فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عطائی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب موسیو ابراهیم

کتاب موسیو ابراهیم

نسخه الکترونیک کتاب موسیو ابراهیم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب موسیو ابراهیم

موسی در سیزده سالگی به حال خود رها می شود. یگانه دوست این پسرک تنهای یهودی، موسیو ابراهیم، بقال عرب محلۀ جهود ها بنام "کوچه آبی" است. اما همۀ این‌ها ظواهرند: نه کوچه آبی، آبی است. نه بقال عرب، عرب است. و با این حال زندگی چندان هم لزوماً بد نیست...

ادامه...

بخشی از کتاب موسیو ابراهیم

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.



و احتیاج دارم که لطف کند و کمی از زندگی اش برایم تعریف کند.
- نه بابا؟ راستی؟ تو خبرنگاری؟
[ضربه لبخند]
- بله البته دانشجوی خبرنگاری...
و او با من حرف می زند. و من به سینه هایش نگاه می کنم که وقتی به هیجان می آید تندتر از معمول می تپد. جرات باور کردن این وضع را ندارم. زنی با من حرف می زند. با من. یک زن. لبخند می زنم. حرف می زند. لبخند می زنم. حرف می زند.
شب وقتی پدرم بر می گردد، طبق معمول کمک می کنم تا پالتویش را دربیاورد و آهسته به جلو رویش به داخل نور می لغزم تا مطمئن شوم که مرا می بیند.
- غذا حاضر است [ضربه لبخند]
با تعجب نگاهم می کند.
به لبخند ادامه می دهد. در پایان روز کار خسته کننده ای است اما من تاب می آورم.
- نکنه باز کار احمقانه ای کرده ای!
لبخندم ناپدید می شود ولی مایوس نمی شوم.
هنگام خوردن دسر باز سعی می کنم [لبخند].
با نگرانی وراندازم می کند و می گوید:
- بیا جلوتر.
حس می کنم لبخندم در آستانه پیروزی است. خب این هم یک قربانی جدید.
نزدیک می شوم. شاید می خواهد مرا ببوسد؟ یک بار به من گفته بود پوپول دوست داشت او را ببوسند و پسر بسیار خوش رو و نازی بود. شاید پوپول از بدو تولد ذاتا حقه لبخند را بلد بوده؟ یا مادرم وقت کافی داشته که این کلک را به پوپول بیاموزد.
حالا نزدیک پدرم هستم. جلو شانه اش. مرتب پلک می زند. لبخند را آنقدر ادامه می دهد که نزدیک است دهانم جر بخورد.
- باید دندان هایت را سیم پیچی کنند. نمی دانستم که دندان هایت اینقدر جلو هستند.
از آن شب بود که عادت کردم بعد از خوابیدن پدرم، شب ها هم به دیدن موسیو ابراهیم بروم.
- تقصیر من بوده اگر من هم مثل پوپول بودم پدرم راحت تر دوستم می داشت.
- از کجا می دانی؟ پوپول که رفته.
- خب منظور؟
- شاید نتوانسته پدرت را تحمل کند.
- واقعا اینجوری تصور می کنید؟
- او رفته. مگه نه؟ این خودش یک دلیل است.
موسیو ابراهیم سکه زردش را به من داد تا آن را روی میز مثل فرفره بچرخانم. این کار کمی آرامم کرد.
- شما پوپول را می شناختید؟ موسیو ابراهیم شما پوپول را می شناختید؟ نظرتان راجع به پوپول چی بود؟
با مشت به روی دخل کوبید، گویی می خواست جلو حرف زدنم را بگیرد.
- مومو بذار یه چیزی بهت بگم من صد بار هزار بار تو را به پوپول ترجیح می دهم.
- عجب!
خوشحال شده بودم اما نمی خواستم نشان دهم.
مشت هایم را گره کردم و دندان هایم را به هم فشردم. باید از خانواده ام دفاع می کردم.
- مواظب باشید به شما اجازه نمی دهم از برادرم بد بگویید. چه دلیلی علیه پوپول داشتید.
- پوپول پسر بسیار خوبی بود بسیار خوب. اما می بخشی، من مومو را ترجیح می دهم.
شاهزاده ای بخشنده شدم و او را بخشیدم.
هفته بعد موسیو ابراهیم مرا فرستاد پیش یکی از دوستانش که در خیابان پاپیون مطب دندانپزشکی داشت. واقعا که موسیو ابراهیم مرد با نفوذی بود.
فردای آن روز به من گفت:
- مومو کمتر بخند. تا همین جا کافیه. نه بابا شوخی کردم... دوستم به من اطمینان داد که دندان های تو اصلا به سیم پیچی احتیاج ندارد.
با چشمان خندانش به طرف من خم شد:
- خودت را تصور کن با دندان های سیم پیچی شده در کوچه بهشت: آیا باز هم می توانی به کسی بقبولانی که ۱۶ سال داری؟
واقعا که این موسیو ابراهیم درست به هدف زده بود.
این من بودم که ناگهان از او خواستم چند سکه به من بدهد تا بروم و روحم را آرام کنم.
- شما اینجور چیزها را از کجا می دانید موسیو ابراهیم؟
- من چیزی نمی دانم فقط می دونم...
چند بار سکه ها را روی میز چرخاندم.
- مومو بهتر است پیش حرفه ای ها بروی. اوایل باید همیشه پیش زن های حرفه ای و کارکشته رفت که کار خود را خوب بلدند. بعد وقتی با چم و خم کار خوب آشنا شدی می توانی به تازه کارها رضایت بدهی.
احساس کردم حالم بهتر شد.
- شما هم گاهی به کوچه بهشت می روید؟
- در «بهشت» به روی همه باز است.
- دستم انداختید موسیو ابراهیم؟ یعنی می خواهید بگویید با این سن به آنجا می روید!
- چرا نه؟ مگر آنجا فقط برای جوان ها رزرو شده؟
اینجا حس کردم حرف چرندی زده ام.
- مومو، با یک گردش دو نفره با من چطوری؟
- عجب... موسیو ابراهیم شما راه هم می روید؟
باز دیدم چرند گفته ام. آنگاه لبخند بزرگی چاشنی کردم و افزودم:
- نه منظورم این است که من همیشه شما را روی این چارپایه دیده ام.
به هر حال مهم نبود. حسابی سرحال بودم.
فردای آن روز موسیو ابراهیم مرا به مرکز پاریس برد، پاریس قشنگ. پاریس عکس ها و توریست ها. مدت زیادی کنار رود سن قدم زدیم.
- نگاه کن مومو. سن پل ها را می پرستد، مثل زنی که عاشق دستبندهاست.
بعد در باغ های شانزلیزه میان تئاترها و دلقک ها گردش کردیم. بعد به خیابان فوبور سن ئونوره رسیدیم که پر از فروشگاه های معروف بود: لان ون، هرمس، سن لوران، کاردن و... مسخره بود، همه این مغازه ها بزرگ ولی در قیاس با بقالی موسیو ابراهیم خالی بود. بقالی موسیو ابراهیم کمی از یک حمام خانگی بزرگ تر بود ولی یک وجب جای خالی نداشت، از زمین تا سقف قفسه ها در چند ردیف: همه پر از جنس بودند، از اجناس مورد نیاز اولیه تا نیازهای دست دوم و حتی دست سوم...
- اینکه ابلهانه است موسیو ابراهیم. ببینید ویترین های ثروتمندان چقدر خالی است. چیزی در آنها نیست.
- درسته مومو تجمل یعنی همین: نه در ویترین چیزی باشه نه در مغازه همه چیز در قیمت باشه.
آخرسر رفتیم به باغ های مرموز پاله رویال که آنجا موسیو ابراهیم برای من یک شربت به لیمو خرید و خودش روی چارپایه یک میخانه، سکون افسانه ای خود را بازیافت و شروع کرد به مزه مزه کردن آرام عرق رازیانه.
- این پاریس هم لابد برای زندگی جای معرکه ای ها.
- ولی مومو مگه خودت در پاریس زندگی نمی کنی؟
- نه من در کوچه آبی زندگی می کنم.
و او را نگاه کردم که عرقش را مزه مزه می کرد. بعد گفتم:
- فکر می کردم که الکل برای مسلمانان حرام است.
- بله. ولی من صوفی ام.
در اینجا حس کردم دارم زیادی فضولی می کنم و موسیو ابراهیم نمی خواهد درباره بیماری اش با من صحبت کند. به هر حال حق او بود، پس تا وقتی که به کوچه آبی برگشتیم ساکت ماندم.
شب لاروس پدرم را باز کردم. معلوم بود که به راستی نگران موسیو ابراهیم هستم، چون فرهنگ لغات همیشه مرا مایوس می کرد. در زیر واژه صوفیسم [تصوف] نوشته شده بود:

«فرقه عارفانه ای در اسلام که در قرن هشتم میلادی [دوم هجری] پدید آمد. مخالف ظاهر قانون شریعت است و بر مذهب باطنی تاکید دارد.»

