فیدیبو نماینده قانونی انتشارات معین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دربارۀ طبیعت

کتاب دربارۀ طبیعت

نسخه الکترونیک کتاب دربارۀ طبیعت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دربارۀ طبیعت

درباره طبیعت کتابی است شگرف و در گونه خویش کمْ‌مانند. در این کتاب، دو زمینه ناساز و کمابیش آشتی‌ناپذیر که به آسانی با یکدیگر گرد نمی‌توانند آمد، با هم، به یکدلگی و استواری، پیوند گرفته‌اند و درهم درتنیده‌اند: دانش و هنر. درباره طبیعت از سویی، بدان‌سان که از نام آن نیز آشکار است، کتابی است پژوهشگرانه و دانشورانه که پدیدآورِ آن می‌کوشد که دیدگاه‌ها و اندیشه‌ها و یافته‌های خویش را درباره جهان، به شیوه‌ای برهانی و آزمونگرایانه، در آن بازنماید و بگسترد و با خواننده در میان بنهد. بر این پایه، کتاب درباره طبیعت کتابی است دانشورانه و جهان‌شناسانه که در آن، از ساختار جهان و چگونگی و چرایی پدیده‌های گوناگون و رنگارنگش، از ریزه‌های بنیادین که «اتم» نامیده می‌شوند تا خورشید و ماه و ستارگان سخن رفته است. از این روی، می‌باید کتابی باشد خشک و دژم و دلگیر که تنها دانش‌دوستان و ویژه‌دانان را به کار می‌آید و در روزگار ما، پژوهندگان در سرگذشت و تاریخچه دانش و آنان را که در رایها و دیدگاه‌های دانشوران و جهان‌شناسان کهن، در آنچه دانش‌های پایه یا «علوم طبیعی» نامیده می‌شود، می‌اندیشند و نمونه را، می‌خواهند بدانند که پیشینیان پیدایی پدیده‌هایی مانند آذرخش و تندر و برف و باران و تگرگ و رنگین‌کمان را چگونه می‌گزارده‌اند یا رای و دیدگاه‌شان در روند و فرایند بینایی و شنوایی و بساوایی و بویایی و چشایی چه بوده است. اما آنچه درباره طبیعت را کتابی دیگرسان و نوآیین و شگفتی‌انگیز گردانیده است، آن است که این کتاب، از دیگر سوی، متنی است شورانگیز و پندارخیز و شاعرانه.

ادامه...
  • ناشر انتشارات معین
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.14 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دربارۀ طبیعت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دانشی مردِ سخن

درباره طبیعت کتابی است شگرف و در گونه خویش کمْ مانند. در این کتاب، دو زمینه ناساز و کمابیش آشتی ناپذیر که به آسانی با یکدیگر گرد نمی توانند آمد، با هم، به یکدلگی و استواری، پیوند گرفته اند و درهم درتنیده اند: دانش و هنر. درباره طبیعت از سویی، بدان سان که از نام آن نیز آشکار است، کتابی است پژوهشگرانه و دانشورانه که پدیدآورِ آن می کوشد که دیدگاه ها و اندیشه ها و یافته های خویش را درباره جهان، به شیوه ای برهانی و آزمونگرایانه، در آن بازنماید و بگسترد و با خواننده در میان بنهد. بر این پایه، کتاب درباره طبیعت کتابی است دانشورانه و جهان شناسانه که در آن، از ساختار جهان و چگونگی و چرایی پدیده های گوناگون و رنگارنگش، از ریزه های بنیادین که «اتم» نامیده می شوند تا خورشید و ماه و ستارگان سخن رفته است. از این روی، می باید کتابی باشد خشک و دژم و دلگیر که تنها دانش دوستان و ویژه دانان را به کار می آید و در روزگار ما، پژوهندگان در سرگذشت و تاریخچه دانش و آنان را که در رایها و دیدگاه های دانشوران و جهان شناسان کهن، در آنچه دانش های پایه یا «علوم طبیعی» نامیده می شود، می اندیشند و نمونه را، می خواهند بدانند که پیشینیان پیدایی پدیده هایی مانند آذرخش و تندر و برف و باران و تگرگ و رنگین کمان را چگونه می گزارده اند یا رای و دیدگاه شان در روند و فرایند بینایی و شنوایی و بساوایی و بویایی و چشایی چه بوده است. اما آنچه درباره طبیعت را کتابی دیگرسان و نوآیین و شگفتی انگیز گردانیده است، آن است که این کتاب، از دیگر سوی، متنی است شورانگیز و پندارخیز و شاعرانه. دَرْپیوسته ای است بلند که بیش آفریده ای ادبی به شمار می آید، تا کتابی دانشی و پژوهشی. از این روی، درباره طبیعت کتابی است شکفته و شاداب، تازه وتر، نغز و نوازنده که خواننده ادب دوست را نیز دلپسند می افتد و به کار می آید. اگر جز این می بود و درباره طبیعت تنها کتابی دانشورانه می ماند که یافته ها و دانسته های دیرین را فراپیش می نهاد که بسیاریشان امروز بیهوده و بی پایه شمرده می شود، یا مانند شماری دیگر از این گونه کتاب ها، در کشاکش رخدادهای زمانه، از میان می رفت یا اگر از تاراج و تباهگری روزگار به دور و برکنار می آمد، هم اکنون، فرونهاده و گردْگرفته، در گوشه کتابخانه ای افتاده بود. در پیوستگی و زبان دلاویز و شاعرانه این کتاب است که آن را از تباهی یا از وانهادگی و فراموشی رهانیده است؛ آنچنان که اینک خواننده ایرانی نیز توان و امکانِ آن را یافته است که این کتاب را، در برگردان پارسیش، پیشاروی داشته باشد و بخواند.

