فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نامیرا

کتاب نامیرا

نسخه الکترونیک کتاب نامیرا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۴,۴۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نامیرا

برنده جایزه جلال برنده جایزه کتاب سال پرفروش‌ترین رمان ایرانی با موضوع عاشورا کتاب «نامیرا» نوشته صادق کرمیار ( -۱۳۳۸) نویسنده و فیلم‌نامه نویس تهرانی است. از او تا کنون آثار مختلفی منتشر شده که رمان «نامیرا»‌ مشهورترین آنهاست. داستان این کتاب در مورد دختر و پسری جوان از اهالی کوفه است که به دور از منفعت طلبی‌های روز افزون مردم کوفه به دنبال حقیقت هستند. اما در میان رفتارهای متناقض سرداران بزرگ کوفه، بین حمایت از امام حسین (ع) و یا وفاداری به یزید سرگردانند. بیان نامیرا روان و به زبان امروزی است به طوری که صمیمیتی را ایجاد کرده که مخاطب را به خود جذب می‌کند.

ادامه...

بخشی از کتاب نامیرا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

۱

بیابان تفتیده و نور لرزان خورشید ظهر، بر دشت ترک خورده و هرم سوزان باد که خاک داغ و رمل های دور دست را بر سر و صورت عبدالله می پاشید و حرکت اسب خسته اش را کند می کرد. ام وهب که در کجاوه ای روی شتر نشسته بود، پارچه ی رنگ باخته را کنار زد. نگاهی به اطراف و نگاهی به عبدالله انداخت که جلوتر از او در حرکت بود. خواست بگوید؛ آب! امّا نگفت. حتی به مشک عبدالله هم امیدی نداشت. با ناامیدی صبورانه، دوباره پرده را انداخت. عبدالله یکباره ایستاد و رو به کجاوه بازگشت. صدای برنیامده ی ام وهب را شنیده بود؟ شتر ام وهب گویی آموخته ی اسب عبدالله بود که ایستاد و در پی او، هشت سوار زره پوشیده و شمشیر و سنان و سپر آویخته در هلالی شکسته، منتظر ماندند. عبدالله به شتر نزدیک شد و پرده ی کجاوه را کنار زد و گفت:
«مرا صدا زدی؟»
ام وهب که می دانست از آب خبری نیست، گفت:
«نه!»
عبدالله تشنگی جاری در نگاه ام وهب را می دید. شرمنده گفت:
«راهی تا فرات نمانده؛ به زودی همگی سیراب می شویم.»
ام وهب با لبخندی ترک خورده، به عبدالله نگریست تا نگرانی اش را بکاهد؛ تا او پرده را بی اندازد و به سواران اشاره کند که؛ حرکت می کنیم! و دوباره به راه افتادند.