بفرما، باز هم فرهنگ های لغت فقط کلماتی را خوب توضیح می دهند که انسان خودش می داند.
بالاخره معلوم شد تصوف بیماری نیست (و این کمی خیالم را راحت کرد) بلکه یک طرز تفکر است؛ گرچه خود موسیو ابراهیم بارها گفته بود که خیلی از طرز تفکرها بیماری است. آنگاه سرگرمی من شد پی جویی معانی کلمات تا معنای همه کلماتی را که در این تعریف آمده بود بفهمم. سرانجام از همه این جستجوها به این نتیجه رسیدم که موسیو ابراهیم با عرق رازیانه خود به شیوه مسلمانان به خدا اعتقاد دارد اما به طریقی که تا حد سرپیچی از آن پیش می رود زیرا مخالف ظاهر قانون شریعت است و این سرنخی برای نتیجه گیری به من داد... زیرا اگر قانون شریعت چیزی بود که معتقدان به آن باید به قول فرهنگ نویسان، -«دقیقا رعایت کنند»... پس برای من مساله ای ناراحت کننده پیش می آمد، بدین معنا که موسیو ابراهیم آدم دغل و نادرستی بود که نباید با او معاشرت می کردم. اما از طرف دیگر اگر رعایت قانون و احترام به آن، معنای دیگرش وکیل دعاوی بودن یعنی شغل پدرم بود که رنگ به چهره نداشت و در خانه آنقدر غمگین بود، پس من ترجیح می دادم مانند موسیو ابراهیم مخالف قانون باشم و تازه فرهنگ نویسان اضافه کرده بودند که بنیانگذاران تصوف، دو فرد به نام های حلاج و غزالی بوده اند شبیه نام های دو نفر که در اتاق های زیر شیروانی کوچه آبی زندگی می کردند و -توضیح داده بودند که تصوف طریقتی باطنی است و بنابراین مسلما موسیو ابراهیم در رابطه اش با تمام یهودیان کوچه آبی رازداری می کرد.
موقع شام نتوانستم جلو خود را بگیرم و از پدرم که مشغول خوردن راگوی بره بود پرسیدم:
- پاپا تو به خدا اعتقاد داری؟
به من نگاه کرد و آنگاه به آرامی گفت:
- می بینم داری مرد میشی.
من ارتباطی میان خدا با مرد شدن خود ندیدم. حتی یک لحظه فکر کردم نکند کسی به پدرم گزارش داده که من پیش دخترهای کوچه بهشت می روم. اما او افزود:
- نه هیچ وقت نتوانستم به خدا اعتقاد پیدا کنم.
- هیچ وقت نتوانستی؟ چرا؟ مگر تلاش زیادی لازم دارد؟
در آپارتمان نیمه تاریک ما نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
- برای اعتقاد به این که همه این چیزها معنایی دارد، بله، باید خیلی تلاش کرد.
- ولی پاپا مگه ما، من و تو، یهودی نیستیم؟
- چرا.
- و یهودی بودن هیچ ربطی به اعتقاد به خدا ندارد؟
- برای من دیگر ندارد. یهودی بودن فقط به معنای خاطره داشتن است، خاطره ای بد.
و سرش در این موقع حالت آدمی را داشت که احتیاج به چند آسپرین دارد. شاید برای اینکه حرف زده بود و به این کار عادت نداشت. بلند شد و یک راست رفت بخوابد. چند روز بعد رنگ پریده تر از همیشه به خانه برگشت. رفته رفته احساس گناه کردم. با خود گفتم شاید با مزخرفاتی که به خوردش داده ام سلامتی اش را مختل کرده ام.
نشست و اشاره کرد که می خواهد چیزی به من بگوید. اما ده دقیقه طول کشید تا توانست حرف بزند.
- من اخراج شده ام موسی. در دفتری که کار می کنم دیگر مرا نمی خواهند.
صادقانه بگویم، این چندان مرا متعجب نکرد که کسی نخواهد با پدرم کار کند. او اجبارا خلافکاران را ناراحت می کرد اما در عین حال هیچ وقت تصور نمی کردم که این مساله بتواند مانع کار یک وکیل دعاوی شود.
- باید دنبال کار دیگری بگردم. جایی دیگر. باید کمربندها را
سفت کنیم پسرم.
رفت بخوابد. پیدا بود برایش اهمیت ندارد بداند که من چه فکر می کنم.
رفتم سراغ موسیو ابراهیم که خندان داشت بادام زمینی می خورد.
- شما چه کار می کنید، موسیو ابراهیم، که همیشه خوشحالید؟
- می دانم توی قرآن من چیست.
- شاید لازم باشد روزی به این قرآن شما دستبرد بزنم. گرچه وقتی انسان یهودی باشد، این کار شدنی نیست.
- بَه، یهودی بودن برای تو چه معنایی دارد مومو؟
- راستش نمی دونم. برای پدرم یعنی تمام روز را غمگین بودن. برای من... حقه ای که نمی گذارد چیز دیگری باشم.
موسیو ابراهیم دو سه تا پسته شام به طرفم دراز کرد:
- وضع کفش های تو خوب نیست مومو. فردا میریم کفش بخریم.
- بله اما...
- یک مرد عمر خودش را فقط در دو جا می گذرونه: یا در رختخوابش یا در کفشش.
- من پول ندارم موسیو ابراهیم.
- من بهت میدم. این کادوی من. مومو تو که یک جفت پا بیشتر نداری باید مراقب شون باشی. اگر کفش ها ناراحتت می کنند عوضشون کن. پاهاتو که نمی تونی عوض کنی!
فردا وقتی از مدرسه برگشتم، کاغذ یادداشتی روی زمین راهروی بی چراغ ورودی خانه مان پیدا کردم. نمی دانم چرا به محض دیدن خط پدرم، قلبم بلافاصله شروع به بالا و پایین پریدن کرد:

موسی،
مرا ببخش، من رفتم. چیزی نداشتم تا بتوانم برایت پدری کنم. پوپو...

اینجا خط خورده بود. لابد می خواسته عبارتی بنویسد و باز هم مرا با پوپول مقایسه کند. مثلا «با پوپول شاید می تونستم موفق بشم، ولی نه با تو» یا «پوپول به من نیرو و انرژی پدر بودن می داد اما تو نه»، خلاصه مزخرفی که خجالت کشیده بود بنویسد. خوب مرسی منظورت را فهمیدم.

شاید بعد هم روزی وقتی بالغ شدی همدیگر را ببینیم. وقتی من کمتر خجالت بکشم و تو مرا بخشیده باشی.

خداحافظ.

پ. ن. همه پولی را که برایم مانده بود گذاشتم روی میز. این فهرست اسامی کسانی است که باید رفتن مرا به آنها اطلاع بدی. آنها مراقبت از تو را به عهده خواهند گرفت.