درباره طبیعت سروده لوکرِس است، یکی از سخنوران نامدار رومی که در واپسین سده از روزگارانِ پیش از ترسایی می زیسته است. تیتوس لوکرتیوس کاروس(۱)، به سال ۹۸ پیش از زادن مسیح، در رم دیده به دیدار جهان گشود. او از دودمانی بشکوه و بنام بود و از پسینیان کسانی که چند تن از آنان در شمار بلندپایگان و شَهْبَنْدران روم بودند. پس او می توانست به راه پدران برود و جاهجویانه، پایگاه های بلند را آماج بگیرد. اما لوکرس که از دوستان سخنران توانمند و نامبردار آن روزگار سِیسِرون بود، خوشتر می داشت که از هنگامه و هیاهوی زمانه دامان درچیند و از کارهای دیوانی کناره گیرد. پس، آزادمنش و فراخْ اندیش، کارِ گل را فرونهاد تا یکسره به کارِ دل بپردازد و در امن و آرامش، بیندیشد و بسراید. زیرا زمان زندگانی او زمانی پرآشوب و ناآرام در تاریخ روم شمرده می آید. لوکرس، در سالیان جوانی، گواه نبردهای خونبار و کشتارهای ماریوس و سیلّا بود که به آهنگِ دست یافتن به فرمانرانی، دمان و بی امان، با یکدیگر در ستیز و آویز بودند. آزمون هایی رنجبار از این دست، نیک بر نهان و نهاد وی کارگر افتاد و بر وی، به ژرفی، آشکار گردانید که جاهجویی و سودای سیاه زر و زور تا چه پایه می تواند خوی و خیم اهریمنی را در آدمی برانگیزد و از نیروهای زیانکار و ویرانگرِ نهفته در او لگام برگیرد. از آن است که لوکرس، در کتاب خویش، سخت درازدستی ها و جاهجویی های خودکامگان سیاهْ نامه را که خاستگاه و مایه هر ددمنشی و بدکنشی است، می نکوهد و زندگانی در خرسندی و آزادگی و پارسایی را می ستاید.
از سویی دیگر، لوکرس سرچشمه تیره بختی آدمی را که او را از رسیدن به آرامش و بهروزی در زندگانی بازمی دارد، تاریک اندیشی و کوتاه بینی و کژنگری می داند و افتادن در دام پندارهای بی پایه و آنچه «خرافات» نامیده می شود و همان است که بیم از خدایان را در دل نادانان و کم اندیشان می افکند؛ آن کانایانِ تیره درون که چون با روشن رایی و آگاهیِ پایه ورِ دانشمندانه بیگانه اند، هر سخن بیهوده و ناسخته را پذیرا می شوند و بدان می گروند و باور می یابند؛ به گونه ای که هرآنچه را انگیزه و خاستگاهی گیتیگ و طبیعی دارد، به نیروهای فراسویی و مینُوِی بازمی خوانند و به خدایانی که می پندارند، برنشسته بر ستیغ المپ و فروپوشیده در ابرهای انبوه تودرتوی، کارهای جهان را سامان می دهند و سرنوشت خاکیان میرا را برمی نهند و رقم می زنند. برترین انگیزه این اندیشمند سخنور، در گزاردن و بازنمودن دانشورانه پدیده ها و رخدادهای گیتی، زدودن تیرگی های تباهْ اندیشی و دریدن پرده های ستبر پندار در ذهن و نهاد آدمیان بوده است تا مگر بتواندشان به رهایی و رستگاری رسانید.
لوکرس، در این تلاش پیگیر و نستوهانه اش، پیرو پرشور اپیکور است که او را پیشوای بَرین خویش می داند و بزرگ ترین و داناترین فرزانه جهانش می شناسد. از آن است که چند بار، در ستایش اپیکور، لگام از توسنِ سخن برمی گیرد و تا بدان جای در گرامیداشت او پیش می تازد که وی را به پایه خدایی می رساند.
پس از هفده سده، لوکرس خود پیروی پرشور در روزگاران نوزایی می یابد که اندیشه ها و دیدگاه های او را به هم زمانان خویش می شناساند و او را به یکی از چهره های برجسته در این روزگار دگرگون می سازد. این پیروْ اندیشه ورز و اخترشناس و شمارْدان و فیزیکدان فرانسوی، پیر گاساندی(۲) (زاده ۱۵۹۲ ــ درگذشته ۱۶۵۵) است. او که مانند لوکرس اپیکور را گرامی می داشت، پیرو و شاگرد روشنْ رای و اندیشمند او را نیز که بزرگ ترین درگسترنده و شناساننده استادش در جهان باستان بود، ارج می نهاد و وی را یکی از پیشوایان آزاداندیشی در عصر روشنگری و نوزایی می دانست.
از نگاهی فراخ و فراگیر، کسانی را که به لوکرس پرداخته و اندیشیده اند، به دوگونه و گروه بخش می توان کرد: یکی آنان که با لوکرس ناسازند و در ستیز و دیگر آنان که با وی دمسازند و همرای. گروه نخستین که ستیزگاران لوکرسند، پیشوایان دین اند و پدران کلیسا که اندیشه ها و دیدگاه های وی را ناگروایانه و دینْ شکنانه می پنداشته اند و گروه دوم روشن رایان خردگرای که جهانْ بینی لوکرس را نیک با آرمان ها و آماج هایشان همساز و همگون می یافته اند. یکی از نامداران گروه نخستین ژرومِ سپند(۳) (زاده ۳۴۷ ــ درگذشته ۴۲۰) است، از پدران کلیسا که بر آن بوده است که جوشانده ای جادوانه به لوکرس خورانیده بوده اند و او به شیفتگی و سودازدگی دچار آمده بوده است و درباره طبیعت را، در آشفتگی ذهنی، در پیوسته است. نامداری دیگر از این گروه ولتر است که چونان کشیشی باورمند، چنین درباره لوکرس و درپیوسته اش داوری کرده است: «این مرد رومی کم از آنچه می بایست، سخنور بود و نیز فیزیکدانی بد. آنچه او کرد تنها آن بود که در اثر خشک و نزارش، لغزشی را در برابرِ لغزشی دیگر نهاد؛ در اثری که بسیارش می ستایند و نمی توانندش خواند.»
