فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستانهای نامور‌نامۀ باستان شاهنامۀ فردوسیجلد نهم

کتاب داستانهای نامور‌نامۀ باستان شاهنامۀ فردوسیجلد نهم
حوادث پس از کشته شدن سیاوش

نسخه الکترونیک کتاب داستانهای نامور‌نامۀ باستان شاهنامۀ فردوسیجلد نهم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب داستانهای نامور‌نامۀ باستان شاهنامۀ فردوسیجلد نهم

در این بخشِ شاهنامه به دنبالِ ریخته‌شدنِ خون سیاوش سخن از انتقامگیری ایرانیان و آوردنِ کیخسرو از توران به ایران است و آنچه جهان‌پهلوان رستم به کینِ سیاوش با توران و تورانی کرد از کشتار و ویرانسازی. استاد طوس در خطبه این بخش از سنین عمرِ خود، از گذشتنِ سال پنجاه و هشتم و پشت‌سر نهادن شصتمین سال، از مویِ سر که به سپیدی گراییده و از دو پای نیرومند که سستی یافته و سی دُرّ خوشابِ دندان که تباهی پذیرفته و از زبانِ تیز چون تیغ بُرّان که کم‌اثر گردیده و از پراکندگی مال و دگرگونی حال یاد می‌کند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب داستانهای نامور‌نامۀ باستان شاهنامۀ فردوسیجلد نهم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱۲- حوادثِ پس از کشته شدنِ سیاوش