بعد نام چهار نفری را نوشته بود که من نمی شناختم.
تصمیمم را گرفتم. باید حفظ ظاهر می کردم.
اصلا حاضر نبودم دیگران بفهمند بچه رها شده ای هستم. دو بار رها شده بودم: یک بار موقع تولد توسط مادرم و بار دیگر در نوجوانی توسط پدرم. هر کسی این را می فهمید دیگر شانسی به من نمی داد. آخر من چه کار بدی کرده بودم؟ چه چیزی در وجود من بود که عشق را غیرممکن می ساخت؟ غیرممکن بود تصمیم خودم را عوض کنم، وانمود خواهم کرد پدرم حضور دارد. کاری می کنم باور کنند که اینجا زندگی می کند، اینجا غذا می خورد و مانند همیشه تمام شب های طولانی کسل کننده اش را با من می گذراند.
بنابراین لحظه ای وقت را تلف نکردم. رفتم پایین به بقالی.
- موسیو ابراهیم، پدر سوءهاضمه گرفته. چی بهش بدهم؟
- شربت «فرنه برانکا». بیا یک شیشه کوچولو ازش دارم.
- مرسی، همین الان میرم به خوردش میدم.
با پولی که برایم گذاشته بود می توانستم یک ماه طاقت بیاورم. برای تکمیل فرم های ارسالی لازم یا پاسخ به یادداشت های مدرسه، جعل امضای پدرم را یاد گرفتم. همیشه برای دو نفر غذا درست می کردم و هر شب بشقاب او را روی میز در برابر خودم می گذاشتم، فقط بعد از غذا سهم او را در ظرفشویی خالی می کردم.
هفته ای چند شب برای همسایه های روبه رویی نمایش اجرا می کردم. رب دوشامبر پدرم و کفش هایش را می پوشیدم، به موهای سرم آرد می زدم، روی صندلی راحتی مخصوص او می نشستم و قرآن زیبای نویی را که موسیو ابراهیم با التماس زیاد به من داده بود در دست می گرفتم و وانمود می کردم دارم می خوانم.
در دبیرستان به خود گفتم که یک ثانیه را هم نباید هدر بدهم، باید هر طور شده عاشق بشوم. البته واقعا امکان انتخابی وجود نداشت چون مدرسه ما مختلط نبود و بنابراین همه بچه ها عاشق میریام، دختر سرایدار بودند که گرچه سیزده سال بیشتر نداشت خوب فهمیده بود که فرمانروای سیصد نوجوان تازه بالغ تشنه است. با تلاش آدمی که گویا در حال غرق شدن است شروع کردم به دلربایی از او و لاس خشکه زدن و البته لبخند معروف را تحویل دادن.
باید به خودم ثابت می کردم که می توانم علاقه دیگران را برانگیزم و به خصوص قبل از اینکه همه بفهمند حتی والدینم یعنی تنها کسانی که وظیفه حمایت از مرا به عهده دارند فرار را ترجیح داده اند می خواستم این موضوع را به دیگران نشان دهم.
ماجرای دلربایی از میریام را برای موسیو ابراهیم تعریف کردم. او با لبخند کوچک کسی که پایان داستان را می داند به حرف های من گوش کرد ولی من وانمود کردم متوجه نشده ام.
- خب پدرت چطور؟ مدتیه نمی بینمش صبح....
- کارش زیاده. مجبوره صبح خیلی زود با آن خپله جدیدش برود.
- عجب؟ از اینکه قرآن می خوانی عصبانی نیست؟
- من که البته قایم می کنم. گرچه چیزی هم از آن سر در نمی آورم.
- وقتی می خواهیم چیز یاد بگیریم نباید به کتاب مراجعه کنیم. باید با کسی حرف بزنیم. من به کتاب ها اعتقادی ندارم.
- ولی موسیو ابراهیم، خودتان همیشه به من می گویید می دانید توی...
- بله می دانم توی قرآنم چیست... راستی مومو دلم می خواهد دریا را ببینم. می آیی با هم برویم به نورماندی؟
- آه راستی؟
- البته اگر پدرت اجازه بدهد.
- اجازه می دهد.
- مطمئنی؟
- به شما میگم می دهد!
وقتی وارد سرسرای بزرگ گراند هتل کابور شدیم دیگر این از حد قدرت من خارج بود. شروع کردم به گریستن. دو سه ساعت گریه کردم و نمی توانستم نفس تازه کنم.
موسیو ابراهیم به گریستن من نگاه می کرد. صبورانه منتظر بود تا حرف بزنم. بالاخره گفتم:
- اینجا خیلی زیباست، موسیو ابراهیم، زیادی قشنگه. برای من نیست. من لیاقتش را ندارم.
موسیو ابراهیم لبخند زد.
- زیبایی، مومو همه جا هست. هرجا را که نگاه کنی. این تو قرآن من هست.
بعد در کنار ساحل قدم زدیم.
- می دانی مومو، انسانی که خداوند زندگی را مستقیما به او نشان نداده باشد هیچ کتابی هم نمی تواند نشان دهد.
من برایش از میریام گفتم و بیشتر این کار را برای آن کردم تا از صحبت درباره پدرم اجتناب کرده باشم. میریام پس از پذیرفتن من به دربار فرمانروایی اش کم کم مرا به عنوان داوطلبی بی صلاحیت رد کرده بود. موسیو ابراهیم گفت:
- هیچ اهمیتی ندارد. عشق تو به او مال خودته. به تو تعلق داره. حتی اگه میریام ردش کند نمی تونه چیزی را تغییر بده. فقط خودش ضرر کرده همین. مومو هرچه را که می دهی برای همیشه مال توست و هر چه را که نگه می داری برای همیشه از دستش می دی؟
- اما شما... شما که زن دارید؟
- بله.
- پس چرا او با شما اینجا نیست؟
با انگشت دریا را نشان داد.
- این دریا واقعا که یک دریای انگلیسی است؛ سبز و خاکستری، رنگ طبیعی آب را ندارد.
- در مورد همسرتان جوابم را ندادید موسیو ابراهیم.
- مومو، جواب ندادن خودش یک جواب است.
هر روز صبح اول موسیو ابراهیم از خواب بیدار می شد. می رفت کنار پنجره، نفس عمیقی می کشید و آرام نرمش می کرد. او در تمام عمر این نرمش صبحگاهی را انجام داده بود. بدن فوق العاده نرمی داشت و من همانطور که سرم روی بالش بود و با چشمان نیمه باز نگاهش می کردم، می دیدم هنوز همان جوان قدبلند و بی قیدی است که لابد از سال ها پیش بوده است.
اما تعجب فراوان من روزی بود که در حمام کشف کردم موسیو ابراهیم هم ختنه شده است.
- شما هم موسیو ابراهیم؟
***

