فیدیبو نماینده قانونی انتشارات معین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شهسوار ارابه

کتاب شهسوار ارابه

نسخه الکترونیک کتاب شهسوار ارابه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شهسوار ارابه

شهسوار ارّابه گونه‌ای رزمنامه بزمی است از سده‌های میانین که به زبان فرانسوی کهن سروده شده است. هرچند رزمنامه بزمی آمیغی ناسازوارانه فراچشم می‌تواند آمد که در آن دو گونه ناساز ادبی: رزمنامه و بزمنامه با یکدیگر درمی‌آمیزند، هرآینه واژه‌ای روشن‌تر و رساتر از آن نمی‌توانم یافت که سرشت و ساختار داستانی چون شهسوارِ ارّابه را به درستی باز بتواند نمود و آشکار بتواند داشت. این داستان را، به یکبارگی، نمی‌توانیم رزمنامه نامید؛ زیرا قهرمان آن که به شهسوار ارّابه برنامیده شده است، ویژگیها و رفتارهای پهلوانی رزمی و حماسی را به بسندگی و به پسندگی به نمود نمی‌آورد و بیش، شیفته‌ای است دلخسته و سودازده تا پهلوانی پر دل و تهمی توانا از آن‌گونه که در رزمنامه‌های ایرانی همواره با نمونه‌هایی از آن روباروییم.

ادامه...

بخشی از کتاب شهسوار ارابه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شهسوار ارّابه

شهسوار ارّابه گونه ای رزمنامه بزمی است از سده های میانین که به زبان فرانسوی کهن سروده شده است. هرچند رزمنامه بزمی آمیغی ناسازوارانه فراچشم می تواند آمد که در آن دو گونه ناساز ادبی: رزمنامه و بزمنامه با یکدیگر درمی آمیزند، هرآینه واژه ای روشن تر و رساتر از آن نمی توانم یافت که سرشت و ساختار داستانی چون شهسوارِ ارّابه را به درستی باز بتواند نمود و آشکار بتواند داشت. این داستان را، به یکبارگی، نمی توانیم رزمنامه نامید؛ زیرا قهرمان آن که به شهسوار ارّابه برنامیده شده است، ویژگیها و رفتارهای پهلوانی رزمی و حماسی را به بسندگی و به پسندگی به نمود نمی آورد و بیش، شیفته ای است دلخسته و سودازده تا پهلوانی پر دل و تهمی توانا از آن گونه که در رزمنامه های ایرانی همواره با نمونه هایی از آن روباروییم.
لانسلوی دریاچه(۱) که بر نام وی در داستان شهسوارِ ارّابه است، هرچند جنگاوری است دلیر و درخشان و در آوردگاه بی همال و همتا، بیرون از آن، مردی است سست و سوداپیشه که به آسانی می توان او را دربند افکند؛ یا با سخنی ساده اش، فریفت و به زندان کرد. مردی که حتی زمانی آن چنان ناامید و شکسته دل و نژند می شود که تن به زبونانه ترین کردار درمی دهد که خودکشی است؛ کرداری آن چنان بزدلانه که به هیچ روی زیبنده قهرمان رزمنامه نیست و پهلوانی تهم و توانا را که ارج و ارز و ننگ و نامش در گروِ برتافتن سختی های سترگ و سهمناک و گذشتن از خوانهای دشوار و رنجبار است، نمی برازد. این کردار و رفتار ناساز با خوی و خیم پهلوانان و کنش و منش قهرمانان حماسه ها از آنجاست که شهسوار ارّابه پیش و بیش از آنکه جنگاوری پولادْچنگ و آهنینْ دل باشد، شیدایی است شوریده رنگ و شیفته جان که بی هیچ درنگ و دریغ، نام و ننگ پهلوانی را، به پاس ِ خواسته هوسناکانه و سبکسارانه دلدارش، به یکبارگی فرومی گذارد و در پای فرومی مالد. قهرمان شهسوار ارّابه پیش از تیره و تبار دلشدگانی سودازده و ماخولیایی چون رُنه شاتوبریان و وِرْتِرِ گوته و مانْفِرِدِ لرد بایرون است تا مردان دلیر و پُر داروگیر داستانهای پهلوانی و حماسی که از دستبردها و کردارهای شگرف و هنگامه سازشان همگنان را به شگفت می آورند و حتی دشمنان کین توز و تیره دلشان را، بر کامه آنان، به ستایش خویش ناچار می گردانند.