در این بخشِ شاهنامه به دنبالِ ریخته شدنِ خون سیاوش سخن از انتقامگیری ایرانیان و آوردنِ کیخسرو از توران به ایران است و آنچه جهان پهلوان رستم به کینِ سیاوش با توران و تورانی کرد از کشتار و ویرانسازی. استاد طوس در خطبه این بخش از سنین عمرِ خود، از گذشتنِ سال پنجاه و هشتم و پشت سر نهادن شصتمین سال، از مویِ سر که به سپیدی گراییده و از دو پای نیرومند که سستی یافته و سی دُرّ خوشابِ دندان که تباهی پذیرفته و از زبانِ تیز چون تیغ بُرّان که کم اثر گردیده و از پراکندگی مال و دگرگونی حال یاد می کند. یادی از سر افسوس و درد، و تنها امیدش از دادار کردگار اینکه از روزگار چندان امان یابد که یادگاری از نامورنامه باستان باقی گذارد تا هرکه مقام سخن بداند و حدّ آن بشناسد و حقّ آن ادا کند، از او به نیکی یادآور شود و این خدمت صادقانه، دستگیر او در دو جهان گردد، دستگیرِ کسیکه نبی و اهلِ بیت و وصیِّ او را از دل و جان دوستدار است.
و اما آنچه دهقانِ پیر از حوادثِ پس از کشته شدنِ سیاوش نقل کرده است:
چون خبر به کاووس شاه رسید که سیاوش را بیگناه کشتند، جامه بر تن درید و زاری آغاز کرد و در سراسر ایران زمین ایرانیان به گریه و مویه و فریاد و فغان درآمدند و زبان به یاد سیاوش گشودند. جامه کبود در بر کردند و اشک از دیدگان روان ساختند.
چون آگاهی به نیمروز رسید، خروش از آن سرزمین برآمد. جهان پهلوان رستم از غم آن سرو بلند از هوش رفت و زالِ زر رخساره خراشید و خاک بر سر و بَر ریخت. زابلستان یک هفته در سوک فرو شد. روزِ هشتم رستم عزم پایتخت کرد و سوگند خورد تا انتقام سیاوش را از شاه توران نستاند سلاح از خود دور نسازد و بدین نیت بر رخش نشست و رو به راه آورد. چون به پایتخت نزدیک رسید کاووس شاه را آگاه ساختند که رستم با چنان حالِ زار و دلی پر از خشم و کینه و رخساری از گریه تر نزدِ تو می آید. شاه بزرگان را به استقبال او فرستاد. سران و ناموران از رستم با درد و غم و جگر پرخون استقبال کردند و با چنان حال به بارگاه آمدند، سرها پر خاک و روانها افسرده و رخسارگان زرد وتر از گریه. چون رستم برابر تخت شاه رسید به او گفت این غم و اندوه حاصلِ خوی بد و این درد و داغ که به ایرانیان رسیده است از کم خردی و شتابکاری و سبکساری تُست. کاووس از شنیدن سخنانی که به سوزِ دل ادا می شد و از دیدن چشمان اشکبار رستم، از شرم پاسخ نداد و اشک از دو دیده روان ساخت. رستم بیدرنگ به حرمسرایِ شاه رفت، گیسوانِ سودابه را بگرفت و کشان کشان او را بیرون آورد و از میان به خنجر دو نیم کرد. هفته ای شهر با ماتم و سوک به سر برد. روزِ هشتم رستم سپاه آراست و فرامرز فرزندِ خود را به عنوان پیشرو با لشکر آراسته از پیش فرستاد و خود با سپاهی گران از پیِ او روان شد. به سرداران و دلیران سپاه سفارش کرد که ترس از دل بیرون کنند، شمشیر کین از نیام برکشند و بر خُرد و کلان تورانی رحم نکنند و جهان را بر افراسیاب و خاندانش تنگ و تار سازند، فرامرز چون به مرز توران و شهر اسپیجاب رسید، فرمانروای شهر، وَرازاد، با سپاهیان بسیار به مقابله آمد و از نام و نشان او و سبب آوردن سپاه پرسید. فرامرز پاسخ داد که فرزند جهان پهلوان رستم دستان است و لشکر به انتقام گیری خون سیاوش آمده است و به ویرانسازی توران. پس دو لشکر صف جنگ آراستند. فرامرز نیزه برگرفت و پیش صف آمد و به لشکریان گفت که روز مکافات است، بدی را به بدی پاسخ باید داد. پس بَر وَرازاد حمله برد و به طعن نیزه او را از زین برگرفت و بر زمین زد و به چالاکی پیاده شد و سرش از تن جدا ساخت. سپاه بی سردار تاب حمله سپاه ایران نیاورد و پراگنده شد. ایرانیان در جایگاه آنان آتش زدند و فرامرز نامه ای به پدر نوشت و او را از نخستین فتح خود آگاه ساخت. به افراسیاب آگاهی رسید که ایرانیان به توران هجوم آورده اند و ورازاد و لشکریان او را تباه ساخته اند. افراسیاب غمگین شد ناگزیر دستور داد از گنج خانه درم و دینار بسیار برآوردند و لشکر گرد کرد و همه را سلاح و ساز و برگ داد، آنگاه سُرخه فرزند خود را به سرداری سی هزار سپاه روانه کرد تا از هجوم لشکر ایران پیشگیری کند و سفارش کرد که در نبرد جانب احتیاط را رعایت کند و از رستم و نبرد با او خویشتن را دور دارد. سرخه با سواران رو به راه آورد، به سوی شهر اسپیجاب. طلایه لشکر ایران از آمدن سپاه توران فرامرز را آگاه ساخت. دو لشکر بر یکدیگر تاختند و نبردی سخت درگرفت. سُرخه برابر فرامرز رسید. فرامرز از نام او پرسید. گفت سُرخه فرزند افراسیابم و بدان آمده ام تا دمار از تو و پدرت رستم برآرم و لشکرتان را تارومار سازم. فرامرز به سخنان او خندید، نیزه ای بر او زد که از زین نگون بر زمین افتاد. پس پیاده شد و دو دست او را بست و به لشکرگاه فرستاد. این زمان رستم با انبوه لشکریان از راه رسید. سُرخه را نزد او بردند. تهمتن دستور داد طوس او را بیرون برَد و همانند سیاوش سرش از تن جدا سازد. سرخه پیش طوس نالید که جوانست و همسال و دوستِ سیاوش و در