فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتابی که نمی‌خواستم

نسخه الکترونیک کتابی که نمی‌خواستم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتابی که نمی‌خواستم

لکه‌های روی پوستت را ببین
روحم را گرسنه از سرزمینت‌ نمی‌برم
و بر مشامِ نادیده‌ بخار می‌وزد.
این‌که در شب‌ از آن می‌دوی من است
آن‌قدر ترسیده در آن مکث‌های بلند
که بگوید دوستم نداشته باشی عجوزه می‌میرم
اما
در آن‌ِ واحد مقدس و تنهاست
کسی که در این من
قرار بود برایت پیامبری کند‌.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.31 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتابی که نمی‌خواستم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۴

پیرمردهای دیوانه
پیرمردهای نام گذاریِ کاهو در دامنه ی بلوط
آبِ میوه از ریش های شان می چکد و روشن می شوند
چون استخوانی که جدار گورها را می پاید
از مارها فاصله می گیرند و ستایش شان می کنند
اما فرزندان شان را می کشند
چربی و قند حذف می کنند
و با خطی که از فرط دیوانگی خوانده نشود
به ساختارهای دیگری می روند که لبخند کودکی تشدیدش
کند
عصب های شان ماهر است و به خاطر نمی آورد
زنانی کُشته در صدای مویه می خندند
چون نهفتن الماسی که از آتشفشان به جا می ماند.
پیرمردهای انبارِ قدیمی
پیرمردهای انتهای دایره
با نوه های شان در پارک می نشینند و
اسب ها را در اتوبوس ها دنبال می کنند .

۵

مثل تاوان یک سوگند
در ازای من بایست
مثل شب که با جرقه های تو تنهاست
یا بر نیلوفری، سپاهی بگذرد
ملازمان ِ نقره
مسافران ِ طلا
کودک، لبخند تعمدی نمی داند
تا دهانه ی دروازه سمتِ کوسه را می گیرد،
قهرمان ِ کابوسی که با او بزرگ می شود .
حالا در انعکاس کژدم بگو
چه کسی را سنگ ریزه بنامم؟
تنها و ببردیده بر تکامل می آویزم
با دستبندی اشاره به مرز
زیان های خودم را تقدیس می کنم
چون تگرگی که به توبه ببارد.
دیگر از آمادئوسِ لکه ی دلبر
چه فرقی می کند مرا به نام بخوانی یا به کثافت!
درخت
هر طور بروید خطوطش باستانی اند
مثل لحن ِ یک شب به خیرِ زنده ی هزار سالِ قبل
یا این که من بخواهم خواب دیشبم را دوباره بگویم
زباله ی خرما در کلمه یافت شود
هر روز توی یک نامه ی کهنه بیاید
یا تو اصلاً نسوخته باشی برای یک بنفشه ی کم رنگ
یا این که من
مثل تاوان ِ یک سوگند
در ازای تو ایستاده ام ؟

۶

آن که اسب ها را حرکت می دهد
و در خستگی توی نام هایش ورم می کند
آن که در آباژوری کهنه می سوزد
و از شن ها می خواهد مراقب فرزندانش باشند
کسی که در خیابان زیر بارانی کوتاه می ایستد
آن قدر می گرید
که عکاس ها نگاهش کنند
دست های مشخصی که سنگ فرش ها را می چینند
کلماتی که چشم هایی غمگین را شرح می دهند...
عشقم!
که می روم پشت شمشادهای زعفرانیه سنگ هایش را
بشویم
سمت تاریکی درهم بگویم :
ـ صیادِ سایه ات به ستاره ام تابید.
و مرگت را که بیاورند
فقط پینک فلوید برعکس و کتاب قانون می خوانم
باور کنم مُرده ای
از دهانت برمی خیزم و می بخشمت.
جایی که پوستی قهوه ای روی بیشه هاش
دست وا کرده سمت ریل ها
و توی هر قطاری بنشینم با دره ای می میرد.
تو
پیر شده ای دیگر
من
با آدم های مختلفی
از جنازه های خودم می گذرم.
چیزی اواسطم مثل چشم های یک جمعیت می آزارد
و گوشم را می گذارد روی آستینِ زخمی
که هنوز می گوید :
ـ درب خانه را به رویم ببند.

۷

پدر و مادرم!
از سرزمین تان می روم
از خودتان که توی سیل به دنیا آمدید و ستون های نمک را
تبلیغ کردید
شبیه قطره ای می شوم که در آزمایش ها
میزان رطوبت را نشان می دهد
و آن قدر از خودش می داند
که نخواهد بلند شود
زبان مرغی دریایی را بمکد.
عرق می خواهم به ابرها نگاه کنم
شفادهنده باید از جریان تب بترسد
از صبحانه ای که روزش را نکُشته اند
از رفتن به توفان در اورانوسی محو
و مربعی کوچک
که حکایت های طولانی را از هم جدا می کند.
حـالا گرسنه و با هـر چه گرسنه ام به غذای مورچه ها
فکر کنم شکرها را بچینم شبیه رفیق هام
شبیه یک پُک محکم سمت غبارتان
(سمت سیب ها یه هیولا قلبم را می خواست)
در شهرستانی که باران چل ساله و سیل هاش
(قلبم را رها کنید حسش کنم توی دست های یک هیولا)
بخارِ آفت ها و مزارهای ایستاده ایم ما مردم هاش
یا مهاجران خواصی غریب میان رودخانه
اسرار منعکس را می پرستند در کوه های انتهای حلق مان .
سزاوار مقبره و ستونی از نمک
می بینید؟
حالا من دارم
قطره ها را نشان تان می دهم .