بر این پایه، در پیوسته ای چون شهسوار ارّابه را می سزد که رزمنامه ای بزمی بنامیم، یا حتی سزاتر از آن، بزمنامه ای رزمی. زیرا، بدان سان که نوشته آمد، در آن، بزم بر رزم چیره است و همواره، دلاوری در سایه دلباختگی می ماند.
باری، شهسوارِ ارّابه گزارش کردار و رفتار لانسلوست و بازْگفتی است از افسانه شاه آرتور و دلاوران میزگرد. آرتور یا آرتوس نام سالاری است بریتانیایی و نیمه افسانه ای که سپاهیان سلتی را در بریتانیای مِهین، در سالهای فرجامین سده پنجم و سالهای آغازین سده ششم میلادی، در نبرد با آنگلوساکسونهای تازشگر و درازدست، راه می نمود و به پیروزی می رسانید. پیرامون این سالار و سپهبد، اندک اندک، افسانه ای حماسه گونه پدید آمد که با نام دلاوران میزگرد آوازه یافت. اینان گوانی گزیده بودند که با شاه آرتور دور میزی گرد می نشستند. گِردی میز به پاس ِ آن بود که این دلاوران همه در ارج و پایگاه همتراز و همساز شمرده می شدند و یکی در آن میان بالانشین تر از دیگری نمی توانست بود. افسانه دلاوران میزگرد در سروده ها و نوشته هایی که بیشینه آنها به سده سیزدهم میلادی بازمی گردد، به قلمرو ادب درآمد. به درستی، دانسته نیست که خاستگاه این افسانه که در فرهنگ و ادب اروپایی گسترشی بسیار یافت، کدامین سرچشمه و آبشخور بوده است. آنچه گمانی در آن نیست، آن است که در کتاب تاریخ بریتانیا(۲) که در نیمه نخستین از سده نهم میلادی نوشته شده است، آرتور چهره ای است بنیادین و قهرمان ملّی انگلستان. نویسنده این کتاب ننیوس(۳) است، مردی از گال یا وِلْز، بومی در خاور بریتانیای مِهین؛ و کتابش نیز آبشخور بنیادین در تاریخ سلتهای بریتانیایی از سده پنجم تا هشتم میلادی است. در زنجیره این سروده ها و نوشته ها که می توانیمشان به شیوه نامگذاری در ادب پارسی آرتورْنامه نامید، شاه آرتور نمونه برترین دلاوری و ادب و آیین است، او خداوندگار شهسوارانی است دلاور که پیرامون میزگرد نشسته اند. افزون بر آرتور، این دلاوران که شمارشان از دوازده تا صد و پنجاه تن دگرگونی می پذیرد، قهرمان داستانهای میزگرد هستند. به ویژه سه تن از آنان نامدارترند و با یکدیگر در دلاوری و جنگندگی همچشم و هماورد: لانسلو، یون(۴) پرسوال(۵). آنان، به پاس خوشایند مِهین بانوانی که دلدارانشانند، به کارهایی پهلوانی شگفتاور دست می یازند. گاه این دلاوران انگیزه ای دیگر نیز در کار دارند و آن دست یافتن به جام سپند و آیینی گرال(۶) است. با این همه، در آن میان، لانسلو چهره ای است شناخته تر و مردمی تر و آوازه ای بلندتر از دیگر دلاوران یافته است. هم از آن است که قهرمان شهسوارِ ارّابه نیز اوست.