۲

تا افق خاکستری، جز خار و خاشاک نبود. انس بن حارث کاهلی به نماز ایستاده بود؛ در میان گودالی طبیعی که در کنارش تک خیمه ای کوچک در باد داغ دشت خشک می لرزید. در رکوعش، موی بر شانه ریخته اش با ریش بلند و یک دست سپیدش، یکی می شد. در سجده اش صدای فریاد مردان خشم گین و چکاچک شمشیرها و زمین کوب سم اسبان رمیده و هرم آتش و شیون زنان و کودکان و خروش رود، دور و نزدیک می شد. به سجده که رفت، انگار چنان برخاک افتاده بود که هرگز برنخواهد خاست. برخاست بی آن که عبدالله و همراهان خسته اش را ببیند که تکیده به او نزدیک می شدند؛ تا رسیدند و گرد تک خیمه را گرفتند و عبدالله از اسب پایین آمد و کنار گودال چشم در چشم انس ایستاد تا او موج حیرت از دیدن پیرمردی تنها در بیابانی خشک و دور افتاده را در نگاهش بفهمد؛ که ندید و نفهمید.
عبدالله منتظر ماند تا نماز انس به پایان رسید. حالا عبدالله را می دید؛ خونسرد و بی هراس، بعد سوارانی را که گرد خیمه اش را گرفته بودند و حالا یکی شان پیاده شد و کنار عبدالله ایستاد. عبدالله پرسید:
«پیرمرد! تو وامانده ای یا در راه مانده؟»
«هیچ کدام. مقیم هستم.»
عبدالله به تسخّر خندید و به پیرامون اشاره کرد که جز دشت سوزان هیچ نبود؛ و گفت:
«مقیم؟! در این جهنم؟! تنها و بی کس؟!»
انس گفت: «این جا جهنم نیست که تکه ای از بهشت است و من تنها نیستم، در انتظار یارانی مانده ام که بزودی می رسند و من امید دارم یاری مرا بپذیرند.»
و از جا بلند شد. عبدالله از سخنان انس سر در نیاورد. نگاهی به سوار همراهش انداخت. او نیز ابرو انداخت و لب آویخته کرد که یعنی من هم سر در نمی آورم. عبدالله رو به انس برگشت و گفت:
«نیازی نیست از ما بترسی و یاران نداشته ات را به رخ مان بکشی! ما نه از مشرکانیم نه حرامی.»
انس بی آن که به عبدالله نگاه کند، از گودال بیرون آمد و گفت:
«ترسی از شما ندارم، چه مشرک باشید، چه حرامی یا مسلمان؛ چرا که به زودی مشرکان و حرامیان و مسلمانان هم پیمان می شوند تا در همین بیابان و همین گودال بهترین بنده ی خدا و فرزند رسولش را بکشند و بر کشته اش پای فشانی کنند.»
و به سوی خیمه رفت تا باز هم عبدالله و سوار با حیرت به یکدیگر نگاه کنند. سوارگفت:
«گمان می کنم تیغ آفتاب عقلش را زائل کرده و دیگر از یاری ما بی نیاز شده است.»
«اگر هم چنین باشد، به یاری ما نیازمندتر است.»
عبدالله به دنبال انس تا جلو خیمه رفت و گفت:
«بسیار خوب پیرمرد، گمان کن ما همان یارانی هستیم که در انتظارشان مانده ای، اگر یاری می خواهی بگو تا یاری ات کنیم.»
انس سر بلند نکرد. گفت:
«شما از این سو آمده اید، اما آن که من در انتظارش هستم از آن سو می آید؛ از حجاز.»