از نامداران گروه دوم، مونتنی(۴) (زاده ۱۵۳۳ ــ درگذشته ۱۵۹۲)، اندیشمند و نویسنده فرانسوی، را یاد می توانیم کرد که لوکرس را می ستود و درباره طبیعت کتاب بالینیش بود. نیز ادبدان و سخن شناس هم میهنش، بوسوئه(۵) (زاده ۱۶۲۷ ــ درگذشته ۱۷۰۴) که در کتاب خویش اندرزگویی درباره مرگ، از اندیشه ها و سروده های سخن گستر رومی اثر پذیرفته است. دیدرو(۶) (زاده ۱۷۱۳ ــ درگذشته ۱۷۸۴)، دیگر نویسنده و پژوهنده فرانسوی، جستاری را در دانشنامه به لوکرس و درپیوسته اش ویژه داشته بود. شاپل(۷) (زاده ۱۶۲۶ ــ درگذشته ۱۶۸۶) و سیرانو دو برژراک(۸) (زاده ۱۶۱۹ ــ درگذشته ۱۶۵۵)، دو نویسنده دیگر فرانسوی، نیز از ستایندگان سخنور رومی بوده اند. از دیگر ستایندگان او لویی دوفونتان(۹) (زاده ۱۷۵۷ ــ درگذشته ۱۸۲۱)، نویسنده و دولتمرد فرانسوی است که درباره لوکرس نوشته است: «سخنورانی اندک در پایگاهی بس بلند دو نیرو را که نبوغ را پدید می آورد، با هم گرد کرده اند: نخست ژرف اندیشی و درونکاوی که تا به ژرفای احساسات یا رای ها و دیدگاه هایی راه می برد که اندک اندک از آنها مایه می گیرد و توانگر می شود؛ دیگر گونه ای از الهام که در رویارویی با چیزهای بزرگ، در سخنوران و هنرمندان، انگیخته می آید. به گونه ای فراگیر، در سروده لوکرس، مگر فراخوانی ونوس و یاری جویی از اوی و آدمیْ گونگی و جاندارْانگاری طبیعت و مرگ را نمی یابیم؛ نیز نگاره ای مایه ور از عشق و طاعون را. بسنده است که سرود پنجاهمین او را، در پیدایی و ریخت پذیری جامعه انسانی، بخوانند تا بسنجند و داوری کنند که آیا هرگز شعر توانسته است پرده ای گرانمایه تر از آن را بنگارد و نقش بزند.» ترجمان درباره طبیعت، هانری کلوار(۱۰) که این کتاب را به زبان فرانسوی برگردانیده است، چنین درباره این سخنسرای رومی داوری کرده است: «ما امروز می اندیشیم که هیچ سخنوری با نیرویی افزون تر از لوکرس از توان فراگیر و جهانی زندگی سخن نگفته است؛ سخنوری که کتابش بُناورترین و سُتوارترین سروده و درپیوسته لاتینی است.»
آفریننده درباره طبیعت، به سال ۵۵ پیش از زادن مسیح، چشم از دیدار جهان درپوشید. یار نامدار او، سیسرون، این یادگار پایدار وی را، ویراست و سامان داد و درپراکند. در چگونگی مرگ لوکرس، چند و چون هایی برانگیخته شد؛ پندارهایی در سرها افتاد و افسانه ها و رَواک هایی بر زبان ها. یکی از آنها این بود که آن دانشی مردِ سخن که آرمانگرایانه جهانی بِهین و بآیین را برای مردمان آرزو می بُرْد، خسته جان از دُژْخویی ها و نامردمی ها و خَلیده دل از کژْپویی ها و سرْدرگُمی ها، درشتی ها و پلشتی های زمانه را تاب نیاورده است و در شکوفان ترین و پربارترین اوان آفرینندگیِ اندیشه ای و ادبیش، در چهل و سه سالگی، به زندگانی خویش پایان داده است و تیره جان و تلخکام، نابهنگام و گُجسته فرجام، جهانِ خَسْ پرورِ ناکسْ برآور را به ناکسان و خسان وانهاده است تا مگر جهانی بِهْ از آن را در فراسوی مرگ بتواند یافت. اما راست آن است که اگر شیرین گویانی روشن رای چون او نمی بودند، جهان تیره تر و تلخ تر از آنچه هست، می توانست بود.
لوکرس درپیوسته خویش را به دوست و شاگرد گرامی و گزیده اش، ممیوس پیشکش داشته است و گفتارهای خود را، در سخن با وی، سروده است و بهره جوی از شگردی ادبی که در ادب پارسی نیز روایی داشته است، چنان فرانموده است که خواست وی از سرودنِ درباره طبیعت، آموزش دادن بدو بوده است. اما بی گمان سراینده، به بهانه این شاگرد مهرافروز، با همه خواستاران دانش و دوستاران روشن اندیشی سخن می گفته است. این دوست و شاگرد، ژملوس ممیوس(۱۱)، سخنرانی چیره زبان و چربْگوی بوده است و چهره ای سیاسی نیز که به جاهجویی و بلندپروازی، پایگاه های ارجمند دیوانی را می جسته است و در سامانه فرمانروایی روم، به نام و کام می خواسته است رسید؛ از این روی، وارونه استادش که دامان از هنگامه و هیاهوی گیتیْ گرایان و سودازدگان زر و زور درمی چیده است و به گوشه های تنهایی و اندیشه درمی گریخته است، به آهنگِ دست یافتن به آرزوهای دور و درازش، گاه از رنگ و نیرنگ نیز تن درنمی زده است و راه های نَبَهْره و ناروا و نکوهیده را هم می آزموده است و می پیموده. به گونه ای که او را به نیرنگ و نابکاری در رای گیری و گزیدْمان بازمی خوانند و از رم می رانند. ممیوس، به ناچار، به آتن راه و پناه می جوید. در آتن، به کرداری دیگر هنگامه ساز دست می یازد و بر آن می شود که بستانسرای اپیکور را بخرد و کاخی در آن پی افکند. سیسرون او را از کاری چنان گستاخانه و ارجْ شکنانه برجایِ استادی اندیشه ورز که لوکرسش تا پایگاه خدایی فرامی بُرْد، بازمی دارد. یکی از شگفتی ها پیوند دوستی است در میانه لوکرس با مردی ناپروا و ماجراجوی چون ممیوس که با بلندپایگانی چون کلودیوس و سزار می ستیزید و با سخنرانی های انگیزنده و آتشینش، آنان را به خشم می آورد. سزار، سرانجام، او را نوید شهبندری و کنسولی داد و بدین سانش بازخرید و خموشانید.
