فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ضریح چشم‌های تو

کتاب ضریح چشم‌های تو
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب ضریح چشم‌های تو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ضریح چشم‌های تو

داستان‌های مجموعه «ضریح چشم‌های تو» را می‌توان نمونه‌ای در خور اعتنا از داستان‌پردازی غیر شعاری به تناسب زمان و جغرافیای خلق این آثار دانست. شجاعی در این داستان‌ها نشان می‌دهد که چگونه در سال‌های دهه شصت، با تأسی از فضای جامعه خویش و به دور از شعار‌زدگی و تنها بر مبنای باورها و آرمان‌هایش – که جزئی از حقیقت زیستی آن زمان نویسنده نیز به شمار می‌رفت – دست به خلق داستان‌هایی زده است که مهم‌ترین کارکردش بارور نمودن و قابل درک کردن مفاهیم آرمانی نویسنده، برای مخاطبان اوست. داستان «کسی که آمدنی است» و «ضریح چشم‌های تو» و نیز «مرا به نام تو میخوانند» در این مجموعه بهترین مدعی برای اثبات این گذاره به شمار می‌روند. داستان‌هایی که شجاعی در شخصیت‌پردازی بازیگران اصلی آنها، حتی از اسامی شهدای کربلا به منظور تصویرسازی بهتر در ذهن مخاطبش بهره برده است و از سوی دیگر همگی درصدد باز آفرینی و تذکار برخی از باورهای دینی است که در باورهای جامعه با وجود حیات داشتن در آن مقطع تاریخی، باید دوباره و در قلمی داستانی یادآوری می‌شدند؛ باورهایی همچون شفاعت در هنگام مرگ، توکل، توسل و ایمانی که انسان را بریده از دنیا راهی جهاد می‌کند...

ادامه...

بخشی از کتاب ضریح چشم‌های تو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کسی که آمدنی است

بی آنکه امید داشته باشد کسی از آن سو صدایش را بشنود، در گوش بی سیم زمزمه کرد:
«عراقی ها آمدند، الان درست در ده متری من هستند. در روشنایی منور آنها را به وضوح می بینم. آنها هم می توانند مرا ببینند ولی هنوز ندیده اند. یکی شان به این سمت می آید...»
با ناباوری از بی سیم شنید:
«کشف صحبت نکن سعید، با کد صحبت کن!»
صدای فرمانده بود، بی تاب و بی قرار و با لرزشی که نشان از ترسی کمرنگ داشت.
«نیاز به کد نیست. این دقایق آخر، بگذارید راحت باشم، خودم باشم.»
«راحت باش، هر جور که راحتی، باش. حتماً نمی ترسی که؟»
تامل کرد در پاسخ دادن. تلاقی نگاهش با چشم های سرباز عراقی در روشنایی منور او را به تامل واداشت. سرباز نبود، آخرین رمق های منور، درجه های روی دوش او را نشانش داد، افسر بود و سعی می کرد فاتحانه به اطرافش نگاه کند.
همان طورکه نشسته بود و گوشی را میان سر و شانه نگاه داشته بود، ماند، بی حتی لرزشی در مژگان. از نگاه افسر عراقی خود را تمام کرده دید.
منوری دیگر فضا را روشن کرد و او دوباره شنید:
«حرف بزن سعید، نمی ترسی که؟»
پیـش پای افسـر عـراقـی، جواد افتاده بود و سرش را - شاید از عطش - تکان می داد.
افسر عراقی با اینکه کلاشینکفی در دست داشت، کلتش را بیرون کشید. دو پایش را قدری از هم باز کرد، مغز جواد را نشانه گرفت و شلیک کرد.
«چه شدی سعید؟ حرف بزن!»
احساس کرد که افسر عراقی در مقابل دوربین فیلمبرداری ایستاده است. رضایت و خرسندی را آشکارا در چشم های او دید.
«هستم، هنوز زنده ام. تیر خلاص جواد بود که شلیک شد.»
افسر عراقی دو قدم دیگر پیش گذاشت و به بالای سر محسن رسید. محسن همان ابتدا با تیر مستقیم تمام کرده بود. الان شاید سه ربع بیشتر از شهادتش می گذشت.
با اعلام خبر شهادت جواد، آن سوی بی سیم برای لحظاتی در سکوت فرو رفت.
برای اینکه اطمینان پیدا کند از برقراری ارتباط، گفت: «شما چه می کنید؟ آن طرف ها چه خبر است؟»
صدای محزون فرمانده را شنید:
«برای نجات شما فکر می کنیم. دنبال راه چاره می گردیم.»
«فکر نکنید. پیش از آنکه فکر کنید، کار تمام شده است. به عملیات فکر کنید. این صدای تیر خلاص محسن بود.»
صدای متعجب فرمانده گفت: «محسن که...»
«بله. محسن قبلاً رفته است. اما افسر عراقی دلش به همین تیرهای خلاص، خوش می شود. همه را در آمار خودش ثبت می کند. الان در پنج قدمی من است. بالای سر حمید یک منور دیگر. حمید هنوز زنده است. فقط از ناحیه کتف جراحت دارد و پای چپ. حالا باز افسر عراقی دو پایش را باز کرده است و مغز حمید را نشانه رفته است. حمید تلاش می کند که به خود تکانی بدهد. از جا برخیزد و کاری بکند. اما پیداست نمی تواند. خون زیادی از او رفته است.»
«خودت را بگو، در چه حالی؟ نگفتی می ترسی یا نه؟»
«ترس؟»
به یاد نگاه پدر افتاد، دستش را بر چهارچوب در تکیه داده و براق شده بود:
«تو پسر بچه شانزده ساله به چه درد جبهه می خوری؟ ترقه در کنند می ترسی، چه رسد به تیر. شب ها هم که با صدای توپ بیدار نمی شوی.»
و او گفته بود: «منکر نیستم. می خواهم خودم را آنجا درست کنم.»
«تیر خلاص حمید هم شلیک شد. حمید هم آرام گرفت و فضا دوباره خاموش شد. الان فقط من مانده ام و حسین. حسین مانده است و من. او نزدیک تر است. درست در سه قدمی من و افسر عراقی دارد نزدیک تر می شود، به او و به من.»
صدای بغض آلود فرمانده را از آن سوی بی سیم شنید:
«به خدا توکل کن. ذکر بگو. ذکر یارحمن. ذکر یا ارحم الراحمین. راستی نگفتی که با درد چه می کنی؟»

نظرات کاربران درباره کتاب ضریح چشم‌های تو

توصیه میکنم علاوه بر این کتاب ،کتابهای زیر را بخوانید: جاده جنگ:منصور انوری آنا هنوز هم میخندد و حافظ هفت: اکبر صحرایی شاه بی شین و آه با شین:محمد کاظم مزینانی ازدیار حبیب:از همین نویسنده من او: رضا امیرخانی زیر شمشیر غمش:داوود غفارزادگان
در 3 سال پیش توسط bha...zmy
کتاب جالبیه!
در 1 سال پیش توسط baran a
زاویه دید این کتاب مانند کتاب دوکبوتر دو پنجره یک پرواز از همین نویسنده است
در 3 سال پیش توسط bha...zmy
این همه جملات احساسی افراط هست هست. در کل بد نبود ولی خوب هم نبود. چیزی نبود که در ذهن بماند.
در 3 ماه پیش توسط رضا ح/م