فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کلیسای جامع‌

کتاب کلیسای جامع‌

نسخه الکترونیک کتاب کلیسای جامع‌ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کلیسای جامع‌

ریموند کارور از محبوب ترین نویسندگان امریکایی در ایران است. بسیاری از داستان های او به قلم مترجمان طراز اول کشورمان به فارسی برگردانده شده که این مجموعه، یکی از این کتاب ها با ترجمه فرزانه طاهری است. در بخشی از داستان «کلیسای جامع» می خوانیم: «تابستان آن سال زنم دنبال کار می گشته. پول و پله ای در بساط نداشته. مردی که می خواست آخر تابستان باهاش عروسی کند توی دانشکده ی افسری درس می خوانده. او هم پول و پله ای نداشته. اما زنم عاشقش بوده و او هم عاشق زنم بوده و از این حرفها. توی روزنامه خوانده که: به فردی برای خواندن برای یک مرد نابینا نیازمندیم. یک شماره تلفن هم داده بودند.تلفن زده و رفته و در دم استخدام شده. تمام تابستان را با این مرد کور کار کرده. برایش چیز می خوانده، پرونده و گزارش و اینجور چیزها. کمکش کرده تا دفتر کو چکش را در اداره ی خدمات اجتماعی شهر سر و سامان بدهد. زنم و آن مرد کور با هم دوست شدند. من از کجا می دانم؟ زنم برایم تعریف کرده است. یک چیز دیگر هم برایم تعریف کرده...»

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کلیسای جامع‌

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت مترجم

ریموند کارور، شاعر و داستان نویس معاصر امریکایی، به سال ۱۹۳۹ به دنیا آمد. شمه ای از شرح احوالش را خود در مقالات و مصاحبه اش، که در ابتدای کتاب آمده، بیان کرده است. فقط می ماند اینکه مدتی در دانشگاه های آیوا و تگزاس و کالیفرنیا تدریس کرد؛ علاوه بر سه مجموعه داستان کوتاه، سه مجموعه شعر هم منتشر کرد، و در سال ۱۹۸۸، در چهل ونه سالگی، به بیماری سرطان درگذشت.
برخی داستان های کارور را از مقوله رئالیسم کثیف دانسته اند که آثار نویسندگانی چون ریچارد فورد، توبیاس ولف، و جین آن فیلیپس را هم در آن می گنجانند. برخی هم او را تصویرگر امریکای امروز نامیده اند چون شاید امریکا را بهتر از هر نویسنده دیگری می شناسد. اما او کشور خود را خلق کرده که به هیچ جهان دیگری شباهت ندارد و در عین حال جهان همه ماست. امریکای کارور امریکای استیصال است، فرورفته در غباری از درد و سرخوردگی. دنیایی که کارور خلق می کند دنیای آدم هایی است که رویاهاشان را از دست داده اند، اما گویی به هر حال راه بقا را یافته اند، بقا و نه چیزی بیش. آنان از تبیین موقعیت خود عاجزند چون ابزار لازم را ندارند و واژگانشان محدود است. اما همین عجزشان کافی است تا ــ به قول ناباکوف ــ لرزه بر پشت آدم بیندازد. در هر داستان هم چیزی تازه از ما آدم ها می گوید که هرکدام بنا بر تجربه خود تفسیرش می کنیم. هربار هم می پنداریم که می دانیم چه در انتظارمان است، اما هربار، تقریبا هربار، اشتباه می کنیم.
با خواندن هر داستان کارور گویی پا به خیابانی گذاشته ایم به ظاهر آشنای آشنا، اما کمی پیشتر که می رویم احساس می کنیم سر هر پیچی خطری در کمین ماست، یا زمین زیر پایمان حالاست که به ناگهان دهان گشاید. باید مراقب بود. به آخر که می رسیم، گرچه اغلب حادثه ای عجیب یا وحشتناک هم رخ نداده است، باز احساس می کنیم که خرد و خسته ایم، گویا جایی، کسی پتکی بر مغزمان کوفته است. به راستی چرا چنین تاثیری در ما می گذارد؟ ایجازش است یا چنان که خود می گوید، اکراهش از بار کردن عاطفه بر کلمات؟ ما را در برابر تابلوی می نشاند که جابه جایش زدگی یا ریختگی دارد، نخ نما شده است و پشت آن چیزی را می شود به یک نظر دید، چیزی که از دیدنش وحشت می کنیم. به راستی چیست؟ روزمرّگی است و بی بروباری هستی؟ تنهایی آدم هاست؟ درماندگی است؟ یا هیچ نیست، خلا است که دلهره مان را برمی انگیزد؟
کارور در مقالات و مصاحبه اش از سبکش هم گفته است، گفته است که چطور سطح داستان را آن چنان می تراشیده تا به جوهر برسد و بعد به نتایجی دیگر رسیده است که نمونه بارزش را می توان در داستان کلیسای جامع دید. برای روشن تر شدن تحول و تکامل سبکش و نیز رشد ادبی او دو روایت از یک داستان را در این مجموعه گنجانده ام. یکی را در اوایل کار ادبیش و دیگری را در اواخر آن نوشته است. حمام و یک کار کوچک و خوب. داستان ها را هم به ترتیب از سه مجموعه زیر انتخاب کرده ام که به ترتیب تاریخ تحریر در کتاب آمده اند:
۱. Raymond Carver, Will You Please Be Quiet, Please? Alfred A. Knopf inc.، ۱۹۷۶.
۲. Raymond Carver, What We Talk About When We Talk About Love, Alfred A. Knopf inc.، ۱۹۸۱.
۳. Raymond Carver, Catherdral, Alfred A. Knopf inc.، ۱۹۸۳.
دو مقاله ای که در آغاز می خوانید، به سال ۱۹۸۱ نوشته شده اند؛ اولی «شور»، به درخواست نیویورک تایمز بوک ریویو و دیگری، «نوشتن»، به خواسته توسولوتاروف و استیوبرگ که می خواستند کتابی گرد آورند در باب تاثیراتی که نویسندگان از کسی یا چیزی گرفته اند. مصاحبه را هم با پاریس ریویو انجام داده است، به سال ۱۹۸۳.