«حجاز؟!»
سوار گفت: «شاید خودش می خواهد به حجاز برود، اما نمی تواند.»
عبدالله جلو خیمه رسید و رو به انس کرد:
«اگر می خواهی به حجاز بروی، آن اسب تا حجاز تو را می رساند. یا اگر پناهی می خواهی که در آن آسایش داشته باشی، با ما همراه شو تا در کوفه پناهت دهیم.»
انس با لبخندی سرد سر تکان داد و وارد خیمه شد. عبدالله مستاصل مانده بود. صدایش را بلندتر کرد:
«یا قرص نانی که سیرت کند، هرچه بخواهی دریغ نداریم، جز آب که خود به آن نیازمندیم.»
بعد نگاهی به ام وهب انداخت که پرده ی کجاوه را کنار زده بود و آن ها را می نگریست. ام وهب گفت:
«اگر خیری از ما نمی خواهد، رهایش کنیم تا شرمان به او نرسد.»
در همین حال انس با مشک بزرگی پر از آب بیرون آمد و گفت:
«آن چه شما دارید به کار من نمی آید، اما آن چه من دارم، نیاز شما را بر می آورد.»
عبدالله که لب های خشکیده ی انس را دید گیج گفت:
«تو آب در خیمه داری و خود تشنه مانده ای؟!»
انس مشک آب را به طرف عبدالله گرفت و گفت:
«شما مسافرید و روزه بر شما واجب نیست، اما من مقیمم و روزه دار.»
عبدالله مشک را به سوار داد تا میان همراهان تقسیم کند. سوار رفت و عبدالله رو به انس کرد و گفت:
«رفتار تو کنجکاوی مرا بیش تر می کند. تو که هستی؟ در این دشت سوزان، تنها، تشنه؛ و روزه دار؟!»
انس چشم در چشم عبدالله خیره ماند. بعد گفت:
«انس بن حارث کاهلی از قبیله ی بنی اسد و تو عبدالله بن عمیر از قبیله ی بنی کلب که برای جهاد با مشرکان به فارس رفته بودی و اکنون به قبیله ات بازمی گردی.»
حیرت عبدالله به ترس تبدیل شد. گفت:
«تو مرا می شناسی؟!»
«همان قدر که دیگر کوفیان را؛ و پدران شان را؛ که هرگز نه خداوند از آنان راضی بود، نه آنان از خداوند.»
عبدالله مات ماند. سر تکان داد و گفت:
«سخنان تو مرا می ترساند.»
انس تلخ خندی زد و گفت:
«تو از کردار خود بیش تر باید بترسی، تا سخنان پیری چون من!»
عبدالله حیران نگاه کرد و گفت:
«من با تو چه کرده ام، جز آن که قصد یاری ات را داشتم!»
«ببین با خود چه کرده ای؟!»
عبدالله گفت: «در این سخن سرزنشی می بینم که خود را سزاوار آن نمی دانم، در حالی که نیمی از عمرم را در جهاد با مشرکان بوده ام.»
انس در حالی که از عبدالله دور می شد، گفت:
«من چگونه به جهاد با مشرکان بروم در حالی که مسلمانان به یاری من محتاج ترند؟!»
عبدالله چشم از او برنمی داشت. سوار با مشک بازگشت. گفت:
«همه سیراب شدند، جز تو!»
و مشک را به سوی عبدالله گرفت. عبدالله نگاهی به مشک آب و نگاهی به انس انداخت که دور می شد. گفت:
«نه! من بیش از دیگران سیراب شدم!»
و به سوی اسبش حرکت کرد:
«حرکت می کنیم.»
و حرکت کردند.

