازم در پیش می گیرد، حکایت از عشق او به کارش و بچه ها دارد و نمایانگر ژرفای اندیشه ی او بر مسائل مختلف آموزشی و به ویژه پرورشی است.
در مدرسه ی توموا در واقع مجموعه ای از کودکان استثنایی مشغول به تحصیل بودند. البته استثنایی نه به مفهوم رایج امروز یعنی عقب افتاده و کندذهن یا تیزهوش بلکه به مفهوم انسانی که از جنبه ی تفکر، ایده آل ها یا رفتار با دیگران تفاوت قابل مشاهده دارد. فردی مثل قهرمان این داستان واقعی که از نظر خواسته ها و رفتارش، تمایلات و دیدگاه هایش و بلاتکلیفی با خودش در زمره ی چنین افرادی قرار می گیرد. معلوم نیست اگر خانم کوریاناگی(۴) در کودکی با آقای کوبایاشی و مدرسه ی توموا آشنانمی شد می توانست مثل امروز فرد موفق، مشهور و مطرحی باشد یا خیر.
کودکانی از این دست در همه جای دنیا و در ایران ما فراوانند. کودکانی که آموزش آن ها و کشف و پرورش استعدادهای شان نیاز به به کارگیری شیوه های خاص دارد. چه بسا بسیاری از این غنچه های زندگی ما در مواجهه با سیستم خشک آموزش و پرورش موجود به ویژه در دوران دبستان چنان سرخورده و از درس و مدرسه گریزان می شوند که حتی مجال پرپرشدن نیافته بلافاصله خشک می شوند. این افراد حتی در صورت ادامه ی تحصیل به ندرت به موفقیت دست خواهند یافت. برخورد با کودکان و پرورش روح و روان آن ها در آماده سازی ذهن شان برای آموختن علوم مختلف شامل ظرایفی است که متاسفانه در نظام آموزش و پرورش ما جای خالی آن بسیار محسوس است. به همین دلیل علی رغم این که تخصصی در تعلیم و تربیت کودکان ندارم، معتقدم که این کتاب برای دست اندرکاران این مقوله قابل استفاده خواهد بود. لذا خواندن این کتاب را به تمام متولیان خرد و کلان آموزش و پرورش به ویژه آموزش و پرورش ابتدایی توصیه می کنم. البته در کتاب قید شده است که این شیوه آموزشی در ژاپن زمان جنگ جهانی دوم و پیش از آن هم شیوه ی غیرمتعارفی بوده است. اما همین کتاب می گوید که این روش غیرمتعارف، حداقل در سطح فردی کارآیی بالایی داشته است.
کتاب حاضر شهرت جهانی دارد و همان گونه که نویسنده در بخش پایانی اشاره می کند به چند زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است. چنان چه در اینترنت نام کتاب Totto-Chan the Little Girl at the Window یا نویسنده اش Tettsuko Kuroyanagi را جست وجو کنید، مطالب زیادی درباره ی هر کدام می یابید. که این نشان از اقبال جهانی به این کتاب دارد.
خانم مایا ایتوه، دوست عزیز من این کتاب باارزش را به من هدیه کردند. تشویق های مادرم و همسرم در ترجمه ی آن کارساز بود. متن های دست نویس این ترجمه را همسرم، دکتر نعمت اللهی، بازخوانی و اصلاح کردند. آقای دکتر یدالله آقاعباسی، نمایش نامه نویس و کارگردان برجسته تئاتر، ارتباط بین من و ناشر را برقرار کردند. و در نهایت، آقای دقاقی، ریاست محترم کتابخانه ی مرکزی دانشگاه شهید باهنر کرمان، با لطف بسیار زحمت ویرایش متن فارسی را پذیرفتند. از تمام این عزیزان برای کمک، راهنمایی و همراهی شان سپاسگزارم.