این سه را به قصد آشنایی بیشتر با کارور و زندگی او بر مجموعه داستان هایش افزودم.
ف. ط.


شور

تاثیر همان نیروست ــ شرایط و شخصیت هایی که چون مَد دریا اجتناب ناپذیرند. نمی توانم از کتاب ها یا نویسندگانی بگویم که احتمالاً در من تاثیر داشته اند. این نوع تاثیر، یعنی تاثیر ادبی را دشوار می توانم با قطعیت مشخص کنم. اگر بگویم هرآنچه خوانده ام در من تاثیر گذاشته است همان قدر غیردقیق است که بگویم گمان نمی کنم از هیچ نویسنده ای تاثیر گرفته باشم. برای مثال، مدت های مدیدی است که از دوستداران رمان ها و داستان های کوتاه ارنست همینگوی هستم. با این همه، گمان می کنم که کار لارنس دارل از لحاظ زبانی منحصر به فرد و بی سابقه است. البته من مثل دارل نمی نویسم. قطعا او «تاثیر»ی در من نداشته است. گاهی گفته اند که داستان های من «شبیه» داستان های همینگوی است. اما نمی توانم بگویم که از داستان های او تاثیر گرفته ام. همینگوی یکی از نویسنده های متعددی است که اول بار، مثل دارل، وقتی بیست وچندساله بودم کارشان را خواندم و تحسین کردم.
بنابراین از تاثیرات ادبی چیزی نمی دانم. اما درباره انواع تاثیرهای دیگر چیزهایی در ذهنم هست. تاثیراتی که من چیزهایی درباره شان می دانم به طریقی بر من غلبه کرده اند که در نگاه اول غالبا مرموز بوده و گاه فاصله چندانی با معجزه نداشته است. اما همین طور که در کارم پیشرفت کرده ام این تاثیرات هم برایم روشن شده اند. این تاثیرات بی امان بوده اند و هنوز هستند. همین تاثیرات بودند که مرا به این سو رانده اند، به این تکه زمین و نه آن یکی ــ مثلاً آن که آن طرف دریاچه است. اما اگر تاثیر عمده در زندگی و نوشتن من تاثیری منفی بوده، تاثیری ظالمانه و اغلب بدخواهانه، و معتقدم که همین طور بوده است، من چه نتیجه ای باید بگیرم؟
بهتر است برای شروع کار بگویم که این مقاله را در محلی به نام یادو می نویسم که درست بیرون ساراتوگا اسپرینگز ایالت نیویورک واقع شده است. بعد از ظهر یکشنبه ای در اوایل ماه اوت است. هر به چندی، حدود هر بیست وپنج دقیقه یک بار، اوجگیری سی هزار صدا را که در یک فریاد واحد جمع شده اند می شنوم. این هیاهوی عجیب از میدان اسبدوانی ساراتوگا می آید. مسابقه مشهوری در جریان است. دارم می نویسم، اما هر بیست وپنج دقیقه یک بار می توانم صدای گوینده را بشنوم که از بلندگو وضعیت اسب ها را اعلام می کند. غرش جمعیت افزایش می یابد. این صدا بر فراز درختان منفجر می شود، صدایی عظیم و براستی هیجان انگیز، که همین طور بلندتر می شود تا اسب ها به خط پایان برسند. وقتی این صدا تمام می شود، احساس می کنم دیگر رمقی ندارم، انگار خودم هم شرکت داشته ام. می توانم خود را در خیال مجسم کنم که کارت شرط بندی روی اسب هایی را به دست دارم که برنده می شوند، یا حتی اسبی که نزدیک است برنده شود. اگر در خط پایان دوربینی هم باشد، می توانم انتظار بکشم تا یکی دو دقیقه بعد که فیلم ظاهر شد و نتایج رسمی را اعلام کردند صدای بلند شدن فریادی دیگر را بشنوم.
از زمانی که به اینجا رسیدم و برای اولین بار صدای گوینده را از بلندگو و فریاد هیجان زده تماشاچیان را شنیدم، چند روز است که دارم داستان کوتاهی می نویسم که مکان آن ال پاسو است. شهری که چند وقت پیش مدتی در آن زندگی کردم. داستان درباره آدم هایی است که برای تماشای مسابقه اسبدوانی به محلی در بیرون ال پاسو می روند. نمی خواهم بگویم که این داستان حاضر و آماده منتظر بوده که نوشته شود. نه، نبوده، و اگر این را بگویم قضیه شکل دیگری پیدا می کند. اما من در مورد این داستان خاص به چیزی احتیاج داشتم تا آن را به بیرون هل دهد. بعد که به اینجا به یادو آمدم و اول بار صدای جمعیت و صدای گوینده را از بلندگو شنیدم، چیزهایی از آن زندگی در ال پاسو به یادم آمد و داستان را تلقین کرد. یاد میدانی افتادم که آنجا می رفتم و اتفاقاتی که آنجا در دو هزار مایلی اینجا رخ می داد، که ممکن بود رخ دهد، که رخ خواهد داد ــ به هر حال در داستان من رخ خواهد داد.