۳

سلیمان کاروان سالار بود. کاروانی از پارچه های زربفت چین و زیورهای درخشان هند و زیراندازها و ظرف های ایرانی که در هرم سوزان باد از پای تپه ای رملی عبور می کرد. پیشاپیش دیگران سوار بر شتر، نگران اطراف را نگاه می کرد. کاروان که به میانه ی تپه رسید، سلیمان سر به سوی یکی از مردان اسب سوار چرخاند. سوار سریع خود را به سلیمان رساند. سلیمان گفت:
«دلشوره دارم، دو نفر پیشاپیش، تپه را دور بزنید تا خیالم آسوده شود.»
سوار یکی دیگر را صدا زد و هر دو پیشاپیش تاختند و از کاروان جدا شدند. سلیمان چشم به اطراف انداخت و همه جا را از نظر گذراند. سواران پیشقراول، تپه را دور زدند و از دیده پنهان شدند. کاروان آرام پیش می رفت. چند لحظه بعد، دو سوار به تاخت بازگشتند و از پشت تپه بیرون آمدند. سلیمان وقتی آن ها را دید، از بازگشت زود هنگام شان به هراس افتاد؛ و وقتی دید چندین سوار در پی آن ها می تاختند، ایستاد و بقیه کاروان نیز هراسان در یک جا جمع شدند. سلیمان با خود گفت:
«خدایا از اموال خود گذشتم، اما اموال شریکم را به تو می سپارم.»
تیری بر پشت یکی از سواران نشست و سرنگونش کرد. سلیمان سریع از شتر پایین پرید و کاروان را پای تپه گرد آورد. شتران را نزدیک هم نشاندند و آماده ی رزم شدند. راهزنان که رسیدند جنگ آغاز شد. سلیمان که با دو تن درگیر بود، از میان آن ها چشمش به دوردست افتاد و کاروانی را دید که به سمت آن ها می آمد. لحظه ای امیدوار شد و پر قدرت تر از پیش شمشیر زد. کاروان عبدالله بود که نزدیک می شد. سواری از یارانش به پیش تاخت و کنار عبدالله رسید و گفت:
«گویا راهزنان به کاروانی حمله برده اند.»
عبدالله به یاد سخن انس افتاد و صدایش را هنوز می شنید که می گفت؛ «من چگونه به جهاد با مشرکان بروم در حالی که مسلمانان به یاری من محتاج ترند؟!» بعد رو به سوار گفت:
«تو با یکی از سواران نزد ام وهب بمانید.»
و خود به سوی کاروان سلیمان تاخت و بقیه سواران به دنبالش. سلیمان یکی از راهزنان را از پای در آورد که دیگری از پشت با خطی عمیق از شمشیر او را نقش زمین کرد. عبدالله و سواران رسیدند و با راهزنان درگیر شدند. چند نفر را کشتند و بقیه پا به فرار گذاشتند. چند نفر از کاروانیان به سراغ سلیمان رفتند و عبدالله فهمید که سلیمان کاروان سالار است. از اسب پیاده شد و به سراغ سلیمان رفت. زخم او را وارسی کرد. سلیمان گفت:
«خداوند به تو خیر دهد که مرا نزد شریکم شرمسار نکردی.»
عبدالله پرسید: «به کوفه می روید؟»
«به نخیله می رویم.»
عبدالله گفت: «نخیله؟ ما هم به نخیله می رویم.»
سلیمان دست عبدالله را گرفت و نالان گفت:
«این کاروان را به تو می سپارم. امید ندارم به نخیله برسم. نیمی از اموال این کاروان از آن عباس است. از تو می خواهم آن را به همسرش ام ربیع برسانی.»
عبدالله به یکی از سواران اشاره کرد. سوار از داخل کیسه ای که به زین اسب آویخته بود، مرهمی برداشت و به عبدالله داد. عبدالله گفت:
«عباس را می شناسم. اما چرا خودش با تو همراه نیست؟»
سلیمان گفت: «عباس دیگر دستش از دنیا کوتاه شده و من شریک و امانتدار او هستم.»
عبدالله که لباس سلیمان را در محل زخم پاره می کرد، با شنیدن خبر مرگ عباس در خود فرو رفت:
«خدایش بیامرزد. تو هم خیالت آسوده باشد که اموال عباس را به ام ربیع می رسانم. اما پیش از حرکت باید زخمت را مرهم بگذارم.»
و مرهم را روی زخم پاشید. نعره درد آلود سلیمان بلند شد.