در فرجام، آنچه می مانَدم سپاس از اوست؛ اویی که بهترین و برترین سپاس ها را می زیید: دوستِ بَرین را از بُنِ جان سپاس می گزارم که مرا بختِ آن داد که شاهکار لوکرس، درباره طبیعت، را که بیش از دو هزار سال پیش سروده شده است، به زبان شکرین و شیوای پارسی برگردانم و فراپیش خوانندگان سخن سنج و ادب دوست بنهم. باشد که این برگردان نیز، مانند برگردان هایی که از این پیش از دیگر شاهکارهای ادب شایمانی و باستانی اروپا به دست داده ام، با پسند و رویکردِ گرامیانِ خواننده همراه شود که چونان ایرانی، بی گمان و به ناچار، شیفتگان هنر و زیبایی اند و فرهنگ و فرهیختگی و در بومی بَرین و بِهین می زیند که همواره، در درازنای تاریخ شگرف و شکوهمندش، سرزمینِ سپندِ سَرْواد و سرود و سخن بوده است. ایدون باد!
نیزَم، در فرجام این نوشتار، می سزد ارج نهادن بر تلاش ارزشمند آقای صالح رامسری، مدیر هُژیر انتشارات معین و همکاران کوشا و نیوشای او که پیوسته کارْافزایی ها و خرده بینی های مرا، خجسته خوی و گشاده روی، تاب می آورند و می کوشند که کتاب را به گونه ای زیبا و چشم نواز به چاپ برسانند و به خوانندگان پیشکش بدارند.(۱۲)

میر جلال الدین کزّازی
مهرماه ۱۳۸۹

پیش سخن

سخنور گفتارش را، با فراخوانی ونوس و یاری جستن از او، می آغازد؛ سپس این بخش ها در پی می آید: ۱ـ پیشکش داشتنِ درپیوسته به ممیوس؛ ۲ـ پیشداشت زمینه سخن؛ ۳ـ ستایش اپیکور؛ ۴ـ نادرست دانستن و واپس زدن خرده گیری هایی فراگیر که از سامانه جهان شناختی این فیلسوف یونانی می توانند در پیش نهاد و از ناپروایی و بیباکی سخنور رومی که این سامانه را یارَسته است که در زبان خویش بازآورد و بگزارد. سپس سخنور به زمینه بنیادین سخن درمی آید و نخستین بنیاد و رایپایه را به کرسی می نشاند: هستمند نمی تواند از نیستی بدر آید و به نیستی باز رود. پس خُرْدْپیکرهایی آغازین هست یا اتم ها که همه پیکرها از آنها پدید آمده اند و در آنها نیز تحلیل می روند؛ آنها، هرچند نادیدنی اند، در هستیشان گمان و چندوچونی نیست. اما، بی تهیگی، نمی توانند به کار و کرداری پرداخت، جنبید، یا حتی هستی داشت. پس جهان هستی فرآمد و برایند مادّه و تهیگی است. هرچه یکی از این دو نیست، سرشت و ویژگی آنهاست یا رخداده شان، نه رده ای سومین و جداگانه از باش و بود. پیکرهای نخستین که شالوده های کار و کردار طبیعت اند، می باید به یکبارگی سخت و ستوار و بخش ناپذیر و جاودانه باشند. پس خطاست اندیشه هراکلیت که آتش را بنیاد چیزها می داند، یا اندیشه فیلسوفانی دیگر که آب یا هوا یا خاک را بنیاد آنها می دانند یا اندیشه امپدوکل که هر چهار را بنیاد چیزها می داند. با امئومری(۱۳) آنکساگُر نیز، ریخت پذیری و ساخته شدن هستمندان را بهتر باز نمی توان نمود. همگیِ مِهین که در بنیادهای خود نابودْناشدنی است، در توده خویش، پایان ناپذیر است: پس کانونی نیست که پیکرهای گران و پروزن بدان بگرایند؛ سامانه اندیشه ای ناسازانِ وارونه گونه ای از دیوانگی است.

کتاب نخستین

هان! ای مامِ انه و تیره و تبار او[ ۱ ]، ای مایه کامه و خوشی مردمان و خدایان! ای ونوس نیک کردار! ای تو که در زیر نشانه ها و پیکره های اخترین و سرگردان آسمان، دریاها را که کشتی ها بر آنها می روند و زمین های زرخیز پوشیده از کشتزارها را، از مردمان درمی آکنی! به پاس ِ توست که همه گونه های هستمندان و زندگان زاده می شوند و چون به هستی می رسند، روشنایی خورشید را می بینند. پیشاروی تو، ای بَغْبانو!، در نزدیکیت، بادها می گریزند و ابرها نیز؛ در زیر پاهایت، زمین صنعتکار قالی ها و گستردنی های نرمِ گل ها را درمی گستَرَد؛ خیزابه های دریا بر تو لبخند می زنند و به پاس ِ تو، در آسمان آرام، روشنایی درمی پراکنَد و می رخشد.
