فیدیبو نماینده قانونی نشر نامک و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ارغنون مولوی

کتاب ارغنون مولوی

نسخه الکترونیک کتاب ارغنون مولوی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ارغنون مولوی

بحث بر سر این نیست که مولانا جلال‌الدین اندیشه‌های خود را از کدام آیۀ قرآن گرفته است یا از کدام حکیم یونان یا از کدام گوشۀ فرهنگ و ادب ایران و غیر آن؛ بحث بر سر این است که او مکتب مثنوی را بنیاد نهاده است برای پرورشِ جانِ انسان و برکشیدن او سوی آسمان. درست است که مولانا تمثیل و حکایت را در مثنوی به‌خدمت می‌گیرد تا شیوۀ پرواز را به‌آدمیان بیاموزد، اما بحث بر سر این نیست که او این تمثیل‌ها و حکایت‌ها را از کجا آورده است؛ بحث بر سر هنری‌ست که او در این حکایت‌ها و مثل‌ها از خود نمایانده است. تلفیق اندیشه‌های الهی و انسانی با داستان‌هایی که گاه عامیانه می‌نماید و خرافی، هنری‌ست ظریف که مولانا در کارِ مثنویِ خود کرده است. او بی‌گمان، انسانی‌ست اهلِ خرد؛ استدلال را می‌پذیرد؛ بی‌منطق، سخن نمی‌گوید و از گفته‌اش بوی عقل می‌تراود. مولوی عارفی‌ست که عقل و دانش را برای پرورشِ جان می‌خواهد وگرنه از آن بیزار است. از این است که در مثنوی، از جان و عشق و عقل سخن می‌گوید و می‌کوشد پیوندهای این سه نیروی یزدانی را به‌شیوه‌ای منطقی و عقلی، توضیح دهد. جان اگر با عشق و عقل یار شود، آدمی را از مرتبۀ فرشتگی در می‌گذراند و به‌والاترین مرتبۀ هستی، به‌آنجا می‌رساند که نیروی شگرف خیال هم نمی‌تواند هوش را بدانجا کشاند ـ آنجا ورای این جهان، جهانِ جان است ـ جهانِ هستی جاودان است.

ادامه...
  • ناشر نشر نامک
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ارغنون مولوی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش هایِ هشتگانه