۱

چشم هایی که نمی درند
به چه دردم می خورند؟
زیبایی زوزه میان کوهِ گرسنه را نچشم؟
اندوهی را که توی رنگ های هوا تنهاست
و سرخی ناپدید در غبار
با آن خاکسترهای تشنه اش ؟
لبالبِ تپه بعدِ ظهر می شود
کماکان به ناله های مجازی پهلوی توام
کماکان و با چای های نیمه شب آرام ترم
با خمیازه ای که دندان هایش برق می زند
و مشتی خاک
زیر بالش ِ هر صبحش خاطره ای مخفی ست
مگر من چریده نشدم؟
برهوتی گوشه ی اتاق ریخته اند که بیا!
زیر چانه ام نفسی مانده که بخواب!
چهار ساعت دیگر هم بخواب
پنهان ِ خودت را بگو:
ـ سرد.
پنهانی به خودت بگو:
ـ عاشقت هستم.
ـ هرگز مگسی قدیمی در غبارِ گله ی دد نبوده ام.
بگو به خودت
ـ من.
دوباره نسیم
ضمیری نیاسوده را به کوه ها می زند
خبرم که بیاید
پشت پلک های بسته ام گریخته ام
خبرم
بسترِ گرگ را می گشاید
تنفسم
به طبیعت می گیرد
جهنمم
می زند
تا دوباره به هر لبخند
هزار جانور شوم .

۲

گشودن ِ این گره
نگاه نشاندن به دشت های سبز می خواهد
می خواهد پنبه های رها
سوزِ دی را به اجاق تکیه دهند
چراغ های اتوبانی دور
ذوقِ نیمه شب شوند در حباب های آبِ تلخ و ترانه های منگ
تو از همان کهنگی
رنگی تازه برداری و بگویی :
ـ زیباتر شدم؟
اما آویزان و از مویرگ هایت
پس از تو کی با هوش ممنوعش
از پنجره می آویزد؟
دیدمت به نورِ تنگ
دیدمت در توده ای که به ریل
پرتاب می شود.
زارِ زار می خواهد گشودن ِ این گره
که بگریی و یادت نیاید
نوشته شدن بر سنگ با تو چه کرده است.
می خواهد تاب نیاوری
هزار تکه شوی راحت
لابه لای خونی ناشناس به سلول هات بگویی:
ـ دیگر این جا برنگرد.
از اعلام ارتفاع در پرواز های هُما
از تنهایی پوستی که توی سینما لاک می زند
این جا
تنها و یک تکه کوهستان پشت شیشه است
سنگ ریزه پشت سنگ ریزه، چشم هایم را می گذرد.
از دور دیدمت قائم در تنم
که از بیزاری به ملحفه ات گفتم:
ـ رفیق.
وتنم را سپردم که روی خاکت غارت کنند
داد زدم گاوهای اساطیر برایم چه کرده اند ؟
حالا از تو لکه ای مانده هر شب توی بیابان بزاید
از من غباری غریب
که توریست ها نگاهش کنند.
ماشین ها در مِهی شدید خفاش ها را دیدند
و ناسزا پشت ناسزا تاریکی را شکافت
حالا بیا در یک گفت وگوی خصوصی به ماه فکر کنیم
برویم توی خواب زنده ها
و روی دیوار غارها بنویسیم:
خدا را شکر
که آن ها رفتند .

۳

با آن که بر پرتگاه صدای بلندی بود که:
ـ بایست!
با آن که در هوای گل و آب
خاطره تلخ تر است
من با نورهای آسمان چشمکی هماهنگ داشته ام
با نیم دایره ای که پرندگان انتهایش می افتند .
شاهدان عینی دروغ می گویند
تمامِ آن گیاهان ِ روشن، فرض های من اند
و دست های غایبم توی ریشه هاشان است.
دوباره جمع می شویم
همه روی صخره ی یک ابراهیم و مثل یک وسوسه
می کُشیمش.
هوای مُرده از تفاله پر است
و تمدنی کوتاه
که به هر چه یقین دارد می بازد.
کی به پرسه های خودم بپیوندم در این چاله
و فاسد از اعضای سالمم بگریزم
لبه ای که تکه تکه زیر گام هایم غیب می شود و بفهم
که چون مجرمان می گریم و
چون اندوهی بزرگ
مجرمانه می گریزم.
بچسبم به تراشه ی گیجی از دانش به مسیر دیگری بچسبم.
نه گونه ای درد به گونه هایم بگیر
نه آیینی به بلعیدن روز بکار
می چرخم و تمام آن غروب را می گردم
خودم طبیعت ِ خورشیدی می شوم که ذوبم کند
چون گناهی که در خواب می کنی و تا خاک می بَریش
اثرات تابوت، مثل یک صخره بغلم کرد
دارم برای بهشت هایم کابوسی کوچک می برم
شهیدی مهربان که با گریه پراکندمت.
نه
راحت نیستم با نفس های مُردنت
که بایست بیشتر نگاه شان کنم.
با آدم هایی که بیایند
بروند
بی که گاه گاهی مختل شود از هوایی که با آن ها گذشت
و این که در این مربع چه رفت
بر باغچه های قلب کوچکم.
رها می شوم از اوج
تمام شهر از بالا یک نقطه است
و زنده ها زیر همان قایقی بودند که رویش ایستاده اند
من با شاهدان عینی گریخته ام
از کسی که نگذاشت برای هیچ کس بمیرم
و خزیدم توی لانه ی این قرن
با فریادها ی جمجمه ام
خودم را مثل یک بیگانه بیامرزم .

نظرات کاربران درباره کتابی که نمی‌خواستم