بی درنگ، آنگاه که رخسار بهارانه روزها پدیدار می شود و دَمِ بارآور و زایای بادِ بَرین، پس از دیری دربندماندن رهایی می یابد، ای بَغْبانو! نخست مرغان هوا که تواناییت را نیک در دل آزموده اند، گواهانِ آمدنت می شوند و آن را آشکار می دارند. سپس رمه هایی که در مرغزاران شکوفان و انبوه درمی جهند و از رودهای خروشان و تندپوی می گذرند، به شور می آیند و طبیعت به یکبارگی، تن در داده و درکشیده افسون زیباییت و دستخوش گیرایی ها و دلربایی های نغزت، در آتش ِ آن می سوزد که تو را، در راهی که تواش بدان درمی خواهی کشید، در پی، روان شود. سرانجام، بر پهنه دریاها، بر فراز کوهساران، در سینه رودهای خروشان و تند، در فرودِ شاخسارانی که مرغان در آنها آشیان دارند، در میانه گیاهانِ سبزه زاران، تو دل همگنان را به تیرهای نغز و دلاویز عشق درمی خَلی و شور و شرارِ آن را در جان همه هستمندان درمی افکنی که در پایداری و ماندگاریِ گونه خویش بکوشند.
از آن روی که تو بدین سان به تنهایی بر طبیعت فرمان می رانی و بی تو، هیچ چیز به مرزهای مینُوِیِ روشنایی نزدیک نمی شود و هر آنچه دل انگیز و مهرافروز است پدید نمی آید، مَنَت به یاری فرامی خوانم تا بتوانم کارِ در پیوستنِ این سروده را به انجام برسانم؛ سروده ای که می کوشم، در آن، سرشت و طبیعتِ مِمْیوس ِ گرامیم را باز نمایم؛ کسی که در هر زمان، ای بَغْبانو! تو خواسته ای که آکنده از همه دهش ها و مایه های هنریش ببینی. پس، ای بغبانو! به ویژه چونان مهر و نواختی بِدوی، فسونی جاودانه را به گفتارهای من ارزانی بدار.
با این همه، چنان کن که ما بتوانیم دید که کردارهای دلسختانه در نبرد و آوَرْد بر دریا و خشکی به فرجام می آید؛ چنان کن که خشم و خروش جنگ و خونریزی در هر جای فروبنشیند و آرام بگیرد. زیرا تنها تویی که می توانی آرامش و آشتیِ فرخنده و روزْبِهانه را به خاکیانِ میرا بازگردانی. بر آن کردارهای دلسختانه، مارْس سرپرست و سالار است، خدای نیرومند جنگْ ابزارها؛ هم او که گهگاه می آید تا خویشتن را در آغوش تو درافکند، درشکسته و سپرْافکنده از زخم جاودانه دلبستگی. پس او، چشم به سوی تو برافراخته، پس ِ گردنِ گِرد به واپس درانداخته، به چشمْ چَره، با نگاه هایی آزمندانه، از باغِ دیدار تو گل می چیند و دَمش را به لبان تو فرومی پیوندد و وابسته می دارد. آه! ای بغبانو! آنگاه که بدین سان این خدایْ در کنار پیکر سپند تو می آرمد، بِدوی در پیچ؛ باشد که گفته هایی دلاویز از دهانت افشانده شود و از او، آرامش و آشتی را برای رومیان درخواهی، ای بانوی مینُوِیِ سرافراز! زیرا من خود، در دشواری ها و تنگناهایی که میهن را پیش آمده است، نخواهم توانست که با جان و اندیشه ای آسوده و آزاد، یکسره دل در گروِ کار خویش بنهم؛ پسینه نامبردار مِمِیوس نیز نخواهد توانست که از بایستگی هایی که رستگاری و بی گزندی مردمان بدان بازبسته است، تن در زند. [ ۲ ]
هان! ای مِمیوس! آزادوار، گوش به گفته هایم فرادار و با جان و اندیشه ای رَها از نگرانی ها و خارْخارهای زندگانی، هوش و بررسی و کندوکاو مرا در آیین و راه و رای راستین بشنو؛ این ارمغان ها را که به پاس دوستی پایدار و وفادارانه ام برای تو فراهم آورده شده است، پیش از آنکه از ارج و ارز آنها آگاه شوی، خوار مدار. زیرا آنچه هم اکنون بر آن سرم که فراپیش ِ تواش بنهم، سامانه ای است که هم آسمان را دربرمی گیرد هم زمین را؛ آنچه هم اکنونش بر تو آشکار خواهم داشت، بنیادهای چیزهاست؛ خواهمت گفت که طبیعت آنها را از چه می آفریند؛ چگونه نگاه می دارد؛ چه سان می پرورد؛ چرا، پس از فروپاشیشان، آنها را باز می آورد؛ نیز من این آخشیجان را، با نام های مادّه، با پیکرهای پدیدآور و زایا، با دانه هایی افشانده که چیزها از آنها پدید آمده اند، بازخواهم نمود؛ هم چنان آنها را پیکرهای نخستین خواهم نامید؛ زیرا بنیاد و خاستگاهِ هر چیز در آنهاست. خدایان، راستی را، به پاس ِ آن برتری که در سرشت و گوهرِ خویش دارند، می باید نامیرا باشند و همواره، برخوردار از گونه ای آرامی و آشتیِ بَرین و چیره، در پناه از هر درد و از هر گزند و خطر، جدا و دور از ما بپایند؛ زیرا آنان، به پاس ِ توان های ویژه خود، نیرومندند و هیچ نیازی به ما ندارند؛ خدمت های ما آنان را بیهوده است و خشم در آنان راه ندارد و کارگر نمی افتدشان. [ ۳ ]
در آن زمان که در نما و چشم افکنی شرم انگیز، تبار آدمی زنجیرهای دین را بر خاک درمی کشید و در رنج و سختی می زیست، دینی که از بوم های آسمانی، سرش را بر خاکیان میرا نشان می داد و آنان را، با رنگ و روی دهشتبارش، می هراسانید، نخستین کس، مردی از یونان، بدان یارَست که نگاه به سوی آن هیولا برافرازد؛ او نخستین کس بود که به ستیز و آویز روی آورد. نه فسانه های مینُوِی، نه آذرخش، نه آسمان با غرّش هایش، هیچ یک، نتوانستند او را ناچار گردانند که دست از تلاش بازکشد؛ تاب و تب و شور و شرار او در فروشکستن کلون های درِ طبیعت که به استواری بسته شده بود، از آن روی، بیش از پیش برافزود. اما نیروی هوش و آگاهی وی او را نیک به فراسوی دیوارهای آتشناک و افروخته جهان درکشیده است [ ۴ ]، او، به یاری اندیشه، فراخای پهناورِ آنچه آن را همگیِ مِهین [ ۵ ] می نامند، درنوشته است و از آنجای، پیروزمندانه، شناخت را برای ما به ارمغان می آورد؛ شناختِ آنچه می تواند زاد یا نه؛ شناختِ آن توان که بخشی از آن به هرکس داده شده است و شناختِ مرزهای سُتوار و نرمشْ ناپذیرش را. بدین سان، پندارهای بی پایه، به نوبه خویش، بر خاک درافتاده است؛ در پای، سپَرْده آمده است و این پیروزی ما را تا به آسمان ها برمی کشد و فرامی برد.