سوسن فیروزی ـ زمستان ۱۳۸۸

ایستگاه قطار



آن ها در ایستگاه «جی یوگااُکا»(۵) از قطار «اُای ماچی»(۶) پیاده شدند و مادر درحالی که دست توتوـ چان(۷) را گرفته بود او را به طرف در خروجی راهنمایی می کرد. توتوـ چان به سختی به یاد می آورد که قبلاً سوار قطار شده باشد. از این رو دلش نمی خواست بلیت گران بهایی را که به دست آورده بود، از دست بدهد.
او از مسئول جمع آوری بلیت پرسید: «می توانم بلیت را نگه دارم؟»
مرد درحالی که بلیت را از او می گرفت پاسخ داد: «نه، نمی توانی.»
او به جعبه ی مرد که پر از بلیت بود اشاره کرد: «همه ی این ها مال شما است؟»
مرد درحالی که با سرعت بلیت ها را از مسافران می گرفت، پاسخ داد: «نه، این ها مال ایستگاه راه آهن است.»
توتوـ چان با اشتیاق به جعبه خیره شد و گفت: «اوه، وقتی بزرگ شدم می خواهم بلیت فروش راه آهن بشوم!»
مردی که بلیت ها را جمع می کرد برای اولین بار به او نگاه کرد و گفت: «پسرکوچولوی من هم شغلی در ایستگاه راه آهن می خواهد. پس می توانید با هم کار کنید.»
توتوـ چان چند قدمی برداشت و نگاه دقیقی به مرد کرد، چاق بود و عینک داشت و خیلی مهربان به نظر می رسید. دستانش را بر پشتش گذاشت و با خودش فکر کرد: «هوم، من اصلاً به کارکردن با پسر شما فکر نکرده بودم. آن را بررسی می کنم. اما حالا سرم شلوغ است زیرا می خواهم به یک مدرسه ی جدید بروم.»
او درحالی که فریاد می کشید، به طرف جایی که مادرش منتظر بود دوید: «من می خواهم یک بلیت فروش بشوم!»
مادر تعجبی نکرد اما گفت: «فکر می کردم می خواهی یک جاسوس بشوی!»
توتوـ چان همین که دست در دست مادر به راه افتاد، به یاد آورد که تا روز قبل کاملاً مطمئن بود که می خواهد یک جاسوس بشود. اما مسئولیت داشتن یک جعبه ی پر از بلیت نیز جالب خواهد بود!
«همین طور است!» یک فکر دلپذیر از ذهن او گذشت. به مادر نگاه کرد و با صدای بلند او را از فکر خود آگاه کرد: «می توانم یک جاسوس بلیت فروش باشم؟!»
مادر جواب نداد. صورت دوست داشتنی اش زیرکلاه نمدی اش که گل های کوچکی داشت، جدی بود. در واقع او خیلی نگران بود. اگر توتوـ چان را در مدرسه ی جدید نمی پذیرفتند، چه می شد؟ دخترش را نگاه کرد که در طول خیابان ورجه ورجه می کرد و با خودش حرف می زد. توتوـ چان نمی دانست که مادرش نگران است. از این رو هنگامی که نگاه شان تلاقی کرد با شادابی گفت: «نظرم را عوض کردم، فکر می کنم، بهتر است عضو یکی از آن گروه های موسیقی خیابانی بشوم که برای فروشگاه های جدید تبلیغ می کنند!»
مادر با ناامیدی گفت: «بیا، دیر می رسیم، نباید مدیر مدرسه را منتظر بگذاریم، وراجی بس است. جلو پایت را نگاه کن و درست راه برو.»
در مقابل آن ها در دوردست، نمای یک مدرسه ی کوچک کم کم دیده می شد.