در یازده سالگی خوکم را شکستم و به سراغ فاحشه ها رفتم.
این خوک درواقع قلک چینی لعابی با رنگ مزخرفی بود که فقط یک شکاف داشت که از آن سکه را می انداختیم و دیگر نمی شد بیرونش بیاوریم. پدرم به آن دلیل این قلک یک طرفه را انتخاب کرده بود چون با برداشتی که از زندگی داشت مطابقت می کرد، پول برای جمع کردن ساخته شده بود نه برای خرج کردن.
دویست فرانک در شکم خوک جمع شده بود. محصول چهار ماه کار.
یک روز صبح پیش از رفتن به دبیرستان پدرم گفته بود:
-موسی! نمی فهمم. پول نداریم؟ بعد از این پول هایی را که برای خرید خانه خرج می کنی تو دفتر آشپزخانه بنویس.
همین را کم داشتم. پس از شنیدن بد و بیراه در خانه و مدرسه، ظرف شستن، درس خواندن، آشپزی، خرید، تنها در یک آپارتمان بزرگ سیاه و خالی بدون عشق زندگی کردن، مثل برده ها خرحمالی کردن و نه پسر یک وکیل بی کار و بی زن، همه اینها کافی نبود تهمت دزدی هم اضافه شده بود! گرچه قبل از آن هم هر کاری می کردم به هر حال این برچسب را به من زدند.
پس من هم دویست فرانک توی شکم خوک را برداشتم دویست فرانک قیمت خوابیدن با یک دختر در کوچه بهشت البته برای یک مرد بالغ بود.
چند نفر اول ازم شناسنامه خواستند. با وجود صدای نسبتا کلفت و وزن نسبتا زیادم - چون مثل یک گونی شکر چاق بودم - وقتی می گفتم شانزده سال دارم کسی باور نمی کرد.
ته کوچه زیر هشتی، یک دختر تازه ایستاده بود. گرد و قلنبه و مثل یک تابلوی نقاشی خوشگل بود. پولم را نشانش دادم. خندید.
- تو شونزده سال داری، تو؟
- خوب معلومه از امروز صبح.
بالا رفتیم. گمانم حداکثر ۲۲ سال داشت. بنابراین دختری پیر و مناسب من بود. برایم توضیح داد چطور رفتار کنم...
البته این چیزها را از قبل می دانستم اما گذاشتم حرف بزند تا بیشتر خیالش راحت شود؛ به علاوه صدای کمی عبوس و کمی اندوهناکش را دوست داشتم. در تمام طول کار نزدیک بود از حال بروم. در آخر موهایم را با مهربانی نوازش کرد و گفت:
- باید برگردی و برایم یک هدیه کوچولو بیاوری.
این جمله کمی حالم را گرفت. هدیه کوچولو را فراموش کرده بودم. بعله، حالا مرد شده بودم با... تعمید یافته بودم، و پاهایم چنان می لرزید که به زحمت روی آنها می ایستادم و حالا با فراموش کردن هدیه کوچولو، گندش را درآورده بودم.
دوان دوان به آپارتمان برگشتم، پریدم توی اتاقم و به اطراف نظری انداختم تا گرانبهاترین چیز ممکن را پیدا کنم و بعد با شتاب دوباره به کوچه بهشت بازگشتم. دختر هنوز زیر هشتی بود و من خرس مخملی ام را به او دادم.