اما من بیمی را در دل می آزمایم. شاید بینگاری که تو را به آیین ها و روی و رای هایی کافرکیشانه می گروانند و راه های تباهکاری را فراپیشت می گشایند. به وارونگی، آنچه برافزونْ ناگروایی و بی باوریِ تباهکارانه را زایانده است، پندارهای بی پایه است. شرمساری اولیس را فرایاد آر؛ مهراب دِیان را، آن بَغْدُختِ پاکدامان و پرواپیشه را که به دستِ گُزیده سالاران یونانی، آن بار و برِ جنگاوران و برترینِ آنان، با خون اِیفِیْ ژنی آلود. آنگاه که نوار مرگْ اندودْ سراندازِ دوشیزگانه آن شاهدخت جوان را در میان گرفت و به همان سان، از دو سویِ چهره اش، فروهشته آمد؛ آنگاه که پدرش را در آنجا دید، ایستاده فراپیش ِ مهراب، دلخسته و ستوهیده درد و اندوه و در نزدیکی وی، کاهنان را که کاردشان را از برابرِ دیدگان درمی ربودند و می نهفتند و پیرامون خویش، مردمان را که به دیدن حال زار او های های می گریستند، خموش از دهشت و هراس، زانو فروخمانید و افتاد. تیره روزا که او بود! در آن دَم، به چه کارش می آمد، اینکه او نخستین کس بود که شاهی را پدر نامیده بود؟ کسانی او را به دست فرومی گیرند و لرزان به سوی مهراب می برند. نه از آن روی که پس از فرجام گرفتن آیین سپند، کاروانی درخشان از همراهان او را به سوی زفافگاه ببرند؛ از آن روی که وی، هماره دوشیزه مانده از آن تباهکاری، در همان زمان که دوشیزه ای را به زفافگاه می برند، به شیوه ای اندوهبار، بَرخی گردد و به دست پدر، از پای درآید و بر خاک فروافتد؛ پدری که می خواهد، با کشتن او، از مهر و نواخت خدایان برخوردار آید و رهسپاریِ کشتی هایش، در بهروزی و بی گزندی، به انجام برسد. پندارهای بی پایه، بدان سان، توانسته است کسی را به کردارهایی هراس آفرین و دهشتبار اندرز بگوید و برانگیزد!
تو نیز، شاید روزی، سپرافکنده و درشکسته، گفته های هراساننده نهانگویان را خواهی شنید و در پیِ آن خواهی بود که از دست من بگریزی. راستی را، چه فریب ها و فسون ها آنان می توانند پنداشت و در سر پخت و پرورد؛ فسون ها و فریب هایی که به یاریِ آنها نقشه زندگانی را می توان، به یکبارگی، زیر و زبر کرد و بهروزی و بختیاریِ تو را، به بیم و هراس، برآشفت! نیز تو، در آن زمان از پوزش خواستن بازنخواهی ماند: زیرا چون مردمان به دلْ آسودگی فرجامی بر بینوایی هایشان می بینند، چاره ها و روش هایی می توانند یافت تا در برابرِ پندارهای بی پایه درایستند و در برابرِ بیم انگیزی های نهان گویان: امروز، در آن هنگام که با مرگ می باید از کیفرهای جاودانه در هراس بود، در ایستایی به هیچ روی شدنی و انجام پذیر نیست. راستی را، نمی دانیم که سرشت و گوهرِ جان چیست. آیا مگر نه این است که با پیکر زاده می شود یا، به هنگام زادن، در آن فرومی لغزد و جای می گیرد؟ آیا جان با ما، به هنگام مرگ و فروپاشیمان، از میان می رود؟ یا آنکه به دیدار تیرگی های اُرْکوس و تالاب های پهناورش می شتابد؟ یا آنکه می بایدمان بر آن بود که خدایان آن را می فرستند تا هستمندانی دیگر را زندگی بخشد، بدان گونه که اِنیوس ِ ما آن را سروده است و بازنموده؛ هم او که نخستین بود، در آوردن تاجی از برگ های نامیرا از ستیغ های شکوفان هِلِیکن؛ هم او که سرافرازی و فرّش می بایست در سراسر ایتالیا درمی پراکنْد؟ نیز با این همه او، در سروده های فناناپذیرش، از بوم های دوزخینه آشِرون با ما سخن می گوید که در آنها، از ما نه جان بر جای خواهد ماند نه پیکر؛ آنچه می ماند مگر پیکره ها و پَرْهَیبْ هایی که به شیوه ای شگفت رنگْ باخته اند، نیست. او می گوید که از آنجاست که سایه هومر بر وی پدیدار شده است، برخوردار از شکوه و نازشی جاودانه جوان و شکوفان. این سایه، بر وی، به تلخی اشک ریزان، پرده از رازهای طبیعت برگرفته است. [ ۶ ]
پس اگر ما را بایسته آن است که به پدیده های فرازین بپردازیم و بیندیشیم، از قانون هایی که جنبش های خورشید و ماه بدانها سامان می پذیرد، از قانون هایی که هرچیز را در زمین در فرمان دارند، ما را هنوز و به ویژه می باید که به یاری روشی کاونده، چگونگی پیدایی و ریخت پذیریِ تن و جان را بجوییم و بررسیم و بدانیم که آن کدامین چیزهای دهشتبار است که ما را، در تب بیماری، می هراساند؛ یا آنکه چه سان ما، فرورفته در خوابی گران، به جایی می رسیم که می توانیم انگاشت که روبارویْ کسانی را می بینیم و آوایشان را می شنویم که از آن پیش، مرگ را برتافته اند و خاک استخوان هایشان را در خود فروگرفته است و نهفته می دارد.