بنابراین داستان من شروع شده است و این جنبه از «تاثیرات» را می توان دید. البته هر نویسنده ای در معرض این نوع تاثیر قرار می گیرد. این تاثیر رایج ترین نوع تاثیر است ــ این آن را تداعی می کند، آن چیز دیگری را تداعی می کند. این نوع تاثیر برای ما مثل آب باران معمول و طبیعی است.
اما پیش از آنکه به موضوع اصلی برگردم، می خواهم یک مثال دیگر از تاثیری مشابه تاثیر بالا بزنم. نه چندان پیش از این در سیراکیوز، در محل زندگیم، وسط نوشتن یک داستان کوتاه بودم که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم. صدای مردی از آن طرف به گوشم خورد که بی شک سیاهپوست بود و سراغ کسی به اسم نلسن را گرفت. شماره اش اشتباه بود و این را به او گفتم و گوشی را گذاشتم. به سروقت داستان کوتاهم برگشتم. اما چیزی نگذشت که دیدم دارم یک شخصیت سیاهپوست را وارد داستانم می کنم، شخصیتی کمابیش منحوس که اسمش نلسن است. در آن لحظه داستان مسیر دیگری در پیش گرفت. اما حالا می فهمم و در آن وقت هم بیش وکم می دانستم که خوشبختانه این تغییر مسیر داستان درست است. وقتی نوشتن آن داستان را شروع کردم نمی توانستم تدارک لازم را برای حضور نلسن در داستان ببینم یا ضرورت آن را پیش بینی کنم. اما حالا که داستان تمام شده و قرار است در یک مجله در سطح کشور درآید، می بینم که درست است و بجا و به اعتقاد من از لحاظ زیباشناسی هم درست است که نلسن باشد، و منحوس هم باشد. و این هم به اعتقاد من درست است که این شخصیت با حقانیتی تصادفی به داستان من راه یافت؛ حقانیتی که آن قدر حواسم بود که به آن اعتماد کنم.
حافظه من خیلی ضعیف است. مقصودم این است که خیلی از چیزهایی را که در زندگیم رخ داده فراموش کرده ام ــ که البته جای شکرش باقی است ــ اما دوره های طولانی هم هست که اصلاً نمی توانم بگویم چه بوده یا به یادشان بیاورم، شهرها و شهرستان هایی که در آنها زندگی کرده ام، اسم آدم ها، خود آدم ها، خلاهایی وسیع. اما بعضی چیزها را می توانم به یاد بیاورم. چیزهایی کوچک ــ مثلاً کسی حرفی را به نحو خاصی زده است؛ خنده عنان گسیخته یا آهسته یا عصبی کسی؛ یک منظره؛ حالت اندوه یا گیجی در صورت کسی؛ و بعضی چیزهای دراماتیک را هم می توانم به خاطر بیاورم ــ کسی که چاقویی برمی دارد و با خشم به طرفم می آید؛ یا صدای خودم را می شنوم که دارم کسی را تهدید می کنم. کسی را می بینم که دری را می شکند، یا از پله ها پایین می غلتد. بعضی از این خاطره ها را که دراماتیک ترند در وقت لزوم می توانم به یاد بیاورم. اما حافظه ام از نوعی نیست که بتوانم تمام گفتگوها را با حرکات سر و دست و زیر و بم های یک گفتگوی واقعی به زمان حال بیاورم؛ اثاث اتاق هایی را هم که مدتی در آنها بوده ام نمی توانم به خاطر بیاورم، چه رسد به یادآوری اثاث تمام خانه. یا حتی خیلی چیزهای جزئی درباره میدان مسابقه ــ به غیر از مثلاً لژ مخصوص، گیشه های شرط بندی، صفحه تلویزیون های مداربسته، توده تماشاچیان، همهمه. من گفتگوهای داستان هایم را از خودم درمی آورم. من اثاث و اشیاء فیزیکیِ دور و بر آدم ها را همان طوری که لازم دارم در داستان ها می چینم. شاید به همین دلیل است که گاهی می گویند داستان های من فاقد تزیینات اند، لخت اند و حتی «مینیمالیستی». اما شاید پیوند سودمند و فرخنده ضرورت و راحتی است و بس که مرا به نوشتن همین نوع داستان هایی کشانده که می نویسم.
هیچ کدام از داستان هایم البته واقعا رخ نداده اند ــ من حدیث نفس نمی کنم ــ اما اغلب آنها شباهتی هرچند ناچیز به رخدادها یا موقعیت های خاصی از زندگی دارند. اما وقتی می کوشم فضای فیزیکی یا اثاث مربوط به یک موقعیت در زندگی را به خاطر آورم (اگر گلی آنجا بوده، چه گلی بوده است؟ آیا بویی داشته؟ و از این قبیل)، اغلب اوقات ذهنم خالی خالی است. بنابراین مجبورم در طی کار بسازمشان ــ هم اینکه آدم ها توی داستان به هم چه می گویند و هم اینکه وقتی فلان و بهمان چیز را گفتند بعد چه می کنند و بعد چه بر سرشان می آید. حرف هایی را که به هم می زنند از خودم درمی آورم، گرچه شاید در گفتگوها عبارتی یا یکی دو جمله ای واقعی باشد که زمانی در موقعیتی خاص از کسی شنیده ام. این جمله شاید حتی نقطه شروع یک داستان بشود.