تقریبا در همین اوقات بود که با موسیو ابراهیم آشنا شدم. موسیو ابراهیم را همیشه پیر دیده بودم. همه اهالی کوچه آبی و کوچه فوبورپواسونیه از وقتی یادشان می آمد همیشه موسیو ابراهیم را از هشت صبح تا نیمه شب در دکان بقالی اش دیده بودند که بین صندوق دخل و اجناس دکان یک پا در کوچه و پای دیگر زیر بسته های قوطی کبریت تکیه داده بود، با روپوش خاکستری روی پیراهنی سفید دندان های به سپیدی عاج، زیر سبیل های جانانه درویشی و با چشم های پسته ای چیزی میان سبز و بلوطی و روشن تر از پوستش که از شدت فرزانگی لک برداشته بود.
زیرا به عقیده عموم موسیو ابراهیم یک حکیم فرزانه بود. بدون شک به آن دلیل که موسیو ابراهیم حداقل از چهل سال پیش تنها عرب محله جهودها بود. و بی تردید به آن علت که او همیشه لبخند به لب داشت و کم حرف می زد و بی شک از آن رو که به نظر می رسید با جنب و جوش و تحرک معمول موجودات فانی به خصوص موجودات فانی پاریسی کاری ندارد هیچ وقت از جایش تکان نمی خورد و مثل یک شاخه پیوندی به چارپایه اش چسبیده بود هیچ گاه در مقابل کسی پیشخوان دکانش را مرتب نمی کرد و بین نصف شب تا هشت صبح فردا نیز معلوم نبود کجا غیبش می زد.
من هر روز اجناسی را که لازم داشتیم و به خصوص ناهار را از او می خریدم. البته خریدهای من اکثرا فقط قوطی کنسرو بود اگر هر روز خرید می کردم به آن علت نبود که اجناس تازه باشند نه از آن رو بود که پدرم روزانه به من پول می داد گذشته از آن که آشپزی با کنسرو آسان تر بود!
در همان زمانی که برای تنبیه پدرم که به من شک کرده بود شروع به کش رفتن از پولش کردم، کش رفتن از قوطی های کنسرو موسیو ابراهیم را نیز شروع کردم. کمی خجالت می کشیدم اما برای مبارزه با شرم خود موقع دعا قاطعانه فکر کردم:
به هر حال هرچه باشد او یک عرب است!
هر روز به چشم های موسیو ابراهیم زل می زدم و با این کار ترسم می ریخت.
هرچه باشد او یک عرب است!
من عرب نیستم، مومو من اهل شاخ زرین هستم. خریدهایم را برداشتم و یکه خوردم و گیج و منگ از مغازه اش بیرون آمدم. یعنی موسیو ابراهیم فکر مرا شنیده بود؟ پس اگر می تواند فکر مرا بشنود لابد از دزدیدن اجناسش هم خبر دارد!
فردا صبح چیزی نزدیدم ولی از او پرسیدم:
- این شاخ زرین چیه؟
اعتراف می کنم که تمام شب در تخیلاتم موسیو ابراهیم را نشسته بر روی یک هلال طلایی در حال پرواز در آسمان پرستاره دیده بودم.
- منظور منطقه ای است از آناتولی تا ایران، مومو.
فردا وقتی کیف پولم را در می آوردم گفتم:
اسم من مومو نیست، موسی است.
فردایش او جواب داد:
می دانستم اسم تو موسی است برای همین به تو می گویم مومو این جوری راحت تر است.
فردا وقتی داشتم سکه هایم را می شمردم که به او بدهم پرسیدم:
- خوب این به شما چه ربطی دارد؟ موسی یک اسم یهودی است نه عرب.
- من عرب نیستم مومو من مسلمانم.
- اگر عرب نیستید پس چرا همه می گویند عرب هستید؟
عرب مومو در شغل بقالی یعنی دکان را از هشت صبح تا نصف شب و حتی یکشنبه ها باز گذاشتن.
بدین ترتیب گفتگو پیش می رفت. اول با روزی یک عبارت شروع شد. وقت داشتیم. او چون پیر بودو من جوان و ضمنا یک روز در میان یک قوطی کنسرو می دزدیدم.
تصور می کنم اگر برژیت باردو را ندیده بودیم این جور مکالمه یک ساعته ممکن بود تا یکی دو سال ادامه یابد.
جنب و جوش عظیمی در کوچه آبی پدید آمد. راهبندان شد کوچه را بستند تا اتومبیل ها داخل نشوند. داشتند فیلمبرداری می کردند.
همه اهالی کوچه آبی کوچه پاپیون و کوچه فوبورپواسونیه به حال آماده باش درآمده اند. زن ها می خواهند ببینند آیا او به همان خوشگلی است که می گویند؟ و مردها؟ دلیل هم خود به خود معلوم است. اه برژیت باردو اینجاست! راستی راستی برژیت باردو است؟
من پشت پنجره می ایستم و به او نگاه می کنم. مرا به یاد یکی از گربه های همسایه می اندازد. گربه ماده ملوس و خوشگلی که عاشق آن است در بالکون زیر آفتاب دراز بکشد و به بدنش کش و قوس بدهد. گربه ای که به نظر می رسد فقط برای این زندگی می کند و نفس می کشد و پلک می زند تا دل از همه بریابد. وقتی بهتر نگاه می کنم این را نیز کشف می کنم که به راستی شبیه فاحشه های کوچه بهشت است بی آنکه متوجه باشم که درواقع آن فاحشه ها خود را شکل برژیت باردو کرده اند تا مشتری جلب کنند. بالاخره در نهایت حیرت موسیو ابراهیم را می بینم که پایش را از آستانه در دکانش بیرون گذاشته است. برای اولین بار است لااقل از وقتی که من به دنیا آمده ام که چارپایه اش را ترک کرده است.
پس از مشاهده باردوی بیچاره که در برابر دوربین ها بی قرار بال بال می زند، به یاد زیبای موطلایی خودم می افتم که خرس مخملی ام را در اختیار دارد و تصمیم می گیرم به دکان موسیو ابراهیم بروم و از حواس پرتی او استفاده کنم و چند قوطی کنسرو بدزدم. اما چه فاجعه ای! او برگشته پشت دخل. چشم هایش می خندد. هیچ وقت او را اینجوری ندیده بودم.
- موسیو ابراهیم شما ازدواج کرده اید؟
- بله البته که ازدواج کرده ام.
عادت ندارد از او چنین سوالی کنند.
در آن لحظه می توانستم قسم بخورم که موسیو ابراهیم به آن پیری هم نبودکه همه تصور می کردند.
- موسیو ابراهیم فکر کنید با زنتان و برژیت باردو در یک قایق هستید و قایق در خطر غرق شدن است چه کار می کنید؟
- زنم شنا بلد است.
هیچ وقت در عمرم چشم هایی را ندیده ام که اینجوری بخندد. این چشم ها گویی قهقهه می زنند قیل و قال شدیدی دارند.
ناگهان آماده باش نظامی موسیو ابراهیم خبردار می ایستد برژیت باردو وارد دکان می شود.
- سلام موسیو، آب دارید؟
- البته مادمازل.
و آنگاه آنچه تصور نمی شد اتفاق می افتد: موسیو ابراهیم خودش یک بطری آب برمی دارد و به باردو می دهد.
- مرسی موسیو. چقدر می شه؟
- چهل فرانک مادمازل.
برژیت یکه می خورد و من نیز! یک بطری آب در آن زمان دو فرانک قیمت داشت نه چهل فرانک.
- نمی دانستم اینجا آب اینقدر کمیاب است.
- آب کمیاب نیست، مادمازل ستارگان واقعی کمیاب اند.
او این جمله را با چنان گیرایی و لطف و لبخندی چنان دلپذیر و مقاومت ناپذیر می گویدکه برژیت باردو کمی سرخ می شود چهل فرانک را می دهد و می رود.
- سردر نمی آورم.
- شما هم همچی کمرو نیستیدها موسیو ابراهیم!
- خب موموی عزیزدلم باید اون قوطی هایی را که ازم کش می روی یک جوری جبران کنم.
و از آن روز دوست شدیم.
درست است که از آن روز می توانستم بروم و کنسروهای مورد نیازم را از جای دیگری بدزدم ولی موسیو ابراهیم مرا وادار کرد سوگند بخورم چنین کاری نکنم و گفت:
- مومو اگر ناچاری باز کنسرو بدزدی بیا آنها را از دکان خودم بدزد.
در روزهای بعد موسیو ابراهیم انواع و اقسام کلک ها را برای پول تیغ زدن از پدرم بدون آنکه متوجه بشود یادم داد نان مانده دیروز یا پریروز را برایش تُست کن، کم کم کاسنی به قهوه اش اضافه کن، چای کیسه ای به خوردش بده، شراب بوژوله همیشگی اش را با شراب سه فرانکی رقیق کن.
و بالاتر از همه این فکر نبوغ آمیز بود که نشان می داد موسیو ابراهیم متخصص فن حالگیری از همه دنیاست یعنی که: در دیزی سفالی اش کمی غذای سگ بریز.
اکنون به برکت آموزش های موسیو ابراهیم، جهان بزرگترها ترک برداشته دیگر آن دیوار سنگی یکپارچه ای نبود که من با کله به آن می خوردم بلکه دستی به درون شکاف آن دراز می شد.
بنابراین دوباره توانستم دویست فرانک صرفه جویی کنم و برای اثبات مرد بودن خودم به کوچه بهشت بروم. در کوچه بهشت یکراست به سوی هشتی ای رفتم که همان دختره تازه کار که خرسم را به او هدیه داده بودم می ایستاد، برایش صدفی را بردم که هدیه گرفته بودم؛ یک صدف واقعی که از دریای واقعی گرفته شده بود.
دختر به من لبخند زد.
در این لحظه ناگهان از کوچه سر و کله مردی پیدا شد که مثل موش می دوید و فاحشه ای دنبالش می کرد و داد می زد:
- آی دزد! کیفم آی دزد!
بدون ثانیه ای تردید پایم را جلو پایش گرفتم و دزد چند متر دورتر معلق شد پریدم روش.
دزد همانطور که روی زمین پهن شده بود برگشت و نگاهی به من انداخت و وقتی دید بچه ای پیش نیستم لبخندی زد و آماده شد تا با کتکی جانانه خدمتم برسد اما ناگهان دخترک با فریادهای بلندتر سر رسید و دزد به سرعت بلند شد و زد به چاک. خوشبختانه فریادهای زن بدکاره باعث شد درگیر نشوم.
آنگاه دخترک در حالی که با کفش های پاشنه بلندش قر می داد به من نزدیک شد. کیفش را به او دادم و او آن را شادمانه به سینه پهنش فشرد و گفت:
- مرسی پسرجون. چه کار می تونم برات بکنم؟
او پیر بود. حدود ۳۰ سال را شیرین داشت. اما موسیو ابراهیم همیشه به من می گفت خانم را هیچ وقت نباید رنجاند.
- باشه.
و با هم بالا رفتیم. دخترک صاحب خرس من از اینکه همکارش مرا تور زده بود، قیافه بسیار دلخوری داشت. ولی هنگامی که از کنارش می گذشتیم در گوشم گفت:
- فردا بیا،.
البته من منتظر فردا نشدم.
وجود موسیو ابراهیم و زن های بدکاره زندگی با پدرم را برایم مشکل تر کرده بود. شروع به کار وحشتناکی کردم و آن مقایسه بود. دیدم در کنار پدرم همیشه سردم است ولی در کنار موسیو ابراهیم و فاحشه ها هوا گرم تر و روشن تر است.
به کتابخانه بلند و تیره رنگ که به ارث ما رسیده بود نگاه می کردم. انگار همه این کتاب ها حاوی چکیده و زبده روح بشری، فهرست قوانین و باریک بینی های فلسفی بود. در تاریک روشن اتاق به آنها نگاه می کردم: موسی پنجره ها را ببند. نور جلد کتاب ها را خراب می کند. بعد به پدرم می نگریستم که تنها زیر نور گرد چراغ پایه بلند روی مبلش نشسته بود و کتاب می خواند و نور چراغ مثل وجدان زردی بر صفحات کتاب پهن بود. او در میان دیوارهای علم خود محبوس بود حتی به اندازه یک سگ به من توجه نمی کرد اگرچه از سگ ها نیز خوشش نمی آمد. حتی نمی خواست استخوانی از دانش خود را پیش من بیندازد. اگر کمی سر و صدا می کردم فوری می گفتم:
- اوه ببخشید.
- موسی ساکت شو. دارم کتاب می خوانم. دارم کار می کنم...
«کار کردن» کلمه بزرگی بود و توجیه مطلق هرچیزی به شمار می رفت.
- ببخشید پاپا.
- آه خوشبختانه برادرت پوپول این جوری نبود.
پوپول چماق دیگری برای بی مصرفی و بی استعدادی من بود. هر وقت کار بدی می کردم پدرم همیشه خاطره برادر بزرگترم پوپول را توی سرم می زد. پوپول در مدرسه خیلی پشتکار داشت، حسابی درسخوان بود. پوپول ریاضیات را دوست داشت. پوپول هیچ وقت وان حمام را کثیف نمی کرد. پوپول کناره های توالت را شاشی نمی کرد. پوپول درست مثل پدرت عاشق کتاب بود.
راستش می دیدم رفتن مادرم با پوپول کمی بعد از تولد من چنان اتفاق بدی هم نبوده است چون واقعا جنگیدن با یک خاطره که در موجود کاملی مثل پوپول هنوز جان داشته باشد از توان و قوه من خارج بود.
- پاپا فکر می کنی پوپول اگر زنده بود مرا دوست داشت؟
پدرم چنان با وحشت به من خیره شد و وراندازم کرد که گویی می خواهد از من رمزگشایی کند و گفت:
- چه سوالی!
- خب جواب من هم این است. چه سوالی؟
یاد گرفته بودم با چشم های پدرم به مردم نگاه کنم؛ با سوءظن، با تحقیر... حرف زدن با یک بقال عرب حتی اگر عرب نباشد یا کمک به فاحشه ها از چیزهایی بودند که من در گنجه مخفی روحم پنهان کرده بودم و رسما جزو زندگی من محسوب نمی شدند.
موسیو ابراهیم پرسید: تو چرا هیچ وقت لبخند نمی زنی مومو؟
این سوال از آن مشت های کاری بود. از آن ضربه های گاوکشی بود که خودم را برای آن آماده نکرده بودم.
- لبخند مال پولدارهاست موسیو ابراهیم. من که پول ندارم.
او شاید برای اینکه لج من را دربیاورد شروع به خندیدن کرد.
- یعنی تو فکر می کنی من پولدارم؟
- دخل شما همیشه پر از اسکناسه. تا حالا کسی را ندیده ام که تمام روز اینقدر اسکناس مقابل خود داشته باشد.
- ولی من با این اسکناس ها باید جنس بخرم و اجاره دکان را بدهم. می دانی که آخر ماه چیز زیادی برایم نمی ماند.
گویی برای مسخره کردن من دوباره بیشتر خندید.
- موسیو ابراهیم، وقتی می گم خندیدن مال پولدارهاست منظورم اینه که مال آدم های خوشبخت است.
- خب همین جا اشتباه می کنی. این خنده است که انسان را خوشبخت می کند.
- من را گرفتی ها!
- سعی کن.
- میگم منو گرفتی.
- تو پسر باادبی هستی مگه نه مومو؟
- البته اجباری وگرنه سیلی می خورم.
- مودب بودن خوب است اما دوست داشتنی بودن بهتر است. سعی کن لبخند بزنی، نتیجه اش را می بینی.
خب درخواستی چنین مهربان و مودبانه آن هم از طرف موسیو ابراهیم که با دادن یک قوطی کنسرو کلم درجه یک مرا رام می کند به امتحانش می ارزد.
- فردا واقعا مثل مریضی رفتار می کنم که تمام شب را آمپول خورده باشد.
- نه خانم معذرت می خوام تمرین ریاضیم را نفهمیدم [ضربه لبخند] نتوانستم انجامش بدم!
- بسیار خوب موسی دوباره برایت توضیح می دهم.
ای ول تا حالا همچو چیزی ندیده بودم. نه بد و بیراهی، نه تذکر و اخطاری، هیچ.
در سالن غذاخوری مدرسه...
- ممکنه یک کمی دیگه از آن خامه؟ بله با پنیر سفید... و کار تمومه.
در زنگ ورزش، می پذیرم که کفش های تنیسم را فراموش کرده ام و لبخند می زنم. نتیجه اش این می شود که معلم ورزش آرام می زند روی شانه ام.
- از این عالی تر نمیشه. دیگر هیچ چیز در برابرم مقاومت ندارد. موسیو ابراهیم اسلحه کاملی در اختیارم گذاشته. با لبخند همه دنیا را به مسلسل می بندم. دیگر کسی به چشم یک دروغگو به من نگاه نمی کند.
در راه بازگشت از دبیرستان سری به کوچه بهشت می زنم. پیش خوشگل ترین فاحشه ها که یک ماده غول سیاه است و همیشه خواهش مرا رد کرده می روم و می خواهم.
- هه!
با لبخند می گویم: «بریم بالا»؟
- شونزده سال داری؟
- البته که دارم از همین حالا [ضربه لبخند]
می رویم بالا.
و بعد از کار، وقتی دارم لباسم را می پوشم به او می گویم خبرنگارم و دارم کتاب بزرگی درباره فاحشه ها می نویسم.