شهسوار ارّابه را سخنور فرانسوی کرتین دو تروی(۷) (۱۱۸۳ـ۱۱۳۵) سروده است، به پاس ِ خواست و انگیزش ِستوده و پشتیبانش، ماری کنتس شامْپانْی و پس از وی، فیلیپ کنت فلانْدْر، کرتین دو تروی که او را نخستین داستانسرای بزرگ فرانسه می توان دانست، تلاش های ادبیش را با برگردان شاهکارهایی از ادب کهن و شایمانی آغاز نهاد. او هنرِ دوست داشتن و افسانه های دگردیسی از اوید را به زبان فرانسوی برگردانید. سپس از ادب سلتی یا بریتانیایی اثر پذیرفت، با نوشتن تریستان و اِیزوت که از میان رفته است و ارک و انید(۸) در سال ۱۱۷۰ که نخستین داستان آرتوری است، در ادب فرانسوی که با اثرپذیری کرتین دو تروی از داستان بروت(۹) که آن را واس(۱۰) (۱۱۷۵ـ۱۱۰۰)، سخنور انگلیسی ــ فُرْماندی ــ به فرانسوی مردمی سروده بود، پدید آمده است. کرتین دو تروی، در این کتاب خویش، داستان عشق ورزیهای جوانانه ارک و انید را در دربار شاه افسانه رنگ، آرتور و شهربانو گنیور(۱۱) و دلاوران میزگرد می سراید و بازمی گوید. او، در این داستان، عشق و ماجرا را با هم درمی آمیزد و همین زمینه را، در داستان دیگرش یوَن یا شهسوارِ شیر که آن را به سال ۱۱۷۷ پدید آورده است، از سر می گیرد. داستان کلیژه(۱۲) را در میان این دو جای می توان داد. در این داستان که بخشی از آن در خاورْزمین می گذرد، کرتین دو تروی عشقی یگانه یا «تک دلدار» را باز می گوید و به راستی قهرمان آن، در دلباختگی، گونه ای پادْتریستان یا اَبَرْتریستان است. در بخش نخستین داستان، آلکسانْدْر شاهزاده قسطنطنیه به دربار شاه آرتور می آید و سوردامُرْس(۱۳)، برادرزاده زیبای شاه بریتانیا را به زنی می ستاند. آن دو، از این پیوند، پسری می یابند به نام کلیژه که بخش دومین داستان بدو ویژه داشته شده است و در آن، داستان دلباختگی وی باز نموده آمده است. فِنِیس، دخت شاه آلمان، دل به کلیژه می بازد. او را، بر کامه وی، به زنی به آلیس(۱۴) شاه قسطنطنیه می دهند. فنیس، از آن روی که خویشتن را به پاس کلیژه پاک و دوشیزه نگاه بدارد، دارویی گیاهی و آشامیدنی به شوهرش می خوراند. کلیژه که از ترفند فنیس آگاه می شود، به نزد وی می رود و پرده از دلبستگی خویش بر او که تا آن زمانش نهان داشته است، برمی گیرد. فنیس چنان فرامی نماید که مرده است. او را می برند. دو دلداده، پس از مرگ آلیس، راز دلدادگیشان را بر آفتاب می اندازند و با یکدیگر پیوند می گیرند. آنچه این داستان بزمی و عاشقانه را از بزمنامه تریستان و ایزوت جدا می دارد، پایبندی و وفاداری بسیار و آسیب ناپذیر زن دلشده داستان است به دلداده خویش و پرهیز وی از آنکه مردی جز او را در بستر با خویش هنباز و همبالین بگرداند.
اما داستان شهسوار ارّابه! این داستان را کرتین دو تروی به خواست و سپارش ماری، کنتس شامْپانْی، می سراید. او در آن، به آهنگِ پسند و خوشایند این مِهینْ بانو، قهرمان داستان را بَرده فرمانبردار دلدار خویش گردانیده است و بازیچه رام و آرام دست وی. گوییا کرتین دو تروی، زمانی از پی گرفتِ داستان تن درمی زند و به فرجام رسانیدن آن را به هم میهن خود ژئوفروی دولاینی(۱۵) وامی نهد.
واپسین در پیوسته کرتین دو تروی که آن نیز با مرگ وی نافرجام مانده است، پرسوال یا حکایت جام سپند(۱۶) نام دارد که سخنور در آن کوشیده است که خوی و خیم و آیین شهسواری را به خواستاران و خوانندگان بیاموزد. چنان می نماید که آرمان وی در این داستان فرابرده شده است و او از دلبستگی اینسری و زمینی به دلبستگی آنسری و آسمانی گراییده است و روی آورده. کرتین دو تروی، با آفریده ها و در پیوسته هایش، اثری ژرف و پایدار بر ادب فرانسه نهاده است.