وقتی هنری میلر چهل وچندساله بود و داشت مدار راس السرطان را می نوشت، کتابی که دست بر قضا آن را خیلی دوست دارم، از تلاش برای نوشتن در اتاقی قرضی می گوید، که هر دقیقه ممکن است مجبور شود دست از نوشتن بکشد چون امکان دارد صندلی ای را که رویش نشسته از زیرش بکشند. تا همین اواخر زندگی من چنین وضعی داشت. از زمانی که به خاطر دارم، از دوران بلوغم، کشیده شدن قریب الوقوع صندلی از زیر من نگرانی دایمی ام بوده است. سال ها و سال ها من و زنم همدیگر را وقت آمدن و رفتن و تلاش برای داشتن سقفی بر سرمان و غذایی در سفره مان می دیدیم. نه پولی داشتیم و نه مهارت های مشهود یعنی مهارت هایی که خریدار داشته باشند ــ هیچ کاری از دستمان برنمی آمد تا بتوانیم پولی بیش از یک زندگی بخورونمیر دربیاوریم. و تحصیلات درستی هم نکرده بودیم، گرچه هر دومان سخت دلمان می خواست درس بخوانیم. ایمان داشتیم که درس خواندن درها را به رویمان باز می کند، کمکمان می کند کاری پیدا کنیم تا بتوانیم آن نوع زندگی را که برای خودمان و بچه هایمان می خواستیم درست کنیم. من و زنم رویاهای بزرگی در سر داشتیم. خیال می کردیم می توانیم سر خم کنیم، سخت کار کنیم، و هر کاری را که از ته دل می خواهیم انجام دهیم. اما اشتباه می کردیم.
باید بگویم که مهمترین تاثیر مستقیم و غیرمستقیم در زندگی من و نوشتنم دو فرزندم بوده اند. هر دوی آنها پیش از بیست سالگی من به دنیا آمدند، و از اول تا آخر سکونتمان در زیر یک سقف ــ که حدودا در مجموع نوزده سال می شود ــ هیچ لحظه ای از زندگیم نبود که از تاثیر سنگین و غالبا مخرب آنها در امان باشد.
فلَنِری اُکانر در یکی از مقالاتش می نویسد که لازم نیست پس از بیست سالگی نویسنده اتفاق های چندانی در زندگیش بیفتد؛ قبل از این سن بسیاری از چیزهایی که داستان را می سازند برای او اتفاق افتاده اند. می گوید این اتفاق ها از سر آدم هم زیادند. چیزهایی که تا آخر عمر خلاق نویسنده برای او کفایت می کنند. این حرف در مورد من صادق نیست. اغلب چیزهایی که حالا به نظر من «مواد خام» برای داستان می آیند بعد از بیست سالگیم رخ داده اند. واقعا از زندگیم پیش از پدر شدن چیزی به خاطر نمی آورم. براستی احساس نمی کنم که تا بیست سالگی و تا قبل از ازدواج و بچه دار شدن در زندگیم اتفاقی افتاده باشد. آن وقت تازه شروع این اتفاق ها بود.
در اواسط دهه ۱۹۶۰ در رختشویخانه شلوغی در آیواسیتی سعی می کردم پنج شش بارِ لباس را بشویم ــ بیشترش لباس های بچه ها بود، ولی البته لباس های خود ما هم بود، لباس های خودم و زنم. آن روز شنبه بعد از ظهر زنم در باشگاه ورزشی دانشگاه پیشخدمت بود. کارهای خانه و نگهداری بچه ها در آن روز به عهده من بود. آن روز بعد از ظهر آنها پیش بچه های دیگری بودند، احتمالاً به جشن تولدی چیزی دعوت داشتند. اما درست همان وقت دست من به لباس های چرک بند بود. کمی قبلش با یکی از پیرزن های سلیطه سر تعداد ماشین هایی که در اشغال لباس های ما بود دعوایم شده بود. حالا منتظر بودم تا دور بعدی دعوا با او یا یکی دیگر از قماش او سر برسد. با اضطراب تمام مراقب خشک کن هایی بودم که در رختشویخانه شلوغ مشغول کار بودند. نقشه کشیده بودم که هروقت یکی از خشک کن ها خاموش شد با چرخ خریدم که پر از رخت نمدار بود به طرفش بدوم. متوجهید که، سی دقیقه یا این حدود با سبد پر از رخت در رختشویخانه معطل بودم و منتظر فرصت. تا آن لحظه یکی دوتا خشک کن از چنگم دررفته بود ــ کسی دیگر قبل از من به آنها رسیده بود. دیگر داشتم دیوانه می شدم. گفتم که درست یادم نیست بچه ها آن روز بعد از ظهر کجا بودند. شاید می بایست می رفتم جایی دنبالشان و داشت دیر می شد، و همین به آشفتگیم دامن می زد. می دانستم که حتی اگر بتوانم لباس ها را به خشک کن برسانم، باز یک ساعت دیگر، شاید هم بیشتر می بایست صبر کنم تا خشک شوند و بریزمشان توی کیسه و بروم خانه، به آپارتمانمان در خوابگاه دانشجویان متاهل. بالاخره یکی از خشک کن ها از کار ایستاد. و وقتی ایستاد، من خودم را به آن رسانده بودم. لباس های داخل ماشین دیگر نمی چرخیدند و آرام گرفته بودند. قصد داشتم تا سی ثانیه دیگر یا این حدود، اگر کسی نیامد آنها را ببرد، درشان بیاورم و لباس های خودم را در ماشین بریزم. قانون رختشویخانه همین بود. اما درست همان وقت زنی به سراغ خشک کن آمد و درش را باز کرد. آنجا منتظر ایستادم. زن دستش را داخل ماشین برد و چند تکه از لباس ها را مشت کرد. اما به این نتیجه رسید که هنوز خوب خشک نشده اند. در را بست و دو سکه دیگر در ماشین انداخت. من گیج و مات با چرخ خریدم از کنار ماشین به سر جایم برگشتم و باز منتظر شدم. اما یادم هست که در آن لحظه، در عین احساس ناکامی و درماندگی که نزدیک بود به گریه ام بیندازد، با خودم گفتم که هرچه ــ و واقعا می گویم هرچه ــ تا به حال بر این خاک برایم اتفاق افتاده نمی تواند به این واقعیت که من دو بچه دارم ذره ای شبیه باشد یا احتمالاً همین اهمیت را داشته باشد یا این قدر تاثیر داشته باشد. و همیشه هم این بچه ها مال من خواهند بود و همیشه خودم را در وضعیت مسئولیتی به انجام نرسیده و گیجی دایم خواهم دید.