در کنار موسیو ابراهیم، فهمیدم که یهودیان و مسلمانان و حتی مسیحیان پیش از آنکه به جان یکدیگر بیفتند، چه مردان بزرگ مشترکی داشته اند. اینجا به من مربوط نمی شد، اما احساس خوبی در من به وجود آورد.
پس از بازگشت از نورماندی، وقتی وارد آپارتمان سیاه و خالی شدم، حس کردم عوض نشده ام، اما دنیا قابل تغییر است. با خودم گفتم می توانم پنجره ها را باز کنم و باعث روشن تر شدن دیوارها شوم و شاید مجبورم نباشم این اثاثیه ای را که بوی ترشیدگی و گندیدگی گذشته را می دهند حفظ کنم، گذشته ای که خوب نبود ولی کهنه بود و مثل کهنه زمین شویی داشت می پوسید.
دیگر پولی نداشتم. شروع کردم به فروختن تصادفی یک یک کتاب ها به کتابفروشی های کنار رود سن که موسیو ابراهیم هنگام گردش هایمان وجودشان را بر من آشکار ساخته بود. هر بار کتابی را می فروختم. خود را آزادتر حس می کردم.
حالا سه ماه می شد که پدرم ناپدید شده بود. همچنان مشغول گول زدن دیگران بودم و برای دو نفر غذا می پختم و عجیب آن بود که موسیو ابراهیم درباره پدرم کمتر سوال می کرد. روابط من با میریام روز به روز خراب تر می شد ولی این موضوع خوبی برای صحبت های شبانه من با موسیو ابراهیم بود.
بعضی شب ها احساس دلهره می کردم چون یاد پوپول می افتادم. حالا که پدرم رفته بود بیشتر دلم می خواست پوپول را بشناسم. مطمئن بودم که اکنون بهتر تحملش خواهم کرد چون دیگر کسی شخصیت او را به عنوان تصویر وارونه بی عرضگی و بی مصرفی من به سرم نمی کوبید. غالبا پیش از به خواب رفتن، فکر می کردم جایی در این دنیا، برادر زیبا و خوبی دارم که نمی شناسم ولی شاید روزی پیدایش کنم.
یک روز صبح پلیس به در کوبید. مثل توی فیلم ها داد می زدند:
- باز کنید! پلیس!
با خود گفتم: بیا و درستش کن. همه چیز تمام شد. دروغ های مرا کشف کرده اند و آمده اند بازداشتم کنند.
رب دوشامبری پوشیدم و همه چفت ها را باز کردم. برخلاف آنچه فکر می کردم، رفتار بد و تندی نداشتند و حتی مودبانه از من پرسیدند اجازه دارند داخل شوند یا نه.
راستش ترجیح می دادم قبل از رفتن به زندان لباس بپوشم.
در داخل سالن بازپرس دستم را گرفت و با مهربانی گفت:
- پسرم، خبر بدی برای شما داریم. پدر شما مرده است.
نمی دانم از کدام ضربه بیشتر یکه خوردم. از مرگ پدرم یا از شما خطاب کردن پلیس؟ به هر صورت روی مبل ولو شدم.
او نزدیک مارسی خودش را زیر قطار انداخته است. این یکی هم خبرعجیبی بود: آدم برود مارسی خود را زیر قطار بیندازد؟ قطار که همه جا هست. در پاریس اگر قطار بیشتر از مارسی نباشد کمتر نیست. واقعا که هرگز پدرم را درک نمی کردم.
- همه چیز حاکی از آن است که پدرتان نومید بوده و به خواست خود به زندگی اش خاتمه داده است.
پدری که خودکشی می کند البته احساس خوبی در انسان ایجاد نمی کند. سرانجام به این نتیجه رسیدم که ترجیح می دادم او فقط مرا ترک کرده باشد تا لااقل بتوانم فرض کنم که به تدریج از شدت تاسف عذاب می کشد.
ظاهرا پلیس ها سکوت مرا درک می کردند. نگاهی به کتابخانه خالی و آپارتمان ماتم زای اطراف خود کردند و لابد در ته دل گفتند چه خوب است که تا چند دقیقه دیگر آنجا را ترک خواهند کرد.
بازپرس گفت: به چه کسی باید خبر داد پسرم؟
در اینجا بالاخره واکنش مناسبی نشان دادم. رفتم و فهرست چهار اسمی را که پدرم قبل از رفتن برایم گذاشته بود آوردم. بازپرس کاغذ را در جیبش گذاشت.
- ما این اقدامات را به عهده تامین اجتماعی می گذاریم. بعد با چشم های سگ کتک خورده ای به من نزدیک شد و حس کردم باز حقه ای در کار است.
- حالا ناچارم چیز ناخوشایندی از شما بخواهم: باید جسد را شناسایی کنید.
این حرف برایم مثل زنگ خطر بود. انگار ناگهان تکمه ای را فشار داده باشند، شروع کردم به زوزه کشیدن.
پلیس ها دور من جمع شدند گویی دنبال کلید قطع صدا می گشتند. فقط از شانس بد آنها کلید خود من بودم و من هم دیگر نمی توانستم زوزه نکشم.
موسیو ابراهیم مثل همیشه کامل بود. با شنیدن صدای فریادهای من بالا آمد. بلافاصله وضعیت را فهمید و گفت حاضر است برای شناسایی جسد به مارسی برود. پلیس ها در آغاز شک داشتند چون او واقعا ظاهر عرب داشت اما من دوباره شروع به زوزه کشیدن کردم و آنها ناچار پیشنهاد موسیو ابراهیم را پذیرفتند.