شهسوار ارّابه، گذشته از ارزش ادبی و زیباشناختی آن، از دیدِ تاریخ زبان و ادب فرانسوی نیز، متنی است نیک گرانمایه و ارزنده؛ زیرا در زمانی در پیوسته آمده است که زبان فرانسوی اندک اندک خود را از سایه ستبر زبان لاتینی بدر می کشیده است و بدان می آغازیده است که چونان زبان ملّی فرانسویان، گسترش و روایی بیابد و تا به مرز زبانی فرهنگی دیگرگو برود و سامانه ای ادبی را در دامان خویش ببالاند و بپرورد. هم از آن است که در یکی از لختهای در پیوسته، سخنور، آنگاه که ستوده بس گرامی خود ماری را می ستاید، در شمار ویژگیهای والای وی از توانایی او در سخن گفتن به زبان فرانسوی یاد می آورد:
Mainte bele dame cortoise
Bien parlant an lengue francoise.
ماری مِهینْ بانویی است زیبا و به آیین و ادب که زبان فرانسوی را به نیکی سخن می گوید.
این ستایش که یکی از بلند پایه ترین و فرهیخته ترین بانوان فرانسوی که به ادب پروری و فرهنگ گستری آوازه داشته است و پشتیبان و یاریگر سخنوران و نویسندگان بوده است و آنان را می نواخته است و برمی کشیده، به زبان بومی و ملّی خویش سخن گفته است، کسی را که با تاریخ زبان و ادب فرانسوی آشنا نیست و از آن آگاه نه که شهسوار ارّابه در نیمه دوم از سده دوازدهم میلادی سروده شده است، سخت به شگفت می تواند آورد.
اگر بخواهیم زبان و ادب فرانسوی را از دیدِ تاریخ و سرگذشت آن با زبان و ادب پارسی دری بسنجیم، می توانیم بر آن بود که شهسوار ارّابه را می توان با نخستین سروده های پارسی در سده چهارم هجری قمری سنجید؛ سروده هایی که تراویده طبع پیشاهنگان و آغازگران ادب شکرّین و شیوای پارسی اند.
به هر روی، اینک برگردان شهسوار ارّابه یا داستان لانسلو فراپیش خواننده سخن سنج و ادب دوست نهاده می آید. این در پیوسته به زبان فرانسوی کهن سروده آمده است. کهنگی و دیگرسانی این زبان آن چنان است که خوانندگان امروزین فرانسوی، اگر زبانشناس و ادبْ دان و دانش آموخته نباشند، آن را به درستی و روشنی درنمی توانند یافت. بر این پایه، من نیز کوشیده ام که دیرینگی زبان متن را در برگردان پارسی آن به نمود بیاورم. از این روی، آن را به شیوه ای باستانگرایانه به پارسی برگردانیده ام و در ترجمه، هنجارها و کاربردهایی زبانی را در کار آورده ام که یادآور زبان پارسی دری در سروده ها و نوشته های سده های چهارم و پنجم هجری است. چنان باد که این برگردان تا بدان پایه سَخته و سُتوار، بِهین و بآیین باشد که هم شیفتگان ادب پارسی را خوش و دلپسند بیافتد هم دوستداران ادب فرانسوی را. ایدون باد!

میر جلال الدّین کزّازی
تیر ماه ۱۳۸۹

پیش سخن

از آنجا که مِهینْ بانوی شامیانیِ(۱۷) من می خواهد که من به گفتن داستانی دست بیازم، از بُنِ جان، بدان دست خواهم یاختن، چونان مردی که به یکبارگی دل در گروِ او دارد و هرآنچه را در جهان می تواند کرد، به پاس وی، انجام خواهد داد؛ بی کمترین چاپلوسی و چرب زبانی. اگر دیگری بدین کار می پرداخت، با گرایش بدان که در داستان خویش سخنی از سرِ چربْ زبانی بگنجاند، می توانست گفتن که: او بانویی است که فزونتر و فراتر از همه بانوانی است که در جهان می زیند، همانند نسیمی که در خرداد یا فروردین می وزد و در خوشبویی، برتر از همه بادهاست. این نکته ای است که من بدان گواهی می توانم دادن.