اینجا حالا دیگر حرف بر سر تاثیر واقعی است. قضیه ماه و مد است. اما همین طوری به ذهنم آمد. مثل نسیم تندی که با باز شدن ناگهانی پنجره می وزد. تا آن لحظه از زندگیم مدام با فکر اینکه، دقیقا نمی دانم چی، اما با این فکر سر کرده بودم که اوضاع به نحوی جور خواهد شد ــ که هر چیزی که در زندگی آرزویش را داشته ام یا می خواسته ام انجام دهم، ممکن است. اما در آن لحظه، در رختشویخانه، متوجه شدم که این اصلاً حقیقت ندارد. متوجه شدم که ــ قبلش چی فکر می کردم؟ نمی دانم ــ زندگیم بیشترش تغییرات کوچک است، پر از آشوب و هرج و مرج و بی هیچ نور چندانی که به آن روشنایی بدهد. در آن لحظه احساس کردم ــ می دانستم ــ که آن زندگی که من دارم با زندگی نویسندگانی که بیش از همه به آنها علاقه دارم تفاوت فاحش دارد. نویسندگان را آدم هایی می دانستم که یکشنبه هایشان را در رختشویخانه نمی گذرانند و هر ساعت بیداریشان آماج نیازها و هوس های بچه هایشان قرار نمی گیرند. البته، البته نویسندگان بسیاری بوده اند که موانع بسیار بسیار جدی تری سر راه نویسندگی شان بوده است. از جمله زندان و کوری و تهدید به شکنجه یا مرگ به شکل های گوناگون. اما دانستن این واقعیت اصلاً تسلای خاطری نبود. در آن لحظه ــ قسم می خورم که تمام اینها در رختشویخانه اتفاق افتاد ــ نمی توانستم هیچ چیزی جلو رویم ببینم جز سال های بیشتری از این نوع مسئولیت و سردرگمی. ممکن بود اوضاع تا حدی عوض شود، اما واقعا قرار نبود بهتر شود. این را می فهمیدم، اما آیا می توانستم با آن زندگی کنم؟ در آن لحظه فهمیدم که باید ترتیباتی داد. می بایست آرزوها را دست یافتنی تر کرد. بعدا فهمیدم که در آن لحظه به بصیرتی دست یافته ام. اما خوب، که چه؟ بصیرت به چه درد می خورد؟ به آدم که کمکی نمی کند. فقط وضع را دشوارتر می کند.
سال ها من و زنم به این اعتقاد چسبیده بودیم که اگر سخت کار کنیم و سعی کنیم کارهای درستی انجام دهیم، وضع درست خواهد شد. اصلاً بد نیست آدم تلاش کند و یک زندگی را بسازد. کار سخت، هدف داشتن، مقصد خوب، وفاداری، گمان می کردیم اینها فضیلت اند و روزی پاداش می گیرند. وقتی فرصتش را پیدا می کردیم، خیال می بافتیم. اما سرانجام فهمیدیم که سختکوشی و رویا کافی نیست. جایی، شاید در آیواسیتی، یا کمی بعد از آن، در سکره منتو، رویاهایمان کم کم مثل حباب ترکیدند.
زمانی رسید و گذشت که همه چیزهایی که برای من و زنم مقدس بودند، یا گمان می کردیم ارزشش را دارند به آنها احترام بگذاریم، همه ارزش های معنوی فروریخت. اتفاق وحشتناکی برایمان افتاده بود. چیزی که تا آن وقت ندیده بودم برای هیچ خانواده دیگری رخ داده باشد. درست نمی توانستیم بفهمیم که چه اتفاقی افتاده است. فرسایش بود و نمی توانستیم جلوش را بگیریم. بچه ها، وقتی حواسمان نبود، به نحوی جای ارابه ران نشسته بودند. گرچه حالا به نظر جنون آمیز می آید، اما افسار و شلاق به دست آنها بود و ما نتوانسته بودیم چیزی شبیه به آنچه را داشت بر سرمان می آمد پیش بینی کنیم.
در طی سال های پر از خشم پدری معمولاً وقت یا جرئت اندیشیدن به کاری بسیار بلند را نداشتم. وضعیت زندگی من، یا به قول دی. ایچ. لارنس، «گرفت و کوب» آن اجازه چنین کاری نمی داد. اوضاع زندگی من با این بچه ها چیز دیگری را فرمان می داد. می گفت که اگر می خواهی چیزی بنویسی و تمامش کنی، و اگر اصلاً می خواهی از کار تمام شده راضی باشی، باید به داستان و شعر بچسبی. کارهایی کوتاه که می توانستم بنشینم و اگر بخت یارم بود به سرعت بنویسمش و خلاص. خیلی زود، حتی خیلی پیش از رفتنم به آیواسیتی، فهمیده بودم که نوشتن رمان برایم بسیار دشوار است، چرا که اضطراب و ناتوانی من از تمرکز بی وقفه بر چیزی به مدتی طولانی مانع می شد. حالا که به گذشته نگاه می کنم، می بینم که در آن سال های ولع از فرط ناکامی کم کم داشتم به جنون می رسیدم. به هر حال، این وضعیت حدّ نهاییِ شکلی را که نوشته هایم می توانست به خود بگیرد تعیین می کرد. مبادا فکر کنید دارم گله می کنم، نه، فقط دارم واقعیت هایی را که از دلِ گرفته و هنوز حیرانم برمی خیزد برمی شمارم.