پس از مراسم تدفین از موسیو ابراهیم پرسیدم:
- موسیو ابراهیم، شما از کی قضیه رفتن پدرم را فهمیده بودید؟
- از موقع ورود به گراند هتل کابور. اما می دانی مومو، تو نباید مرگ پدرت را بخواهی.
- عجب؟ چطوری؟ پدری که زندگی مرا به گند می کشد مرا ترک می کند خودش را می کشد سرمایه تمام و کمال اعتماد در زندگی است؟ و من نباید آرزوی مرگش را داشته باشم؟
- پدرت سرمشقی در برابر خودش نداشت. او پدر و مادرش را در کودکی از دست داده بود چون نازی ها آنان را دستگیر کرده و در اردوگاه ها کشته بودند. پدرت با آنکه از همه این بدبختی ها جان به در برد ولی روحش ترمیم نشد. شاید از زنده ماندنش خجالت می کشید و احساس گناه می کرد. شاید بی علت نبود که خود را زیر قطار انداخت.
- عجب چرا؟
والدینش را با قطار به کشتارگاه برده بودند. شاید او همیشه در جست و جوی قطار خودش بود... اگر قدرت زندگی نداشت به علت وجود تو نبود، مومو، بلکه به علت چیزهایی بود که قبل از تو داشت یا نداشت.
بعد موسیو ابراهیم مشتی اسکناس در جیبم چپاند و گفت: بگیر برو به کوچه بهشت. دختران آنجا هم به پول تو احتیاج دارند...
من شروع کردم به تغییر دادن همه چیز در آپارتمان کوچه آبی. موسیو ابراهیم چند قوطی رنگ و قلم مو به من داد. همچنین توصیه کرد که وقت کشی کنم و تا مدتی سازمان تامین اجتماعی را سر بدوانم.
یک روز بعدازظهر که همه درها و پنجره ها را باز گذاشته بودم تا بوی رنگ و آکریلیک بیرون برود زنی وارد آپارتمان شد. نمی دانم چرا از طرز راه رفتن ناراحتی اش، تردیدهایش و این که جرات نمی کرد از میان چارپایه ها و لکه های رنگ روی زمین بگذرد فورا فهمیدم چه کسی باید باشد.
وانمود کردم که حواسم سخت به کار است و متوجه ورودش نشده ام.
بالاخره با زحمت سینه اش را صاف کرد و سرفه کوتاهی کرد.
وانمود کردم غافلگیر شده ام:
- دنبال کسی می گردید؟
مادرم گفت: دنبال موسی می گردم.
عجیب بود که گویی تلفظ این نام برایش دشوار بود و به زحمت از گلویش رد می شد.
دلم خواست پوزه اش را به خاک بمالم.
- شما کی هستید؟
- مادرش هستم.
زن بیچاره. دلم برایش سوخت. نمی دانست چه کند. لابد خیلی به خودش زحمت داده و تا اینجا آمده بود. نگاهی خیره و عمیق به صورت من انداخت و کوشید چیزی را در آن کشف کند. می ترسید. خیلی می ترسید.
- تو کی هستی؟
- من؟
دلم می خواست بزنم زیر خنده. آدم نمی داند در اینجور موقعیت ها چه کند، به خصوص بعد از سیزده سال.
- من اسم مومو است.
چهره اش در هم رفت. من خندان افزودم:
- مومو مخفف محمد است.
رنگش بیشتر پرید.
- عجب! تو موسی نیستی؟
- نه اشتباه نکنید خانم. من محمدم.
چمدانش را برداشت، گویی ته دل چندان هم ناراضی نبود.
- اینجا پسری به اسم موسی نیست؟
دلم می خواست جواب بدهم: نمی دانم، شما مادرش هستید، شما باید بدانید. اما در آخرین لحظه خودداری کردم چون زن بیچاره چنان پاهایش می لرزید که توان ایستادن نداشت. در عوض دروغ کوچک آرام بخش تری گفتم.
- موسی رفته خانم. از اینجا حالش به هم می خورد. خاطرات خوبی از اینجا نداشت.
- که اینطور؟
عجیب است اگر حرف مرا باور کرده باشد. به نظر نمی آمد متقاعد شده باشد. به هر حال شاید آنقدرها هم احمق نبود.
- کی برمی گردد؟
- نمی دانم. وقتی می رفت گفت می خواهد برادرش را پیدا کند.
- برادرش؟
- بله موسی برادر دارد.
- عجب که اینطور؟
به کلی گیج و مبهوت شده بود.
- بله برادرش پوپول.
- پوپول؟
- بله خانم پوپل برادر بزرگش!
تو این فکر بودم که یا تصور کرده من بچه خنگی ام یا واقعا باور کرده که اسمم محمد است که ناگهان گفت:
- ولی من که پیش از موسی هیچ وقت بچه نداشتم.
- هرگز پوپولی نداشتم.
این بار نوبت من بود که حالم خراب شود.
او متوجه این مساله شد و چنان به لرزه افتاد که خود را روی مبلی انداخت و من هم که وضعی مثل او داشتم، همین کار را کردم.
در سکوت به یکدیگر نگاه کردیم در حالی که بوی اسید آکریلیک هم خفه مان می کرد. او به من زل زده بود و حتی یک پلک زدنم هم از نظرش پنهان نمی ماند.
- بگو ببینم، مومو...
- محمد.
- بگو ببینم، محمد ممکن است روزی دوباره موسی را ببینی؟
- شاید.
این را با چنان لحن خونسرد و بی اعتنایی گفتم که دیگر هرگز موفق به این کار نشدم. او به ته چشمانم زل زد. به خودم مطمئن بودم و می دانستم هرقدر از این کارها بکند چیزی نمی تواند از من در بیاورد.
- اگر روزی موسی را دیدی، بهش بگو وقتی من با پدرش ازدواج کردم خیلی جوان بودم و این کار را فقط برای آن کردم که به کشورم بازگردم. من هیچ وقت پدر موسی را دوست نداشتم اما حاضر بودم موسی را دوست داشته باشم. فقط با مردی دیگری آشنا شدم. پدرت...
- چی فرمودید؟
می خواستم بگویم پدرش یعنی پدر موسی به من گفت: برو و موسی را برای من بگذار وگرنه... خوب من هم رفتم. می خواستم زندگی ام را از نو بسازم. یک زندگی خوشبخت.
- و لابد شکر خدا الان خوشبختید.
چشم هایش را پایین انداخت.
به من نزدیک شد. حس کردم دلش می خواهد مرا ببوسد. وانمود کردم متوجه نشده ام.
با لحنی ملتمسانه پرسید:
- اینها را به موسی می گی؟
- شاید.
همان شب به دیدن موسیو ابراهیم رفتم و خنده کنان گفتم:
- خوب، موسیو ابراهیم کی مرا به فرزندی قبول می کنید؟
او هم خندان پاسخ داد:
اگر بخواهی موموی عزیزدلم، از همین فردا!