مثنوی حاصل عُمرِ مولاناست که آن را در روزگار پُختگی یعنی در دورانِ عقل ورزی هایِ عاشقانه خود سروده است. و نِی خودِ اوست که اندیشه هایش را به نغمه مثنوی خوانده است. او سرودن مثنوی را در دهه ششم زندگی ـ شاید در پنجاه و شش هفت سالگی ـ آغاز کرد. مولانا مثنوی را آسان به دست ما سپرد، اما خود آسان به دست نیاورد. پیش از آن که بتواند این همه نکته های ظریف و شریف را به این لطافت در یک جا جمع کند و دبستان جاودانه مثنوی را بنیاد نهد، سفرها کرد، درس ها خواند، سختی ها کشید، و جسم و جان لطیف را به ریاضت ها و مشقت ها انداخت تا مولانایی خردمند شد و مثنوی را آفرید. خودش می نویسد:
من تحصیل ها کردم در علوم و رنج ها بردم که نزدِ من فُضلا و محققان و زیرکان و نُغَُول اندیشان(۱) آیند تا بر ایشان چیزهای نفیس و غریب عرض کنم. (فیه ۷۴)
به نوجوانی نرسیده بود که از خراسان به سفری بی بازگشت رفت. دشت های بی انتها و کوه های پُر پیچ و خم، در زیر باران و برف، گرما و سرما، گاه بر پشت چهارپایی و گاه، شاید پای پیاده، تا عربستان راه سپرد. دو سال در راه بود در کنار پدرش، بهاءالدین، که نخستین آموزگارش بود. نُه سال، حلقه ارادت و شاگردی برهان الدین را در گوش کرد؛ درس های معنوی و روحانی از او آموخت. سال ها در مدرسه های دمشق نزد استادان بزرگ آن زمان زانو زد؛ به قونیه برگشت؛ مقام و منصبی اجتماعی پیدا کرد و زندگی پارسایانه آرامی برای خود به وجود آورد: درس می داد، بر منبر می رفت و مردم را پند های دینی می گفت؛ زندگی بی سروصدایی داشت، تا آن که شمس تبریزی از راه رسید و آرامشش را برهم زد و مسیر زندگیش را دگر کرد. در این روزها نزدیک به چهل سال از عمرش می گذشت. از درس گفتن و بر منبر نشستن دست کشید، در کنار شمسِ شصت ساله نشست و عرفان پرداز شد. در همین زمان بود که در دایره سَماع، با یاران به چرخ درآمد و غزل گویان و ترانه سرایان پای بر عرشِ عشق نهاد. این روزگارِ خوش زود گذشت، زیرا دیری نپایید که شمس الدین از قونیه رفت. صلاح الدین و حُسام الدین، یکی پس از دیگری، بر جایش نشستند. محال بود که آنان جای شمس را در دل و جان مولانا بگیرند و تلاش آنان بیشتر آن بود که کارهای روزمرّه خانقاه از گردش نیفتد و پرسش های یاران و دیدار کنندگان بی پاسخ نماند. روزگارها بر مولانا گذشت پیش از آن شب یا آن روز که او حُسام الدین را درکنار خود بِنشانَد و مثنوی سرودن آغاز کند. از آن دم به بعد بود که او مثنوی می گفت و یارش بر ورق می نگاشت. تا شش دفتر گفت که عمرش به سر رسید، گرچه حکایتِ مشتاقیش به سر نرسید.
" از بلخ تا قونیه،" عنوان بخش اول کتابی که پیش روی خود گشوده اید، سخن از روزگار خامی تا پُختگی او می گوید و نقش آفرینان زندگانیش را از زبانِ آثارشان و به کمک سخنان مولانا، معرفی می کند تا تاثیرشان را بر اندیشه های او شاید آشکارتر سازد.
در بخش دوم، "جلال و عارف،" می خوانیم که مولانا عارف است. وقتی به اندیشه های معرفت بارِ خودِ او در مثنوی دسترسی داریم، نیازی نداریم که عارف بودن او را بر یکی از تعریف های نظریه پردازان مکتب تَصَّوف منطبق داریم. وانگهی، او وقتی از آزادی روح سخن می گوید، ضمن اشارت به داستان اصحاب کهف، یارانِ غار، عارف را معنی می کند؛ عارف، از دیدگاه مولانا، بنده خدای است که پروردگار دیدگانش را بر این جهان فرو بسته است. مولانا، چنان که خود را در آثارش می شناساند، عارفی ست کامل و عاشقی ست واصل که بوی یار را هر دم از کنار خود می شنود. او بلبلی ست که خار و گلِ معشوق هردو را دوست دارد و نهنگی ست آتشین که گرچه در دریا زندگی می کند، آتش عشق در جان دارد. او عارفی ست عاشقِ کل و یگانه پرست که همه را عاشقانِ هم می خواهد.