اگر می توانستم افکارم را جمع کنم و تمام نیرویم را وقفِ مثلاً یک رمان بکنم، باز در وضعیتی نبودم که برای بازده آن، اگر که بازدهی می داشت، سال ها صبر کنم. نمی توانستم چشم به آینده بدوزم. مجبور بودم بنشینم و چیزی بنویسم که بتوان همان وقت، همان شب، یا دست کم فردا شب بعد از اینکه از سر کار برگشتم و قبل از اینکه سرد بشوم تمامش کنم، نه دیرتر. در آن روزها همیشه به کار گِلی مشغول بودم، و زنم هم همین طور. یا پیشخدمت رستوران بود یا بازاریاب. سال ها بعد دبیر دبیرستان شد. اما این مال سال ها بعد بود. من در کارخانه چوب بری کار کردم، دربانی کردم، تحویلدار بودم، در باجه های خدماتی کار کردم، در انبار کار کردم ــ هر کاری که بگویید می کردم. یک سال تابستان در آرکاتا، کالیفرنیا، باور کنید، روزها گل لاله می چیدم تا خرج زندگیمان درآید، و شب ها که رستوران سواره تعطیل می شد، رستوران و پارکینگ را تمیز و جارو می کردم ــ یک بار حتی وقتی فرم درخواست کار جلوم بود، البته برای چند دقیقه فکر کردم بد نیست مامور وصول بشوم!
در آن روزها با خودم می گفتم که اگر بتوانم بعد از کار بیرون و مشغله های خانواده یکی دو ساعت را در روز برای خودم به چنگ بیاورم باید کلاهم را بیندازم هوا. اصلاً بهشت برین می شد. این یکی دو ساعت مایه احساس خوشبختی من می شد. اما گاه به دلایلی همان یک ساعت هم نصیبم نمی شد. بعد چشم انتظار شنبه می ماندم، گرچه گاه شنبه ها هم چیزی پیش می آمد که تمام روز ضایع شود. اما می شد به امید یکشنبه ها ماند. یکشنبه؛ شاید.
نمی توانستم تصور کنم که بتوان به چنین ترتیبی، که در واقع ترتیبی نبود، رمان نوشت. برای نوشتن رمان به اعتقاد من نویسنده باید در جهانی زندگی کند که معقول باشد، جهانی که نویسنده بتواند به آن معتقد باشد، به سویش نشانه برود، و بعد به دقت درباره اش بنویسد. جهانی که دست کم تا مدتی سرِ جایش بماند. همراه با این باید به اعتبار ذاتی آن جهان هم اعتقاد داشت. اعتقاد به اینکه وجود این جهان آشنا دلایلی دارد، و ارزش آن را دارد که درباره اش بنویسد و احتمالش نمی رود که در ضمن نوشتن دود شود و به هوا برود. اما جهانی که من می شناختم و در آن زندگی می کردم چنین وضعی نداشت. جهان من جهانی بود که گویی هرروز دنده و جهت و قواعدش را عوض می کرد. گاه گاه به جایی می رسیدم که نمی توانستم جلوتر از اول ماه آینده را ببینم یا برنامه ریزی کنم و با عرق جبین یا کلک آن قدر پول جمع می کردم تا بتوانم اجاره را بدهم و لباس های مدرسه بچه ها را بخرم. بله، قضیه این بود.
می خواستم برای به اصطلاح تلاش های ادبی خود دلایلی ملموس پیدا کنم. پته یا وعده و وعید نمی خواستم یا به اصطلاح وعده سر خرمن، برای همین بود که عمدا و الزاما خود را محدود به نوشتن کارهایی کردم که می دانستم می توانم در یک نشست یا دست بالا در دو نشست تمامشان کنم. مقصودم تحریر اول است. همیشه حوصله ام برای بازنویسی زیاد بوده است. اما در آن روزها همیشه با خوشحالی چشم انتظار بازنویسی بودم چون از وقتی که صرفش می کردم راضی بودم. از یک نظر عجله ای نداشتم داستان یا شعری را که داشتم می نوشتم تمام کنم، چرا که تمام کردن یک کار به معنای آن بود که مجبور می شدم وقت و اعتقاد لازم را برای شروع کار دیگر پیدا کنم. برای همین وقتی تحریر اولیه تمام می شد، با صبر و حوصله زیاد رویش کار می کردم. مدت های طولانی کار را پیش خودم نگه می داشتم، با آن ور می رفتم، چیزی را عوض می کردم، چیزی اضافه می کردم و چیزی را حذف می کردم.
این بی قاعدگی و روش کوشش و خطا در نوشتن نزدیک به دو دهه ادامه داشت. البته در آن زمان اوقات خوشی هم بود؛ لذت ها و رضایت های خاطری خاص بزرگسالان که فقط پدر و مادرها می توانند از آنها بهره مند شوند. اما من حاضرم بمیرم و دوباره آن دوران را از سر نگذرانم.
وضعیت زندگی من حالا خیلی فرق کرده، اما حالا من بنا به انتخاب خودم داستان کوتاه و شعر می نویسم. یا دست کم خودم اینطور فکر می کنم. شاید اینها همه نتیجه عادت قدیمی نوشتن است که به آن روزها تعلق دارد. شاید هنوز نمی توانم خودم را با این فکر سازگار کنم که فرصت طولانی در اختیار دارم که می توانم روی چیزی ــ هرچه دلم خواست! ــ کار کنم و مجبور نباشم نگران آن باشم که صندلی را از زیرم بکشند یا یکی از بچه هایم سر به جانم بگذارد که چرا شامش حاضر نیست. اما در طی این دوره چیزهایی هم یاد گرفتم. یکی از چیزهایی که یاد گرفتم این بود که باید خم شوم و الا می شکنم. و نیز یاد گرفتم که می شود در عین حال هم خم شد و هم شکست.