۴

ام ربیع در بازار کوچک و گرم بنی کلب، لابه لای مردم، بی هدف پرسه می زد و تماشا می کرد. جلو مغازه ی کوزه گری ایستاد. ظرفی سفالی را برداشت و وارسی کرد. جوانی سیه چرده از مغازه ی کوزه گری بیرون آمد و برسکوی کنار مغازه ایستاد. نگاهی به آسمان انداخت و بعد شروع به خواندن اذان کرد. صاحبان مغازه ها با شنیدن صدای اذان دست از کار کشیدند و یکی یکی به سمت انتهای بازار به راه افتادند.
ام ربیع وقتی زبیربن یحیی را دید که از مغازه اش بیرون آمد، سرگرداند تا او را نبیند؛ که دست به ریش یکدست سفید خود می کشید و به غلامش اشاره می کرد که دست از کار بکشد. زبیر نگاهی به جوان موذن انداخت و به راه افتاد. به مقابل مغازه ی بشیر آهنگر رسید که هم چنان در حال تیز کردن شمشیر بود و چند نفر نیز در انتظار تیز کردن شمشیرهای خود، کنار مغازه ایستاده بودند و با یکدیگر گفتگو می کردند. زید - پسر بشیر - تند و بی وقفه در آتش کوره می دمید. زبیر به طرف بشیر آهنگر رفت و جوری که بقیه هم بشنوند، گفت:
«بشیر! گویا صدای سنگ و آهن و درهم و دینار مجال نمی دهد صدای اذان را بشنوی !»
کار تیز کردن شمشیر به پایان رسیده بود. بشیر نگاهی به زبیر انداخت. پوزخند زد. گفت:
«در این کنایه بیش تر حسادت می بینم تا تقوی .»
مشتریان خندیدند. بشیر شمشیر را برانداز کرد. زبیر گفت:
«نا امنی راه ها و غارت کاروان ها، اگر برای همه زیان داشته ، برای تو نان داشته .»
باز هم مشتریان خندیدند. بشیر برندگی شمشیر را با برش چرمی آزمود. شمشیر را رو به زبیر نشانه رفت و گفت:
«کاروان تو را همین شمشیرها از یمن تا این جا سالم رساند.»
و پیش بند را باز کرد و رو به مشتریان گفت:
«برویم تا بعد از نماز و افطار!»
و از سکوی میان مغازه پایین آمد. زید نیز کوره را خاموش کرد و با پدر همراه شد. چشم زبیر به ام ربیع افتاد که جلو مغازه ی او مکثی کرده بود و دوباره به راه افتاده بود. بشیر دست بر شانه ی زبیر گذاشت و گفت:
«راستش را بگو عجله ی تو برای نماز است، یا افطار بعد از نماز؟!»
زبیر بی آن که از کسی پنهان بماند، چشم از ام ربیع برنمی داشت. گفت:
«فعلا هیچ کدام! تو برو، کاری در مغازه دارم، بعد خود را می رسانم.»
بشیر که ام ربیع را دید، علت تاخیر زبیر را فهمید. پوزخندی زد و به راه افتاد. زبیر بازگشت. ام ربیع او را دید. خواست راهش را تغییر دهد، اما راه گریز نمانده بود. زبیر پرسید:
«ام ربیع! چیزی می خواستی؟»
ام ربیع سر چرخاند و زبیر را پشت سر خود دید. گفت:
«می خواستم! اما وقت نماز است.»
و خواست به راه بیافتد که زبیر راه او را بست و گفت:
«ام ربیع! هنوز تصمیم خود را نگرفته ای؟»
«من تصمیم خود را وقتی گرفتم که زنان را به خانه ام فرستاده بودی.»
زبیر گفت: «دخترانت را به خانه ی شوهر فرستاده ای، پسرت هم مردی شده، به تو قول می دهم برای او هم خودم همسری مناسب پیدا کنم. حالا وقت آن نیست که به خودت بیاندیشی؟»
ام ربیع گفت: «تو واقعاً نگران من هستی؟!»
زبیر گفت: «تو در تمام بنی کلب دلسوزتر از من نسبت به خودت پیدا نخواهی کرد. جز این است که به سلیمان اعتماد کردی، تمام اموال خود را به او سپردی تا به نام تجارت، همه را با خود ببرد و دیگر هیچ نشانی از او پیدا نکنی؟! از این پس، با مستمری سالیانه ی بیت المال، چگونه می خواهی سر کنی؟! که شش ماه تو را هم کفاف نمی دهد. اما در خانه ی من، هر چه بخواهی برایت مهیاست.»
ام ربیع گفت: «من به قناعت عادت کرده ام.»
و به راه افتاد. زبیر این بار با خشم او را صدا زد:
«ام ربیع! از این پس انتظار نداشته باش که از تو و پسرت حمایت کنم.»
ام ربیع بی آن که رو برگرداند، گفت:
«خداوند ما را کفایت می کند!»
و چشمش افتاد به انتهای بازار که هیاهویی بلند شده بود. زبیر هم رو برگرداند. کاروان از هم پاشیده ی سلیمان به همراه عبدالله وارد بازار شده بودند و مردم گرد آن ها را گرفته بودند. زبیر گفت:
«کاروان کیست ؟!»
ام ربیع هم به طرف جماعت رفت. کاروانیان یا زخمی بودند یا خسته؛ و سه جنازه بر شترها. ام ربیع کاروان را شناخت. گفت:
«کاروان سلیمان است !»
زبیر گفت: «او عبدالله بن عمیر است؟ پس سلیمان کجاست؟»
ام ربیع که به کاروان رسید، عبدالله او را شناخت. زبیر گفت:
«چه بر سر این کاروان آمده؟»
یکی از مردان کاروان به سراغ سلیمان رفت؛ که روی کجاوه ی شتری خوابیده بود. ام ربیع گفت:
«پس سلیمان کجاست؟»
مردی از کاروانیان گفت:
«راهزنان حمله کردند. اگر عبدالله نرسیده بود، همه چیز را به تاراج می بردند. سلیمان هم زخم عمیقی برداشته ، تو اموالت را مدیون عبدالله هستی.»
ام ربیع به سراغ سلیمان رفت. سلیمان آرام چشم باز کرد. ام ربیع گفت:
«سلیمان !»
سلیمان نفسی آسوده کشید و گفت:
«خدا را شکر که تو را دیدم! نمی خواستم در حالی شریکم را ملاقات کنم که امانت او را به خانواده اش نرسانده ام .»
و از هوش رفت.