اگر بپذیریم که کلمه عارف، در زبان فارسیِ ما، به معنی داناست، مولانا عارف است چون دانا و شناسای حق است که یکی بیش نیست. خویِ حق دارد یعنی رازِ یگانگی را می شناسد و همگان را به یگانگی می خواند. او که رمز پیروزی را در اتحاد می داند، داستان سه یارِ میوه دزد را بیان می کند که باغبان آنها را از هم جدا کرد و یکی یکی از باغِ خود بیرون راند. مولانا نیرومندی را در اتحاد و یگانگی می داند. اختلاف ها نشانه نادانی ست و، همه، از فهمِ ناقص و درکِ کژِ حس هایِ بشری می زاید. چشمِ جان باید روشن باشد تا حقیقت را ببیند؛ دانش باید تا روشنایی پدید آید. داستانِ فیل ندیدگانی که در تاریکی، دست بر اندام آن حیوان می کشیدند، و بر سرِ شکلِ فیل گریبان هم را می گرفتند، یا داستان آن چهار نفر که همه انگور می خواستند و به سبب نفهمیدن زبانِ یکدیگر، با هم به نزاع برخاستند، داستان اختلافِ پیروانِ پیغمبران مختلفی ست که یزدان فرستاده است. گفتنی آنکه مولانا، وقتی کلیمی و مسیحی و مسلمانی را همسفر می سازد، برخلاف قرار و مدارِ آنان، بشقاب حلوا را در پیشِ پیروِ خاتمِ پیغمبران می نهد. آری، مولانا عارفی ست که رستگاری را در پیروی از آئین محمد (ص) می بیند.
اکنون که با مقام مولانا و جهان بینی او آشنا شدیم، بخش سوم، " نِیِ مولانا"، را می خوانیم که درباره نوایِ نِی مثنوی و نخستین ابیاتی سخن می گوید که به نِی نامه مشهور شده است. سخن از نقش حُسام الدین در آفرینش مثنوی اگر به میان آید، مولانا داستان مردی را باز می گوید که بر سرِ درخت گردو رفته بود، و از شنیدن صدای افتادن گردو در آب و از دیدن حُباب، که بر سطح آب می نشست، خوشی می کرد ـ قصد او جَوز چیدن نبود.
سخن درباره نِی به آشنایی مولانا با موسیقی ایرانی و سخن ها و حالت های عاشقانه او و نکته های ظریف دیگری می انجامد که شاید شایستگی انتخاب این سازِ لطیف ایرانی را برای بیان رازهایِ سینه دردمندِ مولانای عاشق بیان کند. می گویند ابیات نِی نامه مانند دیباچه ای ست بر مطالب شش دفتر مثنوی و براستی، شرح پاره ای از نکته هایی که در ابیات آغازین مثنوی به اشارت، آمده است، کمابیش، در بخش های دیگر همین کتاب رُخ خواهد نُمود ـ از معنیِ جان و نیستان و هجران گرفته تا دردِ عشق و اشتیاق و وصال جانان؛ از آشنایی جسم و جان گرفته تا سودمندی های پیرِ رازدان؛ گزندهای ناقصان، ناپختگان و آسیب همنشینی با نادان.
بخش چهارم، "پادشاه و کنیزک،" درباره داستانی سخن می گوید که گرچه ظاهری عاشقانه دارد، کوششی ست خردمندانه برای بازنُمودن معنی جان و رنجوری آن که درمانش به دست طبیب جان شناس امکان پذیر می شود. رنجوریِ جان، گرچه جسم را می آزارد، درمانش از پزشکان جسم شناس نمی آید. وانگهی، طبیبِ جان فرستاده یزدان است و آداب همنشینی با او را باید شناخت؛ او را محترم باید داشت، راز دل خود را به او باید سپرد؛ تسلیم او باید بود و فرمانش را بی چون و چرا، اجرا باید کرد.