دختر کوچکی پشت پنجره

دلیل نگرانی مادر آن بود که با آن که توتوـ چان تازه مدرسه را شروع کرده بود، اخراج شده بود. اخراج شدن از کلاس اول را تصور کنید!
این موضوع درست یک هفته قبل اتفاق افتاد. معلم مدرسه به دنبال مادر توتوـ چان فرستاده و مستقیماً سر اصل مطلب رفته بود: «دختر شما نظم کلاس را به هم می زند، باید از شما بخواهم تا او را به مدرسه ی دیگری ببرید.»
معلم زیبا و جوان آهی کشید و گفت: «واقعاً توانم تمام شده است.»
مادر کاملاً نگران و دستپاچه شده بود. از خودش می پرسید توتوـ چان چه کاری کرده که آرامش همه را در کلاس به هم زده است!
معلم درحالی که با حالتی عصبی پلک می زد و به موهای کوتاهش دست می کشید توضیح داد: «خب، برای شروع، او صدها بار درپوش میزتحریرش را باز و بسته می کند. من گفته ام هیچ کس نباید این کار را بکند. مگر این که بخواهد چیزی بردارد یا بگذارد. دختر شما دایماً در حال برداشتن یا گذاشتن چیزی است ـ برداشتن یا گذاشتن دفتر، جامدادی، کتاب های درسی و یا هر چیز دیگری. مثلاً، می خواهیم الفبا بنویسیم، دختر شما در میز تحریرش را بالا می کشد، دفترش را بیرون می آورد و در میز تحریر را از آن بالا ول می کند. سپس دوباره میز تحریرش را باز می کند، سرش را داخل آن می کند، یک مداد بیرون می آورد و سریع در میز تحریر را می بندد، یک «آ» می نویسد، اگر اشتباه کرده باشد یا آن را بد نوشته باشد باز هم در میز تحریر را باز می کند، یک پاک کن برمی دارد و در میز تحریر را محکم می بندد، حرف را پاک می کند، بعد در میز تحریر را بازو بسته می کند تا پاک کن را درون آن بگذارد ـ همه ی کارها را با بالاترین سرعت انجام می دهد. وقتی که «آ» را دوباره نوشت همه وسایلش را یکی یکی داخل میزتحریر می گذارد. در میز تحریر را باز می کند و مدادش را درون آن می گذارد و در را می بندد، سپس دوباره در میز تحریر را باز می کند و دفترش را داخل آن می گذارد. بعد وقتی می خواهد حرف بعدی را بنویسد، مجددا همان جریان را تکرار می کند، اول دفتر، بعد مداد، بعد پاک کن و هر دفعه در میز را بازو بسته می کند. این کار مرا به سرگیجه دچار می کند و من نمی توانم او را سرزنش کنم زیرا هر بار به دلیلی در میز تحریر را باز و بسته می کند.»
معلم هر چه بیش تر صحنه ها را در ذهنش مرور می کرد مژه های بلندش بیش تر می لرزید. ناگهان برای مادر روشن شد که چرا توتوـ چان این قدر مکرر درپوش میز تحریر را بازو بسته می کند. به یادآورد توتوـ چان، روز اول، هنگام بازگشت از مدرسه چه قدر هیجان زده بود، او گفته بود: «مدرسه چه قدر شگفت انگیز است! میز تحریر من در خانه، کشوهایی دارد که آن ها را بیرون می کشم، اما روی میزتحریر مدرسه دری هست که می توانم آن را بالا ببرم، شبیه یک جعبه است که می توانم همه چیز را در آن نگه داری کنم، عالی است!!!»
مادر او را تصور کرد که با اشتیاق، درپوش میزتحریر جدید را باز می کند و می بندد، و البته فکر نکرد که این موضوع همه ی نافرمانی او باشد. به هرحال زمانی که تازگی این کار تمام شود، شاید دیگر آن را تکرار نکند. اما تنها چیزی که توانست به معلم بگوید این بود: «در این باره با او صحبت خواهم کرد.»
صدای معلم، هنگامی که به صحبت ادامه داد، اوج گرفت: «اگر فقط همین بود اهمیتی نمی دادم.» هنگامی که معلم به جلو متمایل شد، مادر خود را عقب کشید: «هنگامی که با میزتحریرش سروصدا نمی کند از جایش بلند می شود، در تمام طول مدت کلاس!»
مادر تعجب زده پرسید: «بلند می شود؟ کجا؟!»
معلم با بی حوصلگی پاسخ داد: «پشت پنجره.»
مادر درحالی که گیج شده بود پرسید: «چرا پشت پنجره می ایستد؟!»
معلم تقریباً جیغ زد: «برای این که بتواند ارکسترهای خیابانی را به داخل دعوت کند.»
جان کلام حرف معلم این بود که توتوـ چان بعد از این که یک ساعت تقریباً مداوم درپوش میز تحریرش را به هم می کوبید، میزش را ترک می کرد و پشت پنجره می ایستاد و بیرون را نگاه می کرد. بعد درست هنگامی که معلم فکر می کرد تا زمانی که ساکت است شاید فقط همان جا بماند، توتوـ چان ناگهان یک گروه موسیقی خیابانی رهگذر که لباس های پر زرق و برق پوشیده بودند را صدا می زد.