دردسر و قرطاس بازی و مبارزه زیادی لازم بود. در دنیای اداری و رسمی، دنیای مهرها و مجوزها و امضاها و کارمندان خشمگینی که چرت شان را پاره می کردیم هیچ کس از ما خوشش نمی آمد. اما موسیو ابراهیم بیدی نبود که از این بادها بلرزد و هیچ چیز نمی توانست او را مایوس کند.
- باید فکر کنیم مومو که کلمه نه را همیشه در جیبمان داریم. فقط باید کلمه بله را به دست بیاوریم.
با کمک سازمان تامین اجتماعی بالاخره مادرم اقدام موسیو ابراهیم را پذیرفت.
- زن شما چی، موسیو ابراهیم او هم راضی است؟
- زن من مدت هاست که به کشورمان برگشته. من هر کاری بخواهم می کنم. اما اگر تو بخواهی امسال تابستان می رویم او را ببینیم.
روزی که سرانجام آن ورقه کذایی، ورقه ای که اعلام می کردم من از این پس فرزند کسی هستم که خودم انتخاب کرده ام، به دستمان رسید. موسیو ابراهیم گفت باید با خریدن یک اتومبیل این موفقیت را جشن بگیریم.
- میریم به مسافرت مومو. این تابستان با هم می رویم به شاخ زرین و من در آنجا دریای بی همتایی را که کنار آن زاده شده ام به تو نشان می دهم.
- نمی شود با قالیچه پرنده به آنجا رفت؟
- یک کاتالوگ بردار و ماشین دلخواهت را انتخاب کن.
- چشم پاپا.
از زنگ هر کلمه آدم ها ممکن است احساسات متفاوتی داشته باشند. وقتی من به موسیو ابراهیم پاپا می گفتم قلبم می خندید،به خود می بالیدم زیرا آینده به من چشمک می زد.
رفتیم به یک فروشگاه اتومبیل.
- می خواهم این مدل را بخرم. پسرم این را انتخاب کرده.
وضع موسیو ابراهیم در به کار بردن واژه ها بدتر از من بود. او کلمه پسرم را با چنان تاکیدی ادا می کرد که گویی خودش تازگی احساس پدری را ابداع کرده است.
فروشنده شروع کرد به لاف زدن و تعریف و تبلیغ درباره خصوصیات موتور.
- لطفا به خودتان زحمت ندهید. گفتم که می خواهم آن را بخرم.
- گواهینامه رانندگی دارید آقا؟
- البته.
و بعد موسیو ابراهیم از کیف بغلی مراکشی اش سندی بیرون آورد که تاریخ آن لابد حداقل مربوط به دوره مصر باستان بود. فروشنده با وحشت زیر و بالای پاپیروس را نگاه کرد؛ اولا چون بیشتر حروف پاک شده بود ثانیا چون به زبانی بود که او سر در نمی آورد.
- این گواهینامه رانندگی است؟
- می بینید که نه؟
- باشه. حالا به خاطر گل روی شما پیشنهاد می کنیم قیمت آن را به اقساط طولانی بپردازید مثلا سه ساله. پس باید...
- وقتی به شما میگم می خواهم ماشین بخرم یعنی پولش را دارم. نقد می پردازم.
موسیو ابراهیم حالت بسیار دلخوری داشت چون فروشنده مرتبا خیطی بالا می آورد.
- خب چکی بدهید که...
- ای بابا بس کنید! به شما میگم نقد می دهم. با پول. پول راست راستی.
بعد دسته های اسکناس کهنه را از یک کیسه پلاستیکی درآورد و روی میز گذاشت. فروشنده ماتش برد:
- ولی... ولی... کسی که پول اتومبیل را نقد نمی ده...
- این... این ممکن نیست...
- یعنی چه؟ نمی فهمم... مگه این پول نیست؟ من از دست مردم گرفته ام. چرا شما نمی گیرید؟ مومو، مطمئنی که ما وارد یک فروشگاه واقعی شده ایم؟
- باشه نقد می گیریم. اما ماشین را پانزده روز دیگر تحویل می دهیم.
- پانزده روز؟ امکان نداره. شاید تا پانزده روز دیگر من مرده ام.
دو روز بعد اتومبیل را جلو بقالی به ما تحویل دادند. این موسیو ابراهیم واقعا آدم نیرومندی بود.
وقتی موسیو ابراهیم پشت فرمان نشست، با انگشت های درازش با احتیاط به همه کلیدها و دستگاه ها دست کشید، پیشانی خیس از عرق خود را پاک کرد و گفت:
- من که هیچی سر در نمی آورم مومو.
- مگه رانندگی بلد نیستید؟
- چرا مدت ها پیش با دوستم عبدالله. ولی...
- ولی چی؟
- راستش اتومبیل موتور دار نبود، گاری بود.
موسیو ابراهیم بیچاره حسابی خجالت زده شده بود.
- بگو ببینم موسیو ابراهیم، از این گاری هایی که با اسب حرکت می کردند؟
- نه موموی عزیز با الاغ، با الاغ.
- پس آن گواهینامه رانندگی که آن روز نشان دادید چی بود؟
- م م... یکی از نامه های قدیمی رفیقم عبدالله بود که درباره وضع کشت و کار نوشته بود.
- خب پس حسابی افتادیم تو هچل!
- اینجور فکر می کنی؟
- در این قرآن شما که طبق معمول برای همه چیز راه حل داره در این باره چیزی ننوشته؟
- یادت باشه مومو، قرآن که یک کتاب راهنمای مکانیک نیست! قرآن برای امور معنوی است نه برای یک مشت آهن قراضه و تازه در زمان قرآن با شتر مسافرت می کردند!
- خب ناراحت نشید موسیو ابراهیم.
سرانجام موسیو ابراهیم به این نتیجه رسید که هر دو با هم رانندگی یاد بگیریم. چون من هنوز به سن قانونی نرسیده بودم آموزش رسما برای او بود که پشت فرمان می نشست؛ ضمن اینکه من در صندلی عقب اتومبل می نشستم و سعی می کردم یک کلمه از حرف های مربی را نشنیده نگیرم تا دوره آموزش تمام شد، اتومبیل را از گاراژ درآوردیم و من پشت فرمان نشستم. البته این کار را

نظرات کاربران درباره کتاب موسیو ابراهیم

لطفا کتاب سینوهه رو اضافه کنید. رمان بسیار ارزشمندی هست. حیفه جاش تو فیدیبو خالی باشه
در 2 سال پیش توسط بهمن بدلی
کوتاه و دوست داشتنی
در 2 سال پیش توسط ama...oli
از این نویسنده کتاب زمانی که اثر هنری بودم رو اضافه کنید بی نظیره و به شدت تاثیر گذار.
در 2 سال پیش توسط مهسا محمدیان
داستان خطی جالب و قابل دنبال کردنی داشت. خیلی پیچیده نیست و برای مطالعه با تمرکز کم بسیار مناسبه.
در 3 سال پیش توسط مهدی شهرآیینی
خوب بود دیدگاه موسیو ابراهیم درباره زندگی رو دوست داشتم . سخت نگرفتن زندگی و شتاب نداشتن و لذت بردن از لحظه لحظه زندگی
در 2 سال پیش توسط zoh...i29
متنی ساده بدون هیچ سردرگمی... دو سه پاراگراف به درد بخور دارد.... سعی کرده ادیان رو پیوند بده که عملا راه به جایی نبرده ... به اندازه یک کتابچه کم حجم برای یکی دو شب بیخوابی بد نیست
در 3 سال پیش توسط beh...ign
خیلی عالی بود، واقعا ارزش خوندن راداشت
در 6 ماه پیش توسط مریم صفرزاده
ی داستان کوتاه ساده ولی در عین حال عمیق و دوس داشتنی.📚🌱
در 1 سال پیش توسط Maryam Hj
کتاب جالبی بود لذت بردم لطفا کتاب های بیشتری رو رایگان کنید
در 2 سال پیش توسط hod...odi
کتاب خیلی خوب بود ولی ترجمه اش ضعیف بود
در 2 سال پیش توسط rez...ali