کشتن او دستی نداشته است و از آن حادثه همه وقت غمزده و با افسوس و آه بوده و خواهش کرد او را نکشد و رها سازد. طوس بر جوانی او رحمت آورد و از کشتن او دست بداشت و نزد رستم آمد و خواهش سرخه را بیان کرد. رستم گفت آیا کسی خواهش سیاوش را پذیرفت و دلش بر بیگناهی او سوخت که دل من بسوزد. سرخه را باید کشت تا دل افراسیاب از مرگ او داغدار شود و افزود سوگند خورده ام که تا زنده هستم بر هیچ فرد تورانی نبخشایم. پس به زواره برادر خود دستور داد تا سرخه را بکشد و او سر آن جوان را از تن جدا ساخت و پیکرش را نگون به دار آویخت و خاک بر او پاشید و به خنجر اندامش را چاک چاک کرد. چون خبر کشته شدن سرخه به افراسیاب رسید از درد و غم بیتاب شد. جامه بر تن درید و رخساره از اشک خونین گلگون ساخت. پس دستور داد که سپاه آماده نبرد شوند. آوای کوس و کرّنای برخاست و افراسیاب به سوی لشکر ایران در حرکت آمد. رستم از آمدن او آگاه شد. صف جنگ آراست و میمنه و میسره به سرداران سپرد و خود در قلب ایستاد. افراسیاب با سپاه برابر او رسید و در قلب لشکر جای گرفت و دو بال لشکر را به پهلوانان توران سپرد. پیلسم برادر پیرانِ ویسه نزد شاه توران رفت و اجازه خواست تا به نبرد رستم رَود. افراسیاب او را نواخت و وعده کرد اگر بر رستم دست یابد و او را تباه سازد، دو بهره از کشور و دخترش را بدو دهد. پیلسم نوید داد که با عزمی راسخ به میدان می رود و اگر بخت یاری کند رستم را از پای درخواهد آورد. افراسیاب اسبی شایسته بدو بخشید. پیران از عزم برادر آگاه شد. پریشان و نگران نزد او آمد و او را از جنگ با رستم پرهیز داد. پیلسم گفت اگر سرنوشت آن باشد که در این نبرد جان ببازم، از آن گریزی نتوانم داشت. پس سپر بر دوش افکند و نیزه به دست به میدان تاخت و رستم را به نبرد خواست و لافِ مردی زد. گیو که گزافه گویی پیلسم را شنید برابر او رفت و گفت جهان پهلوان ننگ دارد که برابر لافزنی ترک آید پس با او درآویخت. پیلسم چنان نیزه ای بر گیو زد که دو پایش از رکاب بیرون آمد، فرامرز که آن حال دید به یاریِ گیو شتافت و به شمشیر نیزه پیلسم را به دو نیم کرد. پیلسم با هر دو دلاور درگیر شد، رستم از قلب سپاه آن حال بدید دانست که او پیلسم است که از ترکان کس را جز او چنان زور و زهره نباشد و از اخترشناسان شنیده بود که اگر از بد روزگار امان یابد و حادثه ای بر او رخ ندهد، در جهان نبرده سواری نخواهد ماند که تابِ برابری با او داشته باشد و اندیشید که اینگونه شتابان به میدان آمدن او و نبرد مرا خواستن نشانه فرا رسیدن مرگِ اوست. باید رفت و آزمایشی کرد، پس نیزه ای نیرومند برگرفت و از قلبگاه پیش او تاخت و به پیلسم گفت ای نامدار مرا به مبارزه خواستی اینک پای بیفشار و تحمّل ضرب دست من کن، هرچند دلم بر جوانیِ تو می سوزد، اما چون خود خواسته ای، با خواهش خود بساز. این بگفت و نیزه بر کمرگاه او زد و از زین برداشتش و به همان حال تا لشکرگاه توران تاخت و او را برابر سپاهیان ترک به زمین افکند و بازگشت. پیران سراسیمه و اشکریزان به بالین برادر شتافت، اما تن پیلسم از درمان و پزشک گذشته بود. افراسیاب این حال بدید، فرمان حمله داد. دو لشکر به هم آویختند. گرد از میدان جنگ برخاست و هوا تیره و تار شد. بسیاری از لشکر ایران به دست شاه توران کشته شدند و دست راست لشکر ایران آشفته و درهم پیچیده شد. رستم را از آن حال آگاه کردند، جهان پهلوان بدانسو شتافت. افراسیاب چون رخش رستم بدید بدان سو حمله برد. و رستم بر شاه توران تاخت. افراسیاب نیزه ای بر رستم زد که به چرم کمر او درآمد اما از ببربیان نتوانست بگذرد. رستم نیزه ای بر سر اسبِ او زد که از درد به رو درآمد و افراسیاب از زین به زمین افتاد. رستم کوشید تا کمربند او را بگیرد و اسیرش سازد این هنگام هومان از راه رسید، گرزی بر شانه رستم کوفت. رستم سر برگرداند تا بنگرد که کیست، افراسیاب از این لحظه فرصت جُست، بر اسبی تیزتک نشست و راه گریز پیش گرفت. رستم از پسِ او اسب تاخت، اما چون زمانش فرا نرسیده بود، بدو نرسید. سپاه ایران بر توران زدند و بسیاری را کشتند و باقی رو به گریز نهادند. لشکرگاه سپاه توران را ایرانیان به آتش کشیدند. افراسیاب که دید سپاه ایران به دنبال او خواهد آمد به کنار دریای چین رفت تا از آب بگذرد و به پیران دستور داد تا کیخسرو را بدان سوی آب آرد و تباه سازد و گفت اگر رستم او را بیابد به ایران خواهد برد و از او شاهی نو خواهد ساخت و خواهد شد آنچه من در خواب دیده ام. پیران گفت چاره آنست که او را با خود به ختن بَرَم و نگهدارم. اما اگر شاه او را مانند پدرش تباه سازد، از سرزنش دشمن و دوست نخواهد رَست و کینه ایرانیان دوچندان خواهد شد. افراسیاب با نظر پیران موافقت کرد. پیران کس فرستاد و کیخسرو را نزد خود خواند و به او اطمینان داد که جانش را حفظ خواهد کرد، پس او را با مادر روانه ختن، شهر خود ساخت.

نظرات کاربران درباره کتاب داستانهای نامور‌نامۀ باستان شاهنامۀ فردوسیجلد نهم