نیک می دانم که سامانه ها و روش های تاریک یونانیان را به دشواری می توان در سروده های لاتینی ما به کار گرفت و آشکار گرداند؛ از بینوایی و تُنُک مایگیِ زبان و نوآیینی زمینه های سخن، به ویژه، از آن روی که می باید واژه های نو بسیار را در کار آورد! اما، با این همه، کشش پارسایی و پرهیزگاری تو، دلاویزیِ دوستیت که در چشم من گرامی است و امیدآفرین، مرا بدان می آوَرَد که بر همه سودگی ها و ماندگی های این کار چیره آیم و شبان خاموش و آرام را، بیدار و هوشیار بمانم و گفتارهایی را بجویم و سروده هایی را که به یاریِ آنها، بتوانم فروغی را در یاد و نهاد تو برخشانم که ژرف ترین رازهای طبیعت را بر تو روشن می دارد. این دهشت و هراس، این تیرگی های جان آنچنان است که در پراکندن و زدودنشان، می باید از دیدِ درست به طبیعت و از بازنمودِ سنجیده و خردورانه آن بهره گرفت، نه از پرتوهای خورشید و ژوپین های رخشان روز.
آن بنیاد که ما را در آغازِ رهسپاری به کار می آید، این است که هیچ چیز نمی تواند، در پیِ کارکردِ نیرویی مینُوِی، از هیچ پدید آید. [ ۷ ] زیرا اگر بیم همه خاکیان میرا را به زنجیر می کشد، از آن است که بر زمین و در آسمان، پدیده هایی بر آنان آشکار می شود که آنان به هیچ روی نمی توانند انگیزه و خاستگاه آنها را ببینند و بدانند. پس آنها را به کرداری از خدایان بازمی خوانند. براین پایه، آنگاه که ما می بینیم که هیچ چیز از هیچ پدید نمی آید، آنچه خواهیم جُست، آسان تر از پرده بدر خواهد افتاد؛ خواهیم دانست که هرچیز هستی خویش را از چه می تواند ستاند و چگونه همه چیز، بی درمیان آمدِ خدایان، ریخت می پذیرد و پدید می آید.
اگر چیزی از هیچ ریخت می تواند پذیرفت و پدید می تواند آمد، از هر پیکر، به یکسان، همه گونه ها زاده می توانند شد؛ هیچ یک از این گونه ها را بنیاد و خاستگاهی بایسته نخواهد بود. بدین سان، از دریا آدمیان بدر می توانند آمد، از خشکی، گونه هایی که لاک و صدف دارند یا پَر می گشایند و می پرند؛ از آسمان، رمه های سترگ، چارپایان خُرد برمی توانند جَست؛ ددان که به بازیِ بخت پدید آمده اند، به یکسان هم در بوم هایی که زیستگاه مردمان است هم در بیابان ها، جای می توانند گرفت. هرگز همواره میوه هایی یکسان را بر درختانِ یکسان نمی توانند دید؛ سامانِ فرآروی دیگرگون خواهد شد: هرچیز هرچیز را پدید می تواند آورد. از آن روی که هر هستمند را هیچ آخشیجان و بُنْ مایه هایی زایا و پدیدآور نخواهد بود، چگونه هرکس مادری شناخته و نشان زده می تواند داشت؟ اما راستی را، از آنجا که همه هستمندان خاستگاه و بنیادی ویژه دارند، آنگاه که ماده و مایه هرکدام از آنها با آخشیجان و بن مایه های نخستینش آماده می شود، این هستمندان می زایند و به کرانه روشنایی نزدیک می شوند و بر آن گام برمی نهند؛ چنین است که هرچیز نمی تواند از هر چیز پدید آید، به پاس ِ ویژگی ها و توانش های ویژه و جداگانه هر پیکر.
افزون بر آن، چرا ما بهاران وَرْدها را می بینیم که می شکوفند؛ گندم ها را که در هنگام گرما می رسند و میوه های تاک را که در روزهای پاییز، اگر نه چنان است که در زمانِ برنهاده و نشان زده، جِرم ها با هم به انبوهی در گیاهان و درختان روان می شوند و هر هستمندِ آفریده، آنگاه که فصل فراز می آید، پدیدار می شود و در آفتاب می افتد، آنگاه که خاک جان و جُنبْ یافته می تواند، بی بیم و باک، فرآورده های نغز و تُردش را به روشنایی بیاورد و فراپیش بنهد؟ اگر چنان بود که این فرآورده ها از نیستی بدر می آمدند، به ناگاهان پدیدار می توانستند شد، در زمان های نابرنهاده و نشانْ نازده؛ نیز در فصل هایی جز فصل خویش؛ بدین سان، دیگر، جِرمی در کار نبود که فصلی ناساز و نابهنگام بتواند، در آن، پیوند زایا و بارآور را بایستانَد و از انجام گرفتن باز دارد.