از دو نفر دیگر هم می گویم که در زندگی من تاثیر داشتند. یکی از آنها، جان گاردنر، وقتی در پاییز ۱۹۵۸ در کلاس مقدماتی داستان نویسی در کالج ایالتی چیکو ثبت نام کردم در آنجا تدریس می کرد. من و زنم و بچه ها تازه از یاکیمای واشینگتن به جایی به نام پارادایز در کالیفرنیا اسباب کشی کرده بودیم که حدود ده مایلی چیکو روی تپه ها قرار داشت. وعده اجاره کم را به ما داده بودند و البته تصور می کردیم که اسباب کشی به کالیفرنیا ماجراجویی بزرگی است. (آن روزها و تا مدت ها بعد از آن همیشه دنبال ماجرا بودیم.) البته مجبور بودم برای تامین زندگی کار کنم، اما تصمیم داشتم به صورت پاره وقت در کالج ثبت نام کنم.
گاردنر تازه از دانشگاه آیوا درجه دکتری گرفته بود و می دانستم چندین رمان و داستان منتشرنشده دارد. من تا آن روز به کسی برنخورده بودم که رمان نوشته باشد، چاپ شده یا چاپ نشده. روز اول کلاس، ما را برد بیرون و گفت روی چمن ها بنشینیم. تا جایی که یادم هست شش هفت نفر بودیم. پیش تک تکمان آمد و پرسید که کار کدام نویسنده ها را دوست داریم. یادم نیست چه کسانی را نام بردیم، اما حتما آنهایی نبودند که بایست. گفت که گمان نمی کند هیچ کداممان آن چیزی را که برای نویسنده واقعی شدن لازم است داشته باشیم ــ تا آنجا که او دیده بود هیچ کداممان آن شور لازم را نداشتیم. اما گفت که هر کاری از دستش برآید برایمان می کند، گرچه معلوم بود انتظار ندارد چندان حاصلی داشته باشد. اما به طور ضمنی معلوم بود که قرار است سفری را آغاز کنیم و بهتر است کلاهمان را دودستی بچسبیم.
یادم هست در یک جلسه دیگر گفت که اسم هیچ مجله پرتیراژی را نمی آورد مگر به قصد دست انداختن. یک دسته از مجلات «کوچک»، فصلنامه های ادبی، را همراه خودش آورده بود و گفت که کارهای چاپ شده در آن مجلات را بخوانیم. گفت که بهترین داستان ها و شعرهای مملکت همه در همین مجلات چاپ می شوند. گفت که بودنش در آن کلاس برای این است که به ما بگوید کار کدام نویسندگان را بخوانیم و نیز یادمان بدهد که چطور بنویسیم. حالت پرخاشگرانه اش حیرت آور بود. فهرستی از مجلات کوچک به ما داد که به اعتقاد او به هر حال ارزشی داشتند، و بعد همصدا با ما تک تک آنها را نام برد و درباره هرکدام کمی صحبت کرد. البته تا به حال اسم این مجلات به گوش هیچ کدام از ما نخورده بود. اولین بار بود که می شنیدم چنین مجلاتی وجود دارند. یادم هست در همین دوره، شاید در یک کنفرانس، بود که گفت نویسنده نویسنده به دنیا می آید، اما می توان نویسنده هم ساخت. (آیا این حرف حقیقت دارد؟ واقعا هنوز هم نمی دانم. گمانم هر نویسنده ای که نویسندگی خلاق درس می دهد و کارش را اصلاً جدی می گیرد باید تا حدودی این حرف را قبول داشته باشد. ما هنرجوی موسیقی و آهنگسازی و هنرهای تجسمی داریم ــ پس چرا کارآموز نویسندگی نداشته باشیم؟) من آن وقت ها آدم تاثیرپذیری بودم، گمانم هنوز هم باشم، اما هرچه می گفت و می کرد تاثیری شگفت انگیز در من می گذاشت. مثلاً یکی از آن تلاش های اولیه ام را در زمینه داستان نویسی می گرفت و همراه من آن را می خواند. یادم هست خیلی صبور بود، می خواست چیزی را که تلاش می کرد نشانم بدهد بفهمم، بارها و بارها به من می گفت که وقت گفتن حرفی که می خواهم بزنم چقدر مهم است که کلمات درست را به کار ببرم. هیچ تاری یا ابهامی در کار نباشد، نثر «شیشه تگری» به کار نبرم. و مدام در مغزم فرو می کرد که کاربرد ــ نمی دانم چطور می شود گفت ــ کاربرد زبان رایج، زبان گفتگوی معمولی، زبانی که با آن با هم صحبت می کنیم، چقدر اهمیت دارد.