راستی را، من مردی نیستم که بانویش را، چاپلوسانه، بخواهد ستودن. آیا خواهم گفت: به همان اندازه که گوهری یگانه ارزنده تر از مرواریدها و عقیق هاست، کنتس ارجمندتر از شهربانوان است؟ بی گمان، نه! من هرگز سخنی از این گونه نخواهم گفت، حتی اگر این سخن، چه من بخواهم چه نخواهم، درست و روا باشد؛ اما خواهم گفتن که فرمان او، در این آفریده ادبی، اثرگذار است، حتی بیش از دانایی یا کار و تلاش من.
«کرتین»(۱۸) کتابش را درباره شهسوارِ ارّابه می آغازد: مایه کار و سویمندیِ آن را کنتس بدو داده است و او اندیشه خویش را به سرودن آن ویژه می دارد، بی آنکه چیزی جز کار و کردار و تلاش و تکاپوی خود را بدان برافزاید.
کرتین ما را می گوید که: در یکی از روزهای جشن «فرارَوِی»، شاهْ آرتور بار داده بود، با همه آن شکوه و زیبایی که آرزو می بُرْد که دربارش بدان آراسته باشد، به همان سان که پادشاهی را می سزید و می برازید. پس از خوان، شاه، نشسته در میان یاران و همنشینانش، از جای نجنبید؛ شماری بسیار از نژادگان و والاتباران در بارگاه بودند. شهربانو نیز در آنجای بود. نیز نیک بر آنم که همراه با او، چند بانویِ بآیین و ادب بودند، چیره و فرادست در سخن گفتن به زبان فرانسوی.
«کو»(۱۹) خوان را گسترده و چیده بود و در کنار سپاهیان بلند پایه، به خوردن می پرداخت. آنَک، در آن هنگام که کو به خوردن نشسته بود، شهسواری به بارگاه فراز می آید، شهسواری به باریک بینی و پروای بسیار آراسته و ساخته و زِیناوند از پای تا سر. شهسوار، در چنین جامه و آرایش، به پیشگاه پادشاه رسید که در میانه یاران یکدله و وفادارش نشسته بود. بی آنکه شاه را درودی بگوید، او را گفت: «شاهْ آرتور! من شهسواران، بانوان، دخترانی جوان را که از سرزمین تواند و از یاران و همراهان تو در بند افکنده ام؛ اما از آنان تو را، به آهنگِ آنکه از بندشان برهانم و به تو بازگردانم، خبر نمی دهم! به وارونگی، می خواهمت گفتن و آگاهانیدن که تو آن توان و مایه و فراخدستی بایسته را دارا نیستی که باری دیگرشان در کنار داشته باشی. این را نیک بدان: تو خواهی مردن، بی آنکه بتوانی به یاری آنان بشتابی.» پادشاه در پاسخ می گوید که توان بر تافتن رخدادی چنان را دارد، هرچَندش چاره نمی تواند کردن؛ اما آن را رخدادی دردانگیز و اندوهبار می داند. در این هنگام، هر آینه، شهسوار می خواهد رفتن؛ نیم چرخی می زند، بی آنکه از آن بیش فراپیش پادشاه بماند و درنگ ورزد. اما آنگاه که به درِ اتاق می رسد، از پله ها پایین نمی رود. نخست از رفتن بازمی ایستد و در آنجا، می افزاید: «شاها! اگر شهسواری در بارگاه تو هست که تو نیک دل بر وی استوار می توانی داشتن، به گونه ای که بیاری او را بدان برگماشتن که شهربانو را در پی من به بیشه ای بیاورد که به سوی آن رهسپارم، من زبان می دهم که در آنجای چشم به راه او بمانم. اگر این شهسوار، در نبرد با من، بدان توانا باشد که شهربانو را فراچنگ آوَرَد و بدان کام یابد که او را بازگرداند، من همچنان زبان می دهم که همه آن بندیان را که در زمینهای من در راندگی و آوارگی می زیند، به تو بازپس دهم.»