۵

شب همه در خانه ی ام ربیع گرد آمده بودند. سلیمان وسط اتاق خوابیده بود و همه ی بزرگان بنی کلب در اتاق گرداگرد نشسته بودند. عبدالاعلی - شیخ بنی کلب - بالای اتاق کنار عبدالله بود و زبیر نیز کنار او با گوشه ی لباسش ور می رفت. بشیر و دیگران نیز بودند. ام ربیع در ظرفی آب ریخت و آن را به در اتاق برد. ربیع جلو در ایستاده بود. مادر ظرف آب را به ربیع داد. ربیع وارد اتاق شد و ظرف آب را به بشیر داد. بشیر شروع به پاک کردن زخم شانه ی سلیمان کرد. زبیر گفت:
«اگر اوضاع بر همین روال باشد، باید با هر کاروان لشکری همراه کنیم .»
بشیر گفت: «باید به سراغ امیر برویم و از او بخواهیم چاره ای بیاندیشد.»
عبدالاعلی گفت: «گرفتاری ما از بی لیاقتی امیر است ، وگرنه راه های شام که امنیت دارد.»
زبیر گفت: «پس پیکی به شام بفرستیم و از امیرمومنان یزید استمداد کنیم .»
عبدالله گفت: «پیش از آن باید با نعمان امیر ملاقات کنیم.»
سلیمان دچار تشنج شد. گرد او را گرفتند. بشیر رو به عبدالاعلی سر تکان داد که یعنی رفتنی است . سلیمان به سختی صحبت می کرد. از بشیر پرسید:
«ام ربیع کجاست ؟»
بشیر به ربیع اشاره کرد که مادر را صدا بزند. ربیع بیرون رفت. سلیمان گفت:
«مرا با او تنها بگذارید!»
بشیر برای کسب تکلیف به عبدالاعلی نگاه کرد. عبدالاعلی برخاست و از اتاق بیرون رفت و بقیه هم به دنبال او بیرون رفتند. ام ربیع وارد اتاق شد. بشیر دست بر شانه ربیع گذاشت و او را نیز با خود برد.
ربیع پشت پنجره ی اتاق آمد و دید که سلیمان با مادرش سخن می گفت و کم کم مادر به گریه افتاد و؛... سلیمان مرد! مادر اشک آلود، بیرون آمد. نگاه کنجکاو همه ، به ام ربیع دوخته شده بود. ام ربیع گفت:
«خداوند سلیمان را بیامرزد که خوب امانتداری بود!»
همه از مرگ سلیمان آگاه شدند. ربیع جلو رفت. گفت:
«او به تو چه گفت مادر؟»
«سفارشی از پدرت برای تو داشت !»
ربیع به فکر فرو رفت. زبیر جلو آمد و پرسید:
«چه سفارشی ؟»
ام ربیع گفت: «اگر می خواست ، به تو می گفت !»
زبیر دلخور از پاسخ او، عقب کشید و کناری ایستاد. ام ربیع به اتاق دیگری رفت و به دنبالش ربیع وارد اتاق شد. عبدالاعلی رو به بقیه کرد و گفت:
«سلیمان را به مسجد ببرید!»
بعد رو به عبدالله گفت:
«دوست داشتم زمانی می رسیدی که می توانستیم جشنی برپا کنیم، اما...»
عبدالله مجال نداد. گفت:
«جشن ما زمانی است که مسلمانان در سرزمین خود آرامش داشته باشند.»
جماعت وارد اتاقی شدند که سلیمان در آن بود. ربیع به اتاقی رفت که مادر در آن نشسته بود و اشک می ریخت. ربیع به او نزدیک شد. ام ربیع متوجه حضور پسرش شد. سر بر گرداند و به او نگاه کرد. ربیع گفت:
«او به تو چه گفت مادر!؟»
ام ربیع در سکوت به او خیره بود. ربیع گفت:
«اگر برای من سفارشی داشت ، پس چرا سکوت کرده ای و باز نمی گویی ؟»
ام ربیع از پنجره دید که سلیمان را بیرون می بردند. بعد رو به ربیع گفت:
«ببین اگر همه رفته اند، برگرد تا بگویم .»
ربیع بیش تر کنجکاو شد. بیرون رفت. ام ربیع چند لحظه بعد، او را در میان جماعت دید که سلیمان را بردوش داشتند و از خانه بیرون می بردند. ربیع نیز آن ها را تا جلو در خانه بدرقه کرد. بعد در را بست و به اتاق بازگشت و منتظر ماند. ام ربیع گفت:
«او گفت که پدرت در حجاز نمرد؛ در شام مرد.»
ربیع با تعجب جلوتر رفت و گفت:
«در حجاز نمرد؟! خب ... چرا... چرا این دروغ را به ما گفت ؟»
ام ربیع گفت: «پدرت از او خواسته بود.»
«مرگ پدر غم انگیز است، چه در حجاز چه در شام !»
ام ربیع گفت: «او از بیماری نمرد؛ او را کشتند!»
ربیع جا خورد و کم کم طنین خشم در صدایش آشکار شد:
«چه کسی او را کشت ؟»
ام ربیع برخاست و صاف و محکم در چشمان ربیع نگاه کرد. گفت:
«پدرت سفارش کرده که هرگز به شام نروی !»
ربیع گیج شده بود . فکر کرد. بعد گفت:
«نمی فهمم این چه سفارشی است !؟ پدرم با چه کسی دشمنی داشت که ...»
ام ربیع بغض آلود گفت:
«او را کشتند، چون از علی برائت نجست .»
ربیع با حیرت و ناباوری به مادر نزدیک شد و روبروی او نشست:
«او را کشتند، چون از علی برائت نجست ؟!»
«برای نماز به مسجدی در شام رفته بود و بعد از نماز به رسم شامیان در دشنام به علی بن ابیطالب اعتراض کرد. امام مسجد هم ، فتوای قتل او را داد و خونش را همان جا ریختند.»
اندوه مرگ پدر، برای ربیع دوباره تازه شد. ناباور و مات ماند.