همین اواخر در ایتاکا، نیویورک، داشتیم با هم شام می خوردیم که من یکی از جلسات آن دورانمان در دفترش را به یادش آوردم. جواب داد که احتمالاً همه حرف هایی که آن وقت به من می زده غلط بوده است. گفت: «نظرم درباره خیلی چیزها عوض شده است.» تنها چیزی که می دانم این است که توصیه هایی که او آن روزها به من می کرد درست همان چیزی بود که آن وقت نیاز داشتم. آموزگاری بود درخشان. در آن دوره از زندگیم اینکه کسی مرا آن قدر جدی بگیرد که با من بنشیند و نسخه دستنویسم را مرور کند برایم حادثه ای بزرگ بود. می دانستم که اتفاقی حیاتی دارد برایم رخ می دهد، اتفاقی مهم. او به من کمک کرد که بفهمم چقدر مهم است دقیقا همان چیزی را بگویم که می خواهم و لا غیر؛ و کلمات «ادبی» یا زبان «شبه شاعرانه» به کار نبرم. سعی می کرد تفاوت میان گفتن مثلاً «قدِ سرو» و «سروِقد» را بفهمم. این دو از لحاظ صوت و احساس تفاوت دارند، درست است؟ مثلاً کلمه «خاک» و کلمه «زمین». می گفت خاک خاک است، معنیش خاک است، یعنی گرد و این جور چیزها. اما اگر بگویی «زمین» فرق می کند، این کلمه شاخ و برگ های دیگری هم دارد. یادم داد که فشرده بنویسم. کمکم کرد که بفهمم چطور حرفی را بزنم که می خواهم، و از حداقل کلمات ممکن برای این کار استفاده کنم. کاری کرد که بفهمم در یک داستان کوتاه همه چیز مهم است. محل قرار گرفتن ویرگول و نقطه هم پیامدهایی دارد. من به پاس این کار و آن کار ــ به پاس آنکه کلید دفترش را به من داد تا تعطیلات آخر هفته جایی داشته باشم که بنویسم ــ به طور کلی به پاس تحمل خامی و مزخرف گویی هایم همیشه مدیون او خواهم ماند. او یکی از تاثیرها بود.
ده سال بعد من هنوز زنده بودم. هنوز با بچه هایم زندگی می کردم. و هنوز گه گداری داستان یا شعر می نوشتم. یکی از داستان ها را برای اسکوایر فرستادم و امیدوار بودم با این کار بتوانم مدتی فراموشش کنم. اما داستان با پست برگشت و همراه آن نامه ای از گوردن لیش، ویراستار بخش داستان مجله، به دستم رسید. نوشته بود که داستان را پس می فرستد. از بابت برگرداندن داستان عذرخواهی نکرده بود، آن را با «اکراه» پس نفرستاده بود، فقط برش گردانده بود. اما می خواست داستان های دیگرم را ببیند. بنابراین فورا همه کارهایم را برایش فرستادم، و او فورا همه را برگرداند. اما باز هربار نامه ای دوستانه همراه کارهایی که برایش فرستاده بودم به دستم می رسید.
در آن زمان، در اوایل دهه ۱۹۷۰، با خانواده ام در پالوآلتو زندگی می کردم. سی ودو سه سال داشتم و اولین بار بود که به کار فکری مشغول بودم ــ ویراستار یک شرکت انتشارات کتاب های درسی شده بودم. در خانه ای زندگی می کردیم که گاراژ کهنه ای در پشت ساختمان داشت. مستاجرهای قبلی توی گاراژ اتاق بازی درست کرده بودند و من هر شبی که می توانستم، بعد از شام به این گاراژ می رفتم و سعی می کردم بنویسم. اگر نمی توانستم چیزی بنویسم و اغلب هم همین طور می شد، فقط مدتی آنجا تنها می نشستم و شکر می کردم که از جنجالی که گویی همیشه در خانه برپا بود به دور هستم. اما داشتم داستان کوتاهی می نوشتم که اسمش را «این همسایه ها» گذاشته بودم. بالاخره داستان را تمام کردم و آن را برای لیش فرستادم. تقریبا بلافاصله نامه ای به دستم رسید که لیش در آن گفته بود از داستان خیلی خوشش آمده و عنوان را به «همسایه ها» تغییر داده و به مجله توصیه کرده که داستان را بخرد. داستان را خریدند، چاپ کردند و دلم گواهی می داد که دیگر هیچ چیز مثل سابق نخواهد بود. اسکوایر کمی بعد داستان دیگری را خرید، بعد یک داستان دیگر و همین طور. در این دوره جیمز ویکی ویراستار بخش شعر مجله شد و او هم کم کم شعرهایم را برای چاپ پذیرفت. از نظری وضع هیچ وقت گویی به این خوبی نبود. اما در آن وقت بچه های من دیگر حسابی ترکتازی می کردند، مثل جمعیت حاضر در مسابقه اسبدوانی که در این لحظه صدایشان را می شنوم، و داشتند زنده زنده مرا می خوردند. زندگیم اندکی بعد ویراژ دیگری داد، از پیچ تندی گذشت، و بعد کنار جاده دیگر به کلی از حرکت ایستاد. نمی توانستم جایی بروم، نمی توانستم عقب یا جلو بروم. در این دوره بود که لیش چندتا از داستان هایم را جمع کرد و به شرکت مک گراوهیل داد و آنها چاپشان کردند. در آن زمان هنوز کنار جاده افتاده بودم و قادر به هیچ حرکتی در هیچ جهتی نبودم. اگر زمانی هم شوری بود، حالا فروکش کرده بود.
تاثیرات. جان گاردنر و گوردن لیش. این دو اهمیتی ازمیان نرفتنی دارند. اما اصل کار بچه های من اند. تاثیر آنها تاثیر اصلی است. آنها محرک ها و شکل دهنده های اصلی زندگی من و نوشتنم بوده اند. همان طور که می بینید، هنوز هم تحت تاثیر آنها هستم، گرچه حالا روزهایم نسبتا آرام تر است و سکوت ها هم بجا و بحق اند.

نظرات کاربران درباره کتاب کلیسای جامع‌

نوشته های کارور عالین
در 3 ماه پیش توسط پریسا اشتری
بسیار عالی. کارور از تجربیات خودش مینویسه. هر کسی میتونه با کتاب رابطه بر قرار کنه.
در 3 سال پیش توسط z_mk1388
جذاب
در 3 ماه پیش توسط محمدامین فاضلی
چرا برا من متن نوشته نمیاد
در 1 سال پیش توسط دنیا صنوبری