عشق را آفریدگار هدیه فرستاده است تا او را دوست بداریم و در همه حال، او را به یاد آوریم. مولانا از مضمونِ عشقیِ داستان پادشاه و کنیزک استفاده می کند تا گزند های عشق های مجازی و جسم پسند را بیان کند و نشان دهد که بزرگترین بیماری جان گرفتاری او به رنگارنگی های پُرفریبِ این جهان است. در این بخش خواهیم دید که عشقِ پاکِ آن جهانی زیباست، چون دریایی بی انتهاست؛ اما عشقِ رنگین این جهانی مایه درد و بلاست. معشوقِ زنده را باید خواست، معشوقِ مرده بی معناست. هرچه در این جهان است رو به مرگ و فناست، زنده جاودانه خداست. کشتن آدمی، حتی حیوان، ستمگری و جفاست اما کشتن خوی های پلید راهِ رهایی از شهوت و حرص و هواست.
بخش پنجم را می خوانیم تا معنی مردگی و زندگی،کشته شدن و زنده شدن را از زبان مولانا بشنویم. این بخش که با "داستان ابلهان" پیوند دارد با قصه مردکی آغاز می شود که ماری دزدید؛ مار نیشش زد و دزدک جان داد. هر نادانی که با حیوانی زهرآگین بنشیند به همین فرجام گرفتار می آید. همنشینی با آدمیِ نادان کم از همنشینی با مار نیست؛ گزند می رساند و از این است که به قول شمس تبریزی، حرام است (مقا، ۱۸۸). عیسای پیغمبر به کوه می گریخت تا از آسیبِ نادان در امان بماند و گفته بود که نادانی درد بی درمان است. نقصِ جسم گناه نیست، اما نقصِ عقل گناه است، زیرا آدمی را از کسب دانش و بینش باز می دارد. نادان، اگر عقل خود را به کمال نرساند، هرگز از خامی به پُختگی نمی رسد و از آدمی ناقص عقل، عشق هم اگر پدید آید، عشقِ بر ناقص است. شیرینی، همه، از عشق می زاید و عشق از دانش.
داستان جوان نادانی که از عیسی (ع) خواهش کرد تا استخوان های مرده کهنه درونِ گودال را زنده کند، نشان می دهد که خواهش ابلهانه نابودی به بار می آورد. از مردِ خدایی چون عیسای پیغمبر باید خواست که جانِ آدمی را به نور عقل و دانش زنده سازد و از مردگی برهاند. آنگاه که مغزِ سرِ نادان متلاشی شود معلوم شود که عقل ندارد و سرِ بی عقل مانند گردوی تُهی مغز است.
تردید نشانه بی ایمانی ست و زائیده نادانی. روزی سِتیزه جویی مُتعصب، درصدد برآمد دانایی از اهلِ یقین چون علی (ع) را بیازماید. او که در ایمان علی تردید روا می دارد، زمینه را فراهم می سازد تا بخش ششم، "سخن علی با جهود،" صفت های رهبر شیعیان را از زبان مثنوی بازگوید و ضرورت ایمان قلبی به پیرِ رازدان و مقام او را بنماید. گفته اند که آفریدگار نگاهدارِ آدمیان است. معنی نگهداری پروردگار این نیست که آدمی به امید پروردگار، خود را از فراز کوهی بلند به زیر اندازد و انتظار داشته باشد که سالم، پای بر زمین نهد. از نشانه های نگهدار بودن آفریدگار یکی آن است که آدمی را عقل بخشیده است تا با استفاده از آن، وسیله ای چون نردبان بسازد و با آن از بلندی فرود آید. کوه در ترازوی ذره نمی گنجد و عقلِ ناقص نمی تواند نیروی عقل کاملی چون پیرِ راه دان را وزن کند، چه رسد به اینکه بخواهد میزان قدرت یزدان را بسنجد. بلکه، باید درپیِ شناختنِ خود برآید تا بداند که گندم است یا کاه ـ به کارِ آدمیان می آید یا آخُرِ چهارپایان. هرچه به کارِ آدمیان بیاید خدایی ست. خودشناسی به یزدان شناسی می انجامد. شنیده ایم که پیغمبر گفت:

هرکه خود را شناخت یزدان را شناخت. (احا، ش ۵۲۹)

وآنگهی، هرکه خود را بشناسد دست به آزمودن دیگران نمی زند. افزون براین، آدمیان نمی توانند در اراده آفریدگار دخالت کنند، مانند نقش که نمی تواند بر اراده نقاش تاثیر بگذارد. پیرِ جان شناس نیز مانند نقاشی ست که نقش دلخواه خود را بر صفحه دل و اندیشه رهرو می نشاند.
راه رسیدن به حقیقت نه تنها بسیار دور و دراز و پُر پیچ و خم است، بلکه دیوان و دَدانِ بسیار در گوشه و کنارش کمین کرده اند که مسافر ناآشنا را از جاده به بیراهه می برند و به نابودی می کشانند. عاقلی باید یافت چون پیرِ دانایِ طریق تا راهبر شود. هفتمین بخش این کتاب، "حدیث عبادت"، شرح و بحثِ سفارشِ پیغمبر به علی درباره همنشینی او با عاقل، بنده برگزیده خدای است، چنان که در مثنوی تفسیر شده است. همنشینی با عاقل عبادت است، عبادتی سودمندتر از عبادت های دیگر. عبادت معنوی آدمی را به ایزد نزدیک می سازد و عبادت ظاهری کارِ جسم است و جسم از این جهان رهایی ندارد. اساسِ عبادت معنوی عقل ست که نخستین آفریده یزدان است (احا، ش۶۵۱) نه جسم که زاده از خاک این جهان است. عقل بال و پر آدمی ست. عقل خرد است، دانش است، نور است و دو عقل اگر باهم شوند نور افزون می شود. آدم آن زمان که در بهشت بود، اگر به جای ابلیس، با عاقلی مشورت می کرد، مرتکب گناه نمی شد. روح انسانی و جان آدمی در اندیشه مولانا، یعنی نفسِ ناطقه حُکما، مانند عقل، از دیده ها پنهان است و برخلاف جانِ حیوانی که تفرقه زاست، یگانگی و اتحاد می آورد. عقل و جان یاورِ هَمند از این است که دانش و بینش جان را نیرومند می سازد و از عالم حیوانی دور می دارد و افزون بر آن، آدمی را به علمِ تحقیقی می رساند و از دانشِ تقلیدی می رهاند.
اکنون فرصت دیگری پیش می آید تا پس از برشمردن برخی دیگر از صفت های علی (ع)، مقام بنده خدای را نزد یزدان، از زبان مثنوی بشنویم و درباره پیرِ رازدان بیشتر بیاموزیم و داستان خضر و موسی را دوباره به یاد بیاوریم. پیر مانند خضر است و دست او دست خداست. از خرمن پیرِ زنده خوشه باید چید، دانش از او باید آموخت و جان را به دست او باید سپرد تا صیقلش دهد و آینه ای سازد تابان که چهره درخشان یزدان را باز تاباند.
مولانا که از دوری نیِستان می نالد، می خواهد دوباره بر آسمان رود، باز با فرشتگان همدم شود، و برتر از آن، درکشورِ جان، در شهرِ کبریای پروردگار، خانه کند. او می خواهد، با نوایِ نِیِ خود، همگان را به آن خانه فراخواند. آخرین بخش این کتاب، که " عاقلِ عاشق" نام گرفته است ـ گرچه با داستان دیوجانس یونانی پایان می یابد ـ سخن از داستان و حدیثِ خاصی درمیان نمی آورد، بلکه اوصاف مکتب عقل و مدرسه عشق را در آثار مولانا می جوید و آئینِ عاقل و دینِ عاشق را در اندیشه او می کاود. عاشق بی باک است و دلیر؛ نه در فکر سود است و نه زیان. اما عاقل با احتیاط گام برمی دارد و به جایی نمی رود که سودی در میان نبیند. عقلِ جزوی حسابگر است و درپِی معاش؛ اما عشق را با حساب و کتاب کار نیست. با این حال، عشق مراتب مختلف دارد و از آن میان، عشقِ رنگین ننگین است. عقل نیز چندین گونه دارد و عقلِ پسندیده، از دیدگاه مولانا، آن است که چشم از چهره تابان جانان برندارد. و عشقِ پسندیده نیز آن است که مقصدش یزدان است. عقلِ ایمانی اگر راهِ عقلِ معاد را در پیش گیرد، دل را از وسوسه های این جهانی دور می سازد و آن را از دستبرد شیادانِ دین فروش در امان می دارد. عقل دریایی ست پُر پهنا و شکل های آفریدگان مانند نَم است که از آن برخاسته باشد. عاقلِ کامل در دریای معرفت یزدان غرق است و خدای را به چشم یقین می بیند، مانند عاشقِ کامل.
عاشق از دیدگاه مولانا آن است که عشق او به پروردگار در امروز و دیروز نمی گنجد؛ از آفتاب وجودِ معشوق نور می گیرد، اما نه مانند ستاره که شب و روز دارد. او هستی خیالی را دور افکنده و به هستی راستین رسیده است. عاشق هم مانند عاقل، بنده برگزیده یزدان است؛ عبادتِ او عاشقی ورزیدن و مزدِ عبادتش دیدارِ یار دیدن.(۲) و عاشقِ کامل اوست که معشوقش عاشقِ اوست.
او را چه عاشقِ کامل بخوانیم و چه عاقلِ کامل، تفاوتی نمی کند؛ او انسان کامل است؛ عارف است و از سرِ یقین، همه آن می کند که آفریدگار می خواهد و فرمان می دهد.