از خوش شانسی توتوـ چان و بدشانسی معلم، کلاس در طبقه ی هم کف و خیابان، در دیدرس قرار داشت، فقط یک پرچین کوتاه، مدرسه و خیابان را از هم جدا می کرد. از این رو هرکسی در کلاس می توانست به سادگی با عابران خیابان گفت وگو کند. هنگامی که توتوـ چان گروهی را صدا می زد، نوازندگان دقیقاً پشت پنجره می آمدند. به گفته ی معلم، سپس توتوـ چان این موضوع را به کلاس اعلام می کرد، «آن ها این جا هستند!». همه ی بچه ها به پشت پنجره هجوم می بردند و ارکستر را صدامی زدند.
توتوـ چان می گفت: «چیزی بنوازید. «و ارکستر کوچک که معمولاً به آرامی از مقابل مدرسه عبور می کرد با کلارینت، گانگ(۸)ها، طبل و سامی سن(۹)، یک آهنگ هیجان انگیز برای بچه ها اجرا می کردند. دراین حالت معلم بیچاره کاری نمی توانست بکند، غیر از این که منتظربماند تا غوغا تمام شود.
بالاخره وقتی موسیقی تمام می شد، ارکستر می رفت و همه ی دانش آموزان سرجایشان برمی گشتند، غیر از توتوـ چان. هنگامی که معلم می پرسید: «چرا هنوز پشت پنجره هستی؟» او خیلی جدی پاسخ می داد: «شاید یک گروه دیگر بیاید و به هرحال اصلاً درست نیست که گروه های دیگر بیایند و ما آن ها را نبینیم.»
معلم با هیجان گفت: «می توانید مجسم کنید که چگونه این کارها، نظم را برهم می زند، این طور نیست؟» مادر می خواست با او هم دردی کند که او دوباره با صدای تیزتری شروع کرد: «و بعد به علاوه...»
مادر با احساس یک شناگر در حال غرق شدن پرسید: «دیگر چه کار کرده است؟!»
معلم فریاد زد: «دیگرچه؟!! من اگر می توانستم کارهایی را که او می کند فقط بشمارم، از شما نمی خواستم که او را از این جا ببرید.»
معلم کمی خودش را جمع و جور کرد و مستقیماً به مادر نگریست و گفت: «دیروز توتوـ چان، طبق معمول، کنار پنجره ایستاده بود و من درحالی که فکر می کردم او منتظر یک ارکستر خیابانی است، به درس ادامه می دادم که او خطاب به کسی گفت: «چه کار داری می کنی؟» از جایی که بودم، نمی توانستم ببینم با چه کسی صحبت می کند و کنجکاو بودم که آن جا چه خبر است. سپس او دوباره گفت: «چه کار دارید می کنید؟» او به کسی در خیابان اشاره نمی کرد، فقط به بالا نگاه و صحبت می کرد. من نتوانستم کنجکاوی خودم را کنترل کنم و سعی کردم پاسخ را بشنوم ولی پاسخی نیامد، با این همه دختر شما به این کار ادامه داد، آن قدر که من نتوانستم درس بدهم. پس به طرف پنجره رفتم تا ببینم او با چه کسی صحبت می کند، هنگامی که سرم را از پنجره بیرون بردم و بالا را نگاه کردم، یک جفت پرستو را دیدم که داشتند بالای پنجره ی کلاس لانه می ساختند و او با پرستوها صحبت می کرد. حالا، من بچه ها را درک می کنم، نمی گویم صحبت کردن با پرستوها بی معنی است. اما احساس می کنم کاملاً نابه جا است که درست وسط کلاس از پرستوها بپرسند که چه کار می کنند!»
قبل از این که مادر بتواند دهانش را برای عذرخواهی باز کند، معلم ادامه داد: «در کلاس نقاشی از بچه ها خواستم که پرچم ژاپن را بکشند، همه درست کشیدند، اما دختر شما شروع کرد به کشیدن یک پرچم نیروی دریایی ـ می دانید، پرچمی با اشعه ـ فکر کردم اشکالی ندارد، اما او ناگهان شروع به کشیدن یک حاشیه ی ریشه دار به دور آن کرد. می دانید، یک حاشیه ریشه دار!
مثل آن هایی که در پرچم های گروه های جوان وجود دارد، احتمالاً در جایی یکی از آن ها را دیده است. اما قبل از این که بفهمم چه کار می کند، او یک حاشیه ی ریشه دار زرد رنگ کشیده بود که از کاغذ بیرون رفته روی میز تحریرش ادامه پیدا کرده بود. چون که پرچم او قسمت عمده ی کاغذ را گرفته بود و جای کافی برای حاشیه وجود نداشت. او مداد شمعی زردش را برداشت و صدها پاره خط دورتادور پرچمش کشید که فراتر از کاغذ گسترده شده بود. به طوری که وقتی او کاغذ را برداشت، میز تحریرش به طور وحشتناکی پر از خطوط و علایم زرد شده بود. مهم نیست که چه قدر سخت آن را پاک کردیم. خوشبختانه خطوط فقط در سه طرف کشیده شده بود.»



مادر درحالی که گیج شده بود فوری پرسید: «منظورتان چیست، فقط سه طرف؟!»

نظرات کاربران درباره کتاب مدرسه‌ی رویایی

کتاب خوبیه و ارزش مطالعه کردن رو داره. دو کتاب هم درباره مدرسه هست: تجربه های مدرسه داری و جستجو در راهها و روش های تربیت. هر دو عالی هستند. اگر تمایل دارید درباره ویژگی های یک مدرسه خوب بدانید، هر سه کتاب بالا خوب و مفید هستند.
در 2 سال پیش توسط
این کتاب واقعا بی نظیره وقتی خریدم و خوندم از اینکه دیدم فقط ۵۰۰جلد چاپ شده خیلی ناراحت شدم ای کاش دیگران به جای خرید کتابهای صرفا پرفروش بی محتوا از این جور کتابا مطالعه میکردن نقشی که معلم مدرسه ایفا میکنه به راستی بی همتاست
در 2 سال پیش توسط