۶

هنوز آفتاب بر حیاط خانه چیره نشده بود که ام ربیع دید، پسرش بار شتر را محکم می کند. اسبی در گوشه ی دیگر حیاط بود. مادر از خانه بیرون آمد و لحظه ای به او نگاه کرد. کیسه ای بزرگ در دست داشت. نگران جلو رفت. ربیع کیسه را از مادر گرفت. گفت:
«این ها را در قبایل میان راه می فروشیم و در شام خانه ای می خریم و ساکن می شویم .»
ام ربیع گفت: «کمی دیگر فکر کن ربیع ، عمل نکردن به سفارش پدر، بدفرجامی دارد. وقتی از تو خواست به شام نروی ، یعنی از خون خویش گذشته تا خداوند در روز موعود میان او و قاتلانش داوری کند.»
«پدر از حق خود برای خونخواهی گذشت ، اما من هم حقی دارم که نمی توانم از آن بگذرم !»
«لااقل با عبدالله بن عمیر مشورتی کن !»
ربیع دست کشید و با کنایه به مادر لبخند زد. گفت:
«عبدالله؟! اگر به مشورت با مردان بنی کلب اعتماد داری ، چرا به آن ها نگفتی که شامیان با پدر چه کردند؟! پس تو خود می دانی که مردی در بنی کلب نیست که به خونخواهی پدرم به شام برود.»
مادر گفت: «بنی کلب با بنی امیه پیمان دارد؛ و مادر یزید، زنی از قبیله توست ! تو چه توقعی داری ؟ می خواهی به آن ها بگویم ، به خونخواهی پدرت به شام بروند؛ که به جرم دوستی با علی بن ابی طالب کشته شده . دوستی ای که از خوف آشکار شدنش ، از تو هم پنهان داشتم ؟!»
«من اگر علی را نمی شناسم ، پدرم را خوب می شناسم ؛ که او از پرهیزگاران بود و از بدکاران دوری می کرد. پس قبیله ی من ، این شمشیر است و نیازی به مردان بنی کلب ندارم .»
«تو در کار تجارت بی تجربه هستی، اگر به شام برویم، مستمری ما را از بیت المال قطع می کنند.»
«چرا باید مستمری ما را قطع کنند؟!»
مادر گفت: «مگر نمی دانی که زبیر عریف ماست و همه ساله سهم ما از بیت المال در اختیار اوست.»
«مهم نیست، در شام تجارت می کنیم.»
«و اگر در شام همین اموال باقیمانده را هم از دست بدهیم؟!»
ربیع لحظه ای به مادر نگاه کرد. نمی خواست تن به این تردید بدهد. گفت:
«تا اسب را سیراب کنی ، به نزد بشیر می روم تا تیغم را تیز کند.»
مادر در سکوت به ربیع نگریست، تا از خانه بیرون رفت و در را بست. ربیع که به در مغازه ی بشیر رسید، شمشیرش را برای تیز کردن به او داد. بشیر در حالی که شمشیر را تیز می کرد، به ربیع اشاره کرد که بنشیند. بعد رو به زید گفت:
«پسرم، آتش را تندتر کن! که تیغ ربیع فقط به آتش تند نرم می شود.»
بعد رو به ربیع کرد:
«به راستی که تو پسر عباس هستی ! مرد سرسختی بود. همیشه برای انجام دشوارترین کارها آماده بود. تو هم در اوضاعی که کاروان داری پرخطرترین کارهاست ، تصمیم به تجارت گرفته ای ؟!»
ربیع گفت: «چاره ای نیست من هم باید پی کاری باشم که پدرم بود.»
«با این همه خطر، چرا مادرت را به دنبال خود می کشی .»
«خودش می خواهد همراهم بیاید، من هم با همه ی جان مراقبش خواهم بود.»
زید پرسید: «به کجا می روید؟»
«شام !»

نظرات کاربران درباره کتاب نامیرا

واقعا عالی. روان، جذاب و آموزنده
در 2 سال پیش توسط m.g...i67
به پیشنهاد یکی از دوستانم بعد از این کتاب "فصل شیدایی لیلاها"از سید علی شجاعی رو خوندم و همین جذابیت نامیرا رو دوچندان کرد.
در 2 سال پیش توسط bar...575
چرا اینقدر کتاب های عاشورایی گرون هستن؟؟؟ با وجودی که دوست داشتم بخرم ولی نه ۲۳۰۰۰ تومن ! چه خبره مگه ! نسخه چاپی که به صرفه تره تروخدا به فکر ما هم باشین بعد میگین چرا سرانه مطالعه پایینه کاغذ گرون شده دلیلی نداره که قیمت ایبوک هم زیاد بشه ...
در 7 ماه پیش توسط فرسا
یکی از بهترین کتاب هایی که خوندم کاش همه یک دور این کتاب زیبا رو بخوانند
در 2 سال پیش توسط www...ade
کم نظیر،حس میکنم مردم کوفه خیلی بهتر از ما بودن اگر تو یه زمان قرار داشتیم.
در 2 سال پیش توسط aha...v70
واقعا بی نظیره... واقعا تازه حماسه عاشورا رو درک کردم
در 2 سال پیش توسط f.t...e72
من میخوام این کتابو بگیرم به نظرتون برای من که ۱۵سالمه مناسبه یعنی وقت گذاشتن برای خواندش ارزشش را داره؟
در 2 سال پیش توسط ریحانه عسکری
هرکس بایدیکبار این کتاب رو مطالعه کنه پیشنهاد میکنم بعد این کتاب ،کتاب فصل شیدایی لیلاها رو بخونید تا لذتی دوچندان رو تجربه کنید
در 2 سال پیش توسط bha...zmy
واقع فوق العادست این کتاب.
در 2 سال پیش توسط www...njd
دیوانه کننده بود....... حب الحسین اجننی
در 3 سال پیش توسط msn...j95