فراتر برویم؛ برای بالیدنِ هستمندان، اگر از هیچ پدید می توانستند آمد، بدان سان بیش نیازی به زمان بایسته نمی بود، در گِردْآمدِ آخشیجان و بُنْ مایه های آنها. در دَمی، هنوز به درستی بدر ناآمده از نخستین سالیانِ خُردی، مردی جوان می توانستند شد؛ از خاک، به ناگاهان، درختانی برمی توانستند آمد و بالا می توانستند افراخت، از آن پیش سترگ و تناور. باری ناگفته روشن است که هیچ یک از آنچه یاد کرده آمد، روی نمی دهد و فراز نمی آید؛ وارونه آن، همه چیز اندک اندک و رده به رده می بالد و درمی گسترد؛ زیرا پدیده ای طبیعی است و از جِرمی ویژه و برنهاده، مایه می گیرد و پدید می آید؛ نیز، در این بالیدن و درگستردن، سرشت و چونیِ گونه ای که هرکدام از آنها بدان وابسته است، پاس داشته می شود؛ بدان سان که می توان دید و دانست که هر هستمند دارای مادّه و مایه ویژه خویشتن است که آن را می بالانَد و به سرپرستی، تیمار می دارد.
بیفزاییم نیز: بی باران های سالیانه، زمین نمی تواند فرآورده ها و دُروده های خجسته و شادی آفرینَش را پدید آورد؛ جانداران، خود، بی بهره از توشه و خوراک، نخواهند توانست گونه خویش را گستردن و پراکندن؛ نیز نه هستی خویشتن را پاس داشتن و پایداری بخشیدن. نیز آخشیجان و بنْ مایه های یکسان و هنباز را در چندین هستمند که در کارکرد به الفبا در واژگان می مانند بهتر می توان دریافت تا هست و بودِ هستمندی را بی بُنْ مایه ها و آخشیجان نخستین.
سرانجام، چرا طبیعت آدمیان را آنچنان بزرگ و ژَنده پدید نیاورده است که بتوانند به پای، دریاها را بدان سان بپیمایند که گویی از پایاب و گُداری می گذرند؛ یا با دستانشان کوه های سترگ را از جای برکنند و به پاس ِ روزگاری دراز و دیریاز که در جهان می زیند، زندگانیشان فزون تر و فراتر از زندگانی چندین تیره از مردمان باشد، اگر نه چنان است که در پیدایی و پدیدْآییِ هر هستمند، تنها بخشی از آن مادّه و مایه ای در کار است و برنهاده شده است که همه آنچه می تواند زاد و پدید می تواند آمد، از آن سرشته شده است؟ پس بدان خَستو می باید بودن که هیچ چیز از هیچ پدید نمی تواند آمد؛ زیرا که هر چیز را، برای آفریده شدن، نیاز به بنیاد و خاستگاهی هست و تخمه و دانه ای افشانده؛ نیز در پیِ آن، برای پروردن و بالیدن، به دَم های نرم و نوازشگرِ هوا.
سرانجام، از آن روی که می بینیم زمین های کشته فزون تر از زمین های ناکشته اند و به یاریِ تلاش ِ دست هایمان بهترین باروبرها و میوه ها را می رویانند، بی هیچ گمان، زمین جِرم هایی بنیادین را داراست که ما، پس از شخم زدن و چرخاندن و غلتاندنِ بارآور کلوخه هایش و چیرگی بر خاک با تیغه خیش، آنها را به زایش فرامی خوانیم. اگر زمین چنین جِرم هایی را دارا نمی بود، می توانستیم دید که هر چیز بی کار و تلاش ما، خود به خود و بس بهتر، پدید می آید.
راستیی دیگر؛ طبیعت هر پیکر را به بخش های آخشیجی و بنیادینش فرومی کاهد؛ اما هرگزش از میان نمی برد؛ به هیچ رویش به نابودی نمی کشاند. اگر پاره ای میرا در همه بخش های چیزها می بود، آنها به ناگاهان، از برابرِ دیدگان ما، ناپدید می شدند و از بودن و ماندن بازمی ایستادند. راستی را، نیازی به هیچ نیرویی نمی بود که بخش های آنها را از یکدیگر بگسلد و گره هایشان را فروبگشاید. تا آن زمان که در طبیعت آخشیجان و بن مایه های جاودانه ریخت می پذیرند و پدید می آیند، طبیعت ما را وانمی نهد که فرجامِ آن را ببینم، مگر آن روز فرابرسد، روزی که نیرویی از بیرون بدانها فرود آید یا در گشادگی ها و تُهیگی هایی که آنها فراپیش می نهند، راه جوید و پیکره پدیدآمده از آنها را از هم فروپاشد.
از دیگر سوی، اگر زمان آنچه را از برابرِ چشمانمان درمی رباید، به یکبارگی از میان می بُرْد؛ اگر مادّه و مایه آن را یکسره نابود می کرد، چگونه می توانست بود که ونوس زندگانی تیره هایی از گونه ها را، بی درنگ و گسست و پی درپی، برآفتاب افکند؟ چه سان زمین صنعتکار آنها را می توانست توشه داد و پرورد و گسترد؟ سرچشمه های دریا کجا می توانست بود؟ رودها از کجا می توانستند آمد، رودهایی که از دور دست آب هایشان را به دریا می آورند؟ از کجا اثیر چَره و توشه ستارگان را می توانست یافت؟ گذر پایان ناپذیر زمان و روزها می توانست بود که هستمندانِ میراپیکر را به یکبارگی از میان بردارد. اگر چنان است که در این فراخای پهناور از زمانِ گذشته آخشیجان و بُنْ مایه هایی هست، شایسته و کارآمد در آنکه جهان هستی را بی گسست از گزند و آسیب بپیرایند و باز پدید آرند، پس به ناچار می باید آن آخشیجان و بن مایه ها از سرشت و گوهری نامیرا برخوردار باشند. از این روی، نمی تواند بود که هرچیز، هرچه باشد، به نیستی باز رود.

نظرات کاربران درباره کتاب دربارۀ طبیعت