مقدمه

بحث بر سر این نیست که مولانا جلال الدین اندیشه های خود را از کدام آیه قرآن گرفته است یا از کدام حکیم یونان یا از کدام گوشه فرهنگ و ادب ایران و غیر آن؛ بحث بر سر این است که او مکتب مثنوی را بنیاد نهاده است برای پرورشِ جانِ انسان و برکشیدن او سوی آسمان. درست است که مولانا تمثیل و حکایت را در مثنوی به خدمت می گیرد تا شیوه پرواز را به آدمیان بیاموزد، اما بحث بر سر این نیست که او این تمثیل ها و حکایت ها را از کجا آورده است؛ بحث بر سر هنری ست که او در این حکایت ها و مثل ها از خود نمایانده است. تلفیق اندیشه های الهی و انسانی با داستان هایی که گاه عامیانه می نماید و خرافی، هنری ست ظریف که مولانا در کارِ مثنویِ خود کرده است.
او بی گمان، انسانی ست اهلِ خرد؛ استدلال را می پذیرد؛ بی منطق، سخن نمی گوید و از گفته اش بوی عقل می تراود. مولوی عارفی ست که عقل و دانش را برای پرورشِ جان می خواهد وگرنه از آن بیزار است. از این است که در مثنوی، از جان و عشق و عقل سخن می گوید و می کوشد پیوندهای این سه نیروی یزدانی را به شیوه ای منطقی و عقلی، توضیح دهد. جان اگر با عشق و عقل یار شود، آدمی را از مرتبه فرشتگی در می گذراند و به والاترین مرتبه هستی، به آنجا می رساند که نیروی شگرف خیال هم نمی تواند هوش را بدانجا کشاند ـ آنجا ورای این جهان، جهانِ جان است ـ جهانِ هستی جاودان است.
مولوی مدرسه مثنوی را پی افکند تا حقیقتِ جان و عقل و عشق را به آدمیان بیاموزاند و انسان را ـ پیش از آن که بمیرد و فرصت از دست برود ـ در همین جهان، پایه پایه، تا آستان جانان و دیدار یزدان برآورد. از مرده، بوی مرگ می آید، اما از زنده، زندگی می زاید. مولانا آدمی را همنشین زنده ای می خواهد که دور از آب و خاک و آتش و بادِ فناست؛ زنده راستین خداست، اوست که نامیراست.
مولانا صوفی است ابنُ الوقت، فرزند زمان؛ نقد را به نسیه نمی فروشد. از این است که نمی خواهد منتظر فردا بماند، بلکه می خواهد همین امروز، در همین جهان، رستاخیز را تماشا کند و جهانیان را در برابر آفریدگار ایستاده ببیند؛ زیرا، زندگی راستین، از چشم مولوی، آنجاست که آفریدگار آنجاست. مثنوی می خواهد که بهشت را در همین جهان بنا کند و راه آن را به همه مردمان نشان دهد تا در آن راه گام بردارند و به فردوس برسند، زیرا، راه بهشتِ یزدان از همین جهان می گذرد؛ کوچه دیگری ندارد. سراینده مثنوی می خواهد انسان ها، همه، به کامل ترین مراتبِ انسانی دست یابند، خُلق و خوی ایزدی پیدا کنند، تا شایسته همنشینی یزدان شوند. زیرا، دبستان کمالاتِ انسانی در همین جهان است، آن جهان دبستان ندارد.

نظرات کاربران درباره کتاب ارغنون مولوی

ممنون بابت قرار دادن این کتاب خوب سایر کتاب های لاهوتی رو هم قرار بدید
در 3 ماه پیش توسط مصطفی شکوری مغانی