آنان که در تالارِ بار گفته های او را می شنیدند، پرشمار بودند. درباریان همه، از این گفته ها، به هراس افتادند و نگران شدند. آن خبر به گوش کو رسید که با مردانِ خوان، گرمِ خوردن بود. او خوان را وامی نهد؛ راست، به نزد پادشاه می آید و با آوایی خشمگینانه، بدان می آغازد که او را بگوید: «شاها! من دیری، با وفاداری و درستْ کرداری، در فرمان تو بوده ام. امروز، از تو دستوریِ رفتن می خواهم؛ به راه خویش خواهم رفتن و از این پس، هرگز در فرمان تو نخواهم بودن. بیشم کمترین گرایه ای نیست که از این زمان در فرمان تو باشم و تو را به کار آیم.»
شاه از آنچه می شنود، اندوهناک و دُژَم است. بی درنگ، آنگاه که به سخن بازمی آید، شتابان او را می گوید: «آیا این همه را به راست می گویی، یا به پاس ِ شوخی و خنده؟» پس کو در پاسخش می گوید:
«ای شاه گرامی، خداوندگار من! مرا اکنون دل و دماغ شوخی و خنده نیست؛ به راستی است که از شما دستوریِ رفتن می خواهم و از آن بیش، به پاس ِ خدمتهایی که کرده ام نیز، هیچ برتری و پاداشی نمی جویم. این چنین است داستان! من به استواری بر آن سرافتاده ام که بی درنگ و در دَم، به راه خویش بروم.» شاه می گوید:
«از خشم است یا از رنجش و آزردگی که روی به راه می خواهید آوردن؟ ای دادْفرما! وفادار با خویشتن، در دربار بمانید و دلْ استوار و بی گمان باشید که من چیزی در این جهان ندارم که در دادن آن به شما، بی هیچ درنگ، دریغ ورزم با این امید و آماج که ببینمتان که در اینجای مانده اید.» کو در پاسخ می گوید:
«بیهوده است و ناسودمند! من نمی توانم خواست ماندن، حتی اگر هر روز پاره ای زر ناب به من داده شود!» آنَک پادشاه است که به ناامیدی دچار می آید! به شهربانو نزدیک می شود و بدو می گوید:
«بانو! درباره دادْفرما، از شما می پرسم: آیا نمی دانید که او از من چه درخواستی دارد؟ درمی خواهد که روی به راه بتواند نهادن! می گوید که از این پس، او را در دربار من نخواهند دیدن؛ اما من نمی دانم چرا. آنچه او از آن تن درمی زند که به پاس من به انجام برساند، در دَم به خواهش شما انجام خواهد داد. بانوی گرامیم! به دیدن او بروید. اکنون که او ماندن را به پاس خواست من خوش نمی دارد، به لابه از وی درخواهید که به پاس خواست شما بماند. حتی در پای، بیفتیدش! اگر من همنشینی با او را از دست بدهم، هرگز از این پس شادمانه نخواهم بود.»
پس شاه شهربانو را به دیدن دادفرما گسیل می دارد و او خواست وی را می پذیرد. شهربانو دادْفرما را در کنار دیگران یافت. آنگاه که به نزد وی آمد، او را گفت:
«کو! اینک منم! در گمان مباشید که بس، از آنچه درباره شما به من گفته شده است، آزرده و دلخسته ام. برایم بازگفته اند که شما به ترک شاه می خواهید گفتن و من از آن، اندوهناک و پژمانم. این اندیشه از کجا در سرتان افتاده است؟ چه در دل دارید؟ من شما را، آن چنان که همواره خوی و خیم همیشگیتان بوده است، هم اکنون مردی خردمند و بآیین و ادب نمی شمارم. به خواهش، از شما می طلبم که بمانید. خواست من این است. کو از شما خواهش می کنم: بمانید!» کو در پاسخ گفت:
«خدای را! بانو! سخن از آن نمی تواند بودن که من بمانم.»

نظرات کاربران درباره کتاب شهسوار ارابه